-
تعداد ارسال ها
300 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
7
تمامی مطالب نوشته شده توسط Khakestar
-
*درود و وقت بخیر بر شما نویسندگان گرامی انجمن نودهشتیا* چنانچه درخواست مصاحبه با انجمن را دارید زیر همین تاپیک اعلام کنید؛ بعد از درخواست شما ما حتما رسیدگی خواهیم کرد. با تشکر از نویسندگان گرامی
- 9 پاسخ
-
- 9
-
-
-
مافیایی رمان بیانضباط | سحر تقیزاده کابر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
قسمت هفدهم فضای مهمانی غرق در نور و موسیقی بود، اما پشت این زرق و برق، چیزی سرد و خطرناک در کمین نشسته بود. مافیاهای قدرتمند از سراسر کشورها در این سالن جمع شده بودند، هرکدام با نگاهی که نشان از بازیهای بزرگتر داشت. ما از میان جمعیت عبور کردیم. لباسهای رسمی و ظاهر آراستهمان نشان میداد که آمادهایم، اما درونمان، تنشی نامرئی جریان داشت. در گوشهای از سالن، میزی دایرهایشکل با پنج صندلی قرار داشت. همان میز بازی. همان جایی که همهچیز قرار بود مشخص شود. نوح از قبل پشت میز نشسته بود. او قرار بود بازی کند، اما این فقط یک بازی سادهی پوکر نبود. این، یک معاملهی پنهانی بود، آزمونی برای سنجیدن جایگاهمان میان این گرگها. پنج نفر دیگر، از قدرتمندترین مافیاهای حاضر، یکی پس از دیگری روی صندلیهایشان نشستند. کارتها توزیع شد. نفسها حبس. سرهات آرام خم شد و کنار گوشم زمزمه کرد: - این فقط یه قمار نیست، این یه سنجشه. اگه نوح ببازه، ضعیف دیده میشه. اگه ببره، وارد بازیهای بزرگتر میشیم. نوح آرام کارتهایش را برداشت. چهرهاش مثل همیشه بیاحساس بود، اما انگشتانش با دقت کارتها را جابهجا میکردند. او از قبل میدانست که هیچ راهی برای عقبنشینی نیست. اولین دور، آرام شروع شد. شرطبندیها بالا رفت. نگاهها روی نوح قفل شده بود. نفر اول، مردی با کت سرمهای، نگاهش را از روی کارتها برداشت و با لحنی کشدار رو به منگفت: - شنیدم تو تازهواردی، اما زیادی اعتمادبهنفس داری. ببینیم تا کجا ادامه میدی. بدون اینکه چشم از کارتهایمبردارم، لبخند محوی زدمو گفتم: - اعتمادبهنفس؟ نه... فقط بلدم چطور بازی کنم. نفر دوم خندید. او مردی ایتالیایی با سیگار گوشهی لبش بود. - اینو دوست دارم... یه بازیکن باهوش. ولی ببینیم تا کجا دوام میاری. دور دوم شروع شد. تعداد ژتونها کمتر و چهرهها جدیتر شدند. حالا دیگر همه فهمیده بودند که من یک تازهکار نیستم. نفر سوم، که مردی با ریش جوگندمی بود، کمی جلوتر خم شد. - میدونی تو این میز، فقط شانس مهم نیست. یه لحظه حواسپرتی، یه اشتباه کوچیک، میتونه همهچی رو تموم کنه.بدون هیچ تغییری در حالم، ژتونهای بیشتری را وسط انداختم. - موافقم، برای همین هیچوقت حواسم پرت نمیشه. دور سوم رسید. یکی از مافیاها کنار کشید، انگار فهمید که دیگر شانسی ندارد. حالا فقط منو سه نفر دیگر مانده بودیم. شرطها سنگینتر شده بود، فشار بیشتر. گندم که کنارم ایستاده بود، دستش را مشت کرد. میتوانستم اضطرابش را حس کنم. اگر میباختم فقط پول نبود که از دست میدادیم. اعتبار، جایگاه، حتی شاید جانمان... آخرین کارتها رو شد. لحظهی تعیینکننده. یکی از مافیاها پوزخندی زد و کارتهایش را روی میز انداخت. - فول هاوس! ببینیم چی داری، تازهوارد. همه منتظر بودند. نیشخندی زدم و آرام کارتها را روی میز قرار دادم. • استریت فلاش. سکوتی ترسناک فضارا حاکم شده بود، چهرهی مردان دور میز تغییر کرد. کسی چیزی نمیگفت. نفر آخر که تا آن لحظه ساکت بود، آرام ژتونهایش را کنار زد و گفت: - جالبه... شاید باید بیشتر حواسمون به شما باشه. سرهات کنارم لبخند محوی زد و با غرور لب زد: - بازی تازه شروع شده. و من میدانستم که این فقط یک برد ساده نبود. این، قدم اول در دنیایی بود که دیگر راه برگشتی نداشت.- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان خونبهای وفاداری| سحر تقیزاده کاربر 98ia
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
قسمت دوازدهم: سایههای گذشته لارا در کنار پنجره ایستاده بود، نگاهش به دنیای بیرون معطوف بود. شب فراموشناشدنیاش با مارکو هنوز در ذهنش میچرخید. هر کلمهای که از زبان او بیرون آمده بود، در ذهنش همانطور که زخمها را میشکافت، به اعماق بیشتری فرو میرفت. اما چیزی در دلش پیچیدهتر از همه اینها بود. چیزی که او نمیخواست باور کند. آن شب، آنتونیو بعد از رفتن مارکو وارد اتاق شد. چهرهاش سنگین و جدی بود. به نظر میرسید که در ذهنش چیزی در حال گذر است. لارا بدون اینکه به او نگاه کند، پرسید: «چیزی هست که بخوای بگی؟» آنتونیو نزدیکتر شد و روی صندلی نشست. سکوت عمیقی بینشان حکمفرما شد. وقتی که بالاخره سکوت شکست، آنتونیو با صدای آرام گفت: «لارا، باید باهات حرف بزنم. یه چیزی هست که هنوز نمیدونی.» لارا به آرامی سرش را چرخاند و نگاهش به چشمان آنتونیو افتاد. چیزی در نگاهش، نوعی هشدار و پشیمانی، او را مجبور به گوش دادن کرد. «چی میخوای بگی؟» آنتونیو نفس عمیقی کشید و گفت: «همه چیز اونطور که فکر میکنی نیست. همهچیز در این خانواده پیچیدهتر از اونییه که میدونی.» لارا به آرامی قدمی به جلو برداشت و گفت: «تو هم دیگه نمیخوای ادامه بدی، آره؟ همه این مدت فقط داشتی بازی میکردی و نمیخواستی حقیقت رو بگی.» آنتونیو در حالی که چشمانش را پایین میانداخت، گفت: «حقیقت دردناکه، لارا. بیشتر از اون چیزی که تو فکر میکنی.» چشمان لارا برق زد. او احساس کرد که چیزی عجیب در جریان است. «حقیقت؟ چی هست؟» آنتونیو لحظهای سکوت کرد، سپس گفت: «تو فکر میکنی که پدر ناتنیات به تو خیانت کرده. ولی حقیقت اینه که اون خیلی چیزهای بیشتری رو از تو پنهون کرده.» لارا نمیتوانست صحبتهای او را هضم کند. «چیزی که میگی، یعنی چی؟» آنتونیو به سختی نفس کشید و سپس گفت: «پدر ناتنیت مسئول مرگ مادرته.» این جمله مانند یک پتک به قلب لارا کوبید. او برای چند لحظه به نظر بیحرکت ایستاد. ذهنش در یک پیچش شدید افتاده بود. «چی؟» آنتونیو ادامه داد: «اون نه تنها در کشته شدن مادرت دست داشت، بلکه در این مدت همواره تو رو از حقیقت دور نگه داشت.» لارا احساس کرد که زمین زیر پاهایش لرزید. مادرش... مادرش که همیشه در دلش یک قهرمان بود، حالا دیگر برایش معنیای نداشت. آیا میشود کسی که خودش را پدرش میدانست، مسئول مرگ مادری باشد که تمام زندگیاش را به او داده بود؟ آنتونیو با لحنی آرام و دردناک ادامه داد: «اون تمام این سالها از تو پنهان کرده که چطور مادرت درگیر بازیهای خونین بود و چطور خودشو فدای چیزی کرد که هیچوقت نمیخواستی ازش خبردار بشی.» چشمان لارا پر از اشک شد، اما او نمیخواست که این اشکها بیرون بریزند. او نمیخواست به این حقیقت تلخ ایمان بیاورد. «چطور ممکنه؟» صدایش به شدت به لرزه افتاده بود. آنتونیو ادامه داد: «تو هیچوقت ندیدی که مادرت درگیر دنیای مخفی و خطرناک خانوادهی پدرت بود. اونها زندگیشون رو با کشتن و دروغ ساختند. مادرت هم بخشی از این بازی بود. اما پدر ناتنیت بهشدت از حقیقت فرار کرد و تا جایی که توانست تو رو از این واقعیت دور نگه داشت.» لارا احساس میکرد که به زودی از پا در خواهد آمد. او نمیخواست این حقیقت را باور کند، اما چیزی در دلش فریاد میزد که همهچیز دروغ بوده است. «پس... پس چرا هیچ وقت به من نگفتی؟ چرا همیشه دروغ گفتی؟» آنتونیو از جایش بلند شد و به لارا نزدیک شد. «چون میخواستم ازت محافظت کنم، لارا. میخواستم تو هیچوقت تو این دنیای کثیف نباشی. ولی الان نمیتونم بیشتر از این سکوت کنم.» لارا نفس عمیقی کشید. تمام این مدت، او در دنیایی زندگی میکرد که حقیقتی دیگر در آن نهفته بود. مادرش... مادرش که همیشه قهرمان بود، حالا تبدیل به کسی شده بود که در بازیهای مرگبار و تاریک خانوادهاش قربانی شده بود. او دستش را به روی صورتش کشید و با صدای بلند گفت: «نه! نمیخوام باور کنم. نمیخوام این حقیقت رو بپذیرم.» آنتونیو به آرامی از اتاق خارج شد، اما لارا همچنان در اتاق ایستاده بود، با قلبی شکسته و ذهنی پر از سوالات بیپاسخ. چه بر سر مادرش آمده بود؟ چرا او همیشه در دلش این حقیقت را پنهان کرده بود؟ چرا خانوادهاش باید او را در این بازیهای بیپایان گرفتار میکردند؟ لارا تصمیم گرفت که هر طور شده به دنبال حقیقت برود. او باید این پرده از راز را کنار میزد، حتی اگر خود را در دل جهنم میدید. روزهای آینده، پر از سوالاتی بود که او باید به آنها جواب میداد، اما چیزی که او حالا بیشتر از هر چیزی میخواست، این بود که انتقام مادرش را بگیرد. و در این راه، هیچ چیزی نمیتوانست او را متوقف کند.- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه بخواهیم باید و نبایدی مثل همه کارها بیاریم باید بگمکه نبایدهای گویندگی نیز وجود داره! -پرهیز از خوردن آب یخ و یا داغ قبل ظبط آثار. - پرهیز از استعمال دخانیات. - پرهیز از خوردن ادویه جات تند. - پرهیز از ظبط آثار بدون گرم کردن صدا( باعث پیری زود رس صدا هم میشود) و باید های گویندگی! - فاصله دادن ۲۰ ثانت میکروفن گوشی از دهان! - انجام تمرینات گرم کردن صدا(ضروری) - حتما قبل ظبط آثار یک لیوان آب ولرم نوشیده شود که باعث از بین رفتن چسبندگی دهان میشود. - حتما چندین بار از روی متن تمرین کرده باشید. - خواندن هر متن با حس آن: خشم؛ تنفر؛ گریه و زاری، خوشحالی و ...
-
حالاکه هم پیرنگو هم ژانر رو انتخاب و حل کردین؛ میرسیم به قضيه خلاصه.. خلاصه: اگه بخام خلاصه براتون بگم که هممفید باشه و هم منظورم رو برسونم میگمکه خلاصه تشکیل شده از چند خطی کلرمان شما هست. که با توصیف خلاصه میتونید کاریبکنید که خواننده شیفته رمان شما بشه و یا کاری بکنید خواننده بدون خوندن رمان ازکنارنوشته شما بگذره. خلاصه باید جوری باشه یک روایت کلی از کلرمان شما رو نشون بده اما نه بردارید قضیه و ایده کلی رو توضیح بدینکه همون اول خواننده کل رمان رو حدس بزنه.. مثلا میتونید یک اتفاق و یا تیکه از پارت رمانتون رو قرار بدین و یا دلنوشته از نوشته های خودتون و یا نویسنده های معروف استفاده کنید.
-
حالا که شما پیرنگ دستتون هست میرسیدم به سراغ انتخاب ژانر مربوط به موضوع رمانتون که من این پائین براتونمینویسم: _ژانر عاشقانه _ژانر طنز -ژانر غمگین -ژانر تراژدی -ژانر پلیسی -ژانر جنایی ( همونمافیایی ایناس دیگ ژانر مافیایی برندارید بزنید.) -ژانر اجتماعی -ژانر فانتزی -ژانر تخیلی -ژانر روانشناسی -ژانر ترسناک -ژانراروتیک -ژانرفرهنگی -ژانرجاسوسی -ژانرعلمی که شما میتونید بستگی به چیز یکه میخوایید بنویسید ژانر انتخوب کنید. #رماننویسی
-
رمان نویسی: اول اینکه باید بگم شما خدای نوشتتون هستید. همونطور یکه یک شخصیت رو با تمامی عقاید و اخلاق خلق میکنید، همونطوری که یک شخصیت رو با تراژدی روبهرو میکنید، همونطوری که یک شخصیت رو میکشید! اما.. اگه بخاییم از اول شروع کنیم میرسیم به بحث( پیرنگ،ایده ) شما فرض کنید که یکمعمار و یا مهندس هستید، ولی برای ساخت یک ساختمان و یا خانه نیاز به یک طراحی و یا بدنه اصلی یا بهتره بگم همون ایده رو نیاز دارید که با توجه به اون جلو برید و خطایی ازتون سر نزنه. وقتی شما پیرنگی نداشنه باشید میتونید بنویسید اما خب فوقش ۱۰ قسمت بتونید برید جلو، اما یهویی قفل میکنید و چیزی به ذهنتون خطور نمیکنه که بنویسید، گیج میشید و رمان نصفه میمونه! پس قدم اول و اصلی پیرنگ هست.
