رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. bano.z

    bano.z

    کاربر حرفه ای


    • امتیاز

      4

    • تعداد ارسال ها

      236


  2. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      2,283


  3. shirin_s

    shirin_s

    کاربر فعال


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      332


  4. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      921


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 12/09/2025 در همه بخش ها

  1. 📚✨ اعلان انتشار رمــــــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: وهـم ماهــــــوا 🖋 نویسنده: @سارابـهار از نویسندگان درجه یک و پرافتخار نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشــــــقانه، فانتــــــزی 🌸 خلاصه داستان: ناگهان دریچه‌ای به آن‌سوی دنیاها باز می‌شود؛ حالا او در میان سحر و جادو، باید به دنبال راه نجات بگردد، راهی که دریچه‌ایست به جهانِ... 📖 برشی از رمان: – به جا نیاوردم… ببخشید شما جنابِ؟ – پدرت می‌دونست انتخابش منجر به مرگش میشه و باز هم انتخابش رو کرد. پس با غصه خوردن، انتخاب پدرت رو بی ارزش نکن ماهوا! 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2025/12/09/دانلود-رمان-وهم-ماهوا-از-سارابهار-کارب/
    2 امتیاز
  2. پارت هفتادو چهارم دو روز از جشن میگذشت و تو این دو روز من تو خونه مونده بودم و رفع دلتنگی می کردم. بابا فردای جشن رفته بود پیش عمه معصومه و قانعش کرده بود اول دختر مورد علاقه ماهان رو ببینه بعد نظر بده ، امشب قرار بود ماهان دختره رو که اسمش رزا بود بیاره خونه عمه ، عمه هم مارو دعوت کرده بود . از اونجایی که حس کردم بهتره جو صمیمانه تر باشه ، تا بلکه ماهان به مرادش برسه ، زنگ زدم به عمه و عذرخواهی کردم و گفتم نمیام ، عمه هم انگار ترجیح میداد بزرگترا تو مجلس باشن ، اخه خیلی زود قبول کرد و ازم قول گرفت قبل رفتن حتما یکبار به خونش سر بزنم . عمه معصومه به مامان زنگ زده بود و خواسته بود از بعد از ظهر برن اونجا ، از قضا عمو بهروز و بهراد هم دعوت کرده بود ، رسما حس کردم یار کشی کرده که کوچک ترین چیزی از دختره ببینه همه رو شاهد بگیره و زبون ماهان رو ببنده. انصافا دلم برای ماهان و دختره سوخت ، خدا بهشون کمک کنه . ساعت چهار بود که مامان و بابا عزم رفتن کردن ، مامان خیلی به دلش نبود من رو تنها بزاره ولی بهش اطمینان دادم که خونه نمی مونم و میرم به دوستای قدیمم سر میزنم ، ولی خالی بستم چون هیچ کدوم از بچه ها مساعد نبودن . وقتی رفتن ، به اتاقم رفتم و لباسام رو با شلوار بگ لی و یک شومیز ازاد خنک عوض کردم و شالم رو هم سرم انداختم ،به قصد دور دور کلید ماشین رو برداشتم و به راه افتادم ، مقصد مشخصی نداشتم یکم که رفتم ، یکی ته ذهنم و قلقلک داد به اروین زنگ بزنم ، اما زنگ بزنم چی بگم ، خودم رو با اینکه می خوام زنگ بزنم برای پروژه ای که قولش رو داده قانع کردم و شماره اش رو گرفتم . یک بوق نخورده بود که به غلط کردم افتادم و قطع کردم ، به خودت بیا دختر طرف تا شماره داده و یه تعارف زده تو دو دستی چسبیدی ! تو افکارم غرق بودم که تلفنم زنگ خورد با دیدن شماره اروین حول کردم و نفهمیدم چی شد که زدم به ماشین جلویی ، سرم خورد به فرمون ، طرف از ماشین پیاده شدو یه نگاه به ماشینش کرد و گفت : حواست کجاست خانوم ، ماشین رو داغون کردی .
    2 امتیاز
  3. نام رمان: میان تیغ و تپش نویسنده: ایناس سعداوی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، روانشناختی خلاصه: از دلِ دو آدم متفاوت، یکی از خاکِ سختِ رنج، قد کشیده، یکی از آتشِ قدرت! هیچ‌وقت قرار نبود نگاهشان در یک شب پرهیاهو، این‌چنین به هم گره بخورد… اما سرنوشت، بی‌مقدمه، نام‌شان را کنارِ هم نوشت. دختری که، زخم‌خورده‌ی زندگی بود، و دیگری، سایهِ سختِ مردی که خودش را پشتِ قانون پنهان کرده بود. هیچ‌کدام عاشق نبودند… تا آن لحظه‌ای که، دلشان از یک اتفاق ساده، بی‌اجازه لرزید و دیگر هیچ‌چیز، مانند قبل نشد...
    1 امتیاز
  4. نام رمان: عقد آسمانی نویسنده: زهره | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز، ازدواج اجباری خلاصه: در دلِ رسمی کهن، جایی میان آسمان و زمین، سرنوشت دو نام با نخی از عهد و قانون به هم گره خورده‌ است؛ قانونی که می‌گوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند. اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟ او، دختری با چشمانی شیطان و لبخندی که مرزِ شوخی و احساس را گم می‌کند؛ و او، پسری مغرور با غروری سنگی‌تر از سکوت شب، گرفتار در بازیِ ناخواسته‌ی عشق و لجاجت. میان خنده و سکوت، میان عشق و غرور، قانونی که روزی از آسمان نازل شد حالا روی زمین، سرنوشت دو دل را به قمار گذاشته است. و شاید… شاید انتهای این قصه، جایی میان بدبختی و خوشبختی، همان جایی باشد که عشق معنای تازه‌ای می‌یابد.
