-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته دلتنگی | شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی جلد دلنوشته دلتنگی را دارم.ممنون @n.t- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت هشتاد و شش شانهای سراغ ندارم که تاب گریهها و اشکهایم را داشته باشد، دیواری نیست که بتوان به محکمیاش تکیه کنم، غمهایم سنگینتر و قویتر از قلههای جهانند؛ اما او را دارم... در انتهاییترین گوشهی قلبم، ایمانم به اوست، که در نااُمیدترین لحظات نااُمیدی و درد، آنجا که دیگر نفسها به آخرین خود میرسد، آنجا که دیگر دستها جانی برای گرفتن ندارد، دستانم را محکم میگیرد، من را بلند میکند و در گوشم میگوید: - تو قوی هستی و میتوانی با لبخندی دنیا را بخندانی!
-
#پارت هشتاد و پنج عشق بیوجدان ریشه میکند در جون و خون آدمی بعد به هر دلیلی که رهایت کرده و تنهایت میگذارد، تو میمانی با رگهایی پر از عشق نافرجام و سوختن تا همیشه... اما این خاصیت عشق است و گریزی از آن نیست، بین اینهمه آدم فقط یک نفر است که میتواند تو را اینگونه ویران کند، پس میفهمی دلبهخواه تو نیست و نمیتوانی از آن فرار کنی، میآید و دست و پایت به آن زنجیر میشود.
-
#پارت هشتاد و چهار شب شد و دوباره داستان نگاه تو آغاز میشود، باز دل- دل زدنها باز دلشورههای نرسیدن باز غم نگاه نگران دریایات باز قدمهای سست در کنار ساحل باز چینهای دامن ساحل زیر قدمهایم ناله میکند امواج اشکهای چشمان عاشقم پیر شدم زیر نگرانیها، کنار چروک غلیظ چشمانم داستانهای غمگینی نهفته! من زادهی دردم، زادهی غم، زادهی سوداهای نشدنی اما عاشقم، عاشق زیستن، عاشق با تو بودن، عاشق کنار تو خندیدن؛ من میخواهم بدوم، همچو دخترکی با گیسوانی رها، زیر نم- نم باران پاییزی بدون آرزو آمدهام؛ اما با آرزوهای طول و درازی بزرگ شدهام. از تو میخواهم که دستانم را رها نکنی، حتی اگر زمینگیر شده باشم، آنگاه خود را رها میبینم در دشتی پر از گل، فقط تو کنارم باش.
-
#پارت هشتاد و سه آنهنگام که خورشید غروب کرد، قلب من هم از تنگی خاطرات گذشته با تو به انتهای شب رسید و باز به امید طلوعی دوباره چشم انتظار ماندم و دل به دریا زدم.
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و شش معراج با چهرهای بانمک به تلاش من برای سوار شدن به اتومبیلش نگاه میکرد تا روی صندلی جا گرفتم با لبخند گفت: - تو فکرمه ماشینم رو عوض کنم اصلا تو باهاش حال نمیکنی به منم نمیچسبه! دست دراز کردهاش را به نرمی فشرده و سلام دادم. - نه داییجون مهم اینه خودت دوسش داری؛ راستی باباجونم فهمید اومدی تا اینجا تعارف کرد بیای داخل ببینتت. سر جایش با همان پرستیژ استادیاش محکم نشست، ماشین را روشن کرد و فرمان چرخاند. - حالا یه روز دیگه امروز کار زیاد داریم! به نیمرخ سخت شدهاش خیره شده به آهستگی لب زدم. - نمیدونم چرا حس میکنم دیگه از افراد خونوادهام خوشت نمیاد؟! به تندی صورت چرخاند چشم غره رفت و مجدد حواسش را به رانندگی داد. یعنی اگر به سمتم چشم نمیغراند روزش شب نمیشد. - داستان نباف! قصد داشتم خودم بیام عیادتشون ولی بذار حالشون روبه راهتر بشه، در ضمن. دوباره صورت چرخاند و همزمان موی پریشان ریخته شده روی پیشانیاش را با دست به سمت بالا هدایت کرد. - اون خونواده فقط به خاطر وجود توئه که واسم اهمیت دارن! ادامه ندادم. به سمت جلوی ماشین نگاهم را چرخاندم و به او به خاطر داشتن این حس و حال حق دادم. با وجود کمک بسیاری که در این سالها در حق خانوادهی مادریام انجام داده بودند؛ اما قطعا تاثیر منفی که در زندگیمان داشتند غیر قابل اغماض بود. - گفتی وکیلی که واسم گرفتی از آشناهاته؟! تغییر بحث بینمان کاملا موفقآمیز بود که چهرهی عبوس و گرفتهاش را باز کرد. - آرمان فلاحی وکیل درجه یکی هست و برادر استاد فلاحی از مدرسین دانشگاهه. خیالم از کار اون راحته ولی خب ما هم باید دست پر بریم پیشش. - اشکان به من گفت سفتهای که باباش به خاطر آزادی مشروط مامان پوریا ازش گرفته بود رو بهش برگردونده، ولی مطمئن نیستم اون نگهش داشته باشه! ابروهای معراج از تفکر و یا شاید عصبانیتی که در لحظه به جانش نشست درهم شد و رو به من به تندی پرسید. - چرا ندادش به تو اگه که راست میگفته به خاطرت از نحوهی فوت باباشم چشم پوشی کرده؟! - اون دوتا از بچگی با هم آشنا و دوست بودن باباهاشون هم یه نیمچه رفاقتی در کنار شراکت کاری داشتن، خب معلومه در نهایت دلش نمیخواست به قول خودش مامان پوریا که نون و نمکش رو خورده بود دچار زحمت و رنج دوباره شه. با حرص پوزخند زد و به سرعت ماشین اضافه کرد. خشمش از پوریا به نهایت ممکن رسیده بود، مخصوصا که فهمید به راحتی قصد جدایی از من را ندارد. با دست به داشبورد فشار آوردم تا تکانهای ماشین به خاطر سرعت گرفتن مرا به اطراف پرتاب نکند. - حالا شده دایهی مهربانتر از مادر جالبه! در هر صورت باید امیدوار باشیم اون سفتهها هنوزم وجود داشته باشه؛ چون آقای فلاحی تاکید داشت اگه بتونیم اونا رو بدست بیاریم میتونیم بر علیه پوریا توی دادگاه ازش استفاده کنیم و مجبور بشه که اعتراف کنه به قصد فریب تو باهات ازدواج کرده. با دیدن حالت من در فشار به داشبورد از سرعتش کمی کاسته و اندکی تن صدایش را آرامتر کرد. - الان از کجا مطمئنی که پوریا توی خونه نباشه؟! راحتتر روی صندلی جابهجا شده شالم را روی سر مرتب کردم. امان از این موهای لخت ما که همواره در حال فرار از حالت منظم و مرتب شدهشان بودند! - چند روز پیش توی پیاماش خوندم که به کار قبلیش برگشته و از صبح تا غروب میره سرکار. لامصب باز ابروهایش در هم گره خورد. - باهاش صحبت میکنی؟! کلافه چشم بستم و آهی کشیدم. به معراج