رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      860


  2. Khakestar

    Khakestar

    کاربر فعال


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      354


  3. Kahkeshan

    Kahkeshan

    کاربر فعال


    • امتیاز

      3

    • تعداد ارسال ها

      387


  4. ندا

    ندا

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      2

    • تعداد ارسال ها

      44


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 04/18/2025 در همه بخش ها

  1. درود عزیزان وقت بخیر لطفا به سوالات پاسخ دهید ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! از سال ۹۶ ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! همیشه عاشقانه، اجتماعی، تاریخی و تخیلی نوشتم ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! اینکه خدای دنیای خودم باشم. حس قدرت عجیبی میده که یک دنیا و کلی شخصیت بسازی و بهشون غم یا خوشبختی عطا کنی ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! من بی‌شمار رمان عاشقانه خونده بودم اما هیچ وقت به نوشتن یکی از اون‌ها فکر نمی‌کردم. قرار گرفتن در نودهشتیا و اون جو صمیمانه‌اش بود که این بخش از من رو بهم نشون داد. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. دارم دیر می‌شوم، هارمونیکا، نیل در آتش، غوغای نوش، دل‌ریزه، پیچیده در روزمرگی، یورا بالرین آبی، تینار، نیکی و نارنج، یارالی یامور... ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی می‌خوانید؟! رمان‌های تاریخی، عاشقانه و صدالبته که طرفدار رمان‌های زن محور هستم. ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! من هنوز در حال آزمون و خطا هستم، باور دارم تا لحظه مرگ هم همین خواهد بود. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! زیاد پیش اومده. مهم نیست چقدر ازش فاصله بگیرم، ایده‌ها راهشونو پیدا می‌کنن و یه جایی بالاخره یقه‌مو می‌چسبن! ضمنا جایی خونده بودم که قلم‌های کمرنگ ماندگارتر از ذهن‌های پربار هستن. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! من نویسندگی رو انتخاب نکردم. فقط یه دختربچه رویاپرداز و خوش زبان بودم، اون خودش سراغم اومد. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟ ندارم. امیدوارم برزخ‌های سوزان برای شخصیت‌هاشون خلق کنن و از پس هزار و یک مانع سرراهشون بربیان. باتشکر از نویسنده گرامی: @هانیه پروین
    3 امتیاز
  2. نام رمان: طرح ناتمام نام نویسنده: بهاره رهدار(یامور) ژانر: جنایی، معمایی، عاشقانه ••خلاصه•• وقتی قتل‌ها فقط قتل نیستند، نشانه‌ها یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند، و هیچ آرامشی در الگویی از این‌ مرگ‌ها یافت نمی‌شود. قاتلی در سایه‌ها حرکت می‌کند، با ساعتی در دست و نقشه‌ای که تنها خودش از آن خبر دارد؛پنج جسد، پنج شهر، پنج ساعت متفاوت، اما انگاری این پایان ماجرا نیست! جسدهایی با نشانِ دونات صورتی، کابوس رسانه‌ها شده‌اند و توییتر زیر هشتگ "قاتل دونات صورتی" در التهاب می‌سوزد.این بازی بی‌قانون قاتل را فقط ذهنی خسته، اما نترس و بی‌نقص می‌تواند تاب بیاورد؛ ذهنی که مرز وهم و واقعیت را می‌شناسد.آیان باید پیش از آن‌که خیلی دیر شود، طرح‌ناتمام را بخواند و به پایان برساند، اما آیا می‌تواند؟ یا در بازی قاتل سرگردان می‌ماند؟ *** « شاید بخشی از این داستان‌ برحسب واقعیت باشد!» «هرگونه شباهت به اسامی افراد، رخداد‌های واقعی و مکان‌های نام برده شده تصادفی است!» ✨صفحه نقد رمان✨
    1 امتیاز
