پری بانو 253 ارسال شده در 2 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و سوم🤍🌱 خمار نگاهم کرد و گفت: جانم چی میگی؟ لبام رو به هم فشردم و گفتم: حوصلهام سر رفته. خمیازهی آرومی کشید و گفت: خب من چیکار کنم. زیر لب خصیصی نثارش کردم و انگشتم رو متفکرانه رو لبم گذاشتم و بعد بشکنی رو هوا زدم و گفتم: پایهای بریم بیرون؟ بانمک خندید و گفت: اهوم خوبه! برو. بعد دوباره پتو رو روی خودش انداخت. لجبازتر پتو رو از روش برداشتم و گفتم: پس اوکی من رو میبری، به کیوان و سهیلا هم میگم بیاند. از جاش بلند شد و همون جوری که حرصی سمت در میرفت گفت: تو به سهیلا بگو منم میرم به کیوان میگم. بیشعور، ایششش! چشمام رو تو حدقه چرخوندم و سری تکون دادم و اونم رفت. به سهیلا پیام دادم که آماده بشه. امشب در مورد سهیلا و کیوان باید با کامران حرف بزنم. لبخندی زدم و سمت کمد لباسام رفتم. هودی سفیدم رو با یه شلوار سفید لی همراه شال سفیدم برداشتم و با لباسای تنم عوض کردم. موهام رو با کش مشکی سادم بستم و شالم رو روی سرم انداختم. یه ریمل با رژلب صورتی کمرنگ زدم. کولهپشتی مشکی رنگم رو برداشتم و تو اتاق منتظر کامران موندم. در اتاق رو آروم باز کرد و اومد داخل. یه چشمک بهم زد و رفت سمت کمدش. تیشرت مشکی و یه سیوشرت مشکی مات و شلوار لی ذغالیش برداشت و رفت عوض کرد. وقتی آماده شد با ذوق بهش نگاه کردم. مشکی خیلی بهش میومد. مخالف هم شده بودیم. مشکی_سفید. دستم رو گرفت و آروم سمت در رفت و بازش کرد. آروم گفت: عملیات سریع آغاز میشه. چشمام رو ریز کردم. - مرحله اول چیه؟ - مرحله اول... اوم.. فقط به حرفام گوش بده. اوکی؟ حرصی گفتم: اوکی، مرحله دومم اینه که بیهیچ حرفت گوش نمیدم، پشتم راه میفتی و به حرفهای من گوش میدی. حالا آروم پشت من بیا! با چشم ریز نگاهم کرد که بیاهمیت بهش دستش رو گرفتم و بیرون رفتیم. با قدمهای یواش یواش رفتیم سمت ماشین. متعجب گفتم: کیوان کو؟ نگام کرد و گفت: الان میاد. به ماشین تکیه دادم و بعد چند دقیقه کیوان هم اومد. یه تیپ اسپرت زده بود که خیلی بهش میومد. با شوق گفت: سهیلا خانوم هم میاد؟ کامران رفت کنارش و با چشمای ریز و سوالیش پرسید: شما به سهیلا خانم چیکار دارید؟ خانم رو خیلی کشیده و خندهدار گفت. کیوان با استرس نگام کرد و با مِنمِن گفت: چیزه... اممم... گفتم حوصلشون سر نره. کامران ابرویی بالا انداخت و گفت:اها، که حوصلشون سر نره. کیوان هم با عجله سری تکون داد. دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده. برگشتن سمتم رو بهشون گفتم: بله سهیلا هم میاد. کامران هم دستش رو پشت کیوان گذاشت و گفت: بفرمایید میخوایم بریم دنبال سهیلا خانم که حوصلشون سر نره. با ته مونده خندم گفتم: کامران اذیت نکن دیگه بسه! سری تکون داد و سوار ماشین شد. صندلی عقب نشستم و راه افتادیم سمت خونه سهیلا. اون رو هم گرفتیم و یه پارک نزدیک همونجا رفتیم. پارک قشنگ و سرسبزی بود. کامران دستم رو گرفت بود و با هم قدم میزدیم. بند کولهپشتیم رو روی دوشم درست کردم و کنار هم پا روی سنگفرشهای ششضلعی خاکستری میگذاشتیم. درختها بهاری بودند و باد خفیفی اونا رو میرقصوند. تقریبا نیمساعت راه رفتیم که واقعا خسته شدم. من و کامران تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بشینیم. سهیلا و کیوان هم رفتند تا یکم بگردند. سمت نیمکتی چوبی قدمهای کوتاه و شمردهای برمیداشتیم. این مرد رو باید دوست داشت و دوست داشتن، قویترین حس یه زن میتونه باشه! نفس کشیدن کنار این مرد، برای من لذتبخشترین کار این دنیا بود. برگشت و گفت: سایه تو همینجا باش من برم یه چیز بخرم بخوریم،جایی نری ها. سری تکون دادم و رفت. به ساعت گوشیم نگاه کردم. 12 و نیم شب بود. نفسعمیقی کشیدم و به سنگ جلوی پام ضربهای زدم که چشمم به یه پرتگاه افتاد. با قدمهای آروم سمتش رفتم. ارتفاعش به شدت زیاد بود و میدونستم اگه یکی از اینجا پرت بشه... 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 3 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 3 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و چهارم🤍🌱 قطع به یقین میمرد. - سایه جان چرا اینجایی؟ برگشتم سمت کامران. لبخندی زدم و با اشاره به اون پایین گفتم: کامران اگه یکی از اینجا بیفته چی میشه؟ یه نگاه بهش انداخت و بیخیال گفت: یا میمیره یا ضربه مغزی میشه. کامل سمتش چرخیدم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. - اگه اون یه نفر آشنا باشه... اگه من باشم؛ بازم اینقدر بیتفاوت میگی میمرد یا ضربه مغزی میشد؟ یه تای ابروهاش رو داد بالا. - چی؟ ازش فاصله گرفتم و با شیطنتی که تو وجودم بود گفتم: الان بهت میفهمونم. بعد دویدم و سمت پرتگاه رفتم. داد زد و گفت: چیکار میخوای بکنی دیوونه؟ اونقدر رفتم جلو که اگه دو سه قدم دیگه میرفتم جلو پرت میشدم پایین و میمردم. یه قدم اومد جلو که دستام رو به نشونه نیا اوردم بالا. لبخندی زدم و گفتم: از چی میترسی؟ نگرانی و ترس از چشماش فریاد میزد. صورتش مثل سیب سرخ شده بود. میدونستم اگه خودم رو از این پایین پرت کنم هم اون پشیمون میشد از اون کارش هم من از این رفتارهام پشیمون میشدم. دستی به صورتش کشید. عصبی بود، از اونهایی که چاقو میزدی خونش در نمییومد. چشمایی که الان قرمز شده بود رو بهم دوخت. - سایه بچه بازی نکن بیا این طرف. ابرویی بالا انداختم و لب زدم: نچ اول بگو. آب دهنش رو قورت داد، با تن صدایی که سعی داشت بهم برسه گفت: چیو بگم آخه لامصب؟ لبخند پت و پهنی روی لبم نشوندم و گفتم: اینکه دوستم داری. با چشمای گرد شده نگاهم کرد که یه قدم به عقب برداشتم. با عربده اسمم رو صدا زد. نمیدونم چرا اینقدر گفتن یه جمله رو به تعویق میانداخت. ازم میترسید؟ میترسید که من رو از دست بده؟ یکم توی دلم بخاطر این کارهاش خالی شد. اشکم که بیسر و ته ریخت و پاک کردم. اونم بعد از کلنجار با خودش گفت: با... باشه میگم... تو... تو بیا اینور فقط. - تا نگی نمیام. زود باش وگرنه سایه بیسایه. کلافه نگاهم کرد. اشک توی چشماش حدقه زده بود. لابد میترسید غرورش باز شکسته بشه؛ ولی مگه تو این اوضاع غرور مهم بود؟ یا شاید هم میترسید که توی چیزی به اسم " زندگی" اون نباشم. عصبی دور خودش چرخید و هعی لگد به سنگ ریزهها میزد؟ ما چمون شده بود؟ از اونور خوابم نمیبرد تا بیایم و حوصله سر رفتم برگرده و اونم اومد، ولی چیشد که این فکر به سرم زد و حالا شبیه بچهها بازیم گرفته بود؟ - نمیگی؟ اشکهاش رو پاک کرد ک با صدای بلندی گفت: دوست دارم به خدا دوست دارم به تموم مقدسات عالم دوست دارم دوست دا... با خوشحالی و خنده دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. آروم زمزمه کردم: منم همینطور. چند ثانیه گذشت که بعد، دستاش رو روی کمرم گذاشت و یک آن، به خودش فشرد و حلقه دستش رو تنگتر کرد. لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. دقایقی گذشت ولی بیخیال عالم و آدم بغل هم بودیم. آروم خودش رو جدا کرد و صورتم رو با دستاش قاب گرفت. صورتش قرمز بود، موهاش پریشون. اشک چشماش رو پر کرده بود؛ ولی لجباز بود و نمیریخت. گونم رو شصتش نوازش کرد و با صدای خشدارش گفت: سایه هیچ وقت... دیگه هیچ وقت با من همچین کاری نکن! - فقط.. فقط میخواستم بفهمم بعد من چی میشه. یکم صداش رو بالا برد و گفت: لعنتی من بدون تو نمیتونم زندگی کنم، بعد تو تازه میخواستی بفهمی؟ همون لحظه... همون قطره اشک خودسر روی صورتش ریخت. دستم خود به خود بالا اومد و روی گونش نشست. اشکش رو پاک کردم و لب زدم: ببخشید، ولی اگه نمیگفتی دوستت دارم... بجای اینجا باید سر مزارم گریه میکردی! چیزی نگفت، از این چیزی نگفتنش یکم ترسیدم. دستم و پایینتر آورد و به لبش چسبوند. چند لحظهای همونجوری نگه داشت بعد، لای دستای گرمش گرفت و به سمت بالاترین قسمت پارک رفت. یه نیمکت بود که همونجا نشستیم. از این قسمت میشد ول پارک رو دید. چیزی نمیگفتم و اونم چیزی نمیگفت. شاید لحظهای که به همین منوال گذشتکافی باشه! ولی اون خودش پیش قدم شد و از خوراکیهایی که گرفته بود، بسته کوچیک لواشک رو بهم داد. نفس عمیقی کشیدم و بیخیال چند دقیقه پیش همونطور که لواشکم رو میخوردم به کامران گفتم: کامران امروز خیلی روز خوبی بود، احساس میکنم چند عاشق بهم رسیدند. یه چیپس بهم داد و گفت: منظورت خودمونه دیگه؟ با لبخند از دستش گرفتم و گفتم: نچ، منظورم بنیامین و معصومه با امیرعلی و ثریاست. یه تای ابروش رو بالا داد صدایی صاف کرد و گفت: چی؟ بنیامین و معصومه؟ ثریا و امیرعلی؟ از کی تاحالا؟ خونسرد به روبهرو خیره شدم و گفتم: توی عروسی خیلی ضایع بودند، در ضمن کیوان هم هست. متعجب گفت: کیوان رو میگی؟ به کیوان، اونور دریا که جلوی سهیلا زانو زده بود و با ذوق همیشگیش بهش خیره بود و ازش خواستگاری میکرد نگاه کردم و به کامران با چشم اشاره کردم تا اونها رو ببینه. با خوشحالی گفتم: کیوان خیلیوقته به سهیلا علاقه داره. امروز هم به خاطر ما تونست علاقش رو به سهیلا ابراز کنه، مثل اینکه تو انتخابش اشتباه نکرده. همونطور که حرف میزدم اشک شوقی از چشمام پایین اومد. خیلی خوشحال بودم، هم برای سهیلا هم برای کیوان. همونطور که به کیوان و سهیلا خیره بودم توی مکان گرمی فرو رفتم. کامران دستاش رو دورم محکمتر کرد و گفت: نگاه کن، ما باعث شدیم این سهتا زوج بهم نزدیکتر بشندها! خودم رو بهش فشردم ولی هنوز چشمم به اون دوتا بود. سهیلا آروم خم شد و انگشتر رو از از دست کیوان گرفت. از کامران جدا شدم و رو بهش گفتم: سهیلا قبول کرد. با لبخند مهربونی نگاهشون کرد و بعد با همون لبخند دستاش رو جلو آورد و اشکام رو پاک کرد. دستاش آروم رفت زیر شالم و روی لاله گوشم رسید و نوازشگونه روش کشید. یهو خندم گرفت و روبه کامران گفتم: کامران چیکار میکنی؟ به کارش ادامه داد و عمیق نگاهم کرد. نگاهش قشنگ بود، شاید برای بقیه ساده به نظر مییومد؛ ولی برای من قشنگ بود! لبخندی زد و گفت: یادمه قبلا وقتی گریه میکردی دستم رو روی لاله گوشِت میکشیدم میخندیدی. همیشه بخند خانوم، خندههات رو دوست دارم. خندیدم و یاد اولین باری که جلوی کامران گریه کردم افتادم. خودش این راز رو کشف کرد. یادمه اینقدر لاله گوشم رو نوازش کرد که از خنده داشتم میمردم. بعد نیمساعت کیوان و سهیلا هم اومدند. سهیلا از خجالت لپش قرمز شده بود. الهی... بگردم. بذار تنها بشیم، خودم میکشمت. حاله دیگه از من مخفی کاری میکنی! یهو... 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 5 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و پنجم🤍🌱 بقیه داشتند حرف میزدند که یهو دلم هوس آهنگ کرد. اونم چه صدایی بهتر از صدای کامران؟ رو کردم سمتش و گفتم: کامران میشه یکم برامون بخونی؟ متعجب نگاهم کرد که کیوان گفت: آره داداش خیلی وقته نخوندی یه چی بخون حالمون عوض شه. کامران هم که چارهای نداشت با گفتن " یه لحظه صبر کنید الان میام " جمع رو ترک کرد. بعد چند دقیقه با گیتار اومد و گرفتش سمتم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چیکارش کنم؟ لبخند ملیحی زد و گفت: تو بزن منم میخونم! گیتار رو از دستش گرفتم. سهیلا گوشیش رو درآورد و با خنده گفت: لازم شد فیلم بگیرم یادگاری. منم گوشیم رو درآوردم به کیوان دادم و گفتم: کیوان تو هم فیلم بگیر ممنون. لبخندی زد و سری تکون داد. کامران گفت چه آهنگی رو میخواد بخونه چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم که آمادم. دستش رو دورم انداخت و شروع کرد به خوندن: یه سری سیاه سفیدا خوبن مث برف لای موهات مث کلاویههای پیانو مث اون دوتا چشات (دستش رو رو روی سرم گذاشت و ادامه داد) مث ترکیب یه شال سفید با موهای مشکی فرفری مث یه آلبوم عکس قدمی که پره از عکسای بچگی با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارم و تو هم شدی ماهم و، کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو (کامران نزدیکتر بهم نشست و دستاش رو پشتم حلقه کرد، میتونستم بگم بهترین حس عالم رو داشتم♡) با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارمو تو هم شدی ماهمو،کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو توی وضعیت سفیدم باهات متضاد منی ولی رفیقم باهات من سیاهمو تو سفید فرقمون زیاد اما جالب اینه کاملا بهم میاد تیرگی من با روشنی تو قشنگه بعد شب تیره روشنی صبح تو دلیل من برای بودنی من دلیل تو... (این آهنگ داشت دقیقا موقعیت من و کامران توی اون زمان رو نشون میداد سیاه_سفید) با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارمو تو هم شدی ماهمو،کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو [حامیم] آهنگ که تموم شد من و کامران شبیه دیوونهها توی چشمای همدیگه زل زده بودیم. همه چیز این آهنگ درست بود. من دلیل اون برای زندگی بودم و اون دلیل من برای ادامه دادن. اون شبیه آسمون تیره بود که کم از سیاه چالهای مجذوب کننده نداشت و من هم مثل آسمون روز، که تمام پرتوهای خورشید را به زمین میتابانه، روشن بودم. با کامران زندگی من رنگ گرفته بود. اون رنگ مشکی من بود منم سفید اون، و البته بهجز سیاه و سفید بیشتر از 7 رنگ آسمون رو تو قلب کوچیک من جا داده بود. حتی لباسهامون هم این رو میگفتند! با صدای دست سهیلا و کیوان به خودمون اومدیم. چند نفری هم که اونور تر بودند برامون دست زدند. صدای کامران توی گوشم طنین انداخت: بعضی تضادها هست مثل شب و روز، سیاه و سفید که همدیگر رو کامل میکنند. اگه یکیشون نباشه اون یکی هم دلیلی برای بودن نمیبینه. خواستم بگم این دنیا با تضادهاش قشنگه، منم با تو:) لبخند آرامش بخشی بهش زدم که بوسهای روی موهام زد و زمزمه کرد: بوی موهات بهترین عطر دو عالمه! همه افراد عالم باید یه کسی درست مثل کامران رو داشته باشند که اعتماد به نفست رو ببره بالا، حمایتت کنه، پشتت باشه، برات یه همدم واقعی باشه که حتی حاضر باشه ساعتها بشینه کنارت و به تکتک حرفهات گوش بده. یه همچین آدمایی باید توی زندگی هر شخص باشه. مث کامران. کامرانی که همهی این خصوصیات خوب رو تو قلب وسیع خودش جا داده بود. یه حمایتکننده مهربون، یه پشتیبان محکم، به همدم تمام وقت، یه رفیق پایه و... یه عشق بیپایان. کسی که برای دوست داشتنت منت نمیذاره، کسی که صادقانه دوست داره، حاضر نیست با دنیا عوضت کنه، تو رو بخش بزرگی از وجودش میدونه و عشق بزرگ زندگیش، درست عین ارباب قلب من! *** با خستگی از ماشین پیاده شدم. کیوان زودتر از همه رفت اتاقش. حقم داره، از دختر مورد علاقش خواستگاری کرده بود بایدم بال بال بزنه. توروخدا نگاه کن! خوابم میاد دارم چه چیزهایی میگم. بیحوصله با کامران وارد خونه شدیم. کامران که همون اول خودشو روی کاناپه انداخت و گفت: سایهجان یه لیوان آب برام میاری؟ در رو بستم باشهای گفتم که جوابش دستتدردنکنهای شد. وارد آشپزخونه شدم و اول خودم یه لیوان آب خوردم و همونطور که برای کامران میریختم گفتم: کامران تو که خواب بودی مامان بابا حرف زدند قرار شد هفته بعد برگردیم. قول بده یکی از این روزا من و ببری پاساژگردی باشه؟ کامران گوشت با منه؟ لیوان رو برداشتم و وارد سالن شدم که گفت: خیلی خب ببینم چی میشه. یه اخم ریزی کردم و گفتم: یعنی چی که ببینم چی میشه؟ از سر جاش بلند شد و روبهروم ایستاد. لیوان رو از دستم گرفت و توی یه قلوپ، همش رو بالا کشید. روی میز گذاشتش و گفت: یعنی اینکه الان من ناجور خوابم میاد و باید بخوابم. شما هم بدون هیچ حرفی میاید بالا و لالا میتونید. اوکی؟ با دهن باز نگاهش کردم که بدون منتظر شنیدن جوابم، راهش رو گرفت و رفت بالا. پوفی کشیدم و... درکش کردم! به هر حال خسته بود. *** با پرتوهای آفتابی که از پشت پنجره به چشمم خورد چشمام رو باز کردم. به اطرافم نگاه کردم. بلند شدم و کشوقوسی به بدنم دادم اما دوباره به تخت نگاه کردم. کامران نبود. از رو تخت پریدم پایین و درو باز کردم و رفتم بیرون. حتما تو این وقت همه بیدارند دیگه. با صدای نیمهبلندی اسمش رو فریاد زدم ولی جوابی نشنیدم. نگران شدم. خیلی خیلی نگران... 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 6 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 6 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و ششم🤍🌱 از پلهها پایین رفتم و دوباره صداش زدم. ای بابا، مثل اینکه اصلا کسی خونه نیست! دیگه واقعا داشتم نگران میشدم. یه بار دیگه با صدای بلند صداش زدم که زانوهام شل شد و افتادم زمین. واقعا نمیدونم را اینجوری شد ولی چون زیر پام سرامیک بود زانوهام بدجور درد گرفت. کامران در خونه رو سریع باز کرد و دَوون دَوون اومد سمتم و جلوم نشست. نگران پرسید: چیشده سایه؟ زانوهام رو کمی سمت خودم خم کردم و گفتم: معلومه کجایی دوساعته دارم دنبالت میگردم؟ دستش رو آروم روی پام گذاشت. آخ کوچولویی گفتم که گفت: بیرون داشتم ورزش میکردم، نگا کن با خودش چیکار کرده! اخمی کردم و گفتم: جدیدا آدما ورزش میکنند چیزی نمیشنوند؟ با خنده نچی گفت و ادامه داد: حالا چیکار داشتی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: هیچی. میخواستم بلند بشم که پاهام درد گرفتند و دوباره خوردم زمین. ایشی زمزمه کردم که کامران دستاش رو زیر پاهام و کمرم گذاشت و بلندم کرد. منم با پرویی خودم رو بهش فشردم و مشغول درست کردن یقهی تیشرتش شدم. زمزمه کردم: کامران چرا همیشه یقه لباسات کجه؟ خنده ریزی کرد و گفت: شاید گذاشته باشمش که هر موقع یه خانوم حواس پرت رو دیدم برام درستش کنه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. روی صندلی توی آشپزخونه نشونددم و رفت از جعبه کمکهای اولیه چسبزخم رو آورد. با یادآوری چیزی گفتم: کامران بقیه کجا هستند؟ جلوم زانو زد و پاچهی شلوار رو کمی آورد بالا و همونطور که چسب رو به زانوم میزد گفت: رفتند پارک. از درد زانوم چهرم تو هم رفت و زمزمه کردم: چی؟ بوسهای رو جای زخمم زد و بلند شد و رفت سمت یخچال. - قرار شد امروز خانوادگی بریم پارک. خاله و دایی و عمو هم میاند. امیر و سهیلا هم میاند، چون تو خواب بودی بهشون گفتم دیرتر میریم. آهانی گفتم و مشغول بازی با پاهام شدم. بعد چند دقیقه کامران میز صبحونه رو چید. راستشو بخوام بگم مثل خری شده بودم که کارخونه تیتاب به نامش زده بودند، وقتی هم که لقمههای کوچیکی تو دهنم میگذاشت ذوق مرگ شده بودم! انگاری کامران من رو مثل یه دختر کوچولو 6_5 ساله میبینه که همه جوره باید مراقبم باشه. با یادآوری دیشب لبخندی روی لبم نشست. همه اتفاقهای دیروز از جایی که توی گوشی برای سرطان کامران تحقیق میکردم تا جایی که با شیطنتهای بیوقت کامران خوابم برد مرور کردم. فکرم کشیده شد سمت کیوان و سهیلا! همونطور که پاهام رو تکون میدادم به کامران گفتم: کامران، در مورد انتخاب کیوان باهاش صحبت کن. سهیلا دختر خوبیه، این دوتا کنار هم و باهم خوشبخت میشند. کامران لقمه دیگهای توی دهنم گذاشت و گفت: باشه حرف میزنم تو هم اینقدر پاهات رو تکون نده بچه درد میگیره! سری تکون دادم و گفتم: کامران ساعت چنده؟ لقمهای توی دهنش گذاشت و گفت: یکونیم. شدکه با صدای بلند گفتم: چند؟ با حرفم لقمه پرید تو گلوش و شروع به سلفه کردن کرد. سریع چایی رو گرفتم و به زور ریختم تو حلقش که سلفش شدت گرفت و بریده بریده گفت: سا... سایه... داغ... داغه. یه لیوان آب براش آوردم و دادم دستش و پیدرپی میزدم رو کمرش تا سلفش بند بیاد. بالا سرش ایستادم و همونجوری که شونههاش رو ماساژ میدادم گفتم: آخه برادر من، من تعجب کردم شما چرا لقمه میپره تو گلوت؟ برگشت سمتم و با صدای دو رگهای که بخاطر سلفه بود گفت: اولن اینقدر نزن تو کمرم سوراخم کردی. بعد یه بار دیگه بهم بگو برادر تا نسبتمون رو بهت واضح نشون بدم☻ حالا هم اگه سیر شدی برو آماده شو منم میز رو جمع کردم میام. با لجاجت گفتم: نیازی نیست خودم جمع میکنم تو برو آماده شو. خنثی گفت: پات درد میگیرهها! اخمی کردم و گفتم: یه زخم سطحیه دیگه، اینقدر شلوغش نکن خوب شد. پوفی کشید و رفت بالا. منم که.... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 7 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 7 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و هفتم🤍🌱 بعد از شستن ظرفها رفتم بالا و یه تیپ اسپرت قهوهای_شکلاتی زدم. کامران هم تیپ قهوهای_شکلاتی زده بود. میبینی تروخدا؟ باز باهم ست کردیم. داشتم میرفتم بیرون که گفت دوربین رو از چمدون بردارم بیارم. دوربین رو هم برداشتم و باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پارک نزدیکی بود تقریبا 10دقیقه توی مسیر بودیم تا رسیدیم. کامران ماشین رو یهجا پارک کرد. محوطه قشنگی داشت. مثل اینکه تازه آبیاری شدند. بوی خاک نمناک همهجا پیچیده بود، عاشق ای بو بودم. شونه به شونه هم رفتیم پیش بقیه. با همه سلام علیک کردیم. نمیدونم چرا مامان بابا نگران بودند. چند بار ازشون پرسیدم چیشده ولی بهونههای الکی آوردند. یه بار رد نگاهشون رو دنبال کردم و به امیری که با کامران حرف میزد رسیدم. ابروهام خود به خود بالا رفتند. بعد اخم ریزی کردم. مامان بابا چرا باید اون رو نگاه کنند؟ چرا باید نگران باشند؟ اصلا چرا... و هزاران چرای دیگه توی ذهنم موج میزدند و جوابشون یه کلمه بود؛ نمیدونم. تو افکارم بودم که کیوان پیشنهاد داد بریم وسطی بازی کنیم. همه جوونا باهم بلند شدیم و رفتیم یه جای خلوت. دخترا یه تیم شدند و پسرا یه تیم. اول پسرا رفتند وسط. خداوکیلی بازیشون خیلی خوب بود. آخرین نفرشون کامران بود که از همه بهتر بازی میکرد. خودم ازش تعریف کردم و خودم از بازی حذفش کردم! دخترا با جیغ و خوشحالی بغلم کردند و رفتیم وسط. درسته گفتم بازیشون خوب بود ولی تعریف از خود نباشه که بازی ما بهتر از اونا بود. دو دقیقه بعد: خوبه کلا من تعریف نکنم چون که همه چی بعد از اون خراب میشه حتی اگه دو دقیقه بعد باشه. آخرین نفرشون من بودم که همشون رو من نقشه کشیده بودند. توپ دست امیر بود. امیرعلی از اونور داد زد: داداش نمیتونی بزنی بده کامران، سایه حریف سر سختیه! امیر با اعتماد به نفس گفت: خودم میتونم بزنمش. کامران پوزخندی زد و گفت: کی معصومه و سهیلا و ثریا رو زد؟ من. امیر حق به جانب گفت: الان یه جوری بزنمش دیگه نتونه بازی کنه! کامران چشماش رو ریز کرد و گفت: اگه یه خراش کوچولو برداره اونوقت من میدونم و شما. امیر نفسعمیقی کشید و گفت: آقا خواهر خودمه خودم میتونم بزنمش فقط! با این حرفش جفت ابروهام رفت بالا. این چی گفت؟ خواهر؟ یه نگاه به کامران انداختم که متعجب به امیر نگاه میکرد. تک سلفهای کرد که چشماش رو به چشمای گرد شدم دوخت. مثل اینکه تازه فهمیده بود چه سوتی داده بود. با من من گفت: منظورم اینه که سایهخانم جای خواهرم میمونه. با چشمای ریز شده نگاهش کردم و بازی به حالت قبلی برگشت. امیر توپ رو پرت کرد سمتم که یه جایخالی دادم و توپ از بالای سرم رد شد. دخترا با جیغ و خوشحالی اومدند وسط و پسرا هم با صورت آویزون نگاهمون میکردند. کامران رفت پیش بابارضا و آقا دیاکو که داشتند کبابهای روی منقل رو باد میزدند. دور از چشم آقا دیاکو چیزی به بابا گفت که چهرهی بابا هم خوشحالی و هم نگرانی رو نشون میداد. حواسم پرت کامران بود که یه چیز محکم خورد به صورتم. سرگیجه بدی سراغم اومد. تعادلم و از دست دادم و افتادم که یکی تو هوا گرفتتم. طعم گسخون رو توی دهنم حس میکردم. آروم چشمام رو باز کردم که دیدم امیر از بازوهام گرفت و من رو سمت یه درخت میبره و بقیه هم دورم جمع شدند. به تنهی درخت تکیه دادم و نشستم که دستمال کاغذی رو از جیبش درآورد و رو بینیم گذاشت. با نگرانی نگاهم کرد و کامران رو صدا زد. اینقدر بلند داد زد که خودم یه لحظه گریختم. کامران ترسیده اومد سمتم و جلوی پام زانو زد. دستمال کاغذی رو از دست امیر گرفت و نگهش داشت. با عصبانیت گفت: مگه نگفتم محکم نزنیدش؟ هان؟ آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: کامران خودم حواسم نبود. حواسم به نگاههای نگران امیر بود. این همه نگرانیش رو نمیفهمیدم. کامران با همون عصبانیت به کیوان گفت بره بطیآب رو بیاره تا من صورتم رو بشورم. رو کرد سمتم و گفت: میشه بگی دقیقا حواست کجا بود؟ با شیطنت گفتم: پی دوری یارم. چشم غرهای رفت و بطری رو از کیوان گرفت. اون آب میریخت و من صورتمو میشستم. در بطری رو بست و گفت: امروز فقط خودت رو چلاغ کردی یادم میمونه. لبخندی زدم و گفتم: کامیجونم بریم بگردیم عکس بگیریم؟ خندید و گفت: پاشو عزیزم بریم. - فاذا ماذا کامران، دو دیقه پیش سرم داد میزنی الان عزیزم؟ شیطون گفت: الان نظرم عوض میشهها همه هستیم! سری تکون دادم و باهم بلند شدیم و رفتیم پیش به سوی گردش... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 9 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 شهریور (ویرایش شده) یک روح در دو تن 👥 #پارت_بیست و هشتم🤍🌱 اول رفتیم یهجایی که خیلی سرسبز و پر از گل بود. کامران دوربین رو تنظیم کرد وگفت: سایه همونجا وایستا پشتتو بکن به دوربین. صورتمو سمتش چرخوندم وگفتم: ولی من دلم میخواد صورتم بیفته تو عکس. سرشو آورد بالا و گفت: گفتم روتو بکن اونور. پامو کوبیدم به زمین وگفتم: کامران زور نگو. دوباره به حالت قبلی برگشت و گفت: پشتت رو بکن به دوربین حداقل یدونه عکس اینجوری تو آلبومت داشته باشی. پوفی کشیدم و کاری که گفت رو انجام دادم. شمارش معکوس رو شروع کرد و وقتی گفت 3 رومو برگردوندم سمت دوربین. اخمی کرد و منم با خنده اومدم عکس و دیدم. واقعا قشنگ شده بود. بعد از چندتا عکس دیگه رفتیم و روی یه نیمکت نشستیم. زانوهام یکم درد گرفته بود بخاطر زخم ردی پاهام. دستم رو روی زانوم گذاشتم و آروم روش کشیدم تا دردش رفع بشه. کامران یه نگاه سمتم انداخت و با نگرانی پرسید: سایه پاهات درد میکنه؟ لبخند ملیحی بهش زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم. ذهنم کشیده شد سمت نگاههای نگران مامان بابا به امیر. سمت کامران چرخیدم و گفتم: کامران! دستم رو گرفت و گفت: جانم؟ چشمام رو ریز کردم و گفتم: تو معنی نگاههای نگران مامان بابا رو روی امیر میفهمی؟ سریع سرش رو آورد بالا و خیره شد تو چشمام و گفت: نهنه... نمیدونم. میدونستم داره یهچیز رو ازم پنهان میکنه، هم کامران، هم مامان بابا. نفس عمیقی کشیدم و باشه آرومی زمزمه کردم. کلا آدمی بودم که اگر نخواند چیزی بهم بگند پاپیچ نمیشدم، ولی الان داشتم از کنجکاوی میمردم. همونطور که با انگشتر توی دستم بازی میکرد گفت: سایهجان! شالم رو جلوتر کشیدم و گفتم: جان سایه. کامران: میگم من باید برگردم تهران. یه تای ابروهام رو بالا انداختم. - برا چی؟ انگشتی رو روی گوشه لبش کشید و گفت: یه ماموریت برام پیش اومده باید برم. - کی قراره بری؟ در جا گفت: فردا صبح. پوفی کشیدم و گفتم: چرا زودتر نگفتی؟ خب امروز باید با همه خداحافظی کنیم، زودتر برگردیم خونه من لباسام و چمدونم رو جمع نکردم... وسط حرفم پرید و گفت: سایه جان یه لحظه صبر کن، نفس بگیر بعد ادامه بده. چپچپ نگاهش کردم و گفتم: بفرمائید چیزی میخواستید بگید؟ سرشو انداخت پایین و روی کف دستم خطهای پیچ در پیچ میکشید و گفت: سایه من... من باید تنها برم! اخم ریزی کردم و گفتم: چی؟ - تو نیازی نیست بیای من خودم با امیر میرم. با صدایی که سعی میکردم بالا نره لب زدم. - از کی تاحالا امیر جای من رو پر میکنه؟ خیره شد تو چشمام و دستم و محکم گرفت و گفت: سایه جای تورو هیچ کس نمیتونه برای من پر کنه، من تورو با دنیا عوض نمیکنم دختر. این رو بفهم! به نقطه نامعلومی زل زدم و گفتم: منم باهات میام. نفس عمیقی کشید و گفت: سایهجان، اولا من برم با امیر میرم و تنها نیستم، دوماً من برگردم تهران کلا پنج_شش روز خونه نیستم همش تو ماموریتم تو بیای باید تنها باشی خونه. قشنگم خونه تنها باشی حوصلت سر میره منم هعی نگرانت میشم، اینجا باشی خیالم راحته مامان و بابا، کیوان، سهیلا هستند حوصلتم سر نمیره. به نوک کفشام خیره شدم و پوست لبام رو با دندون میکندم. اگر من نباشم کی از کامران مواظبت کنه. من حتی نمیتونم یه لحظه تنهاش بزارم چه برسه به یه هفته. پس سرطانش چی؟ چشمام رو از درد سرم روی هم فشار میدم و با دست چپم که آزاد بود روشون نگه میدارم. نفس عمیقی میکشم و سرم رو روی شونههاش میذارم و عطر سرد خوشبو رو وارد ریههام میکنم و ایندفعه منم که دستشو میگیرم و باهاش بازی میکنم و زمزمه میکنم: اگه تو بری من چیکار کنم؟ بوسهای روی سرم کاشت و گفت: گفتم که عزیزم، کیوان و سهیلا هستند. چشمام رو ریز کردم و شیطون گفتم: چطوره شبا برم بالا سر کیوان موهاش رو نوازش کنم تا خوابش ببره؟ هوم؟ شاید کیوان مثل تو از این کار خوشش بیاد. دندونهاش رو بههم سایید و چشم غرهای بهم رفت و زیر لب بیحیایی زمزمه کرد. نفس عمیقی کشیدم. به دستای بزرگ مردونش که دستای کوچیک سفید من رو به اسارت گرفته بود نگاه کردم. دستام در برابر دستاش خیلی کوچیک و ظریف بود. لبخند کوچکی زدم و آهسته طوری که کامرانم بشنوه زمزمه کردم: یه وقت تنها نری جایی که از تنهایی میمیرم، از اینجا تا دم در هم بری دلشوره میگیرم، فقط تو فکر این عشقم، تو فکر بودن با هم، محاله.. کامران دستم رو فشرد و خودش ادامه داد: محاله پیش من باشی، برم سرگرم کاری شم، میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم، روزایی که حواسم نیست بگم خیلی دوست دارم، تو هم مثل منی انگار،از این دلتنگی ها داری، تو هم از بس من و میخوای یجورایی خود آزاری، یجورایی خود آزاری. لبخندی حواله صورت مهربون و چشمای مشکی قشنگش کردم. با صدای دست به خودمون اومدیم. برگشتیم و دیدیم کیوان و بقیه بچهها پشتمون نشستند و دارند دست میزنند. دوتایی بلند شدیم. کامران دستشو رو کمرم گذاشت و باهم رفتیم پیششون. کیوان مشتی حواله بازوی کامران کرد و اعتراضی گفت: خوبه خوبه دیگه. برید گمشید بابا از وقتی که سایه زنت شده دیگه به من توجه نمیکنید. چرا؟ خوبه جوون مردم بره معتاد بشه؟ همی جمع زدن زیر خنده. زیر چشمی به سهیلا که با خنده به کیوان نگاه میکرد نگاه کردم. به کیوان گفتم: بیتوجهی؟ توجه؟ نمیدونم! فهمید منظورم سهیلا هست لبشو با زبون تر کرد و لبخند محوی زد و دیگه چیزی نگفت. و... ویرایش شده 9 شهریور توسط پری بانو 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 10 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 10 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و نهم🤍🌱 *** روی صندلی جلوی آینه نشستم و مشغول شونه زدن موهام شدم. دستی به موهام کشیدم که یه جنگل مو توی دستم اومد. یاد اون روزی افتادم که کامران با دستگاه موهام رو سوزوند. نمیدونم چرا ولی چشمام پر اشک شدند. چشمامو برای جلوگیری از ریزش اشکم بستم و پشتم رو کردم به کامران تا نبینه. چندبار پشت سر هم پلک زدم و نفس عمیقی کشیدم تا حالم بهتر شه. موهام داشت کمکم میرفت و باید یه فکر براشون میکردم. بافت سادهای به موهام زدم و رو تخت دراز کشیدم. عجیب بود، کامران فقط با نوازش دستمن روی موهاش خوابش میبره و به غیر از اون نمیتونست بخوابه. قبل از ازدواج هم شبا یا زنگ میزد یا وسط چت کردن میخوابید. این یه هفته رو چجوری میخواست بگذرونه خدا عالمه! *** با احساس نوازش دست کسی روی گونم از خواب بلند شدم. چشمام تار بود. چند بار پشت هم پلک زدم تا دیدم واضح شد. دیدم کامران بغلم نشسته و با لبخند مهربون و خواستنیش نگاهم میکرد. خودمو رو تخت بالا کشیدم و گفتم: سلام، صبح بخیر. به چشمام نگاه کرد و گفت: صبحبخیر. اذان گفتند قشنگم. پاشو، پاشو برو وضو بگیر نمازت رو هم بخون. با دستم چشمهام رو فشار دادم و گفتم: کامران چقدر خوبه که به جای گوشی دیگه تو از خواب بلندم میکنی! بوسهای رو پیشونیم زد و رفت تا نمازش رو بخونه. دستمو رو پیشونیم گذاشتم. لبخندی رو لبم ظاهر شد. من عاشق بوسههای یهوییش بودم. دستمو برداشتم و بوسهای بهش زدم. کش و قوسی به بدنم دادم و شاد و شنگول بلند شدم و رفتم جلوی روشویی و وضو گرفتم. صورتم رو با حوله سبز رنگم خشک کردم که با صدای کامران میخکوب شدم. - أشهَدُ أن لا اِلهَ الّا اللّهُ وَحدَهُ لا شَریکً لَهُ و أشهَدُ أنَّ مُحَمَّداً عَبدُهُ وَ رَسُولُهُ.... به دیوار تکیه دادم و مشغول گوش دادن به صداش شدم. میتونم بگم که صدای تشهد و قنوتش و حتی اللّه أکبر گفتنش بهترین ملودی دنیاست. بعد نمازش برگشت سمتم و گفت: سایهجان به چی نگاه میکنی؟ هول زده گفتم: هیچی هیچی. چادر نمازمو از روی میز برداشت و بهم داد و گفت: بیا عزیزم. کاری نکردم و فقط جزء به جزء صورتش رو میکاویدم. نمیدونستم چم شده بود ولی میخواستم به اندازه چند سال بشینم و فقط به تیلههای قشنگ مشکیش نگاه کنم. این مرد میدونستم آخر من رو دیوونه میکرد! وقتی دید کاری نمیکنم خودش چادر رو باز کرد و آروم رو سرم انداخت. موهام رو بویید و گفت: بوی موهات بهترین بوی دنیاست. بوسهای روشون زد و داخل چادرم فرستادشون. لباساش رو عوض کرد و از اتاق زد بیرون. روی جانمازی که خودش روش نماز خود روش نماز خونده بود ایستادم و مشغول خوندن نمازم شدم. در آخر تسبیح طوسی رنگش رو برداشتم و همونطور که صلوات میفرستادم دعا هم میکردم: خدا جون، من که به رفتن کامران راضی شدم ولی خودت مراقبش باش. میدونم حواسش به خودش نیست و از امیر هم آبی سرد نمیشه، یعنی گرم نمیشه. خودت بهم دادیش. این یه هفته هم خودت مراقبش باش. خدا جون دست من کوتاهه، به خودت میسپارمش. به تسبیحش بوسهای زدم و روی میز گذاشتمش. رفتم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 11 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سیام🤍🌱 ساکش رو که دیشب آماده کرده بود برداشتم و با همون چادرم از اتاق زدم بیرون. لبه پله وایستادم که دیدم همه توی پذیرایی روی مبلهای راحتی نشستند و حرف میزدند. امیر هم اومده بود و کنار کامران نشسته بود. کامران نگاهی بهم انداخت و سریع اومد سمتم. ساک رو از دستم گرفت و گفت: گلم تو چرا زحمت کشیدی؟ لبخند محوی زدم و گفتم: کاری نکردم که، راستی کامران! این اینجا چیکار میکنه؟ ماجرا چیه؟ به امیر که به ما نگاه میکرد نگاه گذرایی انداخت و گفت: امیر رو میگی؟ سری تکون دادم که گفت: قرار شد باهم بریم دیگه، اومد اینجا تا با ماشین من بریم. با پرویی و اخم به امیر نگاه کردم که سری به عنوان سلام تکون داد. کامران که متوجه نگاهم شد خندهای کرد و گفت: سایه چرا میخوای بخوریش؟! پسر خوبیه باهاش خوب رفتار کن. اخمهام رو باز کردم و به کامران نگاه کردم. دستی به صورتم کشید و گفت: باشه مهربونم؟ سری تکون دادم و گفتم: فقط بخاطر تو. باز خندید و باهم وارد سالن شدیم. به همه سلام دادم و رسیدم به امیر سلام بیحوصلهای دادم که با خوشرویی جواب رو داد. روی مبل تک نفره که کنار کامران بود نشستم. لیلاخانم شروع به حرف زدن کرد: من نمیدونم این چه ماموریتی هست که اینقدر عجله داری براش. کامران هم یه نگاه به امیر انداخت و گفت: مادرجان یه باند قاچاق مواد مخدره، اونارو باید دستگیر کنیم. با شوق گفتم: بازی دزد و پلیسه؟ خب منم میخوام! با حرفم همه زدند زیر خنده. امیر تکخندهای کرد و گفت: سایه خانم این کار که بچهبازی نیست، اصرار انجام این ماموریت روی من و کامران زیاد بود از اونجایی که ما توی این کار تخصص داشتیم. با حرص بهش نگاه کردم. این الان واضح به من گفت تو بچهای؟ اونم خونسرد نگاهم میکرد. اِاِاِ بچه پرو! قول میدم این کارش رو قشنگ تلافی کنم. کامران چاییش رو خورد و بلند شد. - امیر بلند شو بریم که به شب نخوریم. همه بلند شدیم. آقا دیاکو اومد سمتش و گفت: پسرم رفتی مواظب خودت باش. کامران هم لبخندی زد و گفت: چشم پدرجان. کیوان رفت جلو و گفت: داداش مواظب خودت باش نگران زنداداش هم نباش حواسم بهش هست! کامران هم دستش رو روی شونههاش گذاشت و لب زد: تو هم حواست به خودت باشه. بعد یه چیزی تو گوشش گفت که من نفهمیدم. کیوان هم سرشو انداخت پایین و ریز خندید. مامان و بابا هم ازش خداحافظی کردند. بعد از خداحافظی همه رفتند بالا. تا دم در ورودی سالن باهاش اومدم که برگشت سمتم و گفت: خانوم برو خونه دیگه هوا سرده. گردنبد الله رو که خودش یه روز برام خریده بود رو از گردنم درآوردم و دستش داد و گفتم: نمیگم مواظب خودت باش چون که به خود خدا سپردمت. کامران؛ ولی میگم حواست به خودت باشه. چشماشو ریز کرد و به امیری که به ماشین تکیه داده بود، نگاه گذرایی انداخت و با جلو آوردن سرش گفت: کِی اینقدر شیرین زبون شدی که من نفهمیدم؟ زیپ سیوشرتش رو بالا کشیدم وگفتم: واسه تو دلبری نکنم واسه کی بکنم؟ کامران، از خودت من رو بیخبر نذار! دستامو تو دستای مردونش گرفت و بوسه ای بهشون زد و به قفسهسینش چسبوند. - به محض رسیدنم بهت زنگ میزنم همه هستی من! دستام خودبهخود روی قفسهسینس مشت شد. دستم میتونست تالاپ تولوپ قلبش رو حس کنه و این حس، حس خوبی رو بهم میداد. دستامو آروم ول کرد و رفت. وقتی به ماشین رسید بلند اسمش رو صدا زدم که برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد. رفتم پیشش و چشم غرهای به امیری که نگاهمون میکرد رفتم. آقا من بخوام با شوهرم کار داشته باشم باید از اون اجازه بگیرم؟ ایش! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 12 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و یکم🤍🌱 مهربون به کامران نگاه کردم و دستامو جلو آوردم و یقه لباسش رو درست کردم و لب زدم: خدا پشت و پناهت آقا کامران. دستی به تهریشش کشید و گفت: سایه چطوره تو رو هم ببریم؟ با شوق سری تکون دادم گرچه میدونستم الکی میگه که امیر با صدای کنترل شدهای گفت: کامران! متعجب نگاهش کردم که کامران با خنده گفت: چیه خب زنم میخواد بیاد. امیر زیرلب زن ذلیلی نثارش کرد و سوار ماشین شد. از حرص با پای راست روی زمین ضرب گرفتم که کامران بازوم رو گرفت و گفت: ولش کن عشقم. محکم بغلم کرد و به خودش فشردم. خجالت زده گفتم: کامران ولم کن، جلوی این مرتیکه زشته. صورتش رو عقب آورد و گفت: مرتیکه؟ به امیر اشاره کردم که بلند خندید و دستاشو دور گردنم انداخت. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و لب زد: اون مرتیکه رو بیخیال. خلوت دو نفرمون رو عشقه! گونش رو بوسیدم و گفتم: برو که دیگه دیرت نشه. ذوق زده دستش رو روی گونش گذاشت و گفت: چه قشنگ! یکی دیگه. ریز خندیدم و یه بوسه دیگه روی گونش کاشتم. نفس عمیقی کشید و دلگیر دستش رو روی گونم گذاشت و گفت: خدافظ خانوم. حواست به خودت باشه! لبخندی محوی زدم و گفتم:خدافظ... سرم رو انداختم پایین و زمزمه کردم: خیلی دوست دارم. رفت جلو و در ماشین رو باز کرد. - منم. بعد دستش رو روی قلبش گذاشت و چشماش رو محکم بست، باز کرد. سرم رو بلند کردم و با لبخند بدرقشون کردم. بعد رفتنشون نفس عمیقی کشیدم. از همین الان دلم براش تنگ شده بود! سریع رفتم خونه و وارد اتاقم شدم. خودم و رو تخت انداختم و سعی کردم بخوابم ولی خوابم نمیبرد. پوفی کشیدم و مشغول بازی کردن با گوشیم شدم. °ًکامران° سوار ماشین شدم. سر صبح حال رانندگی نداشتم بخاطر همین به امیر گفتم که رانندگی کنه. ماشین رو روشن کرد و راه افتادیم. امیر با دست روی فرمون ضرب گرفته بود و یهو توپید: کامران دیوانهای؟ اون حرف چی بود که به سایه گفتی؟ ابروهامو انداختم بالا و گفتم: خو دوست داشت بیاد، قربونش برم دیدی چقدر ذوق کرد؟ پوفی کشید و لب زد: واقعا که زن ذلیلی! نکنه یادت رفته برای چی میخوایم برگردیم. هان؟ - خب حالا انگار چی شده. به جاده نگاه گذرایی انداخت. - کامران اونجا سایه چی بهت داد؟ لبخندی زدم و گردنبندش رو از جیبم در آوردم و نگاهش کردم. یه پلاک الله داشت. اولین هدیهای بود که بهش داده بودم تقریبا برای سه سال پیش بود. باورم نمیشد هنوز گردنش بود! به امیر نشونش دادم که گفت: این همونی نیست که خودت براش خریدی چند سال پیش؟ سری تکون دادم و بوسهای بهش زدم و به آویز ماشین وصلش کردم. - کامران در مورد من که به سایه چیزی نگفتی؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم. - نه بهش نگفتم ولی هالهخانوم و آقا رضا بهت شک کردند. سری تکون داد و چیزی نگفت. دستام و بغل کردم و لبم رو تر کردم و گفتم: امیر بهتره قضیه رو بهشون بگی. دل نگرانند، منم دیگه نمیتونم چیزی رو از سایه مخفی کنم. از یه پیچ رد شد که یکم مونده بود تصادف کنیم. بغل زد و برگشت سمتم و غرید: چی میگی کامران؟ برم بهش بگم برادرتم؟ برم بهشون بگم پسر گلتونم، هان؟ @آتناملازاده @رائوزین @علیرضا شیرحسینی @الهام قادری @امین حسینی @گیلاس @سایه مولوی @پاپیون @پری دریایی @پریسا @Roshana @amir 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 13 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و دوم🤍🌱 - چی میگی کامران؟ برم بهش بگم برادرتم؟ بگم داداش گمشدتم؟ هان؟ شبرم بهشون بگم پسر گلتونم؟ همونی که گمش کرده بودید؟ هوم؟ اگه قرار به مخفی کاری باشه با این کار سایه سر خونش نرفته باید طلاق بگیره. دیگه خون به مغزم نمیرسید. گوشیم که تو دستم بود رو محکم کوبیدم به داشبرد و با داد گفتم: خفه شو امیر! با انگشت شصت و اشارش چشماش رو مالید و زمزمه کرد. - تو رو جون همون سایه که عزیز هر دومونه دیگه حرف از مخفی کاری نزن خواهشاً! نفس عمیقی کشیدم و دیگه حرفی بینمون رد و بدل نشد. همش حرفش تو ذهنم اکو میشد. "- اگه قرار به مخفی کاری باشه با این کار سایه سر خونش نرفته باشد طلاق بگیره " رفیقمه درست، شبیه برادرمه درست، برادر خونیه سایه هست درست، ولی این دلیل نمیشه که این حرف رو بزنه. سایه اگه بفهمه اونم اگه، فوقش چند روز باهام قهر میکنه ولی طلاق... حتی اسمش هم تنم رو میلرزوند. من فقط دور از چشمش میخوام برم دکتر، همین! سایه بدون من نمیتونست نفس بکشه و من یقینا بدون سایه میمردم. در این هیچ شکی نبود. افکار پوچ توی سرم رو کنار زدم و سعی کردم بخوابم؛ ولی خوابم نمیبرد. *** کلید رو تو در انداختم و بازش کردم. به امیر گفتم بیاد که گفت بر میگرده خونش. بالاخره با اصرار من اومد داخل. امیر که تا اومد خودش رو انداخت رو کاناپه کرمی رنگ. رفتم آشپزخونه و بلند گفتم: امیر چی میخوری؟ صداش اومد که گفت: یه لیوان آب. سری تکون دادم و یه لیوان آب گرفتم و براش بردم. لیوان رو سمتش گرفتم که دیدم صورتش خیس عرق بود و رنگش پریده بود. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: امیر خوبی؟ سری تکون داد و گفت: خوبم؛ مدت زیادی تو ماشین باشم حالم بد میشه. لبخندی زدم و یاد سایه افتادم. روزی که قرار بود بیایم کردستان وقتی رفتیم رستوران حال اونم بد بود، هم وقتی که رسیدیم خونه باز تو اتاق حالش روبهراه نبود. امیر سوالی نگاهم کرد و گفت: به چی میخندی دقیقا؟ لبخندم بیشتر کش اومد و گفتم: سایه هم شبیه تو وقتی زیاد تو ماشین باشه حالش بد میشه. تک خندهای زد و گفت: خواهر خودمه دیگه! و یه نفس آبش رو خورد و دوباره رو مبل خودش رو انداخت. ساعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت و به سقف خیره شد. بیاهمیت به کارهاش سیوشرتم رو درآوردم روی مبل انداختم و خودم رو روی مبل کناریش انداختم. توی همون حالت گفت: کامران. همونطور که دستی به موهام میکشیدم بدون اینکه ببینمش گفتم: هوم چه میگویی؟ - سایه خیلی دوست داره. پشتشو کرد بهم و گفت: قدرشو بدون! لبخندی زدمو دست از سر موهام برداشتم. سایه خیلی خوب بود، خیلی خیلی خوب! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 14 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و سوم🤍🌱 با صدای زنگ گوشی بلند شدم. چشمام رو که تارکی بهش غلبه کرده بود با دستام ماساژ دادم و گوشی رو برداشتم، به صفحهاش نگاه کردم. سایه بود. یا خدا بلندی گفتم که امیر هم از جاش بلند شد! به ساعت دیواری نگاه کردم که ساعت یکونیم شب رو نشون میداد. با صدای کنترل شدهای گفتم: بهش زنگ نزدم! امیر حرصی نگاهم کرد و دوباره خودش رو روی مبل انداخت. تک سرفهای کردم تا صدام باز بشه. گوشی رو برداشتم و جواب دادم. با صدای دورگهای گفتم: جانم نفسم. با گریه گفت: الو کامران خوبی؟ سیخ رو جام نشستم و متعجب گفتم: آره سایه خوبم؛ چیشده چرا گریه میکنی؟ امیر با شتاب برگشت و نگاهم کرد. نگاه گذرایی بهش انداختم که باز صدای گریهی سایه تو گوشم پیچید. - معلوم هست کجایی؟ تا الان صدبار بهت زنگ زدم. دستم و توی موهام فرو بردم و گفتم: ببخشید عزیزم خوابم برد یادم رفت. با بغض لب زد: الان کجایی؟ - با امیر خونه خودمونیم. مثل اینکه یکم آروم شده بود، این رو از لحن صداش میشد فهمید. - با امیر؟ لبخند کمرنگی زدم و گفتم: آره قشنگم با اون اومدم. آخ کوچولویی گفت و پشت سرش ادامه داد. - شام خوردید هردوتون دیگه؟ یه تای ابروم بالا رفت و گفت: بله بیرون خوردیم، چیشد عزیزم. پوفی کشید و گفت: تو اگه نگران منی سعی میکردی بپیچونی بر نگردی! حالا هم برو بخواب دیگه حواستم به خودت باشه. خندهای کردم و گفتم: چیو بپیچونم آخه سایه جان؟ بعدم از صبح تا الان 100 بار گفتی! - من صدبار میگم که تو یه بارش و بگی چشم. انگاری که روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: چشم! - چشمت بیبلا کامران اینو گوش کن؛ مشترک گرامی، از آنجایی که خندههای شما وصله به جان ما است از شما تقاضا داریم روزهایتان را با خنده بگذرانید و از آنجایی که یار ما، جناب سرگرد قصد خواب دارند باید تلفن را قطع نماییم کمیته حمایت از یار. لبخندی به وروجکیش میزنم. حتی پشت گوشی هم بانمک بازیش رو کنار نمیذاره. ازش خداحافظی کردم و گوشی رو روی میز گذاشتم. امیر که همونجوری مات مونده بود گفت: سایه براچی گریه میکرد؟ بلند خندیدم و گفتم: نگران شوهرش شده بود! چپچپ نگام کرد که با ته موندهی خندم گفتم: پاشو، پاشو برو تو یکی از اتاقها بخواب. سری تکون داد و شبیه گودزیلا ها، سرشو انداخت پایین و رفت اتاق کناری اتاق من و سایه. گوشیم رو با سیوشرتم برداشتم و رفتم اتاق خودمون. به اطراف اتاق یه نگاه انداختم. یادمه با چه شوق و حوصلهای اومدم و اینجا رو درست کردم. چراغ رنگیهای مابین عکسهارو روشن کردم. صحنه خیلی قشنگی بود. نگاری از اول آشنایی من و سایه تا الان از جلوی چشمام رد شد. رفتم جلوی عکس سایه که تنها گرفته بود ایستادم. با انگشتام روی گونش کشیدم و زمزمه کردم: ببخشید سایه، ببخشید که ازت مخفی کردم، ببخشید که بهت دروغ گفتم، به خداوندی خدا که مجبور بودم. بوسهای به عکسش زدم و دستی به صورتم کشیدم. خودمو رو تخت انداختم. چندبار پشت سر هم غلت زدم؛ ولی اصلا خوابم نمیبرد! شاید بخاطر نبود سایه و نوازش نکردن موهام توسط اون بود. به عکس روی دیوارش خیره شدم که پلکهام سنگین شد و کم کم خوابم برد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و چهارم🤍🌱 *** با قدمهای سست شده از ساختمان بیمارستان بیرون اومدم. اصلا توان راه رفتن نداشتم! امیر با صدای نگرانی ازم خواست تا روی نیمکت، توی محوطه بیمارستان بشینم. گیج و منگ طبق گفتش عمل کردم. سرم و محکم بین دستام گرفتم. دیگه به حرف هیچکس اعتمادی نداشتم. اون دکتر الان توی همون اتاق کوفتی داشت درست میگفت؟ چشمامو محکم روی هم فشردم و سعی کردم آروم بگیرم، ولی مگه میشد؟ امیر نسخه هارو گرفته بود و رفت تا داروهارو بخره. با خریدن داروها اومد پیشم و بلند شدیم و سمت ماشین رفتیم. خودش حالم و فهمید و پشت فرمون نشست. سوار ماشین شدم و در و بستم. شیشه پنجره رو تا ته پایین کشیدم تا هوا بهم بخوره. طبق عادت همیشگیم آرنجم و روی شیشه گذاشتم و انگشت شصتم رو گوشهی لبم گذاشتم و به گذر ماشینها از کنارم، خیره شدم. ^ فلش بک به گذشته ^ نگاهم رو از لباس سفید رنگش که مخصوص دکترا بود گرفتم و به چشمای طوسی رنگش دوختم که لب باز کرد و ادامه داد. - ببین آقا کامران همونطور که خودت میدونی یک سال داری این بیماری رو با خودت یدک میکشی. طبق آزمایشهایی هم که دادی بیماریت پیشرفت کرده. باید بیشتر حواست به خودت باشه. اگر هم همینطور ادامه پیدا کنه وضعیتت وخیمتر میشه که باید عمل کنی. این عملی هم که میگم یه عمل ساده نیست آقا کامران؛ عمل خیلی خطرناک و همینطور خیلی جدی هست! حالا من یه سری دارو اینا برات مینویسم ولی بدون که اگر حواست به خودت نباشه و بخوای نادیده بگیری بد میشه، حالا خود دانی... ^ فلش بک به حال ^ با تکونهای شدید چشمام رو باز کردم. چندتا پلک پشت سر هم زدم تا دیدم بهتر بشه. به امیر نگاه کردم که ازم خواست از ماشین پیاده بشم. پیاده شدیم و باهم وارد خونه شدیم. هوا تاریک میشد و کم کم داشت رو به شب میرفت. خودمو بدون عوض کردن لباسهام رو مبل انداختم. کلا مغزم هنگ کرده بود. امیر یه لیوان آب برام آورد که دستت درد نکنهای، بیجون، بهش گفتم. پوفی کشید و گفت: ببین کامران تقصیر خودته که دکتر اون حرفهارو زد. خب چرا مراعات نمیکنی؟ خیره به چشمای سبز رنگش که بیشباهت به چشمای سایه نبود شدم و گفتم: امیر، دکتر میگه هیجان برات خوب نیست، میگه خوشحالی بیش ازحد برات ضرر داره، اصلا بگه برو سرت رو بذار رو سنگ و بمیر دیگه، این کارها چیه؟ در ضمن مگه میشه پیش سایه باشم و حالم بیتفاوت باشه، هوم؟ یه نخ سیگار از جعبش برداشت و با فندک نقرهای رنگش روشنش کرد، کام عمیقی ازش گرفت. با خونسردی نگاهم کرد و گفت: اگر هم مراعات نکنی گفت که چی میشه! حالا بازم بیتفاوت باش. به مبل تکیه دادم و گفتم: اولا تا وقتی سایه هست من هیچیم نمیشه؛ دوما هزاربار بهت گفتم اون لعنتی رو ترک بده واسه ریههات خوب نیست. به جلو خودش رو خم کرد و با پوزخندی گفت: مگه هرچیزی من میگم و گوش میدی که من گوش بدم؟ و بعد کام عمیق بعدی رو گرفت. دیوونهای نثارش کردم و گوشیم رو برداشتم و گفتم: چی میخوری سفارش بدم؟ سیگارش رو توی جاسیگاری خاموش کرد و درحالی که سمت تلویزیون میرفت گفت: هرچی تو بخوری؛ فرقی نمیکنه! سری تکون دادم و بعد از سفارش غذا با داروها و نسخهها رفتم اتاقم. روی تخت نشستم و نگاهی بهشون انداختم، همشون روزی یکبار بود. پوفی کشیدم و اسم فندوق کوچولو رو آوردم و زنگ زدم. اینقدر منتظر بودم که بعد چند دقیقه صدا تو مخم رژه رفت(مشترک مورد نظر در حال حاضر پاسخگو نمیباشد؛ لطفا بعدا تماس بگیرید.) و بعد بوق های متوالی. اخمی کردم و با حرص دوباره شمارشو گرفتم و دوباره دوباره و باز هم دوباره. نمیدونم چند بار این کار رو کردم ولی باز هم صدای کوفتی همانا و عصبانیت من همانا. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 15 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و پنجم🤍🌱 انگشت شصتم رو محکم روی شمارش کوبیدم و دوباره تماس گرفتم که بعد چند دقیقه صداش توی گوشم پیچید: سلام کامران خوبی؟ بدون سلام دادن با صدای کنترل شدهای لب زدم: کجا بودی و چیکار میکردی؟ با تعجب گفت: کامران چرا اینجوری حرف میزنی؟ با عصبانیت غریدم: گفتم کجا بودی و چه غلطی میکردی؟ با بغض گفت: کامران این چه طرز حرف زدنه؟ پایین بودم گوشی بالا بود همین الان اومدم گرفتمش. یهو قفسهسینم درد بدی رو احساس کرد. گوشی از دستم سر خورد و رو تخت افتاد. با دستم فشار آرومی بهش وارد کردم که یکم حالم بهتر شد، در همین لحظه صدای سایه توی گوشم طنین انداخت: الو کامران.. ببخشید.. کامران هستی.. گفتم ببخشید دیگه. نیمچه لبخندی زدم و با اون یکی دستم گوشی رو گرفتم و صدای دورگهای گفتم: فقط بلدی تو دلم آشوب راه بندازی! خندهای زد و گفت: خیلی دلم برات تنگ شده کامی. همیشه عاشق این بودم که بهم بگه کامی. لبخندی زدم و گفتم: دل منم برات تنگ شده آشوب دل کامران. نفس عمیقی کشید و مثل بچهها با ذوق از همه چی توی این دو روز تعریف کرد. منم با خنده و گاهی اخم، انگار که جلوم باشه به حرفهاش واکنش نشون دادم. از همهچی گفت؛ از مهربونیهای مامان بابا گفت، از دلواپسیهای خودش و هالهخانوم و آقا رضا گفت، از اینکه کیوان اومد پیشش و در مورد سهیلا بهش گفته و اعتراف کرده که دوسش داره و ازش کمک خواسته. دوباره از امیر پرسید و خواست بدونه چرا مامان بابا اینقدر نگرانش بودند و منم مجبور شدم قضیه رو بپیچونم. از دلتنگی خودش و کمخوابی شبانش گفت. در آخر هم خمیازه کوچیکی کشید و با دوستت دارمی به تماسش خاتمه داد. نفس عمیقی کشیدم و بوسهای به اسمش زدم. این دختر برای من باارزشترین چیز توی جهان بود. درست بود بعضی موقعها عصبی میشد و داد میزد، بعضی موقعها هم از دستم ناراحت میشد و باهام لام تا کام حرف نمیزد؛ اما من با همه شخصیتهاش دوستش داشتم. من حتی اسمش رو هم میپرستیدم. اگر قضیه دکتر و این روزها رو میفهمید خیلی از دستم ناراحت میشد. خیلی خیلی... ناراحت! *** °سایه° با باریکهی نور آفتابی که از لای پردهها، به چشمم خورد از خواب بلند شدم. سر جام نشستم و کش و قوسی به بدنم دادم. امروز آخرین روزی بود که کردستان بودیم. قرار بود امروز با سهیلا بریم خرید. تو این چند روز دلم ناجور برای کامران تنگ شده بود. درست بود هر روز وقتی سرش خلوت میشد بهم زنگ میزد ولی خب... لبخندی به این دلتنگیهای بچهگونم زدم و بعد از شستن دست و صورتم پایین رفتم. به همه سلام دادم و با کمک لیلاخانم و مامان هاله میز صبحونه رو چیدیم. صبحونه توی سکوت میل شد. بعد از صبحونه، ظرفهارو جمع کردم و رفتم پیش مامان بابا و گفتم: بابایی امروز قرار شد با سهیلا بریم خرید میشه سوئیچ ماشینتون رو بدید با اون بریم؟ بابا لبخند مهربونی زد و گفت: باشه عزیزم الان برات میارم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و لب زدم: نه بابا بگو خودم میرم بر میدارم. پیشونیم رو بوسید و گفت: روی میز کنار تخت دخترم. باشهای گفتم و رفتم تو اتاق. سوئیچ رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون. از اونجایی که مامان هاله و لیلاخانم تصمیم گرفتند با ما بیاند، به سهیلا گفتم به مادرش که حکم خاله رو برام داشت بیاره. رفتم تو اتاق و سمت کمد لباسهام رفتم. در سفید رنگشو باز کردم و مانتو خنک لیمویی رنگم رو با شلوار ذغالیم پوشیدم. شال لیموییم با کیف مشکیم و گوشیم همراه سوئیچ برداشتمو از اتاق بیرون زدم. باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. سمت خونه سهیلاشون رفتم و بعد چند دقیقه اونها هم سوار شدند. تو راه من و سهیلا مسخره بازی در میآوردیم و این موجب میشد مامانا بخندند. روبهروی پاساژ بزرگی ماشین رو پارک کردم. همون اول مامان اینا راهشون رو جدا کردند و من و سهیلا مجبور شدیم تنها بریم داخل. قرار شد وقتی کارمون تموم شد دم در ورودی همدیگر رو ببینیم. شونه به هم از کنار مغازهها رد شدیم. بیشتر مغازهها وسایل سنتی قشنگی داشتند. لباسهای سنتی همراه شالهای رنگی و کلاهها توی هر بوتیک زنانه و مردانه خودنمایی میکردند، گرچه که تابلو فروشیها و ظروف تزئینی زیبایی به چشم میخورد. اینقدر گشتیم که در آخر خسته و کوفته رو یکی از صندلیها که همونجا بود نشستیم. خریدهای من دوتا مانتو برای خودم، و دوتا تیشرت که سهم کامران بود و یه دست لباس راحتی برای بابا رضا شد و سهیلا هم یه لباس راحتی و یه لباس مردونه آسمونی رنگ برای باباش و یه تیشرت که فکر کنم برای کیوان بود خرید. با صداش به خودم اومدم: سایه! شالم رو روی سرم درست کردم و گفتم: جانم. - تو کامران رو دوست داشتی که باهاش ازدواج کردی؟ خندیدم و گفتم: نه! ما از هم تنفر داشتیم، اصلا بخاطر اینکه ازش بدم میومد باهاش ازدواج کردم. به بازوم زد و گفت: هرهر... بانمک. دارم جدی میگم! تو از چیه کامران خوشت اومد؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: میدونی سهیلا همونطور که بهت گفته بودم کامران اولا خیلی اذیتم میکرد و آخرش خودش اومد و اعتراف کرد که دوستم داره ولی من بیشتر از همه عاشق نجابتش و مهربونیش شدم، عاشق دل پاکش و صادق بودنش شدم. از اون شیطونیش که نگم برات. حالا شاید این ویژگیها توی عشقت باشه. با صدای لرزونی گفت: چی؟ برگشتم سمتش و با لبخند آرامش بخشی گفتم: دستت درد نکنه سهیلا خانوم، حالا من اینقدر غریبه شدم که باید از کیوان بشنوم عاشق هم شدید و به هم علاقه دارید؟ سرشو انداخت پایین و آروم گفت: سایه من خودمم هنوز مطمئن نیستم ولی به خدا میخواستم بهت بگم. دستشو گرفتم و گفتم: الهی من قربونت برم حالا تو هم رفتی قاطی مرغا که. برگشت سمتم و با صدای ختشه داری که فکر کنم بخاطر بغضش بود خندید و گفت: هووو.. کو تا اون موقع! فعلا قرار شد یه آشنایی و دوستی ساده باشه. لبخندی زدم و گفتم: همونم خیلی خوبه آبجی. اما با چیزی که دیدم ادامه حرفم رو خوردم. (🌙پری بانو: نترسید بابا هنوز تموم نشده ادامش خوشمزست:) لبخند گشادی زدم که سهیلا گفت: به چی نگاه میکنی سایه؟ رد نگاهمو دنبال کردم که رسید به یه مغازهی ترشیجات و لواشک. مطمئن بودم اگه کامران هم اینجا بود ادای من رو در میآوردم! بدون توجه به صدا زدنهای پیدرپی سهیلا بلند شدم و سمت مغازه رفتم. با دیدن ترشیهای سیر و لواشکها و آلوچهها چشمام برق عجیبی زد. رفتم تو و از هر طعمش یدونه برداشتم که سهیلا اومد تو و دم گوشم گفت: میخوای برای کامران لواشک و ترشی بگیری؟ سری تکون دادم و گفتم: اینقدر ساده اسم اینا رو نیار سهیلا، کامران اینارو بیشتر از من دوست داره. چپچپ نگاهم کرد که خندیدم و به کارم ادامه دادم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 16 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 16 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و ششم🤍🌱 *** بعد از جمع کردن میز شام و به کمک لیلاخانم ظرفهارو شستن نشستیم و کمی تلویزیون دیدیم. بخاطر اینکه فردا صبح زود راه میافتادیم زودتر از همه به اتاقم رفتم. همونطور که لباسام رو جمع میکردم و تو چمدونم میگذاشتم به کامران زنگ زدم. خوشحال بود، خیلی خیلی خوشحال. میگفت که ماموریتش تموم شده و فردا مرخصی میگیره. میگفت یه کادو برام گرفته و میخواد سوپرایزم کنه. میگفت دوستم داره و این دوست داشتن حقیقتی هست که من رو به زندگی وابسته کرده. بعد از قطع کردن رفتم سمت کمدم؛ میخواستم مانتو صورتی رنگم رو بردارم که یه چیز افتاد. دستم رو بردم جلو و بیرون کشیدمش که دیدم یه عروسک خرس سبز رنگه یه شاخه گل هم دستشه. با خنده یدونه تو سرش زدم که صوتش گفت: (I Love you) آی لاو یو. خندیدم و داخل چمدون گذاشتمش. خودم رو روی تخت انداختم. به دیوار سفید رنگ جلوم خیره شدم که چشمم خسته شد و خوابم برد. *** با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. بعد از یه حموم یه ربعه پایین رفتم. ساعت پنجمونیم صبح بود. باهم صبحونه خوردیم و هرکس سمت اتاقش رفت تا آماده بشه. رفتم اتاقم و مانتو صورتی کمرنگم رو همراه یه شلوار مشکی با لباسهای تنم عوض کردم. شال صورتیم رو با کیف مشکیم برداشتم و با چمدونم از اتاق زدم بیرون. داشتم در رو میبستم که کیوان هم از اتاقش که روبهروی ما بود اومد بیرون. لبخندی زد و گفت: زنداداش بده من چمدونت رو میارم. متقابلا لبخندی زدم و گفتم: زحمت نکشید خودم میارم. اومد گرفتش و همونطور که میرفت پایین گفت: چه زحمتی زنداداش. شاد و شنگول اومدم پایین و باهم از خونه زدیم بیرون. تصمیم گرفتم با ماشین مامان بابا بیام. بابا چمدونم رو صندوق عقب گذاشت و سوار ماشین شدیم. تو راه من و مامان هعی شوخی میکردیم تا بابا خوابش نبره و بخنده. بابا هم مثل همیشه قربون صدقه من و مامان میفت. بعد چند ساعت جلوی یه رستوران نگه داشتیم. آقا دیاکو ماشینش رو پارک کرد و باهم وارد رستوران شدیم. بعد از خوردن ناهار و یکم استراحت کردن راه افتادیم. این دفعه مامان گفت که پشت فرمون میشینه. بابا رضا هم بدون مخالفت قبول کرد. من و بابا هم نگاه خبیث و شیطونی به مامان انداختیم و با استفاده از فرصت ارزشمند، تو ماشین خوابیدیم. قرار شد همه بریم خونه من و کامران. با احساس تکونهای شدیدی از خواب بلند شدم و گیج و منگ با اطراف نگاه کردم. مامان با اخم بامزهای گفت: پاشو سایه خانوم. نزدیک خونهایم. لبخندی زدم و سری تکون دادم. به خونه رسیدیم و قبل اینکه ماشین رو نگه داشته بشه، از ماشین پریدم بیرون که یکم مونده بود بیفتم. شاد و خندون زنگ رو زدم و بیتوجه به صدای کامران که از آیفون میومد رفتم تو. تا آسانسور بیاد شب و روز تموم میشد. همیشه خب همینه. وقتی عجله داری تا آسانسور بیاد روز و شب تموم میشه ولی بعضی موقع ها دیر بودن توی آسانسور بهترین لحظه زندگیت میتونه باشه. پوفی کشیدم و سریع از پلهها بالا رفتم. نفسنفس زنان زنگ در رو زدم و خم شدم و دستام رو به زانوهام تکیه دادم. آخ که چقدر خسته شدم! بعد چند دقیقه در باز شد و قامت کامران جلوی در نقش بست. صاف ایستادم و فقط آنالیزش کردم. شلوار ورزشی مشکی رنگی با تیشرت لیمویی رنگ پوشیده بود. دقایقی گذشت که لبخند مهربونی زد و گفت: تموم شد؟ نچی زمزمه کردم و ادامه دادم: هنوز دو مین دیگه مونده. با خنده سری تکون داد و چیزی نگفت. با چشمام جزء به جزء صورتش رو میکاویدم. چقدر دلم براش تنگ شده بود، در آخر خودم و انداختم بغلش و محکم فشردمش. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 17 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و هفتم🤍🌱 دستش رو دور کمرم کشید و گفت: سلام فندوق کوچولوم. بیتوجه به حرفش زمزمه کردم: دلم برای عطر تنت تنگ شده بود! از خودش جدام کرد و با اخم ریزی گفت: یعنی دلت برای من تنگ نشده بود نامرد؟ میخواستم چیزی بگم که مامان و بابا و بقیه اومدند داخل. کامران نگاهم کرد و گفت: بعدا شخصا به حسابت میرسم. سری تکون دادم که چپچپ نگاهم کرد. مامان با اخم گفت: آخه دخترم این چه کاریه میکنی؟ میگذاشتی حداقل ماشین رو نگه دارم بعد میپریدی پایین. کامرانِ از هیچجا بیخبر به مامان نگاه کرد که با حرف لیلاخانم به طرف من برگشت: سایه جان چرا اینقدر عجله داری، اگر زبونم لال دستت یا پاهات میشکست چیکار میکردیم ما؟ کامران خندید و گفت: سایهخانوم راضی نیستم بخاطرم خودکشی کنیها. لبخندی زدم و سمت آشپزخونه رفتم. با سینی چایی بیرون اومدم و به همه تعارف کردم و کنار کامران نشستم. سرگیجه بدی سراغم اومد که فکر کنم بخاطر بودن توی ماشینه. هم سرگیجه داشتم هم حس میکردم دمای بدنم به شدت بالا رفته. با احساس حالت تهوع دستم رو روی دهنم گذاشتم و سمت سرویس بهداشتی دویدم. خودمو پرت کردم داخلش و تمام محتویات معدم رو بالا آوردم که احساس سبکی کردم. نفسهای عمیقی کشیدم که کامران سریع اومد تو و بلندم کرد. با نگرانی پرسید: چت شد یهو دختر؟ چشمام رو روی هم فشردم و گفتم: چیزی نیست کامران خوبم. اخمی کرد و کشوندم سمت روشویی. آب رو باز کرد و مشت مشت به صورتم میزد تا حالم بهتر شد. حوله کوچیک رو بهم داد و از اونجا اومدیم بیرون. مامانهاله و لیلاخانم اومدند سمتم و گفتند: چی شدی دخترم حالت خوبه؟ بجای من کامران جواب داد: خوبه مادرجان یکم حالش بد شد فقط. بعد رو کرد سمت منو گفت: عزیزم برو لباسات رو عوض کن، خیس خالی شدی. لبخند محوی زدم و از پلهها بالا رفتم. در اتاق رو باز کردم. با صحنه روبهروم سر جام خشکم زد. روی تخت پر شده بود از گلبرگهای سفید و قرمز که عطرشون تا اینجا میومد. رفتم جلوتر و دیدم یه باکس مشکی رنگ وسطشون هست. با هیجان کنار تخت نشستم و با احتیاط برداشتمش و بازش کردم. توش پر بود از عکسای روز عقد و عروسی و اون روزی که دست جمعی رفته بودیم پارک. واقعا قشنگ بودند. دستی به صورتم کشیدم و به دیوار اتاق نگاهی انداختم. یه عکس از عروسیمون به صورت خیلی بزرگی به دیوار نصب شده بود. بلند شدم و رفتم جلوتر و از نزدیک نگاهش کردم. روبه دوربین ایستاده بودم و کامران هم از پشت بغلم کرده بود و چونش رو روی شونم گذاشته بود و میخندید. قطره اشک شوقی از چشمم چکید. - سایه خانوم ما از خوشگلی آقاییشون اشک میریزند یا دلیل خاص دیگهای داره که کامران ازش بیخبره؟ برگشتم سمتش. - کامران اینا خیلی قشنگ شدند! در رو بست و اومد سمتم و دستش رو دو طرفم، کنار بازوم گذاشت. نفسهای داغش به صورتم برخورد میکردند و یه موجی تو دلم برپا بود. موهام رو با انگشتهای مردونش، پشت گوشم فرستاد و گفت: به خوشگلی تو که نمیرسند همه هستیم. خنده ریزی کردم که گفت: با من این کارک نکن. با لبخند کوچیکی گفتم: چیکار؟ اشاره به لبخندم کرد و گفت: همین... همین لعنتیها که قصد جونم رو کردند! سرم رو تکون دادم کا دستی به صورتش کشید و گفت: نگاه کن من میخوام باهات کاری نداشته باشم ولی خودت نمیذاری. و خیل یهویی سرشو جلو آورد و لبهای داغش رو، با وجود لبهام سردم خنک کرد! لحظهای گذشت، ثانیهها تبدیل دقایق شدند و من بیشتر میفهمیدم و به این پی میبردم که نبود این مرد توی زندگیم، چقدر میتونست عذابآور باشه و من رو تا مرز جنون ببره و با دیدنش، برمگردونه. اومدنش تو زندگیای که یک نواخت بودنش رو هر لحظه به روم میآورد، حکم مروارید رو بین سنگ ریزهها داشت. بعد چند لحظه، از لای موهای بلند مشکی رنگم که گوشم رو پوشونده بود زمزنهوار گفت: کاری که این چشمها و لبخندت میکنه ساقی با آدم نمیکنه. چشمام رو آروم آروم باز کردم؛ ولی نبود. مثل اینکه تو غیب شدن هم مهارت داشت. اون بازی میکرد، خوب هم بازی میکرد، بدون تقلب. نفس عمیقی کشیدم. از گلبرگهای روی تخت با عکس روی دیوار یه فیلم کوتاه گرفتم و بعد گلبرگهارو داخل یه باکس شیشهای ریختم و روی میز، کنار تختمون گذاشتمش. روی تخت نشستم. عکسهارو یکی یکی نگاه میکردم و لبخند روی لبم بزرگتر میشد. کشوی دوم رو باز کردم که یه کیسه پلاستیکی و کاغذ نظرم رو جلب کردند. میخواستم برشون دارم که کامران صدام زد. با لبخند عکسارو توی کشو گذاشتمش و لباسام رو با یه دست لباس طوسی عوض کردم و رفتم پایین. بعد خوردن شام مامان بابا همراه لیلاخانم و آقا دیاکو و کیوان خداحافظی کردند و رفتند. با کامران رفتیم اتاق. کامران رو تخت نشست و منم با یادآوری چیزی همونطور که سمت چمدونم میرفتم گفتم: کامران یه چیزی برات گرفتم که اگه ببینی بال در میاری! لواشک و شیشهی ترشی رو از چمدون درآوردم. رفتم جلوش گرفتم و گفتم: کامی نگاه چی برات گرفتم! ولی همونجوری با لبخند نگام میکرد. روی پاهاش نشستم و گفتم: کامران خوبی؟ به چی زل زدی؟ خندهای زد و زمزمه کرد: جبران کن. گیج گفتم: چیو؟ - نبودت رو. - من که جبران کردم! موهامو پشت گوشم فرستاد و گفت: تمام این روزایی که نبودی رو جبران کن. لبخند دلبری زدم و دستامو محکم دور گردنش قفل کردم و خودمو محکم بهش فشردم که از پشت افتاد. کامران همونجوری که میخندید گفت: خیلی خوب بابا، لوس... و بعد دستش رو پشتم انداخت و کمرم رو نوازش کرد. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و هشتم🤍🌱 *** لقمه دیگهای بهش دادم که گفت: سایه بسه دیگه دیرم میشه. چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: کامران اینقدر حرف نزن فقط کارهایی که بهت میگم رو انجام بده. از سر جاش بلند شد و گفت: میگما سایه! همونطور که یه لقمه دیگه میگرفتم با اخم کمرنگی گفتم: هان؟ چاییش رو سر کشید و گفت: سایهی قشنگم. یه لیوان چایی برای خودم ریختم و گفتم: هوم چی میگی سرم رو خوردی! کلاهش رو سرش گذاشت و گفت: آدم تا تو رو داره نیاز نیست زن دوم بگیره. بعد خندید. منم خندیدم و بعد اینکه فهمیدم چی گفته هین بلندی کشیدم و افتادم دنبالش که اونم در رفت. همونطور که دنبالش میدویدم گفتم: وایستا کامران، جرئت داری دوباره بگو چی گفتی؟ خندید و گفت: یه بار گفتم برای هفت پشتم بس بود. بسه سایه ندو دیگه جونم رفت. دنبالش از پلهها بالا رفتم و عصبی جیغ زدم: کامران دارم بهت میگم وایستا! یهو سر جاش ایستاد و دستش رو روی قلبش گذاشت. سریع رفتم سمتش و نگران پرسیدم: کامران چت شد یهو خوبی؟ عرق روی پیشونیش رو پاک کرد و جوابم رو نداد. آب دهنم رو قورت دادم و دستش رو توی دستام گرفتم و گفت: کامران حرف بزن دیگه، شوخی کردم کاریت ندارم. یهو پخ بلندی کرد و که افتادم رو مبل تک نفره. صدای خندش بلند شد که عصبی بلند شدم و چندبار محکم رو بازوش زدم و با صدای جیغ جیغوم داد زدم: کامران خیلی بیشعوری! با خنده مشتم رو گرفت و گفت: خب راست میگم خانوم کوچولو اگه تو باشی یکی مثل من چرا باید بره یه زن دیگه بگیره؟ من که حرف بدی نزدم! با اخم نگاهش کردم که باز خندید و گفت: سایه بانو حالا اجازه میدید ما بریم سرکار؟ همونطور که میرفتم سمت آشپزخونه گفتم: خیر؛ حالا میخوای چیکار کنی؟ با ابروهای بالا رفته دنبالم اومد و گفت: سایه شوخی ندارم میخوام برم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: خب کامران منم شوخی کردم دیگه حالا چرا جدی گرفتی آقا؟ سری تکون داد و با خداحافظی کوتاهی رفتش. داشتم میز صبحونه رو جمع میکردم که صدای در اومد. حتما کامران چیزی رو جا گذاشته. آیفون رو برداشتم و گفتم: باز چی رو جا گذاشتی کامران؟ ولی با صدای آقا دیاکو سر جام خشکم زد. در رو باز کردم و سریع رفتم و شالم رو از روی مبل برداشتم. در خونه رو باز کردم که از پلهها بالا اومدند و با دیدنم لبخندی زد و جلو اومد. - سلام عروس گلم. لبخندی زدم و گفتم: سلام پدرجان بفرمایید تو. دسته گل رو بهم داد و وارد خونه شد. به داخل راهنماییشون کردم و با گفتن " من برم چایی بیارم " رفتم آشپزخونه. دسته گل رو توی جا گلدونی گذاشتم و با گذاشت لیوان چایی و شیرینی روی سینی، از آشپزخونه زدم بیرون. لبخندی زد و گفت: دخترم چرا زحمت کشیدی؟ متقابلا لبخندی زدم و گفتم: این چه حرفیه؟ سینی رو جلوشون گذاشتم. روی مبل تک نفره نشستم که نفس عمیقی کشید و گفت: راستش دخترم قبل از اینکه شرکت برم اومدم باهات حرف بزنم. شالم رو درست کردم و گفتم: بفرمایید لطفا. لیوان چایی رو دستش گرفت و گفت: اومدم در مورد کامران باهات صحبت کنم. دستام رو مشت کردم و نگران گفتم: دارید نگرانم میکند پدرجان اتفاقی برای کامران افتاده که من بیخبرم؟ نیمچه لبخندی زد و گفت: نگران نشو دخترم اتفاقی براش براش نیفتاده؛ اومدم در مورد سرطانش باهات صحبت کنم. قطعا کامران بهت گفته که سرطان داره. دخترم خودت میشناسیش. کامران آدمیه که نمیخواد به روش بیاره ولی بعضی وقتا درد بدی سراغش میاد، در این حال بازم به روی خودش نمیاره چون که نمیخواد اطرافیانش رو ناراحت کنه. الان که با تو ازدواج کرده مطمئنم بیشتر از قبل به این کارش ادامه میده چون شدید دوستت داره و نمیخواد ناراحتت کنه. اشکم از روی گونم ریخت. کامران.. کامران نباید این کار رو کنه؛ حتی اگه قرار بر این باشه من ناراحت بشم، حق نداره ازم مخفی کنه! نفس عمیقی کشید و ادامه داد: الان ازت یه خواهشی دارم، سخت نیستش. بهم قول میدی انجامش بدی سایهجان؟ با صدای لرزونی گفتم: بله پدر حتما. پلکی زد و گفت: ازت میخوام مراقبش باشی. تو الان همراه و شریک زندگیش شدی. ازت میخوام مراقبش باشی، یه محافظ براش باشی تا کم نیاره، تا ناامید نشه. بهم قول میدی انجامش بدی؟ سرم رو چندبار تکون دادم که از سر جاشون بلند شدند و اومدند سمت. پیشونیم رو بوسید و گفت: ببخشید دخترم. نمیخواستم ناراحتت کنم. اشکام رو سریع پاک کردم و گفتم: نه نه. من ناراحت نشدم، شما درست میگید، من باید تمام تلاشم رو بکنم تا حال کامران رو خوب نگه دارم؛ ولی اونم نباید فقط بخاطر اینکه من ناراحت نشم چیزی بهم نگه. سری تکون داد و گفت: خوشحالم که کنارشی عزیرم. خب منم میرم تا الان کیوان شرکت رو نگذاشته رو سرش. لبخندی زدم و گفتم: حالا میموندید. بعد از خداحافظی کوتاهی آقا دیاکو هم رفتند. خودم رو روی مبل انداختم که صدای گریهام بلند شد. با گریه به خودم میگفتم: کامران چرا.. چرا تو.. اون بیماری لعنتی چرا.. چرا باید سراغ تو میومد.. چرا کامران.. چرا.. از جام بلند شدم و سر جام نشستم. اشکام رو با دستام پاک کردم و گفتم: نه سایه تو نباید ببازی. اگه تو ببازی کامران ناامید میشه! الان تنها کسی که کامران بهش نیاز داره تویی، پس باید محکم باشی، آفرین خانوم قشنگه. بلند شدم و با قدمهای سریع سمت اتاق رفتم و پشتم در رو قفل کردم سراغ قلم و کاغذم رفتم. *** °کامران° خسته و کوفته ماشین رو پارک کردم و با برداشتن شاخه گل بیرون زدم. سوار آسانسور شدم و بعد زدن واحد تو آینه به خودم نگاه کردم. موهام رو با دقت درست کردم بعد با خنده به هم زدمشون و گفتم: کامران این چه کاریه آخه؟ سایه تو رو همین شکلی دوست داره! از آسانسور بیرون زدم و زنگ در رو زدم؛ ولی سایه باز نکرد. متعجب دوباره زنگ زدم ولی باز کسی باز نکرد. ناچار کلید انداختم و رفتم تو ولی همه چراغها و لوسترها خاموش بود فقط نور ضعیفی از آشپزخونه میومد. چندبار سایه رو صدا زدم ولی صدایی نشنیدم. نگران سمت آشپزخونه رفتم. با دیدن سایه که داشت شمعهارو روشن میکرد لبخندی زدم و گفت: سایه جان چرا جواب نمیدی؟ سرش رو بالا آورد و آروم گفت: عزیزم تو کی اومدی؟ رفتم جلو و شاخه گل رو دستش دادم و مثل خودش آروم گفتم: همین الان اومدم. صندلی رو برام عقب کشید و گفت: کامران میشه چند لحظه اینجا باشی؟ چندتا کار مهم باهات دارم. سریع گفتم: آره آره تو هم بشین! سری تکون داد و رو صندلی روبهروم نشست. آروم لبزدم: خب سایه چی میخواستی بگی؟ نگاهش رو از شمعها گرفت و گفت: کامران من میخواستم چندتا حرف مهم باهات بزنم. هر چقدر و هرجا هم باشی باز برات تکرار میکنم. متعجب نگاهش کردم که لبخند آرامبخشی بهم زد و ادامه داد. -ببین کامران من و تو الان دیگه همدم همیم، شریک زندگی همیم. بدون هر مشکلی باشه یه نفر رو داری، یکی رو داری که میتونی بهش تکیه کنی، میتونی باهاش حرف بزنی، کامران تو تموم زندگی منی! درسته زیاد نمیتونم کمکت کنم ولی میخوام باشم؛ دست خودم نیستها، ولی میخوام که باشم.(دست راستش رو بالا آورد و گفت) بدون من یکی از طرفدارهای محکم توام! میخوام بشم سنگ صبورت. میخوام هر وقت خسته شدی، ناامید شدی من باشم، به خودت بگی من یه نفر رو دارم که اگه از دنیا سیر بشم از اون نمیشم. بگی اون هست، من میتونم به اون تکیه کنم. میشه کامران؟ میشه به من تکیه کنی؟ لبخندی زدم و دستم رو روی دستای زندگیم گذاشتم. چرا اشکهاش، چشماش رو اینقدر ناراحت کرده بود؟ مگه چه اتفاقی افتاده بود؟ نکنه میخواد یه چیز مهمتر رو بگه و این فقط مقدمه چینیش بود؟ من... اصلا منم میخواستم از این حرفها بزنم. اون قصد شادی من رو داشت، منم میخواستم با تموم وجودم اون رو شاد نگه دارم. بوسه نرمی روی دست ظریفش زدم و گفتم: حالا که تو اینارو گفتی منم چندتا حرف دارم خیلی وقته تو دلم مونده و میخوام بهت بگم. من یه نفر رو خیلی وقته دارم فکر میکنم سه یا چهار سال میشه. از وقتی اون اومده همه غمهای زندگیم از دور و برم حذف شده. انگاری شده زندگیم، شده قلبم، شده خون تو رگهام شبیه سایه همیشه کنارمه، سایه من بهت تکیه کردم. خیلی وقت هم هست که بهت تکیه کردم. جز تو نمیخوام، یعنی دلم نمیخواد به هیچ ابن بشری تکیه کنم. اشک چشماش رو پاک کرد و گفت: کامران خیلی خوبی. نیمچه لبخندی زدم و گفتم: میدونم همه هستیم. بعد چشمام رو ریز کردم و گفتم: سایه شام چی داریم. روی اجاقگاز و بعد به اطرافش نگاه کرد. دستش رو به پیشونیش گذاشت و گفت: شام؟ اومم.. میدونی کامران.. شام نداریم. متعجب گفتم: چرا؟ صدای قار قور شکمش اومد، دستش رو روی شکمش گذاشت و خنده مصنوعی کرد و گفت: از صبح تا الان داشتم این متنی که گفتم رو مینوشتم و حفظ میکردم وقت نشد. گوشیم رو دادم بهش و با خنده گفتم: ای خدا، تا تو شام سفارش بدی من میرم لباسهام رو در بیارم. بعد از آشپزخونه زدم بیرون و همراهش... هزاربار قربون صدقه کسی که تموم زندگیم بود شدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 19 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 19 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_سی و نهم🤍🌱 *** نگاه سرسری به میز انداختم. همه چیز کامل بود. لبخندی زدم و خودم رو توی آینهی قدی نگاه کردم. لباس قرمزی تنم بود که تا پایین زانوهام میرسید و یه آرایش ملیح. یه هفته از برگشتمون میگذره و من امروز، شام مورد علاقه کامران رو درست کرده بودم. با صدای زنگ در به خودم اومدم. دستی به لباسم کشیدم و در قهوهای رنگ رو باز کردم. لبخندی حواله صورت خسته کامران کردم و لب زدم: خسته نباشید! اومد داخل و در رو پشت خودش بست. - سلام علیکم، خوشگل کردی؟ سرم و تکون دادم و با ناز گفتم: دیگه دیگه. با خنده کلاهشو رو روی سرم گذاشت و وارد پذیرایی شد. کلاه رو از روی سرم برداشتم و روی چوبلباسی گذاشتم. وارد پذیرایی شدم که محکم به چیزی خوردم. آخ کوچولویی گفتم. سرم رو بالا آوردم که دیدم کامران با تعجب جلو رو نگاه میکرد. آب گلوش رو با ترس قورت داد و با برگشتنش به سمتم، گفت: سایه خبریه من یادم رفته؟ خنده شیطونی کردم و گفتم: نچ؛ من برای کامیجونم که یه شام خوشمزه درست کنم نباید دلیل بیارم، باید بیارم؟ موهام رو پشت گوشم فرستاد و گفت: نه خانوم؛ تا تو شام رو بکشی منم لباسام رو عوض کردم اومدم. سری تکون دادم که به سمت پلهها رفت. سمت آشپزخونه رفتم و در قابلمه رو برداشتم. بهبه، چه فسنجونی شده بود! توی دیس کشیدمش و روی میز گذاشتم. کامران اومد و روی صندلی پشت میز نشست. به غذا خیره شد و گفت: چه کردی سایه بانو. روی صندلی کنارش نشستم و گفتم: ببین چه کردم. لبخندی زد و اول برای من، بعد برای خودش غذا کشید. با یادآوری چیزی سریع از جام بلند شدم و سمت یخچال رفتم. شیشه ترشی رو برداشتم؛ ولی با دیدن ظرف خالیش آه از نالم پرید. سمت کامران چرخیدم و گفتم: کامران همه اینهارو تو خوردی؟ با دهن پر سری تکون داد که نالیدم: کامران یه هفته شده بود گرفتم همش و خوردی؟ دستاش و به نشونه تسلیم بالا آورد و گفت: باشه حالا ببخشید.، یکی دیگه بزرگترش رو برات میگیرم. پوفی کشیدم و روی صندلی نشستم. با آرامش شروع به خوردن غذا کردم. دقایقی نگذشته بود که صدای گوشی کامران سکوت رو بهم زد. لقمه توی دهنش رو قورت داد و سرفهای برای باز کردن صداش کرد. جواب داد: الو سلام امیر... منم خوبم تو چطوری... جانم؟... اون برگههای شکایت نامه رو میگی؟... باشه الان عکساش رو برات میفرستم... همچنین خدافظ. قاشقم رو روی بشقاب گذاشتم و گفتم: کامران میشه حداقل وسط شام دیگه کارت رو ول کنی؟ اونم گوشیش رو ردی میز گذاشت و گفت: چرا اینقدر عصبیای تو امروز؟ ولی چشم، چندتا برگه هستش عکس اونا رو برای امیر بفرستم تموم میشه. از جام بلند شدم و گفتم: امیر، امیر. انگار زنشه. بگو کجاند خودم برات میارم. قهقههای زد و گفت: تو اتاق میز کنار تخت، کشو دوم. باشهای گفتم که جوابش دستت درد نکنهای شد. وارد اتاق شدم و سمت میز رفتم. کشو رو باز کردم ولی باز نشد. احتمالا کلیدش باید همین جاها باشه. بعد از کلی گشتن پشت قاب عکس دوتامون روی میز کارش پیداش کردم. گرفتمش و کشو رو باز کردم. بعد از برداشتن برگهها میخواستم کشو رو ببندم ولی با دیدن کاغذ و کیسه پلاستیکی دستم متوقف شد. اینها همونهایی بودند که هفته قبل میخواستم ببینمشون و با صدای کامران این کار رو نکردم. کنجکاوانه بیرون آوردمشون و نگاهشون کردم. توی کیسه یه سری دارو و قرص بود که همشون روزی یکبار بود. حتما داروهای کامران بود. برگه رو برداشتم... مثل اینکه نسخه بود. ولی با دیدن تاریخش یه لحظه نفسم برید. تاریخش 5 تیر رو نشون میداد. این برمیگشت به زمانی که هفته آخر بود که تو کردستان بودیم و کامران برگشته بود تهران. یعنی کامران رفته بود دکتر و به من چیزی نگفته بود؟ یعنی باز پنهون کاری میکرد؟ چشمام رو روی هم گذاشتم تا یکم آرامش بگیرم. نه این امکان نداشت. عصبی در کشو رو بستم و برگهها رو گرفتم. نسخه رو برداشتم و داخل کیف مشکیم گذاشتم. باید بفهمم قضیه از چه قراره! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 20 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 20 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهلم🤍🌱 از اتاق بیرون زدم و اومدم پایین. برگههارو روی میز، کنار کامران گذاشتم و سر جام نشستم. به برگهها نگاهی انداخت و گفت: چندتا برگه بود چرا اینقدر طولش دادی؟ با قاشق برنج رو اینور و اونور انداختم و گفتم: تا دنبالش بگردم طول کشید! چپچپ نگام کرد که بدون توجه بهش مشغول خودن شامم شدم. فکر اینکه کامران داره ازم پنهون میکنه مثل خوره افتاده بود به جونم. بعد از خوردن شام اومد تا توی شستن ظرفها کمکم کنه که گفتم " خودم میشورم. " روی کاناپهها نشستیم تا تلویزیون ببینیم منم به بهانه کمخوابی بالا رفتم. خودم رو روی تخت انداختم و ملحفه رو روم کشیدم. کامران هم طاقت نیاورد و بعد چند دقیقه اومد. خودم و به خواب زدم و چشمام رو بستم. نمیخواستم باهاش حرف بزنم، یعنی فعلا. اومد و بوسهای به پیشونیم زد و وارد حموم سد. با فکری که به سرم زد نیمخیز شدم و گوشیش رو از روی عسلی کنار تخت برداشتم. رفتم توی شمارههاش و روی اسم امیر ایست کردم. شمارش رو توی گوشی خودم به اسم {فرد پُرو} سیو کردم و گوشیش رو سر جاش گذاشتم. هر چی باشه امیر با کامران برگشت و از تموم جیکوپوکش باخبره. از این نتیجه که اون بهش نزدیکتره بغض بدی به گلوم راه پیدا کرد. سرم رو روی بالشت گذاشتم و بعد چند لحظه چشمام خسته شدند و خوابم برد؛ با همون بغض، با همون درد، با همین سردرگمیها! *** چاییم رو برداشتم و روی صندلی توی آشپزخونه نشستم. گوشیم رو برداشتم و شماره امیر رو آوردم. باید میفهمیدم که چه اتفاقی افتاده. بعد از جنجالهای توی ذهنم دکمه تماس رو زدم و منتظر موندم تا جواب بده. بعد از چند بوق صداش توی گوشم پیچید: بله؟ صدایی صاف کردم و گفتم: سلام آقا امیر. اول صدایی ازش نیومد ولی بعد گفت: ببخشید شما؟ نفس عمیقی کشیدم و لب زدم: سایه هستم، خانوم کامران. - عه سلام سایهخانم خوبید؟ لبم رو با زبون تر کردم و گفتم: ممنون، راستش آقا امیر یه کاری باهاتون داشتم! - جانم بفرمایبد. یه تای ابروم رو بالا دادم و گفتم: پشت تلفن که نمیشه حتما باید ببینمتون. - من الان وقتم خالیه، آدرس رو براتون ارسال میکنم. انگاری روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: لطف کنید به کامران چیزی نگید. دوباره، لحظه صدایی ازش نیومد ولی بعدش گفت: هرجور شما راحتید! بعد از خداحافظی کوتاهی تلفن رو قطع کردم و سمت اتاقم رفتم. یه تاکسی تلفنی گرفتم و تا اومدنش مشغول عوض کردن لباسهام شدم. از اتاق اومدم بیرون که امیر آدرس رو فرستاد. از خونه اومدم بیرون که همون لحظه تاکسی جلوم ایستاد. صندلی عقب نشستم و با دادن آدرس بهش به صندلی تاکسی تکیه دادم. کامران، نسخه، بیمارستان، امیر، پنهون کاری. سرم رو تکون دادم و هعی میخواستم به خودم اثبات کنم که کامران نمیخواد این کار رو کنه. وقتی رسیدیم با دادن کرایه از تاکسی پیاده شدم. با قدمهای آهسته سمت کافه رفتم و درش رو باز کردم. چشمام رو چرخوندم و با دیدن امیر که همون فرم آگاهیش تنش بود و برام دست تکون میداد، سمتش رفتم. با رسیدنم سر میز از جاش بلند شد و گفت: سلام سایه خانم. سلام آرومی دادم که با اشاره دست ازم خواست تا روی صندلی روبهرو، بشینم. روی صندلی نشستم. نگاهی به دور و اطرافش انداخت و گفت: من یه لیوان قهوه خوردم شما چی میخورید؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم و گفتم: من چیزی نمیخورم. بیتوجه به حرفم برای منم یه لیوان قهوه سفارش داد. میگم پروعه بخاطر همین رفتاراش. رو کرد سمتم و دستاش رو روی میز قفل کرد. - خب سایهخانم شما چیزی میخواستید بگید؟ از کیفم نسخه کامران رو درآوردم و جلوش، روی میز گذاشتم. - من، من این رو تو کشو کامران پیدا کردم. نگاهی بهش انداخت و خونسرد گفت: خب، نسخه دارو هست. پوفی کشیدم و گفتم: تاریخش 5 تیر هست آقا امیر. این بر میگرده به زمانی که شما و کامران زودتر از بقیه اومدید تهران. با اومدن گارسون ساکت شدم که قهوه رو روی میز گذاشت. بعد رفتنش امیر گفت: سایهخانوم چی رو میخواید بفهمید؟ راضی از حرفی که منتظرش بودم گفتم: میخوام بدونم اون یه هفته چی شد؟ کامران دقیقا برای چی اومد؟ لب باز کرد و گفت: همونطور هست که کامران گفت. ما اون روز اومدیم خونه و فرداش رفتیم ماموریت. این نسخه رو هم... کامران یکم حالش بد شد و رفت دکتر. نمیدونم چرا ولی میدونستم دروغ میگه. گوشه لبم و به دندون گرفتم تا بغضم نشکنه ولی مثل اینکه نتونستم. - آقا امیر، هم من هم شما میدونیم که این واقعیت نداره. من که نمیخوام کامران رو بخورم، فقط میخوام حقیقت رو بدونم. دستم رو بالا آوردم و گفتم: قول میدم به کامران چیزی نگم، خواهش میکنم راستش رو بهم بگید! ناچار دستی به صورتش کشید و زمزمه کرد: چه گیری کردیمها. نگاهی بهم کرد و گفت: ببینید سایهخانم.. اون میگفت من اشک میریختم. اون میگفت و من جلوی دهنم رو میگرفتم تا صدای هقهقم بالا نره. چطور بود مگه؟ کامران... باید گله و شکایت میکردم؟ یا اینکه آروم میبودم و حرفی به زبون نمیآوردم؟ نفس عمیقی کشید و گفت: همش همین بود. لپم رو از داخل گاز گرفتم و گفتم: چرا اینا رو زودتر بهم نگفتید؟ دستش رو زیر چونش گذاشت و با اشاره به اشکهام، گفت: چون کامران میدونست اینطوری اشک میریزید، میدونست اینطوری ناراحت میشید. اشکامر و سریع پاک کردم و بلند شدم. همراه من بلند شد که گفتم: باید بهم میگفتید! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 21 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 21 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و یکم🤍🌱 خواستم برم که گفت: اگه اجازه بدید من میرسونمتون. رفت سریع حساب کرد و جلوتر از من از کافه بیرون زد. با قدمهای آهسته بیرون رفتم که در ماشین رو برام باز کرد. سوار شدم و خودش درو بست و سوار ماشین شد. خودم و به گوشه ماشین رسوندم و سرم رو به پنجره تکیه دادم که ماشین حرکت کرد. نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو روی هم گذاشتم. °امیر° زودتر از سایه بیرون زدم و در ماشین رو براش باز کردم. منتظر موندم تا بیاد که بعد سوار شدنش در ماشین رو بستم و خودم سوار شدم. نیمنگاهی بهش انداختم و راه افتادم. ناراحت بودم چون سایهام ناراحت بود! لعنت بهت کامران، لعنت بهت که بخاطر دروغهای تو سایه باید مجازات بشه. آینه رو روی صورتش تنظیم کردم که دیدم سرش رو به پنجره تکیه داده و اشکاش قطره قطره رو گونش میریزه. میدونستم از هر چی بیشتر از دروغ و پنهونکاری بدش میاد. این چند روز و چند هفته اولین روزهایی بود که اینقدر به هم نزدیک بودیم. باورم نمیشد تو این روزها اینقدر زیاد وابستهاش شده باشم؛ وابسته اون چشمهاش، وابسته اون صورت پاک و معصومش، اون رفتارش که گاهی رنجوره، گاهی اخمو هست و گاهی بچهگونه! با توقف ماشین سمتش برگشتم و آروم صداش زدم که چشماش رو باز کرد و گفت: رسیدیم؟ سری تکون دادم و خواست پیاده بشه و باز زبون من بود که لب باز کرد و دوباره اسمش رو صدا زد. برگشت سمتم و سوالی نگاهم کرد که گفتم: کامران فقط بخاطر یه چیز بهتون نگفته، فقط بخاطر اینکه شما ناراحت نشید. اول چند لحظه نگاهم کرد که بعد با یه تشکر کوچیک از ماشین پیاده شد و رفت. پوفی کشیدم و تا وقتی که رفت داخل نگاهش کردم که بعد از بسته شدن در سمت آگاهی رفتم. از ماشین پیاده شدم و بعد سلامی به صدرا تو رفتم. با دیدن کامران که با سرهنگ سرمدی حرف میزد سمتشون رفتم. با رسیدنم حرفشون تموم شد و سرهنگ سرمدی دستش رو به شونم کشید و رفت. کامران سمتم برگشت و گفت: معلوم هست کجا ول کردی رفتی؟ بیاهمیت بهش دستش و گرفتم و بدون صبر سمت اتاقمون بردم. در رو پشت خودمون بستم که عصبی گفت: امیر چته تو؟ بیمقدمه گفتم: سایه میدونه. -چیو؟ بدون صبر گفتم: اینکه تو برای وقت دکتر از کردستان اومدی. یه تای ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: از کجا؟ لیوانم رو از آب توی پارچ پردم و گفتم: الان پیش اون بودم. من فقط یه چیزایی بهش گفتم. با اخمای تو هم گفت: تو پیش اون؟ امیر چرا گفتی؟ سری تکون دادم و گفتم: کامران اونش مهم نیست که پیش اون بودم... سایه خودش از قبل میدونست. نسخه داروهات رو پیدا کرده بود. اول یکم فکر کرد بعد دستش رو لای موهاش برد کلافه زمزمه کرد: وای، دیروز که بهش گفتم اون برگههارو بیاره لابد دیده. پوفی کشیدم و لب زدم: حالا میخوای چیکار کنی؟ دستی به صورتش کشید و گفت: واقعا دیگه نمیدونم. °سایه° دستمالی روی دماغم گذاشتم و سریع سمت روشویی رفتم. شیر آب رو باز کردم و خون روی صورتم رو شستم. هعی میترسیدم باز شروع بشه. میترسیدم اون بیماری لعنتی چند سال پیش، باز سراغم بیاد. بعد از بند اومدن خون، شیرآب رو بستم و با حوله سبز رنگم صورتم رو خشک کردم. با صدای زنگ در بیخیال پایین اومدم و در رو باز کردم. با دیدن کامران خندون، لبخندی زدم و با گفتن " خسته نباشیدی " کنار رفتم تا بیاد تو. شاخه گلی که خریده بود رو دستم داد و داخل اومد. ترجیح دادم فعلا بحث نکنم و هر کسی میدونه این آرامش قبل از طوفانم بود. شام رو کشیدم و رو صندلی نشستم تا کامران بیاد. با اومدنش ظرف غذاش رو گرفتم و خودم براش شام کشیدم که دستت درد نکنهای گفت و تو سکوت مشغول خوردن شاممون شدیم. البته میون شام کامران خواست بحث رو پیش بکشه ولی من باز بحث رو عوض کردم. داشتم تلویزیون میدیدم که کامران اومد روبهروم نشست و گفت: سایه! بدون اینکه برگردم سمتش گفتم: بله؟ - نمیخوای چیزی بگی؟ نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: نه. پوف کلافهای کشید و گفت: سایه میدونم؛ من باید بهت راستش رو میگف.. بیخیالش بلند شدم و سمت اتاقم رفتم. یه پتو وسط اتاق انداختم و کوسنها رو برداشتم و روش انداختم. رمان "من پیش از تو" رو از میون قفسهها برداشتم و روی پتو خودم رو انداختم و مشغول خوندن شدم. چند دقیقه بعد کامران اومد تو و با دیدن من زد زیر خونده. بدون اینکه سرم رو کج کنم نگاهش کردم که با ته موندهی خندش گفت: سایه چرا اینجوری داری کتاب میخونی؟ چشمام رو تو حدقه چرخوندم و نگاهم رو دوباره به صفحه کتاب دوختم. کنارم نشست و گفت: سایه من.. بعد با تن صدای خیلی بلندی گفت: سایه میشه به حرفم گوش بدی؟! سری تکون دادم و گفتم: هوم بگو! جلوتر اومد و با لحن عصبی گفت: وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن! نفسعمیقی کشیدم و کتاب رو بستم. رو کردم سمتش و آروم گفتم: من به حرفهای کسی که برای حرفام اهمیت قائل نیست گوش نمیدم. یه هفته پیش بود که اومدم صادق باهات حرف زدم که هرچی هست بهم بگو، من رو به عنوان تکیهگاهت بدون؛ ولی تو چیکار کردی؟ باز مخفی کردی، باز پنهون کردی! کتابم رو باز کردم و خیره شدم بهش و همونطور گفتم: پس دیگه حرفی بینمون نمیمونه، ریش و قیچی دست خودت. حالا هم میخوام کتاب بخونم، یا بخواب یا.. پرید وسط حرفم و گفتم: یا آشتی. بعد محکم بغلم کرد. حرصی گفتم: کامران چیکار میکنی، برو عقب. قلاب دستاش رو محکمتر کرد و گفت: سایه ببخشید. من اصلا نمیخواستم ناراحت بشی، به خدا فقط همین بوده. - من ناراحت نشدم کامران، فقط... فقط خودش رو عقب برد و گفت: باشه اصلا هرچی تو بگی، فقط اینطوری باهام رفتار نکن. طاقت قهر کردن و این لجبازیهات رو ندارم. به خدا این کارهات من رو میکُشه. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 22 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 22 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و دوم🤍🌱 *** خودم رو روی مبل انداختم و نفس آسودهای کشیدم. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و اتفاق دیشب رو مرور کردم. دیشب با آقا دیاکو و کیوان و لیلاخانم به همراه کامران، برای کیوان خواستگاری رفته بودیم. خانواده سهیلا هم قبول کردند. وای نمیدونید چقدر خوشحالم... اینکه خواهرم با کسی که عاشقشه و حاضره براش هر کاری کنه، ازدواج میکنه. میگند اگه آسمون با عدالت برخورد کنه، هیچ عاشق و معشوقی از هم دور نمیمونند، واقعا هم که حقیقت داشت! با شنیدن زنگ در، از افکارم فاصله گرفتم و شال کرمی رنگم رو سرم انداختم. در رو باز کردم با دیدن کامران، لبخندی زدم. - سلام آقا، خسته نبا... هنوز حرفم تموم نشده بود که صدایی پیچید. - کامران برو داخل دیگه. کامران اومد داخل و بعدش، امیر بود که با جعبه شیرینی و دستهگل اومد تو و گفت: عه شمایید سایه خانم. خوب هستید؟ لبخندی برای حفظ ظاهر زدم، به وقتش این کارش رو هم تلافی میکنم. - سلام آقا امیر. خوشاومدید! شیرینی و گل رو دستم داد و گفت: اینم تقدیم شما، خونه جدیدتون رو تبریک میگم! تشکر کوتاهی کردم که رفت داخل. رو کردم سمت کامران که با لبخند زیباش نگاهم میکرد. - خوبی عزیزم؟ سرم رو آروم تکون دادم و گفتم: من خوبم، تو خو... - کامران بیا دیگه ناسلامتی من مهمونم! چشمام رو لحظهای روی هم گذاشتم، این بشر چرا اینقدر نفهم بود؟ کامران لبخندش رو پررنگتر کرد و گفت: ناراحت نشو سایه، میشه بری از اون چاییهایی که جادو میکنه بیاری؟ دلم براشون کبابه. نگاهم رو بهش دوختم. - چشم، تو هم برو استراحت کن؛ حتما خستهای! سری تکون داد و وارد سالن شد، منم پشتش رفتم آشپزخونه. همونطور که کامران گفته بود، چاییهای لبسوز رو داخل لیوان میریختم با فکری که به ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم و شیرینیهارو داخل ظرف چیدم. الان وقت تلافی بود؛ هم وقتی که تو کردستان بهم گفت بچه، هم نفهم بودنش وقتی دونفر دارند حرفزنند. با سینی از آشپزخونه بیرون زدم. چایی رو به کامران تعارف کردم که گفت اول جلوی امیر ببرم. سینی رو جلوی امیر بردم که لبخندی زد و خواست لیوان رو بگیره؛ ولی دستم یهو درد بدی گرفت و سینی از دستم سر خورد و همین باعث شد، تا چاییها روی شلوارش بریزه. با ترس، یکم رفتم کنار که اونم سریع از جاش بلند شد. با صدایی لرزون رو کردم سمتش و گفتم: وای، ببخشید آقا امیر نمیدونم چیشد، دستم درد گرفت سینی از دستم افتاد. چیزیتون نشد که؟ لبخندی که معلوم بود اجباری بود، به لب نشوند و گفت: نه اشکالی نداره سایه خانم. الان خوبید؟ سری تکون دادم که هردوشون بلند شدند و رفتند، تا لباس عوض کنند. بعد برداشتن لیوانهای شکسته با جارو و خاکانداز، وارد آشپزخونه شدم. رو زمین نشستم و به کابینت تکیه دادم. برای اینکه صدای خندم بالا نره دستم رو روی دهنم گذاشتم. با صدای کامران ترسیده سمتش برگشتم که اخمو نگاهم میکرد و بعد گفت: سایه بگو که از قصد کار رو نکردی! باز خندیدم و چیزی بهش نگفتم. اومد روبهروم نشست و گفت: سایه چرا اون کار رو کردی؟ یک دفعه خندم قطع شد و پرویی جاش رو گرفت. - کامران تقصیر خودشه، میخواست اون روز که میخواستید برگردید تهران بهم نگه بچه. دست راستم رو بلند کردم و گفتم: بعدشم... درد دستم راست بود. کامران واقعا دستم درد گرفته بود! دستی به صورتش کشید و گفت: سایه من زن عجول نمیخوام! شونهای بالا انداختم و گفتم: تنها راه طلاقه، طلاقم بده. اخمی کرد و گفت: سایه اذیت نکن. خواستم چیزی بگم ولی با صدای امیر کامران بلند شد و رفت پیشش. منم بلند شدم و خندم رو قورت دادم و نگاهی بهش انداختم. با دیدن لباس امیر اخم ریزی کردم. بعد که به خودم اومدم گفتم: کامران جان، میشه بیای کمکم کنی شام رو بکشم؟ سری تکون داد که تو آشپزخونه منتظرش موندم. وقتی اومد کشیدمش یه گوشه و حرصی گفتم: کامران اون لباس رو دادی بهش؟ همونطور که داشت سالاد رو ناخنک میزد سری تکون داد که محکم زدم رو دستش و گفتم: اون لباس رو من برای تولدت خریده بودم بیمعرفت. متعجب نگاهم کرد و گفت: سایه تو این شکلی نبودی ها! اتفاقی افتاده؟ سرم رو به عنوان تاسف تکون دادم و همونطور که شام رو میکشیدم زیرلب غرغر میکردم. بعد خوردن شام و شستن ظرفها با اصرار زیاد کامران، قرار شد امیر امشب اینجا بمونه. رفتم اتاق و خودم رو روی تخت انداختم. نمیدونم چم شده بود؛ نمیدونم چه چیزی وجود داشت که از امیر بدم مییومد. فقط میدونستم یه چیز این وسط بود که مانع میشد باهاش خوب تا نکنم. *** کلافه از روی مبلهای کرمی رنگ بلند شدم. حوصلم به شدت سر رفته بود. با یادآوری اینکه کامران و امیر صبح باهم رفتند آگاهی و ناهارشون رو یادشون رفت ببرند، بشکنی رو هوا زدم سمت آشپزخونه رفتم. انگشتم رو متفکرانه شبیه فیلسوفها رو لبم گذاشتم و با فکر کوکو سبزی، دست به کار شدم. بعد درست کردن موادش و سرخ کردنش توی ظرفها گذاشتمش و کنارش مخلفات رو گذاشتم. ساعت تقریبا 12ونیم بود و هنوز وقت داشتم. با قدمهای سریع سمت اتاقم رفتم و کمد لباسهام رو باز کردم. عبا مشکیم رو پوشیدم و شال سبز پستهایم که با چشمام تناسب قشنگی ایجاد کرده بود رو به شکل لبنانی بستم. تو آینه به خودم نگاه کردم، مطمئن بودم دل کامران قند میشه. کیف مشکیم رو همراه گوشیم برداشتم و از اتاق بیرون اومدم. ظرفهارو داخل یه کیسه پارچهای گذاشتم و رفتم بیرون. یه تاکسی گرفتم و پیش به سوی آگاهی. با دادن کرایه از ماشین پیاده شدم و سمت آگاهی رفتم. از راهرو رد شدم و خواستم سمت ساختمون برم ولی با صدای مردی سمتش چرخیدم. نگاهی بهش انداختم که با لهجه اصفهانی گفت: خانم.. خانم. متعجب نگاهش کردم که گفت: خانم دارید کوجا میرید؟ اینجا همچین بیدر و پیکرَم نیستیا. لبخندی زدم و گفتم: سلام، خسته نباشید سروان. عذر میخوام که این مشکل پیش اومد. من همسر سرگرد سلطانی هستم، کامران سلطانی. اول شوکه، بعد سریع به خودش اومد و و گفت: شما سایه خانم هستید؟ سری تکون دادم که دستی به پیشونیش کشید و گفت: ببخشید سایه خانم نشناختمتون. آقا کامران از شما زیاد گفته بودند. لبخندی زدم و گفتم: لطف دارید، سرگرد هستند؟ - بله بله میتونید برید بالا، از طبقه بالا دست راست، اوتاق اولی. تشکر کوتاهی کردم و خواستم برم که صداش دوباره اومد. - سایهخانوم. چرخیدم سمتشو گفتم: بله؟ - شما با آقا امیر، دوست آقا کامران نسبتی دارید؟ ابرویی بالا انداختم و... نمیدونم چرا ولی اخمی کردم. - نه سروان، ایشون فقط دوست آقا کامران هستند. سری تکون داد که وارد شدم. فضای خلوتی بود و فقط چند نفر بودند که کار داشتند. از پلهها بالا رفتم و طبق گفتش، سمت راست رفتم که کسی از پشت صدام زد. برگشتم که با امیر رو در رو شدم. با لبخند سمتم اومد و گفت: سلام، سایه خانم برای چی اینجا اومدید؟ سلام ریزی دادم و گفتم: ناهارتون رو یادتون رفت صبح ببرید. تشکر ریز کرد و خواستم کیسه رو دستش بدم ولی با دیدن خال روی دستش چشمام گرد شد. اون.. اون خال رو.. دقیقا شبیهش 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 24 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 24 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و سوم🤍🌱 اون خال رو دقیقا من روی دستم داشتم، دقیقا همونجایی بود که واسه امیر بود! با صداش به خودم اومدم. - سایه خانم چیزی شده؟ نگاهم رو بهش دوختم. فکری که تو سرم رژه میرفت واقعا داشت اذیتم میکرد. سرم رو به نشونه نه تکون دادم و گفتم: نه چیزی نشده، میشه برم کامران رو ببینم؟ لبخندی زد و گفت: بفرمایید! سمت اتاق کامران رفتم و با چند تقه به در وارد شدم. همونطور که سرش تو پرونده بود گفت: امیر اون برگههایی بهت گفتم رو بده من. با خنده گفتم: جناب سرگرد نمیشه، آخه خانومتون تشریف آوردن. سرش و بالا آورد و با دیدن من همراه خنده سمتم اومد. - عه سایه تویی، براچی اومدی اینجا؟ چرا بهم خبر ندادی؟ از پر حرفیش چپ چپ نگاهش کردم که خندهای زد و گفت: بیا بشین ببینم. روی مبلهای چرمی مشکی رنگ نشستم که همون موقع امیر اومد داخل و گفت: کامران ببین، سایه خانم برامون ناهار آورده. با دیدنش دوباره جنجالهای ذهنیم شروع شد. دقیقا چم شده بود؟ چرا مغزم با دیدنش قفل میشد، واقعا چه اتفاقهایی میافتاد؟ رو کردم سمت کامران و گفتم: کامران باید در مورد یه چیزی باهات صحبت کنم. - سایه خانوم این.. این خیلی خوشمزه شده! نگاه هر دومون سمتش کشید که همونطور داشت لقمه میگرفت و بدون صبر، تو دهنش میگذاشت. کامران نگاهی بهم انداخت و گفت: برگشتم خونه صحبت میکنیم. بلند شدم و کیفم رو روی شونم جابهجا کردم. - پس من برمیگردم خونه. همراهم بلند شد و گفت: الان به صدرا سرلک زنگ میزنم یه تاکسی برات بگیره. امیر با دهن پر گفت: کامران میخوای خودم برسونمشون؟ کار ندارم. برگشت سمتشو با محکم زدن به بازوش گفت: تو غذات رو بخور. با خنده از هردوشون خداحافظی کردم و رفتم پایین. سروان که تازه فهمیدم همون سروان سرلک هست با دیدنم اومد سمتم و گفت: سایه خانم تاکسی اومده منتظرتون هست. تشکری کردم و بعد سوار شدن، سرم رو به صندلی ماشین تکیه دادم. ذهنم بدجور درگیر شده بود. اون خال، امیر و و و *** چایی رو جلوش گذاشتم و گفتم: کامران میشه صحبت کنیم؟ بدون اینکه چشمش رو از تلویزیون بگیره گفت: بگو بگو میشنوم. سرم رو انداختم پایین و گفتم: امروز که داشتم کیسه ناهار رو دست امیر میدادم یه خال روی دستش دیدم. وقتی دیدم چیزی نمیگه سرم رو بالا آوردم که دیدن شوکه به تلویزیون نگاه میکنه. پوفی کشیدم و گفتم: کامران با توام ها. دوباره به مبل تکیه داد و با اخمهای درهم گفت: هوم. عصبی بلند شدم و سمت تلویزیون رفتم و خاموشش کردم که همون لحظه صدای اعتراض کامران بلند شد. - آخه چرا خاموشش کردی سایه؟ نیمه نهایی بود. شونهای بالا انداختم و همونطور که میومدم بشینم گفتم: آخه داشتم صحبت میکردم... حواست نبود. چرخید سمتم و جدی گفت: خب، بفرمایید. چشمام رو ریز کردم و گفتم: تا الان چی گفتم؟ ولی اون، چشماش رو چند جا چرخوند و گفت: چیزی نگفتی که، فقط گفتی میخوای یه چی به من بگی. چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم: میخواستم بگم امروز که اومدم متوجه شدم کف دست امیر یه خال هستش. یکم از چاییش رو سر کشید و گفت: خب که چی؟ حرصی نگاهش کردم و گفتم: کامران کف دست منم... یه خال دقیقا همون جایی که خال امیر هستش رو داره. آب دهنش رو قورت داد و گفت: میخوای چی رو بهم بگی؟ همونطور که با انگشتام بازی میکردم گفتم: میخوام بدونم مامان بابای امیر چه کسایی هستند. - سایه امیر... امیر مامان بابا نداره، توی بهزیستی بزرگ شده و بعد رو پای خودش ایستاده. با بغض سرم رو بالا آوردم و گفتم: کامران یه چیزایی تو ذهنم رژه میره، اون چرا اینقدر شبیه منه، اون خال روی دستش چرا جای خال من رو داره، کامران اگه اگه... کمی جلوتر اومد و دستام رو، تو دستای بزرگ خودش قفل کرد. آروم لبزد: بد به دلت راه نده عزیزم. نیازی نیست که اینقدر نگران باشی، چیزی نیست که. اتفاقا بود، یه چیزی بود. یه چیز نامعلوم که تا عمق وجودم میسوزونددم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 26 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 26 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و چهارم🤍🌱 °شخص سوم° دستهگل را مضطرب در دستانش جابهجا کرد و دست لرزانش را روی زنگ در فشرد. به تنها حامیاش که گوشهای ایستاده بود نگاه کرد. چشمهایش پر از آرامش بود و از او میخواست تا آرام باشد... فقط کمی آرام! صدایی از میکرفون نیامد و فقط در باز شد. نفسش را به بیرون فرستاد و داخل رفت. از آسانسور پیاده شد و جلوتر رفت که تا خواست زنگ در را بزند در خودش باز شد. پدرش بود. همان پدری که در کودکی آرزوی داشتنش را داشت. آرام جلو رفت و محکم خودش را در آغوشش انداخت و زمزمه کرد: سلام بابا، سلام بابایی. صدای بغضدار پدر شکست و زمزمه وار پسرش را در آغوش کشید آرام گفت: سلام پسر. چرا الان، چرا اینقدر دیر اومدی؟ میدونی تا پیدا کردنت نابود شدیم؟ میدونی مامانت چقدر عذاب کشید؟ - ببخشید بابا. و میدانست همین یک کلمه کافی نیست! میدانست که یک کلمه، تلافی چندین سال دوری و چشم به در بستن را نمیکند. از پدرش جدا شد و گفت: مامان کجاست؟ بابا پس چرا مامان رو چرا نمیبینم؟ آرام دست پدر روی کمرش قرار گرفت و به جلو رفت. با دیدنش که به دیوار تکیه داده بود و بیصدا گریه میکرد آرام جلویش رفت. قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد. با لبخند بیجانی سمتش رفت. دستان لرزانش را گرفت و گفت: سلام مامان! نگاه نمناکش را به پسرش دوخت و آروم دستانش را روی صورت او کشید و لی زد - تو.. تو پسر منی؟ آره.. آره.. تو... تو همون پسر گمشده منی. دستان مادرش را گرفت و بوسهای به دستش زد و زمزمه کرد: آره مامان، من همونم. مامان پسرت اومد.. مامان پسرت برگشته. و بعد مادرش را سفت در آغوش گرفت. چند وقت بود؟ دقیقا چند وقت بود که صدای دلنشین مادرش را نشنیده بود؟ چند وقت بود طعم آغوش مادرش را نچشیده بود؟ دقیقا... چند وقت از دوری میگذشت؟ *سه ماه بعد* °سایه° بعد خاموش کردن اجاق زیر قابلمه از آشپزخونه زدم بیرون و خودم رو روی مبل انداختم. صدای تلویزیون رو بلندتر کردم و چشمام رو بهش دوختم. خمیازه کوچیکی کشیدم، طولی نکشید تا صدای زنگ در بلند شد. از جام بلند شدم و سمت در رفتم و بازش کرد. با دیدن صورت خسته کامران لبخندی زدم و سلام کوتاهی دادم. اومد تو گفت: سایه جان آماده شو بریم خونه آقارضا و مامانهاله. ابرویی بالا انداختم و گفتم: کامران چرا اینقدر یهویی؟ چیزی شده؟ سمتم برگشت و گفت: سایه میشه نپرسی و فقط همین یکبار رو بگی چشم؟ اصلا مگه خودت تا دیروز پریروز نمیگفتی دلم براشون تنگ شده، میخوایم بریم رفع دلتنگی. خواستم چیزی بگم که بیاهمیت رفت بالا. چرا اینجوری رفتار میکرد؟ چند روز پیش به کامران میگفتم بریم خونه مامان بابا؛ ولی الان چرا اینقدر یهویی تصمیم گرفت؟ نچی زمزمه کردم و بعد خاموش کرد تلویزیون از پلههای چوبی طرحدار بالا رفتم. از صدای کامران معلوم بود که رفته بود حموم. لباسای تنم رو با مانتو صورتی کمرنگ و شلوار مشکی لی عوض کردم. داشتم موهام رو شونه میزدم که سوتزنان از حموم بیرون اومد و جلوی آینه مشغول سشوار کشیدن موهاش شد. با چشمای ریز شده گفتم: کامران نمیخوای بگی برای چی قراره بیخبر بریم؟ از تو آینه نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: بیخبر نیست، بعدشم خودت بری میفهمی. کش مو رو به ته موهام زدم و بیتوجه بهش، شال صورتی رنگم رو سرم انداختم. کیفم رو همراه گوشیم برداشتم و همونطور که میرفتم پایین گفتم: پایین منتظرم. از پلهها پایین اومدم و به شیشهای که کامران وصل کرده بود نگاه کردم. جملش رو پاک کردم و با ماژیک به کشیدن یه ماه و خورشید پسنده کردم. چندبار طول و عرض خونه رو برانداز کردم که بالاخره پایین اومد و با گفتن " بریم " از خونه زدیم بیرون. تو ماشین کامران حرفی نزد و منم سکوت رو ترجیح دادم. حتی وقتی تو آسانسور بودیم! بیخیال زنگ در رو فشردم که بعد چند ثانیه، در توسط مامان باز شد. با لبخند رفتم تو و گفتم: سلام مامان قشنگم خوبی؟ بغلم کرد و گفت: سلام دخترکم. بعد جدا شد و گفت: من خوبم خودت چطوری؟ سری تکون دادم و وارد پذیرایی شدم. با دیدن بابا سریع سمتش رفتم و محکم بغلش کردم. - سلام بابای مهربونم. بوسهای رو پیشونیم زد و گفت: سلام وروجک بابا. چطوری خانم کوچولو؟ نیم نگاهی به کامران که داشت با مامان سلام احوال پرسی میکرد انداختم و گفتم: من خوبم بابا. چشمام رو دور و اطراف چرخوندم ولی با دیدن امیر که گوشهای ایستاده بود و با لبخند، من و بابا رو نگاه میکرد ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 27 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 27 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و پنجم🤍🌱 اون.. اون اینجا چیکار میکرد؟ لحظهای توی سکوت گذشت که به خودش اومد. سمتم اومد و گفت: سلام سایه خانم. با لبخند مصنوعی سلامی دادم و رو کردم سمت کامران که با لبخند گشادی نگاهم میکرد. خودم رو خیلی کنترل کردم تا سقف خونه رو روش پایین نیارم. همه نشستیم که چند دقیقه بعد من و مامان رفتیم آشپزخونه. رو کردم سمت مامان و با اخم گفتم: مامان این اینجا چیکار میکنه؟ همونطور که چایی رو تو لیوانها میریخت گفت: کیو میگی سایه؟ ظرف شیرینیهارو داخل سینی چیدم و گفتم: امیر رو میگم. اون اصلا دوست کامران هست، اینجا چیکار میکنه؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: سایه اون مهمون ما هستش، اگه چیزی رو میخوای بفهمی یاد بگیر باید صبر داشته باشی. بعد با سینی چای رفت بیرون. پوفی کشیدم و برای خودم زمزمه کردم: پس اینجا فقط منم که بیخبرم. شونهای بالا انداختم و با سینی شیرینی رفتم بیرون. ظرفهارو روی میز گذاشتم و کنار کامران نشستم. امیر نگاهش رو به همه چرخوند و در آخر گفت: من از کامران خواستم تا همه رو اینجا دور هم جمع کنه چون میخواستم یه خواهشی ازتون بکنم. متعجب نگاهش کردم که نگاهی به مامان و بابا انداخت و ادامه داد: نمیدونم کامران بهتون گفته یا نه؛ ولی من پدر مادر ندارم و تو بهزیستی بزرگ شدم. الانم بجای پدر مادرم میخوام شما برام آستین بالا بزنید و جای پسرتون برام خواستگاری برید. صدای دست مامان بابا و کامران بلند شد که متعجب نگاهم رو چرخوندم. جان؟ دقیقا چیشد؟ لب باز کردم و گفتم: بله؟ چیشد؟ امیر لبخندی زد و گفت: یعنی میخوام هاله خانم و آقا رضا جای مادر و پدرم، شما به عنوان خواهرم و آقا کامران هم به عنوان برادرم تو مجلس خواستگاری باشند. یه تای ابروم رو بالا انداختم که مامان با شوقی که انگار امیر پسر واقعیش باشه گفت: پسرم از دختر خانم بگو، اسمش چیه.؟ اونم لبخند محوی زد و گفت: اسمش یُسری (بخونید یُسرا) هستش، خلاصه چی بگم دختر خیلی خوبیه و... بیتوجه بهشون روبه کامران که به حرفهای امیر گوش میداد گفتم: کامران میشه یه دقیقه بیای، باهات کار دارم. نگاهش رو بین من و امیر چرخوند و بلند شد. جلوتر ازش وارد آشپزخونه شدم و به کابینت تکیه دادم که با خنده اومد تو و گفت: جانم اتفاقی افتاده؟ با اخم گفتم: کامران این چی میگه؟ قضیه خواستگاری چیه؟ اداش رو درآوردم و گفتم: شما به عنوان خواهرم.. اصلا من نخوام خواهر اون باشم باید کدوم بشر رو ببینم؟ اول شوکه... بعد که به خودش اومد زد زیر خنده گفت: سایه خیلی خوب بود! با پام محکم تو ساق پاش زدم و همونطور که سعی میکردم صدام بالا نره گفتم: هرهر بانمک، رو آب بخندی، میگم این اینجا چی میگه؟ پاش رو محکم گرفت و گفتم: آی خدا بگم چیکارت نکنه سایه... با اومدن مامان بابا به آشپزخونه حرفش رو خورد. رو به مامان گفتم: اصلا مامان خودت بگو، چرا این، این حرفهارو زد؟ مامان و بابا همزمان نگاهی به کامران انداختند که شونهای بالا انداخت و گفت: من چیزی نمیدونم. بعد رفت بیرون. با اخم به مامان نگاه کردم که گفت: بابات بهت میگه. بعد مشغول کشیدن شام شد. دستام رو از دست این همه پیچوندن تو هم قفل کردم و رو به بابا گفتم: بابا آقا امیر چرا میخواد شما براش برید خواستگاری؟ مگه با ما نسبتی داره؟ آروم با لحن همیشگیش گفت: دخترم کار خیر که نسبت نمیخواد! حالا وروجک بابا بگو تو چرا مخالفی؟ سرم و انداختم پایین و گفتم: شما و مامان فقط مامان بابای مناید نه برای اون. خندید و بوسهای به پیشونیم زد و گفت: خانم کوچولو شما از کی تا حالا حسود شدید؟ قفل دستم رو باز کردم و اعتراضی گفتم: عه بابا من حسود نیستم. سر تکون داد و گفت: باشه عزیزم من رفتم پذیرایی زشته همه اینجا باشیم. تو هم کمک مادرت کن. چشمی گفتم و با کمک مامان میز شام رو چیدیم. نگاه موشکافانهام رو از روی این امیر بر نمیداشتم. پسرهی ناقلا، نیومده دل مامان بابای من رو بدست آورده. نگاه کن تروخدا چجوری با مامان بابا حرف میزنه. نگاهش رو سمتم چرخوند که سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن غذام شدم. تک سرفهای کرد و گفت: - سایه خانوم میشه پارچ دوغ رو بدید؟ سرم رو بالا آوردم و گفتم: البته. از اونجایی که فاصله بین من و اون زیاد بود پارچ رو از کنارم برداشتم و کنار دستم گذاشتم و گفتم: ببخشید دست من تا همینجا میرسه! بعد قاشقم رو داخل دهنم گذاشتم. بابا لبخندی زد و گفت: اشکال نداره امیرجان بیا از این پارچ برای خودت بریز. چشمای گرد شدم رو بهشون دوختم که دیدم امیر با پرویی تمام، برام ابرویی بالا انداخت و دور از چشم بقیه شکلک درآورد. آی من بزنم.. یعنی چیز.. امم.. نگاهم سمت کامران چرخید که از بس خندش رو کنترل کرده بود صورتش قرمز شده بود! حرصی نگاهش کردم و با پام، دوباره به پاش زدم. آخ کوچولویی گفت و با اخم سمتم برگشت. نفس عمیقی کشیدم و کلا... بیخیال! *** همونطور که تو راهرو بیمارستان حرکت میکردیم، دستاش رو محکم گرفتم و گفتم: کامران حالت خوبه؟ دستام رو محکمتر گرفت و گفت: خوبم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 28 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 28 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و ششم🤍🌱 وارد محوطه بیمارستان شدیم. خوشحال بودم، از حرفهای دکتر که حس خوبی رو منتقل میکرد، خوشحال بودم! با دیدن نیمکت چوبی رو به کامران گفتم: کامران جانم بریم اونجا بشینیم. سری تکون داد و باهم، به سمت جلو راه رفتیم. با نشستن کامران روی نیمکت نگران پرسیدم: کامران مطمئنی خوبی؟ سرگیجه نداری؟ سرش رو بالا آورد و اعتراضی گفت: عزیزم گفتم نه دیگه، خوبم. بطری آب رو دستش دادم و خودم، کنارش جاگیر شدم. - کامران خیلی خوشحالم، دیدی دکترت چی گفت؟ گفت سرطانت داره بهتر میشه، گفت اگه یکم دیگه مراعات کنی کلا از بین میره. سمتم برگشت و با لبخندی گفت: دلبر خانم، اگه میدونستم اینقدر خوشحال میشی که زودتر خوب میشدم. خندهای زدم و... شاید اینجاست که شکرت رو بهجا بیارم، مرسی خدا جون، شکرت برای همه این مهربونیت! *سه سال بعد* °سایه° سه سال گذشت. همینطوری نمیگمها، این سه سال خودش 1095 روز بود. همه چی آروم بود. کیوان همراه سهیلا و امیر با یُسری ازدواج کردند. یُسری یه دختر افغانستانی بود که خیلی مهربون و خوشگل و خوش برخورد بود. خلاصه من ازش خوشم اومده بود. هر دو زوج با هم خوب بودند و زندگی خوبی هم داشتند. ولی حیف، حیف یُسری که گیر امیر افتاد! هنوز که هنوزه ازش بدم میاد. پسره بد عنقِ بیادب. ایش! اینجا من یکم تعجب کردم. امیر و یُسری بعد ازدواجشون اومدن خونه مامان بابا زندگی کردند و واقعا برام جای سوال بود. و اما بریم سر زندگی خودم. زندگی خودم که هیچ. 1095 روز گذشت. هیچ چیز هم تغییر نکرده. نمیدونم چرا؛ ولی احساس میکنم که کامران مثل قبل دوستم نداره، احساس میکنم جام توی قلبش کوچیک شده و این برای من حس خیلی بدی بود. کاش میتونستم ازش بپرسم، حالا چرا میگم کاش چون هر موقع اومدم در مورد خودمون باهاش صحبت کنم یا بحث رو عوض میکنه یا میگه " این چرندیات رو از سرت بنداز بیرون " یا میگه " داری پیر میشی ". با صدای زنگ در به خودم اومدم. چاقو رو کنار ظرف سالاد گذاشتم و سمت در رفتم. با دیدن مامان و لیلا خانم لبخندی زدم و به هردوشون سلام دادم. با سینی چایی از آشپزخونه بیرون اومدم و روی میز گذاشتم. خودمم روی مبل یه نفره نشستم. رو بهشون گفتم: چرا به سهیلا و یُسری نگفتید بیاند؟ منم بیکار بودم. مامان با اخم بامزهای گفت: اونا هر کدوم خودشون کار دارند مثل تو که بیکار نیستند! اعتراضی گفتم: مامان!.. این چه حرفیه میزنی آخه. هردوشون خندیدن که لیلاخانم گفت: آبجی این حرف رو نزن سایه خانم هم کارهای خودش رو داره. بعد رو کرد سمت من و گفت: دخترم تو و کامران نمیخواید به بچه فکر کنید؟ با حرفش چایی پرید تو گلوم که بعد چند سرفه به خودم اومدم. شوکه گفتم: بله؟ نفس عمیقی کشید و گفت: دختر چرا اینطوری میکنی اخه؟ گفتم نمیخواید به وجود بچه تو زندگیتون فکر کنید؟ چشمام گرد شد که با صدای مامان به اون نگاه کردم: لیلاخانم راست میگه دخترم. الان سه ساله شما ازدواج کردید و خوشگذرونیهاتون رو توی این زمان انجام دادید. به بچه هم فکر کنید، خوب نیست تو زندگیتون یه تنوع هم ایجاد بشه؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آخه مامان.. نگاهش رو چرخوند و گفت: تو از همون اول هم حرف گوش کن نبودی. متعجب نگاهش کردم و بعد چند لحظه با گفتن " من برم به غذا سر بزنم " بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم. آخه بچه؟ من و کامران در موردش حتی حرف هم نزدیم. پوف کلافهای کشیدم و در قابلمه رو بلند کردم ولی وقتی بوی غذا به بینیم خورد با احساس حالت تهوع دستم روی دهنم گذاشتم و سریع سمت سرویس بهداشتی رفتم. در رو پشت خودم بستم که تمام محتویات معدم بالا آوردم. نمیدونم چرا ولی حس خیلی بدی داشتم. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم. همونطور که با حوله سبزم صورتم رو خشک میکردم اومدم بیرون که لیلاخانم اومد سمتم و گفت: سایهجان خوبی؟ چیشد؟ نفسعمیقی کشیدم و گفتم: نمیدونم تا بوی غذا خورد به دماغم حالم بهم خورد. تاحالا اینجوری نشده بودم! مامان لبخند شیطنتی زد و گفت: ولی من اینجوری شدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 253 ارسال شده در 29 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و هفتم🤍🌱 میخواستم از رو تخت بلند بشم که مامان هاله اومد سمتم و گفت: بذار کمکت کنم عزیزم. بیحوصله گفتم: مامان بهخدا من خوبم؛ چرا اینجوری میکنید آخه شما؟ بیخیال حرفم کمکم کرد تا بلند بشم. باهم رفتیم پیش لیلاخانم. مامان رو کرد سمتش و گفت: آبجی دکتر چیگفت؟ با خوشحالی نگاهی بهم انداخت و لب زد: گفتش جواب آزمایش فردا آماده میشه. چشمم رو زن بارداری که رو صندلی نشسته بود و دستش رو روی شکمش گذاشته بود دوختم و زمزمه کردم: امیدوارم منفی باشه. مامان صدا زد که چرخیدم سمتش. - چیزی گفتی سایه؟ با لبخند سری تکون دادم و لب زدم: گفتم چه خوب! - اهوم خیلی خوبه. بالاخره نوه کوچولوم داره میاد. رو کرد سمتم و گفت: یعنی من میشم مامان بزرگ؟ پلکی زدم و گفتم: مامان بهتره بریم دیگه. باشهای گفت و باهم راه افتادیم سمت خونه. صندلی عقب نشستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم. امروز خیلی خسته شدم. اون بچه اگه.. اگه وجود داشته باشه، نمی دونم کامران چه برخوردی میکنه. اون میگفت که بچه دوست داره ولی.. نگاه کن چقدر حساس شدم. بخدا که این یکی از علائم بارداریه. با رسیدن به در خونه با مامان هاله و لیلا خانم خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. اول سمت آشپرخونه رفتم و یه لیوان آب خنک خوردم. آخر بهار بود و هوا اینقدر گرم بود که میتونست آدمکش باشه. به گردنم فشاری وارد کردم و سمت اتاق رفتم. لباسای تنم رو با یهدست لباس راحتی عوض کردم و خودم رو به پهلو رو تخت انداختم. نفس آسودهای کشیدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم که ناخودآگاه لبخندی رو لبم ظاهر شد. لبم رو به دندون گرفتم و با لحن آرومی گفتم: ببین بچه کوچولو، من از همین الان زودتر از همه فهمیدم که تو وجود داری. بالاخره مامانیتم دیگه. ولی از همین الان یه عذر خواهی بهت بدهکارم! فنچل کوچولو ببخشید که با اومدنت مخالفت کردم، این رو بذار به پای بیحوصلگی و خستگی مامانی. در کنارش این رو هم بدون که مامانی خیلی دوست داره؛ مطمئنم بابایی عاشقت میشه! لبخند رو لبم پررنگتر شد که خمیازه کوچیکی کشیدم و چشمام از فرت خواب آلودگی بسته شد. دوباره پلکی زدم. ولی هیچ چیز تغییر نکرد. چرخی زدم، همش بیابون بود و بهغیر از خاک و چند بوته هیچ چیز نبود. خورشید نورش رو انگار تابونده بود به دل اینجا. دستم رو سایهبان چشمام گرفتم و مدام اسم کامران رو صدا زدم. ولی جواب نمیداد. نگران اسمش رو بلندتر صدا زدم ولی هیچی به هیچی. هیچکس نبود. با دیدن آدمی که چند متر اونورتر بود، نیمچه لبخندی زدم. با فکر اینکه کامران باشه سریع سمتش دویدم و بلند اسمش رو صدا زدم. وقتی رسیدم بهش برگشت سمتم و با لبخند نگاهم کرد. اشکهای جاری شده رو صورتم رو پاک کردم و به دستش نگاه کردم که دیدم خورشید تو دستشه. ترسیده گفتم: کامران چرا خورشید دستته؟ حتما دستت خیلی میسوزه، دستت رو بده به من. لبخندش رو پررنگتر کرد و گفت: سایه تو خیلی خوبی. ولی.. لبهای خشک شدم رو تکون دادم و با صدایی که به زور از حنجرم بیرون مییومد گفتم: ولی چی کامران؟ نگاه خستهاش رو بهم دوخت. گرما داشت پوستم رو میسوزوند ولی مثل اینکه کامران هیچ چیزی رو حس نمیکرد! - من نمیتونم تا آخر کنار خوبیهات باشم. متعجب زمزمه کردم: کامران چی میگی؟ منظورت از این حرفها چیه؟ به چشمام خیره شد و گفت: وقتش رسیده که ترکت کنم؛ ولی نترس سایه! به خورشید نگاه کرد و گفت: این کنارت هست؛ من نمیذارم تو این دنیا تنها بمونی. اشکهام قطره قطره روی گونم میریخت. هیچ فهمی از حرفهاش نداشتم! فاصله بینمون رو پر کرد و دستاش رو محکم دورم پیچید و کنار گوشم زمزمه کرد: تو واسه این دنیای زشت زیادی زیبایی! بعد ازم جدا شد و به سمت مخالف من حرکت کرد. چندبار صداش زدم و سمتش دویدم ولی هعی ازم دورتر و دورتر شد. چند لحظه بعد گذشت که دور و اطرافم تاریک شد و تو سیاهی مطلق فرو رفتم. برای بار آخر کامران رو صدا زدم ولی هیچ جوابی از جانبش نشنیدم. از خواب بلند شدم و ترسیده سر جام نشستم. رنگ صورتم پریده بود و صورتم خیس عرق شده بود. چند تار از موهامم جلوی صورتم افتاده بود. نفسم بند اومده بود و به سختی میتونم اکسیژن رو داخل ریههام بفرستم. دستم رو روی قلبم گذاشتم، قلبم محکم به سینم میکوبید و خیلی اذیتم میکرد. با یادآوری خوابی که دیدم دستم رو روی گوشم گذاشتم و با صدای بلندی گفتم: نه! نه! قرار نیست اینجوری بشه، قرار نیست! نتونستم ادامه بدم و اشکهام روی صورتم جاری شد. با کشیده شدن دستم توسط کامران... @رائوزین @عسل @Hananeh @علیرضا شیرحسینی 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری