رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    532
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت شصت و دو - ملودی! چی شده؟! صدای نگران معراج باعث شد به زحمت سر بلند کرده و نگاهش کنم. نفسم به سختی بالا می‌آمد و کل وجودم به علت شوک و سرما کرخت شده بود؛ اما عرق سردی هم از کنار شقیقه‌ام به پایین سر خورد. با دیدن احوالاتم که چشمانی احتمالا سرخ شده به علت گریه و لب‌هایی خشک که از شدت بغض می‌لرزید، به سرعت کنار من روی زانوانش نشست. انتهای پالتوی خاکستری شیکش با آسفالت کف زمین تماس پیدا کرد کیفش را کنار خود روی زمین گذاشت. نگاه دلواپسش با ابروان گره خورده از بهت و تعجب به روی چشمان پریشانم قفل شد. پشتم به در اتومبیلم تکیه کرده و همان‌طور که روی کف زمین ولو بودم و پاهایم جمع شده زیر تنه‌ام بود طوری بین دو اتومبیل پارک شده قرار گرفته بودم که تنها از فاصله‌ی نزدیک رویت می‌شدم. - سرت گیج رفته؟ حتما فشارت افتاده! قادر به حرف زدن نبودم سرم حالت دوران داشت؛ اما نه به علت افت فشار یا بیماری جسمی! مات زده نگاهش می‌کردم بدون حتی آه کشیدنی چه برسد به ایراد سخن! - پاشو ببرمت درمانگاه! یا نه زنگ بزنم اورژانس بیاد! دست آزادش را در جیب پالتویش کرده و گوشی را در آورد که ملتمسانه دستم را روی گوشی قرار دادم. مجدد به چشمانم نگاه کرد و به سختی لب زدم. - نه اورژانس نمی‌خواد خوبم! مشکوک چشمانم را زیر و رو کرده و گفت: - چت شده پس؟! به سختی آهی حسرت‌بار از گلویم خارج شد و باعث بستن پلک‌هایم شد. دقایقی پیش برایم یاداوری شد. بعد از خداحافظی از حسن وقتی به در اتومبیلم نزدیک شده و سوییچ را داخل قفل کردم صدای معماریان از پشت سرم مرا در جا پراند و با شنیدن نامم از زبانش با ترس به عقب چرخیدم که او را در نزدیکی خود و با همان چشمان دریده‌اش دیدم. - بله، امرتون؟! مرتیکه‌ی عوضی فاصله‌اش را با من کم کرده رخ به رخم شد و همان‌طور که چشمانم را می‌درید گفت: - بهتره بریم توی ماشینتون اختلاط کنیم! چه غلط‌ها! هرگز! امکان ندارد که با موجودی چون تو به تنهایی در یک مکان بسته قرار بگیرم مخصوصا در ماشین شخصی خودم. سریع اخم کرده و محکم جوابش را دادم. - نه‌خیر! حرفی دارید همین‌جا بزنید! در ضمن من عجله هم دارم! نچ- نچ کنان سرش را به چپ و راست تکان داد. - عجله اصلا خوب نیست! می‌دونی که کار شیطونه! ابروانم از نوع رفتار مبهمش بیشتر درهم فرو رفت. - میشه واضح بگین چی می‌خواید؟! در صورتم نفسش را خالی کرد که باعث بستن چشمان و چندشم شد. - حالا که عجله داری میرم سر اصل مطلب! مردد نگاهش کردم که گوشی‌اش را از جیب کتش در آورده روشن کرد. کمی انگشتش روی آن بالا و پایین شد و بعد آن را به سمتم گرفت. همان‌طور ناباور نگاهش می‌کردم که پوزخندی زده و گوشی را جلوی صورتم تکان داد و به منظور این‌که آن را سریع‌تر بگیرم. استرس به جانم چنگ انداخت و نگران گوشی را گرفتم. قسمت گالری بود و عکسی از من و حسن در دقایق پیش که روبه‌ روی هم ایستاده بودیم. عکس از فاصله‌ی دور به صورت زوم گرفته شده ولی با وجود تاری عکس چهره‌ی ما مشخص بود و همان لحظه را شکار کرده بود که حسن در فاصله‌ی بسیار نزدیک زوم صورتم بود که انگار قصد بوسیدن مرا داشته باشد. عصبانی شده با اخم سر بالا آوردم. - که چی؟ مردک بیکار واستادی عکس‌العمل‌های ما رو می‌پایی تو حالت خوب نیستا بیماری! بیشتر نزدیکم شده با چشمانی شاکی و پوزخندزنان به آرامی گفت: - اولا آره بیمارم اونم بیمار تو! دوما صدات رو واسه من بالا نبرا! شگفتی همراه با ترس به جان و در چشمانم لانه کرد، با صدایی ته گرفته ناله کردم. - چی می‌خوای از جون من؟ من چی کارت کردم مگه؟ - بی‌توجهی! این.که آدم حسابم نمی‌کنی! دوباره شاکی شده و حرصی‌تر گفتم: - همینی که هست! با یه عکس مسخره به کجا می‌خوای برسی؟ نیشش بیشتر باز شد ردیف دندان‌های جرم گرفته‌اش که به چشمانم رسید و مشمئز شده صورتم جمع شد. - نه دیگه یه دونه نیست! ورق بزن بیشتره! چشمانم از وقاحتش گرد شده و شوکه سر پایین آوردم شروع به رد کردن عکس کردم. عکس بعدی در روزهای دیگر گرفته شده بود و باز هم من و حسن که این‌بار در زاویه‌ای که گرفته بود که انگار در آغوشش هستم. با دستانی لرزان و نفس- نفس افتاده عکس را رد کردم و عکس دیگر کنار خوابگاه حسن بود که چند وقت پیش رفته بودم. تکیه‌ام به دیوار و دست حسن بالای سرم همان‌طور که نگاهم می‌کرد می‌خندید. چقدر این آدم علاف بود که این‌گونه من و او را تعقیب کرده و در حالات مختلف تصویرمان را گرفته بود. عکس‌های بعدی آهم را نیز در آورد من در کنار معراج داخل اتومبیلش! همان روزی که کنار درب پارکینگ ایستاده بودیم گرفته بود. عکس بعدی باز هم من و معراج کنار در اتومبیلم با فاصله‌ی نزدیک به هم و در حال خنده! خدای من! این بشر واقعا انسان خطرناکی بود که حسن در برابرش این‌گونه کوتاه می‌آمد، چون او را به خوبی شناخته بود. وقتی گوشی‌اش را از دستم قاپید با دهانی باز و مستاصل نگاهش کردم. در آن سرمای خشک سر خوردن عرق سرد را از باریکه‌ی کمرم احساس کردم و صدایم به سختی از ته چاه در آمد. - چی‌کار می‌خوای بکنی؟ چشمکی به رویم زده و خندید. - کار رو که تو باید بکنی! دستان کرخت شده‌ام به پایین آویزان شد و کیفم از روی دوش سر خورده کنار پایم افتاد. - منظورت چیه؟! لبخندش را جمع کرد و جدی چشمانم را بالا و پایین کرد. - واسه این‌که این عکس‌ها دست مسئولین رده بالای دانشگاه نیفته و واسه خودت و استاد و حسن جونت مشکلات بزرگ درست نشه باید بیای خونم! هر وقت من بگم! ته‌ مانده‌ی رمق هم با شنیدن این حرف از تنم کنده شد و رقص قطره‌های شکل گرفته‌ی اشک را در دیدگانم حس می‌کردم. قصد بی‌آبرو کردنم را داشت و چه چیز بدتر از این حالت؟! خواستم کم نیاورده به او پاتک بزنم. - حسن ازت فیلم داره! اونم رو می‌کنه پدرت رو در میارن! دندان‌هایش را باحرص به هم فشرده و روی صورتم خم شد سرم را با دلهره به عقب بردم. - ببین دختر خانم خوش خیال! خوب گوش کن قبل رو کردن اون فیلم‌ها از جانب دوست جونت، آبروی خودت و استاد محبوبت از بین رفته و اخراج منم سودی به حال شماها نداره! چه این‌که توی اون فیلم پای خود حسن جون هم گیره! در ضمن این‌که کل دانشگاه می‌فهمن، زیر نقاب خودشیفتگی و غروری که این سال‌ها گذاشتی روی صورتت، یه دختر هولی هست که به استاد جوونش هم رحم نمی‌کنه و با چند نفر هم‌زمان می‌پره. اون وقت چی جوری می‌خوای خودت و خونواده‌ت رو از این ننگ و بی‌آبرویی نجات بدی؟ هان!
  2. #پارت شصت و یک خوش و خرم از سالن خارج شده و وارد حیاط باصفای دانشگاهمان شدم که سرمای اول زمستان باعث گرفتن شور و حالش نشده بود. حسن و آرش روی نیمکت نشسته در حال مکالمه با شوخی و خنده بودند. پالتوی خردلی رنگم را مرتب کرده و به سمتشان رفتم. - احوال مهندسین پیزوری؟! با شنیدن صدایم هر دو سر برگردانده و بیشتر خندیدند، مقابلشان ایستاده با نیشخند ادامه دادم. - خودتونم قبول دارین پیزوری هستین که هر و هر می‌خندینا! حسن تکیه داده و لبه‌های کاپشنش را به هم نزدیک کرد. - پس چی که پیزوری هستیم! ما که مثل بعضیا جد اندر جد مهندس و کارخونه‌دار نیستیم! آرش دستش را پشت حسن روی نیمکت دراز کرده با خوش‌رویی ادامه‌ی حرف حسن را گرفت: - تازه خاطرخواهشون هم مهندس جنتلمن باشه! و باز هم باعث خجالت‌زدگی و سرخی گونه‌هایم شدند. لبم را به دندان گرفته و بند کیفم را روی دوش فشردم، حسن حالم را سریع در هوا زد. - ببین ملودی تو اِن‌قدر سیاهی که خجالتم بکشی لپ قرمزی نمیشی! مسخره هار- هار خندید و آرش که دیگر بد تحت تاثیر رفتارهای سبکسرانه‌ی حسن قرار گرفته بود. - نه خدایی شده ولی ملودی آدم خجالتی شدن نیست این به خاطر سرماست! حرصم گرفت داشتن دستم می‌انداختند پس زبان زهر مارم را برای آرش نشانه رفتم، چون از او انتظار همراهی با این عنصر پلید جامعه را نداشتم. - نه اتفاقا واسه خجالته اونم به خاطر فس- فس اومدن تو واسه خاطرخواهی بهترین دوستم! وقتی سرهنگ الهام روبه یکی دیگه شوهر داد منم عوض امروزت هر- هر می‌خندم. حسن که از خنده ریسه رفت؛ اما آرش تمام حس شیطنت و شعفش پریده دستش را از پشت به گردن حسن زد، البته کوتاه و مختصر چون دل گنجشکی‌اش نمی‌آید که دست روی کسی بلند کند. - حسن تیکه انداختن به تو رو شروع می‌کنه پیامدش دامن من رو می‌گیره! جدی شده و بدون خنده گفتم: - حالا خود دانی! چشمان دو- دو زده‌اش میخ نگاهم شده بود که بین شوخی و جدی بودنم قسمت حقیقی ماجرا را بفهمد که الهام سرحال خود را رسانده با لبخند گفت: - دست استاد رادمنش درد نکنه! چه فاینال آسونی گرفته بود! با دیدن چهره‌ی پکر آرش به سمت من نزدیک‌تر شده ایستاد و چشمش بین ما گردش کرد و نامطمئن گفت: - چی شده؟ کدومتون بد دادید آزمون رو؟! حسن بی‌شعور هم‌چنان می‌خندید و با همان حس و حال جوابش را داد. - بدبخت آرش کلا رفوزه شد! نگاه نگرانش زوم چشمان آرش شد که این‌بار مشوش به او چشم دوخته بود. - آرش چرا؟ راحت بود دیشب بهم گفتی خوندی که! صدایش خش‌دار به گوش رسید. - ملودی چی میگه الهام؟! الهام با استرس انگشتان دستش را به هم فشرده و روبه من گفت: - چی شده مگه؟! روی پاشنه‌ کامل به سمتش چرخیده و روبه‌ روی صورتش جدی گفتم: - خواستگارت رو گفتم! واسه دختر مجرد خوب خواستگار درست و حسابی میاد و ممکنه سرهنگ به یکیشون اوکی رو بده! گفتم حساب کار دستش بیاد! چشمان دلواپسش در چشمان من خیره مانده بود که صدای اوف حسن بلند شد. - اوخ- اوخ آرش مرغ از قفس پرید! الهام سریع به سمت آرش نگاه برگرداند. - نه ملودی شلوغش کرده! من به بابام گفتم جوابم منفیه! آرش به ضرب ایستاد برای اولین بار خشمگین و با ابروهایی گره خورده به رویش نگریسته و گفت: - من دیشب دو ساعت با تو تلفنی حرف زدم الان باید از ملودی بفهمم! چرا خودت نمیگی؟! صدای بغضی آرش گفتن الهام چنگ به جانم انداخت و مثل قاشق نشسته‌ها؛ اما با حرص پاسخ‌گویش شدم. - واسه این‌که ناراحتت نکنه خره! بیخودم واسه من تز آدم عصبانی رو نیا که بهت نمیاد. حسن مضحکانه دست به سینه شده و انگار فیلم کمدی نگاه می‌کند پوزخند می‌زد، بعدا حساب او را هم رسیدگی خواهم کرد! بدون توجه به او ادامه دادم. - الان فهمیدی مثلا چه حرکتی می‌زنی؟ باز هم مزه‌پرانی‌های بی‌جای حسن. - بندری خوب میاد! الهام بدون توجه ملتمسانه قصد ماست‌مالی کردن قضیه را داشت. - آرش به خدا مورد جدی نبود! ارزش گفتن و نگرانی تو رو نداشت! آخ باز قلبم برایش گرفت! چقدر این دختر صبور و مهربان هست. پوفی کشیده گفتم: - خاک بر سرت آرش! کاش عاشق من بود خودم رو هوا می‌قاپیدمش! حسن از تغییر فازم استقبال کرده و خندان گفت: - منم خوب مالیم ملودی! عاشقتم هستما! به سمتش زبان درازی کرده و گفتم: - تو لقمه گنده‌ای واسه من! توی گلوم گیر می‌کنی! انگار لطیفه تعریف کردم و دوباره خنده‌های سرسام‌آورش را تکرار کرد. خشم آرش فروکش کرده مردد؛ اما با رگه‌هایی از شرم الهام را نگاه می‌کرد. دلم برایش سوخت سریع گفتم: - بریم من سردمه! الهام روبه من کرده گفت: - میرم خونه خاله‌م بهش سر بزنم! مزاحم تو نمیشم. آرش به آرامی گفت: - خودم می‌رسونمت. الهام به تایید سر تکان داده و دست دراز کرده‌ی‌من را فشرد. به رویش نامحسوس چشمک زده بوس فرستادم. ملیح خندید و خداحافظی کرد. با رفتن آن دو من ماندم و حسن که مشتاق تماشایم می‌کرد. - پاشو برو رد کارت سینما تعطیله! از جا بلند شده و مقابلم ایستاد. سرم را برای تماس با چشمانش بالاتر گرفتم. - من فیلم تکراری بیشتر دوست دارما! - دستور میدم واست بسازن! سرش را به سمتم پایین آورده و فاصله‌ی صورتش را باصورتم کمتر کرد و نگاه بی‌پرده‌ی روشنش را به چشمانم دوخت. - اگه مثل تو بسازن دوست دارم! چشم راستم برای سنجش عیار حرفش کمی جمع شد و مشکوک سعی در آنالیز چشمانش بود که پقی در صورتم زد و خندید. صورتم را درهم کرده با لحنی شاکی گفتم: - مرض مسخره آدم شو دیگه! با دستش پرزهای خیالی روی شونه‌ام را تکان داده و گفت: - من خرتم! آدم بشو نیستم. بامزه گفت نتوانستم هم‌چنان خوددار باشم. خنده‌ام گرفت و با دیدن ردیف دندان‌هایم او هم لبخندزنان گفت: - بفرما خوابگاه چای دیشلمه در خدمتت باشیم! - آره جون عمه‌ت! چای جوشیده‌ی دو روز پیشت نوش جون خودت. با هم به سمت محوطه‌ی پارکینگ به راه افتادیم که ادامه داد. - ملودی چرا نمیشه هیچ جوری تو رو گول زد برد مکان؟! با سر پایین به کفش‌هایمان نگاه می‌کردم که هر دو مشکی رنگ و به علت واکس سیاه براق بودند. - الان اون خوابگاه فکستنی بد بو شد مکان؟! - نه والا! برازنده‌ی ملودی سیاه نیست قصر زرین شاید! به نزدیکی محوطه رسیدیم که ایستادم. حسن برای برگشت به خوابگاه از در اصلی دانشگاه بایستی خارج می‌شد. در قسمت ماشین رو و انتهای پارکینگ بدون سقف دانشگاه تعبیه شده بود که مسافتی به نسبت طولانی داشت. - من همه جوره رفیقتم! با قصر و بدون قصر! رد نگاهش مهربان شده با لبخندی کمرنگ بر لب گفت: - فدایی داری! یه دونه‌ای سیاه سوخته! - برسونمت! دستانش را داخل جیب کاپشنش کرده با خنده سر تکان داد. - از شما به ما زیاد رسیده! مواظب خودت باش! با همان ژست برگشت و به سمت در خروجی رفت. حس و حالش را درک نمی‌کردم، مرا هم مثل خودش بین زمین و آسمان می‌گذاشت. در هر صورت دروغ نگفتم و واقعا دوستانه دوستش داشتم. چشم از قامت بلندش برداشته به سمت محل پارک اتومبیلم قدم زدم.
  3. #پارت شصت تا به نزدیکی اتومبیل‌های پارک کرده رسیدیم ایستاد و من هم به طبعش مقابل او ایستادم، چشمانم جایی حوالی سینه‌اش روی پالتو متمرکز بود که گفت: - داخل ماشین که شدیم دیگه کلمه‌ی استاد رو پذیرا نیستم! احساس می‌کردم در سرمای دی ماه لپ‌هایم گر گرفته و به مرور قرمز‌تر می‌شد. نفسم را به آرامی بیرون داده چشم بستم صدای مقتدرش باعث گشودن چشمانم شد. - نگام کن! بدون تاخیر زوم چشمانش شدم. خدا را شکر که اطرافمان از حضور دانشجویان خلوت بود و این گوشه از پارکینگ خوشبختانه پرنده پر نمی‌زد. لبخند محوی کنار لبش نشست و آرام‌تر گفت: - همین‌جا بایست تا ماشین رو بیارم. و رفت تا از جلوی نگاهم کنار رفت و دستم روی قفسه‌ی سینه‌ام نشست. اوه قلبم! چه کوبنده خودش را به در و دیوار می‌زند. چند باری که او مهمان من و ماشینم شد خیلی راحت‌تر رفتار کرده بود؛ اما این‌بار قلبم برای این خلوت‌گزینی کنار هم هیجانی‌تر و پراسترس کوبش می‌کرد. اتومبیل سفید شاسی بلندش که کنار پایم ترمز کرد، با فرو دادن آب دهانم دستم به روی دستگیره نشست و بالاخره سوار شدم. با قرارگیری من روی صندلی با آرامش همیشگی‌اش شروع به حرکت کرد. وقتی از در خروجی بیرون رفتیم و باز هم چشمانم به روی چشمان به خشم نشسته‌ی معماریان که کنار درب ایستاده بود برخورد کرد؛ اما این تماس زمان زیادی برقرار نشد چون استاد سریع به سمت خیابان اصلی ماشین را منحرف کرد. باز هم از او حس منفی به وجودم نشسته و بدنم کرخت شد. هوف آرامی کشیده بر خود مسلط شدم. - مبارکه ماشین جدید! چرخش بچرخه! با مهارت و پرستیژ خاصش فرمان چرخاند و گفت: - دوسش داری؟! تعجب کرده و صورتم را کامل به سمتش چرخاندم. - چی رو؟! همراه با تک نگاهش لبخند زد. - ماشین جدید رو دیگه! وای! سوتی دادم؛ اما زود خودم را کنترل کرده شرمگین گفتم: - راستیتش شاسی بلند خوشم نمیاد! بیشتر نگاهم کرده این‌بار عمیق‌تر خندید و از خنده‌ی زیبایش حس شرمم پر کشیده من هم خندیدم. - چه جالب! فکرش رو نمی‌کردم! اشکال نداره واسه شما بدون شاسیش رو می‌خرم! جان! چه شد؟! صاف نشستم اگر این دفعه نگاهم کند، قطعا رسوای زمانه منم شده‌ام! - ملودی! - جانم! وای! آن‌قدر قشنگ صدایم کرد که این جانم سریع بدون اجازه و تفکر خود به بیرون پرتاب شد! انگار سال‌های طولانی مرا این‌گونه صدا زده تا بدین حد آشنا! چقدر اسمم با کلام او زیبا ادا می‌شود! اسمم را از این به بعد بیشتر دوست خواهم داشت! چشمانم هم بی‌اجازه برای بازخورد جانم گفتنم به چشمان درخشان و براقش متصل شد. - جانت سلامت! آدرس خونه رو میدی؟ - بله! و به زبانم جاری شد خیلی نامحسوس نشانی خانه‌یمان را هم به دست آورد. - امروز هم دیر وقته هم خسته‌ای و گرنه دوست داشتم، کنار هم توی کافه یه قهوه‌ی داغ بزنیم! مستقیم به مسیر روبه‌ رو نگاه می‌کردم و انگشتانم با التماس درهم آمیخته شده و به همدیگر فشار می‌آوردند. کاش مسیر خانه طولانی‌تر شود یا ترافیک بیشتر تا عطر وجودش را بیشتر به ریه کشیده برای ساعات نبودنش ذخیره کنم. کاش رویش را داشتم و می‌گفتم من هیچ‌وقت کنار تو خسته نیستم و با وجودی‌که قهوه دوست نداشتم از امروز هر شب به یادت خواهم خورد و می‌شود نوشیدنی مورد علاقه‌ام؛ اما به پایان رسید این طی مسیر و در حالی‌ که دقایق انتهایی را با سکوت کنار هم به موزیک آرام بی‌کلام پخش شده از ماشین شاسی بلندش گوش فرا می‌دادیم، نزدیک آپارتمان محل سکونتم توقف کرده، ایستاد. به سمتش بدن چرخانده در حالی‌ که کل اجزای صورتم به رویش لبخند می‌پاشید گفتم: - باعث زحمت شدم استاد ممنونم! ابروهایش کمی گره خورده و باز هم چشم‌ غره‌ی مخصوصش را به خورد نگاهم داد. - گفتم بیرون از دانشگاه چی صدام کن؟! مثل مسخ شده‌ها گوش به فرمان به سرعت روی لب‌هایم اسم زیبایش نشست. - معراج! لبخند زد و همراه با چشمکی فوق‌العاده شیک که از او بعید می‌آمد. - قشنگ گفتی! اسمم رو هم دوست خواهم داشت من بعد! چه تفاهمی! حرف به دل نشسته‌ی من را زد! با چشمانم مردمک‌های سیاهش را تعقیب کردم. - خیلی زیباست اسمت! - به زیبایی تو نمی‌رسه هیچ چیزی! وای! بهتر است پیاده شوم اگر همین‌طور بنشینم و او ادامه دهد، قطعا روی صندلی ماشینش غش خواهم کرد غش کردنی از سر ذوق! دلدادگی‌ام به نهایت خود رسید سریع چشم گرفته و دست لرزانم دستگیره را به چنگ گرفت. - باز هم ممنون! خدانگهدار! و پیاده شدم. با بسته شدن در برایم بوق کوچکی زد و با تکان ریز سرش فرمان چرخانده دور شد. چشمانم تا محو کامل ماشین از کوچه‌ی پهن محل مشایعتش کرد. آهی عمیق از حنجره‌ام خارج شد و رد نفسم در هوا انعکاس پیدا کرد. سرما به جانم نشست، گرما و حرارت با دوری او از بدنم بیرون رفته کدورت جایگزین شد. به سمت خانه گام اول بر نداشته و صدای پیامک گوشی‌ام بلند شد، از داخل کیف در آورده بازش کردم و از جانب معراج بود. - نسبت عشق به من، نسبت جان است به تن تو بگو من به تو مشتاق‌ترم یا تو به من؟! مردمک چشمانم روی سوالات و پاسخ‌هایی که داده بودم تند و تند بالا و پایین می‌شد. به عنوان سومین امتحان ترم، درس صنایع روغن معراج را گذاشته و با این‌که تنها دو روز با امتحان قبلی فرصت مطالعه داده بودند؛ اما به راحتی جواب تمامی سوالات را نوشتم. از حق نگذریم معراج هم منصفانه و به نسبت آسان سوال طرح کرده بود؛ چون برای بار اول در امتحانات حسن بدون گیر دادن و تقلب خواستن از من خود سوالات را پاسخ داد. اولین نفر هم برگه‌اش را داده و از سالن محل آزمون خارج شده بود. با چک کردن آخر و اطمینان از جواب‌ها از روی صندلی‌ام بلند شده به سمت معراج که کنار درب خروج شق و رق ایستاده بود رفتم. چشمم به روی الهام نشست که هنوز در حال نوشتن بود و با حس سنگینی نگاهم سر بالا آورد که سریع چشمک ریزی زدم. لب‌های کوچک خوشگلش به لبخندی نصفه و نیمه مزین شد و دوباره سر پایین انداخته مشغول شد. تا به معراج رسیدم نگاه باصلابتش به چشمانم نشسته و لب زد. - خوب بود؟! در حالی که برگه را به سمتش دراز کرده و او هم می‌گرفت و لبخند زده و مثل خودش پاسخ دادم. - عالی! ممنون! آسوده‌ خاطر چشم فشرد و من قبل از خروج کمی صدایم را بلند کردم. - خسته نباشید استاد! به نظر خودم هم استادش را مقداری با قصد و شیطنت ادا کردم که باعث خلق شدن مجدد چشم‌غره‌اش شد. لامصب این‌گونه که تو بدین زیبایی چشم‌ غره می‌روی و هر روز شیطنت کرده مجبور به این عملت می‌کنم، حالا ببین!