  3. نام رمان : ردی از یک بغض نام نویسنده: ندای.ی.م ژانر رمان : عاشقانه، درام، اجتماعی، عاشقانه‌ای متفاوت با چاشنی دردهای ناگفته، رنج‌های پنهون، رفاقت، تلاش و عشق واقعی. خلاصه رمان: (همان در آغوش سکوت اما به دلیل اینکه این اسم یک رمان قبلاً بوده وخبر نداشتم الان ب این اسم تغییرش دادم) گاهی وقتا زندگی چیزی بیشتر از اون چیزی که به چشم میاد، داره. یه دختر جوان با دل پر از راز و غم‌های تلخ که هیچ‌وقت کسی نفهمید چطور با گذشته‌ش کنار اومده. شاید همیشه لبخند می‌زنه، شاید همیشه فکر می‌کنی که هیچ مشکلی نداره، ولی در دلش یه داستانِ دردناک پنهانه. داستانی که هیچ‌وقت توی کلمات جا نمیشه. فقط خودش می‌دونه که چه بار سنگینی روی دوشش داره. یک روز، یه درد دندونی باعث میشه بره مطب دندانپزشکی و اونجا یه مرد رو ببینه. مردی که به‌جای اینکه با یه نگاه معمولی از کنارش رد بشه، می‌پرسه: "چرا همیشه اینقدر قوی و بی‌تفاوتی؟" این سوال، شروع یه داستان جدید میشه. مردی که نمی‌خواد فقط یه لبخند از دختر بشنوه، بلکه می‌خواد بدونه واقعاً چی توی دلشه. مردی که عاشق میشه، ولی نمی‌دونه که برای بدست آوردنش، باید از دردی عبور کنه که هیچ‌وقت ندیده. این داستان نه فقط درباره عشق، بلکه درباره آدماییه که همیشه زیر سایه‌ی گذشته‌شون زندگی می‌کنن. درباره‌ی اینکه چطور میشه بعد از یه درد بزرگ، هنوز به زندگی امید داشت. شاید تو هم یکی از اونایی باشی که یه چیزی توی دلشون هست که به هیچ‌کس نگفتن. شاید تو هم عاشق کسی بشی که باور نداره گذشته می‌تونه به آینده شکل بده. این داستان دقیقاً برای تو نوشته شده.
    1 امتیاز
  4. نام رمان: اتاق 31 نام نویسنده: Asieh Qaemi ( Asi ) ژانر رمان : ترسناک - معمایی - پلیسی خلاصه : خلاصه: پس از سال‌ها زندگی در تهران، خانواده‌ی نازنین تصمیم می‌گیرند به خانه‌ی قدیمی خود در کرمان بازگردند؛ جایی که خاطراتی تاریک و فراموش‌شده، در گوشه‌های دیوارها و حیاط ترک‌خورده انتظار بیدار شدن دارند. نازنین، با قلبی پر از حس کنجکاوی و ترسِ نامعلوم، پا به فضایی می‌گذارد که گذشته و حالش در هم تنیده شده‌اند. در سوی دیگر، مهتاب، دختری با اراده‌ای سخت و ماموریتی خطرناک، تلاش می‌کند تا حقیقت را کشف کند و نقشه‌ای را عملی کند که می‌تواند زندگی او و دیگران را تغییر دهد. مسیرشان هنوز به هم نرسیده، اما تارهای سرنوشت، آن‌ها را به‌سوی یکدیگر می‌کشاند و هر لحظه، خطر و رازهای پنهان نزدیک‌تر می‌شوند…
    1 امتیاز
  5. پارت1 صدای استاد بیشتر شبیه لالایی بود تا تدریس! داشت از "سهراب سپهری" می‌گفت، ولی من فقط زل زده بودم به عقربه‌های ساعت که چرا اینقد کند می‌گذره. هلیا که همیشه پایه‌ی شیطنت بود، یه تیکه کاغذ کند و آروم سمت من هل داد. روش نوشته بود: «اگه بگم کلاسو بزنی بریم کافه، چیکار می‌کنی؟» یه لبخند نصفه زدم، زیرش نوشتم: «اول استادو بندازیم بیرون، بعد پایه‌م!» اونم پوزخند زد و تظاهر کرد داره با دقت جزوه می‌نویسه! استاد خسته نباشی بلندی گفت وکلاس تمام شد. کیفمو بستم و آروم گفتم: – «بالاخره نجات پیدا کردیم...» هلیا با خنده گفت: – «تو انگار تو سلول انفرادی بودی!» – «آخه ساعت هشت صبح، با صدای خواب‌آلود درباره‌ی مرگ و فروغ... خودمم دلم خواست بمیرم!» پله‌ها رو با هم اومدیم پایین. من باید می‌رفتم سر کار، هلیا اصرار داشت باهاش بریم یه دور بزنیم. – «امروزو بپیچون بریم یه قهوه بزنیم، تو که فقط کار می‌کنی.» – «نمی‌تونم... شیفتم تنهام، مشتری باشه کی لباس نشون بده؟» ازش جدا شدم و زدم تو پیاده‌رو. هوا یه جور دلنشینی خنک بود، اون‌قدری که دلم خواست چند ثانیه وایستم و فقط نفس بکشم. رسیدم جلوی مغازه، ویترین پر از مانتوهای رنگیِ بهاری بود. یه نفس عمیق کشیدم، یه لبخند نصفه زدم و وارد شدم...