    1 امتیاز
  5. نام رمان: زیر پوست عشق نویسنده: زهرا | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر رمان: عاشقانه، درام، روانشناختی خلاصه رمان: زندگی آرام و ظاهراً کامل یک زن جوان در هاله‌ای از عشق و امنیت می‌گذرد. او در خانه‌ای زندگی می‌کند که هر گوشه‌اش بوی محبت و توجه می‌دهد؛ اما چیزی در این میان آرام و بی‌صدا فشار می‌آورد. قصه روایتگر روزهایی است که عشق، محافظت، ترس و شک به‌قدری درهم می‌آمیزند که مرز میان امنیت و اسارت رنگ می‌بازد این رمان چون که به روان شخصیت مرتبط هست بیشتر توصیف داره تا دیالوگ امیدوارم خوشتون بیاد
    1 امتیاز
  6. پارت صد و هفدهم مارکوس شرمنده چشم‌هایش را بر هم می‌فشارد. پس ماجرا این بود، باسیلیوس مارکوس ضعیف و خودباخته را به حضور نمی‌پذیرفت! در دل بر خود لعنت می‌فرستد. او مایه‌ی سرافکندگی بود. باسیلیوس ادامه می‌دهد: - اگر امشب هم به خودت نمی‌اومدی دیگه باید قیدت رو می‌زدم. چی شد که نوه‌ی من اینطوری شد؟ سوال باسیلیوس در سرش سر و صدا برپا می‌کند. راست می‌گفت. چه شد که در برابر چنین حادثه‌ای این‌گونه ضعف نشان داد؟ اون قبل از این هم در شرایط سخت بوده. از خودش تعجب می‌کرد. این ضعف با شخصیت مارکوس هم‌خوانی نداشت. خیلی عجیب بود. پس از مکثی کوتاه باسیلیوس ادامه می‌دهد: - امانتم کجاست مارکوس؟ مارکوس متعجب سر بلند می‌کند. باسیلیوس از کدامین امانت صحبت می‌کرد؟! با مکث و تردید پاسخ می‌دهد: - کدوم.. امانت؟ سرزنش‌وار زمزمه می‌کند: - گمش کردی! مارکوس سردرگم بود و نمی‌دانست برای چه سرزنش می‌شود. ذهنش پر از سوال بود و می‌ترسید که این‌بار هم قبل از آن پاسخی برای سوال‌هایش دریافت کند ارتباط پایان یابد. صدای فرهد در ذهنش می‌پیچد. ابرو در هم می‌کشد و می‌گوید: - مردم میگن روح پاک رو از دست دادم چون لایق نیستم. - پس دوباره به دستش بیار و لیاقتت رو ثابت کن! مارکوس متعجب به سخن می‌آید: - با فرهد چیکار کنم؟ اون تهدید کرده... باسیلیوس سخن مارکوس را قطع می‌کند و محکم و با اطمینان می گوید: - هر صلحی پس از یک جنگه که به وجود میاد. رنگ سرخ خونه که به صلح دوام می‌بخشه! فکر می‌کنی بتونه چیزی که میگه رو عملی کنه؟ مارکوس یادت نره که من همیشه پشت سر فرزندانم ایستادم.
    1 امتیاز
  7. پارت صد و شانزدهم برای بار سوم هر دو با هم رهسپار مقبره می‌شوند. پوشش گیاهی مقابل مقبره راه کنار زده و وارد مقبره می‌شوند. گونتر مانند شب‌های پیشین پس از ادای احترام به باسیلیوس عقب آنده و همان کنار ورودی می‌نشیند و به دیوار پشت سرش تکیه می‌دهد. مارکوس کنار مقبره چشم‌هایش را می‌بندد. دست‌هایش را بالا آورده و به هم می‌چسباند. سعی می‌کند ذهنش را از هر فکری خالی کند. آهسته زیر لب پچ می‌زند: - باسیلیوس هلیوس. نسیم ملایمی در مقبره می‌وزد و شنلش را تکان می‌دهد. دوباره و دوباره تکرار می‌شود. هربار شدت باد بیشتر می‌شود. گونتر که تماشاگر بود خم می‌شود و به درب ورودی مقبره نگاه می‌کند. به طرز عجیبی پرچین‌ گیاهی که ورودی را پوشانده بود بدون هیچ حرکتی در جای خود ثابت بود! مقبره جز درب ورودی راهی به بیرون نداشت. پس منشأ این نسیم سرد از کجا بود! قدرت باد بیشتر شده و شنل مارکوس را به پرواز درمی‌آورد و موهایش را به هم می‌ریزد. گونتر نگران از جا بلند می‌شود. گردی سیاه در میان باد می‌چرخد. کم کم در پشت سنگ مقبره، درست‌ترین قسمت مقبره سایه‌ای سیاه رنگ تشکیل می‌شود! سایه‌ای بلند قامت و قوی هیکل... دست گونتر بر قبضه‌ی شمشیر می‌نشیند. مارکوس با احساس سنگینی نگاه کسی چشم‌هایش را می گشاید و دستانش را پایین می‌آورد. به سایه سیاه مقابلش می‌نگرد. صدایی مردانه و با صلابت در مقبره می‌پیچید: - مارکوس، داشتی ناامیدم می‌کردی! صلابت، قدرت، ابهت و بزرگمردی از صدایش چکه می‌کرد. لفظ پر جذبه‌اش ستون‌های مقبره را می‌لرزاند و زیر پاهایش را خالی می‌کرد. احساس می‌کرد چیزی در قلبش می‌جوشد. قلبش فریاد می‌زد: - اون باسیلیوسه! گونتر دستش از قبضه شمشیر شل شده پایین می‌افتد. چند قدم جلو می‌رود و زانو می‌زند. مارکوس نیز زانوهایش خالی کرده بر زمین می‌افتد. هر دو سریع شنل‌هایشان را جلو آورده صورت خود را می‌پوشانند و سر به تعظیم فرود می‌آورند. قلب‌هایش تند می‌زد و برای اولین بار احساس می‌کردند وجودشان گرم شده! باسیلیوس ادامه می‌دهد: - خیلی زود خودت رو باختی پسر. خوناشامی که دیشب و پریشب اینجا میومد رو نمی‌شناختم.
