-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت13 چند دقیقه بعد سر و کلهش پیدا شد. در حالی که ماشین و دور می زد، سوار شد و استارت زد. همونطور که فرمونو میچرخوند تا راه بیفته، گفت: - خب؟ خودمو زدم به کوچهی علیچپ و گفتم: - خب که خب. پرروتر از من تکرار کرد: - خب؟ نیمنگاهی سمتش انداختم و گفتم: - به جمال بینقطهت. چشمغرهی خفنی برام رفت که یکمی خودمو جمعوجور کردم، ولی بازم خودمو خونسرد نشون دادم. - قرار بود تو ماشین حرف بزنیم. برای اینکه لجشو دربیارم و بگم مثلا توجهی بهت نمیکنم، بدون اینکه نگاهش کنم شیشه رو کشیدم پایین و گفتم: - خب، بزنیم. - آیسان، دیگه داری سگم میکنی. قشنگ خودتو زدی به اون راه. به جای اینکه از لحن فوقالعاده عصبیش بترسم، نیشم بازتر شد. با شیطنت رومو از بیرون گرفتم و رو بهش گفتم: - کدوم راه؟ بعد انگار که چیزی کشف کرده باشم، با هیجان گفتم: - آهان، فهمیدم… همون راه که خرگوش توش داره، آی بله؟ انتظار داشتم بازم به این خوشمزگیم بخنده ولی دیگه از اخموتخمهای بعدش نگم. لامصب یه جوری تو قیافه رفته و عصبی بود که دیگه جرات تیکه انداختن بهش رو پیدا نکردم. فقط میخواستم زودتر برگردم خونه. با توقف ماشین سر کوچهمون، بالاخره زبونش باز شد و با همون اخمهای درهمش، همونطور که نگاهشو به کوچه دوخته بود، گفت: - اینم خونهتون. برو تا مدار بسته پیداش نشده. سری تکون دادم و از ماشین پیاده شدم. درو بستم و بلافاصله سرمو کمی از شیشه بردم داخل و گفتم: - نمیخواستم بگمها، ولی خب… ممنون بابت صبحونه. درسته همهچیش قاطیپاتی بود، ولی چسبید. خودمو عقب کشیدم و خواستم برم که دوباره برگشتم سر جای قبلیم و این بار گفتم: - ها، اینم بگم؛ اگه از صدقه سری صبحونهات گلاب به روت بشم و گیر کنم تو دستشویی، حالتو میگیرم. پشت دستشو روی لبش کشید تا خندهشو پنهون کنه. پس بالاخره آقا از اون حالت عنقش دراومد. با پوزخند یه چشمک شیطونی براش زدم و بلافاصله با قدمهای بلند از ماشین دور شدم.- 44 پاسخ
-
- 3
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت12 با دیدن محتوای ظرفی که برام آورده بودن چشمهام گرد شد. این بود صبحانهی انگلیسی؟ چند تا سوسیس و گوجهفرنگی و نیمرو… یه دونه هم از همون خوراکیهایی که تو بازی «پو» میدادیم بخوره بود، با چند تا چیز میز دیگه. همهی این چیزا که تو ایران هم هست؛ بعد مثل چی قاطیش کردن با هم اسمشو گذاشتن «صبحانهی انگلیسی» و سیصد هم بابتش میگیرن! با صدای پرهام نگاهمو از ظرف گرفتم و سرمو بلند کردم. - چیه؟ چرا نمیخوری؟ گشنت نبود مگه؟ یه لحظه موقعیتمو فراموش کردم و با چشمهای گرد شده گفتم: - هرکی اینو بخوره تا سه روز گلاب به روت گیر کرده تو دستشویی! با دیدن نگاه سرگردون و خندونش تازه فهمیدم چی گفتم. پوف… باید در دهنمو گل بگیرم که انقدر سوتی ندم. چشمغرهای بهش رفتم و گفتم: - جای اینکه نیشت رو باز کنی، ساکت باش. قهوهتو بخور، منم صبحونهمو بخورم پاشیم بریم. - بخوریم پاشیم بریم؟ اولین لقمه رو گرفتم و با تکون دادن سرم تاییدش کردم. فنجونشو گذاشت روی میز. - مثلا میخواستم باهات حرف بزنم. خونسرد لقمه رو قورت دادم و رفتم سراغ بعدی. گفتم: - تا دارم میخورم حرفتو بزن. از حرکات خونسردانم کلافه شده بود؛ اینو راحت میشد از اون دمبهدقیقه دست کشیدن تو موهاش تشخیص داد. - ازت خوشم اومده. اگه یه درصد حرفشو باور میکردم، یه واکنشی نشون میدادم، ولی خب… خواستن آدما که خالهبازی نیست همینطوری الکی شکل بگیره. ولی اینجوری هم نمیتونم جوابشو بدم؛ ممکنه سگ بشه، پول صبحونه که سهله، قهوهی خودش رو هم بندازه گردن من! آخرین لقمه رو هم تموم کردم و از جا پاشدم. نگاهمو دوختم به چشمای منتظرش و گفتم: - میرم تو ماشین؛ بیا حرف میزنیم. چه پررویی هستم من خدایی… از جیبش صبحونه خوردم، حالا با زبون بیزبونی هم دارم میگم حساب کن بیا، که تو ماشین هم بزنم تو برجکت. از جا بلند شد که بره حساب کنه و منم از کافه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. منتظر موندم تا بیاد.- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 11 آخ که این پولدارها هم چ*صیشون و باکلاس بازیهاشون کشته منو؛ خب آخه الان چی میشد مثلا این کافه دو سه تا چراغ پر نور ناقابل داشت و شبیه شام غریبان نمیکردن اینجا رو؟ یه جوری درست کردن که موشکوریم انگار! با صدای پرهام از فکر بیرون اومدم. - چی میخوری؟ نگاهمو ازش گرفتم و به گارسونی که بالای سرمون ایستاده بود دوختم. - چراغ ندارین یا چون گرونه اینجا رو شبیه مجلس شام غریبان کردین؟ چشماش از سوال بیربطم درشت شد. چند ثانیه بعد نگاه متعجبش رو ازم گرفت و گفت: - سبک و مدل کافهمون همینه خانم، نگفتین چی میل دارین؟ زیر لب آروم گفتم: - موش بخورتتون که انقدر سبک و سلیقهتون بیریخته. همزمان با پشت چشم نازک کردن دست دراز کردم منو رو برداشتم و نگاهی بهش انداختم. اسپرسو صد و پنجاه هزار تومن، اسپرسو ماکیاتو دویست هزار تومن… حاجی فقط بخاطر یه کلمه پنجاه تومن فرق کرده! میگم این پولدارا یهکم عجیبنها. حالا اسپرسو رو ولش، یه چیزی بخورم که ته معدهمو بگیره. صبحانهی انگلیسی سیصد هزار تومن… اوف! حالا اگه ایرانی بود ده هزار تومنم بیشتر نمیشد. اصلا مگه وقتی با یه مرد بیرون میری نباید دست تو جیبت نکنی؟ پرهام زحمت پرداختش رو میکشه دیگه. از قدیم گفتن مفت باشه، کوفت باشه. حالا که کوفت نیست و لاکچریه، و البته مفته، بخورم ببینم چیه. سفارش همون صبحانهی انگلیسی رو دادم. پرهام هم که جزو پولداراست و یهکمم غیرعادی، به یه قهوه بسنده کرد. - بابات خیلی خوشحال بود. سوالی نگاش کردم و پرسیدم: - برای چی؟ - برای قبولیت. با چشمهای ریزشده گفتم: - تو همش دمبهدقیقه بیخِ ریش بابای منی که از همهچیزش خبر داری؟ شونهای بالا انداخت، به صندلی تکیه داد و گفت: - خب منم مثل بابات تو اون رستوران کار میکنم و طبیعیه که ببینمش. پرسیدم: - چیکار میکنی اونوقت؟ - تو بخش اداریش هستم. نیشخندی زدم و گفتم: - نه بابا! من فکر کردم آشپز اونجایی. کودن! یه رستورانه دیگه، بخش اداریش میشه حسابداری و مدیریت. اولی رو که بابای من اونجاست، دومی هم بابای خودت. جنابعالی دقیقا چیکارهای؟ دندونقروچهای کرد و خواست جوابم رو بده که سفارشهامون رو آوردن. ساکت شد و قهوهشو مزهمزه کرد.- 44 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست ناظر برای رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
سلام درخواست ناظر برای رمانم و داشتم- 2 پاسخ
-
- 2
-