    1 امتیاز
  6. صفحه‌ی آخر با نام و یاد خدا نگارا، مدتی است از حال شما بی‌خبرم. گوشه‌ای از این دنیا نشسته و روزهای نبودنت را نشانه گذاری می‌کنم. صبح‌ها از خواب بیدار میشوم، تخت خوابم را مرتب می‌کنم. از پنجره به تماشای هیاهوی دنیا می‌نشینم و چای می‌نوشم. اندکی بعد کاغذ و قلم‌ آورده می‌نویسم. از کم و زیاد شدن زاوویه تابش خورشید نسبت به روزهای قبل، از رنگین کمانی که دیگر چون قبل زیبا نیست، از آسمانی که گاه تیره و دلگیر است و گاه روشن و دلپذیر مینویسم. صفحه‌ی بعد را از چمن‌های مظلوم کنار بلوار، از درخت‌هایی که دفتر نقاشی بی‌خردان شده‌اند، از گل‌هایی که سال قبل لبخند می‌زدند و امسال دیگر جوانه نشدند مینویسم. صفحه‌ی بعد را از کودکی گمشده در خیابان، مادری دل نگران و پرنده‌ای بالا سر لانه‌ی چپ شده‌اش می‌نویسم. صفحه‌ی بعد را از اتاقی تاریک، میز تحریری به‌هم ریخته، گل رز خشک شده، آینه‌ی خاک گرفته و موهای آشفته مینویسم. صفحه‌ی بعد را از عکس‌های نیم‌سوخته‌ی داخل شومینه، ضعف بینایی و عینک، دستان لرزان و چرخ روزگار مینویسم. صفحه‌‌ی بعد را از مشترک مورد نظر در دسترس نمی‌باشد، آخرین بازدید مدت‌ها قبل، کاربر مورد نظر یافت نشد و صفحه‌ی شکسته‌ی موبایل همراهم مینویسم. صفحه‌ی بعد را از تاریکی مطلق با خط بریل مینویسم. و در صفحه‌ی آخر را شاید تو بنویسی. از گرفتاری‌ها، از مشکلاتی که دورت کرد، از اتاقی که دیگر متعلق به کسی نیست، از قاب عکسی با ربان مشکی کنارش بر سینه‌ی دیوار، از جفای روزگار و از شانه‌های مردانه لرزان.. یا شاید هم از دختری با لباس‌های بیمارستانی در اتاقی از آسایشگاه بنویسی. از بی‌محلی‌های دختری که صبح تا شب به اطرافش خیره می‌شود و به هیچ چیز واکنشی ندارد. و یا شاید از مصلحت! از اینکه شاید ما قسمت یکدیگر نبودیم...
    1 امتیاز
  7. 1 امتیاز
  8. «پارت پنجم» دست هایی که با دستکش خاکستری پوشیده شده بودن به سمت صورتم حمله ور شدن و مرد خاکستری صورت کوچیکم را چنگ زد سرم رو به بالا گرفت، مطمئن بودم که رد انگشتاش روی صورتم مونده و از پشت ماسک ترسناکی که داشت میتونستم متوجه بشم که چقدر عصبانی شده بعد دیدن من. ... راوی.مرد خاکستری پوش همچونان که صورت دختر را در چنگش گرفته بود، سرش را بالا آورد رو به رضا گفت: ـ تو به ما نگفتی که چشای این دختره اینطوریه ( رضا با لبخد غرور آمیزی رو به مرد گفت) درسته، چون اگه ما فروشنده های عوضی بودیم الان بخاطر چشای این دختر باید دوبرار پول میگرفتیم اما ما زیاد حریص نیستیم، پس مطمئن باشید تو این وضعیت شما تو این معامله دوسر برد رو داشتید. ـ (مرد خاکستری پوش با فریاد های بلند و پی در پی) ای مرتیکه احمق، چرا داری چرند می‌گی؟ قرار بود برامون یک بچه معمولی بیاری، نه یکی مثل این، ما اینطور افرادی که ویژگی ظاهری خاص دارن رو نمی‌خریم، چون در یادها به راحتی میمونن و اینطوری زدن رد افرادمون راحت می‌شه. اصلا منه خول چرا دارم اینا رو واسه تو توضیح میدم، ما باید پانزده نفر آموزشی این ماه رو به رئیس گزارش بدیم وحالا با این وضع تمام برنامه هامون رو بهم ریختی. همین الان حرکت میکنیم به سمت پایگاه این معامله منتفیه. (افکار رضا: این چی داره میگه داره میزنه زیر همه چی؟ نــه به همین خیال باش فکر کردی من بیخیال میشم؟!) رضا: ـ چی داری میگی ما رو تا اینجا کشوندین آشغالا، حالا میگین هــری؟ نه داداش ما تا پولمون رو ندین از اینجا حق ندارین جُم بخورین. جمشید: ـ (آهسته در حدی که رضا بشنوه) چی داری میگی داداش باز آمپر زدی بالا، چرا داری انقدر بد حرف میزنی اینا آدمای خطرین بیا بیخیال شیم حتما یه حکمتی بوده معامله بهم خورده. رضا: ـ خفشو تو یکی، اینا فکر کردن زرنگن که سر یه مشت مزخرف بخوان پولمون رو هاپولی کنن. نــه اینجا ازین خبرا نی. راوی. مرد خاکستری پوش چنان عصبی شده بود که حتی مردمک چشمانش به قرمزی خون دیده می‌شد. مرد خاکستری: ـ هی فکردی کی هستی که ما و حزب مون رو زیر سوال می‌بری مرتیکه، تو به ما چندین وچند بار توهین و فحش دادی. جرمی که بر حق ما انجام دادی محکوم به مرگه. ومن بر طبق قوانین فرقه، قاضیه اجرای این حکم می‌شوم. راوی. مرد خاکستری برای اجرای قوانین فرقه و برای توهینی که به آن شده بود اسلحه اش رو به سوی رضا و جمشید کشید و به مردان سفید پوش نیز از همین طریق دستور حمله داد و در عرض صدم ثانیه گلوله ها در زمین هوا سر گردان بودند. رضا بر روی زمین خوابید و در لحظه ای که فرصت یافت چند کیف چرمی که در روبه روی شان بر روی زمین غلتان رها بود چنگ زد و با تمام قدرت به سوی ون فرار کرد و پشت آن بناه برد. در لحظه که از فکر پول ها بیرون آمد، به یاد جمشید افتاد. آیا توانسته بود فرار کند و پناه بگیرد؟ چشمان رضا به تبه سنگی که در کنار ون بود افتاد و جمشید را دید که غرق در خون بود انگار به شانه اش تیر خورده بود، کمی دقت کرد و دید که در میان آغوش خون آلود جمشید دخترک لرزان بود. رضا اعصابش بهم ریخت اما الان وقتش نبود و با صدای بلد جمشید را فریاد زد: رضا: ـ جــمــشــیـد، زود باش خوت رو برسون به ون. باید سوار ون شیم و فرار کنیم، این نتها راه نجاتمون از این معرکه هس. راوی. جمشید با علامت رضا با تمام توان به سمت ون دوید؛ اما امان از روزگار که فقط اندکی بی دقتی اش باعث شد تیر دیگری به زانو اش برخورد کند، اما خوش شانسی بود که دیگر به ون رسیده بود. رضا اون را به دوش کشید و سوار کرد که جمشید انگشت اشاره اش را دراز کرد و گفت: ـ ر.. ضا دختره، دختره رو هم سوار کن. راوی. رضا که وضع جمشید را دید عصبی شد و گفت: ـ لعنت بهت جمشید، بازم اون دختر؟ می‌دونی از همون اول اون دختره اشتباه بود. هنوز نفمیدی دلیل تمام این بدبختی هایی که داری میکشی این دختره؟ این دختر شوم. با به دنیا اومدش خانوادش رو بدبخت کرد، بعدشم که با اومدنش به زندگی ما، ما رو بدبخت کرد و الانم داری به خاطر همین دختر می‌میری.
    1 امتیاز
  9. پارت 6 گیلدا همون طبیب بود خودش بود طبیب_ بدو دیره من_ کجا میریم طبیب_ سوال نپرس دیره سوار موتور شدیم سمت درمانگاه برد وارد درمانگاه که شدیم در رو قفل کرد طبیب_ نیاز نیست بترسی من ارشم دوست شاهسون من_ من گناهی نداشتم بخدا اون گفت شاهسون تصادف کرده من رو صدا کرد طبیب_ درست مثل گوهر اگه نرسیده بودم الان تو هم قربانی تجاوزش میشدی من_ نمیشه بریم عمارت طبیب_ حتی الان دیگه نمیتونی بری روستا چه برسه عمارت من_ چرا؟ طبیب_ ماجراش طولانیه صدای کوبیده شدن در میومد طبیب معلوم بود ترسیده طبیب _ بیا اینجا زود باش وارد یه اتاق شدم که پر از صندلی بود پشتش قایم شدم طبیب رو من و صندلی ها ملافه سفید کشید طبیب_ صدات رو در نیار وگرنه سنگسارت میکنن در رو باز کرد که صدای شاهسون به گوشم پیچید شاهسون_ ارش کو کجاست پس اسم طبیب ارش بوده ارش_ گیلدا بیا بیرون بلند شدم و در اتاق رو باز کردم شاهسون باعجله سمتم اومد و بغلم کرد شاهسون_ کاری که نکرد باهات ؟ ها گیلدا؟ بغض گلوم رو گرفته بود فقط سرم رو به علامت نه تکون دادم ارش_ برین دیگه وگرنه یه بار دیگه ماجرا ازاد رو تجربه کنیم ولی یه سوال چجوری اومدی اینجا شاهسون؟ شاهسون _ قبل از اینکه خان بفهمه پیاده اومدم ارش_ بدویین زود باشین این کیلد رو بیا با خودت باشه برو همون خونه همیشگی هم دیگر رو بغل کردن دست شاهسون رو محکم گرفتم تاریکی شب صدای زوزه گرگ ها خیسی لباس های زیر بارون همشون نشونه بدبختی بود بدبختی که مسببش معلوم بود نه باعثش شاهسون_ میتونی بیای؟ من_ کجاییم؟ شاهسون _ نمیدونم گیلدا نمیدونم توی جنگل گم شده بودیم صدای پشت سرمون باعث شد خشک بزنیم _ کجا؟ شاهسون_ چی میخوای ؟ مهران_ ای بابا من کارم هنوز تموم نشده که اخه اصلا من به درک خان با این دختر کار داره من دیگه سگ کیم به گفته خان نه بگم شاهسون_ گمشو اشغال نه من ازادم نه این دختر گوهر ماه بی رحم میدونی اون دختر چطوری جون میداد زیر اون درد ها مهران_ راست میگی گیلدا تو مثل گوهر نیست میدونی فرق بینشون چیه ؟ من قبل مرگ گوهر تجاوز کرده بودم ولی این مارمولک زرنگه با این حرف شاهسون سمت مهران حمله کرد صدای‌ قطره های بارون باعث میشد فریاد های شاهسون و مهران گم بشه من_ میام میام باهات ولکن شاهسون رو نامرد ولکن شاهسون روی زمین دراز کش مونده بود مهران_ نترس بیهوشه ولی بهت قل میدم صبح برای سنگسارت میاد خیالت تخت اشک هام پی در پی روی گونه هام سرازیر میشدن پیاده به سمت قتلگاهم میرفتم مهران_ عباس بنداز اینو زیر زمین یالا به خان هم بگو فردا سنگسار رو اماده کنن عباس_ خان دستور فرموده بودن اگه پیداش کردیم دست و پا بسته کنار سنگسارش بمونه مهران_ هر کاری میخوای بکن دستمو بستن و به سمت مرکز ده بردنم احساس سردی خاک بارون خورده رو میشه حس کرد میشد بارون رو با قطره های تند رو حس کرد که مثل شلاق به تنم میخورد درست روبه روی قبری که برام کنده بودن نشستم اینجا دیگه اخرش بود اخر عمر با ذلت من چیزی نمونده بود این شب کذایی صبح بشه و من دیگه فردا شب رو زیر خاک باشم کسی که جای سنگسارم رو اماده می کرد بیل رو گذاشت زمین _ فرار کن من_ چی؟ _ فرار کن هرچقدر فکر میکنم میبینم این ده به دومین مرگ دختر معصوم نیاز نداره من_ من فرار کنم پس خان تو رو......‌ _ نگران من نباش اومد و طناب رو از دستم باز کرد پا به فرار گذاشتم صدای دویدنم روی خاک به نم نشسته باعث میشد فضای اروم جنگل رو به هم بریزه الان فقط باید به دنبال شاهسونم برم هر چقدر نگاه میکردم خبری از مرد من نبود یعنی اونم منو ول کرد حق داشت از وقتی پامو توی عمارت گذاشتم همش بد شانسی اشک هام از سرنوشت تلخم پی در پی می ریختن برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم _ عاشقتم @زهرا آسبان
    1 امتیاز
  10. اتاق ۳۱ — پارت ششم امیر علی روی مبل نشسته بود. هیچ‌چیز نمی‌گفت. فقط زل زده بود به یه نقطه و به نظر می‌رسید که اصلاً توی این دنیا نیست. منم از لای نرده پله ها داشتم بهش نگاه می‌کردم. یه حس سنگین و غریب تو هوا بود. یه چیزی انگار داشت سنگینی می‌کرد، ولی هیچ‌چی نمی‌گفتم.دوباره مثل کابوسام تمام دیوار ها کردر و سیاه شد. —-هههه لعنتی مثل اینکه اینم خوابه و دارم دوباره تو کابوسام غلت میزنم. با دستام محکم کوبیدم رو صورتم نه یکی نه دو تا بلکه چند بار ولی هیچ فایده ای نداشت و انگار قرار نبود از این کابوس بیام بیرون. دوباره ترس اومد سراغم ترس از اتفاق جدید. یهو درِ خونه باز شد. صداش خیلی آروم بود، انگار اصلاً کسی نخواد بشنوه. یه بادی سرد وارد خونه شد. همون موجود... همون جن. با خودم گفتم . —-وااای دوباره شروع شد . اون موجود وارد شد و بی‌صدا ایستاد. چشماش رو به من دوخته بود. یه نگاه سنگین و تاریک داشت. اصلاً شبیه آدم‌ها نبود. من هیچ‌چیزی نمی‌گفتم، فقط یواش یواش عقب می‌رفتم. با این کابوس ها مطمئن بودم به تیمارستان منتقل میشم . از فکر اومدم بیرون و به موجود نگاه کردم .