    1 امتیاز
  8. پارت صد و پانزدهم از پنجره‌ی سالن به آسمان می‌نگرد. حالا دیگر آسمان در تاریکی محض فرو رفته بود. آرام دست بر شانه‌ی مارکوس می‌گذارد. مارکوس با مکث سر می‌چرخاند و به دستی که بر شانه‌اش نشسته نگاه می‌کند. آهسته نگاهش را بالا می‌آورد و به شانه‌هایش می‌رسد. شانه‌هایی که وزن زرهی پولادین را به دوش می‌کشید. نگاه از وردهای حک شده بر روی زرهش می‌گیرد و به صورت رنگ پریده‌ش نگاه می‌کند. هنوز شنل بر دوشش بود و این یعنی تازه از راه رسیده است. این روزها بار زیادی بر دوش او بود. شرمنده شد. باید خود را جمع می‌کرد. حتی اگر نظر باسیلیوس عوض شده و تایید خود را برداشته باشد این وضعیت درست نیست. به عنوان یک خوناشام غیرتمند باید می‌ایستاد و در مقابل فرهد از قبیله‌اش دفاع می‌کرد. مانند یک سرباز، مثل گونتر... باید زمام اوضاع را بر دست می‌گرفت. گونتر شانه‌ی مارکوس را می‌فشار و لب می‌زند: - پاشو بریم مارکوس، پاشو! مارکوس تنها بی‌ترف گونتر را نگاه می‌کند. گونتر "نوچ"ی می‌گوید و ادامه می‌دهد: - نگو که دو شب رفتی مقبره باسیلیوس جوابت رو نداد عقب کشیدی! اندکی مکث کرده و فکر می‌کند. امشب هم می‌رفت. یا باسیلیوس پاسخش را می‌داد و تکلیفش مشخص می‌شد یا... فرقی نداشت. در حال او تصمیمش را گرفته بود. حتی اگر باسیلیوس باز هم جوابش را نمی‌داد او قرار بود دست بر زانو زده بلند شود. باید به فرهد یادآوری می‌کرد که مارکوس کیست! مصمم از جا برمی‌خیزد و به سمت خروجی تالار قدم برمی‌دارد‌. گونتر احساس می‌کرد شعله‌های نگاهش دوباره قدرتمند شده بود و صلابت به قدم‌هایش باز گشته بود. البته هنوز با شاهزاده مارکوس قبل فاصله داشت اما گویی داشت نیرویش را به دست می‌آورد‌. ناخودآگاه لبخند کمرنگی میهمان لب‌های گونتر می‌شود. صدایی در دلش می‌گفت این حال بهتر مارکوس به خاطر حضور والنتینا است.
    1 امتیاز
  9. پارت سی و هشتم داشتم می‌رفتم سمت اتاقش که یکی از بچها بهم گفت: ـ آقا، عمو کارت داره! مجبورا تغییر مسیر دادم و رفتم سمت اتاق عمو...در زدم. عمو با صدای گرفته گفت: ـ بیا داخل! رفتم داخل و دیدم کنار پنجره اتاق وایستاده و داره سیگار می‌کشه! با لحن کمی عصبانی گفتم: ـ عمو مگه دکتر، سیگار و برات قدغن نکرده بود؟؟! برای قلبت سمه! عمو برگشت سمتم و گفت: ـ اگه نگران قلب منی، هرچی سریع‌تر اون حروم لقمه رو برام پیدا کن! گفتم: ـ بالاخره گیرش میارم عمو! عمو گفت: ـ یادت باشه پوریا که من اون آدم و زنده می‌خوام. سرمو به نشونه تایید تکون دادم که گفت: ـ کی کار دختره رو تموم میکنی؟! معلومه که از اون پسره مسخره دست برنمیداره و چیزی هم لو نمی‌ده! گفتم: ـ عمو...اون...اون دختره امکانش هست راست بگه! بچها پیگیری کردن. آرون حتی اونم پیچونده و نرفته دنبالش! عمو با عصبانیت گفت: ـ پوریا اینقدر از اون دختر هم مثل اون پسره احمق پیش من دفاع نکن! این دفاع کردنای بیخود و دلسوزیات دیدی چکاری دستمون داد؟! اولین بار بود که داشت با این لحن باهام حرف میزد؛ راجب آرون حق داشت اما اگه منو اینجا قطعه قطعه هم میکرد نمیذاشتم که به اون دختر آسیبی برسه!