  4. #پارت پنجاه و نه همان‌طور که ماشین به راه افتاد او هم به نشانه‌ی خداحافظی برایم دست تکان داد. تا به سمت بچه‌ها برگشتم، آرش را هم دیدم که به تازگی به آن‌ها اضافه شده بود. نزدیکشان شده سلام کردم حسن سریع جواب داده و گفت: - پسر عمه‌ت باز می‌رفت کوه‌نوردی؟ لبخندزنان پاسخ دادم. - نه! این‌بار میره قشم واسه جزیره‌گردی! هنوز صدای سوت حسن و اوله- له گفتنش تمام نشده بود که آرش گفت: - الهامم که امروز نمیاد فهمیدی خاله‌ش رفته بیمارستان واسه جراحی؟ سری به تایید تکان دادم. - بله! به عنوان همراه بیمار مونده پیشش. صدای حسن دوباره بلند شد. - بریم داخل پس! تایم کلاس شروع شده. همراه هم وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم. معماریان در اتاقک حراست از پشت پنجره تماشایمان می‌کرد. پسرها حواسشان به صحبت کردن با هم جمع بود و او را ندیدند یا شاید توجهی نکردند، چشمانش روی من زوم شده با نگاهی ناجور سر تا پایم را برانداز می‌کرد. ناخوداگاه مانتوی پشمی‌ام را با دست مرتب کرده پایین کشیدم. احساس می‌کردم زیر نگاه زشتش لباسی به تن ندارم. تا از زیر چشمان ناپاکش دور شدیم، سرم را پایین انداخته و به قدم‌هایمان چشم دوختم. اول صبحی صدای بشاش دانشجویان کل سالن دانشگاه را نیز پر کرده بود که با شور و اشتیاق هر کدام به سمت کلاس مورد نظرشان گام بر می‌داشتند. امروز با نبود الهام، قلبم گوشه‌ای کز کرده بود وجودش و آرامش نگاهش همیشه مرا نیز دعوت به حسی دل‌چسب و مطمئن می‌کرد. واحد تنظیم خانواده را که مخصوص دانشجویان دختر بود، به عنوان آخرین تایم کلاس امروز به پایان رساندم. کلاس امروز در سالن اجتماعات بزرگ دانشگاه که در قسمت همکف و انتهای ساختمان قرار داشت تشکیل شده بود. به علت این‌که واحد عمومی همه‌ی رشته ها بود و کل دانشجویان دختر سال سوم در سالن بزرگ جمع شده و تدریس به صورت عمومی انجام می‌شد. از استاد مربوطه خداحافظی کردم. قبل از خروج از کلاس شادی و صفورا کنار در به من رسیده و مجدد خوش و بش کردیم. صفورا که دختری با قدی متوسط و چهره‌ای کم سن و سال به نظر می‌رسید و با خوش‌رویی همیشگی‌اش گفت: - می‌بینم یار غارت نیومده و تنهایی گز می‌کنی ملودی! شادی غش- غش خندید و صورت تپلی‌اش مانند مامان‌جونم سرخ شد. با لبخند سر تکان داده، از کلاس خارج شدم و دو دوست گرامی نیز با خروجشان کنارم قرار گرفته و به سمت بیرون از سالن حرکت کردیم. کلاسور را در دستم جابه‌جا کرده گفتم: -آره مخصوصا این تایم جاش خیلی خالی بود، یه عالم اطلاعات خوب زناشویی رو هم از دست داد. شادی مجدد قهقهه زد و صفورا با خنده ادامه‌ی سخنم را به دست گرفت. - اوه واقعا! واسه الهام ضروری‌ترم بود تا ما! هر چی باشه یه پله از ما جلوتره! کیس مورد نظر در بغل دستش قرار داره! به انتهای سالن و کنار در اصلی رسیدیم، به ترتیب صفورا بعد شادی و در آخر من از در اصلی خارج شده و وارد محوطه‌ی بیرونی دانشگاه شدیم. تکاپوی دانشجویان هنوز ادامه داشت و هیاهویشان تمام نشدنی! چشمم به قسمتی که وارد محوطه‌ی پارکینگ می‌شد افتاد. آرش و حسن در کنار استاد رادمنش ایستاده وخوش و بش می‌کردند، استاد کیف در دست امروز روی کت خوش دوخت همیشه مشکی‌اش پالتوی کبریتی خاکستری پوشیده بود. نگاه گرفته روبه دوستانم ایستادم آن‌ها نیز مقابلم توقف کردند. - من که چشمم از این آرش آب نمی‌خوره می‌ترسم همه‌مون شوهر کنیم این هنوز از الهام خواستگاری جدی هم نکرده باشه! شادی خندان نگاهم کرده، گفت: - هنوز یک‌سال و نیم دیگه وقت داره! تا لیسانس‌شون رو بگیرن به نتیجه میرسن انشالله! سه تایی با خنده انشالله گفتیم و با فشردن دستانشان به نشانه‌ی خداحافظی از آن‌ها فاصله گرفته به سمت دوستان دیگرم رفتم. پشت استاد به من بود و متوجه‌ی نزدیک شدنم نشد ولی حسن و آرش با دیدنم لبخندزنان سلام دادند. تا در کنار استاد قرار گرفتم سرش به سمتم برگشته نگاهم کرد و بلند سلام و احوالپرسی کردم. - سلام استاد! خسته نباشید! - خانم آذرفر! سلام از ماست! احوال شما؟ امروز با ایشان کلاس نداشتیم و استاد هم با اتمام تدریس احتمالا برای رفتن به سمت اتومبیلش قصد واردشدن به پارکینگ را داشت. حسن بی‌شعور باز بدون رعایت حضور استاد ذرت پراند! - خانم آذرفر از کلاس آخریتون کمال استفاده رو بردید؟! چشمانم به رویش تهدیدآمیز گرد و لب‌هایم از حرص به روی هم قفل شد. استاد متعجب نگاهمان کرده، پرسید. - مگه با همدیگه کلاس نداشتید؟! باز هم حسن بدون توجه به نگاه‌های من پاسخ داد. - نه استاد! کلاس مخصوص خود خانم آذرفر بود! چشمم با التماس به روی آرش نشست که دستش را کنار لب قرار داده یواشکی می‌خندید و سرش را به نشانه‌ی اینکه کاری ازش بر نمی‌آید کج کرد. واقعا هم از پس حسن والدینش هم بر نمی‌آمدند چه برسد به ما! استاد مجدد سوال پرسید. - جالب شد! چه کلاسی بوده؟ تعجب‌ برانگیزتر این‌که چشمان استاد هم رنگ شیطنت گرفته بود و انگار در دست انداختن من حسن را همراهی می‌کرد. باز هم حسن این‌بار با قهقهه جواب داد. - تنظیم خانواده! راست کار ملودی! هر- هر خندید و این‌بار آرش هم نتوانست خوددار باشد و همراه او بلند قهقهه زد. از پررویی‌شان سرخ شده و برای بار اول قدرت تکلمم را از دست دادم. استاد با لبخند وسعت گرفته‌ی روی لبش نگاهم می‌کرد و شرمسار سرم را پایین انداختم و به آرامی گفتم: - با اجازه‌تون مرخص میشم! آرش سریع خود راجمع و جور کرده و زیپ خنده‌اش را کشید و گفت: - امروز که ماشین نداری من می‌رسونمت. سر بلند کرده و کاملا رسمی گفتم: - ممنون خودم میرم. یه روز هم بدون ماشین برم حال پیاده‌ها رو درک کنم. خنده‌ی حسن هم جمع شده بود و با نگاه دقیقش زیرورویم می‌کرد. استاد سریع و محکم گفت: - من می‌رسونمتون. جذبه‌ی کلامش باعث نشستن چشمانم به چشمان جدی‌اش شد. حسن باز رشته‌ی پیوند نگاهمان را با سخن بی‌موقعش از هم گسست. - استاد ماشین جدیدتون مبارک باشه! شاسی بلند هم خریدید بیشتر برازند‌ه‌تونه! نه به آن جبهه‌گیری اول سالش به استاد و نه به این رفاقت و فاز مثبت گرفتن الانش! البته استاد رادمنش آن‌قدر به دلنشین و آدم حسابی بود که کسی نمی‌توانست در برابرش به مدت طولانی جبهه بگیرد، آن‌قدر شریف و خونگرم که در طی همین ترم اول ورودش به دانشگاه همه‌ی دانشجویان را مرید شخصیت خود کرده بود. استاد شروع به تشکر کرده و تبریک آرش را هم پاسخ‌گو شد. کمی این پا- آن پا کرده و مردد گفتم: - مزاحمتون نمیشم استاد! جدی‌تر نگاهم کرده بدون تعارف گفت: - نیستی! و تمام! لال شدم! پسرها بشاش از ما خداحافظی کرده با استاد دست دادند. هر دوی ناکسشان هنگام رد شدن از کنارم به رویم چشمکی شیطانی زدند. بیا این حسن آرش را هم شبیه خود کرد راست می‌گویند که کمال همنشین در آدم اثر می‌گذارد. حال نمی‌شد کمال آرش به حسن اثر می‌گذاشت؟! بادست دراز شده‌ی استاد به سمت پارکینگ و سر تکان داده با او همقدم شدم. - پس امروز خانم صمدی هم نبود و تنهایی تنظیم خانواده گذروندی هان! لبم را زیر دندان برده گزیدم. امان! کمال حسن در استاد با کمالات ما هم اثر منفی گذاشته! با خجالت بدون نگاه به جانبش نالیدم. - استاد! شما هم! خواهش می‌کنم!
  5. # پارت پنجاه و هشت روی تخت اتاقم پا دراز کرده و موبایل را به گوش سمت چپم چسباندم. - سفر به قشم توی زمستون خیلی حال میده اصل هوای بهاره! صدای روزبه با هیجان بیشتری به گوشم رسید. - من که میگم تو هم باهامون بیا! تو همیشه کار داری سرت شلوغه! به پشتی تختم تکیه داده، پف کشیدم. - نفست از جای گرم بیرون میاد دیگه! اون موقع که تاریخ رفتنتون به قشم هست دقیقا امتحانات پایان ترم من شروع میشه! میگی چه کنم؟! روزبه زیرزیرکی می‌خندید و صدای خنده‌اش گوشم را نوازش می‌کرد. - ای جانم سیاه بانو! من که میگم بیا و دانشجو فراری شو! روزهای جوونیت رو توی اون دانشگاه پیزوری به باد فنا دادی. نیشخند زنان پلک فشرده، شمرده- شمرده ولی تهدیدآمیز جوابش را دادم. - حالا داری دختر داییت رو از راه به در می‌کنی هان! چشم داییت روشن! هردو قهقهه‌زنان خندیدیم. - من خواستم زودتر بهت بگم، شاید تونستی هماهنگ کنی بیای. - واسه بدرقه‌ت که حتما میام ولی خودم نمیشه تو برو خیلی هم بهت خوش بگذره روزبه جون! فقط جان عمه بهی جزیره‌ی جدید کشف نکنی ها! بعد از خداحافظی با روزبه موبایل را روی پاتختی گذاشته به ساعت نگاه کردم چند دقیقه‌ای از ده شب گذشته بود. به خاطر اردوی امروز، بدنم خسته شده و با دوشی که ساعتی قبل گرفته بودم و خواب به چشمانم شبیخون می‌زد. هنوز کامل درازکش نشده بودم که صدای پیامک گوشی‌ام بلند شد، این وقت از شب کدام خروس بی‌محلی اس- ام- اس بازی‌اش گرفته بود. کمی خود را کش داده و گوشی را از پاتختی برداشتم. سرم دوباره روی بالش نشست و قفل موبایل را باز کردم، پیامک از استاد رادمنش بود. چشمانم گرد شده سرم از بالش کمی به سمت موبایل بالا آمد. - سلام و شب به خیر. عذر می‌خوام بد موقع مزاحم شدم! خواستم بدونم حالتون مساعد هست و مشکلی که پیش نیامد؟ سریع نشستم. قلبم به تپش بیشتر تعداد تنفسم را نیز افزایش داد، بی‌اختیار دستم روی قلب هیجانی‌ام نشست. چقدر موضوع برایش مهم بوده که نتوانسته به فردا موکول کند. ای جان غلیظی از گلویم خارج شد و سریع شروع به تایپ کردم. - سلام، شب شما هم به خیر استاد! نه بنده کاملا خوب هستم، ممنون از احوال پرسیتون. به دقیقه نرسید که پیامک بعدی‌اش به دستم رسید. - خدا رو شکر. خیلی خوشحالم بابت سلامتیت خانم آذرفر. دوست نداشتم این ارتباط به این زودی پایان گیرد بدون این‌که خودم را محق بدانم پیامک بعدی را تایپ کردم. - منم خوشحالم که واسه شما مهم هستم استاد، درضمن بابت بیت شعری که انتهای برگه‌م نوشته بودین ممنون و خیلی لذت بردم. چشمانم با هیجان به صفحه‌ی گوشی قفل شده بود، انگار نه انگار که چند دقیقه‌ی قبل برای خوابیدن دو- دو می‌زد! - قابل شما رو نداشت! شعر شما هم به جا و زیبا بود. - نوش نگاهتون استاد. - از این‌که شاگرد کوشا و با استعدادی چون شما دارم خیلی خرسندم. آشنایی با شما ملودی جان باعث افتخارمه ناراحت نمیشین که تو خلوتمون به اسم کوچیک صدات کنم؟ وای خدا داشتم ذوق مرگ می‌شدم، دستانم از هیجان می‌لرزید و باعث غلط املایی شده و بارها مجبور به ویرایش می‌شدم. - منم از آشنایی با شما خوشحالم استاد! خوشحال‌تر هم شدم که من رو دوستانه‌تر صدا می‌کنید. - حقیقت این‌که اسم شما رو خیلی دوست دارم و بیشتر دوست دارم که شما هم من رو معراج صدا کنید. جان! وای خدا! امشب از ذوق نمیرم خیلیه! پس عشقم دو طرفه‌ست! استاد هم از من خوشش آمده! خدایا دیگر آرزویی ندارم! - باعث افتخارمه که من رو این‌ همه دوست و نزدیک به خود می‌دونین. و امان از پیامک بعدی که تا صبح اجازه‌ی سرک کشیدن خواب را هم به چشمانم نداد. - تو اسمم را صدا بزن من! جانم‌های زیادی را به این دنیا بدهکارم. دنیا از آن‌چه که تا به حال فکر می‌کردم برایم زیباتر شد. دنیای عاشقی دو طرفه آن‌قدر رنگی و جذاب‌تر بود که به خود می‌گفتم چه‌کار خوبی در زندگی کرده‌ام که عشقم پاسخی مثبت در بر داشته! دیگر چشمان مشتاقم را از نگاه مهربانش نمی‌گرفتم و آزادانه به رویش لبخند می‌پاشیدم. روزهایی که با او کلاس داشتم، بهترین روزها و لحظه‌های عمرم به شمار می‌رفت. این حس که بدانی قلبت برای کسی می‌تپد که او هم خواهانت هست بهترین حس در دنیاست. هنوز هم حس شیرین آن روزها که بکر و دست‌ نیافتنی به نظرم می‌آمد، زیر زبانم احساس می‌شود و حاضرم تمام عمر باقی‌مانده را بدهم و دوباره به آن روزهای استثنایی عاشقی‌ام پر بکشم. روز به روز بیشتر دوستش داشتم. شب‌هایی که در خلوت با یکدیگر چت می‌کردیم، بهترین شبهای عمرم را رقم می‌زد. هر چه بیشتر می‌شناختمش بیشتر به او دل می‌باختم. به خود حق می‌دادم، این‌گونه در برابرش عقل و هوش از سر بپرانم. دوستان نزدیکم خوشحال از حال و روز عاشقی‌ام به من امید داده و برایم آرزوی خوشبختی می‌کردند و بابت داشتنشان همیشه خدا را شاکر بودم. تنها به روزبه واقعیت را نگفته و به بعد از سفرش موکول کردم، می‌دانستم با فهمیدن موضوع قصد کنکاش در برابر معراج را پیدا می‌کند و نمی‌خواستم حین سفر، ذهنش مشغول من باشد. به کلاس‌های انتهایی ترم نزدیک شدیم. تاریخ رفتن روزبه به سفر یک هفته جلو افتاده بود. شب قبلش با بابا و مامان گلی به خانه ویلایی رفته و من آن‌جا ماندم تا در بستن چمدان و خداحافظی او را مشایعت کنم. پدر و مادرم دیر وقت به خانه برگشتند و من و روزبه تا پاسی از شب با یکدیگر اختلاط کردیم. صبح که از خواب بلند شده و صبحانه میل کردیم، روزبه آژانس گرفت و چون ساعت کلاس من زودتر از تایم بلیطش بود، راضی نشد تا فرودگاه همراهی‌اش کنم. به اصرارش چون ماشین نداشتم اول مرا به دانشگاه رساند. کنار درب دانشگاه حسن و رضا ایستاده و هنوز داخل نشده بودند که اتومبیل آژانس کمی با فاصله از آنها توقف کرد. من و روزبه کنار هم در صندلی عقب نشسته بودیم. حسن با دیدنمان سرش را به نشانه‌ی سلام تکان داد، روزبه هم جدی با تکان سر جوابش را داد. با لبخند روبه صورتش گفتم: - یه کمی به دوستم بخندی به جایی بر نمی‌خوره! سرش را به طرفم چرخانده با حفظ همان حالتش گفت: - تو زیادی به روش خندیدی منم بخندم پررو میشه! لبخندم عریض‌تر شده چشمکی نثارش کردم. - برادر زن باجذبه‌ای میشی ولی! سریع اخم کرد و گفت: - لازم نکرده! در ضمن موقع برگشت هم آژانس بگیر، سوار ماشین این یارو نشی ها! ازحس تعصبش دلم غنج رفت بینی‌اش را با دستم گرفته کشیدم. - اوه ماشالاه غیرت! در ضمن حسن ماشین نداره! کلاه آفتابی‌اش را از روی پا برداشته، روی سرش جا داد و صاف‌تر نشست. - چه بهتر! مراقب خودت باش! سر تکان دادم و از ماشین پیاده شدم و از شیشه‌ی پایین آمده نگاهش کرده و گفتم: - تو هم خیلی مواظب خودت باش به سلامت!
  6. #پارت پنجاه و هفت با وجود خستگی؛ اما بازدید از قسمت‌های مختلف بسیار آموزنده و جالب و چهره‌ی رضایتمند دانشجوها بیانگر موفقیت‌آمیز بودن این اردوی درسی بود. بیرون کارخانه روی نیمکت‌های کنار محوطه نشسته، کیک و آبمیوه می‌خوردیم که استاد ایستاد و روبه ما گفت: - بچه‌ها می‌دونم خیلی خسته شدین ولی دلم نمیاد بازدید این قسمت رو از دست بدید. شور و حال و علاقه‌ی استاد باعث به وجد آمدن دانشجویان شد، همگی از جا بلند شده و برای بازدید قسمت مورد نظرش موافقت خود را نشان دادند. پشت سر استاد شروع به حرکت کردیم که او به صحبت‌هایش در حال راه رفتن ادامه داد. - این قسمت برای تعمیرات نما داربست نصب کردن، مواظب زیر پاهاتون هم باشید که مواد و مصالح زخمیتون نکنه. برای رد شدن از لابه‌لای داربست‌ها صف منظممان به هم خورده و سعی می‌کردیم با احتیاط مسیر را طی کنیم. به نزدیکی‌های سوله‌ی مورد نظر رسیده بودیم که حسن خود را به سمتم نزدیک کرده، فاصله‌اش را با من به کمترین حد امکان رساند. استاد کنار درب وردی سوله ایستاده، بچه‌هارا به داخل هدایت می‌کرد. نگاه خصمانه‌ی سارا قبل از داخل شدنش به چشمانم نشست انگار به جانم چنگ انداخت. در حال راه رفتن به سمت حسن صورت برگردانده، نگاهش کردم. - تعارف نکن! اگه خسته‌ای بپر رو دوشم! چشمانش از شعف برق زد و خندان جواب داد. - ای به چشم! اتفاقا خیلی خسته‌م! هنوز کامل حرف حسن را نشنیده بودم که بمبی صدا داد، سرم گیج خورد و گردنم به سمت جلو با صدا چرخید. داربست آهنی جلوی چشمانم نقش گرفت و دنگی که در سرم همچنان می‌پیچید، با سر به داربست برخورد کرده بودم. صدای مسخره‌آمیز حسن با آخ و اوخ کشان بلند شد. هنوز گیج- ویج بودم که دستان شخصی مرا به سمت خودش گرداند، با بلند کردن سرم چشمانم که احتمالا به دلیل ضربه سرخ و اشکی شده بود به چشمان مشکی نگران استاد نشست. آن‌چنان دلواپس نگاهم می‌کرد که کم مانده بود زار بزنم. - خانم آذرفر! حالت خوبه؟! سرت درد نمی‌کنه؟! ببینم خون نمیاد؟ نشکسته باشه! لعنتی! یک مقدار عقب‌تر برو! بوی عطرش مستم کرده بود! تا به حال از این فاصله‌ی بسیار نزدیک او را ندیده بودم! به سختی لب زدم. - خوبم استاد! نگران نباشید! چیزی نشد! - اوه ملودی! زدی داربست کارخونه رو قور کردی! حالا باید خسارت بدیم! با همان استایل روبه حسن صورت گرداند که ناباورانه ولی با همان رگه‌های شیطنت و طنز کلامش نگاهم می‌کرد. - آقای وحیدی آخه همچین جاییم آدم شوخی می‌کنه؟! - استاد به خدا تقصیر من نبود! خودش حواسش به جلو پاش نیست! بچه پررو برای این‌که خود را بی‌گناه جلوه بدهد من را ضایع کرد و به یادم می ماند این حمایت بزرگت دوست عزیز! - شما با حرف زدن حواسش رو پرت کردی دیگه! سرش خیلی محکم خورد! اوه! یکی بیاد استاد را بگیرد! چقدر عصبانی به نظر می‌رسید! حسن جا خورد به گونه‌ای که چشمان گرد شده‌اش بین من و استاد می‌چرخید. با شنیدن صدای نگران الهام سرم به سمت او گردید و باعث افتادن دست استاد شد. - ملودی چی شدی؟! همراه با آرش نزدیکمان شدند، چشمان آن دو نیز به روی دست نشسته‌ی استاد روی شانه‌ام چرخ کوتاهی خورد. - هیچی بابا! خوبم! سرم خورد به داربست ولی چیزی نشد. استاد دوباره اصرار کرد و من باز اسیر نگاه‌های خاص متلاطمش شدم. - یه نگاه بنداز سرت باد نکرده یا زخمی نشده باشه؟ چشمان پر از اشکم را مهار کرده سر به پایین انداختم. - نگران نباشید استاد! واقعا چیزیم نشده! خجالت کشیدم! از نگاه‌های سوزناکش و دل‌نگرانی بیش از حدش! خدا را شکر کردم که من و حسن جزو نفرات آخر بودیم و همگی بچه‌ها وارد سوله شده بودند. آرش و الهام هم احتمالا به دلیل تاخیر ما برای ورود دوباره برگشته بودند. حتی بچه‌ی کوچک هم با دیدن این رفتار او پی به وجود علاقه‌ای بیش از شاگرد و استادی می‌برد. دست الهام روی مقنعه‌ام نشسته، کمی بالایش داد. - خب بذار ببینیم چی شده؟ دقیقا کجای سرت خورد؟ دست الهام را گرفته و کمی از جانبشان فاصله گرفتیم. قسمتی که با داربست برخورد داشت را نشانش دادم بادقت نگاه کرد و گفت: - نه چیز خاصی معلوم نیست! زخم هم نشده! مقنعه‌ام را که مرتب کردم، هر دو به جانب استاد نگاه کردیم. آرش دست در جیب و نگران کنار حسن ما را می‌پاییدند، استاد با آزاد کردن نفسش لبخند محوی زده گفت: - خدا رو شکر! پس اگه اوکی هستید، بریم داخل سوله. من هم با لبخند کمرنگی روی لبم به تایید حرفش سر تکان دادم و پشت سر بچه‌ها به سمت سوله به راه افتادم. بعد از وارد شدن بد آن‌جا استاد کنار دستگاه مورد نظرش ایستاد و با زدن تک سرفه حواس بچه‌ها را که از فاصله‌ی نبودنمان استفاده کرده و با همدیگر حرف می‌زدند به سمت خودش جلب کرد. - بعد از همه‌ی ایراداتی که به روغن‌های تولید شده به روش گرم وارد شد و به وضوح دیدند که این روغن‌ها باعث بروز بیماری‌هایی مانند سرطان سینه در بانوان، بیماری‌های قلبی و عروقی، کمبود انرژی و بی‌حالی، ناباروری و ام‌اس میشه، روش‌های زیادی برای رهایی از این مشکلات بودند که یکی از آن‌ها روغن‌گیری به روش پرس سرد بود، این روش بیشتر برای افرادی محبوبه که کیفیت رو ببه کمیت ترجیح میدن چرا که وقتی از این روش برای روغن‌گیری استفاده میکنن، روغن دانه‌هایی مثل کنجد یا بادام زمینی به صورت کامل گرفته نشده؛ اما در عوض روغنی با کیفیت و بدون ضرر به دست میاد. از جمله این دستگاه‌ها با این روش می‌تونیم به دستگاه روغن‌کشی پرس سرد کالیبر هشتاد و پنج میلیمتر اشاره کنیم. جالب بود! مقدار حرارت وارد شده از طریق این دستگاه فقط چهل درجه‌ی سانتی گراد بود و همین باعث می‌شد هیچ آسیبی به روغن استخراج شده وارد نشود. با وجود استاد و معلومات زیادش، علاقه‌ی من به رشته تحصیلی‌ام روز به روز افزایش پیدا می‌کرد، مخصوصا این اردو بسیار به مذاقم خوش آمد و هر چند ضربه‌ی وارد شده به سرم تا پایان شب اذیتم کرد؛ اما رفت و برگشت با جمع دانشجویان و شوخی وخنده‌هایمان در مینی‌بوس با راننده خاطره‌ی شیرینی از این روز را در یادم ماندگار کرد و عکس‌های یادگاری که داخل کارخانه و مینی‌بوس انداختیم، بسیار خاطره‌انگیز و زیبا شدند. هنگام پیاده شدن از مینی‌بوس روبه استاد که کنار پله‌های خروجی ایستاده بود، کرده و با لبخند کوچکی گفتم: - واقعا عالی بود استاد! خسته نباشید! هم‌چنان عمیق و با دقت تماشایم می‌کرد. - مطمئن باشم که سرت مشکلی پیدا نکرده؟ لبخندم وسعت گرفت. - بله استاد! نگران نباشین! در ضمن بادمجون بم آفت نداره! کمی لبش از رد لبخند شکل گرفته کش آمد و با صدای آرام‌تری جوابم داد. - به چشم من که انار سرخ خوش‌رنگ به نظر می‌رسی! جان! دوباره هنگ کردم! نیشم که کامل جمع شده و مردمک چشمانم از تبادل احساسش سردرگم به جان چشمانش افتاد، بدون آن‌که از شخص من اجازه‌ای بگیرد. با التماس منعش کرده آب دهانم را قورت دادم. سر به پایین انداخته، صدای گرفته‌ام زخمی به گوش رسید. - با اجازه‌تون! خدا نگهدار! می‌شد گفت که خود را از داخل ماشین بیرون پرت کردم و بدبختانه‌تر این‌که حسن با آن چشمان وحشی‌اش کمی آن‌ طرف‌تر از مینی‌بوس انتظارم را می‌کشید. نفسم را به آرامی خالی کرده سعی کردم عادی کنارش قرار بگیرم؛ اما تا به اورسیدم متلکش را به سرم آوار کرد‌. - استاد دیگه زیادی نگرانته! خب جاش رو نشونش می‌دادی خیالش راحت می‌شد. با حرص از لبه‌ی آستین لباسش گرفته و همراه با خودم او را کشاندم و حرصی‌تر گفتم: - میشه لالمونی بگیری! آبروم رفت با این افتضاح حواس پرتیم! مقصرش هم تویی حسن! همان‌طور که کنارم کشیده می‌شد، این‌بار با لحن خنده و شیطنت گفت: - آهان! باز همه چی افتاد سر کله‌ی من بدبخت! داربست کور بود تو رو ندید مقصرش منم! فایده نداشت! کل- کل کردن با این بشر فقط بیشتر سر خودم را به درد می‌آورد. سکوت کردم تا به جمع دوستانمان رسیدیم و با صحبت‌های پایانی و خداحافظی از همدیگر جدا شدیم.