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت10 موهای موجدارم رو شونه کردم و آزادانه ریختم دور و برم. برای آرایش هم به زدن ریمل و برقلب بسنده کردم. درِ کمد مشترکم با سلدا رو باز کردم، شلوار راستهی سفید با مانتو و شال به رنگ سبز کاهویی کشیدم بیرون و پوشیدم. گوشیم رو هم گذاشتم تو کیف دستی سفیدم و از اتاق زدم بیرون. - مامان، من رفتم! یه چیزی تو دلم میگفت حرفی که زد تیکه بود. - با زهرا میری دیگه. باید یهکم رو دندهی لج و بیخیالی میزدم وگرنه که کارم زار میشد. - آره، با زهرا میرم، زود برمیگردم. دیگه بیشتر نایستادم. با پوشیدن کتونیهای سفیدم از خونه خارج شدم. همون لحظه پرادو مشکی جلوی پام ترمز کرد و شیشهی سمت کمکراننده اومد پایین. چهرهی پرهام پدیدار شد. پیرهن آستینکوتاه سفید بود و موهای ژلخوردهش رو هم هدایت کرده بود به سمت بالا. از عینک روی چشمهاش هم که نگم… چقدر جذابترش کرده بود. وقتی دید همینطوری ایستادم و نگاهش میکنم، با غرور عینکش برداشت گفت: - مورد پسند واقع شدم، مادمازل. برعکس تمام تعریف و تمجیدهایی که تو مغزم داشتم، یه چینی به بینیم دادم و گفتم: - همچین آش دهنسوزی هم نیستی. چشمغرهای بهم رفت و گفت: - تو خوبی، سوار شو دیگه. نیشخندی زدم. درِ ماشین رو باز کردم و نشستم. دستم رو دراز کردم که در رو ببندم، که چشمم خورد به مصی مدار بسته. در بستن یادم رفت از ترس، سرم رو خم کردم و جیغ زدم: - گازشو بگیر! نخیر، این آقا نفهمتر از این حرفاست. - در و ببند برم خب. از همون زیر، دستمو کوبیدم رو پیشونیم و با حرص داد زدم: - بگیر گازشو! الان این مصی مدار بسته ما رو باهم میبینه، چندتا استان همجوار هم میفهمن! اون موقع ست که بابام من و تو رو باهم قتلعام میکنه! انگار یهکم شرایط رو درک کرد و پاش رو گذاشت رو پدال گاز و با سرعت تمام از کوچه خارج شد. سرعت زیادش باعث شد در هم خودش بسته بشه. چند دقیقه بعد سرعتش یکم آرومتر شد و صدای خودش اومد که گفت: - بیا بالا، دور شدیم. سرم رو با شک بلند کردم و وقتی مطمئن شدم خیلی از محلهمون دور شدیم، تکیه دادم به صندلی و نفس راحتی کشیدم. پرهام با یه تکخند گفت: - حالا چرا مصی مدار بسته؟ با یاد لقب همسایه فضولمون خودمم خندیدم و راحتتر نشستم. - همسایهمونه، خیلی هم کنجکاو تشریف داره. هیچ بدبختی تو اون کوچه از ترس اون نمیتونه هیچ غلطی بکنه. اسمش معصومهست؛ منم به خاطر شغل زیباش اسمشو مخفف کردم و لقبشو گذاشتم مصی مدار بسته. زد زیر خنده و مشتی به فرمون زد. انگار منم دلقک شدم آقا پوف… میدونم پرروییه! دست دراز کردم و ضبط رو روشن کردم. آهنگ شادی پخش شد و این کافهش کجاست پس گشنمه… از ترس سبزی پاک کردن صبحونه درست حسابی هم نخوردم. - کی میرسیم پس؟ گشنمه. چشمهاش درشت شد از حجم پرروییم، ولی چی کار کنم؟ خودش دعوتم کرده. - نزدیکیم، الان میرسیم. تازه صبحونه نخوردی، احیانا؟ نوچی کردم و گفتم: - تازه یه لقمه خورده بودم که جنابعالی زنگ زدی. - تعجب کردم از قبول کردنت تو که سایهمو با تیر میزدی! کمی شیشه رو بالا دادم و در همون حال گفتم: - هنوزم میزنم، ولی خو درک کن دیگه. سر دوراهی گیر کرده بودم. پرسید: - چه دوراهی؟ بلافاصله زد روی ترمز، روشو کرد سمتم و منتظر نگاهم بود. نگاهی به دور و برم انداختم. خب خوبه، مطمئن شدم قصد دزدیدنمو نداشته و جلوی کافه ای زده روی ترمز… حالا نه که نگران هم بودم بابتش، فقط نگاهمو از اطراف گرفتم و دوختم بهش. - همین که تو زنگ زدی، مامانم از اونور با یه تُن سبزی اومد تو خونه. خب منم بین سبزی پاک کردن و عشق و حال تو کافه، گزینه دوم رو انتخاب کردم دیگه. با دیدن چشمهای اندازه وزغش میخواستم قهقهه بزنم. تقصیر خودشه؛ فکر کرده واقعاً خرش شدم که باهاش اومدم بیرون. نمیدونه بنده گشنه و تنبل تشریف دارم. چشمکی به قیافه بهتش زدهش زدم و پیاده شدم.- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
خدایی این چ سوالیه🗿
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت9 داشتم تو خواب خوش غلت می زدم و کیفور بودم که یه لگد محکم خورد به پام. چشمامو باز کردم و یهو نشستم تو جام. مامان با چشمای قرمزش بالا سرم ایستاده بود و معلوم بود خودشه که با لگد بیدارم کرده. خدایا جون اون فرشته هات، یعنی من واقعا بچه این خانوادهام یا منو گذاشتن دم در و مجبور شدن نگه دارنم؟ خمیازهی کشداری کشیدم و پشت سرم رو خاروندم. - چی شده مامان، این وقت صبح؟ یه لگد دیگه به پاهام که دراز کرده بودم زد و گفت: - پاشو صبحونهتو بخور، لنگ ظهره. - ساعت چنده مگه؟ همونطور که از اتاق میرفت بیرون جواب داد: - ساعت نه صبحه، لنگ ظهره. این جملهبندیش نابودم کرد! با برداشتن گوشیم از اتاق خارج شدم. کلاً من بدون گوشی هیچجا نمیرم. سلانه سلانه رفتم تو آشپزخونه و پشت میز نشستم. سلدا هم مثل من بیحال پشت میز نشسته بود و داشت لقمهی نصفه نیمهشو میجوید. بابا معلوم بود سر کاره. مامان هم دوباره غیبش زد. استعداد عجیبی تو غیب شدن داره واقعاً! دستم رو بردم جلو، یه تیکه نون برداشتم و پنیر مالیدم روش. یه کم ازش گاز زدم و همینطور که میجویدم، رو به سلدا گفتم: - مامان کجا رفت باز؟ شونهای بالا انداخت و گفت: - رفت سبزی بخره فکر کنم. همون لحظه صدای باز شدن در اومد و بعدش قدمهای سنگین مامان. با زنگ خوردن گوشیم، چشمم رو از ورودی آشپزخونه گرفتم و گوشی رو جواب دادم. - بله؟ - سلام خاله ریزه، حاضری؟ دارم میام دنبالت. تا خواستم اعتراض کنم و سرش داد بزنم، مامان وارد آشپزخونه شد، دستهاش پر از سبزی بود. تو دوراهی بدی گیر کرده بودم؛ سبزی پاک کردن و صدای غرغرهای مامان رو تحمل کردن، یا رفتن به کافه با پرهام. اونم به حساب خودش!مسئله این است. که راه دوم رو بیشتر ترجیح میدادم تا بشینم سبزی پاک کنم و مامان هی بگه: «به همون عمههات رفتی، به هر کی بندازمت فرداش پسِت میارن!» پس پرهام رو دریاب! لبخند ملیحی رو لبم نشوندم و به پرهام گفتم: - عه، تو راهی زهرا؟ منم رفتم حاضر شم عزیزم. در حالی که داشتم با دمم گردو میشکوندم، بیتوجه به چشمغرههای مامان و غرغرهای سلدا که زیر لب بهم فحش میداد چون داشتم در میرفتم، چپیدم تو اتاقم تا آماده بشم. بالاخره با یه جنتلمن دارم میرم کافه!- 44 پاسخ
-
- 3