-
شعر نویسی یکی از شاخه های جذاب نویسندگی که طرف دار زیادی هم داره شاخه شعر نویسی، که از جمله شاعر های محبوب خودم : ابتحاج، مشیری، فرحزاد، سپهری که به شخه عاشق تک تک بیت هایی که نوشتن هستم شعر نویسی اینجوریه که شما باید تک تک بیت ها جوری با کلمات بازی کنید که وزن های اون شعر درست در بیاد مثال میزنم: عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد میبینید؟ پایان هر دو مصرع کلمه (دارد) به کار برده شده. اما یکمثال دیگه میزنم: عاشقان هم همہ خوابند در این موقع شب؛ بۍگمان.. یک دل ویران شده از عشق فقط بیدار است. شب، بیگمان، است.. واژهها بهمنمیخوره، نمیگم غلطه ها نه هر دو شعر صحیح هست و به سبک ادبی نوشته شده نه عامیانه.. در چنین مواردی شعرها پایان مصراع ها یکینیست و احتمال اینکه دو وزنی و یا حتی سه وزنی باشه خیلی زیاد هست. اگرکه شما میخاهید توی حرفه شعر نویسی فعالیت کنید بهتون توصیه میکنم با مورد دومی که اسون تره تا مورد اولی شروع کنید که احتیاج به نقد شدن و درست و غلط دیدن دارید.
-
خب دوستان ببینید نویسندگی فقط یه شاخه نیست. شما فرض کنید انتخاب رشته انجام بدی، میای تمامی رشته هارو زیر نظر میگیری و آخر سر رشتهای که دوستش داری رو انتخاب میکنی... نویسندگیهم این مدلی هست، که از جمله زیر شاخه های نویسندگی: ۱: شعر نویسی ۲:رمان نویسی ۳: داستان نویسی ۴: نمایشنامه نویسی و خیلی از موارد بیشترکه براتونتوضیحمیدم.
-
خب گفتمرنگنه؟! تعجبنکنید، هر رنگی که شما توصیف میکنید یک نماد و مفهومی دارد: _رنگ چشم -رنگ لباس -رنگلوازم شخصی و خیلی چیز های دیگر شما در جایجای توصیفات و مونولوگ و دیالوگ ها به کار میبرید. مثلا فرض کنید ژانر رمان و یا صحنه رمانتون مافیای هست، شما باید یا از رنگمشکی یا از رنگ قرمز برای لباس شخصیت استفاده کنید حالا میپرسید چرا؟! چون رنگمشکینشانه قدرته و اعتماد به نفس هست! و در اخر سعی کردم از رنگ های رندوم و معنای آنها برای شما آموزشی تأثیر گذار اجرا کنم. مثال: نماد رنگ قرمز : هیجان انگیز؛مهاجم؛جلبتوجه نماد رنگزرد: شادی اور؛ دوستانه؛ مثبت؛انرژی بخش نماد رنگآبی: امن؛ قابل اطمینان؛ معتمد نماد رنگنارنجی: شاد؛کودکانه؛سرگرمکننده؛مدرن نماد رنگکرم : کلاسیک،طبیعی نماد رنگقهوهای: باثبات؛ امن نماد رنگ صورتی: رمانتیک؛نرم؛حساس نماد رنگزرشکی: گران و شیک نماد رنگبنفش: پر رمزو راز؛حساس نماد رنگبنفشکمرنگ: دلتنگی؛ ظرافت نماد رنگسفید: بی گناه ساده و تمیز نماد رنگ سیاه: جدی؛ قدرتمند؛ شیک نماد رنگطوسی: کلاسیک؛ آرامبخش
-
ممنون بابت لایک ها
ولی اگه خوندی نظرتممیخام🤌
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
از این آدم ها بود آتیش می انداخت بعد می گفت نکن آخر عاقبت نداره ولی دلم برای لارا سوخت این که انتقامش رو گرفت و خودش هم همراه انتقامش گرفت آنتونیو هم که باهاش ازدواج کرد شب عروسیش تو کف گذاشتش به قول معرف داماد از کف رفت😂😂😂 خیلی حال کردم، نکشت نکشت، روز عروسی رو عزا کرد.
-
-
اجازس بخش اموزش نویسندگی یه چیز هایی هممن اصافی کنم؟
-
درود و وقت بخیر به تمامی اعضای خانواده تیم نودهشتیا🌱 این تاپیک برای درخواست صوتی شدن آثار نویسندگان گرامی از جمله: - رمان -داستان - دلنوشته ایجاد شده است لطفا از هرگونه ارسال جز درخواست صوتی شدن آثار پرهیز کنید✨️ هزینه صوتی شدن آثار شما به صورت زیر میباشد: -رمان( پانصد هزار تومان) - داستان(سیصد هزار تومان) - دلنوشته( دویست هزار تومان) •خسته نباشید برای تمامی نویسندگانگرامی و گویدگان عزیز• (لطفا پس از ارسال درخواست بنده را تگنمائید)
-
مافیایی رمان بیانضباط | سحر تقیزاده کابر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
قسمت شانزدهم سکوت خانه سنگین بود. هرکداممان در فکر خودمان غرق شده بودیم، مهمانی فردا فقط یک جشن نبود، بلکه میدان بازیای بود که قواعد خاص خودش را داشت. جایی که یک اشتباه کوچک میتوانست به قیمت جانمان تمام شود. گندم روی مبل نشست، دستهایش را در هم قفل کرد و آرام اما پر از اضطراب گفت: - این یه بازیه؛ اما بازیای که برد و باختش فقط یه کلمه نیست. ممکنه فردا شب یکی از ما، یا حتی همهمون، مهرهی سوخته بشیم. اورهان، که تا آن لحظه ساکت بود، نگاهش را به او دوخت و سعی کرد با لحنی محکم، اما آرام، امید را در دل همه زنده کند: - ما همین حالا هم توی بازی هستیم. مسئله این نیست که ازش فرار کنیم، مسئله اینه که بدونیم چطور بازی کنیم. سرهات که کنار پنجره ایستاده بود، با انگشتانش روی شیشه ضرب گرفته و نگاهش را به بیرون دوخته بود. قطرههای باران روی سطح شیشه سر میخوردند، درست مثل ما که در مسیری ناشناخته، در سراشیبی سقوط قرار گرفته بودیم. با لحنی مطمئن گفت: - فقط کافیه درست مهرهها رو حرکت بدیم. یه بازی زمانی جذابه که بدونی کِی باید دستتو رو کنی. حرفهایش، اگرچه از اعتمادبهنفسش خبر میداد، اما حقیقت این بود که ما هنوز نمیدانستیم در آن مهمانی چه چیزی انتظارمان را میکشد. معاملهای که قرار بود انجام شود، چیزی فراتر از یک قرارداد ساده بود. این معامله، ما را وارد دنیایی میکرد که فقط راه ورود داشت، نه خروج. گندم به آرامی بلند شد و کنارم آمد. چشمهایش را به من دوخت و با صدایی که بیشتر از همیشه لرزان بود، گفت: - ما قبلاً همچین چیزی رو تجربه نکردیم. این فرق داره. نمیدونم باید به کی اعتماد کنیم، نمیدونم چی در انتظارمونه. به سختی لبخندی زدم. خودم هم نمیدانستم. در این بازی، هیچکس از چیزی مطمئن نبود. اما باید ادامه میدادیم. اورهان دست به سینه ایستاد و کمی جلوتر آمد. سایهی تردید روی چهرهاش افتاده بود، اما همچنان سعی داشت ما را آرام کند: - چیزی که الان مهمه اینه که از لحظهای که پامونو تو اون مهمونی میذاریم، باید نقشمونو عالی بازی کنیم. کوچکترین اشتباه یعنی مرگ. سرهات از کنار پنجره فاصله گرفت. در چشمانش چیزی بود که نمیتوانستم بخوانم، اما مطمئن بودم که فقط او میداند فردا شب، چه چیزی انتظارمان را میکشد. - شما هنوز متوجه نشدید، مگه نه؟ این یه مهمونی معمولی نیست، این ورود ما به دنیاییه که قانونهاش با چیزی که میشناسیم فرق داره. اینجا، یا شکارچی هستی، یا شکار. حرفهایش مثل ضربهای محکم به ذهنم کوبیده شد. سکوتی سنگین بینمان حاکم شد. هرکدام از ما در افکار خود غرق شدیم. نفس عمیقی کشیدم و به ساعت نگاهی انداختم. زمان به سرعت میگذشت و فردا شب، تمام معادلات تغییر میکرد. ما فقط برای معامله نمیرفتیم... این مهمانی، ورودمان به دنیایی بود که هیچکداممان برایش آماده نبودیم.- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
ویژگیهای یک گوینده حرفهای| انجمن نودهشتیا
Khakestar پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش گویندگی
✅ صدای واضح و رسا: -باید تلفظ درستی داشته باشید که شنونده به راحتی متوجه کلمات متون و یا الباقی چیزهایی که قرار است بخوانید بشود. ✅ کنترل نفس و فن بیان قوی: -نفسگیری درست(تنفس دیافراگمی) باعث میشود که صدای یکنواخت و قوی و رسا داشته باشید. ✅ لحن و احساس مناسب: یک گوینده خوب باید بتواند احساسات را فقط با صدا منتقل کند. مثال: - لحن غمگین و دلسوزی برای دیالوگ های داستانی و رمانی و .... - لحن عصبانی برای بلند تر رساندن و نشان دادن اوج عصبانیت - لحن آرام و روا برای خوانش مونولوگ و فیالبداهه ها... و... ✅ توانایی بداههگویی: -مخصوصاً در رادیو و اجراهای زنده، باید توانایی صحبت بدون متن رو داشته باشد(حفظ باشید). ✅ آشنایی با اصول گویندگی و صداگذاری: -مثلاً کجا مکث کنید، کجا تأکید بذارید و چطور ریتم را در دست خود بگیرید. -
انواع زیرشاخههایگویندگی: 1. گویندگی رادیویی : -اجرای برنامههای زنده -پادکست -اخبار -گفتوگوهای رادیویی 2. گویندگی تلویزیونی: -اجرای برنامههای تلویزیونی -اخبار -مسابقات -مستندها. 3. دوبله ویا صداپیشگی: –صداگذاری روی فیلمها -انیمیشنها -سریالها 4. کتابهای صوتی: -خوانش داستانها - خوانش متون برای کتابهای شنیداری 5. تبلیغات صوتی: -ضبط صدا برای آگهیهای بازرگانی -پیامهای تلفنی -برندینگ
-
گوینده کسی است که با صدا و بیان خود پیام، احساس و مفهوم یک متن یا خبر و یا روایتی را با توجه به فن بیان قوی و صدای بسیار واضح و روا به شنونده منتقل میکند. گویندهها در زمینههای مختلفی مثل: -رادیو -تلویزیون -دوبله -کتابهای صوتی -تبلیغات -مستند -پادکست -اجراهای زنده فعالیتهای بسزائی انجام میدهد.
-
داستان خونبهای وفاداری| سحر تقیزاده کاربر 98ia
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
قسمت یازدهم: پیچیدگیهای جدید لارا پشت میزش نشسته بود و از پنجره به خیابان نگاه میکرد. شب بود و دنیای بیرون از آن روشنایی و جنبوجوش پر از زندگی بود. اما در دل لارا چیزی جز تاریکی و سردی نبود. حس میکرد که به ته یک تونل تاریک رسیده و حالا تنها راهش این است که پیش برود، هرچند نمیدانست به کجا میرود. در همین لحظه، در اتاق به آرامی باز شد و آنتونیو وارد شد. از نگاهش میشد فهمید که چیزی روی ذهنش سنگینی میکند. لارا نگاهش نکرد و همچنان در فکر خود غرق بود. آنتونیو قدمی به جلو برداشت و گفت: «لارا... هنوز هم داری درگیر این فکرها هستی؟» لارا سرش را به آرامی بلند کرد. «کدوم فکرها؟» آنتونیو برای بار چندمی بود که امشب به اتاق لارا میآمد؟ خودش هم نمیدانست،نفسی عمیقی کشید و ادامه داد: «همونهایی که همیشه ذهن تو رو مشغول میکنه. تو باید تصمیم بگیری. این وضعیت فقط به ضرر تو تموم میشه.» لارا به آرامی لبخند تلخی زد. «نمیتونم از اینجا بیرون برم. هیچکسی نمیفهمه اینجا چه خبره. همه به ظاهر خوشحالن، ولی زیر این ظاهر، همهشون فریبکارن.» آنتونیو این دست و آن دست کرد و در آخر روی صندلی چوبی نشست. «الان داری همه رو با یه چوب میزنی. من نمیگم که بیعیب و نقص هستن، ولی تو خودت هم درگیر همین بازیها شدی.» لارا نگاهش رو از پنجره برداشت و به آنتونیو نگاه کرد. «مگه نه اینکه خودت هم تو این بازی هستی؟ چرا من باید از کسی که با من بازی میکنه، کمک بخوام؟» آنتونیو با ناراحتی پاسخ داد: «من هم به نوعی تو این بازی هستم، ولی باور کن نمیخواستم اینجوری بشه. میخوام که این وضعیت تموم بشه، لارا.» لارا از جایش بلند شد و شروع به قدم زدن در اتاق کرد. «من دیگه نمیتونم عقب بزنم، آنتونیو. هرچقدر هم که بخوام از این بازی کنار بکشم، این بازی من رو کشیده. من باید انتقام بگیرم.» آنتونیو نگاهش رو به زمین انداخت و به آرامی گفت: «انتقام؟ از کی؟» لارا توقف کرد و رو به آنتونیو گفت: «از همهتون. از مارکو، از پدر ناتنیم، از تو... از همهتون.» آنتونیو با تعجب و ناراحتی پرسید: «از من؟ من که هیچوقت بهت خیانت نکردم.» لارا با صدای سرد گفت: «تو که نه، اما تو هم در این بازی شریک بودی. تو هم با دیدن این همه ظلم، سکوت کردی.» آنتونیو نفس عمیقی کشید. «میدونم که درگیر این همه درد و غصهای، لارا. من نمیخواستم تو اینطور بشی، ولی حالا دیگه نمیدونم چه کار باید بکنم.» لارا به طرف او برگشت. «هیچکس نمیدونه که باید چی کار کنه. چون همهتون خودتونو پشت این بازیها پنهون کردید.» در همین لحظه، صدای زنگ در به گوش رسید. لارا به سرعت به سمت در رفت و با دقت در را باز کرد. پشت در، مارکو ایستاده بود. نگاهش سرد و بیروح بود، اما لارا میدانست که در دلش جنگ بزرگی در حال درگرفتن است. مارکو با صدای آرام گفت: «لارا، میخواستم باهات صحبت کنم.» لارا بدون اینکه یک قدم به عقب برود، جواب داد: «در این مورد چه چیزی برای گفتن داری؟» مارکو قدمی به جلو برداشت. «ما باید واقعیت رو، رو کنیم، لارا. نمیخواستم که اینطور بشه. نمیخواستم که تو این مسیر بیفتی.» لارا با صدای بلند جواب داد: «تو نمیخواستی؟ پس چرا من رو تو این بازی کشوندی؟» مارکو ساکت شد، نمیدانست چه بگوید. لارا نگاهش رو از او گرفت و به آنتونیو اشاره کرد. «برو، مارکو. دیگه هیچ چیزی برای گفتن نیست.» آنتونیو که در سکوت ایستاده بود، حالا بلند شد و گفت: -لطفاً لارا، بذار این مسئله بین خودمون تموم بشه. اما لارا دیگر چیزی نمیخواست. او از اتاق بیرون رفت، دلی پر از عزم و احساساتی که دیگر کنترلش از دستش خارج شده بود. وقتی در اتاق رو بست، ایستاد و با خود گفت: «دیگه نمیتونم از این دنیای کثیف فرار کنم. باید انتقام بگیرم، باید تا آخرش پیش برم.» لحظهای به خود گفت که شاید روزی این بازی تموم بشه، اما تا آن روز، هیچ چیز جلودار او نخواهد بود.- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
مافیایی رمان بیانضباط | سحر تقیزاده کابر نودهشتیا
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
قسمت پانزدهم: وقتی که از مسیر طولانی به خانه برگشتیم درب فلزی خانه آرام بسته شد و صدای خشخش پاهای خستهی من و سرهات روی زمین سرد حیاط طنین میاندخت. فضای خانه همچنان همان طور که آن را ترک کرده بودیم، آرام و ساکت و سرد. گندم و اورهان که در سالن نشسته بودند، از تکان خوردن درب متوجه ورودمان شدند. نگاههای نگران و مضطربشان گویای حالشان بود. گندم به سرعت از جایش بلند شد، در حالی که چهرهاش از نگرانی پر بود، پرسید: - چیشد؟! از پادگان خبر دادن حمله شده؛ چیزیتون که نشده؟! نصف جون شدم تا برسید خونه. آهی کشیدم و به طرفش قدم برداشتم. در حالی که از شدت خستگی به دیوار تکیه میدادم، گفتم: - هرچی که بود تموم شد. اما حالا چیزهایی هست که باید بهشون فکر کنیم. اورهان که همچنان در گوشهای ایستاده بود، با لحنی جدی ادامه داد: - حرفهای شما رو شنیدیم. اونجا، توی پادگان، وضعیت پیچیدهتر از چیزی بود که فکر میکردیم. ما اینجا که رسیدیم، هنوز از خودمون نمیدونیم چطور باید با این قضایا کنار بیایم. سرهات که در سکوت تمام مدت به دیوار تکیه داده بود، ناگهان بلند شد و گفت: - این یه بازی مرگ و زندگی بود. اما حالا اینجا داریم یه جنگ دیگه رو شروع میکنیم. همه چیز در دست مافیاهاست. به نظرم باید آماده بشیم برای فردا. گندم به آرامی دستش را روی پیشانی گذاشت و آهسته گفت: - هنوز نمیتونم درک کنم که چرا اینطوری پیش میره. همهچیز خیلی سریع تغییر کرد. باید برای شب فردا آماده بشیم. احساس سنگینی در دلش داشتم، مثل دلشوره و یا اظطراب اما با صدای آرامی گفتم: - این بازی یه فرصت و یه تهدیده. هر کسی که توی این بازی قرار میگیره، باید آماده باشه برای اتفاقاتی که ممکنه حتی از دست خودش هم خارج بشه. نمیدونم چی پیش میاد، اما باید بریم و این معامله رو انجام بدیم. مافیاهای کشورهای دیگه منتظرن. گندم و اورهان به هم نگاه کردند. نگرانی در چهرههایشان نمایان بود. آنها میدانستند که فردا روزی مهم خواهد بود. روزی که ممکن است تمام سرنوشت آنها را تغییر دهد. پس از چند لحظه سکوت، اورهان به آرامی گفت: - باید مراقب باشیم. بازیهایی که در پیش داریم، از هر چیزی که قبلاً تجربه کردیم، خطرناکتر خواهد بود. این چیزی که داریم واردش میشیم، یه بازی بیرحمانه است. گندم سرش را پایین انداخت و گفت: - از وقتی این بازی رو شروع کردیم، دیگه نمیدونم باید به چی اعتماد کنم. همهچیز تغییر کرده. اما شاید هیچ راهی جز این باقی نباشه. سرهات که در کنار درب ایستاده بود، با لحنی محکم گفت: - فقط باید آماده باشیم. فردا شب میریم اونجا. معاملهای که انجام میشه، بیشتر از هر چیزی که فکرش رو کنید مهمه. فقط صدای تیک تاک ساعت در فضا میپیچید. فردا باید به مهمانی میرفتیم. مهمانیای که نه فقط مکانی برای معامله بود، بلکه درِ دنیای دیگری را برای ما باز میکرد؛ دنیایی پر از خطر، راز و قدرت!- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
نویسنده عزیز لطفا تا تاپیک تایید فرستاده نشده پارت گذاری نکنید
و باید هر پارت شما با تایپگوشی ۶۰ الی ۷۰ خط
و با تایپ سیستم ۴۰ الی ۵۰ خط بشه
مچکر
-
داستان خونبهای وفاداری| سحر تقیزاده کاربر 98ia
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