  7. #پارت پنجاه و شش استاد وارد مینی‌بوس شده و نگاهی اجمالی انداخت. - همگی سوار شدید دیگه! کسی که جا نمونده؟! اکیپ دوستانه‌ی ما صندلی‌های آخر مینی‌بوس را اشغال کرده، کنار همدیگر نشسته بودیم که حسن شروع به خوش‌مزگی کرد. - استاد رضا کپک نیست! فکر کنم توی آزمایشگاه داخل انکوباتور جا مونده! خودش غش- غش خندید و چند تایی از هم‌کلاسی‌ها نیز همراهی‌اش کردند. کمی خودم را خم کرده به او که صندلی انتهایی کنار پنجره را اشغال کرده بود چشم غره رفتم به آرامی طوری که فقط اکیپمان بشنود، گفتم: - ببند حسن! هنوز راه نیفتاده شروع کردی. استاد همان‌طور که به بیرون نگاه می‌انداخت با آرامش پاسخگو شد. - نه رضا رو خودم فرستادم اتاق کارم تا برگه‌های تصحیح شده‌ی آزمون میان ترم رو واستون بیاره. حسن تکیه داده پوف کشید و به آرامی زیر لب غر زد. -خوش به حال رضا پس! مثل بعضیا واسه ایشون متمایز شده از بقیه! کنایه و حسادتش را نادیده گرفته، من هم تکیه‌زنان صاف نشستم. چشمم به الهام نشسته در کنارم و آرش بغل دستش افتاد که به آرامی پچ- پچ می‌کردند این دو چه زمانی مذاکراتشان به سرانجام می‌رسد تنها خدا می‌داند! - خب رضا هم اومد! بچه‌ها آماده باشید که چند دقیقه بعد راه بیفتیم. استاد با لبخندی محو حرفش را زد و کنار راننده‌ی مینی‌بوس قرار گرفت. رضا هن- هن کنان از پله‌ها بالا آمد و به استاد که به جانبش سر کج کرده بود، گفت: - استاد حله! آوردمشون. - ممنون رضا! برسون دست بچه‌ها و بشین تا راه بیفتیم. با صورتی بشاش چشمی گفت و مشغول دادن برگه‌ها شد و تا برگه‌ی حسن به دستش رسید زیرزیرکی روبه او گفت: - خود شیرین دست بردار از کارات! با این خوشمزگی‌هات به جایی نمی‌رسی ها! رضا بدون حرفی شانه بالا انداخته، خنده‌ای زد و به کارش بی‌تفاوت ادامه داد. حسن حرصی شده روبه ما گفت: - تو رو خدا ببینید! اینم واسه من شاخ شد! توجه‌ی آرش که به برگه‌ی حسن شد و با تعجب صدایش را بلند کرد. - حسن ببین نمره قبولی آوردی! حسن چشمکی به من انداخته و جواب داد. - با وجود ملودی بیشتر باید می‌گرفتم سیزده که نمره نشد! تازه نحسم هست. چشم غره‌ام به او تکمیل نشده بود که رضا برگه‌ام را به دستم داد، سپس روی صندلی‌اش نشسته و راننده با دیدنش از درون آینه شروع به حرکت کرد. نگاهم روی نمره‌ام نشست نوزده زیبایی که به من داده بود، از صد تا بیست هم بیشتر چسبید و از آن بیشتر بیت شعری که در جواب من (سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی ارنی نگفته گفتی دو هزار لن ترانی) نوشته بود باعث افتادن برقی چشمگیر در دیدگانم شد. - من چو موسی مانده‌ام اندر غم هجران تو، هیچ دانی تا جواب لن ترانی چون کنم! - این انصافه تو نوزده بگیری بعد شانس من سیزده کوفتی بشه! حسن عوضی تا جای ممکن خود را کش داده به برگه‌ی من نگاه می‌کرد، سریع از معرض دیدگانش دور کرده، داخل کیفم فرو کردم. کافی بود دست خط استاد را می‌دید و تا پایان بازدید دست از سر من بر نمی‌داشت. - خب بچه‌ها توی این مکان دانه‌های روغنی داخل این سیلوها نگهداری میشه و هدف از ذخیره‌سازی و آماده کردنشون قبل از روغن‌کشی و استخراج، ایجاد شرایطی هست که بازده روغن در حداکثر مقدار و روغن خام هم کیفیت خوبی داشته باشه. جداسازی و استخراج روغن‌ها از دانه‌های روغنی یک شاخص مشخص و اختصاصی از تکنولوژی روغن محسوب میشه. بزرگی و عظمت سیلوها آدم را به شگفتی می‌رسوند، با وجودی‌که هوای داخلش سنگین و نامطبوع به مشام می‌رسید ولی برایم بسیار جالب بود. در صورتی‌که بازدید کارخانه برایم تازگی نداشت و بارها از کودکی به کارخانه‌ی بابا جون رفته بودم؛ اما کارخانه‌ی تولید روغن جذابیت دیگری داشت و شاید هم به خاطر وجود استاد رادمنش بود که متخصصانه و با نهایت دقت و علاقه قسمت‌های مختلف را به ما نشان داده و تشریح می‌کرد. صدای حسن زیر گوشم حواسم را به سمتش معطوف کرد. - چه بوی مشمئز کننده‌ای میاد اینجا ملودی! بوی حیوون مرده میده! پشیمون شدم از انتخاب رشته‌م! کاملا در پاشنه‌ی پا به سمتش چرخیدم صورت جمع شده و درهمش نیشم را باز کرد. - النگوهات نشکنه تی‌تیشی! پس این بنده‌های خدا آدم نیسن اینجا کار می‌کنن؟! - بچه‌ها دستگاه الک یا اسکرین برای پاک‌سازی دانه از مواد اضافی مثل سنگ و خاک ساخته شده که ابتدای خط روغن‌کشی مورد استفاده قرار می‌گیره. حسن به سمت استاد نزدیک شده و ناله‌وار گفت: - استاد تحمل فضاش خیلی سخته! استاد لبخندی زده گفت: - قسمت پوسته‌گیری و صمغ‌گیری دانه‌ها معمولا بوی نامطبوع داره؛ ولی خوبه که حال کارگران این بخش رو درک کنین. فردای روز اگه رییس شدین حداقل هواشون رو بیشتر خواهید داشت. رضا پوزخندزنان متلک کلفتی روبه حسن انداخت: - بدبخت کارگرهایی که بیفتن زیر دست حسن! بچه‌ها بلند خندیدند؛ اما حسن با چشم و ابرو تهدیدش کرد رضا با چشمکی ناشیانه جوابش را داد. از آن زمانی‌که استاد رادمنش به رضا توجه‌ی خاص پیدا کرد، باعث بالا رفتن اعتماد به نفسش شده بود، دیگر در برابر اذیت‌های حسن کوتاه نیامده و حداقل کلامی مقابله‌به‌مثل می‌کرد. وقتی به ترتیب از این قسمت کارخانه خارج شدیم خود را به حسن نزدیک کرده و کنار گوشش لب زدم. - دیگه جبر و جبروتت ریخته پایین سلطان! مخصوصا با این ناز کردنات بچه مامانی! صورتش که به سمتم چرخید و با نیشخند ردیف دندان‌هایم را به خورد نگاهش دادم، بیشتر حرصی شد اما با صحبت استاد از زدن حرفش صرفه‌نظر کرد. - دوستان این قسمتی که واردش میشیم، دومین مرحله‌ی تولید هست. فشردن و روغن‌گیری دانه‌های روغنی که به دو صورت استخراج به روش مکانیکی و یا کمک‌گیری به وسیله‌ی حلال‌هاست. با چرخش و ورود استاد به قسمت مورد نظر حسن هم همان‌طور که از من فاصله می‌گرفت، گفت: - جواب متلکت بمونه بعدا! سرخوش از این‌که توانسته بودم حرصش را در بیاورم، لبخندزنان پشت سر بچه‌ها به حرکت به سمت جلو ادامه دادم. - مرحله‌ی سوم از مراحل تصفیه بلیچینگ یا رنگ‌بری هست که با حرارت دادن و اضافه‌ی خاک رنگ‌بری ترکیبات رنگی همچون کلروفیل و کاروتن از روغن جدا میشه.
  8. #پارت شصت و دو من دنیایم را با نگاه به لبخند تو رنگی می‌کنم، من زندگی کسالت‌بار را با اندیشیدن به سیاهی چشمانت هیجان‌زده می‌کنم، من روزگار بی‌مروت را با عشق وفای تو بر خود آسان می‌گیرم، تمام سرنوشتم را با حضور همه جانبه‌ات آغشته می‌سازم تا گذران ناملایمتی‌‌هایش برایم ممکن شود، پس بر قلب عاشق من خرده مگیر!
  9. #پارت پنجاه و پنج چشمانش بین من و رسول چرخ خورد و این‌بار با لحنی کاملا خودمانی گفت: - از این‌که دست‌پختت حرف نداره که هیچ؛ اما دوست دارم واسه خانم آذرفر از تحولی که توی مسیر زندگیت دادی و به جای مهندس صنایع غذایی شدی سرآشپز تعریف کنی. تعجبم بیشتر شد تکیه‌ام را از صندلی جدا کرده به میز نزدیک شدم، مثل استاد دستانم را روی میز درهم گره زده با صدایی شگفت‌زده از او پرسیدم. - واقعا؟! خیلی تصمیم سختی بوده نه؟! رسول با آرامش هوف کشید و به صندلی‌اش تکیه داد، کلاه آشپزی سفیدش که روی میز گذاشته بود و نظرم را به خود جلب کرد تا این‌که خودش لب به پاسخ سوالم گشود. - نه اتفاقا! من رفتم پی علاقه‌م و البته استعداد اصلیم. خیلی به خاطرش با خونواده‌م جنگیدم. پدرم کسر شئنش می‌شد که توی فامیلش بپیچه پسر کوچیکش درس و دانشگاش رو ول میکنه و میره آشپز میشه آخه خونواده‌ی من همشون تحصیل‌کرده و دکتر و مهندسن. از بچگی توی سرم فرو کردن که یا باید دکتر بشی یا مهندس! تا یه جاهاییم زورشون چربید، وقتی به زور لیسانس گرفتم و هر چی بهم اصرار کردن برم دنبال فوقم زیر بار نرفتم. دیگه سنم بیشتر شده بود، احساس استقلال می‌کردم. یک‌ سال با اصرار پدرم توی کارخونه‌ی دوستش مشغول به کار شدم؛ اما حالم هر روز بدتر میشد. صبح که بلند می‌شدم تا برم سر کار انگار دارم میرم پای چوبه‌ی دار. بالاخره یه روز زدم زیر همه چیز، از خونمون زدم بیرون و رفتم توی رستوان دوستم مثل یه شاگرد شروع به کار کردم سخت بود بله؛ اما باهاش حالم خوب بود. به میز نزدیک شد و مثل ما دستانش را رویش قرار داد لبه‌ی کلاه آشپزی‌اش را با انگشت انگار نوازش می‌کرد، چشمش از روی کلاه بالا آمده و به چشمان متحیر من دوخته شد. - شاید واسه شما هم عجیب باشه یا من رو خل و چل بدونی که کار تمیز مهندسی رو ول کردم و شروع کردم پیاز و سیر خورد کردن؛ اما من عاشق بوی پیاز و سیرم! عاشق پخت و پزم. وقتی مشتریام از دست‌پختم تعریف می‌کنند، بهترین حال دنیا رو پیدا می‌کنم و همین به اخم و ناراحتی خونواده‌م ارزید، چون مگه قراره چند بار زندگی کنم که اونم به میل خودم نباشه. اگه کار من باعث آزار و صدمه به دیگران نشه و حالم رو خوب کنه به همه چیز توی دنیا میرزه. صدای مهربان استاد سرم را به سمت خودش گرداند. - این رمز درست زندگیه! راضی بودن ازخودت! تا خودت رو دوست نداشته باشی، نمی‌تونی هیچ‌کس رو دوست داشته باشی. روبه رسول با نگاهی تحسین‌‌برانگیز ادامه داد. - و شدی یکی از بهترین سرآشپزهای این شهر! الان خونواده‌ت قطعا بیشتر و بهتر بهت افتخار می‌کنن. رسول با خنده دستی به موهایش کشید و گفت: - دیگه قبول کردن ولی مطمئنم از جانب پدرم هنوز از ته دل نیست، یه جورایی مجبور شد عضو ناخلف خونواده‌ش رو تحمل کنه! سریع سوالم را به زبان آوردم. - توی دانشگاه با استاد آشنا شدین؟ - بله! هم‌کلاسی بودیم تا معراج رفت دنبال پیشرفت توی مهندسی و بنده پیشرفت توی آشپزی! قهقهه‌زنان خندید تا وقتی‌ که دستان استاد دست‌های قرار گرفته روی میز او را در بر گرفت. - و البته بهترین و بامعرفت‌ترین رفیق واسه من شدی! رسول با لبخند و چشمانی متشکر دستان او را فشرد و گفت: - قطعا دو طرف بوده این رفاقت معراج جان! ولی نگفتی خانم آذرفر رو آوردی تا سرنوشت من رو بدونه که راه درست رو بره؟ حواسم به استاد جمع شد، بدون نگاه به من رو به رسول با لبخند گفت: - نه خیر! ایشون ماشالله دختر عاقلی هستن! آوردمش از اون کباب‌های خوشمزه‌ت بخوره ایشون هم مشتری دائمیت بشه مثل من! رسول دوباره غش- غش خندید، به طوری‌که از شدت خنده چشمانش بسته شد. خنده‌های از ته دلش کاملا مسری بود و به جان آدم منتقل می‌شد، همراه با او من هم خندیدم. حالم امروز واقعا با دیدن او خوب شد از آن هم بهتر شد، وقتی برایمان سینی بزرگی از انواع کباب‌های خوشمزه آماده کرد و با وجود خوردن نهار با اصرار استاد همراهیمان کرد. همان‌طور که عاشق آشپزی بود، عاشق خوردن هم بود و حتی اگر میل چندانی هم نداشتم با دیدن طرز خوردنش کاملا اشتهایم باز شد. من به یمن شرایط خانواده در رستوران‌هایی گران‌ قیمت غذا صرف کرده بودم؛ اما کباب‌های رسول به شدت لذیذ و درجه یک بودند به طوری که یادم نیامد جای دیگری به این خوشمزگی خورده باشم. - استاد ولی من خوب متوجه شدم چرا خواستین با سرآشپز آشنا بشم! تک نگاهی به صورتم انداخته و کمی روی صندلی‌اش جابه‌جا شد. - خب چی رو متوجه شدی؟! کمی سرعت ماشین را کم کردم تا تمرکزمان بیشتر روی حرف‌هایم جلب شود. - خواستین بهم بفهمونین داشتن کارخونه‌ی اجدادی نباید باعث بشه من دست از علایق شخصیم بردارم، این‌جور نباشه به خاطر شغل خانوادگیم شانس خودم رو توی کاری که بیشتر توش استعداد دارم از دست بدم. - آیا این‌جوره یا واقعا به این رشته و شغل علاقمندین؟! نگاهی کوتاه به صورتش انداختم که با لبخندی محو تماشایم می‌کرد و با اطمینان جواب دادم. - درسته که شغل آبا و اجدادیم هست؛ ولی من واقعا این رشته رو دوست دارم. بر عکس شرایط سرآشپز خانواده‌ی من انتخاب رو همیشه در اختیار خودم قرار داده و راهی که من تا حالا اومدم با تشویق اونا ولی تصمیم خودم بوده. نگاهش به بیرون ماشین تغییر مسیر داده زیر لب چه عالی حسرت‌باری زمزمه کرد و با صدایی بلندتر ادامه داد. - باقی مسیر رو خودم می‌رفتم! خیلی دیرتون شد! حین عوض کردن دنده نگاهی سرسری به او که از شیشه‌ی جلویی جاده را می‌نگریست، انداختم. - رفیق نیمه راه نیستم استاد! در ضمن به مادرم زنگ زدم، مشکلی نیست! باز بدون نگاهی به جانبم نفسش را بیرون و سر تکان داد. - در اولین فرصت ماشینم رو عوض می‌کنم به خاطر جابه‌جایی منزلم وقت نشد؛ اما زمستون بشه قطعا بیشتر اذیت می‌کنه. با لبخند ادامه دادم. - تا ماشین جدید بخرین مال من قابلتون رو نداره! اگه با راننده هم خواستین فقط کافیه یه تک زنگ بزنین بهم! شوخی من باعث شد سر کج کرده و نگاهم کند. باز هم غوطه‌ور شدن در دریای عمیق و سیاه چشمانش! برای این‌که در آن غرق نشده و جان خودم و او را به خطر نیاندازم سریع نگاه گرفته متمرکز رانندگی‌ام شدم. نگاه متشکرش جانم را گرم کرده و نفسی نامحسوس کشیدم. - از شما به ما زیاد رسیده بانو؛ اما خیلی دوست دارم شماره‌ت رو داشته باشم. چشمانم گرد شد، نه از بانو شنیدن از جانبش که برای اولین‌بار بسیار دلچسب بود بلکه از درخواست گرفتن شماره‌ی موبایلم. مثل این‌که به قول حسن عشقم یک طرفه نمانده و به شدت عجول هم هست و پله‌های پیشرفت را به سرعت در می‌نوردید. خواستم ذوق و هیجانم را مخفی کنم، پس باز هم از در شوخی وارد شدم. - با کمال میل استاد! راننده شخصی شما بودن هم افتخاره! هر چند دیگر جرئت چشم دوختن به چشمانش را پیدا نکردم و کاملا ناشیانه حواسم را معطوف به رانندگی نشان دادم. وقتی استاد وارد خانه‌اش شد و با شگفتی به شماره‌اش که بعد از گفتن من میس‌کال انداخت تا سیوش کنم نگاه کردم. به این زودی برایش متفاوت شدم. وقتی روز اول جدیت و شخصیتش را دیدم، هرگز گمان نمی‌بردم در عرض چند ماه به شماره‌ی شخصی‌اش دسترسی پیدا کنم، مخصوصا که تایید کرد این شماره با شماره‌ی کاری‌اش که دست افراد زیادیست، متفاوت بوده و تنها در اختیار نزدیکان و دوستانش قرار می‌گیرد. خندیدم و گوشی را روی همان صندلی که لحظاتی قبل رویش نشسته بود گذاشتم. حین رانندگی به خودم برای وارد شدن به دنیای زیبای عاشقی خوش‌آمد گفتم.
  10. #پارت پنجاه و چهار - خانم آذرفر! یه لحظه وقتتون رو بگیرم؟! با قرار گرفتن استاد کنارم حواسم از صحبت با الهام به سمت ایشان پرت شد. در حیاط دانشگاه مقابل هم ایستادیم، حسن و آرش را دیدم که از درب خروجی دانشگاه بیرون رفتند. - بله استاد! خواهش می‌کنم. الهام قبل از به سخن در آمدن استاد با اجازه‌ای گفت و با تکان سرش به سمتم راهش را به جانب خروجی دانشگاه کج کرده و دور شد. - اگه براتون مقدوره امروز هم من رو همراهی کنید، دوست دارم شما رو با یه آدم خاص آشنا کنم. متفکر نگاهش کردم. همراهی دوباره با ایشان و حضورش به تنهایی در اتومبیلم این‌بار برایم سخت‌تر و از آن طرف خواستنی‌تر به نظرم آمد؛ اما ادب حکم می‌کرد پیشنهادشان را بپذیرم و البته قلبم از این همراهی با شعف بیشتری به تپش افتاد. - حتما! خوشحال میشم! امان از لبخند نمکین کنار لبش که بیشتر دل از من بینوا می‌ربود. در پارکینگ دانشگاه به کنار اتومبیلم رسیده و هر دو سوار شدیم. با وجودی‌که فکر می‌کردم دوباره از اتفاق امروز کلاس سخن به میان آورد؛ اما ساکت مناظر اطراف را نظاره می‌کرد. بعد از طی مسیری روبه من کرده، گفت: - لطفا همین حوالی ماشین رو پارک کنید قراره بریم داخل اون رستوران! با انگشت اشاره، رستوران را نشانم داد. سرعت را کم کردم و متعجب از اینکه انتظار هر جایی جز این مکان را داشتم، جای مناسب برای پارک کردن را پیدا کردم. بعد از پارک ماشین دوشادوش هم وارد رستوران شدیم. رستوران جمع و جور و نقلی به نظر می‌رسید؛ اما بسیار تمیز و آراسته و با دکوراسیون چوبی و نخودی رنگ و تابلوهایی از شهرها و مکان‌های باستانی کشورمان. در این ساعت بعدازظهر تعداد مراجعین انگشت‌شمار بود. استاد به میزی که گوشه‌ی سمت راستی رستوران قرار داشت نزدیک شد که پسر جوانی پشت سیستم نشسته و مشغول بود. با صدای سلام استاد، چشمان پسرک از صفحه‌ی سیستم به رویش بالا آمده لب‌هایش به لبخند از هم باز شد، سریع به احترامش ایستاد. - جناب معراج! چه عجب از شما! خوش اومدین. استاد به سمتش نزدیک‌تر شده با هم دست دادند. - سرآشپز ما کجا تشریف داره؟! پسر همچنان خندان سر تکان داده، جواب داد. - طبق معمول به قول خودش داخل مطبخ! - اگه مزاحمش نیستم صداش کن. به سمت یکی از میز و صندلی‌های نزدیکمان اشاره زده گفت: - شما بشینید از ساعه صداش می‌زنم. با تعارف استاد روی صندلی نشستم و خودش هم با در آوردن کتش و انداختن روی پشتی صندلی به آرامی نشست، کیفش را روی صندلی خالی کناری‌اش قرار داد. پسرک با لبخند از پشت میز بزرگ بیرون آمده به سمت انتهایی رستوران رفت. چقدر فضای رستوران گرم و دلنشین بود. بوی عود خوش بویی که پراکنده بود به مشامم خوش آمد و با لذت به اطراف نگاه چرخاندم. استاد سرش به موبایلش گرم بود که صدای پیامک گوشی‌ام مسیر نگاه مرا به سمت کیفم کج کرد. با در آوردن آن و نگاه به صفحه، اسم حسن باعث به زیر کشیده شدن لبانم زیر دندان شد مطمئن بودم متلکی کلفت در کمینم هست. - حالا دیگه با از ما بهترون می پلکی و ما رو به هیچ جات نمی‌گیری! خوب لامصب حداقل یه پیامک بزن بدونیم زنده‌ای! ازدست این حسن؛ ولی درست گفت. آن‌قدر ذوق زده شده بودم که اصلا قرار و دوستان را از یاد بردم سریع تایپ کردم. - من زنده‌ام نترس. از بچه‌ها عذر بخواه! استاد ازم خواست تا جایی باهاش برم. پیام بعدی‌اش بعد از اندکی رسید. - بچه‌ها میگن نوش جونت ولی من میگم کوفتت شه تک‌خور! می‌دانستم اذیت می‌کند، پس من هم او را اذیت کردم. - باشه عشقم یادت می‌کنم! دوست دارم! لبخند شیطانی که کنار لبم جا خوش کرد کاملا خارج از اختیاراتم بود؛ اما پیام آخرش یک‌طوری سردرگمم کرد که لبخندم محو شد. - منم! - مشکلی که نیست؟! سرم به سمت استاد بالا آمده و نگاه دقیقش به چهره‌ام نشست، به زور لبخند کوچکی زدم. - نه همه چی اوکیه! هم‌چنان با ریزبینی کنکاشم می‌کرد که صدای دو رگه و مردانه‌ای نزدیکمان شنیده شد. - احوال معراج بی‌معرفت؟! استاد بلند شد و با لبخند جواب داد. - چطوری رسول جان؟! من هم ایستادم و اما رسول که استایل و تن صدایش کاملا مرا به خودش معطوف کرد. قد بلند و فربه با صورتی تپل و دوست‌داشتنی لباس سفید مخصوص آشپزی پوشیده، ریش و سبیل پر پشت مشکی صورتش را در بر گرفته بود، هم‌زمان با دست دادن با استاد کلاه سفید آشپزی‌اش را از سر در آورد و موهای فر مشکی‌اش روی پیشانی موج خورد. تقریبا هم‌سن و سال با استاد می‌زد. وقتی چشمانش روبه من نشست با لبخندی محجوب سلام دادم. کاملا خودمانی به حرف در آمد. - سلام از ماست بانو! ولی آفتاب از کدوم طرف در اومده ما معراج رو همراه با یه بانوی زیبا زیارت می‌کنیم؟! صدای استاد شاکی به گوش رسید و من شرمگین سر به پایین افکندم. - رسول! چرت نگو! خانم آذرفر از شاگردای خوب من توی دانشگاه هستن. ماشینم امروز تعمیرگاه بود، زحمت رسوندنم افتاد با ایشون! سرآشپز هم‌چنان که مشتاق ما را از نظر می‌گذراند به نشستن دوباره تعارف کرد وقتی هر سه نفر نشستیم و دوباره لب به سخن باز کرد. - در هر صورت این از اتفاقای نادر توی دنیاست! حتما از شاگردای استثنایی و خاص جناب استاد به‌ شمار میرن که ما رو هم به دیدارشون مزین فرمودین. انتظار داشتم که استاد باز با لحنی انتقادی به او بتوپد؛ اما کاملا با آرامش جوابش را داد. - استثنایی و خاص که هستن ولی خواستم ازشون که با یه آدم خاص دیگه هم آشناشون کنم. رسول روبه من همراه با پوزخند گفت: - اگه منظور معراج از خاص بنده باشم، قطعا به خاطر غذاهایی هست که یا این‌جا خورده یا برده منزلش. گشنه نموندنش رو مدیون منه بانو! ابروانم بی‌اختیار کمی بالا پریدند و با چشمانی مشتاق به استاد نظر انداختم. دستانش را روی میز گذاشته، درهم فرو برده بود و با لبخند ریزی به رسول چشم دوخته بود. حال می‌فهمیدم، واقعا برای استاد خاص شده‌ام که مسایل خصوصی زندگی‌اش در اختیارم قرار گرفته می‌شد.