نمیآمد که اینگونه مرا سین جیم کند و جزو ویژگیهای تازه ظهور یافتهاش شده بود. - نه اصلا! پیاماش رو هم قبل خوندن پاک میکنم ولی خب چند تاش هم ناخواسته به چشمم خورده مثل همین! یا مثل این پیامش که با تاکید میگفت قصد طلاق دادنم را به هیچ عنوان ندارد، اینکه اجازه دهم ماجرا را برایم توضیح دهد و عجولانه قضاوتش نکنم یا اینکه اصرار داشت سه دانگ دیگر خانه را نیز به نامم کند تا مطمئن شوم قصدش از ازدواج با من پول و ثروتم نبوده، البته من بدون دادن پاسخی تمامشان را پاک کردم و اهمیتی به حرفهایش ندادم؛ در ضمن تصمیم این را هم نداشتم که برای معراج بازگویشان کنم. - حتما بعد تموم شدن این ماجراها بلاکش کن تا نتونه مزاحمتی واست درست کنه! سرم را به آرامی تکان دادم؛ ولی سوزشی که بابت فشردن ناخنهایم به کف دست اعمال میکردم دلیل بر عدم آرامش وجودیام بود. - قصدم همینه ولی گفتم شاید فعلا لازم بشه باهاش تماس داشته باشم، گذاشتمش واسه مرحلهی آخر! صدای ضعیفم بیشتر رنگ غم داشت تا بیتفاوتی و معراج نیز به خوبی احساسش کرد که سرش را با اندوه تکان داد و چشم از من گرفت. با چشمان حرف گوش نکن و پر شدهام به رد شدن سریع درختان کنار خیابان از شیشه بغل اتومبیل نگاه دوختم و به این فکر کردم که چگونه باید محیط آن خانه را برای دقایقی تحمل کنم؟! از همین لحظه کسی در حال چاقو کشیدن به دیوارهی قلبم و خاطرات مشترک گذشته در حال رژه رفتن در سر و مغزم بود. گمان میکردم با گشودن درب آپارتمان حس انزجار به سمتم هجوم بیاورد؛ ولی عجیب تنها حس دلتنگی به قلبم فشار آورد. خانهی بختم درست شبیه همان روز آخری که با شتاب آنجا را ترک گفته و دیگر باز نگشته بودم، مرتب و تمیز سر جایش بود و هوای درونش بوی هجران و فقدان میداد. معراج بالا نیامد نمیدانم از اینکه ناظر خانهی مشترکم با پوریا باشد برایش سنگین میآمد و یا به گفتهی خودش مراقب بود که او سرزده نرسد. من هم از پیشنهادش استقبال کردم؛ چون از شرایط خانه آگاهی نداشتم و دلم نمیخواست که مورد ناخوشایندی را در خانهیمان شاهد باشد در هر حال هنوز زن و شوهر بودیم و چارچوب خلوت بینمان تنها باید برای ما دونفر ملموس باشد. بدون اینکه دست خودم باشد اشکهایم سرازیر شد. از آرزوهایی که در این خانهی دونفره خواسته و تنها به بن بست و هیچ رسیده بودیم، از خوشبختی دروغینی که به یک سال نرسیده بر سرمان آوار شده بود. تعلل را جایز ندانستم و به سمت اتاق خواب خیز برداشتم. تمام تلاشم این بود که چشمم روی تخت فوکوس نکند و خاطرات شکل گرفتهی روی آن در مغزم بازبینی نشود. کنار کشوی پاتختی که وسایل شخصی پوریا از شناسنامه مدرک تحصیلی و برگههای دیگر درونش قرار داشت، نشستم و شروع به جستجوی درونش پرداختم. چیزی دستگیرم نشد. تنفسم بالا رفته، بیدلیل قلبم به تپش افتاده بود. چشمم دور اتاق چرخی خورد و روی دراور توقف کرد. سریع بلند شده به سمتش پریدم و کشوهای آن را باز کردم. لابهلای لباسها را نیز جستجو کردم و در آخر در کشوی آخری که آلبومهای عکسمان قرار داشت، چشمم به برگهی مذکور برخورد کرد. آن را برداشته و ایستادم. با باز کردن برگه مفاد نوشته شده به رویش را با حرکت مردمک از نظر گذراندم. خودش بود همان برگه سالم و بدون خط خوردگی! با شنیدن صدایی مبهم، هول شده چشم از برگه گرفتم و به آینهی روی دراور که درست جلوی صورتم قرار داشت نگاه انداختم. پوریا کنار درب باز اتاق دست به سینه به چارچوب در تکیه زده با حسرت و دلتنگی مرا مینگریست. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و پنج روی باباجون را با پتوی نازکش پوشاندم و به چهرهی نورانی سفیدش چشم دوختم. چه با آرامش خوابیده بود به حالش غبطه میخوردم، خود که میگفت با دیدن من جان تازه گرفته و دردهایش به انتها رسیده است. حال که خداوند دوباره او را به ما بخشید بیش از پیش قدر وجودیاش را میدانستم و تنها همین سایهی حضورش برایم کافی بود. لای در اتاق کمی باز شده، سر روزبه زودتر از بدنش وارد شد و با دیدن نگاه متعجب من به آرامی لب زد. - مامان بهی چای ریخته گفت اگه آقا بزرگ خوابیده بیا تا بخوریم. سرم را به تایید تکان داده و به قصد خروج از کنار تخت بابا جون برخاستم. در دل باز هم به خاطر نفسی که پیرمرد مهربان زندگیام میکشید، خدا را شاکر شدم. چشمی در آشپزخانه چرخاندم و به سمت میز و صندلی وسط آن قدم برداشتم. - مامانجون چیشد پس؟! عمه بهی با لبخند متین همیشگیاش صندلی نزدیک به خودش را برایم کشید و گفت: - خوابش میومد رفت توی اتاق مهمون استراحت کنه. تا نشستم به چهرهی مرموز روزبه که با طمئنینه چایش را هورت میکشید نظر انداختم. - پس روزبه کجا بخوابه امشب؟! قبل از آنکه دندانهایش را کامل برایم به رخ بنشاند عمه با خنده جوابم را داد. - تو میای اتاق من و پیش خودم میخوابی نمکی خانوم! حس رضایت نشسته در صورت روزبه که با خوشخیالی تکیه به صندلی داد و باعث حرصی شدنم شد. - اینکه پیش عمهی پرنسسم بخوابم که باعث خوشبختیمه، ولی این بیخانمانی من موجب دردسر توی فامیل شده، ها! خب کاملا باعث کوفت شدن نشان پیروزی روزبه و حال خوش عمه جان شدم که با درهم شدن صورت هر دو نفرشان شد. - چقدر چرت و پرت میگی ملودی؟! حال آدم رو بد میکنی! همزمان با روزبه انتقادی که عمه بهی به زبان جاری کرد، با بیحسی پاسخش را دادم. - دروغ میگم مگه؟! یه شب مامان و بابای خودم رو یه شب دایی بینوا و بدشانسم رو یه شبم شماها رو! روزبه با حرص پوف بلند بالایی کشید و تیشرت گشاد سفید رنگش را به حالت خنک کردن تنش با دست تکان داد. از او بعید بود که گر بگیرد وقتی بیشتر اوقات دمای بدنش پایین بود، این اوج دما از شدت خشمی بود که جریان من به بدنش وارد