    1 امتیاز
  10. پارت سی و هفتم بعدش سریع رفتم پایین. تو حیاط با صدای بلند شاهین رو صدا زدم و اونم با سرعت اومد پیشم و گفتم: ـ نتیجه چی شد؟! شاهین گفت: ـ آقا دختره داره راست میگه فکر‌ کنم. با گفتن این جمله، من یه نفس راحت کشیدم و بهش اشاره کردم تا به حرفاش ادامه بده. شاهین گفت: ـ گوشیش که توی آرایشگاه جا گذاشته بود رو رفتیم برداشتیم. یکمم صاحب سالن رو تهدید کردیم و اونم گفت که باوان خیلی منتظر بود تا آرون بیاد دنبالش اما نیومد... گفتم: ـ گوشیش دست توئه؟ سرش رو تکون داد و از تو جیب کتش، گوشی رو درآورد و داد دستم. باید پیام‌هاش با آرون و می‌خوندم تا بلکه بتونم یه سرنخی از اون حیوون پیدا کنم و یه جوری عمو رو راضی کنم تا این دختر زنده بمونه. نمی‌دونم حس دلسوزی بود یا چیز دیگه، اما اصلا دلم نمی‌خواست براش اتفاقی بیوفته! دلیلش رو خودمم نمی‌دونستم... حس می‌کردم اگه چیزیش بشه، واقعا نمی‌تونم خودمو ببخشم. آرون حتی سر ما هم کلاه گذاشته بود، از کجا معلوم که به این دختر هم کلی دروغ نگفته باشه؟! از اون هفت خط، هر چیزی برمی‌اومد. باید ته‌وتوی این قضیه رو درمی‌آوردم.
    1 امتیاز
  11. #پارت_8 کنار میزشون ایستادم و با صدایی که سعی کردم کمی بلند باشد، گفتم: ـ جمعتون جمع بود، فقط… خشایار با خوشمزگی حرفم رو قطع کرد و گفت: ـ خشایار: فقط خُلّمون کم بود که اومد! کل جمع زدن زیر خنده. با ابروهای بالا رفته گفتم: ـ به به جناب شوهر خواهر… آشتی کردی؟! آخه شنیدم به‌خاطر یه بوس ناقابل قهر کردی مثل بچه‌ها! حالا دیگر نوبت من بود که به ریشش بخندم، هاهاها! امیر همون طور که قهقهه می‌زد، گفت: ـ امیر: خوردی خشی جون؟! سروش (برادر امیر) با خنده ادامه داد: ـ سروش: حالا هسته‌ شو تف کن! با بچه‌ها داشتیم به خشی می‌خندیدیم که یکی چشمامو از پشت گرفت. با لبخند کجی گفتم: ـ عه! چرا کورم می‌کنی بنده خدا… خب بیا جلو بگو کی هستی دیگه! ایش… الهی که آرتین قُربونت بره، ول کن چشمامو! ول کن! با صدای قهقهه‌ی بچه‌ها، دست‌ها از روی چشمام برداشته شد و… یخ کردم، به خدا! دقیقاً پشت سرم، به‌ترتیب، آرسین، نوشین، علی، رها، سینا و… آرتین ایستاده بودند. به خدا، خدا وقتی داشته بین بنده‌هاش شانس تقسیم می‌کرده، من دستشویی بودم، آب قطع بود و افتابه هم سولاخ! آرتین با همون اخم‌های همیشگی‌ش که آدم رو خیس می‌کرد، گفت: ـ آرتین: چرا از جون دیگران مایه می‌ذاری… خودت قربونش برو! کم نیاوردم و گفتم: ـ من حیفم آخه! من بمیرم کل دنیا عزادار می‌شن، گفتم حالا افتخار بدم تو رو قربونی کنم! لبش رو کج کرد و با پوزخندی دور شد و رفت یه گوشه‌ای تمرگید. آرسین با خنده گفت: ـ آرسین: چیکار به این داداش من داری آخه تو دختر؟ چشمام رو ریز کردم و گفتم: ـ یه جوری می گه چیکار داداشم داری انگار سر چهارراه فال می‌فروشه من جنس‌هاشو دزدیدم… الهی که اون داداشت جز جیگر بزنه! بیا انگار اومدن سیرک! من میگم این‌ها می‌خندن، ای خدا! همه‌شون دست یکی رو گرفتن و مشغول قر دادن شدن. من هم که از همون اول عقاب بودم، روی مبل نشستم و مشغول لُنبوندن شدم. آقای خودشیفته پیش آقاجون نشسته بود و هردو خیلی جدی داشتن با هم حرف می‌زدن؛ کپی برابر اصل آقاجون بود از قیافه و اخلاق و رفتار گرفته تا جدیت و مغرور بودنش. اما با یه تفاوت ریز: آقا جون با اینکه مغروره و همه خاندان سرش قسم می‌خورن، وقتی من پیششم همیشه می‌خنده و با شیطنت‌هام حال می‌کنه، خیلی هم دوستم داره… ولی این خره از همون بچگی آدم تشریف نداشت!