  11. #پارت پنجاه و سه کپ کردم! می‌دانستم سارا از همان اولین روزهای دانشگاه از من خوشش نیامده و همیشه حس رقابت داشت؛ اما این اندازه بخل و حسادت را از او انتظار نداشتم، حداقل وجدانش باید این را تایید می‌کرد که من از همان روزهای اول دانشجوی فعال و درس‌خوانی بودم و این قضیه‌ی کارخانه داشتن پدر بزرگم همین چند روز پیش توسط حسن بی‌عقل برملا شده بود. آن‌قدر حس خوب چند لحظه قبل من به سرعت از بین رفت که نتوانستم حس دیگری جایگزینش کنم؛ اما سارا نتوانست از نیش کنایه‌ی پر از حرص حسن در امان بماند. - جنابعالی بچه پولدارم بودی، بازم به خاطر اخلاق گندت پارتی نازکم پیدا نمی‌کردی چه برسه به کلفتش! خدای من! به شدت سوزاننده جواب داد که سارا مات مانده با دهانی باز قدرت ابراز سخن دیگری را پیدا نکرد. جو کلاس مسموم شد و بچه‌ها شروع به پچ- پچ کردند. صدای جدی و محکم استاد همهمه را خواباند و سرها به سمتش چرخیدند. - متاسفم که با این ادبیات سخیف با هم دیگه صحبت می‌کنید. من روی شما حساب دیگه‌ای باز کرده بودم، باید بگم اخلاق و ادب حداقل برای شخص من از فعالیت و تیزهوشی بالا توی کلاس اهمیت بیشتری داره و انگار دارید من‌ رو ناامید می‌کنید دوستان! سر من و حسن از خجالت پایین افتاده بود و حال باقی بچه‌ها را نمی‌دیدم. حسن زیر چشمی مرا می‌پایید می‌دانست، اگر در خلوت گیرش بیاورم موهای سرش را از دست خواهد داد؛ اما این را نمی‌دانست که جانبداری‌اش از من در برابر معماریان و سارا با وجود انتخاب راه‌های اشتباه چقدر به جان و دلم می‌نشیند. برای همین خودم را مسبب این توبیخ دانسته و سر به بالا گرفتم. چشمان شاکی استاد را که هم‌چنان روی صندلی‌اش صاف و شق‌ورق تکیه داده بود، ما را کنکاش می‌کرد دیدم ولی سعی کردم با آرامش و بدون لرزش تن صدایم جواب دهم. - به بزرگی خودتون ببخشید استاد! دوستان دچار سوءتفاهم شدند من توی این سال‌ها هرگز از شرایطم برای ناحقی و کاهلی سوءاستفاده نکردم، به جان همون باباجونم که دنیا رو بدون وجودش نمی‌خوام. لامصب چشمانم پر از اشک شد. یاد عزیز پدر بزرگم هم مرا شکننده می‌کند، آن‌قدر که وجودم به وجودش گره خورده است. چشمان استاد با دیدن نگاه متزلزلم رنگ آرامش گرفت و لب‌هایش به لبخند کوچکی مزین شد و به آرامی سر تکان داد و از ما خواست سر جایمان بنشینیم. بدون نگاهی به جانب سارا روی صندلی‌ام پخش شدم و هم‌زمان دست گرم الهام انگشتان یخ زده‌ی دستم را گرفته فشرد. تلاقی نگاهمان با دریافت محبت و دلسوزی وجودش کمی آرامم کرد. حسن که با صورتی درهم و چشمانی شاکی برگه‌های کنفرانس و فلش پاورپوینت را جمع‌آوری کرد با نگاهی خشمگین که به سارا افکند به ته کلاس رفت، قدم‌های محکمش روی زمین شدت ناراحتی و عصبانیتش را می‌رساند. استاد به کنار تخته آمده و با آرامش نفسش را بیرون داد، دستانش را در جیب‌های شلوارش قرار داد که باز هم باعث کنار رفتن لبه‌های کتک مشکی‌اش شد. روبه همه و نه شخص خاصی شروع به سخن گفتن کرد. - شرایط زندگی شاید یه جاهایی باعث پیشرفت یا پسرفت ما بشه؛ اما نهایت این جربزه و لیاقت فردی هست که می‌تونه آدم رو توی هر کاری موفق یا شکست خورده بکنه. این تلاش و پشتکار ما هست که می‌تونه پله‌های ترقی رو واسمون هموار کنه و مطمئن باشید پارتی یه روزی و یه جایی تنهات می‌ذاره و این خودت و قدرت ذهن و بدنت هست که می‌تونه از پس مشکلات رهاییت بده و پس دلتون رو به داشتن هیچ پارتی کلفت یا نازکی دلخوش نکنید! چقدر به جا و آرامش دهنده! درست مثل خودش و شخصیتش! با تمام وجودم برایش دست زدم و نگاه تحسین‌برانگیز و متشکرم به چشمان زیبای مصممش گره خورد، کاش این اتصال که وجودم را نیز همراه با چشم به او متصل می‌کرد تا قیامت گسسته نمی‌شد. - این دختره داره کم- کم میره رو مخم! شاید باید یه جور دیگه توجیهش کنم. روی نیمکت زیر درخت نشسته بودیم. من وسط الهام و حسن هم در یکی از طرفینم آرش ایستاده روبه‌ رویمان متفکر نگاه می‌کرد. سرم به سمت حسن برگشته و چشمان خسته از این‌ همه نامهربانی به یکدیگر را به چشمان شاکی گرد شده‌اش افکندم. تن صدایم هم دلگیر شنیده شد. - نمی‌خوای بس کنی حسن جان! تا آخر دنیا قراره با مردم بجنگیم که چرا اون‌جور که ما دوست داریم در موردمون فکر نمی‌کنن؟! بی‌حوصلگی‌ام کمی از خشمش را کاهش داد؛ اما هم‌چنان حق به جانب جوابم را داد. - اون‌جور که واقعیت داره فکر کنن نه هر هجوی که به ذهن مریضشون میاد توی جمع نثارمون کنن. با یادآوری سوتی دادن خودش در این قضیه حرصی شده و گفتم: - مثل این‌که خود جنابعالی نتونسی جلوی زبون درازت رو بگیری و پته‌ی من رو ریختی توی دایره! باز هم کم نیاورد. - گفته باشم! دروغ که نگفتم در موردت! حالا این دختره کمبود داره به وراجی به من مربوط نمیشه. بیشتر به سمتش بدنم را کج کرده غر زدم. - اصلا به خاطر عشق یه طرفه‌ی سارا به توئه که همش با من دشمنی می‌کنه. - بیخود! هیچ‌وقت از دختر عقده‌ای مثل اون خوشم نمیاد! آرش باز میانداری کرد و توجه‌ی من و حسن را به سمت خودش معطوف کرد. - ول کنید! ارزش نداره واسه هر چیزی اعصابمون رو خورد کنیم، فعلا که خود استاد رادمنش خوب کلاس و بچه‌هاش رو کنترل می‌کنه. الهام بلند شده کنار آرش ایستاد و دستی به چروک افتاده در پایین مانتویش کشید و خوش‌رو لب باز کرد. - بریم کلاس بعدی داره شروع میشه به نظرم به یمن موفقیت کامل شما دوتا توی کنفرانس امروز، من و آرش رو پایان کلاس به یه قهوه‌ی گرم و کیک خوشمزه‌ی کنارش مهمون کنید. آرش مهربان و خندان نگاهش می‌کرد باشور و هیجان در برابر کلامش گفت: - ای جان! حق رو گفتی! این قهوه خوردن داره. اوه چه با عشق همدیگر را نگاه می‌کردند، دلم خواست! آب دهانم را قورت داده و سر به سمت حسن چرخاندم. عوضی به جای نگاه به آن دو مرا زیر نظر داشت، سر تکان داده بی‌تفاوت گفتم: - هان! چته! مهمون توییم ها! سر کلاسم قپی اومدی کل کار رو تو در آوردی، پس مهمون کردنم میفته گردنت! رگه‌ای از شیطنت دوباره به چشمانش نشست. - باشه تو جون بخواه! دوباره چشم غره رفتن از سمت من و هر- هر خندیدن از سمت او! به تایید پیشنهاد الهام از جا بلند شده و در کنار یکدیگر قدم‌ زنان به سمت کلاس بعدیمان رفتیم. کمی که الهام و آرش جلو افتادند، حسن که قدم‌هایش را با گام‌های من هماهنگ کرده بود به آرامی گفت: - دیدی گفتم! می‌دونستم استاد هم بهت حس داره! از روز اول این حستون دو طرفه بود. به آنی بدنم یخ زد و سر جا ایستادم، حسن دو قدم جلو افتاده را برگشت و چشم در چشمم مقابلم ایستاد. در کنار همان نگاه‌های شیطنت‌بارش روی لب‌هایش لبخندی مهربان نشسته بود. ناباورانه کتمانش کردم. - چی میگی حسن؟! چه حسی؟ مصمم جواب مرا داد. - با شعر امروزش و نگاه هوایی شدش به ضرس قاطع میگم کل کلاس هم فهمیدن چه برسه به حسن تیز فهم! اگر حالت عادی داشتم، حتما برای این لقب جدیدی که به خود داد سر به سرش می‌گذاشتم؛ اما ناشیانه قصد مخالفت با نظرش را داشتم. - نه‌ خیر! یه بیت شعر که منظوردار نیست! استاد دایم در حال شعر گفتنه! حسن دست در جیب‌های شلوارش کرده و قدمی به من نزدیک شد و با نگاهی عمیق‌تر و مطمئن‌تر گفت: - ببین سیاه سوخته! این خط و این نشون که استاد از تو هم عاشق‌تره! حالا هی فاز منفی گرفتی دلیل غلط بودن حرف من نمیشه، یادت باشه من خودم مردم و حال یه مرد رو از تو بهتر می‌فهمم. دست از زیر و رو کردن نگاه ناباورم کشیده و سرش به مسیر طی شده توسط الهام و آرش کج شد، هم‌زمان گفت: - بیا بریم، بعدا خودت میای میگی حسن دمت گرم آن‌قدر مردشناسی! با ندیدن عکس‌العملی از جانبم پفی کشیده و دستانش را در آورد، آستین مانتویم را گرفته مرا به سمت جلو و حرکت وا داشت.
  12. #پارت پنجاه و دو - چی‌شده استرس داری؟! صورتم را به سمت الهام گردانده و با نگاهی به چشمان مهربانش جواب دادم. - اصولا نباید داشته باشم! از من بعیده ولی انگاری یه ذره دارم! الهام روی صندلی‌اش جابه‌جا شده و بازویش را دراز کرد و پشت صندلی من قرار داد و لبخندزنان گفت: - به خاطر کنفرانس نیست! که بارها این کار رو به نحو احسن انجام دادی و بیشتر به خاطر حضور استاده! کاملا درست و منطقی نظر داد، خودم هم همین نظر را داشتم و در برابر استاد رادمنش شوقی همراه با دلواپسی به جانم می‌نشست، جالب‌تر از این حسن بود که کنار میز استاد ایستاده و به دقت جزوه‌ی کنفرانسش را مرور می‌کرد. اهمیت پیدا کردن این کنفرانس برای او هم مطمئنا به خاطر استاد بود که نمی‌خواست در برابرش ضعف نشان دهد. صدای آقای توانایی که کنار تخته ایستاده بود، چشمان مرا از کنکاش حس و حال حسن به سمت خود تغییر مسیر داد. - خانم آذرفر انتخاب شعر امروز به عهده‌ی شماست! روز ارائه‌ی کنفرانس‌تون هم هست قطعا بهتون انرژی مثبت میده. صاف نشسته به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم. سر حسن اندکی به سمت من بالا آمده با چشمانی ریز شده مرا می‌پایید. لبخندی به چهره‌ی منتظر آقای توانایی زده و گفتم: - راستش حضور ذهن ندارم و مخصوصا در برابر شعرهای درجه‌ی یکی که شما حفظید. لحن تمسخرآمیز سارا باعث چرخاندن سرم به سمتش شد، در حالی که بازوانش را در هم گره زده و پا روی پا انداخته و با نگاهی حرصی به سمتم انرژی منفی می‌فرستاد. - حالا قیافه نگیر دیگه! یعنی توی عمرت یه بیت شعرم حفظ نکردی؟! هنوز لبان من برای پاسخ‌گویی باز نشده بود که صدای لجوجانه و مسخره‌ی حسن بلند شد. - همون شما کلی شعر حفظی واسه کل دانشگاه بسه! چهره‌ی گلگون شده‌ی سارا از لحن منظور‌دار حسن باعث منصرف شدنم از جواب دادن به او شد. به سمت آقای توانایی نگاه کرده و با لبخندی کوچک بیت شعری را که اولین بار با دیدن استاد به ذهنم هجوم آورد به زبان آوردم. - تا تو نگاه می‌کنی کار من آه کردن است، ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است. بچه‌های کلاس با خنده شروع به کف زدن کردند و توانایی هم خندان به سمت تخته برگشته و شروع به نوشتن کرد. نگاهی دیگر به ساعت مچی دستم انداختم و استاد امروز ده دقیقه‌ای تاخیر داشت و از او بعید بود، آن‌قدر همیشه آن تایم سر کلاس‌ها حضور بهم می‌رسانید که دلم به شور افتاد؛ اما با ورود ناگهانی‌اش به کلاس به آنی جایش را به حس آرامش و اطمینان خاطر داد. آقای توانایی با تکان دادن سرش به نشانه‌ی احترام به استاد سر جایش نشست و حسن هم سلام بلند بالایی داده از جلوی میزش کنار رفت. استاد کیفش را روی میز قرار داده و این‌بار بدون در آوردن کتش رو به ما گفت: - عذر می‌خوام به خاطر تاخیرم! متاسفانه ماشینم باز خراب شده و توی تعمیرگاست. حسن باز بدون فکر و نسنجیده نظرش را بلند ابراز کرد. - استاد به نظرم دیگه باید به فکر ماشین جدید باشین از این دیگه واستون ماشین در نمیاد. نگاه جدی‌اش به سمت حسن متمایل شده و صدای محکمش تایید کنان بلند شد. - درسته! توی اولین فرصت! از حرص چشم به هم فشردم، بشر مگر فضول هستی! عقل ایشان یعنی به اندازه‌ی تو نمی‌کشد! حتما مشکلی هست که ماشین سابقش را هم‌چنان نگه‌ می‌دارد! لحن تغییر کرده‌ی استاد باعث باز شدن پلک‌های من شد. روبه تخته شعر نوشته شده‌ی روی آن را خواند و در نهایت اسم من در پایین بیت شعر تقدیمی خانم ملودی آذرفر! - خیلی هم عالی! این بیت شعر حال بد امروز من رو اصلاح کرد. بعد از نوشتن روی تخته کنار کشید و هم‌چنان که چشمان مشتاق مرا در می‌نوردید، بیت شعری را که در پاسخ نوشته بود و با آرامش خواند. - من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما، دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است! پیوند محکم بین دو نگاه! احتمالا همین اتصالیست که بین چشمان من و او برقرار شده! دیگر هرگز انسان سابق نخواهم شد! حس این‌که استاد به من احساس پیدا کرده و به شدت در وجودم شعله‌ور گشت. صدای تشویق حرصی سارا که محکم دست زد و باعث قطع این اتصال شد. همراهی بچه‌های کلاس نیز اتفاقا کاملا به جا بود که موجب تمرکز و توجهم به محیط اطرافم شد. فضای کلاس متلاطم از این تبادل احساس بود و برای من عجیب که چطور استاد بادرایتی چون او در برابر این حس ایجاد شده، قادر به کنترل نشده و این‌گونه پرده‌گشایی کرد. حسن مات‌زده نگاهم می‌کرد و تنها توانستم آب گلویم را به پایین سر دهم. نفس عمیق استاد و دستی که سرگردان به لای موهایش کشید، نگاهم را دوباره به سمت او متمایل کرد. بدون نگاه به کسی با چشمانی پایین انداخته و روی صندلی‌اش نشست و هم‌زمان گفت: - آقای وحیدی می‌تونی کنفرانست رو شروع کنی؟ با چشمانی نگران روبه حسن چشم‌ غره رفتم که حواسش جمع ارائه شود ولی او همان‌طور هنگ کرده روبه من لب باز کرد. - استاد اگه اجازه بدین اولاش رو خانم آذرفر شروع کنن یه لحظه تمرکزم رفت. صدای شلیک خنده‌ی بچه‌ها کمی جو را تغییر داد. احتمالا حسن این موضوع را جدی گفت؛ اما به خاطر شخصیت طنازش حرفش را به شوخی گرفتند؛ اما استاد قاطع روبه من کرد و گفت: - اشکالی نداره! شما بفرمایید! از دستت حسن! بدون تعلل از جا بلند شده به سمت حسن رفتم و کنارش قرار گرفته روبه بچه‌ها شدم و شروع به ارائه‌ی قسمت اولیه‌ی کنفرانس کردم. - فرایند تبدیل مواد اولیه‌ی خام به موادغذایی به نوعی که می‌تواند توسط انسان یا حیوانات مصرف شود به عنوان فراوری غذا نامیده می‌شود. به طور کلی اجزای تمیز ذبح شده، قلاب زده یا برداشت شده گرفته می‌شود و برای تولید محصولات غذایی جذاب و قابل فروش استفاده می‌گردد. صدای محکم حسن که کنار تخته هوشمند ایستاده بود، موجب سکوتم شده از کنار تخته عقب رفتم و هم‌زمان به او نگاه کردم. مطالب کنفرانس نیز همراه با تصویر در تخته نمایش داده شد. - طیف گسترده‌ای از ماشین‌آلات صنایع غذایی و تجهیزات آن‌ها در این صنایع مورد استفاده قرار می‌گیرد. نقش مهندسی در صنایع غذایی طی دو دهه‌ی گذشته برجستگی چشمگیری کسب کرده است. صنعت فراوری موادغذایی بسیار متنوع و پیچیده و تکامل یافته است. نیاز روز افزون به نواوری فرایند با توجه به تقاضای بازار مصرف وجود دارد. مصرف کننده انتظار تازگی، باارزشی و محصولی را دارد که در بسته‌بندی‌های ضد انعطاف‌پذیر ایمن باشد. لبخند رضایت روی لب‌هایم گسترده شد. چه قشنگ و مسلط توضیح داد، خیلی لذت بردم و وقتی خودش هم با لبخند نگاهم کرد و خواهان ادامه‌ی مبحث از جانبم شد و با چشمک ریزی به سویش مطلب را به دست گرفتم. انجام این کار گروهی بین من و او باعث تفاوت نوع ارائه شد و همین برای بچه‌ها و حتی استاد جالب و هیجانی گشت که مشتاق به مطالب گفته شده توسطمان که دست به دست می‌شد با نهایت توجه گوش سپردند. هنگام اتمام کارمان وقتی کنار هم در جلوی تخته ایستادیم و کل کلاس برایمان با هیجان کف و سوت زدند که صدای خنده‌ی من و حسن را نیز بلند کرد. صدای تحسین‌آمیز استاد تشویق بچه‌ها را کوتاه کرده، سر من و حسن را به سمتش چرخاند. - عالی بود! می‌تونم مصمم بگم از بهترین کارها و ارائه‌ها بود، هم نوع مطالب جمع‌آوری شده و هم نحوه‌ی اجراتون و کاملا شگفت زده‌م کردین! به هر دوتون تبریک میگم که نمره‌ی کامل رو تونستین ازم بگیرید که از استاد سخت‌گیری چون من بعید هست. صدای شوخ حسن کنار گوشم بلند شد. - استاد نمره‌ی بیشتر رو بایستی به من بدید، بیشتر زحماتش پای من بود. خانم آذرفر مدیر پروژه‌مون بود و بنده هم خر حمالشون! به سمتش سر چرخانده و چشم غره‌ای همراه با نیشخند به چشمانش زدم چشمان شیطانش هم‌زمان با لبانش می‌خندید؛ اما حس قدردانی و محبت نگاهش کاملا به وجودم نشست. در کنار صدای خنده‌ی بچه‌های کلاس صدای تنفر‌آمیز سارا توجهات را به سمت خود معطوف کرد همان‌طور که با حرص بازوانش را می‌فشرد و نفرت‌انگیز ما را از نظر می‌گذراند. - منم باباجونم کارخونه‌دار باشه و وضع مالیم فوق خوب‌ها معلومه پارتیم پیش استاد و دانشجوها هر روز کلفت‌تر میشه!