کرده بود. - این چه حرفیه ملودی؟! همهی اینجاها که گفتی خونهی خودت هست! قبل از اقدام من برای جواب دادن به عمه روزبه غرولند کرد. - نصف بیشتر اون خونهی کوفتی هم واسه توئه که فعلا بخشیدی به اون یارو! موضوع اصلا خانه و بخشیدن سهمم نبود؛ چون من دیگر حاضر نبودم ثانیهای را در آن مکان وقت بگذرانم که اگر میخواستم باز هم بهترینش برایم مهیا بود، منظور من آن امنیت و آرامشی بود که انسان تنها در خانهی خود احساس میکند و من به شدت از این مورد دور افتاده بودم. - اولا که دختر تا زمانیکه شوهر نکرده خونه بابا و مامانش خونشه بعد میشه یه مهمون که باید روز بیاد و شب بره ولی. روبه روزبه با اطمینان ادامه دادم در صورتی که دلم خون بود. - نصف اون خونه که هیچ حاضرم خیلی بیشترش رو بهش ببخشم تا اون دست از سر من برداره و ببینم میتونم بعدش به درمون زخمام برسم یا نه! عمه بهی شانهام را نوازش داد و فنجان چای را به سمتم روی میز کشانید. - درست میشه عزیزم! خودت هم خوب میدونی توی این مملکت بدون مدرک نمیشه به راحتی جدا شد هزار جور اما و اگر میارن توی کارت تا منصرفت کنن. - باید از اول حرف معراج رو در مورد وکیل و سندسازی قبول میکردی، خیلی ساده بودی که فکر میکردی این پسره از روی خجالت کاری که باهات کرده با درخواست طلاقت به این راحتی موافقت کنه! حرف روزبه کاملا درست بود و من خوشبینانه فکر میکردم پوریا وقتی دادخواست طلاق را از جانبم دریافت کند و با آن موافقت کرده و توافقی از هم جدا میشدیم. ذرهای از کیک دستپخت عمه را در دهان گذاشته، طعم شکلاتش را مزه کردم تا شاید کمی از تلخی دهانم کاسته شود. - اتفاقا برای پس فردا بعدازظهر وقت وکیل گرفتیم. اگه میشد اینکار توافقی انجام میگرفت، هم سریعتر و هم بدون دردسر بود که نشد! چایم را سر کشیدم تا بغضم نیز با آن به پایین سرازیر شود. - بهترین کاره! باید بابت نقشهای هم که داشته یه مدرک جور کنی، بلکه مجبور شه توی دادگاه مقر بیاد. معراج همین مورد را نیز برایم گوشزد کرد و قرار بود برای این مورد فردا به سراغم بیاید تا با هم همفکری داشته باشیم. به روزبه نگاه کردم که این حرف را با افکاری درهم به لب آورد؛ وقتی اینگونه مغموم سر به پایین افکنده و حرصش را با انگشت به دور گردی فنجانش میآورد. طاقت اینهمه رنجش را به خاطر مشکلات خودم نیاوردم و باز خیلی بیمزه موضوع بحث را با چرخش ناگهانی به سمت عمه بهی عوض کردم. - بهی خانوم شما پس کی عروس میاری به این خونه پس؟! عمه ابتدا با جاخوردگی نگاهم کرد؛ ولی بعد با دیدن نیشخند شیطانیام لبخندش وسعت گرفت. - روزبه بله رو بگه از اول باغ تا تهش واسش صف میکشن نو عروسا! تا به سمت روزبه صورت چرخاندم که بله را بگیرم، به چهرهی بیتفاوتش که به صندلی لم داده دست به سینه با مضحکه مرا مینگریست برخورد کردم. - حیفه دخترای مردم نیست اسیر این بیاحساس پسر بشن! اهمیتی به متلک من نینداخته همان موضع را در پیش گرفت که باعث خندهی صدادار عمه بهی شد. - پاشو پسرم مگه فردا صبح با دوستات تور راه ننداختی؟ برو خوب استراحت کن تا توی طول روز خسته نباشی! روزبه از جا بلند شد و رو به من انگشت دستش را کنار شقیقه به معنای خداحافظی تکان داد و گفت: - عوضش فردا شب اتاقم خالیه میتونی مصادرهش کنی سیاه بانو! به سمتش دهان کجی کردم که با لبخند فاصله گرفت و از آشپزخانه خارج شد. مجدد به سمت عمه بهی چرخ خوردم. - عمه یعنی هیچجوری نمیتونه ازدواج کنه؟! غصه چشمان زیبای سبز رنگش را پر کرد و با غم صدای محزونش را به گوشم رسانید. - خود داروهاش عوارض ناخواسته داره عمه! یعنی نه تنها خود بیماریش باعث ناتوانی جنسیش شده بلکه داروهایی که میخوره هم به این مشکلش دامن زده. کدوم دختر میتونه با این مشکل روزبه کنار بیاد؟ کنار هم بیاد خودش تمایلی به ازدواج نداره و من هم نمیتونم و نمیخوام که مجبور به این کارش کنم؛ چون قطعا بهش کمکی نمیکنه! با درد مضاعفی که از این خاطر بر قلبم سنگینی میکرد دست عمه را بهدست گرفته فشردم. - عمه همه چی قابل درمانه! باید ازش بخوایم واسه این موضوع چند تا دکتر ببینتش نهایتش میبریمش خارج از کشور! - دخترم روزبه نوع بد این بیماری رو گرفته و گرنه بیماران صرعی زیادی داریم که با دارو کنترل شدن و حتی خونواده تشکیل دادن. هر جای دنیا بریم فعلا واسه روزبه درمان قطعی ندارن؛ حتی عمل جراحی هم واسه نوع بیماری اون جوابگو نیست. باید صبر کنیم شاید در آینده بتونن درمان بهتری واسه روزبه اختراع کنن. با غم به صورت عمه بهی لبخندی دردناک پاشیدم. - چقدر این پسر باشعوره که نمیخواد دل هیچ دختری رو به خودش وابسته و بعد بشکنه! روزبه خیلی دل گندهست عمه و من از اینکه دارمش خیلی خوشبختم. عمه با شور مرا در آغوشش کشید. - تو رو مثل خواهر نداشتهش دوست داره و چقدر به خاطر حالت غصه میخوره. خوشبخت و خوشحال باش عمهجون تا روزبه هم با دیدن حال تو خوش بشه. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و چهار صدای پاشنههای سه سانتی کفشم در مسیر راهرو در گوش و سرم بدجور میپیچید صدای تق- تق با ضربان بالای قلبم درهم آمیخته کلافهترم میکرد. سرم اندازهی چند گونی مصالح ساختمانی سنگینی داشت؛ ولی باید ادامه میدادم و در این زمان و مکان سرنگون نمیشدم. جمعیت حضار در نظرم مانند تصاویر مبهم و درهم آمیخته از کنارم عبور کرده و قدرت تشخیص هیچ چهرهای را نداشتم. عرقی که هر چند ثانیه از خط پشتی کمرم به پایین سرازیر میشد تلنگر کوچکی به مغز به کما رفتهام میزد که هنوز زندهای و باید این سیستم حیاتی را اداره کنی. دست راستم که از پشت کشیده شد به طور غیر ارادی، دست چپم دور ورقهی درخواست طلاق سفتتر شد. مغز معیوبم آن لحظه گمان برد که پوریا قصد دزدیدنش را دارد. - کجا سرت رو انداختی پایین بدو- بدو میری؟! من هنوز حرفم باهات تموم نشده. صدایش در سرم مثل نوارهای قدیمی که در داخل ضبط صوت گیر کرده و از جا در میآمد با کش و قوس اکو میشد. مامانجون هنوز هم ضبط صوت قدیمی را دارد با همان نوار کاستهای کوچک بامزهاش. بیدلیل و بیجا از به یاد آوردن آن لبخند بینمکی روی لبهایم کشیده شد که باعث تعجب و در نهایت عصبی شدن بیشترش شد. - من تو رو طلاق بده نیستم، این رو خوب تو گوشات فرو کن! همزمان رقص انگشت اشارهاش جلوی چشمانم با صدای ممتد ولی مقتدرش همراه شد. چشمانم تصویر واضحی از صورتش را نشانم نمیداد، شاید هم در حال حاضر دوست نداشتم چهرهی پوکر فیس پر مدعا ولی جذاب لعنتیاش را ببینم. چشمانم را به زیر افکنده آب نداشتهی گلویم را قورت دادم، هزاران تیغ فرو رونده گلویم را خراشید خودم هم صدای گرفته و بیروحم را نشناختم. - منم طلاقم رو میگیرم مطمئن باش دیگه من و تو زیر یه سقف دیده نمیشیم. مجدد مچ دست آزادم را با خشونت گرفت رخ به رخم شده نگاههای سوزانش را در چشمانم خالی کرد. کم جگرم را نسوزانده بود که حال به جان چشم دلم افتاده بود. نفس پرحرصش را به روی صورتم خالی کرد. - بس کن لجبازی کافیه! انتقام عالم و آدم رو فقط از من نگیر. من بسوزم تو رو هم میسوزونم خوب من رو میشناسی! صورت گر گرفتهام را عقب کشیده در حال تقلا برای آزادی مچم با بغض گفتم: - کم هم من رو نسوزوندی با کارات ولم کن! زندگی با توئه نامرد از جهنمم برام بدتره. قدرت فشار دستش کم و کمتر شد و حس غرور و خشم از صورتش رفته و ناامیدی جایگزین شد. با رها شدن دستم رویم را برگرداندم و با قدمهایی محکمتر و با سرعت از راهروی دادگاه خارج شدم. در محوطهی بیرون از ساختمان ایستاده نفس عمیق کشیدم، نباید جلوی چشمان معراج خود را ضعیف و نزار نشان میدادم. بر سر بغض آوار شده بر گلویم کوبیده و پسش زدم و گونهام را دستی کشیدم تا آثاری از اشک بر رویش باقی نماند. چشمانم دوباره به زیر افکنده شد و به روی کفشهایم فوکوس کرد، یادم باشد دفعهی دیگر کفشهای اسپرت بدون پاشنهام را بپوشم مهمترین دستاورد من از جلسهی امروز دادگاه خانواده و با بستن در ماشین شاسی بلندش نفس حرصیام نیز خالی شد. - بدم میاد از شاسی بلند یاد کوهنوردی میوفتم. با برگشتن به سمت چهرهاش چشمان بینهایت مشکی خاصش به نگاهم قفل شد یک زمانی تمام دنیا و رویایم این چشمان مصمم فوقالعاده بود هنوز هم هست ولی به نوعی دیگر. - دادگاه چیشد غر- غرو خانم؟! مثلا تلاش میکرد با طنز کلامش جو سنگین بینمان را سامان بخشد. زهی خیال باطل دیگر هیچ چیز قابل ترمیم و بازسازی نبود! لبهایم از غم به سمت چانهام کشش پیدا کرد. - خانم ادلهی شما برای طلاق در نزد دادگاه مکفی نیست. مسائلی که شما اعلام کردید نمیتونه برای دادگاه مجوز صدور طلاق رو ایجاد کنه. تمامی حرصم به روی برگهی فشرده در دستم خالی میشد. اگر زبان داشت صد در صد مرا به باد فحش و ناسزا میگرفت. - اینکه دیگه بهش اعتماد ندارم از چشمم افتاده و از همه بدتر دوسش ندارم واستون کافی نیست؟ معلومه همیشه حق به نفع مردهاست. تا یه زن رو با کتک کبود و سیاه نکنه یا چه بدونم معتاد واوباش نباشه از نظر شما نباید ازش طلاق گرفت. نیمخیز شدن پوریا از روی خشم یا شاید هم ناراحتی و از روی صندلی به سمتم را از گوشهی چشمانم دیدم؛ ولی محکمتر ادامه دادم. - ولی شیشهی اعتماد بین من و ایشون شکسته شده و من اونقدری تو تصمیم و نظرم مطمئنم که بدون وکیل اومدم جلو و ازتون میخوام راضی به جداییش کنید و در عوض از همهی حق و حقوقم میگذرم. ایشون رو به خیر و ما رو به سلامت. - چرا همون موقع خر شدنم ازش حق طلاق نگرفتم؟! واقعا راست میگن عاشق کوره! متفکر دست به چانه برده و آن را فشار داد. به سمت در ماشین تکیه داده و سرم را به سمتش کمی خم کردم. این بار دستم به دستگیرهی بیچاره فشار آورد. - استاد به نظرت بهش برگردم، سم بریزم توی غذاش؟! اینجور راحتتر از دستش خلاص میشم. سرش به شدت به سمتم چرخید و نگاه متعجبش چشمانم را کاوید. ناگهان پق خندهاش فضای ماشین را پر کرد. لبان کش آمدهام را باز کردم. - از شخصیت و پرستیژ استاد فرهیختهای چون شما به دوره که به روی شاگرد بیجنبهتون اینطوری خنده میکنید. سریع خندهاش را جمع کرد و همراه با چشم غرههای معروفش صاف نشست. یک دستش به روی فرمان و دست دیگرش روی سوییچ ماشین قرار گرفت. - بچه پررو! بریم یه کم دور- دور کنیم بلکه طعم تلخ این شکست رو بشوره ببره. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و سه دنیا پر از شگفتیها و اتفاقات غیر قابل باور است، اینکه من با آدم عبوسی که یک روز در حیاط خانه ویلایی به عنوان پسر عمو دیده و اکنون به عنوان برادر ناتنی سر یک میز در کافه به آرامی نشسته و هر دو به فنجانهایمان خیره ماندیم جزو همین بازیهای عجیب روزگار است که هرگز در مخیلهی من یکی که نمیگنجید. نگاه خصمانهی آن روزش به قدری در من حس بد تزریق کرد که چهرهی آرام امروزش مصنوعی به نظرم میآمد؛ البته بیشتر یک حس خلسه و بیتفاوت داشت و با وجود سیاه پوش بودن برای پدرش حداقل از نظر ظاهری که خیلی عزادار نشان نمیداد. با وجود گرمی هوا من قهوه سفارش دادم، آن هم اسپرسو که همین لحظه که دستم دور گردی سر فنجان میچرخد از انتخابم پشیمان شدهام؛ چون تنها با وجود شخص معراج بود که تلخی قهوه برایم طعم شیرین گرفته و میچسبید. من تنها قهوههای عمرم را در کنار معراج خورده و چشیده بودم و الان که ذرهای مزه کردم و طعم تلخش کام تلخ مرا تلختر کرد و چه تلخی بیپایانیست. بستنی هم به هیچ وجه دلم نمیخواست به این علت که در تمام گردشها و خلوتهای دو نفرهام با