-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و پنج - ملودی اینقدر تو زدی سر من، ننه و بابام نزدن! والا کودن شدم از ضربات دستت! توی پیری هم صد درصد مثل محمدعلی کلی پارکینسون میگیرم. باحرص دست الهام را گرفته به سمت ماشینم رفتم و گفتم: - شرت کم! زودتر برو راحت شیم از دستت. اصلا از ته دل نگفتم و چون از دل نیامد، به دل حسن هم ننشست. وقتی سوار بر ماشین با تک بوق از کنارشان گذشتیم، با لبخند برایم دست تکان داد و خداحافظی کرد. حتی یک روز بیخبری از حسن دل مرا تنگش میکرد، دوستی بین ما هم خاص و استثنایی بود. - حسن خیلی ناراحت شدم! خدا رحمتش کنه! از طرف من به خانوادهت مخصوصا پدرت خیلی تسلیت بگو. - اونوقت بگم از طرف کی؟! - معلومه دیگه از طرف دوست دانشگاهیت! - نه میگم از طرف دوست دخترم! لبانم را ازحرص زیر دندان کشیده و مردمک چشمانم روی صفحهی گوشی موبایلم در حالت خیره گرد شد. در چنین موقعیتی هم دست از مسخره بازی و شوخی کردن بر نمیداشت. سریع در جوابش تایپ کردم. - یعنی نمیشه دو دقیقه با تو مثل انسان حرف بزنم، زرت باید بری جاده خاکی! مثلا تو الان عزادار هستی؟! وقتی ارسال کردم و او هم سین کرد و بالای صفحه که نوشته شد حسن در حال تایپ، نیشخند کنار لبش را نیز به وضوح میدیدم. نمیدانم چه بر سر حسن در کودکی و نوجوانیاش آمده که نسبت به افراد خانوادهاش تعلق خاطر کمی داشت؟! - نه والا! از من باشه عروسیمم هست. عمو بزرگم تا حالا دو بار من رو صدام زده هر دو بارم اسمم رو نگفته! گفته کره بز! به نظرت الان به خاطر فوتش باید یقه جر بدم؟! کاملا به او حق میدادم. من عاشق خانوادهام بودم، چون فقط از جانبشان محبت و حمایت دریافت کرده بودم. به قول حسن برای کسی بمیر که حداقل واست تب کنه! همین که با وجود راحت نبودن در خانهی پدریاش شنید که عموی بزرگش در بستر بیماری افتاده، راضی به برگشت به قزوین و دیدار با آنها شد، خودش نهایت مرام و انسانیتش را نشان میداد هر چند، چند روز بعد از بازگشتش عمر عمویش کفاف نداد و به رحمت خدا رفت. با این وجود و زخمهایی که از گذشته درسینهاش داشت، پدر را تنها نگذاشته و در چنین لحظات غمباری پشت خانوادهاش راخالی نکرد، به دلیل چنین شخصیت محکم و باوجدانی بود که من او را اینچنین دوست داشته و جزو بهترین دوستانم قرار میدادم. پاهایم را روی تخت گرم و نرم عمه بهی دراز کردم. امشب قرار بود در کنارش به خواب لذت بخشی فرو بروم. مامان گلی و بابا برای جشن مهمانی دوستشان به قزوین رفته بودند و من بعد از دانشگاه به خانهی عشق و صفایم خانه ویلایی آمده و در کنار عزیزترین عزیزانم شام خورده و شب را میگذراندم. - در هر صورت زشته جلوی بابات! یه خورده فاز غم بگیر! خیر سرت عموت فوت کرده نه برگ چغندر! جوابش سه تا استیکر خنده بود. نه این بشر آدم نمیشد و نصیحتهای من هم ذرهای در او نفوذ نداشت. - حالا کی بر میگردی دانشگاه؟! - ای جانم! دلت برام تنگ شده؟! لا اله الا اللهی در دلم زمزمه کردم؛ اما اصلا به دل نگرفتم. - نه مرده شور! خیر سرت کنفرانس داریما! کل مطالب رو که من آماده کردم، حداقل روز اراِئه خودت رو برسون، نمرهش رو کسب کنی. - دستت طلا سیاه سوخته! من تو رو نداشتم تا حالا زن بابام رو کشته بودم والا! - حسن چرت و پرت نگو دیگه! دست از سرشون بردار تونستی زودی برگرد! - این مراسمهای سوم، هفتم و اینا گذشت میام فقط کاش تو هم با بابا و مادرت میومدی قزوین، منم میومدم میدیدمت. - نه دیگه عجلهای شد منم درسم واسم از مهمونی واجبتره خب! - بله! مخصوصا اگه دروس استاد عزیزت جناب رادمنش باشه. استیکر چشمک و خندهای که انتهای پیامش گذاشته بود، نیشخندی نیز کنار لب من نشاند. چشمانم برق میزد، وقتی پیام بعدی را برایش تایپ کردم. - میگن حرف حق رو از بچه بشنو! صددرصد همینه! پس واجب شد، تندی برگردی! - باشه! واسه ارائه خودم رو میرسونم حتما! - اوکی! برو دیگه مزاحمت نمیشم! شبت به خیر! سریع آخرین پیامش را دریافت کردم. - شب تو هم خوش عزیزم. صدای دو تقهای که به در خورد، سر من هم از گوشی بالا آمد و با وارد شدن روزبه به داخل اتاق، سریع پیراهن چهارخونهی کنار دستم را برداشته و روی بازوان لختم کشیدم. تاب یاسی زیرش را مرتب کرده و روبه روزبه لبخند زدم. روزبه کنار تخت ایستاد و با لبخند کوچک کنار لبش نگاهم کرد. - مامانجون میگه بیا چای بخور! - با قطابهایی که تو از یزد آوردی دیگه؟! لبخندش عریضتر شده و چشمان کوچکش ریزتر شد. - اینقدر شیرینی میخوری، مرض قند میگیریها سیاه بانو! از روی تخت جست زده و پایین پریدم. کنارش ایستاده، با نیش باز جواب دادم. - نترس من مرض نمیگیرم! هر جا رفتی، سهم سوغاتی من نباید فراموشت شه خسیس خان! دستانش را برای تایید به چشمانش کشید. - به روی چشم سرور سیاهم! بیا بریم. هر دو به سمت درب اتاق قدم زدیم. - الهام میگفت اینبار دل روزبه یه جا گیر کرده، این همه سفرش کش پیدا کرده! به سمتم صورت چرخاند و هنوز هم نیشخند کوچک کنار لبش را حفظ کرده بود. - آره عاشق یه ستاره کوچولو توی دل آسمون شده بودم، دلم نمیومد شب بشه من اونجا نباشم و نبینمش! از توصیف زیبایش در وصف ستارههای کویر چشمانم برق افتاده و لبخندم روی صورت گستردهتر شد. - ای جانم! خوش به حال ستاره کوچولو که روزبه ما عاشقش شده. به در که رسیدیم، روزبه ایستاد و جلوتر از او، از اتاق خارج شدم. پشت سرم در آمده، ودر اتاق را بست، با مرموزی خاص خودش گفت: - تعجبم از اینه امشب اتاق من رو مصادره نکردی؟! دستهایم را در جیبهای شلوار جینم فرو بردم. با این ژست به یاد استاد رادمنش افتاده و نیشم جمع شد و چشمانم بیاختیار به زیر افتاد؛ ولی با بلند شدن دست روزبه به سمت موها و آشفته کردنشان دوباره لبخندزنان نگاهش کردم. - دیگه گفتم خستهی راهی اذیتت نکنم! دو ماهیم هست از اتاقت دور بودی، امشب باهاش رفع دلتنگی کنی. روزبه کاملا بدون توجه به حرفم زرت پراند. - چرا موهات رو بلند نمیکنی؟! من گیسو کمند دوست دارم! به سرعت از بازویش نیشگونی گرفته و فرار را بر قرار ترجیح دادم. - خدا گیسو کمند نصیبت کنه ریقو جان! با وارد شدن عجولانهام به آشپزخانه سروکلهی عمه بهی، مامانجون و باباجون به سمتم گردانده شد. - سهم قطابهای من رو کسی نخورده باشه؟! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و چهار با بلند شدن دوبارهی صدای جذابش به ناچار چشم گشودم، اینبار مسیر نگاهش بین دانشجویان در گردش بود. - و اما شیخ جلال الدین مولانای بزرگ (ارنی کسی بگوید که ترا ندیده باشد تو که با منی همیشه چه تری چه لن ترانی) آقای توانایی بلند گفت: - با اجازه استاد! دیدگاه مولانا عارفانهست. گرهی دستانش را باز کرد و راحت به پشتی صندلیاش تکیه داد. - بله، احسنت به شما! کسی ارنی میگه که تو رو تا به حال ندیده باشه، وقتی که تو در درون منی و همیشه با من هستی، چه خودت رو نشون بدی و چه ندی، توفیری به حال من نداره! بسیار زیبا گفتن و عشقی که بینهایت و پاک باشه به عرفانیت میرسه که برترین نوع عشق هست. از جا بلند شده کنار تخته آمد و ایستاد، دوباره ژست همیشگی دلبرانداز مرا گرفته و دستانش را داخل جیبهای شلوارش کرد و باصلابت ما را نگریست. - خب غرض از این داستان این بود دوستان! همه چیز بستگی به نوع نگاه و دید ما داره که چه برداشتی از حوادث زندگی و گفتار بقیه داشته باشیم. همونی که سهراب سپهری عزیز گفتند چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید. بچهها شروع به تشویق استاد کردند. دستان از بیرون یخزده و از درون تب کردهی من هم به زور به همدیگر تماس پیدا کرد؛ ولی صدایی از آن بلند نشد. استاد بعد لبخندی عمیقتر با بالا و پایین کردن سرش اجازهی اتمام دست زدن را داد و مجدد لب به سخن باز کرد. - برای این واحد درسیتون یه بازدید از کارخونه داریم. از الان میگم که خودتون رو برای یه روز کامل بازدید آماده کنید. مثل همیشه حسن قاشق نشسته بین حرفهای استاد پرید. - خیلی حال میده استاد! به نظرم خانم آذرفر هماهنگ کنن بریم کارخونهی پدربزرگ ایشون، هم فاله هم تماشا. چشمانم از آماری که حسن به راحتی در اختیار همه قرار داد گرد شده، سرم به ضرب به سمتش برگشت. صدای رگ به رگ شدن گردنم به وضوح شنیده شد و با نفسهای حرصیام و با چشمانی تهدیدآمیز برای حسن، نقشهی قتل کشیدم. کاملا از نوع نگاهم به تصورات ذهنیام پی برد که سریع نیشش را بسته و خود را مظلوم نشان داد. کاش برداشت استاد از شخصیتم برایم مهم نبود، تا همین الان به سمتش یورش برده و چشمان زیبای به اصطلاح ترسیدهاش را از کاسه در میآوردم. با سخن استاد مجدد به سمتش برگشته، نگاهم روی چشمان مشتاقش نشست. - چه جالب! چه کارخونهای پدربزرگ بزرگوارتون دارن؟! جان! تمام کارخانههای جهان فدای نگاه و صدای بینظیر شما استاد گرانقدر! لعنت به من که به لکنت افتاده بودم. - کار... کارخونهی کمپوت و کنسرو سازی... استاد! - به چه اسمی و کجا؟ اینگونه که تو مرا نگاه میکنی، سلولهای تنم به فغان در آمدهاند. رحم کن به دل مسکینم و ذره- ذره جانم را نگیر! - بهنوش! بیرون از شهر هست اوایل بزرگراه. بدون آنکه لبهایش حرکت خاصی داشته باشد؛ ولی لبخندش به جانم مینشست و دلم را گرم میکرد. با آن چشمان نافذ سرش را اندکی تکان داد. - بله دیدم کارخونهی بهنوش رو عالیه! سریع چشم گرفته و به سمت تخته برگشت و همزمان با پاک کردن نوشتههای رویش ادامه داد. - ولی ما برای بازدید باید بریم کارخونهی روغن، هماهنگسازی کارخونه با منه ولی حتما فرصت بشه به کارخونهی خانم آذرفر هم سر میزنیم. خوش به حال کارخونهی خانم آذرفر که شما قدم مبارکتون رو اونجا بگذارید، در نظرم گلستان میشود آن دم! ای داد بیداد شاعر شدم رفت! با روشن کردن صفحهی پاورپوینت، مبحث درس امروز روی تخته نمایش داده شد. - در جلسهی قبل آمادهسازی دانههای روغنی، تولید و برداشتشون رو تدریس کردیم و حالا میریم به مرحلهی ورود به کارخونه و مراحل تولید روغن از دانهها در کارخانهجات: یک صمغ گیری، دو خنثی سازی، سه خشک کردن، چهار بیرنگسازی، پنج هیدروژناسیون، شیش بیرنگسازی مجدد، هفت بیبوسازی. کاش تا آخر عمرم تو همین گونه جلوی چشمانم ایستاده و برایم از دانهها و کارخانهها بگویی و من با چشم دل گوش دهم. باور کن نه از صدایت سیر میشوم و نه تدریست برایم خستهکننده و طولانی میشود، با تو من مشتاقترینم به فراگیری علم وصنعت! - حسن! تو چقدر نفهمی! چشات رو میبندی و هر چی بیاد توی دهنت میپاشی بیرون. کنار ماشین آرش ایستاده و دستانش را تا جای ممکن به نشانهی تسلیم بالا آورده بود. آرش هم کنارش دست در جیب شلوارش میخندید و با دست دیگرش چانهاش را میمالید، او هم دیگر از طرفداری این بشر نه چندان انسان عاجز مانده بود. الهام بازویم را گرفته، نوازش میکرد تا شاید بتواند از درجهی خشمم کم کند. - ملودی غلط کردن رو واسه الانا گذاشتن از دهنم پرید! حرصی پلک زده و لب به هم مالیدم. - کل کلاس فهمیدن حسن! از فردا هزار جور وصلهی ناجور بهم میچسبونن. ملودی پارتی داره بابای پولدار داره، شرتکی اومده دانشگاه و... از موضع ضعف پایین آمده، جری شد و دستانش را پایین انداخت و صدایش رنگ تهدید گرفت: - هر کی چرت بگه با من طرفه! جرئت داره کسی پشت سرت صفحه بیاد. پوفی کشیده و پوزخندزنان همانطور که با نگاهم قد و بالایش را وجب میکردم، گفتم: - شما خودت سوسه نیا، نمیخواد هوای ما رو داشته باشی! روبه الهام چشم چرخاندم. - بریم الهام! باید مامان گلی رو ببرم بازار خرید داره. آرش صدا بلند کرد. - پس کار داری تو برو ما الهام رو میرسونیم. حرص حسن را هم سر او خالی کرده تندی جواب دادم. - لازم نکرده سر راهامه! تو راست میگی واسه کار اصلیه پا پیش بذار بچه زرنگ! کاملا صدای تنفس ناآرام و غمگین الهام را کنار گوشم شنیدم، این چه جور دختریست که اینگونه تاب زخم زدن و توبیخ معشوقش را ندارد؟! به خدا که سزاوارش بود، اینگونه درشت شنیدن! چهرهی آرش در هم شد؛ ولی نیشخند کنار لب حسن بیشتر آزارم میداد. - ملودی از حسن ناراحتی من رو چرا ضایع میکنی؟! حسن به آرامی پشت گردنی به آرش زده و گفت: - چوب ملودی گله هر کی نخوره خله! تهدیدآمیز دو قدم به جلو برداشته و انگشتم را تکان دادم. - حسن تو حرف نزن! به سمتم جست زده، انگشت اشارهام را به آنی با دستش گرفت و روبه صورتم با مظلومیت ساختگی گفت: - جیگر سیاه من! قراره چند روزی برم قزوین! من رو نمیبینی، اونوقت دلت تنگ میشه به خاطر بداخلاقی باهام حس ندامت میگیری ها! کاملا فراموشم شد، با تعجب پرسیدم. - واسه چی؟ وسط ترمی؟ تو که تعطیلاتش شهرتون نمیرفتی، حالا چیشده؟! انگشتم را رها کرده و با آرامش گفت: - بابام واسم دختر پسند کرده دارم میرم دومادشم، شام دومادیمو بخورم بعدش چاق بشم چله بشم و اونوقت میام تو من رو بخور! صدای قهقههی آرش و الهام بلند شد. محکم با دست به سرش زدم. - واقعا که خر شرکی تو! بینمک عوضی! سرش را نمایشی با دست مالید. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و سه چشمانم از شدت بیپرواییاش گرد شد و در یک حرکت غافلگیرانه کلاسورم را بالا آورده بر سرش کوبیدم. متاسفانه حرص همه چیز را سر او خالی کرده، شدت ضرب دستم بیش از روزهای قبل بود، همراه با آخ بلندش عقب نشینی کرده و دست روی کلهی پوکش گذاشت. الهام که زیادی در بهر اختلاط با عشقش فرو رفته بود، وای کنان از جا پرید و دستش را روی قفسهی سینهاش قرار داد. - ترسیدم ملودی! از دست شما دوتا! آرش با چشمانی متعجب و متحیر، اینبار بدون لبخند به من مینگریست، انگار واقعا ترسیده بودند. البته صدای ضرب کلاسور و آخ گفتن حسن هم بلندتر از موارد قبلی بود! خواستم ماستمالی کنم که روبه آرش نق زدم. - نگاه آرش! این به چه حقی با من مشورت نکرده، توی کلاس پا شده میگه من با آذرفر کنفرانس میدم؟! با نگاهی به حسن که با چشمانی ریز کرده سرش را میمالید، همانطور که دهانم را کج میکردم، ادامه دادم. - مرض داری من رو تابلو میکنی؟ اصلا من با الهام گروه تشکیل میدم تو هم با آرش. قبل از واکنشی از جانب حسن، صدای آرش سرم را به سمت او برگرداند. - نه خیر! ملودی جان آش کشک خالهاس بخوری پاته نخوری پاته! من و الهام از قبل تیم دو نفرهمون رو تشکیل دادیم. حسن راضی و خندهکنان به سمت آرش رفته، دستش را بلند کرد و به دست او زد. - شیر مادرت حلالت! حرف حساب! لبهایم را با حرص میجویدم و به آن دو خصمانه نگاه میکردم. چه موقعش بشود برای هم نوشابه باز میکنند، عوضیها! الهام که عین ماست با لبخند محوش مرا نگاه میکرد، همه دوست و رفیق دارند من هم دارم! حسن گویی از طرز نگاهم خوشش نیامد که تیر نهاییاش را اینبار با صدای بلند به سویم پرتاب کرد. - درد ملودی چیز دیگهایه! نترس، استاد جونت رو تفهیم میکنم که قصدم باهات ازدواج نیست! صورتم از عصبانیت لحظات قبل به خجالت و شرمزدگی تغییر کرد. آرش که آنقدر بدون واکنش خاصی در صورت و چشمانش نگاهم میکرد که انگار زمان زیادیست که موضوع علاقهی من به استاد را میداند. چشم پایین افکندم که الهام در کنارم جا گرفت و بازویم را با ملایمت فشرد، تا به صورتش نگریستم سریع به گونهام بوسهای زد و گفت: - عشق و دوست داشتن نه بده نه دست آدمه! خجالت نداره که جونم! خوش به حال استاد که ملودی دوسش داره! چشمانم بین الهام و آرش در گردش بود که ناشیانه خواستم خود را توجیه کنم. - زر میزنه حسن! عشق و عاشقی کیلو چنده؟! حسن همانطور که آمادهی رفتن و یا شاید فرار از دستم میشد، گفت: - ملودی صدای دلت رو همه شنیدن دیگه انکار نکن! از عشق تو من مرغم باور نداری قدقد! وقتی در رفت، واقعا قدرت مقابله با او را نداشتم ولی برای اینکه جلوی چشمان مشتاق آرش و الهام کم نیاورم، با صدای ضعیفی که قطعا شنوندهاش حسن نخواهد بود، گفتم: - تو نهایتش میتونی قوقولی قوقو کنی خروس بیمحل ! با وجود اینکه اصلا حرصم خالی نشده بود؛ اما به ناچار کوتاه آمدم. نفسی آه مانند کشیدم که باعث بستن پلکهایم شد، با باز کردن دوبارهی چشمانم الهام و آرش را کنارم یافتم که با مهربانی و اطمینان به رویم لبخند میزدند. گونههایم از شرم سرخ شد، آرش با دستش ما را به خروج از کلاس راهنمایی کرد. - ملودی چه خبرا؟ روزبه از کویر برگشت؟ آینهی کوچکم را بعد از چک کردن صورتم پایین آورده و داخل کیف چپاندم. سرم به سمت الهام برگشته به صورت خندان مهربانش لبخند زدم. کمی در صندلی جابهجا شده، عضلات بدنم را از سفتی خارج کردم. - نه بیشعور انگار زیادی بهش داره خوش میگذره نمیاد. - داره مشکوک میزنه؟! نکنه دور و برش کیس مناسب پیدا کرده؟ با یادآوری چهرهی مظلوم روزبه لبخندم عمیقتر شد. - بیعرضهتر از این حرفاست! شاید با فضاش ارتباط گرفته نمیتونه دل بکنه. هنوز کلامم به انتها نرسیده بود که استاد رادمنش وارد کلاس شد. سرم به سمتش نچرخیده بود که تنها عطرش را استشمام کردم که ضربان قلب بیقرارم باز به اوج خودش رسید، لعنتی! آخر سر با این واکنشهای هیجانیاش مرا رسوا خواهد کرد. بعد از برخاستن و نشستن دانشجویان، استاد دستی به موهای پریشان شدهاش کشید. بلندتر از روزهای ابتدایی ورودش شده بود و با کمترین تحرکی موجدار به پیشانیاش میریخت. تا به حال فکر میکردم موهای من لخت شلاقی و بسیار مشکیست، موهای استاد از این لحاظ ضربه شصتی هم به من زده بود. چقدر سیاهی بیش از حد موهایش را دوست دارم و حال درک میکردم که واقعا بالاتر از سیاهی رنگی نیست! روبه تخته به شعر آقای توانایی نگاه میکرد که ایشان از ته کلاس شروع به صحبت کرد. - استاد شعر امروز رو از مجازی در آوردم که در مورد داستان حضرت موسی و رفتنش به کوه طور برای گرفتن دستورات خداوند توضیح میداد. استاد همانطور که توانایی را زیر نظر داشت با لبخند سری تکان داد و گفت: - بله! واقعا این داستان و این شعر، زیباست. ممنونم ازتون آقای توانایی که روز ما رو با این اشعار زیباتر میکنین. به سمت تخته برگشته و شروع به نوشتن کرد. بعد از دقایقی به سمت کلاس برگشت و در ماژیکش را گذاشت. - ممکنه خیلیهاتون این داستان و این اشعار رو شنیده باشین؛ ولی دوباره شنیدنش خالی از لطف نیست. به سمت صندلیاش رفته، آرام رویش جلوس فرمود و ماژیک را روی میز قرار داد. نفسی تازه کرده و دستانش را هم روی میز در هم گره زد. - موسی(ع) در کوه طور خطاب به خداوند میگن: ارنی(خودت را به من نشان بده.) خدا هم در جوابش میفرماین: لن ترانی یعنی(هرگز مرانخواهی دید)! آقای توانایی شعر سعدی رو از این داستان نوشتن. چو رسی به کوه سینا ارنی مگو و بگذر که نیرزد این تمنا به جواب لن ترانی. - من هم دو تا برداشت دو شاعر بزرگ دیگهمون رو براتون نوشتم. چشمانم روی اشعار با آن دست خط زیبای استاد جا خوش کرد. باز هم بیشتر از قبل از خط، آگاهی و درک عمیقش از ادبیات لذت بردم. - سه بیت شعر با سه نگاه متفاوت و سه برداشت. سعدی همونطور که دیدید، نگاه عاقلانه داره و میگه واسه اینکه ممکنه با جواب لن ترانی برخورد کنی پس بهتره بدون گفتن ارنی سرت رو بندازی پایین و بگذری، همون خودت رو ضایع نکن خودمون! خودش لبخند زد؛ ولی صدای خندهی بچههای کلاس بلند شد. سرش را تکان کوچکی داد و بعد ادامهی سخنش را ایراد کرد. - اما برداشت شیخ اجل جناب حافظ شیرازی که من به شخصه عاشق خودشون و اشعارشونم. چو رسی به طور سینا ارنی بگو و بگذر تو صدای دوست بشنو نه جواب لن ترانی خب به نظرتون دیدگاه حافظ در این مورد چیه؟ آنقدر در بهر حرفها و شخصیتش رفته بودم که بیاختیار لبهایم گشوده شده و به سخن در آمد. - عاشقانه! اول فکر کردم، تنها خودم شنیده یا در دل زمزمه کردم؛ ولی وقتی نگاه استاد را زوم چشمانم دیدم، آه افسوسم اینبار در دل بلند شد. - بله درسته، عاشقانه! چون حافظ عاشق بوده و تمامی اشعارش از قلب عاشقش سروده شده. یعنی در راه عشق، ترس ضایع شدن نداشته باش و حتی اگه قراره لن ترانی بشنوی باز ارنی رو بگو! چون شنیدن صدای دوست و عشقت به این جواب منفی میارزد. سقوط به اعماق دره را با تمام وجودم احساس کردم از ترس رسوایی بیشتر چشمانم را بستم. صدای تنفس نامیزانم را میشنیدم و باور کردم که هنوز زنده هستم، حرارت تنم به اوج رسیده و از درون میسوختم. حافظ عاشق بودی و مرا هم به آتش عشقی سوزان بشارت دادی! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و دو وقتی با دوستان وارد کلاس شدیم آقای توانایی هم چون گذشته در حال نوشتن بیت شعری روی تخته بود. هر چهار نفرمان سلام بلند بالایی داده و من و الهام صندلیهای جلو نشستیم، آرش و حسن هم به سمت انتهای کلاس قدم برداشتند که چشمک نامحسوس حسن به سمتم لبخند کمرنگی گوشهی لبم کاشت. سر سارا مرشدی که باز هم در ردیف جلو و چند صندلی دورتر از من نشسته بود، به جانبم چرخیده و مرا با نگاهش میپایید احساس میکردم که از حسن خوشش میآید ولی حسن ناکس با وجود دست انداختن دختران دانشگاه با هیچ کدامشان نمیجوشید و به غیر از شخص خودم، سارا نیز متوجهی چشمک زدن حسن شده بود و این بینوا نیز در مورد نوع رابطهی من و حسن گیج و سردرگم بود. با تکان دادن سرم عرض ادب کردم و او هم به زور با لبخند کجی پاسخگو شد. صدای خندهی حسن، آرش و رضا از ته کلاس بلند شد نمیدانم چرا حرفهای خندهدار این جماعت مذکر، هیچگاه تمامی نداشت و آنوقت میگفتند که این زنان هستند که پرچونه تشریف دارند، ما که چیز دیگری میدیدیم. آقای توانایی با لبخند از کنارمان گذشت. چشمم به تخته خورد و شعر معروفی که نوشته بود. - من آن گلبرگ مغرورم که میمیرم ز بیآبی، ولی با خفت و خواری پی شبنم نمیگردم! خط پایین شعر، نام سارا مرشدی را نوشته بود. قبل از واکنشی از جانبم، استاد رادمنش چون همیشه جنتلمن و جذاب وارد کلاس شد و با لبخندی کوچک کنار لبش درود و روز بهخیر گفته از ما که به خاطرش ایستاده بودیم خواست که بنشینیم. بعد از روال همیشگی در آوردن کت و گذاشتنش روی دستهی صندلی، سرش به سمت تخته برگشته و اینبار با تعجب ابروانش کمی بالا رفت. صدای پر تمسخر حسن در کلاس آرام ما به شدت اکو شد. - به- به خانم مرشدی! میبینم که شعر بقیه رو به اسم خودت میزنی! سارا با حرصی آشکار به عقب سر برگردانده و گفت: - بیت امروز رو من به آقای توانایی گفتم و ایشون هم به خاطر این اسم من رو تهش نوشتن، من دزدی ادبی مثل بعضیا نمیکنم! حسن همچنان پوزخند بر لب نگاهش میکرد. خب معلوم شد که غیر من سارا هم قصد دلبری از استاد را دارد! هنوز چیزی نشده، رقیب عشقی پیدا کردم! نامحسوس با حرص سارا را زیر نگاه مشکوکم قرار داده بودم که صدای استاد مرا متوجهی او کرد. - خیلی هم عالی! وقتی از تخته فاصله گرفت جوابی که به شعر سارا داده بود، باعث احساس خنک شدن دلم آن هم به صورت بسیار عمیق و دلچسب گردید، بهتر از این نمیتوانست جواب او را اینچنین دندانشکن بدهد. - من آن خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم، به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم!! آنقدر ذوق زده از شعر شدم که خیلی ضایع شروع به دست زدن کردم، آن هم با نیشی باز مانده! به غیر از سارا که با چشمانی تهدیدآمیز براندازم میکرد، دیگر بچههای کلاس نیز همراهیام کردند؛ اما نگاه استاد به رویم خشک شده بود یا شاید دنبال علت این همه هیجانزدگی در من میگشت. با دیدن چشمان مشکیاش احساس کردم در سیاهی مطلق، گرفتار و غرق شدم. جان و توان از دست داده و دستانم روی میز صندلی فرود آمد. نامرد با اینگونه نگاه کردنش کاملا مرا آچمز میکرد، مثل آدم هیپنوتیزم شده قدرت بر گرفتن چشمانم را از دست میدادم. با افتادن دستانم او نیز دست از کنکاش نگاهم برداشت و روی صندلیاش قرار گرفت. با لبخند شروع به خواندن اسامی و حضور و غیاب کرد. بعد از اتمام کارش دوباره از جا بلند شده و کنار تخته ایستاد، دست در جیبهای شلوارش کرد و مصمم شروع به سخنرانی کرد. - خب دوستان عزیز! برای این واحد درسی حتما باید یه کنفرانس گروهی داشته باشین که سر فصلش رو هم از سر فصل دروس در نظر میگیریم. با وجود تعداد اعضای کلاس هر کدوم یه تیم دو نفره تشکیل بدین و جمع آوری مباحث و تقسیم اون بین خودتون رو انجام بدید. همون اول ترمی این قضیه رو جدی بگیرید، چون پنج نمرهی پایان ترم رو تنها این کنفرانس دو نفره تعیین میکنه. در ضمن من الکی نمره نمیدم، باید هم مطالبتون علمی و مفید و هم نوع ارائهتون درست و مقبول باشه. من بیجنبه کاملا محو جبروت، استایل جذاب استاد و صدای خاص آهنگینش بودم که صدای حسن از ته کلاس مرا از هپروت در آورده سرم به عقب چرخش پیدا کرد. - استاد اول کاری بگم من و خانم آذرفر با هم کنفرانس میدیم. همانطور نشسته روی صندلیاش با نیشخند کلامش را ایراد کرده و در آخر چشمک ریزی هم به جانبم افکند. یک روزی این چشمهای شیطانی تیلهایش را از حدقه در خواهم آورد. حرصی به رویش چشم غره رفته، سر بر گرداندم که نگاهم به چشمان ریز و دقیق شدهی استاد به رویم افتاد. جستجوگر مرا زیر ذرهبین قرار داده بود که باعث شد، معذب شده سر به زیر افکندم. لبم را با دندان جویدم و در دل حسن را آماج فحشهای رنگارنگ قرار دادم، اگر دستم به او برسد وای به حالش! - انتخاب همگروهی با خودتونه، با هم خوب مشورت کنید و جلسهی بعد اسمهاتون رو اعلام کنید، تا من هم سر فصل هر گروه رو براش تعیین کنم. سرم با تاخیر بالا آمده و چشمانم به روی صورتش نشست. سریع برگشته، تخته هوشمند را روشن و پاورپوینت مربوط به درس را اجرا کرد، همزمان شروع به تدریس از روی آن نمود. - کارخانههای موادغذایی برای دستیابی به یک هدف مشترک که آن هم تهیه و آمادهسازی، بستهبندی و ایجاد کیفیت مناسب مواد غذایی است اقدام به بهترین نوع کادر تولید میکنند و به گونهای که بتوانند، میزان فروششان را هر چه بیشتر افزایش دهند. مصرف کنندگان نیز برای گزینش فراوردههای خوراکی، موردی را انتخاب میکنند که دارای کیفیت مناسب و پاسخگوی نیازشان باشد، تا زمانیکه تولیدکننده استانداردهای کیفیت را رعایت کند و همچنان محصولش مورد استقبال مصرف کنندگان خواهد بود، بنابراین کنترل کیفیت مواد غذایی از نظر تولیدکنندگان لازم و ضروری و کارخانهجات هم ملزم به ایجاد آزمایشگاههای مجهز هستند که روند درست کنترل کیفیت به درستی صورت پذیرد. - ملودی! هلو کجایی بابا؟! دستان حسن جلوی چشمانم بالا و پایین میشد، نگاه از دستان او گرفته و چشمم به الهام و آرش افتاد که کنار درب کلاس به آرامی صحبت میکردند. کلاس تقریبا خالی شده و حسن دست در جیب حالا با چشمانی مخمور و تکان سری نامحسوس مرا میپایید. چشم بر هم فشرده، لبم را گزیدم کی کلاس تمام شده و استاد رفته بود که من نفهمیدم، واقعا وای به حال و روزم! - آخ- آخ! بد عاشق شدی ها! با شنیدن کلام طنز زهرآلود حسن به آنی چشمانم باز شده و از جا برخاستم، همچنان پوزخند بر لب روی صورتم فوکوس کرده بود. - باز دهنت وا شد به چرت و پرت گفتن؟! فاصلهاش را کمتر کرده و دستانش را در جیبهای شلوارش گذاشت، نگاه بیپروا و بیرحمش را به چشمانم دوخت. احساس میکردم با نگاه تمام وجودم را اسکن کرده از تمام مکنونات قلبی و ذهنیام اطلاعات دریافت میکند، امان از این پوزخند حرصآور کنار لبش! - جسمت اینجاست؛ ولی روحت معلوم نیست کجاها سیر میکنه؟! کم نیاورده و بدون گرفتن نگاهم سریع پاسخ دادم. - احوالات روح من به روح تو هیچ ربطی نداره. سرش را بیشتر به سمت صورتم پایین آورد و فاصلهی چشمانمان به کمترین حد ممکن رسید میترسیدم پلک بزنم که مژههای بلندم به صورتش برخورد کند. - این حال جدیدت باعث شده هم خنگتر بشی و هم خوشگلتر! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و یک تهدیدآمیز مردمک چشمم نگاهش را دنبال میکرد، حرصیتر ادامه دادم. - نه! نمیدونست باید از جنابعالی اجازه بگیره! - یعنی فردا پسفردا یکی دیگه هم بهت پیام بده در اختیار نگاه ایشون قرار میدی؟! اخمهایم اینبار از شدت نفهمیدن منظورش بیشتر در هم شد و فاصلهی صورتم را با صورت جذاب اما بیمزهاش کمتر کردم و چشمانش با علاقهی بیشتر برای کفری کردنم نگاهم را میپایید. - مثلا کی باشه اون یه نفر؟! پوزخند کنار لبش پر رنگتر شد. - همین استاد جدید معراج رادمنش! بدجور عقل و هوش از سرت پرونده! دیگر ملایمت و صبوری جایز نبود. نیمخیز بودنش برای تحقق هدفم پوئن مثبت به حساب میآمد، با پا به پایهی صندلیاش کوبیدم که باعث لیز خوردن صندلی از جای اولیه و ولو شدن حسن به کف کافه شد. پشتش که به زمین اصابت کرد، چشمان ناباورش به سمت چشمانم بالا پرید. صدای به وجود آمده از تکان صندلی باعث چرخش سر افراد حاضر در کافه به سمتمان شد؛ اما با دیدن جسم پخش و پلای حسن کف زمین خنده کنان سر تکان دادند. دیگر در این دو سال همه از شخصیت شوخ و شلوغ حسن آگاه شده بودند. تکیهام را با اقتدار به صندلی داده و همچنان با ابروانی بالا داده نگاهش کردم. آرش و الهام نیز بعد عکسالعمل چیشد و یک خندهی کوتاه، دوباره سر به سمت هم خم کرده و به زمزمههای عاشقانهی خود پرداختند. حسن با حرص از جا بلند شده و صندلیاش را با دست به سمت من نزدیک کرد و با غیض رویش نشست. دست به سینه شده از بالا چشمانم را ریز کردم. - بار آخرت باشه به من متلک میندازی شیر برنج! با پوفی حرصی دستش را روی پشتی صندلی من گذاشته و سرش را به گوشم نزدیک کرد و آرام لب زد. - به جون روزبه قسم بخور که حقیقت رو نگفتم! من و باش به خاطر تو شناسنامهی طرف رو کشیدم بیرون! سرم به سمتش چرخ خورد و متعجب اما مشتاق نگاهش کردم. - به این زودی آمارش رو در آوردی؟! چشمان قهوهایش از هیجان به وجود آمده در من برق زد. - پس چی؟ حسن آماری رو دست کم گرفتی؟ این لقب را دوستان حسن به خاطر داشتن اطلاعات زیادش در مورد اشخاص موجود در دانشگاه از استاد گرفته تا دانشجوها برایش در نظر گرفته بودند و واقعا حسن آماری در خور شخصیتش بود! با کمی مکث دوباره لبهایش تکان خورد. - استاد مجرد تشریف دارن سیاه جون! متولد جنوب کشورم هستن! بچه اهواز! سی و دو سالشه و اینم فهمیدم توی تهران تنها زندگی میکنه و خونوادهش همون اهواز هستن. به احتمال زیاد هم سینگلن و دوست دخترم ندارن، خیالت راحت! با اینکه حسی دلچسب ته دلم را قلقلک میداد و بابت گفتههای حسن در مورد استاد رادمنش؛ اما گره به ابرو انداخته با اخم گفتم: - مسخره به من چه که سینگله؟! حسن مرموزتر نگاهم کرده و مردمک چشمش موزیانه مرا و چشمانم را بازجویی حسی میکرد. - ملودی! واسه همه آره برای منم آره! من تو رو مثل کف دستم از برم! تابلوئه که از استاد خوشت اومده! یعنی یه چی بیشتر از خوش اومدن! بیاختیار بغضم گرفته و لبهایم لرزید و چشمانم با قطرههای اشک پر شد و سعی در کنترل احساساتم داشتم. حسن با دیدن ابری شدن چشمانم رنگ نگاهش از شیطنت به همدردی و دلسوزی تغییر کرده، آرامتر نجوا کرد. - دیوونه! عشق که دست خود آدم نیست! ازش گریزون نباش! من همیشه منتظر این روز بودم که دل تو هم بلرزه! برای کنترل بیشتر، لبم را گزیدم. - نباید اینقدر زود وا میدادم! نباید اینقدر زود وا دادنم معلوم میشد! سرش را با اطمینان تکان داد. - من دوستتم ملودی! من هر کسی نیستم! غریبه نیستم که به خاطر حست موذب باشی و اگه تو هم واسه من غریبه بودی، الان از شرایط زندگیم و خونوادهم اینقدر مطلع نبودی! بغضم را به زور فرو داده با صدایی دو رگه شده گفتم: - معذرت میخوام! درست میگی! تو از همه محرم تری برای شنیدن رازهای دلم، یعنی خودم هنوز سردرگمم وقتی مطمئن میشدم حتما بهت میگفتم. نمیدانم چرا چشمانش رگهای از حسرت به خود گرفت. - خوش به حال اون آدمی که سیاه سوخته عاشقش بشه! اینبار با تردید و دل نگرانی لب باز کردم. -حسن اگه اون من رو نخواد چی؟ یا مثلا ازم خوشش نیاد؟! با جدیت گفت: - اون وقت معلوم میشه خیلی خره! چشمانم گرد شده با حرص ضربهی آرامی به بازویش زدم. - هی! به عشق من توهین نکنا! با خنده و سر خوش جواب داد. - خب باید خر باشه که عاشق تو نشه دیگه! ولی اگه نشد غصه نخور سیاه جونم خودم میگیرمت! - واه واه! چه غلطا! آدم قحطه! - سیاه من دلم واسه خودت میسوزه، تو زن استاد بشی هر دو تاتون سیاهید، بچهتون ذغال اخته در میاد حالا نگی نگفتم! طنز کلامش در عین واقعیت باعث خنده بر لبانم شد. الهام و آرش از جا بلند شدند و صدای رد صندلیشان سر من و حسن را به سمت آن دو برگرداند. آرش با ته ماندهای از لبخند گفت: - به به! چه جیک تو جیکی شدید شما دوتا! الهام بدجنس ریز میخندید، حسن سریع جوابش را داد. - این همه شما جیک تو جیک بودین یه بارم ما! قرآن خدا که غلط نمیشه داداش! آرش سری به تایید تکان داده گفت: - بر منکرش لعنت! نوش جونتون! فقط گفته باشم کلاس شروع شده، زودتر نریم رامون نمیدن تو! حسن به ساعت مچیاش نگاه کرد و گفت: - راست میگه ملودی! واسه من که خیالی نیست؛ ولی تو خرخون دانشگاهی برات مهمه! همانطور که از جا بلند شد، ادامه داد. - پاشو بریم سیاه سوخته! از دست این جماعت یاران! نفسم را بیرون داده، بلند شدم و با دوستان جانیام به سمت کلاس بعدی از کافه خارج شدیم. خودم هم گمان نمیکردم این احساس کشش ناشناخته اینگونه باعث تغییر خلقیات و سلایقم شود، به گونهای متفاوت شده بودم که دیگر جز دوستان نزدیکم، خانواده و باقی همکلاسیهایم نیز متوجهی این تغییرات شده بودند، مخصوصا روزهایی که با استاد رادمنش کلاس داشتم، چهره و تیپ و ظاهرم برایم مهم جلوه میکرد و باوسواس تلاش میکردم، بهترین لباس و آرایش را داشته باشم انگار این عشق ناگهانی درخشش تازهای در چشمانم انداخته بود که هر کس با دیدن نگاهم پی به هیجان درونیام میبرد. بارها در خانه شاهد نگاههای زیرزیرکی بابا و مامان گلی به هم و توجهی خاصشان به خودم میشدم؛ ولی پدر و مادر من آدمهای استثنایی بودند که تا زمانیکه خود لب به اعتراف در مورد اعمالم نمیگشودم، هرگز مرا در منگنه نگذاشته و کنکاش بیمورد نمیکردند، شاید هم به خاطر به وجود آمدن حس اعتماد عمیقی بود که در این سالها بین ما شکل گرفته بود. باز هم کلاس با استاد رادمنش و واحد کنترل کیفیت دوست داشتنی! برایم بسی جالب بود، با وجودی که من سر کلاسهای استاد از تنوع رنگ و پوشش استفاده میکردم؛ اما استاد همچنان به کت و شلوار مشکی و پیراهن به شدت سفیدش ارادت داشت و چه بهتر که من او را با ظاهری که روز اول دیدم و دل دادم، تماشایش کرده و بیش از پیش لذت میبردم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل آنقدر از سخنرانی کوتاهش هیجانزده و مشعوف شدم که بیاختیار شروع به کف زدن کردم، بچهها با صدای دست زدن من با شور همراهی کرده و تشویق مفصلی از استاد به عمل آوردیم. محجوبانه با لبخند کوچک و محوی کنار لب، سرش را تکان ریزی داد و هر دو کف دستش را به نشانهی سپاس به آرامی روی هم گذاشت. با اتمام تشویق ما از جا بلند شد و کنار تخته ایستاده، دستانش را در جیب شلوار اتو شدهاش قرار داد و بعد از مکث کوتاهی ادامهی کلامش را اینگونه ایراد نمود. - بهتره دیگه بریم سر مبحث درسی خودمون، صنایع غذایی روغن که همونطور که جلسهی قبل بهتون گفتم رشتهی مورد علاقهی من توی صنعت غذاست؛ چون در اکثر مواد غذایی روغن یا جزو مواد اولیهی تولیدش هست یا در پختش استفاده میشه. از اون مهمتر فرایند تولید روغن و تهیهاش از دانههای روغنی هست. خب میتونین چند تا گیاهی که از دانههاش روغن استخراج میکنن نام ببرین؟! من که محو رخسار و گفتار استاد بودم و در فضای دیگری سیر میکردم؛ اما دست بلند شدهی سارا مرشدی که چند صندلی از من فاصله داشت در مسیر دیدم قرار گرفت. استاد با لبخند سری برایش تکان داد که تاییدی برای دادن جواب از سمتش بود. لعنتی! برای هیچکسی اینگونه نخند، قلب من طاقتش را ندارد! سارای چاپلوس از جا بلند شده و لبخند زنان روبه استاد به سخن در آمد. - استاد مثل آفتابگردان، کنجد، ذرت، زیتون و گلرنگ. استاد چشم برهم زده، تشکر کرد و با دستش او را به نشستن دعوت کرد. از حس خر کیف شدنی که به سارا دست داد و نیشش تا بناگوش باز شده بود کفرم در آمد. صدای تنفس حرصیام با نگاه چپ چپی که به سمتش روانه بود بلند شد. برای کنترل خود و ضایع نکردن احوالم دست به سینه شده و نگاهم را از جانب سارا منحرف و معطوف استاد کردم، ایشان هم با معرفی چند کتاب مرجع صنعت روغن، شروع به تشریح انواع دانههای روغنی و شرایط کشت هر کدام کرد. اگر تا چند ساعت هم سخنرانی و کلاس درس استاد رادمنش ادامه پیدا میکرد، من بدون خستگی یا انجام حرکتی اضافه با جان و دل نگاه کرده و گوش میدادم؛ اما متاسفانه بعد از گذشت زمانی، تایم کلاس تمام شده تنها موجود محبوب قلب من کتش را از روی صندلی برداشته، پوشید و با جمع کردن وسایلش از روی میز و با گفتن خسته نباشید و خدا نگهدار از کلاس خارج شد. بار دیگر جان مرا از تن جدا کرده و همراه خود بیرون برد. الهام در حال جمع و جور کردن برگههای زیر دستش بود، دیگر دانشجویان نیز با هیجان و شور از کلاس بیرون میرفتند و من همچنان سر جایم خشکم زده بود. صدای اعتراضی رضا که دست حسن را از شانهاش با حرص جدا میکرد، مرا به دنیای واقعیت برگرداند. - ول کن دیگه حسن! امروز کلیک کردی روی من! و بعد صدای آرش که با ته ماندهای ازخنده رو به حسن تذکر داد. - ولش کن داداش! کفریش کردی امروز بیچاره رو! الهام با دیدن آنها با لبخند از جا بلند شده و محو سیمای عشقش شد، حسن هم با دیدن نگاه خیرهی من دست از رضا کشید و کنار صندلیام چمباتمه زد. رضا از فرصت به دست آمده استفاده کرده، فرار را بر قرار ترجیح داد و از کلاس گریخت. بر عکس روزبه که وسواس تمیزی و کثیف نشدن لباسشاش را داشت، حسن علاقهی زیادی برای خاک مالی کردن خودش نشان میداد. نگاه شیطانی بیپردهاش چشمان مرا مورد حمله قرار داد و لبهایش با نیشخند از هم گشوده شد. - جلوی کلاس بهت حال داد سیاه سوخته؟! بر عکس همیشه که جواب شوخیاش را مثل خودش به شیطنت میدادم؛ اما کلامش به من بر خورد ابرو در هم کشیده و بدون ذرهای ملایمت جواب دادم. - درست حرف بزن! حال داد یعنی چی؟ دانشگاه رو با جای دیگه اشتباه گرفتی؟! بعد با شتاب از جا بلند شدم که باعث شوک به حسن و ولو شدنش به کف زمین شد. الهام و آرش که آخرین بازماندهی نفرات کلاس بودند، با تعجب و بدون حرفی مرا مینگریستند. بیتفاوت به وضعیت حسن، کیفم را روی دوش انداخته کلاسور به دست همانطور که کلاس را ترک میکردم به آرامی گفتم: - من میرم کافهی دانشگاه، خواستین شماها هم بیاین! خوب میدانستم، تغییر رفتارهایم باعث ایجاد شک و شبهه برای دوستانم میشود ولی اصلا دست خودم نبود. این محبت ناشناخته به این زودی اثراتش را روی اخلاقیات من گذاشته بود. سردرگم از تغییرات حالات روحیام چشم برهم فشرده و برای خوردن قهوهای داغ که درون گر گرفتهام را بیشتر بسوزاند، به سمت کافه از پلههای سالن بالا به سمت پایین سرازیر شدم. صدای گامهای دوستانم پشت سرم میآمد و به خوبی میدانستم که حسن بابت این رفتارهایم شاید تردید کند؛ ولی هرگز از دستم دلخور نمیشود دوستی بین ما سه نفر عمیقتر از این دلخوریهای زودگذر شده بود و پس به خودم قول دادم داخل کافه کلا تغییر رویه داده و موضوع پیش آمده را فراموش کنم، به قول باباجونم نه خانی رفته و نه خانی آمده! آرش و الهام در دو صندلی کناریام همانطور که قهوه مینوشیدند، در گوش هم نجوا کرده هر از گاهی میخندیدند و البته مثل همیشه وقار و متانت را حین خندیدن رعایت میکردند. حسن روی صندلی مقابلم نشسته و پا روی پایش انداخته و سرش با گوشیاش گرم بود؛ نمیدانم چه میخواند که گاهی لبش به خندهای بیصدا کج میشد. صدای زنگ گوشیام حواسم را به سمت کیفم داد، گوشی را از کیف خارج کرده و اسم سیو شدهی روزبه جونور باعث باز شدن نیشم شد. - الو! چطوری جونور؟! چه عجب یادم کردی؟ چشمان حسن با شنیدن کلامم از گوشی به سمت من بالا آمده و با تک نگاهی مرموز و دوباره به پایین سر خورد. - ای جونم سیاه بانو! توخوبی؟! کجایی دانشگاهی؟ گوشی را به گوش دیگرم جابهجا کرده و با لبخند گسترده شدهای جواب دادم. - آره! یک ربع دیگه کلاس بعدیم شروع میشه!الان تو کافهام! دلت نخواد قهوه میخورم! صدای خندهی کوتاهش به گوشم نشست. - نوش جونت! حال و احوالت چهجوره؟ - من خوبم روزبه! تو بگو کویر خوش میگذره؟ - آره دلت نخواد، شبای خوبی داره! هر شب ستارهها رو به یادت رصد میکنم! چشم بر هم زده و محبت کلامش درونم را گرمتر کرد. - یادت باشه ستاره خوشگله منم ها! وقتی دیدیش برسان سلام ما را! - اوه! ملودی خانم ادبی شدن! پدر عشق بسوزه چه میکنه با آدم! شیطنت و کنایهی کلامش را به روی خودم نیاوردم و ادامه داد. - کی میای روزبه؟! دلم واست تنگیده! با خندهی پر صدایی پاسخم را داد. - تازه اومدم که سیاه بانو! بذار عرق اومدنم خشک بشه بعد! - باشه! خیلی بهت خوش بگذره! مراقب خودت باش! وقتی از روزبه خداحافظی کرده، گوشی را پایین آوردم که الهام پرسید. - روزبه بود؟ یزد رفته دیگه؟! به جانبشان سر چرخانده وبا لبخند گفتم: - بله! سلام رسوند بهتون! صدای سلامت باشهی الهام با کلام الکی نگو حسن در هم آمیخت. به سمت او سرگرداندم؛ اما همان لحظه صدای پیامک موبایلم بلند شد. گوشی را روشن کردم و با نگاه به آن با تعجب پیام حسن را دیدم. - همه اسباب جمال تو به جای خویش است، بوسه در کنج لبت گوشهنشین میبایست. چشمان متعجبم به خاطر نوع پیامش از روی گوشی به سمت چشمان شیطانی و درخشانش افتاد. سریع ولی به آرامی گفت: - چیه؟ جدیدا از شعر و شاعری خوشت اومده، منم واست شعر فرستادم. تکیهام را از پشتی صندلی جدا کرده به سمتش نیمخیز شدم و لحن کلامم هشدار گونه بود. - توخجالت نمیکشی از این اشعار واسه یه دختر خانم میفرستی؟! چند روز پیشم فرستادی روزبه کنارم بود دیدش، آدم باش! او هم پاهایش را کنار هم گذاشته به سمتم نیمخیز شد و گفت: - تقصیر منه این پسره همش سرش توی گوشی توئه؟! نمیفهمه گوشی یه وسیلهی شخصیه؟! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و نه آرش و حسن کنار در کلاس به انتظار ما ایستاده و داخل نرفته بودند. وقتی با الهام کنارشان رسیدیم، با لبخند سلام دادیم. آرش که تنها سرسری مرا نگاه کرده با جان و چشم دلش زوم الهام شد؛ اما چشمان قهوهای رنگ حسن با تعجبی تحسین برانگیز به صورت من خیره مانده، احتمالا علت این تغییر را از نگاهم جستجو میکرد. صدای آرش که نگاهش میخ چشمان الهام شده بود، مردمکهای حسن را اندکی لرزاند. - حالا ما رو میبینین مسیر منحرف میکنید! الهام با لبخند جواب داد. - اگه کنار معماریان باشید، جواب ملودی بهتون همینه! آرش همانطور که خوب کردین، نثار ما کرد، با بلند کردن دستش الهام را برای وارد شدن به کلاس هدایت کرد، پشت سر آرش بدون نگاه به جانب حسن سریع سرافکنده و وارد شدم که صدای مشکوک همراه با پوزخندش کنار گوشم شنیده شد. - واقعا حقش نبود خوشگلیات رو ببینه! همزمان هم متلکش را انداخت که متوجهی تغییر صورتم شده و هم خوشحال بودن از این قضیه که به چشم معماریان دیده نشدم. سکوت کردم، همین سکوت در برابر حسن بدتر باعث شک افتادنش میشد؛ ولی الان قدرت نگاه به چشمانش و مکالمه با او را نداشتم. با سلامی بلند روبه بچههای کلاس که روی صندلیها نشسته و با هم گفتگو میکردند، سرم به سمت تختهی کلاس چرخید. آقای توانایی در حال نوشتن شعری روی آن بود با دیدن ما، در ماژیک را بسته با لبخندی عمیق بر لب جواب سلاممان را داد. صدای حسن دوباره کنار گوشم زمزمه شد. - بیاید بریم عقب کلاس بشینیم، راحتتر بتونیم اختلاط کنیم! آقای توانایی با متانت از کنارمان گذشته، کنار زمانیان نشست. سرم به سمت چشمان شیطان حسن که مرا نیز به شیطانی دعوت میکرد چرخید، هنوز هم با لذت به چهرهام مینگریست. - نه! من و الهام میخوایم جلو بشینیم. این استاد تازه اومده روی ما شناخت نداره، یه وقت بد برداشت میکنه. ابروهای حسن از تعجب و یا شاید حسادت به اخم نشست. اولین بار بود که برداشت یک استاد در مورد شخصیتم برایم مهم بوده و این اهمیت نوع رفتار را به حسن نیز گوشزد میکردم. در کسری از ثانیه اخمهایش باز شده، پوزخندی بر لبش نشست و حرصی ولی با چاشنی طنز لب زد. - اووف! مثل اینکه ملودی خانوم امروز قصد سوپرایز کردن ما رو داره، اونم پشت سر هم! کمی مکث کرده و بعد همانطور که سر پایین انداخته به عقب کلاس میرفت، ادامه داد. - اوکی! خوش باشین در جلوی کلاس! از جلوی چشمانم که دور شد، تن صدایش بالا رفت به طوری که از شوک آن شانههایم بیاختیار بالا پریدند. - رضا! بیا عقب پیش من بشین کپک جان! آرش نیز از الهام دل کند و به سمت انتهای کلاس قدم برداشت. سرم به سمت چپ کلاس و صندلیهای جلو که رضا نشسته بود چرخ خورد. سر به سمت حسن گرداند و حرصی نفسش را بیرون داد؛ ولی طفلک بدون اعتراض یا حرفی از جا بلند شده با برداشتن کلاسورش به سمت حسن و آرش رفت. الهام روی صندلی جا گرفته نگاهم کرد و با چشمانش مرا نیز به نشستن کنار دستش امر کرد، با لبخند نصفه و نیمهای روی صندلی جا گرفته و سرم به سمت ته کلاس کمی عقب رفت. حسن در حال دست انداختن رضای طفلکی بود و آرش به حرفهایش میخندید. نمیدانم چه می گفت که گونههای رضا رنگ به رنگ میشد؟! از دست این حسن و شیطنتهای بیانتهایش! چشمانم را که به سمت تخته گرداندم، با شعر زیبای نوشته شده روی آن برخورد کردم. آقای توانایی اینبار بیت شعری آشنا ولی بسیار زیبا و دلنشین را انتخاب کرده و نوشته بود، زیر لب آن را تکرار کردم. - در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود. هنوز در بهر بیت شعر و معنایش بودم که استاد با تقهای که به در زد وارد کلاس شد. واقعا جان من هم مانند بیت شعر نوشته شده با ورود خاصش از تنم کنده شد. کت و شلوار مشکی خوش دوخت با پیراهن کاملا سفیدش در اندام او بدجور چشمان آدم را درخشان کرده و به تحسین وا میداشت. با سلامی بلند بالا به سمت میز مخصوص استادان رفته و کیف سامسونتش را روی آن قرار داد. آستین مانتویم که به سمت بالا کشیده شد، چشمانم از روی او جدا شده به سمت بالا حرکت کرد. الهام با چشمانش تقاضا میکرد که به احترام استاد جوانمان بایستم. وای! کی بچهها بلند شده بودند که من نفهمیدم؟! من تنها حضور و ورود یک نفر را دیده و درک کردم. سریع ولی ناشیانه از جا بلند شدم، حتی استاد با حرکت و تکان صندلی با تولید آن صدای مزخرفش متوجهی عملکرد عجولانهام شد، لبخند محوی کنار لبش نشست ولی نگاهم نکرد. با بفرماییدی که گفت، همگی سر جایمان نشستیم و البته من وا رفتم. خدا به دادم برسد، از همان روز اول در برابرش شروع به سوتی دادن کرده بودم وای من تا پایان سال! با پرستیژ خاصی کتش را از تن در آورده و مرتب روی پشتی صندلیاش قرار داد. سفیدی خاص پیراهنش، مرا یاد لباسهای سفید روزبه و وسواس خاص او در تمیز نگه داشتنشان انداخت. سرش به سمت تختهی کلاس چرخید و چشمان خاص سیاهش روی بیت شعر نشست، لبخند قابل ملموسی کنار لبش خودنمایی کرد. تکان ریزی به سرش داده و به تخته نزدیک شد، ماژیک را برداشته و پشت به ما کرد و شروع به نوشتن کرد. اندکی بعد با گذاشتن در ماژیک از تخته فاصله گرفته، مجدد کنار میزش رفت و با کمرش به آن تکیه داد. چشمانم روی دستخط زیبایش و شعری که در جواب شعر آقای توانایی نوشته بود، به رقص در آمده، نورفشانی کرد. - لحظهی تشییع من از دور بویت میرسید، تا دو ساعت بعد مرگم همچنان جان داشتم اگر تا این لحظه هنوز به خودم نقبولانده باشم که به استاد حس محبتی عمیق دارم، الان دیگر قطعا به یقین رسیدم که با این بیت شعر عاشقش شدم، چقدر به جا و زیبا انتخاب کرده و چقدر این شعر به تار و پود قلب بدبخت من نفوذ کرد! کف زدن حسن مرا از دنیای خیال جدا کرده و سرم به عقب برگشت: - براوو استاد! از مهندس لایقی چون شما بعید به نظر میاد، اینطوری اهل شعر و ادبیات باشین. ما تا دیروز فکر میکردیم آقای توانایی فقط به اشتباه به جای ادبیات، اومده صنایع غذایی میخونه! تایید و زمزمهی بچههای کلاس جو را تغییر داده و آقای توانایی هم با خنده جواب حرفهای آنها را میداد. استاد تک سرفهای مصلحتی زد، تا دانشجویان آرام بگیرند. امان از دست حسن که همیشه با نظراتش کلاس را متشنج و شلوغ میکرد. بچهها ساکت شده، نظرشان به استاد که با متانت خاصش روی صندلی نشست و پا روی پایش انداخت، جلب شد و من که تمامی جانم گوش و چشم بودم و جز او نه چیزی میدیدم و نه میشنیدم. - درسته که بنده صنایع غذایی خوندم ولی اینکه فکر کنید یک مهندس، پزشک و حتی کارگر با ادبیات و زبان مادری خودش بیگانه باشه دور از منطق و بیمهری به زبان فارسی هست، اتفاقا من خیلی اهل شعر و متنهای ادبی هستم و اگه به سمت مهندسی نمیومدم، قطعا توی ادبیات تحصیلات دانشگاهیم رو ادامه میدادم. الان هم امکان نداره یک روزم رو بدون خوندن اشعار شاعران بزرگمون یا متنهای ادبی به شب برسونم. به نظر من، زبان و ادبیات فارسی توی گوشت و جان همهی ما ایرانیها عجین شده و گسستنی نیست. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هشت ساعت هفت صبح روبه روی آینهی دراور اتاق به صورتم نگاه میکردم. یک ساعت دیگر دومین جلسهی کلاسی با استاد رادمنش را داشتم و دیشب از ذوق ملاقات مجددش خواب به چشمانم نرفت. برای خودم هم حس و حالم عجیب و غریب به نظر میرسید، مگر میشود با یکبار دیدن یک فرد و نداشتن هیچ شناختی، احساسی این همه عمیق در جان و تن آدم نفوذ کند؟! آنهم منی که در رابطه با مردان کاملا مغرور بوده و هیچگاه کسی به چشمم نیامده بود. شاید آنقدر خود را تافتهی جدا بافته از هم سالانم میدانستم و بر خود غره شده بودم که خدا اینگونه تنبیهم کرد، با محبتی ریشهدار که منشئش را نمیدانستم. بیخوابی باعث گود افتادن زیر چشمانم شده ولی برق خاصی که در آنها با دیدن استاد افتاده، هنوز درخشان و پر نور بود. چرا اسمش اینقدر بامصما و خاص بود؟ معراج رادمنش! هم اسم و هم فامیلیاش چقدر به دلم مینشست! واقعا زیاد اهل آرایش کردن نبودم؛ اما امروز عجیب دلم میخواست زیباتر و چشمگیر باشم، بهطوریکه در چشم استاد متفاوت و خاص دیده شوم. زیاد هم بلد نبودم؛ اما با همان وسایل جزئی کمی آرایش کردم. چشمانم با مدادی که داخلش کشیدم درشتتر و مشکیتر شده و لبانم با رژ گلبهی رنگم به رنگ گلهای باغچهی خانه ویلایی که به دست حیدر بابا کاشته شده بود در آمد. موهای کوتاهم را شانه کرده و بدون بستن کش مقنعهی مشکیام را سر کردم، مقداری از چتریهایم روی پیشانیام ریخته و بامزهتر شدم. به خودم در آینه لبخند زدم. تغییر حالت و چهره از نظر خودم هم کاملا ملموس به نظر آمد. برای برداشتن مانتو به سمت کمد لباسهایم چرخیده، درش را باز کردم و با نگاه به ریل مانتوهای درون کمد سردرگم برای انتخاب مدل و رنگ مناسب، مردمک چشمانم چپ و راست شد. رنگ آبی روشن یکی از مانتوها چشمک زد تا به حال آن را در دانشگاه نپوشیده بودم، شاید به خاطر رنگ روشنش و گیری که معماریان عوضی روی پوششم داشت. بیتعلل آن را از ریل در آورده، پوشیدم. با بستن دکمهها همزمان به سمت آینه برگشتم. رنگ پوستم به خاطر آرایش و مانتو، روشنتر شده بود. صدای زنگ گوشی باعث کنده شدن چشمانم از آینه به سمت آن شد، با جستی که زدم، گوشی را از روی میز دراور برداشتم. اسم الهام لبخندم را عمیقتر کرد. - جانم الهام؟! - سلام ملودی، صبحت به خیر! بیدار شدی عزیزم؟ گوشهی تختم که برای اولین بار روتختیاش را مرتب پهن کرده بودم، نشسته و همچنان با لبخند جواب دادم. - بله جوجو! ده دقیقهی دیگه سر خیابونتون باش رسیدم بهت! صدای الهام با شیطنت و هیجان به گوشم رسید. - اوه ملودی خانوم چه سحر خیز شدن؟! گفتم الان ازخواب ناز بلندت کردم! - تو هم الهام! از این حسن ناکس، متلک گفتن رو بلد شدی؟ محجوبانه خندید. - حاشا و کلا! کی جراتش رو داره به یکی یهدونهی خانوادهی آذرفر از برگ گل نازکتر چیزی بگه؟! از جا بلند شده، گوشی در دست با برداشتن کیف و کلاسورم، در اتاق را برای خروج باز کردم. الهام تا داخل ماشین نشسته، کنار دستم قرار گرفت صورت بشاشش را به سمتم گرداند و با دیدن چهرهام ابروانش بالا پریده و چشمانش برق زد. - اوه! چی دارم می بینم؟! این خانم زیبا همون دوست همیشگیه بنده، ملودی جان هستن؟! نمیدانم چرا از تعریفش استرس گرفتم؟! شاید به خاطر اینکه فکر نمیکردم، با آن آرایش مختصر زیاد به چشم بیایم. بیقرار لب پایینیام را زیر دندان کشیده و با چشمانی که دو- دو میزد، گفتم: - یعنی خیلی تغییر کردم الهام؟! الهام با رویی خندان، خودش را بیشتر نزدیکم کرده، گونهام را سریع بوسید و مجدد به صورتم خیره شد. - نه زیاد عشقم! مضطرب نشو! فقط یه کم خوشگلتر شدی. ولی همچنان با دلی آشوب شده، نالیدم. - اگه خیلی تابلوئه، پاکش کنم هان؟! همانطور مهربان و آرام دستش را روی گونهام گذاشت. - نه دیوونه، ماه شدی! تو عروس بشی چی میشی ملودی؟! با شنیدن کلمهی ماه از او بیاختیار لبانم به لبخند از هم باز شد، دستش را از روی گونهام به دست گرفتم و خنده بر لب گفتم: - الان حسن اینجا بود، میگفت مگه ماهم سیاه میشه؟! هر دو با صدا خندیدیم. الهام سر جایش برگشته و صاف نشست، در حالیکه مقنعهاش را مرتب میکرد، گفت: - حسن از همه بیشتر توی کف توئه! با این حرفها و متلکها، دل خودش رو واسه بیتفاوتیت بهش خنک میکنه. شروع به رانندگی کرده و با نگاه به آینه و مسیر پشت سرم، گفتم: - اشتباه میکنی! رابطهی من و حسن فقط میتونه رابطهی دو دوست ساده باشه اصلا حسن آدم عشق و عاشقی نیست. نگاه چپکی ریز شده و پوزخندی که کنار لب الهام نقش بست، درونم را بدجور متلاطم کرد. - حالا از من گفتن بود! آینده معلوم میشه حس حسنم به تو مثل خودت بوده، یا جنسش فرق میکرده. حواسم را به رانندگیام داده و بحث را نیمه تمام گذاشتم، در حال حاضر تفحص در مورد حس حسن آخرین چیزی بود که میخواستم. فعلا احساسات طغیان گرفتهام در برابر استاد رادمنش به اندازهی کافی روح و روانم را درگیر کرده بود که به موضوع دیگری نمیرسید. تا وارد محوطهی دانشگاه شدیم، حسن و آرش را کنار معماریان دم درب اتاق حراست دیدیدم. نمیدانم با وجودی که این دو از معماریان خوششان نمیآمد، چرا مدام نزدش رفته اختلاط میکردند؟! با متوجه شدن آنها از ورود ما به دانشگاه، سریع سرم را پایین انداخته و عینک آفتابیام را نیز از کیفم در آورده به چشمانم زدم. صدای الهام کنار گوشم بلند شد. - نگاه! بچهها اونجان! قبل از بلند شدن دستش و حرکتی به سمت آن دو، به سرعت دستش را در هوا قاپیده به دست گرفتم و مسیرمان را به طرف دیگر دانشگاه کج کردم و الهام را نیز با خود بدان سمت کشاندم. - ملودی راه رو چرا دور میکنی؟! - عیب نداره یه کم دیرتر برسیم خوشم نمیاد اول صبحی با این مرتیکه معماریان، چشم توی چشم بشم. صدای نفسش بلند شد، با فشردن دستم پوفی کشیده و گفت: - باشه حالا! عجله نکن! دستم کنده شد خوشگلم! دستش را رها کرده و سرعت قدمهایم را کند کردم. همانطور سر به زیر گفتم: - بچهها که دنبالمون نیومدن؟ حرکت سر الهام به عقب را از گوشهی چشم دیدم. - نه! حتما فهمیدن به خاطر معماریان راه کج کردی. بازویم را گرفته از حرکت ایستاند. - ولی خوب کردی نذاشتی امروز چشمش بخوره بهت عشقم! چون با دیدن چهرهی امروزت قطعا دل از کف میربود! با لبخند عمیقش دندانهای سفید بلوریاش به چشمانم چشمک زد. الهام هم میخواست، میتوانست هم طناز شود و هم با کنایه منظور رساند و شاید هم از همنشینی با من این تغییرات اساسی را کرده بود. عینک از چشم برداشته، چشمانم را ریز کردم. - تو هم امروز کم بلایی نشدیا الی جیگر! هر دو خندیدیم که با نگاه خیرهی پسر دانشجویی که از کنارمان گذشت، با نگاهی به هم لب از خنده بسته و دست در دست، مسیر را دور زده به سمت درب اصلی ورودی قدم زدیم. -
#پارت پنجاه و نه بهار را با یادت گذراندم و هر صبح بهاری با خاطرهی حضور تو، شکوفهها را رج به رج بافتم و روز را به شب رساندم. بهار در دل من آغاز شده، آنگاه که با تو در آن خاطرهسازی میکنم؛ پس نبودنت توفیری در روند زندگیام نخواهد گذاشت. اگر باز هم نیایی، چشم به آمدنت در فصلهای دیگر خواهم بود، گمان نبر از این چشم انتظاری دوست داشتنیام دست خواهم کشید!
-
#پارت پنجاه و هشت صدای پای بهار میآید، میشنوی؟! روی تک شاخهی درخت روبه اتاقم، شکوفههای بهاری را میبینم که با خود آمدن بهار را نوید میدهند. تو کجایی؟! بهار زندگیم! موسم آمدن تو چه زمانی فرا میرسد؟! کاش تو نیز همراه با بهار بیایی، به صندوقچهی تنهایی قلبم سری بزنی و دید و بازدید نوروزی را به سرانجام برسانی. گوش بهزنگ آمدنت خواهم بود و با پوشیدن پیراهن نوی بهارانهام به استقبالت خواهم آمد. بیا و چشم مرا به دیدارت شکوفه باران کن.
-
#پارت پنجاه و هفت روی باقلواهای پخته شده شهد میریزم تا شهد و شیرینی آن غربت را در کامم شیرین کند . به یاد روزگارانی نه چندان دور شهد میریزم که باخود بشوید تلخی تنهاییام را. بعد از اتمام کارهایم آنچه میماند، سردی دستانم است و شعلهی امیدی در قلبم که امید دارم این کورسوی امید تا سالیان سال همچنان در وجودم شعلهور باقی بماند.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
من مریم محرمی نویسنده ی رمان غریبهای آشناتر از همه تعهد میدهم رمانم در نودهشتیا منتشر شده و هیچگاه درخواست حذف آن را نخواهم داشت. با تشکر از شما- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
#پارت پنجاه و شش تاسیان یک کلمه است؛ اما یک دنیا حرف دارد. مانند یکجور عزاداری بیعنوان! نمیدانی دلت عزادار چیست؟! دلتنگِ چه کسی است که نمیتوانی پیدایش کنی؟! فقط بعضی اوقات سراغت میآید مثل عصر جمعه، بعد از یک روز تعطیل، خوشگذرانی و خنده با نارنجی شدن افق و غروب آفتاب دچار تاسیان میشوی، چنان دلت میگیرد انگار تمام وجودت دلتنگ ناشناختههایی است که فقط نفست را کم میکند؛ زیاد دچارش میشوم، در انتهای همهی خندهها وخوشیهایم، تاسیان دلم انتها ندارد!
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هفت -ملودی اون هودی سفیده رو نمیخواد بذاری توی چمدونم، مال خودت! به تو بیشتر میومد. کنار کمد لباسش ایستاده، چند دست از لباسهای پاییزهاش را با دقت نگاه میکرد تا مناسبترینها را برای سفرش انتخاب کند. کنار چمدانش روی زانوانم نشسته و هودی پاییزی سفیدش در دستانم چلانده میشد، غرق محبت خالصانهاش شده بودم. سکوت طولانی من باعث شد، چشمانش از لباسها کنده شده به سمتم بچرخد. با دقت چشمانم را نگاه کرده و نیشخند مخصوصش کنار لب شکوفا شد. - آرایش کردی؟! سوال عجیبش سبب حرکت ابروانم به سمت بالا و دو- دو زدن نگاهم شد. - نه! من کی تا حالا آرایش کرده بودم، بار دومم باشه؟! به سمتم آمده و یکی از پیراهنهای پشمیاش را به طرفم گرفت، از دستش گرفته همچنان متعجب تماشایش کردم. با لبخندی پهنتر روی لبش کنارم زانو زده از فاصلهای نزدیکتر براندازم کرد. - آخه امشب خوشگل شدی سیاه بانو! گونههات رنگ گرفته و حالت چشمات فرق کرده، توش یه دریای متلاطمی میبینم. استرس گرفته و لبانم را جویدم؛ اما قدرت گرفتن چشمانم را از نگاه تیزبین و دقیقش نداشتم. - میخوای بدونی از قیافت چی برداشت کردم؟! تنها سرم به معنای چه چیز چپ و راست شد. - احساس میکنم نمکی خانوم ما هم توی دام افتاده و. چشمانم بدون آنکه دست خودم باشد در کسری از ثانیه پر از اشک شد چشمان روزبه با بالا و پایین کردن مردمکش، رنگ دلسوزی گرفت ولی رحم نکرد و حرفش را به انتها رساند. - عاشق شدی نه؟! لبانم با آه کوچکی از ته حلقم از هم گشوده شد. این دومین فرد روی زمین است که مرا از بر بود و تغییرات وجودیام را از خودم بهتر درک میکرد. چه عاشق بدبختی که به این زودی خبر رسوایی عاشقیاش بلند شده بود. اشکم چکید که باعث تعجب و گره شدن ابروان روزبه در هم گردید، صدایش تعصب و غیرتش را داد میزد. - فقط بگو کدوم خری دل ملودی ما رو درد آورده تا خودم به خدمتش برسم. دیگر نتوانستم در برابر محبت برادرانهاش خود را کنترل کنم. لباسها از دستم روی چمدان افتادند، صورتم را با دستانم پوشانده و بیصدا گریستم. - ملودی چت شده؟! مگه من داداش، رفیق و فامیل نزدیکت نیستم؟ باهام حرف بزن! فین- فین کرده و صدایم با ناله بلند شد. - تو خود عشقی روزبه! ولی هنوز حس و حالم معلوم نیست، مطمئن شدم اولین نفر به تو میگم. ببینمت را به آرامی لب زد و باعث شد دست از صورت برداشته و نگاهش کنم. چشمانم را دوباره بادقت کاوید و با نگرانی گفت: - اینجوری دلواپس تو باشم سفر حال نمیده، میخوای فعلا نرم؟! برای رفع اضطرابش به زور خندیدم و دستانم را به علامت منفی بالا بردم. - نه خره! من خوبم! تا هنوز هوا خوبه برو عشق و حال کن ولی سرد شد، زود برگرد خونه خب؟! - یزد به این زودیا هواش سرد نمیشه. - ولی شباش سرد میشه، خیلی مواظب خودت باش! لبخند آرامشبخشی گوشهی لبش نشست. همان حین صدای نوتفیکیشن گوشیام که کنار دستم روی زمین بود در آمد و چشمان هر دویمان به سمت گوشی چرخید، دستم را برای برداشتن گوشی از روی پاهایم تکان دادم. حسن در تلگرام پیام فرستاده بود. هنوز از زرنگی روزبه گیج بودم که بدون اینکه متوجه باشم کنار دستم نشسته و ممکن است پیام حسن را بخواند آن را باز کردم. - بعد از عمری ز تو یک بوسه طلب کردم لیک لب گزیدی و مرا غرق خجالت کردی. پسرک دیوانه که ساعت ده شب چه پیامی برای من میفرستد. من خر را بگو گفتم، این ساعت چه چیز مهمی او را وادار به این کار کرده؟! از دست این یک نفر قطعا روانی خواهم شد. صدای روزبه حرصی کنار گوشم بلند شد. - ملودی فقط نگو عاشق این آدم شدی که کلهات رو میکنما! خاک بر سرم! خواندش! سرم به ضرب بالا آمده و همزمان دکمهی خاموشی گوشی را فشردم. لبم را از حرص و خجالت گاز گرفتم و در چشمان غضبناک ریزتر شدهاش نگاه شرمندهام خشک شد. - نه بابا! این دیوونهست! سر شبی من رو ایستگاه کرده! - بهش بگو شوخی ناموسی نداریما! قربان پسر غیرتیام بروم! با آرامش چشمکی به رویش زده با لبخندی کوچک بر لب گفتم: - نه دادا! بچهی خوبیه! فقط مردم آزاره، درست میشه! چشمان ریز کردهاش از انقباض در آمده و دستانش برای به هم زدن موهای کوتاهم بالا رفت، بعد از عادت همیشگی پریشان کردن زلفان لخت کوتاه من از جا بلند شد و گفت: - چمدونم رو بستی، همینجا روی تختم بخواب. من میخوام یه سر برم روی شیروونی، بعدشم اتاق بغلی میخوابم. به سمت کمد لباسش رفته و سویشرتش را از داخل آن بیرون و به تن کشید. - سردت نشه روزبه؟ زیاد نمون خب؟! به سمت در اتاق، بدنش را چرخاند. - باشه! تو هم زود بخواب، شیش صبح بیدارت میکنم. دیگه خودت خواستی من رو برسونی ترمینال، باید از خواب دم صبحیت بزنی! پیراهنش را تا کردم ولی قبل از آنکه از در خارج شود، موضوعی به یادم افتاد. - میگم روزبه؟! دستش روی دستگیره جا ماند و سرش به سمتم چرخید. - انگار عمو باربد قطع نخاع شده، بابام میگفت روی ویلچر میشینه بنده خدا! به آرامی سرش تکان خورد ولی صدایش مثل صدای من دلسوزانه به نظر نرسید. - آره! هنوز بیمارستان بود، آقاجون اجازه داد مامانجون و مامان بهی برن ملاقاتش؛ ولی تو نمیخواد دلت واسش بسوزه عمل خودش بوده. دنیا دار مکافاته! بدون حرف دیگهای از در بیرون رفت. قطعا روزبه در مورد عمویم چیزهایی بیشتر از من میدانست که همیشه طرف بیمهری آقاجون در برابر فرزندش را میگرفت؛ ولی بچهی سرتق و سفتی بود که نمیشد به زور از زیر زبانش حرف کشید. آهی عمیق کشیده و چمدانش را بستم. امشب به من خیلی حال داد، هم هودی قشنگش را بخشید و هم اجازهی خفتن در تختخواب گرم و نرمش را صادر کرد. یاد آقاجون باعث دلتنگیام شد شاید خواب باشد، یواشکی به اتاقش رفته و تنها گونهاش را میبوسم و سریع بر میگردم. دوست دارم صدای تنفس آرامش را در خواب بشنوم و بعد خودم بخوابم، برای عملی کردن تصمیم ذهنیام پاورچین- پاورچین به سمت اتاقش از پلهها به پایین سرازیر شدم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و شش پف حرصی حسن از ته کلاس بلند شد که باعث عکسالعمل استاد با پوزخندی کنار لب و حرکت او به سمت همان نقطه شد. وقتی از کنارم عبور کرد، عطر تلخش به مشامم نشسته و باعث بسته شدن دیدگانم شد. تا به حال جبروت نگاهش حس بویاییام را از کار انداخته بود که بوی عطر دلچسبش را نشنیده بودم، همزمان سخنان باصلابتش را ادامه داد. - شما قراره توی این حرفه به احتمال فراوان شاغل بشید، پس باید خوب از زیر و بم کار سر در بیارین. تنبلی و کوتاهی از جانب شما نه تنها خودتون رو از مسیر پیشرفت دور میکنه، من رو هم با خودتون لج میکنین و ممکنه این دروس رو چند بار با من بگذرونید، پس از الان اتمام حجت میکنم که کاری رو که ازتون میخوام با درایت و حوصله به سرانجام برسونید. چشم بسته در دل زمزمه کردم. - کاش تا آخر عمرتون با من لج بمونید و من مدام با شما کلاس بردارم، تنها درسی هست که از خدامه همیشه توش مردود باشم! دوباره صدای قدمها و تن کلامش نزدیکتر به گوشم شنیده شد. نمیدانم واقعا جو کلاس تا بدین حد آرام بود یا من غیر او صدایی نمیشنیدم. - ولی اصلا هم دوست ندارم رابطهی بینمون مکدر باشه، همونطور که باهاتون فاصلهی سنی کمی دارم دوست دارم رفاقت هم بینمون وجود داشته باشه؛ چون. از کنارم گذشته، سریع چرخید و درست مقابل من ایستاد. چشمان بیجنبهام روی صورت بینقصش، البته از نظر خودم گشوده شد. - از جو سنگین بین استاد و دانشجو