  13. #پارت پنجاه و یک ناباورانه این‌که با کلامش هر سه نفرمان کوتاه آمده و چای‌هایمان را سر کشیدیم، البته با فرو بردن چای سعی در فرو بردن حرص و خشممان را داشتیم. این معماریان لعنتی برایمان غوز بالا غوز شده بود؛ ولی من باید ته‌وتوی این قضیه و ربطش به حسن را در می‌آوردم. هر کس به جای حسن بود، با کار دیشبش قطعا امروز نمی‌توانست با این آرامش خیال در محوطه‌ی دانشگاه برای خودش چرخ بخورد. چه کسی می‌توانست اصل داستان را برایم رو کند؟! مطمئنا گزینه‌ای بهتر از شخص رضا نبود. - ملودی! مطالب کنفرانس رو کی به دستم می‌رسونی؟ سوال حسن که با حالتی عادی و بدون حس چند لحظه‌ی قبلش پرسیده شد، باعث گردید ذهنم از سمت معماریان کاملا منحرف شود پس برایش انجام و ارائه‌ی کنفرانس اهمیت داشت! - برات آوردم امروز میدم بهت، توی ماشینمه. سرش را به تایید و یا شاید اندکی تشکر کمی تکان داد. به رویش لبخند ریزی زدم لبخند کوچک من باعث لبخندهای عمیق‌تر آرش و الهام شد. خوب می‌دانستند این بحث‌ها نمی‌تواند اندک خللی در رابطه‌ی دوستانه‌ی ما بگذارد. بعد از اتمام کلاس‌ها با بچه‌ها خداحافظی کردیم. در محوطه‌ی پارکینگ دانشگاه وقتی ماشین آرش همراه با تک بوق از کنارمان گذشت، الهام روبه من کرده گفت: - ملودی دارم میرم خونه‌ی خالم، از بابام اجازه گرفتم امشب پیشش باشم به تو دیگه زحمت نمیدم. نگران و متعجب به چشمانش نگریسته، گفتم: - خدای نکرده که باز مریض نشده؟ مطمئن لبخند کوچکی زده و پاسخ داد. - نه فعلا خوبه! امشب تنها بود، گفت برم پیشش. مسیر خونه‌ش به تو نمی‌خوره اتوبوس واحد دم دانشگاه سر کوچه‌شون پیاده‌م می‌کنه با اون میرم. دستش را به دست گرفته و گفتم: - عیب نداره اول تو رو می‌رسوندم. محکم سرش را به منفی تکان داد. - نه چه کاریه! خودم میرم دیگه! وقتی بالاخره الهام مرا با نظرش همراه کرد و رفت، قبل از سوار شدن به ماشینم رضا را دیدم که در محوطه کنار یکی از بچه‌های دانشگاه که هم‌خوابگاهی بودند، در حال گفتگو هستند. سریع فکری به نظرم رسید، سوار ماشین شده و روشنش کردم. به سمت رضا رانده و کنار پایش ترمز زدم. سرش به سمت ماشین عقب برگشت و با دیدنم لبخند زد. با دوستش خداحافظی کرده، سرش را از شیشه‌ی سمت کمک راننده که پایین کشیده بودم داخل کرد. سلام بلند بالایی داد و به رویش لبخند زده همان‌طور که دستم دنده‌ی ماشین را می‌فشرد، گفتم: - رضا سوار میشی کارت دارم؟ خندان سرش را به تایید بالا- پایین کرده به سرعت دستگیره را کشید و در را گشود. وقتی کنارم روی صندلی کامل جا گرفت، شروع به حرکت کردم. با لحنی طنز لب باز کرد. - آخ جون! داری می‌بریم دور- دور! تک نگاهی به روی خندانش که به سمتم چرخیده بود انداختم. واقعا تنها هیکل گنده کرده بود به قول حسن از لحاظ عقلی و روحی هنوز پسر بچه‌ی کم سن و سال به نظر می‌آمد. کمی که از دانشگاه دور شدیم، کنار خیابان پارک کرده و به طرفش بدن چرخاندم. - راستش می‌خواستم چیزی ازت بپرسم ولی بهم قول بده بین خودمون دوتا بمونه، مخصوصا حسن نفهمه این مکالمه‌ی بینمون رو! به آنی صورت تپلش تغییر وضعیت داده، نگرانی و استرس دگرگونش کرد. - چی‌شده خانم آذرفر؟ حسن چیزی گفته؟! سعی کردم با زدن لبخند، نگرانی‌اش را کم کنم. - نه! الکی دلواپس نشو! به خاطر جریان دیشب و کتک‌کاری حسن و معماریان می‌خواستم موضوعی رو واسم شفاف‌سازی کنی، می‌دونم که تو در جریانی. سرش را تکان داده، و لب‌هایش را با زبان تر کرد. - حسن ازم خواست، منم باهاش رفتم دم در خونه‌ی معماریان و گفت باهاش حرف دارم. اولشم عادی حرف می زدند که یک‌ دفعه حسن قاطی کرد و با سر زد توی صورتش؛ ولی دیگه کتک‌کاری بیشتری بینشون نشد. حسن ولش کرد و اومد سمت من که ازم خواسته بود، با فاصله دورتر ازشون بایستم و اتفاقا معماریانم بدون هیچ حرفی یا عکس‌العملی برگشت توی خونه‌ش ما هم برگشتیم خوابگاه. با موتور یکی از بچه‌ها رفتیم که دوست منه. همین بود فقط جریان دیشب! چشمان ریز شده‌ی کنجکاوم را بیشتر به چشمان مضطربش دوخته، پرسیدم. - این جریان‌ رو کار ندارم، قضیه‌ی اصلی بینشون چیه؟ مطمئنم حسن ازش آتو داره که معماریان در برابرش کوتاه میاد وگرنه هر کی جای حسن بود، امروز نمی‌تونست راست- راست توی دانشگاه بچرخه. رضا این رو بهم بگو! وقتی آب دهانش را پایین فرستاد، تکان بزرگ سیبک گلویش کاملا به چشمم آمد. من و من‌ کنان ادامه داد. - خب... کاش از خودش بپرسی... من بگم ناراحت میشه. بیشتر خودم را به سمتش متمایل کرده و محکم جواب دادم. - رضا خیالت راحت! تو بهش نگی منم به روش نمیارم که چیزی می‌دونم، فقط واسه حسن نگرانم و می‌خوام خیال خودم راحت بشه. بگو جون حسن! کمی آرامش به صورتش برگشت و صاف نشسته به بیرون از ماشین نظر انداخت. - راستش اوایل ورودمون به دانشگاه حسن با معماریان طرح دوستی ریختند و با هم دوست شده بودن و گاهی وقت‌ها معماریان میومد خوابگاه پیشمون. بعضی روزها هم حسن می‌رفت خونه‌ش، چون خونه مجردی داره و تنها زندگی می‌کنه. بر عکس ظاهر بچه مثبتیش که به خاطر شرایط کاریشه، اهل همه جور عشق و حالی هست و تا این‌که جمع دوستانه‌ی شما شکل می‌گیره و از قضا معماریان از شما خوشش میاد. توی همین رفت و آمداشون انگار یه روز به حسن میگه شما رو راضی کنه باهاش دوست شی و حسنم میگه شما اهل رفاقت این‌جوری با پسرا نیستی و دختر سالمی هستی. معماریان که بدجور شما توی گلوش گیر کردین، راضی نمیشه و میگه از رفاقت بین شما وحسن استفاده کنه و شما رو حتی بکشونه توی خونه‌ش. این‌جوری میشه که با هم در میفتن و حسن اون رو با فیلم‌هایی که توی خلافاشون داشته تهدید می‌کنه که اگه مزاحمتی واسه شما درست کنه، اون فیلم‌ها رو واسه رییس دانشگاه می‌فرسته. سر رضا به سمت صورت درهم شده‌ی من برگشته با شرمندگی نگاهم کرد و ادامه داد. - ببخشید خانم آذرفر که بی‌پرده حرف زدم و خواستم بدونید حسن چقدر بهتون غیرت داره، تا موضوع شما پیش اومد زد توی کاسه کوزه‌ی رفاقتش با معماریان! در گلویم احساس زخمی سوزان می‌کردم. - خلاف حسن با معماریان در چه حد بوده؟! - هیچی همون مهمونی و مخلفاتش و حسنم از کاراش توی گوشیش فیلم داره، به هرحال واسه شغل معماریان اینا هر کدوم ممنوع و مشکل‌سازه. صاف نشسته و نفسی حرصی بیرون دادم. - آرش هم توی جریانه نه؟! صدای مضطربش گوشم را پر کرد. - آرش از اولم زیاد با معماریان حال نمی‌کرد و به حسن می‌گفت رابطه‌ش رو باهاش کم کنه، الانم یه چیزهایی می‌دونه و دایم به حسن میگه برملا کردن اون فیلم‌ها واسه خود حسنم مشکل‌سازه، پس بهتره باهم کنار بیان ولی پای شما که میاد وسط نصیحت‌های آرشم دود میشه میره هوا و حسن باز کار خودش رو می‌کنه مثل اتفاق دیشب. ماشین را روشن کرده، هم‌زمان گفتم: - رضا بهم قول بده دردسری واسه حسن درست شد منم توی جریان بذاری. نگاهش کرده نگران ادامه دادم‌. - باشه؟! رضا با اطمینان سر تکان داد و گفت: - خیالتون راحت! حسن حواسش جمعه! اصلا خودتون رو نگران این موضوع نکنید. پفی کشیده و رضا را تا دم خوابگاه رساندم. اگر به او قول نداده بودم، حتما به خدمت حسن می‌رسیدم با این کارها و کارگاه بازی‌هایش!
  14. #پارت پنجاه آهی کوتاه کشید و رو به جلو چشم چرخاند. - از معماریان بد شاکی شده بود می‌خواست تایم آخر که دانشگاه خلوت شد به خدمتش برسه که آرش با اصرار زیاد بی‌خیالش کرد، البته به نظر من فعلا! پوف حرصی کشیده و گفتم: - خدا لعنتش کنه! نمی‌دونم چرا این همه پاپیچ ما میشه مرتیکه‌ی عوضی؟! الهام به سمتم کاملا تنه چرخاند و با لحنی مرموزانه گفت: - ملودی! این یارو گیرش به توئه! زورش می‌گیره با حسن مچ هستین این‌جور می‌پیچه به دست و بالتون. به چشمان نگرانش که به صورتم دوخته شده بود تک نگاهی انداخته و حواسم را جمع رانندگی کردم. - هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه! اصلا بی‌خیالش! اما ته ذهنم درگیر رفتارهای این بشر بودم که حال خوب مرا در این دانشگاه هر بار به طریقی آزرده می‌کرد. بیشتر سوالات را پاسخ داده و روی سوال آخر تمرکز کرده بودم که چشمم به صندلی کنار دستم و نگاه‌های ترحم‌آمیز حسن نشست. کل این چند ماه در ساعات درس استاد رادمنش یک‌بار هم جلو و کنار من ننشسته بود؛ اما امروز برای این امتحان باز با پررویی کنارم جا خوش کرد. با عقب بردن سرم استاد را کنار صندلی رضا یافتم که در حال توضیح سوالی به او بود. سریع برگه را به سمتش کج کردم و حسن مشتاقانه و با رضایت شروع به کپی برداری از آن کرد. بر عکس درس خواندن استعداد خارق‌العاده‌ای در تقلب کردن داشت و سرعت نوشتن و خواندنش هم بالا بود؛ اما با شنیدن صدای استاد هر دو کپ کردیم. - سرت توی برگه‌ی خودت باشه جناب وحیدی! سرم که مجدد به عقب برگشت، هنوز استاد را در همان موقعیت قبلی یافتم، چه عجیب انگار پشت سرش هم دو چشم بینا داشت. به حسن چشم‌ غره رفته و سوال آخر باقی‌مانده را با طمئنینه جواب دادم. نوع امتحان گرفتنش سخت به نظر نمی‌رسید، از آن استادانی بود که به دانشجو رحم و مروتش می‌رسید که نوع سوالات در حد معقول و متوسط بود. با اتمام کارم به قسمت پایینی برگه چشم دوختم که متن با مفهومی تایپ شده و برایمان آرزوی موفقیت کرده بود. - از موفقیت‌هایت دست نکش و به سمتش شتابان باش. لبخند کوچک دلنشینی کنار لبم جا خوش کرد. انرژی خوش آرزویش کاملا به دل و جانم نشست. بی‌اختیار بیت شعری که چند روز پیش بابت تحقیقم در مورد ابیات مرتبط به داستان کوه سینا از گوگل استخراج کرده بودم به یاد آورده و پایین برگه‌ام نوشتم. - سحر آمدم به کویت که ببینمت نهانی، ارنی نگفته گفتی دو هزار لن ترانی علاقه‌ی استاد به ادبیات باعث مشتاق شدن من هم به اشعار شد و هر روز در خانه تایمی از زمان آزادم را به خواندن شعر و متن‌های ادبی می‌دادم. صدای بلند استاد مرا به جو کلاس برگرداند. - خب وقت تمومه دوستان! برگه‌ها رو بالا بگیرید، رضا جان زحمت جمع‌آوریش با شما! استاد علاقه‌ی زیادی هم به رضای تپل بامزه‌ی کلاسمان پیدا کرده و همیشه در امور کلاس از او کمک می‌گرفت. صدا زدن اسم کوچکش هم باعث اعتماد به نفس بیشتر رضا شده و حس رفاقت و نزدیکی با ایشان پیدا کرده بود. همه‌ی دانشجویان می‌دانستند که رضا مرید استاد شده و کسی کنارش حق انتقاد از او را نداشت. - تف! نمره‌ی قبولی بگیرم شانس آوردم! - حسن این کبودی زیر چشمت چی میگه؟! روی نیمکت در حال ورق زدن جزوه بود که با سوال من سرش به سمتم بالا آمد، درست مقابلش ایستاده و با دقت چهره‌اش را زیر نظر گرفته بودم. - میگه فضول رو بردن جهنم! چشمانم را ریز کرده اخم کردم. نگاه بی‌تفاوتش به رویم حرص و جوش به جانم انداخت؛ اما قبل از فوران آتشفشان درونم الهام و آرش با لیوان‌های کاغذی درون دستشان خود را به ما رساندند. - ملودی بگیر چاییت رو! دستم سوخت! هم‌زمان که لیوان‌های چای را از الهام گرفته و روی نیمکت گذاشتم، صدای شوخ آرش هم شنیده شد. - فدای دستات بشم بانو! گفتم بذار سینی بگیرم! گفتی دستات یخ کرده گرمشون کنی باهاش! الهام ریز خندید و خدا نکنه گفت؛ اما من با شور لب باز کردم. - اوه له- له! عشق آرش هم داره فوران می‌کنه انگار! آرش با نگاهی نافذ و مطمئن جوابم را داد و در حالی‌ که طنز کلامش هنوز در جای خود پا بر جا مانده بود‌. - شک نکن ملودی جان! در راه عشق سر هم میدم! باز هم علاقه‌ی جدیدم به ادبیات باعث به یادآوری بیت شعری در مضمون جمله‌ی آرش شد. - سر که نه در راه عزیزان بود، بار گرانیست کشیدن به دوش! آرش با لبخند لایک نشان داد؛ اما سرم دوباره به سمت حسن برگشت که هم‌چنان جدی به ورق زدن جزوه‌ی درون دستش ادامه می‌داد. - حسن بس کن دیگه! حالا واسه من نمره مهم شده برات! به ضرب از جا بلند شده رو در رویم محکم ایستاد و چشمانش با جسارت نگاهم را می‌درید. - اگه یه ذره کسر شانت پیش استاد جانت کمتر واست مهم بود دو تا سوال دیگه می‌رسوندی، حداقل نمره ردی نمی‌گرفتم. چشمانم از پررویی و طلبکاری‌اش گرد شد. - بفرما بی‌چشم و رو! خوب جواب این همه مدت رسوندن من رو توی امتحانات دادی! دستت درد نکنه! آرش طبق معمول سریع میانداری کرد. - بابا چتونه؟! امتحان پایان ترم نبوده که! حسن ولی با حفظ همان حالت قبلی‌اش بدون نگاهی به آرش هم‌چنان زل به من کلامش دو پهلو گرفت. - نه بذار بگه دلش خنک شه! منت بذار! چرا این‌جوری شده! از احساس دوگانه‌ای که پیدا کرده بود، دلم برایش گرفت. ذره‌ای تا به حال از کمک به او نه ناراحت شده و نه منتی در نظرم بود. کلا تغییر بحث داده و چشمم دوباره به کبودی محو زیر چشم راستش رسید، روبه آرش پرسیدم. - تو بگو چرا زیر چشمش کبود شده آرش؟! من و منی کرد؛ اما زیر نگاه‌های تهدیدآمیز حسن جواب مرا داد. - من که باهاش نبودم ولی انگار دیشب رفته سر وقت معماریان. حسن پوفی کشیده و دوباره سر جایش نشست. الهام با اضطراب به جان لب‌هایش افتاده و من چشمم به روی حسن قفل شده بود. بگو چرا امروز قیافه‌ی نحس معماریان را در دفترش ندیدم، حتما بدتر از حسن بادمجان بزرگتری زیر چشمان او سبز شده بود. با نگرانی بر آشفتم. - حسن مگه بچه شدی؟! کتک‌کاری با مامور حراست فقط واسه تو مشکل‌ساز میشه نه اون! دست به سینه شده با چشمان جری شده به تندی پاسخ داد. - به جهنم! واسم مهم نیس! بعدشم عددی نیستن امثال معماریان! صدای هوف حرصی‌ام با بسته شدن محکم پلک‌هایم همراه شد. عجب پسر کله‌شق و حرف گوش‌نکنی بود، حال می‌توانستم روزگار پدر و نامادری‌اش را با این اخلاقیات تندش درک کنم. - آرش! پس تو نبودی با کی رفته بود؟ - رضا باهاش بوده. هنوز جواب آرش کامل نشده بود که حسن لیوان چایش را از روی نیمکت قاپید و لب زد. - بسه آمار دادن دیگه آرش خان! آرش کلافه دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و سر تکان داد. _ چوب دو سر طلا شدم این وسط! الهام با لحنی که سعی می‌کرد آرامش کافی داشته باشد، گفت: - بس کنید دیگه بچه‌ها! خدا رو شکر که به خیر گذشت! چاییتون رو بخورید سرد شد!
  15. #پارت چهل و نه قبل از سخنی از جانب مرد تقریبا مسن فروشنده استاد به سخن در آمد. - توی کتاب‌فروشی دکتر، امکان نداره ناامید برگردی از این به بعد اولین مکان واسه پیدا کردن کتاب همین‌جا تشریف بیارید. مرد مهربان فروشنده لبخندزنان گفت: - آشنای جناب استاد هم که باشی قدمتون بیشتر روی چشمامونه. استاد دوباره جواب داد. - از شاگردای خوب من هستن دکتر جان! جان! شاگرد خوبت! امروز بار چندمی هست که با این ادبیاتت مرا مسرور و از خود بیخود می‌کنی! حواست باشد البته به قلب بیمار من! - خیلی هم عالی! کتاب هم قابلتون رو نداره بانو جان! چه پیرمرد باشعور و فرهیخته‌ای! لذت بردم از طرز سخنوری و نگاه مهربانش! مصرانه لب باز کردم. - ممنون از تعارفتون؛ اما بهاش رو باید بپردازم. صدای تاکیدی استاد سرم را به جانبش چرخاند. - من با دکتر بده بستون دارم یه کتاب شما هم جزوشون حساب میشه! - اما استاد! این‌بار لحن محکم کلامش به اصرار من چربیده و به ناچار سکوت کردم. - با لطف امروزتون این کتاب هم هدیه‌ی بنده به شماست! چه لطفی که خودم بیشتر مشتاق این همراهی بودم؟! اما کتاب هدیه شده خیلی به جانم چسبید و احتمالا تا آخر عمرم به عنوان هدیه از جانبش به روی چشمانم جا خواهد داشت! وقتی از کتاب‌فروشی خارج شده و سوار ماشین شدیم تا نزدیکی محل زندگی‌اش تنها به دادن آدرس اکتفا کرد و سخن دیگری به زبان نیاورد. خانه‌اش در یکی از ساختمان‌های ده واحدی در محله‌ای نزدیک به همان کتاب‌فروشی قرار داشت. با توقف ماشین به سمتم رو گرداند، دوباره با لحنی جدی ولی با لبخند ریز کنار لب گفت: - از این‌که امروز همراهم بودید خیلی سپاسگزارم، ببخشید که به داخل تعارف نمی‌کنم! لب‌هایم را تر کرده و چشم بر هم زدم. - در کنارتون فیض بردم استاد! باعث خوش‌وقتیم بود، ممنون بابت کتاب! سر تکان داده و دستش روی دستگیره نشست و با متانت خاصش از ماشین خارج شد، با برداشتن کتاب‌هایش از روی داشبورد سرش به سمتم گردید و نگاه نافذ خاصش چشمانم را در نوردید. - عذر که مسیرت دور شد! مراقب خودتون باشید! بدون انتظار برای پاسخ‌گویی من کاملا خارج شده و در را بست و به سمت ساختمان محل زندگی‌اش رفت. قلب و روح من جلوتر از او همراهی‌اش کردند؛ اما چون نمی‌خواستم با برگشتن احتمالی‌اش نگاه لرزان و نیازمند مرا ببیند سریع حرکت کرده و دور شدم. اکنون اصلا فرصت خوبی برای برگشت به خانه نبود و با وجود این‌که امکان داشت دوستانم دیگر منتظر نشده و برگشته باشند، مسیرم را به سمت کافه گرداندم. شنیدن متلک‌های حسن را به حال دگرگون الانم ترجیح می‌دادم، شاید با سر وکله زدن با او کمی از این حس آشوب و مشوش درونم فاصله می‌گرفتم. اتفاقا وقتی رسیده و وارد کافه شدم، سر سه نفرشان به جانبم چرخیده و لب‌هایشان با لبخندی که مال حسن دوز مسخره‌گی‌اش بیشتر به چشم می‌آمد، به سمتم نورافشانی کرد. کنار الهام که جا گرفتم حسن هم شروع کرد. - به ملودی خانوم! پارسال دوست امسال هیچی! به مردمک‌های قهوه‌ای وحشی‌اش بی‌تردید چشم دوختم. - بار بعدی این معماریان به من گیر بده قید این دانشگاه رو زدم. حسن که منتظر این کلام از سمتم نبود، دندان قروچه‌کنان غیض برداشت. - خودم آدمش می‌کنم! تو کاریت نباشه! آرش نفس کلافه‌ای کشیده و دستانش را از روی میز به اطرافش رها کرد. - جان عزیزت ول کن ملودی! تازه این بشر رو با زور و زحمت بی‌خیال کردیم، یارو شرش کنده شه بره! می‌خواست خریت کنه همین الان توی دانشگاه بره بپیچه به پر و پاچه‌ش! حسن حرصی به روبه‌ رو زل زده و نفس- نفس می‌زد. به الهام نگاه کردم که مایوس ما را زیر نظر داشت، سری به کنجکاوی تکان دادم که ابرو بالا انداخت و بعد لبخندزنان پرسید. - محل اختفای استاد رو پیدا کردی نه؟! به آنی خشمم پریده با چشمانی هیجانی جواب دادم. - منزلش زیاد از دانشگاه دور نیست. صدای بی‌تفاوت حسن سرم را به سمتش گرداند. - تازه نقل مکان کرده اون‌جا، از وقتی استاد این دانشگاه شده خونش رو هم آورده نزدیک محل کارش! ماشالله آمار! چه دقیق! مطمئن هستم زودتر از همه حسن آدرس دقیق خانه‌اش را می‌دانست! حرف بعدی‌اش که با کنایه همراه بود مرا از شکیبایی و متانت نهفته در وجودم دور کرد. - حالا در کنارش فیض کافی رو بردی سیاه سوخته یا نه؟! چون ذره‌ای شوخی در کلامش احساس نکردم مثل خودش جدی جواب دادم. - آره چه جورم! خر از خدا چی می‌خواست. از ادامه‌ی حرفم سر باز زده بلند شدم. حال حسن شاید بیشتر به خاطر رفتار معماریان مساعد نبود و بحث با او باعث دلخوری بینمان می‌شد که من اصلا چنین چیزی را نمی‌خواستم. روبه الهام لب زدم. - الهام پاشو بریم! دیرمه! صدای شاکی آرش بلند شد. - تازه اومدی که ملودی! هنوز چیزی نخوردی تو! روبه آرش با آرامشی که سعی می‌کردم در لحنم مشخص باشد، گفتم: - دیدی که استاد واسه فردا آزمون میان ترم گذاشت! بریم بخونیم دیگه! منم میل ندارم. حسن با حرص آن پایی را که روی پای دیگرش انداخته بود تکان می‌داد عصبانیتش کمی بیشتر از حد معقول به نظر می‌رسید؛ اما نخواستم به او گوشزد کنم. - باشه برید مراقب باشید! با اتمام حرف آرش خداحافظی کرده با الهام از کافه خارج شدیم. هنوز کنارم روی صندلی کاملا جاگیر نشده بود که بازویم را نیشگون ریزی گرفته، هیجان‌زده با خنده‌ی پر سروصدا گفت: -زود باش بگو ببینم با استاد چی‌کار کردی؟! خنده‌کنان بازویم را مالیدم و گفتم: - هیچی، باهاش ازدواج کردم و بچه‌دار شدیم! صدای غش- غش خنده‌اش فضای ماشین را پر کرد و با دست ضربه ی دیگری به بازویم زده و با همان خنده‌ی صدادارش گفت: - خدا نکشتت دختر! زود رفتی سر اصل مطلب! صاف نشسته با روشن کردن ماشین جواب دادم. - نه مثل تو و آرش چند سال فقط استخاره کنم خوبه؟ خنده‌اش جمع شد می‌دانستم که طاقت الهام نیز طاق شده؛ اما این صبوری بیش از حد آرش واقعا کلافه‌کننده شده بود. - حرف خاصی زدید یا نه؟! نگاهش کرده و گفتم: - نه بابا! بردمش کتاب‌فروشی و بعد رسوندم محل زندگیش همین به خدا! الهام به تایید حرفم سرش را بالا و پایین کرد. به آرامی ادامه دادم. - حسن چش بود؟ خیلی عصبی به نظر میومد!
  16. #پارت شصت و یک خاطره‌ها گاهی خیلی عمیق هستند، مانند اعماق اقیانوس آرام، مانند سیاه‌چاله‌های منظومه‌ی شمسی مانند عمق چاهی بلند در تاریکی، یا مثل ترس در چشمان ترسیده‌ی دخترکی زیبا، مانند لرز در سرمای دی ماه، یا گریه‌های مادری برای درد فرزندش! خاطره‌ها گاهی خیلی بی‌رحم هستند؛ مانند حمله‌ی شیری گرسنه به آهویی گریز پا مانند پرت شدن از بالا به ته دره‌ای تاریک مانند چاقویی دو لبه بر دستان قاتل مانند ماری سمی پر از کینه، مانند گرگی درنده برای بره‌ای بی‌مادر، خاطره‌ها سم هستند مانند شوکران برای گوش‌های شنوا! از خاطراتت به ناکجاآباد می‌گریزم.