پوریا تنها بستنی خوردم، چون تنها انتخاب اول و آخر او بود و همیشه میگفت حتی خنکی این بستنیها نیز ذرهای حرارت گر گرفته در وجودش را کم نمیکند. دیگر تا آخر عمرم بستنی نخواهم خورد! شب گذشته بارها با گوشیام تماس گرفت که من هم چون جنون زدهها به جای خاموش کردن کامل آن رد تماس میزدم. به خاطر حفظ حرمتی که در رابطهی کوتاه مدتمان قائل بودم، دلم نمیخواست با شنیدن صدایش کنترل از دست داده و به او بیاحترامی کنم، در صورتیکه خود را بیشتر از او مقصر میدانستم که با وجود دانستن پیشینهی عشق ناکامش چطور به خود قبولاندم که چنین فردی میتواند عاشق من هم شده باشد؟! من خود را پشت دیوار فریب فریفته بودم! در ساعات انتهایی شب موزیکی برایم در تلگرام فرستاد که متاسفانه به حس کنجکاو وجودم بها داده و آن را دانلود کردم. تا صبح شاید بارها که تعدادش از دستم خارج شد و به متنش گوش فرا دادم و بیشتر خود را در این عذاب کشدار شکنجه دادم. - یهو دود شد اون رفت و زندگیم نابود شد بین دوست و آشنا غرورم خورد شد همه گفتن خوب شد، دعاهای دشمن اثر کرد، دور شد قلبم بود، نتونستم باور کنم که از پهلوم رفت و غمش بدجوری تو قلبم موند، فقط اون میتونست کنه، این زخمو درمون الان چند شبه که منو ول کرده، دیدنش با یکی، دست تو دست میگرده چقد نامرده، براش عادیه خونسرده برسونید موزیک و بهش بلکه برگرده. قلبم بود نتونستم باور کنم که از پهلوم رفت و غمش بدجوری تو قلبم موند فقط اون میتونست کنه این زخمو درمون. - تموم بچگی و جوونی من به حالت کینه و عقده از خانوادهی پدری گذشت، چون یا مامانم دائم در حال نفرین عقبهی بابام بود یا خودش در حال فحش دادن به ایل و تبارش بابت خوردن حق و حقوقش! صدای دورگه و لهجهدار اشکان چشمان مرا از فنجان و حواسم را از موزیکی که هنوز هم در سرم اکو میشد جدا کرد. قدی متوسط داشت ولی اندامش فربه و هیکلی بود که کل صندلی را در برگرفته و چشمان روشنش چون بقیه افراد این خانواده در سفیدی صورتش مات جلوه میکرد. ته ریش کوتاهی داشت که رنگ بور آن مرا به یاد ریشهای حسن میانداخت که چند بار انگشتشماری که او را با ریش دیدم، لقب ریشهای زنگ زده را به نافش بسته و حسابی خندیده بودیم. موهای سرش هم به همان رنگ ریشهایش بود که کاملا کوتاه و دور موهایش را نیز خالی کرده بود. صدای قیژ صندلی میز کناریمان لحظهای مردمک چشمانم را از تحلیل صورت اشکان دور کرده و به سمت چپ متمایل کرد. پسر جوانی با حرکت صندلی خودش را روی میز کش داده، دستان دخترکی که انگار به مجلس عروسی آمده و آرایش کامل به صورت داشت را در برگرفته بود. با نگاهش دخترک را کاملا در انحصار خود داشت و مانند روباه داستانهای کلیله و دمنه در حال لیست کردن خصوصیات جالب و نمونهی دخترک بود که نیش تایید او را هم باز نمود. با وجود تن صدای کوتاه و مکارش گوشهای تیز من حرفهایش را میشنید و به خیالات وهمآور دخترک که در سرش در حال رویاپردازی بود، پوزخند میزد. پوریا حتی اینگونه مرا با کلامهای خوش آب و رنگ و واهی نفریفته بود و من چه راحت با بیعقلی و خیرهسری خام او شده بودم. - خواستم بدونی اگه توی کارای بابام باهاش همدستی کردم، به خاطر این حرفایی بود که توی این سالا مدام در گوشم وز- وز کرده بودند و گرنه من نه با تو و نه هیچ کدوم از اون خونواده پدرکشتگی نداشتم تا به الان! به چشمان سبزش که در حال حاضر مثل تیلههای زمان بچگی پدرم میدرخشید چشم دوختم و با صدایی زخمی او را مخاطب قرار دادم. - خودت هم خوب میدونی جریان اون روز کاملا اتفاقی و ناخواسته بود که از باباجون شکایتی نکردی نه؟! بدون تعلل و به سرعت پاسخم را داد. - نه! من فقط به خاطر تو روی اون اتفاق خاک پاشیدم؛ چون شاهد بودم که تو بیگناهترین فرد این ماجرا بودی که بیشتر از همه هم شکنجه شدی. با چشمانی پر شده از غم به صندلی کمر فشردم و دستم از روی میز به روی زانوانم چون برگ خشک شده از روی درخت پایین افتاد. - بابام از اینکه نصف بیشتر سهام کارخونه به اسم تو تک دختر بهروز شده بود، اون قدری شاکی بود که بعد از رد کردن پیشنهاد ازدواج با من توسط آقابزرگ دیگه سرنوشت و آیندهات براش ذرهای اهمیت نداشت. با وارد کردن پوریا به این ماجرا که خود اون هم سر قضیهی مادرش زیادی پاش گیر بود، فقط میخواست به هر نحوی شده اون سهام رو بدست بیاره و بازم بابا و برادرش رو بچزونه. بیشتر از هر چیزی اون ازشون عقده داشت و از همه چی بدتره وقتی از خونواده کنار گذاشته بشی! دست خودم نبود که شاکی شده به سمت میز خود را کشاندم و هر دو دست مشت کردهام را روی میز کوباندم؛ البته بیشتر به خاطر قضاوت نابهجای آنها در مورد رفتار خانواده تا بلایی که دو دستی بر سر من آورده بودند - بهتر بود تحقیق میکردی که چرا اینکار رو کردن و اون اصلا به خاطر دزدی وسیعی که بابات توی حجرهی پدریش کرده بود و کل فرشاش رو بالا کشید نبود؛ بلکه به خاطر بلایی بود که به سر یه کلفت بدبخت دور افتاده از شوهرش آورده و نتیجهش شده منی که از کل وجودم بدین خاطر حس حقارت و نفرت دارم! با چشمانش انگار قصد هم دردی داشت؛ ولی من حس خوبی نمیگرفتم و نمیتوانستم این انرژی جذب شده را به حالت مثبت بپذیرم. - منم با فهمیدن این موضوع دست از ادامهی این جنگ چند ساله برداشتم و حوادثی که این مدت بابام دچارش شده، از فلج شدن تا اون نوع مرگش رو نتیجهی این اعمالش دونستم و حتی رفتم رضایت خودم رو بابت جریان پیش آمده با مادر پوریا هم اعلام کردم. نباید ولی ناخواسته سوال شکل گرفته در سرم را از او پرسیدم. - در مورد اون حادثه چی میدونی؟! کمرش را به صندلی تکیه داده و با انگشت دستش روی میز به حالت آهنگین ضربه زد. انگار برایش جالب شد که من در این موقعیت