قسمت دهم: گامهای بیصدا شب همچنان بر تاریکی اتاق لارا سنگینی میکرد. اما این بار، تاریکی برای او چیزی متفاوت بود. هیچچیز نمیتوانست به اندازه تصمیمی که گرفته بود، ذهنش را مشغول کند. او باید یک قدم دیگر به جلو میرفت، اما این قدم، سرنوشت او را برای همیشه تغییر میداد. تصمیمش برای گرفتن انتقام از مارکو و پدر ناتنیاش، حالا به جایی رسیده بود که هیچ برگشتی وجود نداشت. آنتونیو هنوز هم در تلاش بود تا او را متقاعد کند که در این بازی باقی بماند، اما لارا دیگر به چیزی جز انتقام فکر نمیکرد. حتی از درخواستهای او برای ازدواج، برای پیوندی که شاید میتوانست به نجات او از این دنیای خونین کمک کند، بیاعتنا بود. لارا به آرامی از اتاق خارج شد، به سمت دفترش رفت. در ذهنش نقشهای که مدتها آن را طراحی کرده بود، حالا به مرحله اجرا میرسید. باید به مارکو و پدر ناتنیاش ضربهای وارد میکرد که هیچوقت فراموش نکنند. دیگر زمان بازیهای بیپایان گذشته بود. در همان لحظه، صدای قدمهای آنتونیو به گوش رسید. او به سمت لارا آمد، با چهرهای که نشان از نگرانی داشت. «لارا، میدونم داری به جایی میری که دیگه هیچوقت نمیتونی برگردی.» آنتونیو با صدای محزون گفت. لارا به او نگاه کرد، اما هیچگونه احساسی در چشمانش نبود. «آنتونیو، من دیگه هیچ چیزی از گذشته نمیخوام. نه تو رو، نه اون دنیای لعنتی رو. من فقط یه هدف دارم و اون انتقام از همهچیزیه که از من گرفته شده.» آنتونیو لحظهای مکث کرد. «تو نمیفهمی، لارا. اینطور که میری، همه چیز خراب میشه. نمیخوای به من گوش بدی؟» لارا به آرامی جواب داد: «تو فقط نمیخوای این رو بفهمی. من باید خودم تصمیم بگیرم. و این بار هیچ چیزی نمیتونه منو متوقف کنه.» او این را گفت و از کنار آنتونیو گذشت. دلش دیگر برای هیچچیز نمیتپید جز انتقام. حالا همه چیز دست خودش بود. لارا تصمیم داشت که به هر قیمتی شده، دنیای خود را از نو بسازد. دنیای جدیدی که در آن، فقط قدرت و کنترل حرف اول را میزد. با قدمهایی محکم و سریع به سمت دفترش رفت. وقتی وارد شد، پشت میز نشست و گوشیاش را برداشت. دستش لرزید، نه از ترس، بلکه از هیجان و احساس قدرت. باید به مارکو و پدر ناتنیاش پیامی میفرستاد که تمام دنیایشان را متزلزل کند. پیام کوتاه اما به شدت قوی بود: «زمان تسویه حساب فرا رسیده. نمیخواید ببینید چی انتظارتون رو میکشه؟.» پیام را ارسال کرد و به ساعت دیواری نگاه کرد. نباید وقت را هدر میداد. هر لحظهای که به تأخیر میانداخت، فرصتی برای دشمنانش بود. بعد از دقایقی، صدای زنگ تلفن به گوش رسید. او بیآنکه لحظهای فکر کند، گوشی را برداشت. شمارهای ناشناس روی صفحه نمایان شد. میدانست که اوست. مارکو. «لارا، میدونم این کار درستی نیست.» صدای مارکو در آن طرف خط، کمی لرزان بود. «لطفاً با من حرف بزن.» لارا لبخندی سرد به چهرهاش نشست. «چی میخوای بگی؟ دیگه هیچی برای گفتن نیست، مارکو. وقتی همهی اینها رو به هم زدی، وقتی منو تنها گذاشتی، وقتی منو به این دنیای سیاه کشوندی، باید میدونستی که روزی همه چیز به تو بر میگرده.» مارکو از سخنان لارا که میتوانست اندازه تنفرش را نیز گمان کند اندکی مکث کرد و گفت: «من هیچ وقت نمیخواستم تو رو آزار بدم، لارا. من واقعاً عاشقت بودم.» لارا با صدای سردی پاسخ داد. «فقط آماده باش برای عواقب کارهایی که کردی.» بلافاصله پس از پایان مکالمه، لارا از پشت میز بلند شد و در کنار پنجره ایستاد. نگاهی به بیرون انداخت، جایی که آسمان شب در سکوت فرو رفته بود. در دل شب، هر چیزی ممکن به نظر میرسید. زمان انتقام فرا رسیده بود. لارا دیگر هیچ چیزی را برای خود نمیخواست، جز پیروزی نهایی در این بازی مرگبار. چیزی که نمیتوانست متوقفش کند، حس قدرتی بود که از تصمیمهایش به دست میآورد. حالا که دست به کار شده بود، هیچ راهی برای بازگشت وجود نداشت. دنیای جدیدی برای او شروع میشد، جایی که او بازیگر اصلی آن بود. و در این بازی، هیچکس نمیتوانست به او آسیبی بزند.- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان خونبهای وفاداری| سحر تقیزاده کاربر 98ia
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
قسمت نهم: بازی خونین لارا به آرامی در اتاقش قدم میزد، دستانش مشت شده بودند و قلبش از خشم میتپید. شبها برای او دیگر تنها زمان استراحت نبود؛ بلکه زمانی بود برای مرور برنامههای انتقامش. چیزی در درونش شکسته بود، چیزی که حتی خودش نمیتوانست آن را توضیح دهد. خیانت شوهر سابقش به او، و دست داشتن پدر ناتنیاش در آن، چیزی بیشتر از یک ضربه به غرورش بود. این بار او تنها نبود که آسیب دیده بود؛ همه چیز برایش شخصی شده بود. حالا دیگر نمیتوانست سکوت کند. باید آنها را تنبیه میکرد، کسانی که با بازیهایشان زندگیاش را نابود کرده بودند. "تو اینبار با من بازی نمیکنی، مارکو. نوبت منه" این جمله را بارها در ذهنش تکرار میکرد.مارکو، حالا در کنار پدر ناتنیاش به تماشا نشست و زندگیاش را تکهتکه کرد. او در دنیای تاریکی که ساخته بودند، فقط یک مهره بیارزش بود. اما حالا او میخواست بازی را به نفع خود تمام کند. در همین لحظات، صدای درب به گوشش رسید. لارا به سرعت به سمت در برگشت و چشمانش برقی از خشم داشت. آنتونیو وارد شد، با همان نگاه سرد و سنگین همیشهگیاش. در نگاهش هنوز ردپای تلاشهای بیپایان برای متقاعد کردن لارا به ازدواج با او وجود داشت. لارا با لحنی که از سر خشم به دست آمده بود، گفت. «چیزی برای گفتن داری، آنتونیو؟» آنتونیو لحظهای درنگ کرد و سپس به آرامی گفت: «لارا، باید واقعیت رو ببینی. من نمیخوام تو رو مجبور به کاری کنم، اما نمیتونم بذارم تو این بازیهای خطرناک ادامه بدی. تو هنوز هم باید با من ازدواج کنی تا از این دنیای لعنتی خلاص بشی.» لارا لبخندی سرد و قهقههای از سر خشم و تنفری که در وجودش داشت زد. «میخوای که من با تو ازدواج کنم؟ برای چی؟ چون فکر میکنی با این کار میتونی منو کنترل کنی؟» او قدمی به جلو برداشت، هر حرکتی که میکرد نشان از تصمیم نهایی و بیرحم بودنش داشت. «آنتونیو، تو خیلی دیر به فکر افتادی. این بازی دیگه برای من هیچ ارزشی نداره. و هیچکس نمیتونه این مسیر رو از من بگیره.» آنتونیو چشمانش را از او گرفت. «چرا اینقدر درگیر انتقام شدی؟ این راه درستی نیست.» لارا با تمسخر پاسخ داد. « انتقام؟ این دیگه انتقام نیست، آنتونیو. این پایان کاره. باید بهشون نشون بدم که من چطور میتونم همه چیز رو از نو بسازم.» در همان لحظه، لارا به یاد مارکو و پدر ناتنیاش افتاد. باید نقشهای کشیده میشد. این که همهچیز رو به هم بریزد و یکبار برای همیشه به آنها ثابت کند که او دیگر آن زن سادهای نیست که در گذشته تحت تاثیر دروغها و خیانتها قرار گرفته بود. «مارکو و پدر ناتنیام فکر میکنن که میتونن منو فریب بدن، ولی من آمادهام که این دروغها رو بشکنم.» لارا با صدای بلند و محکم گفت. «برای همیشه.» آنتونیو به لارا نزدیکتر شد و با لحن جدیتری ادامه داد: «لارا، اگر میخوای وارد این بازی بشی، باید همه چیز رو محاسبه کنی. اینجا دیگه جایی برای اشتباه نیست.» لارا در چشمان او نگاه کرد و گفت: «من دیگه نمیخوام اشتباهات گذشته رو تکرار کنم. برای همین هم از این لحظه به بعد خودم همه چیز رو کنترل میکنم.» آنتونیو در حالی که از اتاق خارج میشد، گفت: «پس باید مراقب باشی. هیچکس نمیتونه تو این بازی بدون خطر پیروز بشه.» لارا تنها در اتاق باقی ماند، در حالی که شجاعت و عزم راسخ در چشمانش روشن شده بود. از همان لحظه، او دیگر هیچ چیزی نمیترسید. باید برای خودش و برای کسانی که پشتش ایستاده بودند، این بازی را به اتمام میرساند. دستش را روی شیشهی پنجره گذاشت. در دل شب، سکوتی که در بیرون حاکم بود، تنها به چشمهای او و تصمیماتی که میخواست بگیرد، راهی میداد.- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان خونبهای وفاداری| سحر تقیزاده کاربر 98ia
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هشتم: بازی با آتش لارا روی صندلی کنار پنجره نشسته بود، چشمانش به بیرون خیره شده بود. نور ماه به آرامی از پشت پردهها میتابید و سایههایی طولانی روی دیوار میانداخت. در دل شب، فکرهایش درگیر تصمیمی بود که نمیتوانست از آن فرار کند. صدای قدمهای کسی که وارد اتاق شد، باعث شد سرش را برگرداند. مارکو ایستاده بود، با همان نگاه سرد و بیاحساس. هیچوقت نمیتوانست احساساتش را نشان بدهد. همیشه از دور، تنها نظارهگر بود. اما حالا لارا میدانست که بازیهای او تمام شدهاند. لارا با لحنی تند پرسید «تو اینجا چی میخوای؟» هیچچیز در صدایش جز سردی و نفرت پیدا نمیشد. مارکو دستهایش را در جیبش فرو برد و به آرامی به طرفش آمد. «میخواستم باهات حرف بزنم.» لارا به او نگاه کرد. «حرف؟ فکر میکنی من چیزی از تو میخوام؟» «نه، اما فکر میکنم باید چیزی رو روشن کنیم.» مارکو نشست و با نگاهی به چشمان لارا گفت: «من اشتباه کردم، لارا. نمیخواستم اینطور بشه.» لارا با صدای بلند و خشک گفت: «اشتباه کردی؟ اشتباه میکنی و الان میخوای بگی متاسفم؟ تو با زندگی من بازی کردی، مارکو. تو زندگی منو نابود کردی!» مارکو چند لحظه سکوت کرد و سپس با صدای آرامی ادامه داد: «میدونم، نمیخواستم اینطور بشه. هیچوقت نمیخواستم تو رو اذیت کنم.» «پس چرا کردی؟» لارا بلند شد و روبهرویش ایستاد. «چرا منو به اینجا کشوندی؟ چرا من باید اینقدر عذاب بکشم؟» مارکو به سختی نفس کشید. «چون انتخابهای زیادی نداشتیم. چون تو هم مثل من تو این دنیای لعنتی گیر افتادی.» لارا لحظهای مکث کرد، سپس با لحن تندی گفت: «اگه این دنیای لعنتی تو رو به اینجا کشوند، من خودم راه خودم رو میرم. هیچوقت از این بازی بیرون نمیام، مارکو.» «نمیخوای هیچچیز رو بفهمی، نه؟» مارکو نگاهی پر از ناامیدی به لارا انداخت. «فکر میکنی همه چیز اینجوری به پایان میرسه؟» «نه، اما میدونم باید چطور تمومش کنم.» لارا با خونسردی جواب داد و به سمت در رفت. «و تو دیگه تو این بازی جایی نداری.» مارکو به سرعت از جایش بلند شد. «اینطور میگی؟ میخوای منو کنار بذاری؟» صدایش کمی بالا رفت. «آره، چون تو دیگه برای من هیچ ارزشی نداری.» لارا در حالی که در را باز میکرد، گفت: «و اگه فکر میکنی که میتونی به راحتی برگردی و دوباره همه چیز رو درست کنی، بهتره بیدار بشی.» در همان لحظه، صدای درب خانه به شدت باز شد و آنتونیو وارد اتاق شد. چشمانش بیحرکت و نگاهش پر از دقت بود. او این وضعیت را میدید، اما چیزی نمیگفت. تنها به آرامی به مارکو و لارا نگاه کرد. «چیزی میخواستی بگی، آنتونیو؟» لارا با لحن پرسشبرانگیزی گفت. آنتونیو چند لحظه سکوت کرد، سپس گفت: «نه. ولی شاید وقتشه که هرکسی تو این بازی جایگاه خودش رو پیدا کنه.» لارا با نگاهی تیز و خشمگین به او نگاه کرد. «یعنی چی؟» آنتونیو یک قدم به جلو برداشت. «یعنی اینکه دیگه زمان حرف زدن تموم شده. وقتشه که هرکسی تصمیم بگیره که میخواد از این بازی چه چیزی به دست بیاره.» مارکو که همچنان کنار لارا ایستاده بود، گفت: «آنتونیو، این بازی نمیتونه ادامه پیدا کنه. ما نمیتونیم از این وضعیت بیرون بیایم.» آنتونیو به او لبخند زد. «همه چیز به زمانش بستگی داره. فقط باید درست بازی کنی.» لارا به آنتونیو نگاه کرد و به آرامی گفت: «بازی من همین حالا شروع شده. و هیچکسی نمیتونه جلوش رو بگیره.» در لحظهای دیگر، زمانی که آنتونیو و مارکو اتاق را ترک کردند، لارا همچنان در اتاق تنها ایستاده بود و با خود فکر میکرد. بازیای که او وارد آن شده بود، دیگر هیچ بازگشتی نداشت. او به شدت از عواقب آن آگاه بود، اما چیزی در درونش، او را وادار به ادامه دادن میکرد. او دیگر هیچ ترسی نداشت. هیچ چیزی نمیتوانست او را متوقف کند. فقط باید به دنبال انتقام میگشت. انتقامی که نه فقط برای خودش، بلکه برای تمام کسانی که در این دنیای تاریک فریب خورده بودند. زمان به سرعت میگذشت و لارا آماده میشد تا نقشه نهایی خود را در این بازی پیچیده پیاده کند.- 15 پاسخ