  17. #پارت شصت غروب جمعه شروع حس‌های غم‌انگیز جدایی‌ست، جدایی از چه کسی نمی‌دانم؟! شاید در زمانی دیگر در گذشته‌ای دورتر حضورت بوده و من در این جسم فقط حسرت و غم نبودنت را می‌کشم! گاهی حس می‌کنم در قالبی دیگر با عشقی زیسته‌ام که اکنون در کنارم نیست، و نمی‌دانم چرا عصر جمعه همیشه این حسرت را در خود دارد، حسرت جدایی و نبودن! نبودن دستی، نبودن حضوری، نبودن نگاهی یا بوسه‌ای عاشقانه! غروب جمعه بدجور مرا دلتنگت می‌سازد!
  18. #پارت چهل و هشت - خب دوستان بهتره فراموش کنید بفرمایید. کنایه‌ی استاد روبه حسن بود که هم‌چنان با چشمانی خشمگین و چهره‌ای گلگون‌ شده معماریان را نگاه کرده و مشت دستش را با حرص بیشتر در هم گره می‌زد. حسن با کلام تاکیدی استاد که با حالت بیخیال شو زومش بود، چشمی گفت و راهش را به سمت در خروجی دانشگاه کج کرد. آرش و الهام را نیز دیدم که به طرفش پا تند کرده به من نیز اشاره زدند. نگاه کلیک شده‌ی استاد به رویم مرا از پیشروی باز داشت. معماریان با اجازه‌ای گفته به سمت دفترش رفت و جمعیت دانشجویان اطرافمان پراکنده شدند. استاد با چند قدم، فاصله‌اش را با من کم و کمتر کرد، ای وای نزدیک‌تر نیا! تمامی قلب و عضوهای اطرافش به سمت گلو و دهانم هم‌زمان یورش آوردند در سرم صداهایی پر تپش طنین‌انداز شد. چشمان مشکی‌اش که قفل چشمانم شد، تنها از خدا خواستم مرا سر پا نگه‌ دارد تا با سقوط و واژگونی احتمالی بیش از این آبرویم نرود. چشمانش چه دریای سیاهی داشت که با وجود تاریکی غرق شدن در آن همراه با آرامشی ابدی بود. اصلا دلم نمی‌خواست از چنین پیوند لذت‌بخشی دست بکشم. لب‌هایش که برای ادای سخن از هم باز شد بدن من هم به واکنشی برای زنده ماندن، بزاق دهانم را به پایین غلطاند. - اگه اشتباه نکنم ماشین دارید خانم آذرفر درسته؟! بدون نگاه گرفتن لب زدم. - بله استاد! - متاسفانه امروز صبح اتومبیل بنده ناز کردن و روشن نشدن مجبور شدم با آژانس بیام اگه کلاس یا کار به‌خصوصی ندارید میشه بنده رو هم تا مسیری برسونید؟ وای با من بود! می‌خواهد سوار ماشین من شود! صد تا ماشین من به فدای شما و نگاهتان! چه افتخار بزرگی نصیب ملودی خانم شده! بدون آن‌که بخواهم ذوقم را مخفی کنم با لب‌هایی شاد از لبخند و هیجان‌زده گفتم: - اختیار دارید استاد! باعث افتخارمه! باز هم همان چشم غره‌ی خاصش و لبخند نامحسوسش! هم‌چنان که با دستش به جلو هدایتم کرد، گفت: - پس بفرمایید! به سمت پارکینگ قدم برداشتیم. عجیب‌تر از هر فکر خیال و رویایی دوش به دوش هم و در کنار یکدیگر در دلم باز هم رویاپردازی‌ام گل کرده، آرزو کرد. - چه به هم می‌آییم! بچه‌ها را در محوطه‌ی پارکینگ ندیدم. فراموشم شده بود که قرار گذاشته بودیم بعد از اتمام کلاس در کافه‌ی بیرون دانشگاه جمع شده و اوقاتی را با هم بگذرانیم، با یادآوری‌اش چشم بر هم فشردم ولی به نزدیکی ماشینم که رسیدم، دستم را به سمت آن بلند کرده و روبه استاد گفتم: - قابل شما رو نداره استاد! استاد ایستاده و به رویم این‌بار کاملا مشخص لبخند شیرینی پاشید که تمام اعضای بدنم سر شد، خدا به داد خودم و دلم برسد! چگونه می‌توانم با او تک و تنها سوار اتومبیل شده طی مسیر کنم؟! وقتی هر دو سوار شده ماشین را به حرکت در آوردم، سریع گفت: - امیدوارم راهتون رو دور نکرده باشم! کمی به سمتش سر کج کرده با نگاه و صدایی لرزان جواب دادم. - این چه حرفیه استاد! خواهش می‌کنم! با دیدن حالت مضطربم ابروهایش به حالت دقت کمی بالا رفته، سپس لبخند آرامش‌بخشی زد و سرش را به سمت شیشه‌ی جلویی ماشین بر گرداند، شاید خودش هم می‌دانست نگاه در چشمانش دریای دورنی مرا متلاطم می‌کند. وقتی از درب خروجی دانشگاه خارج شدیم در فاصله‌ای دورتر دوستانم را دیدم که با دهانی باز و متعجب نظاره‌گرمان هستند. از شرم لب‌هایم را به هم فشرده و چشمانم را از سمتشان کج کردم. چگونه بعدا زیر بار متلک‌های حسن قرار گرفته و بدون دفاع خواهم ماند الله و اعلم! - اگه فضولی نباشه شما خواهر و برادر دارید؟! کاملا مشخص بود با شروع به صحبتی دوستانه بینمان می‌خواست، احتمالا فضای سنگین ایجاد شده را تغییر دهد. - خیر استاد! تک فرزند هستم! هنوز نگاهش روبه جلو بود؛ اما به آرامی صحبت می‌کرد. - چه جالب و متفاوت با من! من سه تا خواهر و سه تا برادر دارم. کلا جنوبی‌ها به تعداد زیاد فرزند خیلی اعتقاد دارند. انگار می‌دانست که از اصالتش آگاهم که خیلی راحت اهل جنوب بودنش را به زبان آورد؛ اما به هر حال صمیمیت کلامش کاملا یخ مرا آب کرد. هیجان‌زده جواب دادم. - خیلی خوبه که استاد! همیشه توی بچگیتون همبازی داشتید نه مثل من یالغوز و تک که واسه یار جمع کردن یه عالم بایستی منت روزبه رو می‌کشیدم. نمی‌دانم چرا ولی احساس می‌کردم، کسی کنارم نشسته که سالیان سال همدیگر و افراد خانواده‌ی یکدیگر را می‌شناسیم. لبخندزنان این‌بار نگاهم کرد. - من زیاد کودکی خوبی نداشتم خانم آذرفر! توی خواهر و برادرامم فقط با یه خواهرم رابطه‌ی خیلی خوب داشتم. دلم برایش ریش شد، برای دردی که در تن صدایش احساس کردم با تعویض دنده‌ی ماشین نگاهی از روی همدردی به رویش انداختم. - متاسفم واقعا! بچه‌های جنوب کشور اغلب سختی کشیده‌ان ولی باعث شده مستقل و متکی به خودشون بزرگ بشن و این قابل تحسینه. اطلاعات آماری حسن در این‌جا کاملا به دردم خورد. استاد با نگاهی متشکر سر به تایید تکان داد و ناگهانی پرسید. - حالا این روزبه ناسپاس کیه که در برابر فرشته‌ای چون شما مقاومت نشون می‌داده؟! جان! به من گفت فرشته! نگو لامصب! پشت رول هستم! اتفاقی می‌افتد، ماشینم به درک شما صدمه‌ای می‌بینی خدای نکرده! به زور آب نداشته‌ی دهانم را قورت دادم. - پسرعمه‌م هست استاد! یه سال ازم کوچیک‌تره! لبخند کوتاهی به رویم زده، سر بر گرداند و با از نظر گذراندن مکان بیرون گفت: - خانم آذرفر! بی‌زحمت این بغل نگه دارید تا من پیاده شم. نه! دوست ندارم الان بروی! هنوز خیلی زود هست! در این‌جاها که منزل مسکونی نیست، بیشتر مغازه و بوتیک وجود دارد! - استاد به منزلتون رسیدید؟! مهربان نگاهم کرد. اولین بار بود، نگاه مهربانش را دریافت می‌کردم دلم هم گرم شده هم غنج رفت. - نه یه سر باید برم کتاب‌فروشی‌، همین بغله! دیگه بیش از این مزاحمت نمیشم! چه زود با من دوستانه گرم گرفت. راست می‌گویند، مردمان جنوب خونگرم و اجتماعی هستند. با پررویی درخواستم را اعلام کردم. - میشه منم باهاتون بیام و بعدش تا منزل برسونمتون؟ مشتاق با چشمانی متعجب جوابم داد. - اگه دیرتون نمیشه و مشکلی واستون پیش نمیاد، خوشحال میشم همراهم باشید! کاملا مطمئن و شادمان از پیشنهادش گفتم: - نه استاد! منم از کتاب و کتاب‌فروشی خیلی خوشم میاد، شاید خودمم خرید کردم. لبخندزنان تاییدم کرد. ماشین را کناری پارک کردم و بعد از پیاده شدن استاد سریع گوشی‌ام را از کیف در آورده به الهام پیامک زدم. - ماشین استاد خراب بود خواست برسونمش، اگه تونستم خودم رو به کافه می‌رسونم فعلا! از ماشین که پیاده شدم کنار خیابان انتظارم را می‌کشید، با لبخندی کوچک کنار لبم خود را به او رساندم. دوشا دوش هم قدم برداشته و به کتاب‌فروشی نزدیک شدیم. درب کتاب‌فروشی را باز کرده، کنار کشید تا اول من وارد شوم و با تشکری زیر لب وارد شدم. صدای آویز بالای در کتاب‌فروشی هنوز طنین‌انداز بود که استاد هم وارد شده و در را بست. مکانی بزرگ پر از کتاب‌های رنگارنگ در قفسه‌های مخصوص به چشم می‌خورد. استاد به سمت جایگاه فروشنده که گوشه‌ای تعبیه شده، میز بزرگی داشت رفت. با فروشنده خوش و بش کرد و خواستار سفارشاتش شد. راهم را به سمت قفسه‌ی کتاب‌های دانشگاهی کج کردم و در بینشان شروع به گشتن یکی از کتاب‌های مرجع نمودم. بعد از گذشت تایم چند دقیقه‌ای از جستجویم ناباور پیدایش کردم و خوشحال از نتیجه‌ی موفقیت‌آمیز، کتاب را برداشته و خود را به نزد استاد رساندم. شش کتاب مختلف قطور روی هم گذاشته شده، روی میز فروشنده بود و هم‌چنان با استاد به گرمی صحبت می‌کردند، این روحیه‌ی تعامل و اجتماعی بودن استاد برایم جالب و هم ستودنی آمد. با لبخند نزدیکشان شده و روبه فروشنده سلام کردم. - چند وقتی بود دنبال این کتاب بودم، کلا دیگه از یافتنش ناامید شده بودم که ناباورانه توی کتاب‌فروشی شما پیداش کردم. لطفا قیمتش رو بفرمایید.
  19. #پارت چهل و هفت - برای فرآورده‌های گوشتی در صنایع و آزمایشگاه‌ها آزمون‌های کنترل کیفی شیمی زیر باید انجام شود.(یک اندازه‌گیری رطوبت دو اندازه‌گیری پروتئین کل سه اندازه‌گیری درصد چهار چربی کل پنج اندازه‌گیری کربوهیدرات کل شیش اندازه‌گیری خاکستر کل هفت اندازه‌گیری پی اچ هشت اندازه‌گیری نمک نه اندازه‌گیری باقی‌مانده نیتریت) آزمون‌های کنترل کیفی میکروبی فرآورده‌های گوشتی نیز شامل موارد زیر است.(یک آزمون توتال کانت دو کپک و مخمر سه اشرشیاکلی چهار استافیلوکوکوس اورئوس پنج سالمونلا شیش کلستریدیوم‌های احیاکننده سولفیت) جانم الهام چه قشنگ و صحیح اصطلاحات علمی را ادا می‌کرد، به طوری که کل کلاس ساکت و مبهوت تدریسش شده بودند قطعا از او اگر مهندس در نیاید، استاد دانشگاه قدر و کار کشته در خواهد آمد. با وجود ترسو و خجالتی بودنش بسیار زیبا کنفرانس را ارائه داد که بعد از پایان گرفتن مطالبش حتی استاد شروع به تشویقش نمود. لبخند خجول کنار لب الهام دلم را برای معصومیتش اکلیلی کرد. آرش با افتخار و نگاهی تحسین‌برانگیز برایش دست می‌زد. استاد به صورت کلامی نیز از او تشکر و تقدیر کرد و وقتی با متانت کنارم جا گرفت و آرش جای او را برای ادامه‌ی مبحث گرفت، دستش را با محبت گرفته و فشردم با چرخش چشمان زیبایش به چشمان هیجانی‌ام چشمک ریزی هم به او زدم که باعث عریض شدن لبخندش شد. وقتی به جلوی کلاس نگاه گرداندم، باز هم چشمان دقیق استاد را زوم خود دیدم دوباره لب‌هایم را به هم فشرده و نفس نامحسوس کشیدم. نکند چشمک من به الهام را دیده باشد. سر پایین افکنده و قلبم به تپش بیشتر فعالیت کرد، بی‌اختیار دستم را رویش فشردم مبادا تکان‌های شدیدش از روی لباس هم به معرض دید استاد قرار بگیرد. تا پایان کنفرانس آرش سرم را بالا نیاوردم، دیگر نمی‌توانستم نوع نگاه مشتاقم را به استاد کنترل کنم و ترس توجه و فهمیدن او مرا سر به زیر کرد. بعد از پایان گرفتن کلاس، اکیپمان زیر درخت کنار نیمکت جمع شدیم. نگاه حسن به رویم همراه با کنجکاوی تحسین‌برانگیز به نظر می‌رسید، همراه با لبخند کوچکی به رویش چشمک زدم. - حسن خیلی عزادار توی چشمم اومدی پسر! غم نبینی! قدمی به سمتم برداشته، رو در رویم ایستاد و با خنده دستی به موهایش کشیده به بالا هدایت کرد. - زنده باشی ننه‌جون! ولی تو هم دست از این چشمک پرانی‌هات بردار! آدم رو از مسیر درست می‌رسونی جاده خاکی! چشمانم از استدلالش گرد شده و لب‌هایم از هم فاصله گرفت؛ اما آوایی از بینشان بلند نشد و هم‌چنان خیره به چشمان مشتاق شیطانی‌اش بودم که صدای خنده‌ی الهام و آرش مسیر نگاهم را تغییر داد. به گمانم فقط خودم شنیده بودم؛ اما دستی که الهام برای کنترل خنده‌اش جلوی دهان گرفته و آرشی که ریز می‌خندید، این گمان را باطل کرد. خدا آخر و عاقبت من را با این بشر ختم به خیر کند، دیگر حساب هجوگویی‌هایش هم از دست او و هم من خارج شده است. سعی کردم این‌بار بدون اعمال خشونت و با آرامی قضیه را سر هم بندی کنم. - حیف که مشکی پوشی پسرم وگرنه خودم سیاه‌ پوشت می‌کردم با این ادبیات مزخرفت! با چشم غره‌ی شدیدی به سمتش راهم را کج کرده، هم‌زمان با شانه به شانه‌اش ضربه زدم. - وقتی مجبور شدی واسه کنفرانس دوباره بری مطلب جمع کنی، اون‌وقته که احوالاتتم میزون میشه! ردی از آمدن الهام و آرش پشت سرم نمی‌دیدم ولی صدای خنده و گفتگویشان می‌آمد. کاملا بی‌تفاوت با سری به جلو قدم برداشتم، حسن موس- موس‌کنان پشت سرم شروع به نوحه‌سرایی کرد. - عشقم! الکی چرا جوش میاری؟! مزاح کردم باهات! نالوتی چند روزه ندیدمت دلم برات تنگ شده بود! دل تنگم رو با سر به سر گذاشتن باهات گشاد می‌کنم. مثلا بی‌توجه بودم به اراجیفش؛ اما با کلام آخرش لبخند ریزی بدون اختیار گوشه‌ی لبم نشست. باید خیلی خر باشد که فکر کند، من از خودش یا حرف‌هایش دلگیر شوم. چگونه این عنصر زاید کنارمان سبز شد را نفهمیدم اما کلام زهرآلودش چهره‌ام را در هم و به قدم‌هایم دستور توقف داد. - جناب وحیدی درسته که توی محیط عمومی دانشگاه این‌جوری پشت خانم راه بیفتی و لغوز بخونی؟ خاطرشون رو داری مکدر می‌کنی! اصلا موقعیت حسن را نه دیدم و نه خواستم که متوجه شوم. اهانتش به من و حسن که می‌دانست، چند سالست دوستان نزدیکی هستیم و کل افراد دانشگاه نیز از رابطه‌ی سالم ما آگاه بودند، چنان به مذاقم ناخوش آمد که با ابروانی درهم فرو رفته فاصله‌ام را با او کم کرده و جلویش مستحکم و صاف ایستادم. - مکدر شدن خاطر من به جنابعالی اصلا ارتباطی نداره، در ضمن اگر هم کدورتی پیش بیاد بنده خودم شش متر زبون دارم، مطمئن باشید بهتر از هر کسی می‌تونم از خودم دفاع کنم جناب! عجیب‌تر این‌که تن صدایم بالا رفته بود. دانشجویان اطرافمان با شگفتی ایستاده؛ ما را نظاره می‌کردند. از حسن فقط صدای تنفس حرصی‌اش بلند شده به گوشم می‌رسید، احتمالا هنوز هنگ حرف‌های بین من و معماریان بود. چشمان ریز معماریان رویم با دقت بالا و پایین می‌شد، لب‌هایش هم زیر خروار ریش و پشمش انگار با حرص به هم فشرده می‌شد. چه اشتباهی کردم که امروز بیش از روزهای دیگر به خود رسیده و او در این لحظه و با این فاصله‌ی کم این‌گونه با نگاه ناخوشایندش مرا می‌پایید. احساس ناخوشایندی از این تماس چشمی به من دست داد ولی نخواستم بدین منظور از صحنه خودم را خارج کنم، کمی تحمل باید! - می‌تونم بپرسم چرا این‌جوری نسبت به هم گارد گرفتید دوستان؟! سرم به سمت صدا چرخید. اوف همین را کم داشتم! استاد رادمنش کیف سامسونت در دست با فاصله‌ی کمی از ما ایستاده با چشمانی دقیق و سوالی نگاهمان می‌کرد. در یک آن، قدرت اولیه را از دست دادم و با حالتی شرمسار چشم به هم فشرده سر به زیر افکندم؛ اما معماریان بی‌شعور شروع به لیچارخوانی نزد استاد کرد. - استاد جان! اگه بنده جلوی رفتارهای ناشایست بعضی دوستان رو توی محیط دانشگاه نگیرم، دیگه این مکان حالت فرهنگی خودش رو از دست میده میشه یه جای کاملا نامتعارف! مرتیکه‌ی عوضی مثلا می‌خواست نزد استاد کارشناسی حرف بزند، با این ادبیات ابتدایی و سطح پایینش؛ اما حرف‌هایش به جگرم زخم انداخت و از حرص لب زیرینم را با دندان گزیدم. صدای استارت حسن برای دفاع در حال بلند شدن بود که دست بلند شده‌ی استاد به سمتش مانع شد و خودش بسیار محترم و شمرده روبه معماریان شروع به سخن کرد. - به نظرم میاد بعضی اوقات شما بیشتر از حد معمول روی دوستان حساسیت نشون می‌دید، چون در این چند ماه حضورم در این دانشگاه با دانشجویان و اخلاقیاتشون کاملا مشرف شدم و به‌خصوص این دو دوست عزیز از سالم‌ترین و بی‌حاشیه‌سازترین دانشجویان این دانشگاه هستن. جناب معماریان لطفا از سعه‌ی صبر بیشتری در برابر بچه‌ها برخوردار باشید، چون نوع کارتون این اخلاقیات رو می‌پسنده. این‌جا رو هم با پادگان نظامی اشتباه نگیرید! هوف! چقدر دلم خنک شد الان مصداق حال و روزگار من در این لحظه‌ست. سرم با آرامش بلند شده، چشمان قدردانم روی استاد نشست. انگار تمامی صحبت‌هایش را با نگاه مستقیم به من ایراد کرده بود که هم‌چنان با شفقت؛ اما باز هم کنجکاو مرا می‌نگریست. لپ‌هایم از نگاه بی‌پرده‌اش به رویم گل انداخت و دوباره سر به پایین گرفتم. تنها کسی که در برابرش خود را ناچیز دیده و سریع خجالت‌زده می‌شدم. صدای گرفته‌ی حرصی معماریان بیشتر دلشادم نمود. - البته استاد! اوامرتون رو به گوش جان می‌سپارم. آفرین بسپار! مرتیکه‌ی لیچارگوی! چه از جان من می‌خواست نمی‌دانم که هر از گاهی این‌گونه مرا در دانشگاه انگشت‌نما می‌کرد و بدتر از همه در این روز و زیر نگاه مشکوک استاد جانم!