به فکر جریان مادر پوریا هم هستم. خیلی دوست داشتم با مشت به آن لبهایی که به پوزخند به سمت صورتم نشانه گرفته بود ضربهای مهمان کنم. - بابام از سالیان قبل با پدر پوریا رفاقت داشت اون زمان هم با هم یه معاملات مشترکی داشتند که بعد از بازگشت بابام به ایران همسرش متقاضی طلبی میشه که شوهرش گفته بوده دست بابای من مونده و بابام هم روی حساب رفاقت با همسر فوت شدهش توی یکی از پروژههای ساخت و سازش با این خانم قرار ملاقات میذاره که انگار اونجا بحثشون میگیره و مادر پوریا بابای من رو از پلهها به پایین پرتاب میکنه. قضیه کاملا مشکوک بود، چون آن خانم باوقار و ضعیف جثهای که من دیدم بعید بود بتواند عموی مرا به همین راحتی به پایین هل دهد؛ ولی کنکاش بیشتر از این را به خود اجازه ندادم و با دلخوری و حرص لب زدم. - عموی خوش غیرت بنده هم از این فرصت بر علیه تنها برادرزادهش استفاده میکنه نه؟! کمی حالت تاسف بر صورتش نشست و با پایین انداختن سرش به آرامی جوابم را داد. - پوریا حسابی پاش گیر بود و بهترین طعمه که بتونه نقشهی بابام رو واسه خاطر باز پسگیری حقی که سهم خودش میدونست علنی کنه؛ ولی. سکوت کرد و با نزدیک کردن بدن و صورتش به سمتم با اطمینان ادامه داد. - وسطاش جا زد خودم به عینه دیدم که قصد نداره تو ادامهی این نقشه باهامون مشارکت داشته باشه. اولاش که همش امروز و فردا میکرد و سری آخر که حضوری دیدمش، گفت بهت علاقمند شده و هیچجوره اون سهام رو از چنگ شماها در نمیاره. بابام بهش گفته بود که رضایتش از مادرم کاملا به شرط بوده و اگه نتونه کارش رو عملی کنه مجدد شکایت رو از سر میگیره؛ چون دیهی نقص عضو بابام هم چیزی نبود که از عهدهی اونا بربیاد در ضمن متاسفانه بهخاطر کینهای که از شما داشت و به پوریا تاکید کرده بود باید بعد از اجرای نقشه، تو رو هم طلاق بده تا همه جوره خونواده رو تحقیر کنه ولی پوریا روز آخر دیدارمون به من گفت که هیچ کدوم از حرفای بابام رو عملی نمیکنه، حتی اگه دوباره مادرش رو به زندان بیندازه. سرم به درد افتاد از این همه نفاق و نقشه و اینکه چگونه چون گوشت قربانی دست به دست شده بودم. توجیهات آخرش هیچ تاثیری در نظر من نسبت به خیانت پوریا نداشت؛ چون حتی همین تغییر روند هم خود نقشهای در برداشت وقتی وارد خانوادهی ما شده بود قطعا آنقدر برایش فایده و راهحل داشته که میتوانسته در برابر فردی چون باربد به مخالفت بپردازد. - الان این حرفا رو به من میزنی که چی بشه؟! پوفی کشید و چشم بر هم زد. - من فردا بلیط برگشت پیش مادرم رو دارم. بعد اینکه از بابام جدا شد من و بابام برگشتیم ایران به خیال اینکه اینجا زندگی بهتری واسه خودمون مهیا کنیم که تهش این شد و من دلم نمیخواد دیگه ساعتی اینجا بمونم. من و تو نمیتونیم مثل دوتا خواهر و برادر هم دیگه رو ببینیم و حق هم داریم، فقط خواستم واقعیتی که خودم شاهدش بودم رو برات بگم تا خودت واسه باقیش تصمیم بگیری. شاید اگه تو این سالا این همه ازتون بد نشنیده بودم تو کارای بابام باهاش همکاری نمیکردم که الان پشیمون باشم ازشون. بقیه رو کاری ندارم ولی در برابر تو خودم رو مقصر میدونم. به صورت درهمش که شاید بار آخری باشد که تماشایش میکنم و با دقت خیره شدم. درست میگفت قطعا رابطهی خواهر و برادری بین من و او شکل نخواهد گرفت؛ ولی میتوانستم با شنیدن این حرفها کمی به او حق دهم که اینگونه از ما رنجیده و دلگیر باشد. با بلند شدن صدای پیامک گوشیام دستم به سمتش رفته آن را از روی میز برداشتم. با خواندن متن فرستاده شده پوزخند غمگینی بر لبم نشست و با حرص گوشی را خاموش کردم. حتی اگر زمانی این برادر تازه رسته را به خاطر همکاری با پدرش در بدبخت کردنم ببخشم، شخص اول و تاثیرگذار این قضیه را هرگز نخواهم بخشید حال اگر هر توجیهی که برای این نامردیاش داشته باشد. - بمون ولی بهخاطر غرور خستهام برو، برو ولی بهخاطر دل شکستهام بمون، به موندن تو عاشقم به رفتن تو مبتلا شکستهام ولی برو بریدهام ولی بیا، چه گیج حرف میزنم چه ساده درد میکشم اسیر قهر و آشتی، میون آب و آتشم چه عاشقانه زیستم، چه بیصدا گریستم چه ساده با تو هستم و چه ساده بی تو نیستم تو را نفس کشیدم و به گریه با تو ساختم چه دیر عاشقت شدم، چه دیرتر شناختم تو با منی و بیتوام، ببین چه گریهآوره سکوت کن سکوت کن، سکوت حرف آخره ببین چه سرد و بیصدا، ببین چه صاف و سادهام گلی که دوست داشتم به دست باد دادهام بمون که بی تو زندگی تقاص اشتباهمه عذاب دوست داشتن تلافی گناهمه. -
#پارت هشتاد و دو در این پیچیدگی جهان امروزم، در این پیچوتاب فشردهی دوران زندگیم، در این بلاکش خستهی روزگار شدی خاصترین و شیرینترین اتفاق دنیای مجهولم... با آمدنت به درون ظلمت و بیابان احساسم رویاندی تک نهال جوانهی امید را رنگین ساختی مزرعهی بیحاصل باورم را از عشق و دوست داشتن، اینکه در هیچ برههای از عمر نباید دست کشید از محبت و دیوانگی، چون اگر اقبالت بهراه باشد، بهوقوع میرسد آنچه که سالیان سال برایش دل- دل میزدی.
-
#پارت هشتاد و یک فقط تو را میخوانم... تو در همهی لحظات سخت دست پُر از رحمتت را بر سرمان کشیدی و اشکهایمان را از جان و دل زدودی تو بذر امید در دلهامان کاشتی و در باریکترین و تاریکترین لحظات ناامیدی، جوانهی امید را از دل خاک وجودیمان رویاندی! تو ای خداوندگار، ای بزرگ همیشگی، ای خالق بینظیر، تو میتوانی دستان ناتوان مرا هر وقت که یاری از تو طلبیدم، به نرمی بگیری و بلند کنی، تو قادرترین توانای جهانی که همیشه از تو یاری میجویم؛ چرا که یقین دارم هیچ خالقی مخلوقش را تنها نمیگذارد. میخواهم بر تاریکخانهی وجودم نور بتابانی و مرا آینهای بسازی برای بازتاب نور الهیات.