    1 امتیاز
  12. با شنیدن صدای خش خشی در پشت سرم سر چرخاندم و در آن هوای تاریک و روشن به لونا که آرام به سمتم می‌آمد نگاه کردم؛ لعنتی او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! مگر نگفته بودم که می‌خواهم تنها باشم پس او چرا اینجا بود؟! - راموس؟ سر برگرداندم و با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم؛ از این‌که خلوتم بهم خورده بود عصبانی بودم، اما‌ هنوز هم نمی‌خواستم لونا اشک‌هایم را ببیند. من گرچه از هم‌نوعانم ضعیف‌تر بودم، اما همیشه از نشان دادن این ضعف به دیگران متنفر بودم. - حالت خوبه راموس؟! بی‌آنکه بخواهم جوابش را بدهم از گوشه‌ی چشم نگاهی سمت او که حالا در کنارم بر روی تخته‌ی سنگ دیگری نشسته بود انداختم. - چرا اومدی اینجا؟! لونا شانه‌ای بالا انداخت. - نگرانت بودم. پوزخندی از حرفش به لبم نشست، من هربلایی که می‌بایست بر سرم آمده بود و فکر نمی‌کردم چیز بدتری هم در انتظارم باشد. - نگران نباش، من هربلایی که قرار بوده سرم بیا اومده فکر نمی‌کنم چیز بدتری در انتظارم باشه. لونا با ناراحتی نگاهم کرد. - این چه حرفیه راموس؟! حالا مگه چی شده؟! از شنیدن حرفش حرصم گرفت، مگر چه شده بود؟! جوری حرف میزد که انگار در سالن قصر حضور نداشت و صحبت‌های پادشاه را نشنیده بود! - مگه چی شده؟! میشه بگی چی باید میشده که نشده؟! من به خاطر همین طلسم لعنتی تموم عمرم رو تحقیر شدم، به خاطر همین طلسم سرزمینمون به دست خون‌آشام‌ها افتاد؛ پدر و مادرم پیش چشم‌هام به آتیش کشیده شدن و من نتونستم هیچ کاری براشون بکنم. همه‌اش هم به خاطر همین طلسم لعنتی! لونا در جوابم سری تکان داد. - باشه راموس، تو حق داری ولی لطفاً یکم آروم باش! آخه… آخه با این عصبانیت که کاری پیش نمیره! نفسم را پوف مانند بیرون دادم. - اومدی اینجا که فقط من رو نصیحت کنی؟! لونا با ناراحتی صدایم زد، اما دست خوم نبود آنقدر عصبی و کلافه بودم که حوصله‌ی شنیدن هیچ حرفی را نداشتم. - من نصیحتت نمی‌کنم راموس، من… من توی این ماجرا تموم حق رو به تو میدم. تو حق داری که عصبانی و ناراحت باشی، ولی یکم هم به الانمون فکر کن. لونا دست ظریفش را بر روی شانه‌ام گذاشت و ادامه داد: - گذشته‌ای که تو ازش حرف میزنی گذشته و تموم شده، ولی تو باید به حالا فکر کنی، به شکستن اون طلسم!
    1 امتیاز
  13. همچنان محکم و با حرص قدم برمی‌داشتم؛ نمی‌دانستم به کجا و به کدام مقصد میروم فقط می‌خواستم بروم، آنقدر بروم تا خسته شوم، تا این ذهن فعال دست از مرور خاطرات و‌ حرف‌هایی که شنیده بودم بردارد ‌و بگذارد لحظه‌ای آرام باشم. از لابلای درختان جنگل می‌گذشتم، جایی را می‌خواستم که در آن هیچ موجودی نباشد تا بتوانم کمی در خلوت و سکوت فکر کنم و با خودم و حرف‌هایی که شنیده بودم کنار بیایم. برایم هضم حرف‌هایی که شنیده بودم سخت بود، سخت بود که فکر نکنم من این‌همه سال بی دلیل و بی تقصیر تحقیر شده‌ بودم درحالی که همه چیز زیر سر کس دیگری بوده است. روی تپه‌ای دور از شهر ایستادم و با هلال ماهی که در وسط اسمان خودنمایی می‌کرد نگاه دوختم، تحقیر شدنم توسط پدرم و پسرعموهایم آنقدر در سرم پررنگ بود که به هیچ‌ طریقی نمی‌توانستم آن را فراموش کنم و حالا این‌که بخواهم از مردی که باعث و بانی تمام آن سختی‌ها بود بگذرم برایم زیادی سخت بود. پدرم در تمام عمرش خیال می‌کرد من پسری ناقص و بی‌فایده هستم و حتی از پس مراقبت از خودم هم برنمی‌آیم و حالا کجا بود تا ببیند من مقصر هیچ‌کدام از این اتفاقات نبوده‌ام؟! مادرم در تمام عمرش با وجودی که سعی می‌کرد ضعف‌های من را به رویم نیاورد، اما همیشه به خاطر تفاوت‌های من با هم‌نوعانم غصه خورده بود و حالا کجا بود تا بداند پدر عزیزش باعث تمام این تفاوت‌ها بوده است؟! روی تخته سنگی نشستم و باز به آسمان نگاه دوختم، کاش پدر و مادرم بودند، بودند تا ببینند من هم قربانی یک انسان ضعیف شده بودم. کاش بودند تا بداند من هم می‌توانستم یک گرگینه‌ی عادی باشم اگر طلسم نشده بودم! - کاش بودی بابا، کاش بودی تا بهت می‌گفتم که من متفاوت نیستم. که من هم می‌تونستم عادی باشم اگه این طلسم شکسته میشد؛ کاش بودی مامان، کاش بودی تا ببینی مقصر این‌همه اتفاق من نبودم تا بدونی من هم مثل تو قربانی ترس‌های‌ پدرت شدم! بغضم را قورت دادم و صورتم را با دو دستم فشردم. اشک چشمانم بی‌اراده از چشمانم سرازیر بود و افکار لحظه‌ای ارامم نمی‌گذاشت، فکر به این‌که اگر من طلسم نشده بودم، اگر مثل تمام گرگینه‌‌ها قدرت ماورایی داشتم شاید سرزمینم به دست خون‌آشام‌ها نمی‌افتاد؛ شاید هرگز پدر و مادرم پیش چشمانم به آتش کشیده نمی‌شدند و خون‌آشام‌ها مردم سرزمینم را به اسارت در نمی‌آوردند.