  20. #پارت چهل و شش پشت سرم روزبه وارد شد؛ ولی بدون حرف یا اعمال قانونی! باباجون با صورت سفید مهربانش به رویم نور می‌پاشید. - هیچکی حق نداره سهم شیرین ببم رو بخوره! به سمتش پا تند کرده، گونه‌ی چروکش را محکم و با صدا بوسیدم. - چه کار خوبی توی دنیا کردم که خدا تو رو واسم خلق کرده؟ دستانم هنوز روی شانه‌هایش بود و با تمام عشقم چشم از نگاه روشن نافذش نگرفتم، دستانش از روی میز بلند شده دستم را گرفت و کنارش روی صندلی هدایتم کرد. - من چه‌کار خوبی کردم که خدا شیرین ببم رو قسمتم کرده؟! چشمانم که به سمت دیگر اعضا چرخید، محبت را از تک‌تک آن‌ها به سمتم دریافت کردم، حتی روزبه با مهربانی در حالی که کنار عمه جا خوش کرده بود مرا می‌نگریست. چه شانسی داشتم که در این خانه هیچ‌کس حتی حسادت پنهانی هم نمی‌کرد، با وجود این‌ همه توجهی که از بزرگ خانواده به من ابراز می‌شد. چای در کنارشان با قطاب‌های خوشمزه‌ی یزدی واقعا چسبید و خوابی که شب در کنار عمه بهی به جانم رسوخ کرد، از آن‌ هم شیرین‌تر و دلچسب‌تر بود قطعا آغوش پر مهر عمه بهی قسمت هر کسی نمی‌شد و من جزو خوش‌شانس‌ترین آدم‌هایی بودم که عطر تن این خانم باوقار و مغرور را به شامه می‌کشیدم. - چه حیف! که باز هم آقای وحیدی غایب هستن! حسن با وجود در مخ بودن، آن‌قدر شیرین و دلنشین بود که حتی استاد باشخصیت و جدی مثل جناب رادمنش هم متوجه‌ی غیبت چند وقته‌ی او شود. انگار کلاسمان چیزی کم داشت، بسیار جای خالی‌اش در تمامی کلاس‌ها احساس می‌شد. - خدا به من لطف بزرگ کرده جناب استاد! سرم که به سمت عقب چرخیده با چشم‌هایی تهدیدآمیز روی رضا نشست، طفلک نگاه به زیرانداخته و سریع حرفش را اصلاح کرد. - البته منظورم هم‌خوابگاهی با جناب وحیدی هست. صدای خنده‌ی بچه‌ها که بلند شد، من هم با رضایت سرم را به سمت استاد بر گرداندم، غافلگیرانه نگاه او بر روی من قفل شده بود. نمی‌دانم با آن چشمان سیاهش چه چیز را از طرز نگاهم جستجو می‌کرد؟! با بلند شدن صدای آرش که در نبود حسن کنار صندلی الهام و در ردیف جلوی کلاس کنارمان می‌نشست، این ارتباط عمیق چشمی نیز از سمت هر دویمان گسسته شد. - استاد ببخشید، در جریان غیبت ایشون که هستین؟! سری به تایید تکان داده و روبه آرش مقتدر جواب داد. - بله و امید دارم که گرفتاری‌های پیش‌ آمده خیر باشن! صبح زود که بعد از باخبر شدن وقوع زلزله‌ی قزوین در شب گذشته با حسن تماس گرفتم، گفت که حادثه‌ی خیلی مهمی نبوده و خطر جانی افراد خانواده‌اش را تهدید نکرده است. من که کلا دیشب چنان بیهوش شده بودم که زلزله‌های شدیدتر هم به هوشم نمی‌آورد ولی به علت مسافت زیاد و پایین بودن قدرت زلزله در تهران اصلا احساس نشده بود، البته مرکز اصلی زلزله یکی از روستاهای بیرون شهر قزوین بود که آمار خرابی و فوتی در آن روستا متاسفانه کمی بیشتر از نقاط دیگر بود. حسن در پایان مکالمه‌یمان از احتمال بازگشتش در این روز خبردارم کرد، هر چند که به کلاس‌های ساعات اول نرسید، امید داشتم بتوانم امروز ملاقاتش کنم. صدای سارا چند صندلی دورتر از من فضای کلاس را پر کرد. - دیشب که قزوین زلزله اومده خدای نکرده اتفاقی واسه آقای وحیدی نیفتاده باشه؟! باچشمان تیزبینم نگاه و لحن نگرانش را رصد می‌کردم و با تعجب فهمیدم کاملا احساس دلواپسی در وجودش به حقیقت نشسته و کوچک‌ترین تمسخر یا طنزی در کلامش آشکار نبود. خدا لعنتت نکند حسن که این‌گونه قلب دختران دانشگاه را تسخیر می‌کنی و خودت انگار نه انگار! هنوز کسی پاسخی به سوال سارا نداده بود که ضربه‌ای به در کلاس خورده و سریع گشوده شد. جلل‌الخالق! چقدر حلال‌زاده! خود ناکسش بود! حسن وحیدی دلاور با همان چشمان شیطنت‌بار و نیشخند کنار لبش! سر تا سر مشکی پوشیده بود که به نظر من جذاب‌تر هم شده بود، چون حسن هیچ‌وقت عادت سر تا پا سیاه پوش بودن را نداشت و این تغییر رنگ لباس کاملا به او می‌آمد. روی پیراهن مشکی‌اش کاپشنی به همان رنگ بر تن کرده که نشان می‌داد، هوای قزوین از تهران در این فصل خنک‌تر و سردتر است. - سلام استاد! با اجازه‌تون! توی راه بودم، ببخشید دیر رسیدم. استاد لبخندزنان سرش را به تایید تکان داد و گفت: - بفرمایید! اتفاقا ذکر خیرتون بود جناب وحیدی! حسن در کلاس را بسته کاملا وارد شد و با چرخش بدنش به سمت استاد قسمتی از پشت کاپشنش روبه بچه‌های کلاس مشخص شد که کاملا خاکی شده بود. - بچه‌ها که حرف بدی در موردم نزدن استاد؟! قبل از به سخن در آمدن استاد، رضا خندان از ته کلاس گفت: - ولی معلومه حسن از زیر آوار در اومده و رسونده خودش رو دانشگاه ها! توجه‌ی کل کلاس و حتی استاد به رد خاکی کاپشن حسن افتاده و همگی به خنده افتادیم، جالب‌تر این‌که استاد رادمنش هم این‌بار ناپرهیزی کرده و برای اولین بار با ما شروع به بلند خندیدن کرد که کاش نمی‌کرد، چون بیش از پیش دل بدبخت و پریشان مرا درگیر خنده‌های به شدت زیبایش کرد، به طوری که لبخند از لب‌های خودم پاک شده، حسرت‌بار نگاهم روی لبخند عمیق صدا دارش نشست. بر اثر رد نگاه‌های دوستان حسن متوجه‌ی خاکی شدن کاپشنش شده، سر خم کرد و خودش هم خنده‌کنان خاک لباسش را تکاند. - نه این خاک دیوار کنار دانشگاهه، حین ورود پشتم مالیده شده بهش. استاد با جمع کردن خنده‌ی دلنشینش مرا از عرش به فرش کشاند و جدی روبه حسن گفت: - این‌طور که شنیدم مشکل خاصی برای مردم قزوین به وجود نیومده درسته؟ حسن روبه رویش شق و رق ایستاد و جواب داد. - بله خدا رو شکر خفیف بود، البته لوستر منزل پدرم از سقف کنده شد و افتاد کف خونه. بیشترین خسارت در همین حد بود. بچه‌ها دوباره خنده را از سر گرفتند ولی استاد به لبخند کوچکی اکتفا کرده و با دست به حسن اجازه داد سر جایش بنشیند. حسن با لبخند عمیق‌تری روبه ما سه نفر دستش را کنار شقیقه‌اش آورده، تکان کوچکی داد و به سمت آخر کلاس رفت. سر من هم رفتنش را مشایعت کرد و دیدم که کنار صندلی رضا نشسته به شوخی پس گردنی کوچکی به او زد، طفلکی رضا مظلومانه سرش پایین رفته و زیرچشمی به او لبخند زد. با چرخش سرم ابتدا نگاه‌های حسرت‌بار سارا که مثل من حسن را همراهی کرده بود، به چشمانم سیلی زد. دلم برایش سوخت، وقتی در جایش جابه‌جا شده آهی نامحسوس کشید. بعد از بر گرفتن نگاه از سارا چشمانم روی نگاه استاد جا خوش کرد که جلوی کلاس کنار تخته با همان ژست دست در جیب، چشمان مرا با اخمی از روی کنجکاوی کنکاش می‌کرد. دوزاری‌ام افتاد او به رابطه‌ی بین من و حسن مشکوک و یا شاید برایش سوال‌ برانگیز شده بود. گونه‌هایم از شرم رنگ گرفت و وقتی ناخوداگاه لبانم را زیر دندان کشیدم، لب‌هایش ریز از هم فاصله گرفته، سیبک گلویش احتمالا به دلیل فرو بردن آب دهانش تکان کوچکی خورد، سپس به آرامی چشم گرفته به مسیر نامشخصی نگریست. - قبل از این‌که جناب مشایخی و خانم صمدی کنفرانسشون رو ارائه بدن، برای جلسه‌ی بعد درس صنایع غذایی آزمون میان ترم از مطالب گفته شده فراموشتون نشه، حتما توی نمره‌ی پایانیتون تاثیر داره پس تلاشتون رو بکنید. استاد روی صندلی‌اش نشسته با تکان سر به الهام و آرش اجازه‌ی ارائه را داد. با بلند شدن آن دو از کنارم نگاه مضطرب الهام دلم را ریش کرد. دیشب یک‌ ساعت تمام از دلشوره‌ی امروز و احساس خجالتی که همیشه به همراهش هست، برایم گفته و تمام گفته‌ها و تلاش مرا برای ریلکس کردن و بی‌اهمیت جلوه دادن نادیده گرفته بود، این اخلاق خجالتی بودنش بسیار در مخم خط می‌انداخت و طی چند سال دوستی زیاد نتوانسته بودم تغییرش دهم. سعی کردم با لبخند اطمینان‌بخش به رویش حس استرس را از وجودش کم کنم، اتفاقا وقتی جلوی کلاس ایستاد، بعد از قورت دادن کاملا مشخص آب دهانش، با وجود لرزان بودن مردمک چشمان و صدایش به خوبی شروع به ارائه‌ی کنفرانس نمود. لبخند رضایت‌آمیزی هم به روی لب‌های صورتی من نشست. رنگ رژم امروز کمی رنگین‌تر بود و شاید همان باعث نگاه‌های گاه و بیگاه استاد به رویم می‌شد، یعنی در دل امیدوار بودم که برایش متفاوت‌تر از دیگر دانشجویان شده باشم. همان مثال هر آنچه که از دل بر آید، لاجرم بر دل نشیند. با تغییر صفحه‌ی پاورپوینت و آرامش خاصی که در تن صدا و وجود الهام نشست، مبحث کنفرانسش را علمی‌تر کرد. سرم را از فکرهای پراکنده با تکان دادن ریزی خالی و حواسم جمع او شد.
  21. #پارت چهل و پنج - ملودی این‌قدر تو زدی سر من، ننه و بابام نزدن! والا کودن شدم از ضربات دستت! توی پیری هم صد درصد مثل محمدعلی کلی پارکینسون می‌گیرم. باحرص دست الهام را گرفته به سمت ماشینم رفتم و گفتم: - شرت کم! زودتر برو راحت شیم از دستت. اصلا از ته دل نگفتم و چون از دل نیامد، به دل حسن هم ننشست. وقتی سوار بر ماشین با تک بوق از کنارشان گذشتیم، با لبخند برایم دست تکان داد و خداحافظی کرد. حتی یک روز بی‌خبری از حسن دل مرا تنگش می‌کرد، دوستی بین ما هم خاص و استثنایی بود. - حسن خیلی ناراحت شدم! خدا رحمتش کنه! از طرف من به خانواده‌ت مخصوصا پدرت خیلی تسلیت بگو. - اون‌وقت بگم از طرف کی؟! - معلومه دیگه از طرف دوست دانشگاهیت! - نه میگم از طرف دوست دخترم! لبانم را ازحرص زیر دندان کشیده و مردمک چشمانم روی صفحه‌ی گوشی موبایلم در حالت خیره گرد شد. در چنین موقعیتی هم دست از مسخره‌ بازی و شوخی کردن بر نمی‌داشت. سریع در جوابش تایپ کردم. - یعنی نمیشه دو دقیقه با تو مثل انسان حرف بزنم، زرت باید بری جاده خاکی! مثلا تو الان عزادار هستی؟! وقتی ارسال کردم و او هم سین کرد و بالای صفحه که نوشته شد حسن در حال تایپ، نیشخند کنار لبش را نیز به وضوح می‌دیدم. نمی‌دانم چه بر سر حسن در کودکی و نوجوانی‌اش آمده که نسبت به افراد خانواده‌اش تعلق خاطر کمی داشت؟! - نه والا! از من باشه عروسیمم هست. عمو بزرگم تا حالا دو بار من رو صدام زده هر دو بارم اسمم رو نگفته! گفته کره بز! به نظرت الان به خاطر فوتش باید یقه جر بدم؟! کاملا به او حق می‌دادم. من عاشق خانواده‌ام بودم، چون فقط از جانبشان محبت و حمایت دریافت کرده بودم. به قول حسن برای کسی بمیر که حداقل واست تب کنه! همین‌ که با وجود راحت نبودن در خانه‌ی پدری‌اش شنید که عموی بزرگش در بستر بیماری افتاده، راضی به برگشت به قزوین و دیدار با آن‌ها شد، خودش نهایت مرام و انسانیتش را نشان می‌داد هر چند، چند روز بعد از بازگشتش عمر عمویش کفاف نداد و به رحمت خدا رفت. با این وجود و زخم‌هایی که از گذشته درسینه‌اش داشت، پدر را تنها نگذاشته و در چنین لحظات غم‌باری پشت خانواده‌اش راخالی نکرد، به دلیل چنین شخصیت محکم و باوجدانی بود که من او را این‌چنین دوست داشته و جزو بهترین دوستانم قرار می‌دادم. پاهایم را روی تخت گرم و نرم عمه بهی دراز کردم. امشب قرار بود در کنارش به خواب لذت بخشی فرو بروم. مامان گلی و بابا برای جشن مهمانی دوستشان به قزوین رفته بودند و من بعد از دانشگاه به خانه‌ی عشق و صفایم خانه ویلایی آمده و در کنار عزیزترین عزیزانم شام خورده و شب را می‌گذراندم. - در هر صورت زشته جلوی بابات! یه خورده فاز غم بگیر! خیر سرت عموت فوت کرده نه برگ چغندر! جوابش سه تا استیکر خنده بود. نه این بشر آدم نمی‌شد و نصیحت‌های من هم ذره‌ای در او نفوذ نداشت. - حالا کی بر می‌گردی دانشگاه؟! - ای جانم! دلت برام تنگ شده؟! لا اله الا اللهی در دلم زمزمه کردم؛ اما اصلا به دل نگرفتم. - نه مرده شور! خیر سرت کنفرانس داریما! کل مطالب رو که من آماده کردم، حداقل روز اراِئه خودت رو برسون، نمره‌ش رو کسب کنی. - دستت طلا سیاه سوخته! من تو رو نداشتم تا حالا زن بابام رو کشته بودم والا! - حسن چرت و پرت نگو دیگه! دست از سرشون بردار تونستی زودی برگرد! - این مراسم‌های سوم، هفتم و اینا گذشت میام فقط کاش تو هم با بابا و مادرت میومدی قزوین، منم میومدم می‌دیدمت. - نه دیگه عجله‌ای شد منم درسم واسم از مهمونی واجب‌تره خب! - بله! مخصوصا اگه دروس استاد عزیزت جناب رادمنش باشه. استیکر چشمک و خنده‌ای که انتهای پیامش گذاشته بود، نیشخندی نیز کنار لب من نشاند. چشمانم برق می‌زد، وقتی پیام بعدی را برایش تایپ کردم. - میگن حرف حق رو از بچه بشنو! صددرصد همینه! پس واجب شد، تندی برگردی! - باشه! واسه ارائه خودم رو می‌رسونم حتما! - اوکی! برو دیگه مزاحمت نمیشم! شبت به خیر! سریع آخرین پیامش را دریافت کردم. - شب تو هم خوش عزیزم. صدای دو تقه‌ای که به در خورد، سر من هم از گوشی بالا آمد و با وارد شدن روزبه به داخل اتاق، سریع پیراهن چهارخونه‌ی کنار دستم را برداشته و روی بازوان لختم کشیدم. تاب یاسی زیرش را مرتب کرده و روبه روزبه لبخند زدم. روزبه کنار تخت ایستاد و با لبخند کوچک کنار لبش نگاهم کرد. - مامان‌جون میگه بیا چای بخور! - با قطاب‌هایی که تو از یزد آوردی دیگه؟! لبخندش عریض‌تر شده و چشمان کوچکش ریزتر شد. - این‌قدر شیرینی می‌خوری، مرض قند می‌گیری‌ها سیاه بانو! از روی تخت جست زده و پایین پریدم. کنارش ایستاده، با نیش باز جواب دادم. - نترس من مرض نمی‌گیرم! هر جا رفتی، سهم سوغاتی من نباید فراموشت شه خسیس خان! دستانش را برای تایید به چشمانش کشید. - به روی چشم سرور سیاهم! بیا بریم. هر دو به سمت درب اتاق قدم زدیم. - الهام می‌گفت این‌بار دل روزبه یه جا گیر کرده، این‌ همه سفرش کش پیدا کرده! به سمتم صورت چرخاند و هنوز هم نیشخند کوچک کنار لبش را حفظ کرده بود. - آره عاشق یه ستاره کوچولو توی دل آسمون شده بودم، دلم نمیومد شب بشه من اون‌جا نباشم و نبینمش! از توصیف زیبایش در وصف ستاره‌های کویر چشمانم برق افتاده و لبخندم روی صورت گسترده‌تر شد. - ای جانم! خوش به حال ستاره کوچولو که روزبه ما عاشقش شده. به در که رسیدیم، روزبه ایستاد و جلوتر از او، از اتاق خارج شدم. پشت سرم در آمده، ودر اتاق را بست، با مرموزی خاص خودش گفت: - تعجبم از اینه امشب اتاق من رو مصادره نکردی؟! دست‌هایم را در جیب‌های شلوار جینم فرو بردم. با این ژست به یاد استاد رادمنش افتاده و نیشم جمع شد و چشمانم بی‌اختیار به زیر افتاد؛ ولی با بلند شدن دست روزبه به سمت موها و آشفته کردنشان دوباره لبخند‌زنان نگاهش کردم. - دیگه گفتم خسته‌ی راهی اذیتت نکنم! دو ماهیم هست از اتاقت دور بودی، امشب باهاش رفع دلتنگی کنی. روزبه کاملا بدون توجه به حرفم زرت پراند. - چرا موهات رو بلند نمی‌کنی؟! من گیسو کمند دوست دارم! به سرعت از بازویش نیشگونی گرفته و فرار را بر قرار ترجیح دادم. - خدا گیسو کمند نصیبت کنه ریقو جان! با وارد شدن عجولانه‌ام به آشپزخانه سروکله‌ی عمه بهی، مامان‌جون و باباجون به سمتم گردانده شد. - سهم قطاب‌های من رو کسی نخورده باشه؟!
  22. #پارت چهل و چهار با بلند شدن دوباره‌ی صدای جذابش به ناچار چشم گشودم، این‌بار مسیر نگاهش بین دانشجویان در گردش بود. - و اما شیخ جلال الدین مولانای بزرگ (ارنی کسی بگوید که ترا ندیده باشد تو که با منی همیشه چه تری چه لن ترانی) آقای توانایی بلند گفت: - با اجازه استاد! دیدگاه مولانا عارفانه‌ست. گره‌ی دستانش را باز کرد و راحت به پشتی صندلی‌اش تکیه داد. - بله، احسنت به شما! کسی ارنی میگه که تو رو تا به حال ندیده باشه، وقتی‌ که تو در درون منی و همیشه با من هستی، چه خودت رو نشون بدی و چه ندی، توفیری به حال من نداره! بسیار زیبا گفتن و عشقی که بی‌نهایت و پاک باشه به عرفانیت می‌رسه که برترین نوع عشق هست. از جا بلند شده کنار تخته آمد و ایستاد، دوباره ژست همیشگی دل‌برانداز مرا گرفته و دستانش را داخل جیب‌های شلوارش کرد و باصلابت ما را نگریست. - خب غرض از این داستان این بود دوستان! همه‌ چیز بستگی به نوع نگاه و دید ما داره که چه برداشتی از حوادث زندگی و گفتار بقیه داشته باشیم. همونی که سهراب سپهری عزیز گفتند چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. بچه‌ها شروع به تشویق استاد کردند. دستان از بیرون یخ‌زده و از درون تب کرده‌ی من هم به زور به همدیگر تماس پیدا کرد؛ ولی صدایی از آن بلند نشد. استاد بعد لبخندی عمیق‌تر با بالا و پایین کردن سرش اجازه‌ی اتمام دست زدن را داد و مجدد لب به سخن باز کرد. - برای این واحد درسیتون یه بازدید از کارخونه داریم. از الان میگم که خودتون رو برای یه روز کامل بازدید آماده کنید. مثل همیشه حسن قاشق نشسته بین حرف‌های استاد پرید. - خیلی حال میده استاد! به نظرم خانم آذرفر هماهنگ کنن بریم کارخونه‌ی پدربزرگ ایشون، هم فاله هم تماشا. چشمانم از آماری که حسن به راحتی در اختیار همه قرار داد گرد شده، سرم به ضرب به سمتش برگشت. صدای رگ به رگ شدن گردنم به وضوح شنیده شد و با نفس‌های حرصی‌ام و با چشمانی تهدیدآمیز برای حسن، نقشه‌ی قتل کشیدم. کاملا از نوع نگاهم به تصورات ذهنی‌ام پی برد که سریع نیشش را بسته و خود را مظلوم نشان داد. کاش برداشت استاد از شخصیتم برایم مهم نبود، تا همین الان به سمتش یورش برده و چشمان زیبای به اصطلاح ترسیده‌اش را از کاسه در می‌آوردم. با سخن استاد مجدد به سمتش برگشته، نگاهم روی چشمان مشتاقش نشست. - چه جالب! چه کارخونه‌ای پدربزرگ بزرگوارتون دارن؟! جان! تمام کارخانه‌های جهان فدای نگاه و صدای بی‌نظیر شما استاد گرانقدر! لعنت به من که به لکنت افتاده بودم. - کار... کارخونه‌ی کمپوت و کنسرو سازی... استاد! - به چه اسمی و کجا؟ این‌گونه که تو مرا نگاه می‌کنی، سلول‌های تنم به فغان در آمده‌اند. رحم کن به دل مسکینم و ذره- ذره جانم را نگیر! - بهنوش! بیرون از شهر هست اوایل بزرگراه. بدون آن‌که لب‌هایش حرکت خاصی داشته باشد؛ ولی لبخندش به جانم می‌نشست و دلم را گرم می‌کرد. با آن چشمان نافذ سرش را اندکی تکان داد. - بله دیدم کارخونه‌ی بهنوش رو عالیه! سریع چشم گرفته و به سمت تخته برگشت و هم‌زمان با پاک کردن نوشته‌های رویش ادامه داد. - ولی ما برای بازدید باید بریم کارخونه‌ی روغن، هماهنگ‌سازی کارخونه با منه ولی حتما فرصت بشه به کارخونه‌ی خانم آذرفر هم سر می‌زنیم. خوش به حال کارخونه‌ی خانم آذرفر که شما قدم مبارکتون رو اونجا بگذارید، در نظرم گلستان می‌شود آن دم! ای داد بیداد شاعر شدم رفت! با روشن کردن صفحه‌ی پاورپوینت، مبحث درس امروز روی تخته نمایش داده شد. - در جلسه‌ی قبل آماده‌سازی دانه‌های روغنی، تولید و برداشتشون رو تدریس کردیم و حالا میریم به مرحله‌ی ورود به کارخونه و مراحل تولید روغن از دانه‌ها در کارخانه‌جات: یک صمغ گیری، دو خنثی سازی، سه خشک کردن، چهار بی‌رنگ‌سازی، پنج هیدروژناسیون، شیش بی‌رنگ‌سازی مجدد، هفت بی‌بوسازی. کاش تا آخر عمرم تو همین‌ گونه جلوی چشمانم ایستاده و برایم از دانه‌ها و کارخانه‌ها بگویی و من با چشم دل گوش دهم. باور کن نه از صدایت سیر می‌شوم و نه تدریست برایم خسته‌کننده و طولانی می‌شود، با تو من مشتاق‌ترینم به فراگیری علم وصنعت! - حسن! تو چقدر نفهمی! چشات رو می‌بندی و هر چی بیاد توی دهنت می‌پاشی بیرون. کنار ماشین آرش ایستاده و دستانش را تا جای ممکن به نشانه‌ی تسلیم بالا آورده بود. آرش هم کنارش دست در جیب شلوارش می‌خندید و با دست دیگرش چانه‌اش را می‌مالید، او هم دیگر از طرفداری این بشر نه چندان انسان عاجز مانده بود. الهام بازویم را گرفته، نوازش می‌کرد تا شاید بتواند از درجه‌ی خشمم کم کند. - ملودی غلط کردن رو واسه الانا گذاشتن از دهنم پرید! حرصی پلک زده و لب به هم مالیدم. - کل کلاس فهمیدن حسن! از فردا هزار جور وصله‌ی ناجور بهم می‌چسبونن. ملودی پارتی داره بابای پولدار داره، شرتکی اومده دانشگاه و... از موضع ضعف پایین آمده، جری شد و دستانش را پایین انداخت و صدایش رنگ تهدید گرفت: - هر کی چرت بگه با من طرفه! جرئت داره کسی پشت سرت صفحه بیاد. پوفی کشیده و پوزخندزنان همان‌طور که با نگاهم قد و بالایش را وجب می‌کردم، گفتم: - شما خودت سوسه نیا، نمی‌خواد هوای ما رو داشته باشی! روبه الهام چشم چرخاندم. - بریم الهام! باید مامان گلی رو ببرم بازار خرید داره. آرش صدا بلند کرد. - پس کار داری تو برو ما الهام رو می‌رسونیم. حرص حسن را هم سر او خالی کرده تندی جواب دادم. - لازم نکرده سر راه‌امه! تو راست میگی واسه کار اصلیه پا پیش بذار بچه زرنگ! کاملا صدای تنفس ناآرام و غمگین الهام را کنار گوشم شنیدم، این چه جور دختریست که این‌گونه تاب زخم زدن و توبیخ معشوقش را ندارد؟! به خدا که سزاوارش بود، این‌گونه درشت شنیدن! چهره‌ی آرش در هم شد؛ ولی نیشخند کنار لب حسن بیشتر آزارم می‌داد. - ملودی از حسن ناراحتی من رو چرا ضایع می‌کنی؟! حسن به آرامی پشت گردنی به آرش زده و گفت: - چوب ملودی گله هر کی نخوره خله! تهدیدآمیز دو قدم به جلو برداشته و انگشتم را تکان دادم. - حسن تو حرف نزن! به سمتم جست زده، انگشت اشاره‌ام را به آنی با دستش گرفت و روبه صورتم با مظلومیت ساختگی گفت: - جیگر سیاه من! قراره چند روزی برم قزوین! من رو نمی‌بینی، اون‌وقت دلت تنگ میشه به خاطر بداخلاقی باهام حس ندامت می‌گیری ها! کاملا فراموشم شد، با تعجب پرسیدم. - واسه چی؟ وسط ترمی؟ تو که تعطیلاتش شهرتون نمی‌رفتی، حالا چی‌شده؟! انگشتم را رها کرده و با آرامش گفت: - بابام واسم دختر پسند کرده دارم میرم دومادشم، شام دومادیمو بخورم بعدش چاق بشم چله بشم و اون‌وقت میام تو من رو بخور! صدای قهقهه‌ی آرش و الهام بلند شد. محکم با دست به سرش زدم. - واقعا که خر شرکی تو! بی‌نمک عوضی! سرش را نمایشی با دست مالید.
