رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر کل

سلام خوبین؟ چطورین؟؟ 🤗

این تاپیک مختص اسکرین‌ شات‌هایی هست که توی انجمن گرفتیم و دوست داریم بعنوان خاطره اینجا ثبتش کنیم ^^

  • لایک 9
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

به نام خدا. روزی روزگاری روی مبل خونمون نشسته بودم و نودلمو هورت میکشیدم که ناگهان پیامی از اف بی آی دریافت کردم:

i885435_sshot-modir.png

به خود لرزیدم! این یه موقعیت خیلی مهم بود پس تصمیم گرفتم خطراتش رو بپذیرم.

g85786_sshot-1modir.png

مدارک هویت جعلیم رو گرفتم و سوگند یاد کردم که هرگز از ماموریتم دست برندارم. کشورم به من نیاز داشت.

  • لایک 2
  • هاها 11
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

این تنها ماموریتی نبود که من در طول 4 سال دفاع مقدسم داشتم...

g725720_kater_1.png

بهاره جان، دلبندم، نمیدونم خودت الان کجایی ولی شماره ملیت تو کامپیوتر قدیمی منه داداش:))

اوه مای جیزز! تعهدنامه میگرفتیم در حد تیم ملی:)) 

فهمیدین اولین مدیر کلوپ من بودم یا چی؟! تازه فدایی هم داشتم:

a407706_par_1.png

o124143_par_2.png

a446068_par_3.png

p238821_par_4.png

وی اینقدر دخترا رو لوس میکردم که روم کراش بودن:)

  • لایک 2
  • هاها 10
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

n96427___COLLAGE.jpg

اون موقع مقام VIP هیبت عجیبی داشت فقط ریچ کیدها میرفتن سمتش:)

پِنجاه تومن پیاده میشدی، بعد میتونستی با سرعت یوز ایرانی اسم کاربری عوض کنی:))

  • لایک 2
  • هاها 9
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

v456311_nzrzhnma.png

اون آخرا مقام ناظر راهنما داشتیم:) میوفتادیم دنبال تازه واردا که تو رو ابوالفضل بیا رمان بنویس !

اونام واسه اینکه اینهمه تلاشمون پودر نشه، یه کوفتی آپ میکردن و در اولین فرصت میزدن به چاک!

پشت سرمم میگفتن دیوونه ست طرف.

f759658_NeishoOli.png

اینم سلفی یهویی از می و خانم @گیلاس !

پ.ن: تیکه کلامم بود نیشولی بازووولی:) همینجور از بصل النخاع سمت چپم چیزمیز سرهم میکردم.

  • هاها 9
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر کل

شاید با خودت بگی چه حوصله ای داشتین، بیکاری بودین؟!

باید بگم بودیم:)) به ابولفضل که امتحان نمیخوندیم می نشستیم چت باکس رول پلی میکردیم. من اون موقع ها عمه گمشده یکی از بچه ها بودم که با زور خودمو به داداش یکیشون قالب کرده بودم:)) این آخریا خیلی نقشا داشت واقعی میشد کار به گیس و گیس کشی رسیده بود!

ولی اینا فقط محدود به دنیای مجازی نبود...

f589025__.jpg

ما توی نقشیای هم بودیم! 

d681263_IMG__.jpg

حتی توی بشقابای هم:))

y508576_photo_2020-05-11_01-09-18.jpg

اینم هدیه تولدم بود از یه هنرمند گمنام که اشاره نمیکنم یوقت معروف نشه:)) @نسترن اکبریان

  • لایک 3
  • هاها 2
  • ذوق زده 3
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

همه دوستان نیگا‌ کنین.

از بالا نفر دوم @رائوزین در حال بازدید از نمایه‌امه‌ و نفر پنجم از بالا @خانوم سین در حال بازدید از رمانم.

در این حد آدم محبوب و مشهوری هستم‌

بمونه‌ به یادگار از فِیمِس(famous) انجمن😎📿📿

spacer.png

پ.ن: famous= معروف

  • لایک 1
  • هاها 3
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

a316633_img_20220818_235353_522_3nq_pk71


من اسکرین مسابقه رو ندارم، اما توی یه مسابقه با ژانر پلیسی حدود سال 1401 مقام دوم آوردم...
و اون دوران جلدامونو به این شکل میزدن :)

  • لایک 2
  • تشکر 1
  • ذوق زده 3
  • آتیش 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

یادمه اون موقع‌ها برای امکان ویرایش داشتن باید یه حداقل امتیازی بدست میاوردی

u77799_Screenshot_20260502_152045_Galler

شاید براتون سوال بشه که کدوم رمان مقدمه و صفحه نقد نداشت که باید بگم این رمان:

x15862_Screenshot_20260524_085638_Galler

 

  • لایک 3
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

spacer.png

 

بماند به یادگار از من داخل نودهشتیا

  • لایک 1
  • هاها 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

m454808_IMG_20260416_171159.jpg

از ۱۴ سالگی توی نودهشتیا می‌نوشتم اما هیچ‌وقت چیزی رو تموم نکردم. یکی از آرزوهای نوجوونیم هم این بود که رمانم توی همین جمع کوچیک خودمون، توی تالار نخبگان برگزیده باشه. تا اینکه توی ۲۱ سالگی به سوی نویسندگی بازگشتم و به آرزوم هم رسیدم.

درخواستم رو توی ساعت X ثبت کردم و @هانیه پروین توی ساعت X+1 منتقلش کرد. 😂😍

ویرایش شده توسط گیلاس

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 4
  • ذوق زده 2
  • آتیش 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

y769863_Picsart_26-05-28_20-09-36-365.jp

پیام‌های قشنگی که از شما گرفتم و اسمون دلم ستاره بارون شد. 

@زینب چرمگر @هانیه پروین

@ململ

@Paradise

  • لایک 5
  • هاها 1
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

n6246_Screenshot_------_com.android.chro

وقتی تازه اومده بودم انجمن و از اینکه موقعیتی برام پیش اومده بود که می تونستم بنویسم خیلیییییی خوشحال بودم:))))) 

  • لایک 2
  • آتیش 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...