    1 امتیاز
  14. پارت هفتاد و پنج سرعتم نسبتا بالا بود و با شدت ترمز گرفته بودم ، بخاطر همین سرم محکم خورده بود به فرمون و گیج شده بودم ، راننده ماشین جلویی اومد و گفت : خانوم حالتون خوبه ؟ سرم رو سمتش برگردوندم ، نمیدونم چی دید که گفت : ای وای الان زنگ میزنم اورژانس . پلیس و امبولانس که رسیدن بعد کار های اولیه و گرفتن مدارکم و بیمه و ... قرار شد بیمه خسارت رو بده ، زخمم توسط نیرو های اورژانس بسته شد و بهم گفتن باید برای چکاپ ببرنم بیمارستان که ببینن خدایی نکرده در اثر ضربه مشکلی پیدا نکرده باشم ، گفتن بهتره زنگ بزنم کسی بیاد بیمارستان برای همراهی . کسی که باهاش تصادف کرده بودم ، ادم خوبی بود ماشینم رو کنار خیابون پارک کرد و سویچ رو بهم داد ، نمیدونستم به کی زنگ بزنم همه خونه عمه بودن ، موبایلم رو دستم گرفتم و سوار امبولانس شدم ، سرم درد می کرد و اشفته بودم ، گوشیم تو دستم لرزید اروین بود ، چاره ای نبود باید به اون میگفتم ، تماس رو وصل کردم که گفت : سلام ، تماس گرفته بودید؟ با صدای گرفته از سردرد و ترسی که بهم وارد شده بود گفتم : اروین . _صدف تویی ؟ چرا صدات اینجوریه ؟ کجایی؟ _تصادف کردم ، تو امبولانسم ، میشه بیایی دنبالم؟ بدون مکث گفت : حالت خوبه ؟ کدوم بیمارستان میبرنت؟ _ خوبم یکم سرم ضرب دیده میگن باید عکس برداری بشه ، میبرنم بیمارستانه... . اروین سریع گفت : باشه الان راه میوفتم نگران نباش. تشکر کردم و تماس رو قطع کردم .
    1 امتیاز
  15. پارت هفتاد و سوم اخر شب خسته روی مبلای خونه ولو شدم ، کفش هام رو از پام دراوردم ، بابا هم کتش رو در اورده بود و سرش رو به پشتی صندلی تکیه داده بود. مامان ‌هم بغل بابا نشسته بود و گفت : عزیزم ، نمی خوای بین معصومه و ماهان واسته بشی؟ بابا دستی به صورتش کشید و گفت : دوباره چی شده ؟ _ همون موضوع همیشگی ، والا من حق به ماهان میدم ، معصومه ندبده نشناخته ، داره مخالفت می کنه. کنجکاو پرسیدم : با چی مخالفت می کنه؟ مامان مکثی کرد و گفت : ماهان یک دختری رو دوست داره ، خانواده دختره وضع مالی خوبی ندارن ، عمه ات هم پاش رو کرده تو یه کفش این همه دختر هوری پری ریخته دور پسرم ، ما به این خانواده نمی خوریم . ابروهام رو از تعجب بالا انداختم و گفتم : واا ، از عمه این انتظار رو نداشتم ، لااقل دختره رو ببینه ، چند جلسه با خانوادش برن بیان بعد بگه نه! مامان گفت : والا منم همین رو میگم . بابا که خستگی از سر و روش میبارید گفت : خیله خب ، فردا میرم باهاش صحبت می کنم. مامان لبخندی زد و بوسه ای رو صورتش نشوند ، لبخند زدم و با شوق نگاهشون کردم . حس کردم باید تنهاشون بزارم شب بخیری گفتم و رفتم ، بعد تعویض لباس و پاک کردن ارایش سریع به خواب رفتم.
    1 امتیاز
  16. پارت اول ـ چطوری قلب سفیدم؟ ـ مرسی عزیزم، تو خوبی؟ صبحت بخیر. ـ صبح من زمانی بخیر میشه که تو پیشم باشی! خجالت کشیدم و با خنده گفتم: ـ آرون! آرون از پشت تلفن خندید و گفت: ـ خیلی خب، خجالت نکش! کلاست ساعت چند تموم میشه عزیزم؟ به ساعتم نگاه کردم و گفتم: ـ حدود سه و ربع. میای دنبالم؟ آرون گفت: ـ آره دیگه؛ بریم با هم حلقه‌هایی که سفارش دادیم رو بگیریم. با ذوق گفتم: ـ مگه رسیده؟ آرون از ذوقم خندش گرفت و گفت: ـ آره خوشگلم، عین همون چیزیه که سفارش دادیم. اسم جفتمونم روش نوشته. داشتم می‌پیچیدم تو کوچه که برسم سر کلاس، یهو یه لاماری مشکی با سرعت پیچید جلوم که باعث شد از ترس بیفتم رو زمین! کلاسورم رو که پخش زمین شد، با ترس جمع کردم. چیزی که برام عجیب بود این بود که طرف حتی به خودش زحمت نداد از ماشین پیاده بشه و حالم رو بپرسه. شیشه‌های ماشین کاملاً دودی بود و اصلاً داخل مشخص نبود.