  23. #پارت چهل و سه چشمانم از شدت بی‌پروایی‌اش گرد شد و در یک حرکت غافلگیرانه کلاسورم را بالا آورده بر سرش کوبیدم. متاسفانه حرص همه چیز را سر او خالی کرده، شدت ضرب‌ دستم بیش از روزهای قبل بود، همراه با آخ بلندش عقب‌ نشینی کرده و دست روی کله‌ی پوکش گذاشت. الهام که زیادی در بهر اختلاط با عشقش فرو رفته بود، وای‌ کنان از جا پرید و دستش را روی قفسه‌ی سینه‌اش قرار داد. - ترسیدم ملودی! از دست شما دوتا! آرش با چشمانی متعجب و متحیر، این‌بار بدون لبخند به من می‌نگریست، انگار واقعا ترسیده بودند. البته صدای ضرب کلاسور و آخ گفتن حسن هم بلندتر از موارد قبلی بود! خواستم ماست‌مالی کنم که روبه آرش نق زدم. - نگاه آرش! این به چه حقی با من مشورت نکرده، توی کلاس پا شده میگه من با آذرفر کنفرانس میدم؟! با نگاهی به حسن که با چشمانی ریز کرده سرش را می‌مالید، همان‌طور که دهانم را کج می‌کردم، ادامه دادم. - مرض داری من رو تابلو می‌کنی؟ اصلا من با الهام گروه تشکیل میدم تو هم با آرش. قبل از واکنشی از جانب حسن، صدای آرش سرم را به سمت او برگرداند. - نه‌ خیر! ملودی جان آش کشک خاله‌‌اس بخوری پاته نخوری پاته! من و الهام از قبل تیم دو نفره‌مون رو تشکیل دادیم. حسن راضی و خنده‌کنان به سمت آرش رفته، دستش را بلند کرد و به دست او زد. - شیر مادرت حلالت! حرف حساب! لب‌هایم را با حرص می‌جویدم و به آن دو خصمانه نگاه می‌کردم. چه موقعش بشود برای هم نوشابه باز می‌کنند، عوضی‌ها! الهام که عین ماست با لبخند محوش مرا نگاه می‌کرد، همه دوست و رفیق دارند من هم دارم! حسن گویی از طرز نگاهم خوشش نیامد که تیر نهایی‌اش را این‌بار با صدای بلند به سویم پرتاب کرد. - درد ملودی چیز دیگه‌ایه! نترس، استاد جونت رو تفهیم می‌کنم که قصدم باهات ازدواج نیست! صورتم از عصبانیت لحظات قبل به خجالت و شرم‌زدگی تغییر کرد. آرش که آن‌قدر بدون واکنش خاصی در صورت و چشمانش نگاهم می‌کرد که انگار زمان زیادیست که موضوع علاقه‌ی من به استاد را می‌داند. چشم پایین افکندم که الهام در کنارم جا گرفت و بازویم را با ملایمت فشرد، تا به صورتش نگریستم سریع به گونه‌ام بوسه‌ای زد و گفت: - عشق و دوست داشتن نه بده نه دست آدمه! خجالت نداره که جونم! خوش به حال استاد که ملودی دوسش داره! چشمانم بین الهام و آرش در گردش بود که ناشیانه خواستم خود را توجیه کنم. - زر میزنه حسن! عشق و عاشقی کیلو چنده؟! حسن همان‌طور که آماده‌ی رفتن و یا شاید فرار از دستم می‌شد، گفت: - ملودی صدای دلت رو همه شنیدن دیگه انکار نکن! از عشق تو من مرغم باور نداری قدقد! وقتی در رفت، واقعا قدرت مقابله با او را نداشتم ولی برای این‌که جلوی چشمان مشتاق آرش و الهام کم نیاورم، با صدای ضعیفی که قطعا شنونده‌اش حسن نخواهد بود، گفتم: - تو نهایتش میتونی قوقولی قوقو کنی خروس بی‌محل ! با وجود این‌که اصلا حرصم خالی نشده بود؛ اما به ناچار کوتاه آمدم. نفسی آه مانند کشیدم که باعث بستن پلک‌هایم شد، با باز کردن دوباره‌ی چشمانم الهام و آرش را کنارم یافتم که با مهربانی و اطمینان به رویم لبخند می‌زدند. گونه‌هایم از شرم سرخ شد، آرش با دستش ما را به خروج از کلاس راهنمایی کرد. - ملودی چه خبرا؟ روزبه از کویر برگشت؟ آینه‌ی کوچکم را بعد از چک کردن صورتم پایین آورده و داخل کیف چپاندم. سرم به سمت الهام برگشته به صورت خندان مهربانش لبخند زدم. کمی در صندلی جابه‌جا شده، عضلات بدنم را از سفتی خارج کردم. - نه بی‌شعور انگار زیادی بهش داره خوش می‌گذره نمیاد. - داره مشکوک میزنه؟! نکنه دور و برش کیس مناسب پیدا کرده؟ با یادآوری چهره‌ی مظلوم روزبه لبخندم عمیق‌تر شد. - بی‌عرضه‌تر از این حرفاست! شاید با فضاش ارتباط گرفته نمی‌تونه دل بکنه. هنوز کلامم به انتها نرسیده بود که استاد رادمنش وارد کلاس شد. سرم به سمتش نچرخیده بود که تنها عطرش را استشمام کردم که ضربان قلب بی‌قرارم باز به اوج خودش رسید، لعنتی! آخر سر با این واکنش‌های هیجانی‌اش مرا رسوا خواهد کرد. بعد از برخاستن و نشستن دانشجویان، استاد دستی به موهای پریشان شده‌اش کشید. بلندتر از روزهای ابتدایی ورودش شده بود و با کمترین تحرکی موج‌دار به پیشانی‌اش می‌ریخت. تا به حال فکر می‌کردم موهای من لخت شلاقی و بسیار مشکیست، موهای استاد از این لحاظ ضربه شصتی هم به من زده بود. چقدر سیاهی بیش از حد موهایش را دوست دارم و حال درک می‌کردم که واقعا بالاتر از سیاهی رنگی نیست! روبه تخته به شعر آقای توانایی نگاه می‌کرد که ایشان از ته کلاس شروع به صحبت کرد. - استاد شعر امروز رو از مجازی در آوردم که در مورد داستان حضرت موسی و رفتنش به کوه طور برای گرفتن دستورات خداوند توضیح می‌داد. استاد همان‌طور که توانایی را زیر نظر داشت با لبخند سری تکان داد و گفت: - بله! واقعا این داستان و این شعر، زیباست. ممنونم ازتون آقای توانایی که روز ما رو با این اشعار زیباتر می‌کنین. به سمت تخته برگشته و شروع به نوشتن کرد. بعد از دقایقی به سمت کلاس برگشت و در ماژیکش را گذاشت. - ممکنه خیلی‌هاتون این داستان و این اشعار رو شنیده باشین؛ ولی دوباره شنیدنش خالی از لطف نیست. به سمت صندلی‌اش رفته، آرام رویش جلوس فرمود و ماژیک را روی میز قرار داد. نفسی تازه کرده و دستانش را هم روی میز در هم گره زد. - موسی(ع) در کوه طور خطاب به خداوند میگن: ارنی(خودت را به من نشان بده.) خدا هم در جوابش می‌فرماین: لن ترانی یعنی(هرگز مرانخواهی دید)! آقای توانایی شعر سعدی رو از این داستان نوشتن. چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی. - من هم دو تا برداشت دو شاعر بزرگ دیگه‌مون رو براتون نوشتم. چشمانم روی اشعار با آن دست‌ خط زیبای استاد جا خوش کرد. باز هم بیشتر از قبل از خط، آگاهی و درک عمیقش از ادبیات لذت بردم. - سه بیت شعر با سه نگاه متفاوت و سه برداشت. سعدی همون‌طور که دیدید، نگاه عاقلانه داره و میگه واسه این‌که ممکنه با جواب لن ترانی برخورد کنی پس بهتره بدون گفتن ارنی سرت رو بندازی پایین و بگذری، همون خودت رو ضایع نکن خودمون! خودش لبخند زد؛ ولی صدای خنده‌ی بچه‌های کلاس بلند شد. سرش را تکان کوچکی داد و بعد ادامه‌ی سخنش را ایراد کرد. - اما برداشت شیخ اجل جناب حافظ شیرازی که من به شخصه عاشق خودشون و اشعارشونم. چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی خب به نظرتون دیدگاه حافظ در این مورد چیه؟ آن‌قدر در بهر حرف‌ها و شخصیتش رفته بودم که بی‌اختیار لب‌هایم گشوده شده و به سخن در آمد. - عاشقانه! اول فکر کردم، تنها خودم شنیده یا در دل زمزمه کردم؛ ولی وقتی نگاه استاد را زوم چشمانم دیدم، آه افسوسم این‌بار در دل بلند شد. - بله درسته، عاشقانه! چون حافظ عاشق بوده و تمامی اشعارش از قلب عاشقش سروده شده. یعنی در راه عشق، ترس ضایع شدن نداشته باش و حتی اگه قراره لن ترانی بشنوی باز ارنی رو بگو! چون شنیدن صدای دوست و عشقت به این جواب منفی می‌ارزد. سقوط به اعماق دره را با تمام وجودم احساس کردم از ترس رسوایی بیشتر چشمانم را بستم. صدای تنفس نامیزانم را می‌شنیدم و باور کردم که هنوز زنده هستم، حرارت تنم به اوج رسیده و از درون می‌سوختم. حافظ عاشق بودی و مرا هم به آتش عشقی سوزان بشارت دادی!
  24. #پارت چهل و دو وقتی با دوستان وارد کلاس شدیم آقای توانایی هم‌ چون گذشته در حال نوشتن بیت شعری روی تخته بود. هر چهار نفرمان سلام بلند بالایی داده و من و الهام صندلی‌های جلو نشستیم، آرش و حسن هم به سمت انتهای کلاس قدم برداشتند که چشمک نامحسوس حسن به سمتم لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبم کاشت. سر سارا مرشدی که باز هم در ردیف جلو و چند صندلی دورتر از من نشسته بود، به جانبم چرخیده و مرا با نگاهش می‌پایید احساس می‌کردم که از حسن خوشش می‌آید ولی حسن ناکس با وجود دست انداختن دختران دانشگاه با هیچ کدامشان نمی‌جوشید و به غیر از شخص خودم، سارا نیز متوجه‌ی چشمک زدن حسن شده بود و این بی‌نوا نیز در مورد نوع رابطه‌ی من و حسن گیج و سردرگم بود. با تکان دادن سرم عرض ادب کردم و او هم به زور با لبخند کجی پاسخگو شد. صدای خنده‌ی حسن، آرش و رضا از ته کلاس بلند شد نمی‌دانم چرا حرف‌های خنده‌دار این جماعت مذکر، هیچ‌گاه تمامی نداشت و آن‌وقت می‌گفتند که این زنان هستند که پرچونه تشریف دارند، ما که چیز دیگری می‌دیدیم. آقای توانایی با لبخند از کنارمان گذشت. چشمم به تخته خورد و شعر معروفی که نوشته بود. - من آن گلبرگ مغرورم که می‌میرم ز بی‌آبی، ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی‌گردم! خط پایین شعر، نام سارا مرشدی را نوشته بود. قبل از واکنشی از جانبم، استاد رادمنش چون همیشه جنتلمن و جذاب وارد کلاس شد و با لبخندی کوچک کنار لبش درود و روز به‌خیر گفته از ما که به خاطرش ایستاده بودیم خواست که بنشینیم. بعد از روال همیشگی در آوردن کت و گذاشتنش روی دسته‌ی صندلی، سرش به سمت تخته برگشته و این‌بار با تعجب ابروانش کمی بالا رفت. صدای پر تمسخر حسن در کلاس آرام ما به شدت اکو شد. - به- به خانم مرشدی! می‌بینم که شعر بقیه رو به اسم خودت می‌زنی! سارا با حرصی آشکار به عقب سر برگردانده و گفت: - بیت امروز رو من به آقای توانایی گفتم و ایشون هم به خاطر این اسم من رو تهش نوشتن، من دزدی ادبی مثل بعضیا نمی‌کنم! حسن همچنان پوزخند بر لب نگاهش می‌کرد. خب معلوم شد که غیر من سارا هم قصد دلبری از استاد را دارد! هنوز چیزی نشده، رقیب عشقی پیدا کردم! نامحسوس با حرص سارا را زیر نگاه مشکوکم قرار داده بودم که صدای استاد مرا متوجه‌ی او کرد. - خیلی هم عالی! وقتی از تخته فاصله گرفت جوابی که به شعر سارا داده بود، باعث احساس خنک شدن دلم آن‌ هم به صورت بسیار عمیق و دلچسب گردید، بهتر از این نمی‌توانست جواب او را این‌چنین دندان‌شکن بدهد. - من آن خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم، به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم!! آن‌قدر ذوق‌ زده از شعر شدم که خیلی ضایع شروع به دست زدن کردم، آن‌ هم با نیشی باز مانده! به غیر از سارا که با چشمانی تهدیدآمیز براندازم می‌کرد، دیگر بچه‌های کلاس نیز همراهی‌ام کردند؛ اما نگاه استاد به رویم خشک شده بود یا شاید دنبال علت این‌ همه هیجان‌زدگی در من می‌گشت. با دیدن چشمان مشکی‌اش احساس کردم در سیاهی مطلق، گرفتار و غرق شدم. جان و توان از دست داده و دستانم روی میز صندلی فرود آمد. نامرد با این‌گونه نگاه کردنش کاملا مرا آچمز می‌کرد، مثل آدم هیپنوتیزم شده قدرت بر گرفتن چشمانم را از دست می‌دادم. با افتادن دستانم او نیز دست از کنکاش نگاهم برداشت و روی صندلی‌اش قرار گرفت. با لبخند شروع به خواندن اسامی و حضور و غیاب کرد. بعد از اتمام کارش دوباره از جا بلند شده و کنار تخته ایستاد، دست در جیب‌های شلوارش کرد و مصمم شروع به سخن‌رانی کرد. - خب دوستان عزیز! برای این واحد درسی حتما باید یه کنفرانس گروهی داشته باشین که سر فصلش رو هم از سر فصل دروس در نظر می‌گیریم. با وجود تعداد اعضای کلاس هر کدوم یه تیم دو نفره تشکیل بدین و جمع آوری مباحث و تقسیم اون بین خودتون رو انجام بدید. همون اول ترمی این قضیه رو جدی بگیرید، چون پنج نمره‌ی پایان ترم رو تنها این کنفرانس دو نفره تعیین می‌کنه. در ضمن من الکی نمره نمیدم، باید هم مطالبتون علمی و مفید و هم نوع ارائه‌تون درست و مقبول باشه. من بی‌جنبه کاملا محو جبروت، استایل جذاب استاد و صدای خاص آهنگینش بودم که صدای حسن از ته کلاس مرا از هپروت در آورده سرم به عقب چرخش پیدا کرد. - استاد اول کاری بگم من و خانم آذرفر با هم کنفرانس میدیم. همان‌طور نشسته روی صندلی‌اش با نیشخند کلامش را ایراد کرده و در آخر چشمک ریزی هم به جانبم افکند. یک روزی این چشم‌های شیطانی تیله‌ایش را از حدقه در خواهم آورد. حرصی به رویش چشم غره رفته، سر بر گرداندم که نگاهم به چشمان ریز و دقیق شده‌ی استاد به رویم افتاد. جستجوگر مرا زیر ذره‌بین قرار داده بود که باعث شد، معذب شده سر به زیر افکندم. لبم را با دندان جویدم و در دل حسن را آماج فحش‌های رنگارنگ قرار دادم، اگر دستم به او برسد وای به حالش! - انتخاب هم‌گروهی با خودتونه، با هم خوب مشورت کنید و جلسه‌ی بعد اسم‌هاتون رو اعلام کنید، تا من هم سر فصل هر گروه رو براش تعیین کنم. سرم با تاخیر بالا آمده و چشمانم به روی صورتش نشست. سریع برگشته، تخته هوشمند را روشن و پاورپوینت مربوط به درس را اجرا کرد، هم‌زمان شروع به تدریس از روی آن نمود. - کارخانه‌های موادغذایی برای دست‌یابی به یک هدف مشترک که آن‌ هم تهیه و آماده‌سازی، بسته‌بندی و ایجاد کیفیت مناسب مواد غذایی است اقدام به بهترین نوع کادر تولید می‌کنند و به گونه‌ای که بتوانند، میزان فروششان را هر چه بیشتر افزایش دهند. مصرف کنندگان نیز برای گزینش فراورده‌های خوراکی، موردی را انتخاب می‌کنند که دارای کیفیت مناسب و پاسخگوی نیازشان باشد، تا زمانی‌که تولیدکننده استانداردهای کیفیت را رعایت کند و هم‌چنان محصولش مورد استقبال مصرف‌ کنندگان خواهد بود، بنابراین کنترل کیفیت مواد غذایی از نظر تولیدکنندگان لازم و ضروری و کارخانه‌جات هم ملزم به ایجاد آزمایشگاه‌های مجهز هستند که روند درست کنترل کیفیت به درستی صورت پذیرد. - ملودی! هلو کجایی بابا؟! دستان حسن جلوی چشمانم بالا و پایین می‌شد، نگاه از دستان او گرفته و چشمم به الهام و آرش افتاد که کنار درب کلاس به آرامی صحبت می‌کردند. کلاس تقریبا خالی شده و حسن دست در جیب حالا با چشمانی مخمور و تکان سری نامحسوس مرا می‌پایید. چشم بر هم فشرده، لبم را گزیدم کی کلاس تمام شده و استاد رفته بود که من نفهمیدم، واقعا وای به حال و روزم! - آخ- آخ! بد عاشق شدی ها! با شنیدن کلام طنز زهرآلود حسن به آنی چشمانم باز شده و از جا برخاستم، هم‌چنان پوزخند بر لب روی صورتم فوکوس کرده بود. - باز دهنت وا شد به چرت و پرت گفتن؟! فاصله‌اش را کمتر کرده و دستانش را در جیب‌های شلوارش گذاشت، نگاه بی‌پروا و بی‌رحمش را به چشمانم دوخت. احساس می‌کردم با نگاه تمام وجودم را اسکن کرده از تمام مکنونات قلبی و ذهنی‌ام اطلاعات دریافت می‌کند، امان از این پوزخند حرص‌آور کنار لبش! - جسمت اینجاست؛ ولی روحت معلوم نیست کجاها سیر می‌کنه؟! کم نیاورده و بدون گرفتن نگاهم سریع پاسخ دادم. - احوالات روح من به روح تو هیچ ربطی نداره. سرش را بیشتر به سمت صورتم پایین آورد و فاصله‌ی چشمانمان به کمترین حد ممکن رسید می‌ترسیدم پلک بزنم که مژه‌های بلندم به صورتش برخورد کند. - این حال جدیدت باعث شده هم خنگ‌تر بشی و هم خوشگل‌تر!
  25. #پارت چهل و یک تهدیدآمیز مردمک چشمم نگاهش را دنبال می‌کرد، حرصی‌تر ادامه دادم. - نه! نمی‌دونست باید از جنابعالی اجازه بگیره! - یعنی فردا پس‌فردا یکی دیگه هم بهت پیام بده در اختیار نگاه ایشون قرار میدی؟! اخم‌هایم این‌بار از شدت نفهمیدن منظورش بیشتر در هم شد و فاصله‌ی صورتم را با صورت جذاب اما بی‌مزه‌اش کمتر کردم و چشمانش با علاقه‌ی بیشتر برای کفری کردنم نگاهم را می‌پایید. - مثلا کی باشه اون یه نفر؟! پوزخند کنار لبش پر رنگ‌تر شد. - همین استاد جدید معراج رادمنش! بدجور عقل و هوش از سرت پرونده! دیگر ملایمت و صبوری جایز نبود. نیم‌خیز بودنش برای تحقق هدفم پوئن مثبت به حساب می‌آمد، با پا به پایه‌ی صندلی‌اش کوبیدم که باعث لیز خوردن صندلی از جای اولیه و ولو شدن حسن به کف کافه شد. پشتش که به زمین اصابت کرد، چشمان ناباورش به سمت چشمانم بالا پرید. صدای به وجود آمده از تکان صندلی باعث چرخش سر افراد حاضر در کافه به سمتمان شد؛ اما با دیدن جسم پخش و پلای حسن کف زمین خنده کنان سر تکان دادند. دیگر در این دو سال همه از شخصیت شوخ و شلوغ حسن آگاه شده بودند. تکیه‌ام را با اقتدار به صندلی داده و هم‌چنان با ابروانی بالا داده نگاهش کردم. آرش و الهام نیز بعد عکس‌العمل چی‌شد و یک خنده‌ی کوتاه، دوباره سر به سمت هم خم کرده و به زمزمه‌های عاشقانه‌ی خود پرداختند. حسن با حرص از جا بلند شده و صندلی‌اش را با دست به سمت من نزدیک کرد و با غیض رویش نشست. دست به سینه شده از بالا چشمانم را ریز کردم. - بار آخرت باشه به من متلک می‌ندازی شیر برنج! با پوفی حرصی دستش را روی پشتی صندلی من گذاشته و سرش را به گوشم نزدیک کرد و آرام لب زد. - به جون روزبه قسم بخور که حقیقت رو نگفتم! من و باش به خاطر تو شناسنامه‌ی طرف رو کشیدم بیرون! سرم به سمتش چرخ خورد و متعجب اما مشتاق نگاهش کردم. - به این زودی آمارش رو در آوردی؟! چشمان قهوه‌ایش از هیجان به وجود آمده در من برق زد. - پس چی؟ حسن آماری رو دست کم گرفتی؟ این لقب را دوستان حسن به خاطر داشتن اطلاعات زیادش در مورد اشخاص موجود در دانشگاه از استاد گرفته تا دانشجوها برایش در نظر گرفته بودند و واقعا حسن آماری در خور شخصیتش بود! با کمی مکث دوباره لب‌هایش تکان خورد. - استاد مجرد تشریف دارن سیاه جون! متولد جنوب کشورم هستن! بچه اهواز! سی و دو سالشه و اینم فهمیدم توی تهران تنها زندگی می‌کنه و خونواده‌ش همون اهواز هستن. به احتمال زیاد هم سینگلن و دوست دخترم ندارن، خیالت راحت! با این‌که حسی دلچسب ته دلم را قلقلک می‌داد و بابت گفته‌های حسن در مورد استاد رادمنش؛ اما گره به ابرو انداخته با اخم گفتم: - مسخره به من چه که سینگله؟! حسن مرموزتر نگاهم کرده و مردمک چشمش موزیانه مرا و چشمانم را بازجویی حسی می‌کرد. - ملودی! واسه همه آره برای منم آره! من تو رو مثل کف دستم از برم! تابلوئه که از استاد خوشت اومده! یعنی یه چی بیشتر از خوش اومدن! بی‌اختیار بغضم گرفته و لب‌هایم لرزید و چشمانم با قطره‌های اشک پر شد و سعی در کنترل احساساتم داشتم. حسن با دیدن ابری شدن چشمانم رنگ نگاهش از شیطنت به همدردی و دلسوزی تغییر کرده، آرام‌تر نجوا کرد. - دیوونه! عشق که دست خود آدم نیست! ازش گریزون نباش! من همیشه منتظر این روز بودم که دل تو هم بلرزه! برای کنترل بیشتر، لبم را گزیدم. - نباید این‌قدر زود وا می‌دادم! نباید این‌قدر زود وا دادنم معلوم می‌شد! سرش را با اطمینان تکان داد. - من دوستتم ملودی! من هر کسی نیستم! غریبه نیستم که به خاطر حست موذب باشی و اگه تو هم واسه من غریبه بودی، الان از شرایط زندگیم و خونواده‌م این‌قدر مطلع نبودی! بغضم را به زور فرو داده با صدایی دو رگه شده گفتم: - معذرت می‌خوام! درست میگی! تو از همه محرم‌ تری برای شنیدن رازهای دلم، یعنی خودم هنوز سردرگمم وقتی مطمئن می‌شدم حتما بهت می‌گفتم. نمی‌دانم چرا چشمانش رگه‌ای از حسرت به خود گرفت. - خوش به حال اون آدمی که سیاه سوخته عاشقش بشه! این‌بار با تردید و دل نگرانی لب باز کردم. -حسن اگه اون من رو نخواد چی؟ یا مثلا ازم خوشش نیاد؟! با جدیت گفت: - اون وقت معلوم میشه خیلی خره! چشمانم گرد شده با حرص ضربه‌ی آرامی به بازویش زدم. - هی! به عشق من توهین نکنا! با خنده و سر خوش جواب داد. - خب باید خر باشه که عاشق تو نشه دیگه! ولی اگه نشد غصه نخور سیاه جونم خودم می‌گیرمت! - واه واه! چه غلطا! آدم قحطه! - سیاه من دلم واسه خودت می‌سوزه، تو زن استاد بشی هر دو تاتون سیاهید، بچه‌تون ذغال اخته در میاد حالا نگی نگفتم! طنز کلامش در عین واقعیت باعث خنده بر لبانم شد. الهام و آرش از جا بلند شدند و صدای رد صندلیشان سر من و حسن را به سمت آن دو برگرداند. آرش با ته مانده‌ای از لبخند گفت: - به به! چه جیک تو جیکی شدید شما دوتا! الهام بدجنس ریز می‌خندید، حسن سریع جوابش را داد. - این‌ همه شما جیک تو جیک بودین یه بارم ما! قرآن خدا که غلط نمیشه داداش! آرش سری به تایید تکان داده گفت: - بر منکرش لعنت! نوش جونتون! فقط گفته باشم کلاس شروع شده، زودتر نریم رامون نمیدن تو! حسن به ساعت مچی‌اش نگاه کرد و گفت: - راست میگه ملودی! واسه من که خیالی نیست؛ ولی تو خرخون دانشگاهی برات مهمه! همان‌طور که از جا بلند شد، ادامه داد. - پاشو بریم سیاه سوخته! از دست این جماعت یاران! نفسم را بیرون داده، بلند شدم و با دوستان جانی‌ام به سمت کلاس بعدی از کافه خارج شدیم. خودم هم گمان نمی‌کردم این احساس کشش ناشناخته این‌گونه باعث تغییر خلقیات و سلایقم شود، به گونه‌ای متفاوت شده بودم که دیگر جز دوستان نزدیکم، خانواده و باقی همکلاسی‌هایم نیز متوجه‌ی این تغییرات شده بودند، مخصوصا روزهایی که با استاد رادمنش کلاس داشتم، چهره و تیپ و ظاهرم برایم مهم جلوه می‌کرد و باوسواس تلاش می‌کردم، بهترین لباس و آرایش را داشته باشم انگار این عشق ناگهانی درخشش تازه‌ای در چشمانم انداخته بود که هر کس با دیدن نگاهم پی به هیجان درونی‌ام می‌برد. بارها در خانه شاهد نگاه‌های زیرزیرکی بابا و مامان گلی به هم و توجه‌ی خاصشان به خودم می‌شدم؛ ولی پدر و مادر من آدم‌های استثنایی بودند که تا زمانی‌که خود لب به اعتراف در مورد اعمالم نمی‌گشودم، هرگز مرا در منگنه نگذاشته و کنکاش بی‌مورد نمی‌کردند، شاید هم به خاطر به وجود آمدن حس اعتماد عمیقی بود که در این سال‌ها بین ما شکل گرفته بود.‌ باز هم کلاس با استاد رادمنش و واحد کنترل کیفیت دوست داشتنی! برایم بسی جالب بود، با وجودی‌‌ که من سر کلاس‌های استاد از تنوع رنگ و پوشش استفاده می‌کردم؛ اما استاد هم‌چنان به کت و شلوار مشکی و پیراهن به شدت سفیدش ارادت داشت و چه بهتر که من او را با ظاهری که روز اول دیدم و دل دادم، تماشایش کرده و بیش از پیش لذت می‌بردم.
×
×
  • اضافه کردن...