با چشم هایی که مثل کاسه خون شده بود تو کسری از ثانیه بهم حمله کرد و بعدش….. همه چی به هم ریخت. پففففف! چشمامو باز کردم. نفس نفس می‌زدم. هنوز تو اتاق علی بودم ، همه چی عادی بود، ولی قلبم هنوز تند می‌زد. "خواب بود؟ آره، فقط خواب بود. اما اما اگه واقعی باشه چی , کار های علی تو خواب عجیب بود " باز یه صدا اومد. سرم رو تکون دادم که دوباره بیدار بشم. این دفعه اما با دقت بیشتری نگاه کردم. امیر علی داشت لباساشو می‌پوشید. انگار اصلاً توجهی به من نداشت. کیف کوچیک دستش بود، کفشش رو پا کرد و بدون اینکه حرفی بزنه، در رو باز کرد و رفت. منم سریع از تخت پایین اومدم. قلبم هنوز داشت تند می‌زد. اصلاً نمی‌خواستم تو اتاق بمونم. اینقدر عجله داشتم که نفهمیدم چی پوشیدم .بی‌صدا، مثل سایه، پشت سرش راه افتادم. به ساعت روی دیوار پذیرایی نگاه کردم ساعت دو شب بود . علی این موقع شب بیرون چیکار داشت .یک دفعه یه فکر اومد سراغم . نکنه میره بیرون تا با دوستاش مواد بزنه یا پارتی جایی بره. از این فکر ها اومدم بیرون نه بابا علی اصلا اهل این کار ها نبود پس داشت کجا میرفت. خودم رو پنهون می‌کردم تو سایه‌ها. تو کوچه‌ها، پشت دیوارها. علی به راهش ادامه می‌داد. یه کم که جلو رفتیم، رسید به یه خونه متروکه. درش زنگ زده بود و خیلی قدیمی به نظر می‌رسید. در باز شد و علی وارد شد. منم چند قدم عقب رفتم و از لای در خونه نگاه کردم. چند نفر با لباس‌های مشکی توی اتاق بودن. یکی‌شون گفت: «فعلاً کاری ازش سر نزده، ولی باید چشم‌مون بهش باشه. یه لحظه غفلت کنیم، می‌پره.» درمورد چه کسی صحبت میکردن؟ امیر علی جواب داد: ـ "نگران نباشید. من حواسم بهش هست. هیچ چیزی نمیفهمه . شماها چیکار کردین ؟" یکی دیگه از مردها گفت: ـ "قراره چند نفر از دختر هارو اون ور اب ببریم تا با عرب ها معامله رو انجام بدیم مطمئنم سود خوبی از این معامله ببریم " بعد همشون با علی ی لبخند چندش زدن. علی— دلم میخواست اون دختر عوضی رو هم با اون چنتا دختر های دیگه میفرستادیم اونور اب حیف که پامون پیشش گیره. درمورد کدوم دختر صحبت میکردن. اینجا چه خبره . علی بین این همه ادم چندش چیکار میکرد اصلا نمیتونستم باور کنم داداشم بین این ادمای پست باشه. اونقدر تعجب کرده بودم که حواسم نبود و پاهام به یک چیزی برخورد کرد .یکی از مرد ها نگاهش بهم افتاد و با تعجب و شک گفت: —یکی اونجاست!! همه به هم نگاه کردن. من دست و پام سرد شد. شروع کردم به عقب رفتن، ولی پاهای من از ترس می‌لرزید. همون موقع یکی از مردها در رو باز کرد و بیرون اومد. من هم دوتا قدم عقب رفتم که یه دفعه همه چی سیاه شد و دنیا دور سرم چرخید... وقتی بیدار شدم، دیدم دارم نفس نفس می‌زنم و سرم گیج می‌رفت…… بیهوش اومده بودم , تو اتاق خودم یا همون اتاق 31 مادر و پدرم دورم ایستاده بودن. دکتر خانوادگیمون هم اونجا بود. پدرم با نگرانی گفت: ـ "دیشب معلوم بود کجا رفته بودی؟" مامان با عصبانیت گفت: – همه خواب بودیم که صدای در اومد . وقتی در رو باز کردیم جنابعالی رو خوابالود دیدیم میشه توضیح بدی دقیقا کجا بودی اونوقت شب؟ تو توی خواب راه میری یا شبگردی میکنی؟ نمیدونستم باید چی بگم اینقدر مامان و بابا رو عصبانی ندیده بودم. از ترس لکنت زبون گرفته بودم: ـ " ن نه! نه! م مم من خواب‌گردی ن نکردم. من علی رو دیدم که شب بیدار شد و بیرون رفت تعقیبش کردم و دیدم با چند نفر در مورد قاچاق افراد صحبت میکردن من …. پدرم حرفم رو قطع کرد . ـ "نازنین!این حرف های بی ربط رو دیگه نگو که فکر میکنم واقعا خل شدی ... اینا همه اثر نخوردن همون قرص‌هاست. قرصاتو که نخوردی، همین‌طور میشه." مامان با صدایی آروم‌تر از قبل گفت: ـ "تو باید استراحت کنی، نازنین. این فقط یه توهمه." —-- اما این توهم نیست باور کنین خودم با چشمای خودم دیدم. امیر علی وارد اتاق شد. نگاهش آروم بود. ـ " اینجا چه خبره . نازنین، خواهر من... چرا همچین حرف‌هایی می‌زنی؟ من اصلاً بیرون نرفتم. من تمام شب خواب بودم. درکت میکنم که اذیت میشی و هر شب کابوس میبینی ولی قرص هات رو باید بخوری " تمام بدنم سرد شد. زل زدم بهش و تو دلم فریاد می‌زدم: "چرا داره دروغ می‌گه؟ همه چیز خیلی مشکوک شده.!" اما هیچ چیزی از دهنم بیرون نیومد. فقط تو ذهنم تکرار می‌کردم: "همه دروغ می‌گن. همه چیز تغییر کرده. من باید بفهمم چرا!" توچشم های علی زل زدم و گفتم: —-شاید بقیه حرفامو باور نکنن اما من میدونم تو اون شب چه حرف هایی زدی و چیکار کردی . علی—- چرا این‌جوری حرف می‌زنی؟" نگاهش کردم. همون نگاهی که شب قبل، وسط اون خونه‌ی متروکه، داشت. سرد، بی‌احساس، و پر از چیزی که نمی‌تونستم اسمشو بذارم. یه لرزه افتاد به تنم. — "تو... تو اونجا بودی! دیدم که با اون مردا حرف زدی! گفتی... گفتی که می‌خوای چند تا از دختر هارو بفرستی ... اونور آب..." یه لحظه سکوت شد. همه با تعجب نگام می‌کردن. مامان یه قدم اومد جلو. پدرم اخماش بیشتر تو هم رفت. ولی علی... علی فقط یه لبخند زد. همون لبخند چندش‌آور شب گذشته. — "نازنین، چرا این‌قدر فیلم می‌سازی؟ این حرف‌ها چیه می‌زنی؟ من؟ قاچاق؟ اونم چندتا دختر ؟" صدای پدرم بلند شد: — "بس کن دیگه! داری به برادرت تهمت می‌زنی؟ شرم‌آوره!" نگاه کردم بهشون. هیچ‌کس باورم نمی‌کرد. هیچ‌کس. حتی وقتی همه‌ی بدنم از ترس می‌لرزید. مامان بغلم کرد، مثل وقتی که بچه بودم. ولی حس آرامش نداشتم. تو آغوشش هم حس خطر بود. حس خفگی. حس خیانت. علی نزدیک‌تر شد، خم شد و آروم کنار گوشم گفت: — "اگه یه بار دیگه از اتاق بیای بیرون، این دفعه واقعاً نمی‌فهمی چطوری برمی‌گردی." بعد همون‌طور آروم عقب رفت و با همون لبخند غیب شد پشت در. تو خودم مچاله شدم. یه چیزی تو وجودم شکست. اگه اونا باور نکنن، اگه علی واقعاً اون کسی باشه که دیشب دیدم... من باید چیکار کنم؟ دکتر— نگران نباشید این ها همه اثرات فراموشی هستش اگه قرص هاش رو میخورد این اتفاقات نمیوفتاد من دیگه به جنون افتاده بودم گفتم : —-دیگه به اون قرص های اشغال لب نمیزنم حس میکنم با خوردن اونا بهترممممم. بهترم رو با کش گفتم تا حرص همشون رو در بیارم . * * * *از زبان مهتاب* سالن رو داشتم رد میکردم . شنیده بودم باند قراره چند تا دختر رو از مرز رد کنن . از این که کسایی از همجنس خودم ازار و اذیت میشن عذاب میکشیدم . پشت در وایساده بودم . به دستگیره در زل زدم .جلسه گذاشته بودن و تمام کسایی که دستیار و زیر دست های ارشد باند بودن توش حضور داشتن منم چون یکی از افراد ارشد تو بخش پرونده ها بودم باید شرکت میکردم اونم کنار آدم های چندش داخل اتاق . نفس عمیق کشیدم , با چهره جدی وارد اتاق شدم .در رو باز کردم و بوی سنگین دود و عطر تند اتاق توی صورتم کوبید. همه سرها برگشت طرفم. نگاهاشون سنگین بود. نشستم روی صندلی . به رییس نگاه کردم یک مرد حدودا سی ساله با خراش روی چشمش که ترسناک بودنش رو چند برابر میکرد . رییس—-قراره بیست دختر رو از مرز رد کنیم و به دبی ببریم چند نفر رو انتخاب کردم تا از راه اینجا تا دبی قشنگ مواظبشون باشه تا این دخترای احمق دست به گل آب ندن و گند نزنن به ماموریت نمی‌خوام یکیشون پاشو کج بذاره و کل ماموریت رو بترکونه مفهوم شددددد!! با دادی که زد , ما با ترس گفتیم چشم . رییس—این اسم هایی که تو لیست هست رو میخونم اینا کسایی هستن که قراره همراه افراد برن……… اسم ها رو یکی یکی همراه با مسئولیتشون خوند و من خدا خدا