    1 امتیاز
  17. پارت اول باران بی‌وقفه بر شیشه‌های بسته می‌کوبید. پنجره‌ی اتاق نشیمن با قاب‌های سفید و پرده‌های ضخیم کرم‌رنگ، حتی صدای خیابان را هم خفه کرده بود. خانه‌ای که همیشه برای مهتاب حکم یک پناهگاه را داشت، حالا عجیب سنگین بود؛ انگار دیوارها هم گوش داشتند. روی مبل قهوه‌ای چرمی نشسته بود، پایش را زیر خودش جمع کرده بود و نگاهش بین بخار کم‌رنگ فنجان چای و انعکاس مهتاب روی شیشه در رفت‌وآمد بود. ساعتی که روی دیوار آویزان بود، با هر تیک‌تاک، سکوت خانه را سوراخ می‌کرد. از آشپزخانه بوی گوشت تفت‌خورده و ادویه بلند شده بود. صدای آرام و شمرده‌ی آرمان، همسرش، میان صدای شرشر باران گم نمی‌شد. داشت زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد؛ شاید شعری که همیشه موقع آشپزی تکرار می‌کرد. صدایش آرامش داشت، صدایی که سال‌ها برایش مثل مرهم بود، اما حالا همان صدا باری روی شانه‌هایش انداخته بود. - خسته به نظر می‌رسی. صدایش این بار از پشت سرش آمد. دست‌های بزرگش به نرمی روی شانه‌های مهتاب نشستند؛ گرم، اما محکم. انگشتانش همان‌طور که روی شانه‌های او فشار می‌آوردند، حسی از امنیت و سلطه را هم‌زمان منتقل می‌کردند. مهتاب لبخند کوچکی زد، انگار که بخواهد سکوت میانشان را بشکند. - یه کم... آرمان سرش را کمی خم کرد و کنار گوشش زمزمه کرد: - نباید این‌قدر کار کنی. نمی‌خوام اینجوری خسته باشی. از فردا بمون خونه. استراحت کن. مهتاب پلک زد. صدایش نرم بود، ولی پشت همان نرمی، چیزی از جنس دستور حس می‌شد؛ چیزی که راه مخالفت را از او می‌گرفت. لبخندش روی لبش یخ زد، اما جواب نداد. او آرمان را دوست داشت؛ این را همه می‌دانستند. اما همین عشق، حالا مثل دیواری بلند دورش کشیده شده بود. گاهی به این فکر می‌کرد که از کی به بعد، همه چیز این‌قدر دقیق و حساب‌شده شد؟ از چه زمانی آرمان ساعت خوابش را، دوستانش را، حتی کتاب‌هایی که می‌خواند کنترل می‌کرد؟ ولی چه دلیلی برای شک داشت؟ آرمان عاشقش بود. از همان روزی که با هم آشنا شدند، آرمان همه چیز را برایش فراهم کرده بود. آرمان دوباره گفت - امشب بعد شام می‌خوام فیلمی که گفتم ببینیم. خب؟ مهتاب به آرامی سر تکان داد. - باشه. دست‌های آرمان از روی شانه‌اش سر خوردند و او به سمت آشپزخانه برگشت. مهتاب برای لحظه‌ای نگاهش کرد: قامت بلند، لباس خانه‌ی مرتب، نظم عجیبی که حتی در خانه هم از او جدا نمی‌شد. انگار حتی نفس‌هایش را هم از قبل تمرین کرده بود. مهتاب به ساعت نگاه کرد؛ نه‌ونیم شب بود. روی مبل جابه‌جا شد. تلفنش کنار او بود، اما قفلش را باز نکرد. دیگر مدتی بود که به جز چند پیام کوتاه از مادرش، هیچ پیامی دریافت نمی‌کرد. دوستانش کم‌کم ناپدید شده بودند؛ نه به‌خاطر او، بلکه به‌خاطر کم‌شدن تماس‌ها، به‌خاطر دعوت‌نشدن‌ها، به‌خاطر بهانه‌های تکراری «آرمان دوست نداره خیلی بیرون برم» یا «سرم شلوغه». صدای تق‌تق چاقوی آرمان از آشپزخانه سکوت را شکست. مهتاب با خودش گفت شاید زیادی حساس شده. آرمان فقط می‌خواست از او مراقبت کند؛ خودش بارها گفته بود. - تو همه‌چیز منی. دوست ندارم هیچ‌چیزی اذیتت کنه. اما چرا این جملات، این روزها کمتر شبیه عشق و بیشتر شبیه قفسی طلایی بودند؟ باران شدت گرفت. مهتاب به پنجره خیره شد. شیشه پوشیده از قطره‌های ریز و درشت بود، هیچ‌چیزی از بیرون پیدا نبود. ناگهان حس کرد خانه زیادی ساکت است؛ حتی سکوتش هم سنگینی می‌کرد. -مهتاب؟ صدای آرمان مثل کسی که همیشه مراقب است، از آشپزخانه بلند شد. - میای کمک کنی یا باز می‌خوای خسته بشی؟ مهتاب لبخند تلخی زد، از جا بلند شد و آرام به سمت آشپزخانه رفت. قدم‌هایش روی کف‌پوش چوبی خانه، صدایی خفه می‌دادند؛ صدایی که انگار به گوش خودش هم هشدار می‌داد.