خوشم نمیاد. اگه با هم صادقانه همکاری و دوستی داشته باشیم، گذراندن واحدهای درسی برای همهمون شیرین و خوشایند خواهد بود. از خیرگی بیش از حدم، چشمانش روی مردمکهای لرزانم نشست و دوباره با کنجکاوی زیر و رویم کرد، ناگهان یکی از اشعاری که قبلا خوانده بودم در ذهنم دکلمه شد. - تا تو نگاه می کنی کار من آه کردن است ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است استاد نتوانست چیزی سر در بیاورد. به سمت تخته برگشت و با ماژیک شروع به نوشتن کرد، دوباره صدایش در کلاس طنینانداز شد. - چند تا از کتابهای کمک درسی این واحد رو براتون مینویسم، هر کدوم رو تونستید فراهم کنید که میتونه کمک کننده باشه؛ ولی من خودم هم جزوهی درسی آماده کردم که به مرور در اختیارتون میذارم. مگر میشود خدا همه چیز را به یک انسان ببخشد. بدون اینکه اسم کتاب یا نویسندهاش برایم مهم باشد یا توجهم به آن سمت برود، دستخط زیبایش مرا میخکوب تخته کرد. جلل الخالق! یک موجود همه چیز تمام جلوی چشمان ندید بدید من آفریده بود. دوباره روی صندلیاش اجلاس فرمود، بدون اینکه از پریستیژش کم شود، طرز نشستنش هم کاملا با کلاس و خاص بود. - حالا در مورد این درس یه توضیحات کلی بهتون میگم تا جلسهی بعد رسما درس رو آغاز کنیم. به پشتی صندلیام تکیه داده و دست به سینه به این خلقت بینظیر پروردگار خیره شدم. چیزی از حرفهایش نه میفهمیدم و نه برایم مهم بود، مهم تن صدای آرامشبخش و چهرهی بیبدیلش بود. اصلا گمان نمیکردم که خیره شدن به یک انسان میتواند از هر کاری در دنیا لذتبخشتر باشد. سالیان سال در این حال نشستن و دیدن هم مرا خسته نمیکرد، به گونهای که گذر زمان را نیز احساس نکرده و تنها صدای بستن کلاسورش و جملهی پایانی کلامش، مرا متوجهی این دنیای واقعی نمود. - خب خسته نباشید دوستان، اگه سوالی هست در خدمتم وگرنه میتونید تشریف ببرید. آقای توانایی و زمانیان سریع به سمت میزش رفته، دورهاش کردند و چهرهاش از جلوی چشمانم، پشت دوستان مزاحم مخفی و صدای صحبت بچهها بلند شد. الهام مشغول جمعآوری خودکار و برگههایش شد. شادی و صفورا حین خسته نباشید گفتن بلند از کنارم میگذشتند که با دیدن چهرهی رنگ و رو رفتهام توقف کردند، شادی با تعجب پرسید. - ملودی خوبی؟! رنگت پریده انگار؟ شوک خوبی بود، چون باعث شد چشم بر هم زده و نفس بکشم. دست روی گونهام گذاشته به آنها نظر افکندم. - فکر کنم یه ذره سرما خوردم، چیزی نیست خوبم. لبخندزنان سر تکان داده از کلاس خارج شدند. صدای الهام با دلواپسی دوستانهاش کنار گوشم بلند شد. - کم با روزبه شیطنت میکردی خانوم! همین که وارد کلاس شدی، حدس زدم زیاد حالت خوش نیست. چه میدانست که در یک لحظه و یک آن، چه بلایی خانمانسوز به جان دوست جانیاش نشسته، کاش تنها یک سرماخوردگی ساده بود. استاد با مشایعت دانشجویان، کیف در دست از کلاس بیرون رفت و قلب مرا گویی از قفسهی سینه کنده و همراه خود برد. نفسم مانند آهی از گلو خارج شد، چشمانم به زیر افتاد. دست حسن روی میز صندلیام نشسته و خودش هم زانو خم کرده مقابلم چمباتمه زد، چشمان شیطانش نگاهم را بالا و پایین کرد و با شعف گفت: - احوال ملودی خانوم؟! میبینم امروز توی هپروت سیر میکنی جانا! آرش که به کنار صندلی الهام رسیده بود، سلامی همراه با لبخند همیشگیاش نثارم کرد. الهام از جا بلند شده، کنار آرش قرار گرفت و به سرعت گفت: - حسن! سر به سرش نذار! یه ذره مریض شده، حالش زیاد خوش نیست! حسن موزمار که مرا مثل کف دست از بر بود، همچنان مشتاق و کنجکاو براندازم میکرد و کاملا مشخص بود تغییر حالتم را تنها به علت بیماری باور ندارد. - ای جان! میخوای پرستارت بشم بیمار کوچولوی خودم؟! واقعا جانی در بدن برای جوابگویی و سر به سر گذاشتن با او را نداشتم، تنها به لبخندی بیجان اکتفا کرده، گفتم: - نه خوبم! امروز بد سوتی دادم نه؟! حسن که از بحث پیش آمده کاملا راضی به نظر میرسید، همچنان با نیش باز جواب داد. - تقصیر تو نبود که! ما هم اولش اومد سر کلاس مثل تو فکر کردیم دانشجوی جدیده، خدایی بهش نمیخوره استاد باشه! آرش و الهام نیز با تکان دادن سرهایشان حرف او را تایید کردند. - حالا دپرس نباش عشقم! جلسهی بعد یادش میره این هنگی و خل بازیت رو! عوضی! چرا باید فکر کنم این بشر ذرهای قصد همدردی و دلسوزی دارد؟! آخر سر این مورد را به صورتم زد و به من فهماند که متوجهی حالات دگرگونم شده است. برای اولین بار در برابرش احساس ضعف کرده و این متلکش را به روی خودم نیاوردم. به زحمت از جا بلند شدم که باعث تغییر وضعیت حسن شد و او هم از جا جهید. - ولش کن اصلا! بریم یه چیز بخوریم، من صبحونه هم نخوردم. از کنارش گذشته به سمت در خروجی رفتم که پشت گوشم متلک دیگرش نشست. - آره بد ضعف کردی! فکر کنم فشارت افتاده سیاه سوخته! باز هم توجهی نکرده از کلاس خارج شدم. آرش و الهام در حال صحبت خود را به من رسانده و کنارم قدم زدند؛ ولی صدای پای حسن با فاصله از پشت سرم شنیده میشد. ناکس به عنوان اولین نفر از حس درونیام نسبت به استاد پی برده بود، شک نداشتم. من و حسن واقعا همدیگر را از بر بودیم. حس میکردم کمی دلخور شده؛ ولی کاش بفهمد که حالم اصلا دست خودم نیست. به گردابی گرفتار شدم که امید رهایی از آن را ندارم. -
سلام مجدد فرخنده جان گفتی که وقتی حرف اضافه ی که بین دو جمله قرار بگیره ویرگول دیگه لازم نیست.این برای باقی حرف اضافه مثل با ،به، تا، از هم صدق میکنه؟؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
البته گاهی وقتها قبل از استفاده از ولی و اما جملهی قبلی تمام شده که باید قبل ولی و اما و بعد از فعل "؛" استفاده بشه.
-
پس وقتی این حروف ربط در جملات به کار بردیم دیگه نیاز به گذاشتن ویرگول نیست؟؟
فقط برای ولی و اما لازم بود نقطه ویرگول بذاریم.درسته؟!
-
درسته عزیزم، برای ولی و اما هم باید به شکل جملهات نگاه کنی یا حتی بعضی قسمتها بخاطر مکث بین جملات لازمه ویرگول بذاری، بستگی به اون شیوهی تلفظ هم داره
-
سلام مجدد فرخنده جان گفتی که وقتی حرف اضافه ی که بین دو جمله قرار بگیره ویرگول دیگه لازم نیست.این برای باقی حرف اضافه مثل با ،به، تا، از هم صدق میکنه؟؟
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
البته گاهی وقتها قبل از استفاده از ولی و اما جملهی قبلی تمام شده که باید قبل ولی و اما و بعد از فعل "؛" استفاده بشه.
-
پس وقتی این حروف ربط در جملات به کار بردیم دیگه نیاز به گذاشتن ویرگول نیست؟؟
فقط برای ولی و اما لازم بود نقطه ویرگول بذاریم.درسته؟!
-
درسته عزیزم، برای ولی و اما هم باید به شکل جملهات نگاه کنی یا حتی بعضی قسمتها بخاطر مکث بین جملات لازمه ویرگول بذاری، بستگی به اون شیوهی تلفظ هم داره
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
# پارت سی و پنج وای بر من! چرا نمیتوانم چشمانم را از روی چشمانش جدا کنم؟! مرا هیپنوتیزم کرده بود، انگار در این کلاس به غیر از او و من فرد دیگری و حتی هیچ جسم دیگری وجود ندارد. لبهایش از هم جدا شده و کمی باز شد. پوست صورتش مانند پوست من سبزه، شش تیغ کرده و موهای به شدت سیاهش روبه بالا شانه شده بود. بینیاش کمی کشیده و قلمی، ولی با دیگر اجزای صورتش تناسب داشت. پیراهن مردانهی به شدت سفیدی که با رنگ مو و چشمانش در تضاد زیبایی بود، بر تن داشت و شلوار پارچهایش اما با رنگ مو و چشمانش کاملا مطابقت داشت. در کمتر از چند ثانیه آنالیزش کردم و به شدت بر جانم نشست. همان نیمهی گمشدهای که فکر میکردم، برای منی ساخته نشده وجود داشت و اکنون برایم از آسمان فرستاده شده بود. ابروی سمت چپش به سمت پلکش پایین آمد؛ ولی من احساس خشم یا عصبانیت از سمتش نکردم، انگار او هم متعجب از دیدن من بوده و در حال کنکاش صورت و وجودم بود. از همه بدتر تن صدای خاصش که وقتی از لای لبهای برجستهاش به گوشم نشست، همان ته ماندهی انرژی و جان را از بدنم ربود. دوستان! همینجا بنده به عشق در نگاه اول اعتراف میکنم و هر چه در گذشته اینگونه عشقها را احمقانه و پوچ میپنداشتم، پوزش طلبیده و خود را مستحق هر نوع مجازاتی در ارتباط با قضاوت ناعادلانهام میدانم. - خانوم عزیز بنده درست سر ساعت هشت، سر کلاس حضور داشتم و امید دارم شما هم بار آخرتون باشه که تاخیر دارید! چرا اینقدر صدایش قشنگ بود؟! هنگ کرده با دهانی باز مثل درخت، سر جایم خشکم زده بود. خدایا یکی بلند شود و مرا یاری رسانده، روی صندلی بکوبانتم. تمامی سلولهای بدنم با شنیدن صدایش در خلسهای شیرین فرو رفته و قدرت جابهجایی نداشتند. با دیدن بیتحرکی و ریاکشن نشان ندادنم، گرهی ابروانش شدیدتر شده، چشم غرهای زد و سر و بدنش را به سمت تخته چرخاند. خدای من! تا به حال چنین چشم غرهی طوفانی وخاص را از کسی ندیده بودم. اخمش هم زیبا و دلنشین بود. وای! از دست رفتم! کجایی مادرجان؟! صدای دلنگران الهام مرا به خود آورده و باعث شد، بدنم به سمتش بچرخد. - ملودی! کجایی؟ بیا بشین! وقتی چشمانم روی نگاهش نشست، او هم به احتمال زیاد از دیدن حالم دگرگون شد. کمی خم شده، آستین مانتویم را گرفت و بالاخره کسی به دادم رسید و با فشار کمی که آورد، مثل کاه کنده شده چرخ خوردم و روی صندلی کناریاش جا گرفتم. انگار تنفسم قطع شده بود، صدای دم و بازدمی نمیآمد. - ملودی! چرا چشمات پر اشکه؟! صدای آرام الهام باعث چرخش چشمانم به دیدگانش شده، ناخوداگاه قطره اشکی از چشمم چکید. الهام با دلشوره تماشایم میکرد. خدایا من واشک این چنین؟! و باز صدای قشنگ استاد که اکنون در صندلی مخصوصش نشسته و روبه حسن نگاه میکرد، سرم را به سمت خودش گرداند. - خب آقای وحیدی! بفرمایید بنشینید! از آشنایی با شما هم خرسند شدم. به سمت انتهای کلاس و جایگاه حسن نگاه کردم که با چشمکی شیطانی از سوتی که روز اولی از من سرزده بود، سر جایش نشست. - احتمالا شما خانم ملودی آذرفر هستین که تنها غایب کلاسمون تا لحظهای پیش بودن. نه؟! وای! من را گفت؟! با استرس از جا بلند شده، باز برق نگاهش من بینوا را گرفت. لعنتی! اینگونه نگاهم نکن! آب دهانم را با عجز پایین فرستادم تا شاید نطقم باز شود، کاملا صدای پایین رفتن آن را از گلو به سمت مریام شنیدم. انگار در دریایی سهمگین، در حال غرق شدن بودم و بدون آنکه دست و پایی زده، خود را نجات دهم. استاد نیز متوجهی حالت دگرگون و متفاوتم شد. رنگ نگاهش حالتی بین دلسوزی و تعجب گرفت، لبهایش را تر کرد و سعی کرد با زدن لبخند کوچکی به من آرامش دهد. لبخندش خیلی جزئی بود، ولی امان از لبخندش! زیباترین لبخندی که دیده بودم؛ اما واقعا مثمر ثمر بود و استرس را از وجودم دور کرد. به زحمت لبهای خشکم از هم فاصله گرفتند. - بله استاد! آذرفر هستم، شرمنده که شما رو نشناختم. صدای من ولی مثل صدای جیک- جیک گنجشک در باران گیر کرده، شنیده شد. لبخند استاد کمی گسترش پیدا کرد و با طمئنینه چشم فرو بسته و باز کرد. - خواهش میکنم خانم! از آشنایی با شما هم خوشوقتم، امید دارم سال تحصیلی خوبی کنار هم داشته باشیم. یکی من را بگیرد، خدایی! لعنتی! تو حرف نزن! همین نگاه و لبخندت برای فروپاشی من کافیست، دیگر این صدا و ادبیات قطعا دیوانهام خواهد کرد. گویی باز زیاد هنگ استاد بودم که با تکان آستینم از جانب الهام به هوش آمده با تک نگاهی به سمت چشمان نگرانش، سر جایم مجدد آوار شدم. استاد بلند شده، روبه ما ایستاد، دستانش را با همان ژست اولیه که در بدو ورودم دیدم، داخل جیبهای شلوارش گذاشت. خدایی جو جوانی و پرستیژ استاد کل کلاس را گرفته بود که همهی دانشجویان اینگونه با سکوت نظارهاش میکردند. من را باش تا دیروز فکر میکردم استاد مشکات جنتلمن و باپرستیژ است ایشان باید پیش این استاد جوان لنگ بیاندازند. - یکبار دیگه خودم رو معرفی میکنم که خانم آذرفر هم آشنا بشن. بنده معراج رادمنش کارشناسی ارشد صنایع غذایی گرایش کنترل کیفی و بهداشت دارم و این ترم، دو درس تخصصی شما یعنی کنترل کیفیت مواد غذایی و صنایع روغن رو تدریس میکنم. من خودم ابتدا توی دانشگاه علمی کاربردی، صنایع روغن رو کاردانی گذروندم و چون توی اون سالها شرایط رفتن به دانشگاه دولتی رو نداشتم؛ اما بعد کارشناسی و کارشناسی ارشدم رو توی دانشگاه دولتی تهران گذروندم و بعد برای تدریس، دوره دیدم. چند سالی هم در کارخانهجات روغن توی قسمت آزمایشگاه کار کردم و هم علمی و هم عملی به این صنعت واقفم. برنامم برای تدریس دروس مشارکتی هست؛ یعنی از دانشجو میخوام توی کلاسم فعال باشه و فقط من بگم و شما نت بردارید و آخر ترم با یه امتحان سرهم بندیش کنید، مورد قبولم نیست. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و چهار صدای زنگ ممتد گوشی از خوابی که زیاد هم ناز نبود بلندم کرد. در جایم روی تخت نشسته و با یک چشم باز به اطراف سردرگم نگاه کردم. سرم همچنان درد میکرد. ناخداگاه دست چپم روی پیشانیام نشسته و دست راستم به سمت پاتختی کشیده شد. گوشی را از رویش برداشته و با دیدن اسم الهام چشم دیگرم هم گشوده شد. همان دست روی پیشانیام را به سمت بالا کشیده، موهایم را عقب فرستادم. صافتر نشسته، صدای گرفتهام را نیز با سرفهای کوتاه صاف کردم. - جانم الهام؟! صدای نگرانش در گوشم پیچید. - ملودی کجایی پس؟! ده دقیقهست، سر خیابونمون منتظرتم! چشمانم از تعجب گرد شد. به ساعت دیواری نگاهی سریع انداختم، پنج دقیقه به ساعت هشت صبح مانده بود و منی که ساعت هشت کلاس داشتم و هنوز روی تختم ولو بودم. لعنتی چرا تایمر گوشیام کار نکرده و سر ساعت تنظیم شده، زنگ نزده بود؟! شاید هم گوشی بینوا وظیفهاش را انجام داده؛ ولی نتوانسته بود بر خواب عمیق من غلبه کند. دیشب از زور سردرد مجبور شدم، قرص مسکن بخورم و همین موضوع باعث تاخیرم در کلاس امروز که با استاد جدیدی که به تازگی به دانشگاه آمده و کسی از او شناخت صحیحی نداشت، میشد. شیطنت روز گذشته با روزبه در حیاط خانه ویلایی و آبپاشی که هر دویمان را موش آب کشیده کرد و باعث این سردرد و احتمالا کسالت پیش رو شد. به نصیحتهای مداوم مامانجون که میگفت، هوای اول پاییز گول زننده هست و آدم را بیهوا بیمار میکند نیز گوش ندادیم و احتمالا هر دویمان بیمار شدیم. روزبه که از من هم ضعیفتر بود و با مراعات نکردن سریعتر هم بیمار میشد، قصد داشت چند روز بعد با گروه دوستانش برای کویرنوردی به یزد بروند، فقط امیدوارم شیطنت من باعث مریضی و کنسل شدن سفرش نشود که کار خودم با غرولندهایش زار خواهد شد. صدایم نالهوار بلند شد. - وای الهام! خواب موندم عزیزم! مامان گلی هم صبح زود قرار بود بره بیمارستان آزمایش داشت خونه نبوده من رو بیدار کنه. الان دیرت میشه تا من بیام؟ تندی آماده میشما! - نه ملودی! عجله نکن! من خودم میرم، تو هم بعد بیا. حالا روز اولی چیزی نمیشه دیر کنی، تو بخوای زود بیای خطرناک میشی. لبخندی از نگرانیهای همیشگیاش به روی لبم نشست و انگار که مرا میبیند، سرم را تکان داده و بعد باشهای محکم قطع کردم؛ اما به توصیهاش گوش نداده و برای آماده شدن عجله کردم و در کمتر از ده دقیقه بعد حاضر و آماده در ماشینم نشسته و به سمت دانشگاه راندم. به ساعت مچیام نگاهی انداخته، از کنار در حراست عبور کردم. ساعت هشت و بیست دقیقه بود و خودم را در کمتر از ده دقیقه به دانشگاه رسانده بودم. معماریان در اتاق حراست روبه پنجره نشسته و چشمان تیزبینش در حال رصد من بود، توجهی نشان نداده و با اخم سرم را به سمت مخالف جهت نگاهش چرخانده، تند و سریع رد شدم. در همین حین به تیپم نظر انداختم، مثل همیشه اسپرت و ساده پوشیده و مورد بدی از جانب خودم مشاهده نکردم، فقط من از مانتوهای بلند خوشم نمیآمد و نهایت بلندی مانتوهایم بالای زانوانم میرسید که همین هم عاملی برای گیر دادنهای این عنصر زائد به بندهی زیبای سر به زیر میشد. محوطهی دانشگاه از تجمع دانشجویان خلوت بود و گویی برعکس من بیشتر افراد، سر وقت به کلاس رسیده بودند، تنها تعداد انگشت شماری چون من در حال شتاب و عجله برای رسیدن به کلاس بودند. خود را به طبقهی بالا و کلاس واحد کنترل کیفیت رساندم. تعجبآمیز اینکه در کلاس باز بود و احتمال دادم که استاد جدید هنوز نیامده است. با خوشحالی از این موضوع که روز اولی خود را پیش او ضایع نکرده و منتش را برای اجازهی ورود به کلاس نکشیدهام، وارد شدم. چشمم در همان حال به پسر جوانی که کنار تخته دست به جیب ایستاده بود، برخورد و باز مغز کوچکم احتمال داد، شاگرد جدید کلاسمان است. حسن انتهای کلاس ایستاده و تماشایم میکرد. با ذوق و بلند روبه بچهها گفتم: - های دوستان! تعطیلات خوش گذشت؟! نمیدانم چرا بچهها صمم و بک تنها باچشمانی متعجب نگاهم کرده و جواب نمیدادند؟! الهام با گونههایی سرخ روی صندلی جلو با لبهایی که میجوید، مرا میپایید. از رو نرفته و دوباره پرسیدم. - استاد هنوز نیومدن؟! روز اولی چرا تاخیر دارن؟! نیشم هم همزمان باز شد. حسن از ته کلاس با پوزخندی بر لب جواب داد. -استاد پشت سرتونن، خانم آذرفر! همانطور که در لحظه چشمانم از تعجب گرد شد، سر و بعد از آن تمامی بدنم به عقب چرخید و چشمان گشاد شدهام روی همان پسر جوان مذکور که فاصلهاش را با من کم کرده و درست پشت سرم ایستاده بود، نشست. این تلاقی چشمانم با چشمان مشکی خاصش که انگار ته سیاهی بود، از سر تا نوک پایم را چنان نیرویی در بر گرفت که قدرت جریان الکتریکیاش باید از طریق فرمولهای فیزیک سنجیده شود تا شاید بتوان به مقداری از آن دست یافت، از نظر خودم نیرویی غیر قابل سنجش و بینهایت بود. تا به حال در برابر هیچ فردی به این حس و حال نرسیده بودم. غریبهای که در وجودم احساس می کردم، بیش از هزاران سال است که او را میشناسم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و سه دوباره با بیشعوری محض، در اتاق روزبه را با یک ضرب باز کردم. به خیال خودم میخواستم غافلگیرش کرده، مچش را بگیرم که در تمام این سالها یکبار هم موفق نشدم. روزبه خیلی جنتلمن روی صندلی کنار میزش نشسته و کتابی را مطالعه میکرد. با دیدن قیافهی پرسشگر من که ضایع کننده هم بود عینکی را که برای مطالعه میگذاشت، از روی بینیاش برداشت و گفت: - در زدن و اجازه گرفتن برای ورود به اتاق پسر مجرد در مکتب شما درس داده نشده؟ نه؟! اوه! جملهاش خیلی سنگین بود! چند ثانیهای هنگ کرده تنها به صورتش زل زدم؛ ولی خب من هم ملودی بودم! پرروتر از این حرفها! در را پشت سرم بسته و به سمتش نزدیک شدم. - فیلسوف! ریزتر از این حرفها میبینمت که بخوام در بزنم. چشمانش رنگ شیطنت گرفت و انتهای دستهی عینکش را روی گوشهی لب با ژست خاصی فشرد. - مثل اینکه واسه بزرگ دیدنم باید حرکتی بزنم، هان؟! یکدفعه فاز شیطنتم پرید و با یادآوری نگرانی جمع پایین، بیحس روبه روی روزبه به میزش تکیه دادم، به لحن صدایم هم دلواپسی اضافه شد. - اینا چشونه روزبه؟! تو میدونی چی شده؟ روزبه پفی کشید و چشم برهم زد، کتابش را بست و روی میز گذاشت و عینکش را هم روی آن قرارداد، همزمان با آرامش جوابم را داد. - موضوع جدیدی نیست! درمورد دایی باربده! با شنیدن اسم ممنوعهی عمو در خانه ویلایی ذهنم دوباره روی تلفظ اسمش توسط باباجون نشست، باربد! متفکر و با کنجکاوی بیشتر به چشمان روزبه خیره شدم. - باز دسته گل به آب داده؟! روزبه به صندلیاش تکیه داده، دست به سینه شد. - آره و انگار چوب دسته گلش رو هم خورده و الان بیمارستانه. شگفت زده کمرم از تماس با میز جدا شد. - نه بابا! حالش چطوره؟! - بابات از صبح پیشش بوده، انگار فعلا توی سی سی یو هست. - حالا چش شده؟! - دقیق نمیدونم انگار با یکی حرفش شده، طرف توی راه پلهی یه ساختمونی هلش داده و افتاده پایین. ناباور لبانم را جویدم. - خدا کنه زنده بمونه، پس مامانجون الکی اینقدر نگران نبود! ناگهان با فهم اینکه حتی روزبه در حال حاضر، اطلاعاتش در این مورد از من بیشتر هست با تعجب همراه با حرص ادامه دادم. - وا! اینا چرا پیش من هیچی نمیگن، مامان گلی از صبح میگه بابا توی کارخونه مشکل داره. روزبه از جا بلند شد و سمت کمد لباسهایش رفت. من هم سریع جایش را روی صندلی اشغال کردم. - حتما علتی داره به تو نمیگن، از منم میشنوی زیاد به این عمو و پسرعمو کاری نداشته باش، خیرشون به تو هم نمیرسه. بدتر با حرفهایش گیج و سردرگم شدم. از داخل کمدش تیشرت سفیدی را بیرون کشیده به سمتم گرفت. - بیا بپوشش! حداقل انتخاب این کار دست خودم باشه بهتره. چشمانم گرد شد، پسرک عوضی با این کارش کلا فکر مرا ازعمو باربد دور کرد. - گدا گشنه الان که ازت لباس نخواستم، از خونمون اومدم آوردم. خندهکنان به سمتم نزدیک شد، با دستش موهای روی شانهام را تکان داده و پخش و پلا کرد گفت: - سیاه بانو تو عاشق تیشرتهای سفید منی! میدونم چی جور توی حسرت امتحان کردن همهشون به سر میبری. نه دیگه نمیشد خانومانه روی صندلی بنشینم، باید این بچه پرروی پرافادهی خودخواه را ادب کنم سریع به سمتش حملهور شدم؛ ولی او هم دیگر آبدیده شده بود و زودتر از من ضد حمله نشان داده و از دستم فرار کرد. صدای جست و خیز همراه با سروصدای من و روزبه که به طبقهی پایین و حیاط خانه ویلایی هم کشیده شد، کل عمارت را در بر گرفت. در مسیر برگشت به خانه دوباره حس فضولیام گل کرد و نتوانستم بیتفاوت باشم، هر چند در این سالها حضور عمو و پسرش را احساس نکرده و حس خاصی به آن دو نداشتم؛ ولی به هر حال فامیلم که محسوب میشدند. در حین صرف شام نیز جو سنگین بود. باباجون با اخمهایی درهم که هر چهار سال شاید یکبار به این صورت گره میخورد، با بیمیلی غذایش را خورد و من هم به خاطر فضای سنگین جرئت شوخی کردن با هیچ کدام از اعضای دوست داشتنی دور میز شام را نکردم. مامانجون که با دلخوری و چشمانی خیس اصلا لب به غذا نزد، بدون اینکه چیز خاصی بدانم ولی به او یک نفر حق میدادم، با وجود بد و ناخلف بودن فرزندش باز او مادرش بهشمار میرفت و یک مادر نمیتوانست در برابر چنین حادثهای برای پسرش بیاهمیت و آرام باشد. عمه بهی نیز ناشیانه خود را بیتفاوت نشان میداد و کاملا نگرانی در صورتش موج میزد؛ اما بابا در حسهای مختلف دیده میشد انگار همانطور که به شدت از دست برادرش دلخور باشد، همانقدر هم برایش دلواپس بود. در هر صورت شام در سکوت خورده شد و کسی در مورد عمو و ماجرای پیش آمده سخنی ایراد نکرد. دوباره به سمت صندلی بابا خم شده، دستم را روی پشتیاش گذاشتم و در آینه به چشمانش خیره شدم. - میگم بابا، اتفاق بدی که واسه عمو باربد نمیوفته؟ نه؟! قبل از بابا صدای دل نگران مامان گلی کنار گوشم بلند شد. - کی به تو گفت مامان؟! سرم به سمت صورت چرخیدهاش برگشت، این حد از استرس بیمورد مامان گلی به خاطر شنیدن موضوع از جانب من برایم عجیب به نظر رسید. - روزبه یه چیزایی گفت، مگه چیه مامان اگه منم بدونم؟! به سرعت صورتش را برگرداند و صاف نشست، مانند افرادی که سوتی داده باشند و بعد بخواهند موضوع را ماستمالی کنند. - هیچی! آخه وقتی حرفش رو میزدیم تو اونجا نبودی واسه این پرسیدم. هنوز با شک به نیمرخش نگاه میکردم. در دل گفتم چون وقتی من کنارتون بودم از قصد حرفش رو نمیزدید و نمیدانم چرا؟! بابا به آرامی شروع به صحبت کرد. - مشکل ما با باربد مال خیلی سال قبله و باباجونت هنوز دل چرکینه من بهش حق میدم؛ ولی نمیشه که در برابر برادرم بیخیال باشم. امروز پیشش بودم، دکترش میگفت ممکنه نخاعش آسیب دیده باشه. جمع شدن مامان گلی در جایش را به وضوح حس کردم خودم هم پکر بودم، پکرتر شدم آهی کشیده و گفتم: - خداکنه واسه دل مامانجون، حداقل این بلا سرش نیاد. بابا به سمتم صورت برگردانده، گونهام را سریع بوسید. - قربون دل دخترم برم، دعاکن واسش بابا! چشمانم را با اطمینان به هم زدم، دعای خیر کردن در حال حاضر تنها کاری بود که از دست من یک نفر بر میآمد. -
#پارت پنجاه و پنج بدهی دارم به قلبم برای نگفتن احساسش، طلبی دارم به چشمانم به اندازهی ندیدن تو، طلبی دارم از دستانم که به اندازهی کافی لمس نکرد دستانت را، لمس نکرد حسهای زیبای تو را، طلبی دارم از خوابهایم که تو را دیر به دیر راه میدهد به رویاهایم، طلبی دارم از تمام جانم که به اندازه تو را نداشته، طلبکارم از دنیا که تو را از من گرفته، طلبکارم از حافظهای که پُر شده از خاطراتت و تمامی ندارد، خوابهایم را جنون گرفته، حس میکنم در انتهای همهی حسهایم باز حسی ناشناخته مرا در بر گرفته، شاید سوگ و یا شاید تنهایی، یا دردی کوچک کنار دهلیز قلبم، شاید عشقی صورتی یا دلتنگی عمیق، حسی ناشناخته و ناپایدار، حسی مانند سنگینی عصر جمعه یا غمی بعد از خاکسپاری یک عزیز! شاید سالها گذشته از رفتن شما، شاید روزها از رفتن من میگذرد، ولی من همیشه به قلبم بدهکارم که بارها و بارها فرصت گفتن را از دست دادم، گفتن جملهای ساده، ولی عمیق، پُر معنا، پُر از حس و پُر از رنگ، تنها بدهی من به تو که من را به دنیا آوردی، فقط نگفتم: - دوستت دارم. و این فرصت از دست رفته و حسرت نگفتن تا ابد با من است، اما دوستت داشتم.
-
سلام فرخنده جان.با تشکر از زحماتت واسه تعیین سطح رمانهای بنده.
شرمنده دیروز واسه من سطح رمان نیومده بود،واسه همین مجدد ازت پرسیدم و بعد که با نسیم چت کردم مشکل رفع شد و سطح رمان مشاهده شد.
در مورد اشکالات رمان میتونی در مورد توصیفات مکان و شخصیتهاش یه توضیحی بدی.
چون رمان نزدیک به ۱۰۰۰ صفحه ست صفحات اولیه یکنواخت و کلا شناسوندن شخصیتهاشه و گر نه موضوعش تکراری و اینکه از اول داستان،تهش معلوم شه،نیست.
ممنون بابت وقتی که میذاری برامون.
-
سلام عزیزم خواهش میکنم😇😇
میدونم عزیزم یه مشکلی بود که برطرفش کردیم و کاش زودتر اطلاع میدادین راجع بهش.
راجع به اینکه میگین صفحات اول مال شناسوندن افراده، شما باید توجه داشته باشید که رمان شما باید از نظر محتوا و نثر سیری متعادل رو حفظ کنه. از نظر محتوا یعنی اینکه بتونه خواننده رو در خواندن رمان حفظ کنه یعنی چه در آغاز چه در میانه و چه در پایان رمان شما نیازه که اتفاقات مهیج و هیجان انگیز رخ بده که این موضوع بستگی به خود نویسنده داره که چهطور بتونه با محتوا بازی کنه.
توصیفات بسیار مهم هستند، توصیفات شخصیت مانند: رنگ چشم، حالت مو، رنگ مو، لباس، ریش، ته ریش و ...
توصیفات مکان مثل: دیزاین خانه، رنگ دیوارها، میز و هرچیزی که در رمان بهش اشاره میشه لازمه توصیف بشه.
یک نوع از توصیفات:
وارد آشپزخانه شدم، آشپزخانه فضایی کوچک داشت که میز نهارخوری چهار نفره بر وسط آن قرار داشت و با کانتری که دو ستون در دو طرفش داشت، به اتاق نشیمن متصل شده بود، کیفم کنار ستون بود و دسته کلیدم که حاوی سوییچ ماشین هم بود در کنار کیفم خودنمایی میکرد. ظرف چینی تزئینی در وسط کانتر روی یک رومیزی سنتی قرار داشت و ... .
این توصیفات کاملا پشت سر هم آمده و ذهن خواننده پس از خوندن این حجم از توصیفات خسته میشه، پس بهتره این توصیفات در قسمت های مختلف رمان پراکنده بشن مثال:
وارد آشپزخانه شدم، اولین چیزی که به نظرم آمد میز نهارخوری چهار نفرهای بود که درست در وسط آشپزخانه قرار داشت، با دیدن صندلیهای چرمِ کرم رنگی که اطرافش چیده شده بود، خستگیام فریاد زده و مرا به دقایقی نشستن و استراحتی کوتاه دعوت میکرد. پس از آن روز خسته کنندهی کاری درد زانوانم که حتی لحظهای استراحت نداشتند، زنگ خطری بود تا کمی به خود و تن خستهام استراحت بدهم.
در این قسمت بدون آنکه به صورت غیر طبیعی به توصیفات بپردازیم، اشاره کردیم که درون آشپزخانه یک میز نهار خوری چهار نفره وجود دارد، همچنین به بخشی از حس و حال اول شخص که خستگی پس از یک روز سخت کاری است اشاره کردیم. باید به این دقت کنید که از پشت پرده چشمان شخصی که از دید آن رمان را مینویسیم چه میگذرد، زیرا حتی در زندگی واقعی هم ما فقط آنچه را که مقابل چشمانمان قرار دارد میبینیم نه آنکه به تمامی جزئیات اطرافمان بپردازیم.
-
-
-
-
سلام فرخنده جان.با تشکر از زحماتت واسه تعیین سطح رمانهای بنده.
شرمنده دیروز واسه من سطح رمان نیومده بود،واسه همین مجدد ازت پرسیدم و بعد که با نسیم چت کردم مشکل رفع شد و سطح رمان مشاهده شد.
در مورد اشکالات رمان میتونی در مورد توصیفات مکان و شخصیتهاش یه توضیحی بدی.
چون رمان نزدیک به ۱۰۰۰ صفحه ست صفحات اولیه یکنواخت و کلا شناسوندن شخصیتهاشه و گر نه موضوعش تکراری و اینکه از اول داستان،تهش معلوم شه،نیست.
ممنون بابت وقتی که میذاری برامون.
-
سلام عزیزم خواهش میکنم😇😇
میدونم عزیزم یه مشکلی بود که برطرفش کردیم و کاش زودتر اطلاع میدادین راجع بهش.
راجع به اینکه میگین صفحات اول مال شناسوندن افراده، شما باید توجه داشته باشید که رمان شما باید از نظر محتوا و نثر سیری متعادل رو حفظ کنه. از نظر محتوا یعنی اینکه بتونه خواننده رو در خواندن رمان حفظ کنه یعنی چه در آغاز چه در میانه و چه در پایان رمان شما نیازه که اتفاقات مهیج و هیجان انگیز رخ بده که این موضوع بستگی به خود نویسنده داره که چهطور بتونه با محتوا بازی کنه.
توصیفات بسیار مهم هستند، توصیفات شخصیت مانند: رنگ چشم، حالت مو، رنگ مو، لباس، ریش، ته ریش و ...
توصیفات مکان مثل: دیزاین خانه، رنگ دیوارها، میز و هرچیزی که در رمان بهش اشاره میشه لازمه توصیف بشه.
یک نوع از توصیفات:
وارد آشپزخانه شدم، آشپزخانه فضایی کوچک داشت که میز نهارخوری چهار نفره بر وسط آن قرار داشت و با کانتری که دو ستون در دو طرفش داشت، به اتاق نشیمن متصل شده بود، کیفم کنار ستون بود و دسته کلیدم که حاوی سوییچ ماشین هم بود در کنار کیفم خودنمایی میکرد. ظرف چینی تزئینی در وسط کانتر روی یک رومیزی سنتی قرار داشت و ... .
این توصیفات کاملا پشت سر هم آمده و ذهن خواننده پس از خوندن این حجم از توصیفات خسته میشه، پس بهتره این توصیفات در قسمت های مختلف رمان پراکنده بشن مثال:
وارد آشپزخانه شدم، اولین چیزی که به نظرم آمد میز نهارخوری چهار نفرهای بود که درست در وسط آشپزخانه قرار داشت، با دیدن صندلیهای چرمِ کرم رنگی که اطرافش چیده شده بود، خستگیام فریاد زده و مرا به دقایقی نشستن و استراحتی کوتاه دعوت میکرد. پس از آن روز خسته کنندهی کاری درد زانوانم که حتی لحظهای استراحت نداشتند، زنگ خطری بود تا کمی به خود و تن خستهام استراحت بدهم.
در این قسمت بدون آنکه به صورت غیر طبیعی به توصیفات بپردازیم، اشاره کردیم که درون آشپزخانه یک میز نهار خوری چهار نفره وجود دارد، همچنین به بخشی از حس و حال اول شخص که خستگی پس از یک روز سخت کاری است اشاره کردیم. باید به این دقت کنید که از پشت پرده چشمان شخصی که از دید آن رمان را مینویسیم چه میگذرد، زیرا حتی در زندگی واقعی هم ما فقط آنچه را که مقابل چشمانمان قرار دارد میبینیم نه آنکه به تمامی جزئیات اطرافمان بپردازیم.
-
-
-
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
# پارت سی و دو نمیدانم چرا آه کشید؟! من کاملا در فاز شوخی به سر میبردم. - چه بهتر! میمونی پیش من و بابات نمیذاری تنها بمونیم. - راستی بابا چی شد؟ بهت زنگ زد؟ مشکل پشکلش حل شد؟ لیوان آب کنار دستش را بالا آورده و سر کشید. - آره، گفت کارهاش جور شده. اطمینان داشتم جور نشده که گلی خانوم را از غذا انداخته بود؛ لیکن بیشتر کنجکاوی ننمودم. - دوست پسرام اگه میدونستن چه ماکارانی پختی هرگز از دستش نمیدادند گلی جونم! آب به گلویش پریده و سرفه زد. - چی؟! دوست پسر؟! انگار حرف از شکافتن اتم زده بودم، اینگونه متعجب شد. پقی زیر خنده زده و گفتم: - دوستِ پسر اونجوری که تو فکر کنی نه همکلاسیهای از نوع مذکرم که امروز زحمت رسوندن من رو به خونه کشیدن، نترس مامان جونم! نفسی تازه کرده و از جا بلند شد. - نترسیدم! یه لحظه شک کردم چی شنیدم. بشقاب نخوردهاش را به سمت اجاق گاز برده و داخل قابلمه خالی کرد. - تعارف میکردی بیان تو! غذا که زیاد بود! بستم بود خیلی خوردم تا ترکیدن فاصلهی چندانی نداشتم. بشقاب و لیوانم را برداشته و به سمت سینک رفتم. - ولشون کن! نمک گیر میشدن دل کندن واسشون سخت میشد. برای شستن ظرفها آستین بالا میزدم که مامان نزدیکم شده، گفت: - نمیخواد ملودی! خودم بعدا میشورم برو لباسات رو اتو کنبعدشم دوش بگیر شاید غروب بابا اومد یه سر رفتیم خونه ویلایی. به سمتش چرخیده به پیراهن گلدار زیبایش نظر انداختم و گفتم: - چشم گلی خانوم! خودت گلی پیرهنت گلی! خندید گونهاش را باحرارت بوسیده و برای رفتن به اتاقم از آشپزخانه خارج شدم. در صندلی عقب ماشین بابا نشسته و با حسن در تلگرام چت میکردم. بابا نیز با طمئنینه رانندگی میکرد و به گونهای که احساس میکردی روی قایقی شناور در آب هستی. انگشتان دستم سریع روی دکمههای گوشی بالا و پایین میشد و با هر بار خواندن پیامهایش نیشخند پرنگتری گوشهی لبم مینشست. حسن در چت هم آداب و عفت کلام را رعایت نکرده و من مجبور به فحش دادنش میشدم. حواسم جمع چت و حسن بود و مکالمهی آرام بین مامان گلی و بابا را نمیشنیدم و با بلند صدا زدن نامم توسط مامان گلی سرم به ضرب از گوشی به سمت آینهی جلوی شیشهی ماشین بالا آمد، بابا از داخل آینه مرا میپایید. - جانم؟! من رو صدا زدین؟ مامان گلی دستش را روی پشتی صندلیاش گذاشته، کمی جابهجا شد و صورتش را به سمت من چرخاند. - ماشالله بهت ملودی! چیکار میکنی توی اون گوشیت که اینقدر حواست رو پرت کرده؟! اوه! کفم برید سریع گوشیام را غلاف کرده و داخل جیب مانتویم انداختم فقط کافی بود چت من و حسن را میدیدند! کلا یک ذره آبرویی هم که پیششان داشتم را از دست میدادم. - هیچی! برای هفتهی بعد شروع کلاسهای ترم جدیدمونه داشتم با بچهها هماهنگش میکردم. آره جون خودم! - بابا میگه امروز وقت نکرده بره ماشینت رو از تعمیرگاه بگیره فردا میره ماشینت رو در میاره. چرخش مامان گلی به سر جایش با جدا شدن من از پشتی صندلی و قرار گرفتن دستم روی پشتی صندلی بابا همزمان شد، پشت گردن بابا را بوسیدم: - اشکال نداره باباجونم! فعلا لازمش ندارم. حین رانندگی کمی به سمتم سر خم کرد و گفت: - شیطونی نکن ملودی! پشت رولم حواسم پرت میشه. منظورش به بوسهی پشت گردنش بود. قهقههزنان خندیدم و دوباره روی صندلی عقب پهن شدم. - حالا جای من مامان گلی بوست میکرد، چی میشد؟! واویلا! بابا هم خندید، ولی صدای انتقادی مامان گلی شنیده شد. - ملودی! خجالت بکش دختر! داخل خانه ویلایی جو کمی متشنج به نظر میرسید البته تمامی اعضا خود را خونسرد نشان میدادند، ولی نگرانی مامان جون بینشان کاملا مشهود بود. نمیدانم چرا در حضور من سربسته با هم حرف میزدند و به خودم قبولاندم مزاحم بحث بینشان نشوم و سر به زیر از پذیرایی به سمت اتاق روزبه خارج شدم. روزبه برعکس من پسر باشعوری بود و اینجور مواقع خودش زودتر جمع بزرگترها را ترک میکرد. وقتی از پلهها بالا میرفتم، تن صدای حضار داخل پذیرایی هم کمی بالاتر رفت. باباجون کمی عصبی جواب صحبتهای بابا را میداد. مطمئن بودم مشکل هر چه هست و به زودی برطرف میشود و این نتیجهی همفکری و کوتاه آمدن این جمع بود که در سالهای زندگیم از آنها شاهد بودم واقعا مانند کوهی پشت هم بودند و مشکلات نمیتوانست بین آنها تفرقه و جدایی بیفکند. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و یک - بستنی میخوری یا طوافش میکنی؟! زود باش دیگه، دو ساعت خوردنت طول کشید. سرم را به سمت حسن بالا آورده جوابش را دادم. - به تو چه؟! دوست دارم کش بدم خوردنش رو! دوست نداری، شما بفرما! بالاخره گرهی بازوانش را آزاد کرده به سمتم کمر خم کرد و جفت دستانش را روی میز گذاشت. - اینطور که تو بستنی میخوری، آب از دهن همه رهگذرا راه میندازی. من اینجا نبودم که نمیتونستی اینجور ملچ و مولوچ کنی. همچنان که طعم شکلات را در دهانم مزه- مزه میکردم، لبخند زدم. - پس بگو آب دهن خودت رفت. قاشقی از بستنی پر کرده، به شوخی طرفش گرفتم. - بیا بخور تا سرریز نکرده. حسن در یک آن نامردی نکرده، سرش را جلو آورد و قاشق مرا به دهان برد. - هوم! خوشمزهست! با غرور و پررویی دوباره به صندلیاش تکیه داد. - انگار آپولو هوا میکنه، زودتر میخوریش یا نه! چشمانم از وقاحتش گردتر شد، دستم همچنان در هوا معلق بود. صدای حرصیام به رویش بلند شد. - نکبت قاشق من رو دهنی کردی؟! قاشق را به سمتش پرتاب کرده و نق زدم. - پاشو برو یه قاشق تمیز برام بگیر، بستنیم آب شد! کلافه از جا بلند شد. - وای ملودی از دست تو! آدم رو به اسهال میرسونی! - حسن خیلی بیادبی! عفت کلام داشته باش! همانطور که به سمت مغازهی بستنی فروشی میرفت، با پوزخند دهانش را کجکی کرد. - باشه مامانجون! کمی که دور شد از پشت به او خندیدم، پسر دوست داشتنی بیادب من! آرش که با صحبت کردن با عشقش رنگ و روی سرحالی گرفته بود، نزدیکم شد و گوشی را به سمتم گرفت. - حسن چی شد؟! با چشمانم مغازه را نشانش داده و گوشیام را گرفتم. - رفت قاشق بگیره برام. چشمان او نیز به سمت ظرف بستنیام پایین آمد. - هنوز تموم نکردیش! پاشو توی ماشین بخور. سرم را به تایید تکان داده، بلند شدم. - آره بریم زودتر من رو برسون خونه، مامان گلی نهار منتظرمه. آرش ظرف بستنی مرا برداشت و من گوشی را داخل کیفم گذاشتم. - به ما هم نهار میده، مامان گلی جونت؟! نگاهش کرده، لبخند زدم. - ماکارانی دوست داری بفرما! ماکارانی چرب وخوشمزهی مامان گلی را با لذت میجویدم و به چهرهی مهربان و در حال حاضر مغمومش نگاه میکردم. بر عکس روزهای دیگر حواسش پرت بود و با چنگال و بشقابش تبادل نظر میکرد. این زن و شوهر امروز یک چیزشان شده بود که از من مخفی میکردند. سرش همچنان پایین بود که ایدهای به نظرم رسید و بدون فکر با دهان پر ایرادش نمودم. - میگم مامان گلی نکنه خواستگار- ماستگار دارم، میخواید من رو شوهر بدین. سرش به ضرب بالا آمده با چشمان روشن و متعجبش خیرهام شد. من همچنان با آرامش ماکارانی میبلعیدم، بعد از چند ثانیه رم ذهنش بالا آمد و لبخند نصفه و نیمهای کنار لبش جا خوش کرد. - نه خانوم خانوما! از این خبرا نیست! بیخودی دلت رو خوش نکن! لبهایم را با ترشرویی جلو آوردم. - بخشکی شانس! یعنی یه نفرم پیدا نمیشه من رو غالبش کنید؟! با چنگال چند پره کاهو از ظرف سالاد کنار دستم با حرص وارد دهانم کردم، مامان گلی با شوق خندید و با ریتم برایم آهنگ خواند. - به کس کسونت نمیدم، به همه کسونت نمیدم. چشمکی به رویش زده، خندیدم. - این رو نگی چی بگی گلی خانوم؟! قربون دست و پای بلوری سوسک کوچولوم! نه؟! خودم سریع مبحث شوهر را عوض کرده با فرو بردن چنگالی دیگر از ماکارانی به دهانم ادامه دادم. - گلی جون! چی میریزی توی این ماکارانیهات اینقدر خوشمزه میشه؟ آدم میخواد انگشتاشم باهاش بخوره. به صندلیش تکیه داده و با لبخند بر لب گفت: - هرچی دوست داری بخور جونم! نوش جونت! - آخه لامصب چاق میکنه! زیاد بخورم، اونوقت از هیکل میفتم صفر تا خواستگارم از دست میدم.