میکردم اسم من هم باشه که بود…. —--مهتاب امیری مسئول بخش نظارت و پرونده ها خوشحال شدم , اما با اسم بعدی تعجب کردم —-رامین احمدی بخش نگهبانی دروغ نگم چرا برای اولین بار از اسمش خوشحال شدم , اما فقط یکم نه که خیلی ازش خوشم بیاد با اون خل بودنش . جلسه تموم شد همه داشتن یکی یکی میرفتن بیرون که رییس هشدار گونه خطاب به من گفت : —-کجااا با تو کار دارم همینجا بمون رامین در حال خارج شدن بود که یواش من رو نگاه کرد اونم تعجب کرده بود میتونستم ترس رو تو چشماش ببینم. نمیدونستم چیکارم داره قلبم داشت دیوونه می‌زد. توی ذهنم هزار تا احتمال چرخ می‌زد… اما هیچ‌کدومشونو نمی‌خواستم واقعی باشن.…….پایان پارت ششم**
    1 امتیاز
  11. با سلام خدمت شما نویسنده‌ی عزیز! ورودتان را خیر مقدم می‌گوییم. ★ ☆★ ☆ برای آشنایی بیشتر با قواعد رمان نویسی، می‌توانید به تالار زیر مراجعه کنید. آموزش نویسندگی «کلیک کنید» لطفا پیش از نوشتن، قوانین تایپ رمان را با دقت تمام مطالعه کنید تا بی‌هیچ اشکالی رمانتان اتمام و منتشر شود. قوانین تایپ رمان «کلیک کنید» نویسنده‌ی عزیز، از نام رمان تا پایان، یک ناظر همراه شما خواهد بود تا رمان شما بی‌هیچ عیب و نقصی به اتمام برسد. مدیر منتقد @Gemma مدیر راهنما @زهرا آسبان ★ ☆★ ☆ رضایت شما و وجودتون در کنار ما، باعث افتخار ماست. ✅اکنون رمان شما تأیید شده است و قادر به پارت گذاری هستید.✅ 🌹قلمتون مانا
    1 امتیاز
  12. می‌دانی دلبرم، امشب همان‌طور که دود سیگار بهمن را به ریه‌هایم هدیه می‌دادم. فکر کردم که تو دیگر نمی‌آیی عشق‌، من و خاطراتمان را فراموش کردی.گشتن در کوچه‌های شهر به دنبالت بی‌فایده است. نه تو یوسفی و نه من زلیخا. تو بی‌وفایی دنیای عاشقانه من هستی و من شکسته شده دنیای بی‌وفایی تو. من عشق را میان حسرت‌های دلم دفن کردم و تو عشق را میان فراموشی‌هایت. پایان.
    1 امتیاز
  13. نمی‌دانم تا کی باید خودم را با گفتن این‌که دیگر دوستت ندارم بازی دهم. می‌دانی تمام دنیا دست‌به‌دست هم دادند تا من را زجر بدهند. هر گوشه که نگاهم می‌افتد تو جلوی چشم‌هایم خودنمایی می‌کنی. هرجا که پا می‌گذارم خاطره‌ای یادم می‌آید و من باز خیسی گونه‌هایم را حس می‌کنم.
    1 امتیاز
  14. صبرم دیگر لبریز شده! دیگر چشم‌هایم یاریم نمی‌کند، همانند زلیخای کور در شهر عصا زنان به دنبالت می‌گردم تا شاید در کوچه پس کوچه‌های که توسط ظالمان شهر پوشش یافته پیدایت کنم. و تو بازهم نیستی، و من باز هم به دنبالت می‌گردم. نمی‌دانم چرا این دل نمی‌خواهد قبول کند که تو رهگذری بودی و بس.
    1 امتیاز
  15. سلام نودهشتیا به جمع ما خوش اومدید، برای شروع به نویسندگی، پس از ثبت نام (آموزش ثبت نام موبایل در انجمن نودهشتیا) از چند روش میتونید تاپیک ایجاد کنید که بهتون آموزش میدم. روش اول: از طریق + بالای صفحه. بعد از زدن روی مثبت، طبق مراحل زیر تاپیک رمان را ایجاد کنید: 2 . موضوع رو بزنید 3. از لیست تالار ها، تایپ رمان رو انتخاب کنید ادامه رو بزنید تا به صفحه ساخت تاپیک منتقل بشید. اطلاعات خواسته شده را تکمیل و ارسال موضوع را بزنید. در بخش عنوان: نام رمان | نام نویسنده کاربر انجمن نودهشتیا در بخش توضیحات: نام رمان: نام نویسنده: ژانر رمان: خلاصه رمان: دومین روش ایجاد تاپیک: از قسمت پایین چت باکس، روی ایجاد موضوع بزنید و پس از انتخاب تایپ رمان مراحل را تکمیل کنید. و ساده ترین روش، مستقیما از تایپ رمان وارد شوید: و پس از ورود ایجاد موضوع جدید را بزنید: در صورت نیاز به راهنمایی به یکی از مدیر ها پیام ارسال کنید.
    1 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...