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و بیست و دو - الوو! - شیرین ببم! قطره اشک بزرگی از چشمم چکید، وقتی صدای زخمی و ضعیفش با تلاشی که ندیده حس میکردم به گوشهایم رسید. معراج به سمت داخل ساختمان قدم برمیداشت که چشمان بارانی من از پشت سر بدرقهاش میکرد تا او به داخل وارد شد، من نیز چرخی خورده چشمانم بالای دیوار حیاط به گربهی ملوسی که رویش در خود کز کرده بود نشست. - باباجونم! - آیریلیقدان باغریم چاتدی ببم جان! جیگرم از دوریت ترک برداشته ملودی! هقی زده چشم بستم و به دیوار تکیه دادم. صدای بازی دسته جمعی بچهها که در کوچه هیاهو میکردند با حس و حال من در تضاد بود. کاش همچنان کودک نادانی بودم که فارغ از جنجال واقعیت دست در دست بابا جون در حیاط خانه ویلایی به دنبال بچه گربههای باغ میکردم. - حالم خوب نبود باباجون! نمیخواستم بمونم و با دیدن من حال شما هم بدتر بشه. - تو نباشی حال من بدتر هست و از این بدتر نمیشم شیرین ببم! با دست اشکهای گونهام را پس زدم و چشمم به سبد قهوهای رنگی که روی دیوار مقابلم با میخ آویزان بود برخورد کرد. کار دست خود یوماه بود که با ساقههای نخل بافته و به من قول داده بود، انواع مختلفش از هر نوع سایز را برایم ببافد. دلش را نشکستم و گرنه سبد دیگر به کار من نمیآمد، البته شاید برای جمعآوری خرده شکستههای قلبم کاربرد داشته باشد. با سکوت من باباجون دوباره با زحمت بعد سرفهای سوزناک شروع به حرف زدن کرد. - ما همه پیش تو و مادرت شرمندهایم دختر ولی به همون خدای احد و واحد قسم تو مثل تخم چشمامون هستی که هر کی بهت جسارت کنه زندهش نمیذاریم. برگرد پیشمون تا دوباره همه چی رو درست کنیم. لبم را به دندان گرفتم، از اینکه مرا با جان و دل دوست میداشتند، شکی نداشتم ولی درست شدن زندگیام به این راحتی ممکن نبود. زمانی طولانی میخواست که من بتوانم حجم این بار سنگین افتاده روی دوشهایم را کم کنم. - میام باباجون ولی من دیگه ملودی سابقت نمیشم، دختر خندون تو لبش فقط به غصه باز میشه توی این روزا! آه تلخی که کشید گوشها و سپس درونم را سوزاند. دست خودم نبود که زبانم جلوتر از شعورم به کار میافتاد و نمیفهمید که نباید به بیمار افتاده روی تخت بیمارستان از ناامیدی سخن گفت: - واسه خندیدن تو من حاضرم جونم رو بدم ببم بخند تا بدم! غروب دلگیر حرفهای باباجون با تاریکی هوا قلبم را به یخزدگی میرساند که با نالهی بغضآلودم به جنگش رفتم. - اینطوری نگو باباجونم! تو بخوای بازم میخندم. صدایش رنگ آرامش گرفت و رنگ سیاهی غروب را برایم درخشان ساخت. - سن گولنده دونیا منه جنت اولور. (وقتی تو میخندی دنیا برام بهشت میشه.) سر سفرهی شام روبه معراج که درست مقابلم نشسته بود کرده با گذاشتن قاشق درون بشقاب غذایم گفتم: - دایی ببین واسه فردا میتونی بلیط تهران بگیری؟! همراه با بلند شدن سر او تکانهای هیجانی یوماه کنارم و نگاه نگران محمد به چهرهام را نیز احساس کردم؛ اما چشمان مصمم من روی او زوم کرده بود. سریع لقمهاش را جویده قورت داد و دستی دور دهانش کشید. - اگه تصمیمت اینه حتما فراهمش میکنم! - دختی چه زود! هنوز میموندی پیش یومات! گرمی دستش که دست گره شده روی پایم را نوازش میکرد و باعث افتادن سرم به سمت پایین شد. - هنوز جایی نبردمت واسه تفریح اختی! پل سیاه پل معلق بازار عبدالحمید کلیسای مسروب از همه مهمتر کنار شط کارون! به محمد نگاه کردم که با هیجان و امیدواری به ماندنم چگونه جاهای گردشی شهرمان را برایم دوبارهخوانی میکرد، لبخندم به صورت سیه چردهاش نمکیتر گشوده شد. - دفعه بعدی که اومدم همهش رو با هم میریم کوکام! از کوکامی که با لهجهی یوماه به او گفتم صورت غمگینش به شادی از هم باز شد و با تکان آرام سرش به تایید حرفهایم چشمک زد. روبه معراج کرده و ادامه دادم. - باید یه تصمیم درست واسه زندگی درب و داغونم بگیرم استاد! جدیت کلامم با استاد آخری که به زبان راندم باعث اطمینان بخشی به او شد و کامل منظورم را فهمید. - میدونی که تا آخرش کنارتم پس با قدرت قدمهات رو بردار! - من هنوز از دیدنت سیر نشده بودم دختی! به سمت یوماه بدن چرخانده با دو دست دستان حنا زدهاش را محکم فشردم. قطرههای اشک دلتنگی چشمان سیاهش را پر کرده و لرزش لبانش با آن نقش حنا زده روی چانه مرا هم از همان لحظه به درد فراق دچار کرد. - زودی میام دیدنت یوماه و اینبار قول میدم با حال خوبم میام! هق گریه را که زد به آغوش کشیدمش و هر دو در محبت مادر و دخترانهیمان غرق آرامش شدیم. صدای قیژ در اتاق زیر شیروانی باعث چرخش سر دردناکم به سمتش شد. چشمانم در حدقه از این همه سوز به فغان درآمده و شانههایم تیر میکشید ولی هنوز برای سقوط فرصت نداشتم. هنوز هم باید مقاومت میکردم و با سپری کردن این خان آخر به شخصیت له شدهام غرور از دست رفته را باز میگرداندم. - تو دست از سر مکان ما برنمیداری دختر نه؟! حتی در این نیمهی شب هوا هنوز هم گرم بود و قصد نداشت اندکی خنکی به دل داغ زدهی ما هدیه دهد. عرق سر خوردهی کنار شقیقهام این موضوع را فریاد میزد و دستان خیسم که با فشار دور زانوانم به اسارت گرفته شده بودند، به دنبال ذرهای نسیم خنک له- له میزدند. - کل این باغ ارزونی خودت فقط یه گوله جا رو ببخش به من! به آرامی خود را به سمتم کشاند و مردمک چشمانم او را بدرقه کرد. کنارم نشست و زیر نور مهتاب و روشنایی که چراغهای افراشتهی حیاط ارزانی داشتند به صورت غمبار متفکرم خیره شد. - تو جون بخواه عشقی! نتوانستم از شدت خندهام بکاهم؛ چون خندهای که در اوج غم به لبان انسان محکوم میشود آنقدر تلخ است که کنترلی رویش نمیتوان داشت. - کیه که بده نه؟! از شدت خنده اشک نیز از چشمانم سرازیر شد که باعث نگاه متاثر روزبه به دیدگانم شد. - خودت میدونی کل