    1 امتیاز
  18. به عصای چوبیش چشم دوختم. یادمه رفتیم گیاه درون جنگل پیدا کنیم، یه چوب سر خم نظرم رو جلب کرد، اون روز چوب رو برداشتم و با داسم تراشیدمش. وقتی به بابا هدیه‌اش دادم خوشحال شد. از یاد اون روز لبخند زدم. گیاه‌های سبز و بشاش رو با داس چیدم. با همه خستگیم، شاد گفتم: - داشتم گیاه می‌چیدم. نگاهش غمگین بود. ولی لحنش رو شاد نشون داد. - دیگه بزرگ شدی سایورا! یه خانم شدی. اخم‌کردم. حرفش بو داشت! بابا هیچ‌وقت نمی‌گفت بزرگ شدم. چیزی تو سرم جیغ زد: « مسئله اربابه، مسئله اون مرد سه زن بود.» به چشم‌های محکم بابا نگاه کردم. چشم‌هایی که وقتی باز بودن به من امنیت کامل می‌دادن. دلخور جواب دادم: - بزرگ نشدم، نه بزرگ شدم نه خانم شدم. فکرش رو از سرت بیرون کن بابا. درسته رعیت زاده هستیم، ولی زندگیمون که دست ارباب روستا نیست! من تو رو ترک نمی‌کنم تا بشم زن چهارم ارباب. چشم‌هاش غمگین بسته شد. چشم‌هایی که تو شب تا وقتی من خوابم نمی‌رفت بسته نمی‌شد. بغض کردم و خودم رو به چیدن گیاه‌ها سر گرم کردم. ارباب روستا یه مرد چهل هشت ساله بود. سه زن داشت و همیشه چشمش به من بود. ولی بابا می‌گفت من بچه هستم هر وقت هجده سالم شد. الان من هجده سالمه ولی زندگیمه می‌خوام خودم تصمیم براش بگیرم. صدای بابا گوشم رو پر کرد. صدایی که وقتی رعد و طوفان یا صدای زوزه می‌اومد، برای من لالایی می‌خوند. - به نظرت احترام می‌ذارم دخترم. راستی سایورا، اون دارویی که بهت گفتم رو یاد گرفتی درست کنی؟ شاد شدم. فکر ارباب از سرم به طرز حیرت آوری از بین رفت. انگار هیچ وقت تو ذهنم نبود. با شادی لب باز کردم. - هوم، آره بابا تونستم. مطمئنم تونستم. من هم مثل شما طبیب میشم یه روزی؟ قهقهه مستانه زد، پر از تحسین برندازم کرد. - شیرینکم، میشی میشی در آینده طبیبی بهتر از من میشی که روستا روی تو حساب باز می‌کنه. تو حتی یاد گرفتی، از مامای روستا یاد گرفتی چطور نوزادی رو از بطن یه مادر بیرون بیاری. رنگ به گونه‌هام دوید. قابله بودن رو از پونزده سالگی یاد گرفتم. یعنی میشه روزی کاملا طبابت یاد بگیرم؟ سبد گیاه دارویی رو بغل گرفتم، مطمئن سر تکون دادم. - حتما میشم بابا، فقط منو ببین. پسری نا‌آشنا فریادزنان، با نفس‌های بریده و رنگ پریده سمت ما دوید. - طبیب... طبیب التماس می‌کنم، دیگ آبجوش روی بدن خواهرم ریخته کمک کن طبیب. شوک بدنم رو گرفت؛ اما ذهنم تلنگر زد. الان وقت خشک شدن نیست باید اون دختر رو نجات بدیم. پاهام منو سمت کلبه کوچک خودمون کشید، کلبه‌ای که اواخر تابستون پدر سقفش رو تعمیر می‌کرد، مبادا ما رو تو زمستون بکاره. در کلبه رنگ و رو پریده رو باز کردم. کیف طبیبی پدرم مثل همیشه کنار در بود، برای مواقع ضروری تا همیشه جلو دست باشه. کیف قهوه‌ای که از عمر زیاد پوست چرمش نازک کنده شده بود. سبد گیاه‌ها رو زمین گذاشتم و کیف رو برداشتم دویدم. حالا جون اون دختر دست ما بود، نباید وقت کشی می‌کردیم. در حین دویدن گفتم: - آقا پسر بدو بریم، من کمک‌های اولیه رو انجام میدم تا بابام بیاد‌. پسر با چشم‌هایی براق از من جلوتر دوید. کیف ر‌ محکم‌تر تو بغلم گرفتم، مثل این که جونم به این کیف بسته‌ست. تو دویدن مشامم پر از بوی خوش و غرق شلتوک شد. آرامشی که از این بو همیشه روحم رو قلقلک می‌داد، بی مثال به هر بویی بود. پسرک خیلی تند می‌دوید! معلومه حسابی عجله داره و دلش آشوبه. سنگی زیر پاهام قل خورد و خواستم با سر تو کمر پسر برم، خودم رو کنترل و تعادلم رو حفظ کردم. نفسم رو وحشت زده بیرون دادم. به دویدنم ادامه دادم ولی حس کردم یه چیزی سر جاش نیست! چرا ما داریم از این ور میریم؟ پسرک فریاد زد: - اونجاست ببین ببین... کلبه ما اونجاست. نگاه کردم. کلبه‌ای اونجا نبود!
    1 امتیاز
  19. 0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...