-
- 3
-
-
-
داستان خونبهای وفاداری| سحر تقیزاده کاربر 98ia
Khakestar پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هفتم: در دام عشق و انتقام لارا به آرامی به سمت مارکو حرکت میکرد. صدای قدمهایش در این سالن پر زرق و برق، گویی هیچوقت قطع نمیشد. در هر گامی که به سوی او برمیداشت، در دلش تنش و آشفتگی بیشتری میافزود. هر چند در ظاهر محکم و قوی بود، در درونش احساسات متناقضی در حال غلیان بود. عشق و نفرت، انتقام و بخشش، در یک لحظه به هم میچسبیدند، و در یک لحظه دیگر جدا میشدند، همانطور که شجاعت و تردید به هم برخورد میکردند. مارکو در میان جمعیتی که در حال رقص و صحبت بودند، تنها ایستاده بود. چشمانش با لارا دیدار کرد، و درست همانطور که لارا پیشبینی کرده بود، او هیچگونه واکنش قابل توجهی نشان نداد. فقط کمی به جلو خم شد و دست خود را به علامت استقبال بالا برد. گویی این دیدار برایش عادیترین اتفاق بود، اما لارا میدانست که پشت این سکوت، حقیقتی پنهان است. «لارا، خوش آمدی.» صدای مارکو آرام و کمی سرد بود، انگار که او هنوز هم به نوعی از همان دنیا فاصله نگرفته بود که لارا خودش را در آن اسیر میدید. اما چیزی در لحنش بود که لارا را متوقف کرد. آیا او هنوز هم به او احساسات گذشته را دارد؟ یا این تنها یک نقشه بود که همه چیز را در ظاهر زیبا نشان دهد؟ لارا لبخند سردی زد. «چطور میتونم خوش آمدی بگم وقتی که میدونم تموم این سالها به دروغ و خیانت گذشته و من ساده از چیزی خبر نداشتم؟» مارکو لحظهای مکث کرد، چشمانش تیره و غمگین شد. «لارا، من هیچوقت نمیخواستم تو رو از خودم دور کنم. من نمیخواستم که وارد این بازی بشی.» «اما تو من رو درست وسط بازی وارد کردی، مارکو.» لارا با صراحت جواب داد. «تو من رو به این دنیای کثیف کشوندی. حالا نمیدونم که چیزی از تو باقی مونده یا نه، اما حقیقت این هست که من دیگه هیچ وقت نمیتونم به کسی اعتماد کنم، اونم فقط و فقط به خاطر تو.» مارکو قدمی به جلو برداشت و دستش را به سوی لارا دراز کرد. «من اشتباه کردم، لارا. ولی نمیخواستم تو وارد این بازی بشی. همه چیز از دست من خارج شد. من…» لارا به سرعت از او فاصله گرفت و با صدای محکم گفت: «بس کن! همهی اینها فقط دروغه. من دیگه نمیخواهم بشنوم. تو و همهی ادمهایی که میشناختم به من خیانت کردید، باید بدونید که هیچچیزی نمیتونه جلوی انتقام من رو بگیره.» چشمان مارکو از غم و نگرانی پر شد. «پس، تو از من انتقام میخوای بگیری آره؟» لارا در حالی که با نگاه نافذش به او خیره میشد، گفت: «نه. من از تو انتقام نمیگیرم، مارکو. من از خودم انتقام میگیرم. از خودم که تو این دنیای بیرحم، تو دام آدمهایی مثل شماها افتادم.» پاسخ لارا به آرامی در فضای پر از هیاهوی مهمانی پیچید. دیگر هیچ چیزی نمیتوانست این لحظه را تغییر دهد. مارکو، که اکنون در مقابل او ایستاده بود، فقط میتوانست سکوت کند. چیزی در نگاه او بود که نشان میداد هنوز هم نمیداند چه چیزی را از دست داده است. اما این دیگر مهم نبود. لارا به شدت مصمم بود که انتقام خود را از همه کسانی که او را به این نقطه رسانده بودند، بگیرد. همین که لارا از مارکو دور شد و از سالن بزرگ گذشت، دلش پر از احساسات متناقض شد. او هیچوقت نمیتوانست خود را درگیر این بازیهای کثیف و دروغین کند، اما حالا همه چیز به او تحمیل شده بود. تمام زندگیاش در مسیر انتقام و خونآلودگی قرار گرفته بود. او در دلش میدانست که هیچگاه از این دنیای مافیا رها نخواهد شد. آنتونیو، همانطور که انتظار میرفت، در گوشهای دیگر از سالن ایستاده بود و به تماشای این درگیریهای درونی لارا نشسته بود. او هیچوقت به او فرصتی برای فرار از این دنیای تاریک نداده بود. حالا او خودش درگیر بازیای بود که نمیتوانست کنترلش کند. لحظهای دیگر، تصمیم نهایی لارا به ذهنش رسید. او دیگر نمیتوانست مانند گذشته زندگی کند. یا باید به این بازی پایان میداد و به آنچه که در دلش بود، وفادار میماند، یا باید در این دنیای وحشی همچنان دستنوشتههای دیگران را بازی میکرد. چند ساعت بعد، مهمانی به پایان رسید و همه چیز به سوی تاریکی و سکوت کشیده شد. لارا در اتاق خود ایستاده بود و به چهره خود در آینه نگاه میکرد. او دیگر نمیتوانست خود را فریب دهد. هیچچیز همانند گذشته نبود. او در دل خود به دنبال پاسخی برای تمام سوالاتی بود که به ذهنش خطور میکرد. مارکو، آنتونیو، فرناندو… هیچکدام از اینها دیگر برای او معنای واقعی نداشتند. تنها چیزی که او میخواست این بود که در پایان این بازی، هیچکدام از آنها زنده نمانند. نه از آنها، نه از دنیایی که هر روز در آن قدم میزد. وقتی درهای اتاق را بست، لارا دانست که روزهای سختتری در پیش است. اما او آماده بود. آماده برای آخرین جنگ. جنگی که فقط یک پیروزی برای او به همراه خواهد داشت.- 15 پاسخ
-
- 3
-