آدمای این طایفه چقدر میخوانت ملودی! در خلوت سکوت شب لبخندم را جمع کرده با بغض سر تکان دادم. - با این وجود دلم خنک نمیشه روزبه! کاش همون بچهی نخواستهی سرایدار باقی میموندم، تا اینکه میفهمیدم از یه نطفهی نادرست به این دنیا محکوم شدم. با خشمی آنی سرشانهام را محکم فشرد و تشر زد: - دیگه چرت نگو نصفه شبی! از تو حلالزادهتر من آدم ندیدم، در ضمن این رو یادت نره که واقعنی بچهی این خونوادهای و دی ان یت این رو هم ثابت میکنه! با پوزخندی تلخ سرم را به سمت باغ در خود فرورفته، چرخانده صدای آواز جیرجیرکها را به گوش جان سپردم. - از جنس و ترکهی اون باربد عوضی بودن هیچ خوشایند من نیست دادا ولی چه کنم که سرم پیش بابا جون پایینه و گردنم از مو نازکتر! روزبه نیز به سمت باغ چرخیده مانند من زانوانش را به چنگ گرفت. - سر شبی کی بود بهت زنگ زد؟! پرندهای که به شاخهی بالایی درخت روبه رویمان پرید سکوت شب را با نالهاش پاره کرد. - اونیکه فکر میکنی نبود خیالت راحت! - آخه تا گوشیت رو بعد چند روز روشن کردی سریع زنگ خورد. با نیشخند به سمتش مردمک گردانده و سپس نفسم را خالی کردم. - گفتم الان میگی چرا پیش ما جواب ندادی و از سالن رفتی بیرون در هر حال نخواستم مامان جون و بقیه بفهمن مخاطبم اشکانه! با روشن کردن گوشی موبایلم به غیر تماس اشکان پیامکی نیز از پوریا رسید که نخوانده پاکش کردم. روزبه با تعجب براندازم کرد. - جدی! چیکارت داشت؟! - فردا توی یه کافه باهام قرار گذاشت تا حرفای آخرش رو بزنه. بدون تعلل سوال بعدیاش را با هیجان پرسید. - میری به دیدنش؟! - آره چرا نرم همین که افتادن باربد از پلهها رو واسه پلیس یه حادثه تعریف کرده و پای باباجون رو وسط نکشیده تومنی با باباش فرق داره! به تایید حرفم سر تکان داد و با کشیدن نفسی آسوده گرهی دستانش را باز کرد. - راست میگی منم تعجب کردم از کارش ولی کارش با تو چی میتونه باشه؟! - میرم میفهمم راستی واسه باربد مراسمی، چیزی گرفتین؟ با دستش پیشانیاش را فشرده چشمانش را از تیررس نگاهم مخفی کرد. - توی همون خاکسپاری همهچی رو تموم کردیم آقاجانم نبود خودش توی فامیل داستان میشد. آهی غمگین کشیده کف دو دست را به طرفینش روی زمین تکیه داد. - دلم فقط واسه مامانجون سوخت که نتونست اونجور که باید واسه پسرش عزاداری کنه، هر چقدم آدم ناتو ولی پسرش بود! قبول داشتم در تمامی این سالهای بایکوت باربد از خانواده، حتی لحظهای از شدت نگاه غمناک و نگران مامان جون کاسته نشد و این حقیقت که بین انگشتان دست نمیتوان فرقی گذاشت را به عینه دیدم. - حال باباجون بهتر شد حتما یه مراسم یادبود آبرومند واسش میگیره! روزبه با اطمینان به رویم چشمک زده، لبخندش را گسترش داد. - تکلیفت با اون پسرهی بیلیاقت چیه ملودی؟! چشمان ستاره بارانم را به آسمان سیاهی که اثری از درخشش ستارهها نداشت دوختم. ستارههایش را در کدامین پستو مخفی کرده بود که چشم نامحرمان به رویشان نیافتد. - قطعا ازش طلاق میگیرم ولی زخمی که نامردی اون به قلبم زده از زخم عشق ناکامم به معراج هم دردناکتر و درمان ناپذیرتره! -
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی زیبا شده عزیزم دست و پنجهت درد نکنه.ممنون🙏- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم ترجیحم عکس اولی هست اگه مقدور باشه.ممنون از شما- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://s6.uupload.ir/files/سبد-گل-های-بنفش-لوندر_gjbi.jpg -
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://s6.uupload.ir/files/بک-گراند-موبایل-گل-لاوندر_xbds.jpg -
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیز مهربان متاسفانه کنارش عکس دختر هم داره و من هم بلد نیستم توی سایت بفرستم.- 13 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام لطفا برای طرح رمان از تصاویر گل لاوندر یا همان اسطوخودوس استفاده شود.با تشکر -
درخواست طراحی جلد رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
نام رمان:احتمال صفر امکان نام نویسنده: م.م.ر -
#پارت هشتاد درد دل با تو بگویم که شنواترینی میشنوی، میبینی و لمس میکنی دردها را، زخمها را لمس کن این زخم دردآلود مرا، گوش کن دردم را، لمس کن روح بیحوصله و ناتوانم را، قدرت بده جسم خسته و زخمیام را تو قادرترینی تواناترینی، مرا بشنو که تو شنواترینی.
-
#پارت هفتاد و نه میخوانمت از دور دستها، هنگامیکه تو همه جا را در دستان غیبیات داری، صدایت میکنم از اعماق وجودم، آنجا که تو فقط میبینی، صدا میکنم دعا میکنم التماس میکنم برای رحمتت برای بزرگی و تواناییات، عزیزانم را به تو میسپارم ای حق تعالی، ای آنکه هم میدهی و هم پس میستانی، عزیزانم را سالم و تندرست نگهدار و غمهایشان را بستان! تو در تاریکترین لحظات زندگی همواره نور جهانی، بتابان نور الهیات را بر سرزمین ما و تمامی سرزمینها. فقط تو میتوانی و من امیدوارم به رحمت بیانتهایت.
-
گل كه دل زنده كند بوی وفایی دارد تو مگر صاحب اعجاز و كرامت باشی خانهی دل نه چنان ریخته از هم كه در او سر فرود آری و مایل به اقامت باشی
-
گل كه دل زنده كند بوی وفایی دارد تو مگر صاحب اعجاز و كرامت باشی خانهی دل نه چنان ریخته از هم كه در او سر فرود آری و مایل به اقامت باشی
-
#پارت هفتاد و هشت در میان همهمهی صداهای درون سرم، در میان آشوبهای گُر گرفته در قلبم، در میان نااُمیدیهای فزون گرفته در این روزها در میان شک و بدبینی و هراس، تنها صدای قلب و نجوای درونی توست که به من امید زنده ماندن میدهد. تو در کنار خدایت میتوانی امید از دست رفتهی این روزهای من باشی، وقتی اینگونه قهرمان و بیپروا برایم از آرزوهای پیشرو در آینده حرف میزنی و زندگی را در اوج خاکستری بودن، رنگی میسازی.