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 8 نفس عمیقی کشیدم تا به خودم مسلط بشم. داشتم دستگیرهی در رو فشار میدادم بازش کنم، که دوباره گوشی تو دستم لرزید. بدون اینکه به صفحهش نگاه کنم، جواب دادم و عصبی داد زدم: - مگه نمیگم خفه شو، از جلو چشمام! ولی بهجای اون، صدای خاله اومد. همون لحظه پرهامِ گوربهگوری از ذهنم پرید و نمیدونستم خوشحال باشم یا خجالت بکشم؛ البته خجالت راستِ کارم نیست! خاله: - آیسان، خاله کی گم شه؟ با شنیدن لحن دلخورش، سعی کردم زود از دلش دربیارم که آمار به مامانم نرسه؛ وگرنه از شام و ناهار خبری نبود. - شرمنده خاله، فکر کردم دوستمه، یه کم با هم بحثمون شد. قضیه رو یهجوری ماستمالی کردم. خاله هم بعد از تبریک گفتن و «سلام برسون به بقیه»، خداحافظی کرد و گوشی رو قطع کردم. دوباره خواستم پامو از اتاق بذارم بیرون که باز گوشی زنگ خورد. پوف! امروز انگار مخابرات میخواست ارثیهی باباشو از منِ بدبخت بگیره. برای اینکه اشتباه چند دقیقه قبل تکرار نشه، اسم مخاطبو نگاه کردم؛ مخاطب نبود، شماره بود… شمارهی همون سیریشی که چند روزه شده سوهان روحم. دکمهی اتصال رو زدم و بدون اینکه چیزی بگم، گوشی رو چسبوندم به گوشم. - الو… صدا میاد؟ الو؟ بازم چیزی نگفتم؛ فقط به روبهرو خیره شدم و منتظر موندم ببینم چی میخواد بگه. - خوب، خودتو زدی به اون راه آیسان! حالا دیگه گوشی رو میچسبونی به گوشت و جواب منو نمیدی؟ برای اینکه پیش خودم جوابشو داده باشم، چند بار سرمو به معنی «آره» بالا و پایین کردم. لحنش خبیث شد: - نکنه از من میترسی، خالهریزه؟ بازم ترجیح دادم خرش نشم و پیش خودم جوابشو بدم. به شکل مضحکی دهنمو کج کردم و اداشو درآوردم. از شانس خوشگلم، همون لحظه در اتاق باز شد و منی که درست روبهروش ایستاده بودم، با مامان چشم تو چشم شدم. تو نگاهش یه «خاک تو سرت» عجیب موج میزد. برای اینکه بیشتر از این ضایع نشم، بالاخره قفل زبونمو باز کردم و با چربزبونی گفتم: - زهرا، من برم؛ مامان داره صدام میکنه. فردا همو میبینیم. کرگدنِ بیشعور فهمید گیر مامان افتادم و میخواست از فرصت پیشاومده نهایت استفاده رو ببره. با شیطنت گفت: - باشه عزیزم، فردا کافه… همدیگه رو میبینیم. با خشم دندونامو روی هم سابیدم و غریدم: - باشه، خداحافظ. مکالمهم با پرهامِ زهرانما تموم شد. مامانم هم یه چشمغرهی پدرمادرداری تحویلم داد و بدون بستن در رفت بیرون. این در نبستن یعنی: «گمشو بیا بیرون!» مدیونین فکر کنین از مامان ترسیدم؛ فقط برای اینکه بازم شرمندهی مخابرات نشم، از اتاق خارج شدم و به کانون ولرم خانواده برگشتم.- 44 پاسخ
-
- 3
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت7 مامان به خاطر قبولی دانشگاهِ گلدخترش، شیوا اینا رو دعوت کرده بود و یه شام مفصل تدارک دیده بود؛ جوری که آرزو میکردم سالی یه بار کنکور بدم، بلکه شاید مامان ناز منو هم یه کم بکشه! افرا رو از بغل بابا گرفتم و با فاصله ازش، روی مبل تکی نشستم. گوشیمو برداشتم که از افرا فیلم بگیرم و برای دوستام بفرستم. خیلی دوستش دارن؛ یعنی هر دفعه شیوا میاد اینجا یا من میرم اونجا، اینا باید زرتوزرت فیلم و عکس از افرا ببینن. دوربین رو باز کردم و یه عکس از افرا گرفتم. میخواستم دومی رو هم بگیرم که یه پیامک برام اومد. اگه نوتیفش نمیافتاد، به جون خودم بازم فکر میکردم یار همیشگیم همراه اوله؛ غیر از اون که کسی به من پیام نمیده! با کنجکاوی روی پیام کلیک کردم و متنشو خوندم: «قبولی تون مبارک، خانم کریمی.» این کیه؟! کسی غیر از فامیل که خبر قبولیمو نداره. یعنی ناشناس پیام داده ایسگامو بگیره؟ با یه دست، افرا رو که ورجهوورجه میکرد رو تو بغلم سفتتر گرفتم و با دست دیگه تایپ کردم: «کی هستی؟» چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که گوشی تو دستم لرزید. با صدای زنگ گوشی، نگاه همه به سمتم برگشت. ای تو روحت، کسی که زنگ زدی! یه لبخند ضایع زدم و گوشی رو جواب دادم. - جانم، عزیزم. از چشمهای گرد شدهشون فهمیدم بیشتر گند زدم. بدبختا حق داشتن تعجب کنن؛ کی دیده من از کلمهی محبتآمیز «عزیزم» استفاده کنم؟ من خیلی محبت کنم، به یکی فحش نمیدم! با صدایی که از پشت گوشی شنیدم، نزدیک بود سکته بزنم. - مهربون شدی، آیسان خانم! اگه چند دقیقهی دیگه اونجا مینشستم و جوابشو نمیدادم، از حرص میترکیدم. با یه لبخند مصنوعی از جا بلند شدم، افرا رو گذاشتم تو بغل شیوا و با لبزدنِ اینکه «پشت خطی دوستمه» رفتم تو اتاقم. به محض بسته شدن در، با خشم غریدم: - جناب پرهام خان نخودی، به چه حقی به من زنگ زدی؟! جوری خودشو خونسرد و بیخیال نشون میداد که دلم میخواست الان جلو دستم بود و خفش میکردم. - تا دو دقیقه پیش که «عزیزم» بودم، حالا میگی چرا زنگ زدم؟ عجیبه! شروع کردم تو اتاق راه رفتن و با یه نفس عمیق گفتم: - خودتو نزن به اون راه. خودتم فهمیدی پیش بابام اینا بودم. فقط بگو شمارهی منو از کجا آوردی؟ لحنش بوی شیطنت میداد. - آقا کلاغه بهم گفته شمارتو. - مردهشور تو و شماره و آقا کلاغهتو با هم ببرن! اجازهی حرف بیشتر بهش ندادم و گوشی رو قطع کردم.- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
همیشه یادت باشه،اومدن کسی به زندگیت بی حِکمت نیست،یا میشه مهم ترین فرد زندگیت،یا میشه مهم ترین درس زندگیت.
-
اگه فقط ۲۴ ساعت فرصت داشتی اولین کاری که میکردی چی بود؟
زهره تقیزاده پاسخی برای nasin ارسال کرد در موضوع : متفرقه
دقیقا، بالاخره باید این لحظه های اخر یه کار خیری انجام بدم دیگه🤭😂- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
23-24
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
-
21-22
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
-
اگه فقط ۲۴ ساعت فرصت داشتی اولین کاری که میکردی چی بود؟
زهره تقیزاده پاسخی برای nasin ارسال کرد در موضوع : متفرقه
خانواده و رفیقامو یه دل سیر بغل میکردم. زنگ میزدم به اکسم برای بار اخر فحش بدم رو دلم نمونه😂. یکی دو نفر و هم کتک میزدم:))- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
23
- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
همون رنگی که وقتی بچه بودم خمیر بازیامو قاطی می کردم باهم. اخرش یه تاپاله طوسی تحویل می گرفتم عین اون ترکیبی از چند تا رنگ و چند تا حسم
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت 6 *** مضطرب، چشمهامو دوخته بودم به صفحهی گوشی تا نتیجهی شش ماه درس خوندن و شش ماه یَلَلی تَلَلی رو ببینم. خب تقصیر من چیه که کنکوری بودم؟ مگه آدم همیشه درس میخونه؟ بعضی وقتا تفریح هم لازمه. حالا درسته تفریح من یه کم از «تفریح» رد کرده بود، ولی خب دیگه… با صدای جیغ مامان و سلدا، درست کنار گوشم، با تعجب نگاهشون کردم که گوشی رو با خوشحالی جلوم گرفته بودن. وقتی اسممو تو لیست قبولشدهها دیدم، ترس و استرس یهویی پرید. با خوشحالی سلدا رو بغل کردم؛ با هم میچرخیدیم و میخندیدیم. با صدای مامان که انگار داشت پشت تلفن حرف میزد، کمی از هم فاصله گرفتیم. - آره، بچهم معماری تهران قبول شده، قربونش برم! حاجی بیخیال! یعنی یه دانشگاه اینهمه اعتبار داره؟ یعنی مامانی که همیشه به خاطر دانشگاه غر میزد، الان قربونصدقهم میره؟ خوبهها! تازه این دانشگاه یه خوبی دیگه هم داشت؛ قبلاً مامان چپ میرفت، راست میاومد، میگفت «سر تخته بشورنت!» الان اینطوری شده: «خدایا شکرت!» ببین اعتبار تو خانواده چه شکلیه! حرف مامان اونقدر عجیب بود که هم سلدا، هم اون بندهخدایی که پشت خط بود، تعجب کرده بودن. اینو از چشمغرههای مامان فهمیدم. بیخیالشون شدم و از اتاقم خارج شدم. کلاً دوتا اتاق داریم؛ یکی برای مامان و بابا، یکی هم برای من و سلدا. خونهمون سادهست. یه حیاط بیستمتری داریم با یه گاز کوچیک که مامان اونجا غذا میپزه، چون معتقده داخل خونه همهجا کثیف میشه. پذیرایی هم یه هال پنجاهمتریه با مبلهای ساده که دور تا دور چیده شدن، پردههای سفید، تلویزیون دیواری و چندتا چیزمیز دیگه که حال توصیفشو ندارم. خودمو روی مبل پرت کردم و شمارهی بابا رو گرفتم. همون بوق اول جواب داد؛ یعنی همیشه همینطوریه، عمههامم قربونش برن! - جانم، بابا؟ یه لبخند گنده زدم و گفتم: - سلام بابایی، خسته نباشی. - ممنون، چی شده زنگ زدی بابا؟ با هیجان روی مبل بالا و پایین پریدم و گفتم: - بابا، نتیجهی کنکورو دیدم! بگو چی قبول شدم؟ بابا که انگار از لحنم حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بود، با هیجان پرسید: - چی؟ بیتوجه به مامان که داشت میرفت تو آشپزخونه و همزمان بهم چشمغره میرفت، با خنده گفتم: - معماری… اونم تهران! میتونستم لبخند از ته دلشو از پشت گوشی حس کنم؛ معلوم بود خیلی خوشحاله. - مبارکه، دختر قشنگم. ازش تشکر کردم و بعد از چند ثانیه حرف زدن، گوشی رو قطع کردم.- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
زیر همون تایپیکی که خلاصه رو نوشتی یه کادری هست نوشته ارسال پاسخ به این موضوع اونجا بنویس ادامه پارت هاتو
- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت49 انقدر از صبح با بچهها بازی کرده بودیم که انگار رسماً رسمونو کشیده بودن. با خستگی از روی تخت بلند شدم. رایان هم لیانا رو که تو بغلش خوابش برده بود، آروم گذاشت روی تختش و اومد سمتم. خمیازهای کشید و گفت: - خوابیدن… بریم؟ سری تکون دادم. راه افتادیم و از اتاق خارج شدیم. نزدیک اتاق عمو ارسلان خواستیم از هم جدا بشیم که صدای جیغ و داد چند نفر اومد. بیخیال خواب شدیم و رفتیم سمت صدا. یه پسر جوون نیمههوشیار رو روی تخت گذاشته بودن و چند تا زن سانتالمانتال هم بالای سرش جیغ میزدن و گریه میکردن. همزمان با ما، علی رسید بالای سرش و مشغول معاینهش شد. علی: - چه اتفاقی افتاده؟ یه دختر که می خورد همسن و سال من باشه، با گریه و صدای تو دماغی گفت: - تصادف کرده. علی گوشی پزشکی رو از دست پرستار توی پذیرش گرفت و یه سمت تخت رو گرفت و گفت: - زود باشین باید ببریمش اتاق عمل! من و رایان همونطوری ثابت وایستاده بودیم که نگاهش رو دوخت بهمون و با جدیت گفت: - دِ! مگه با شما نیستم؟ زود باشین! دکتر صادقی اینجا نیست و بقیه هم امشب شیفتشون نیست. باید خودم عمل کنم. شما هم میشین دستیارم! با داد آخری که زد، سراسیمه یه طرف تخت رو گرفتیم و هلش دادیم به سمتی که علی میرفت. با دیدن اتاق عمل قالب تهی کردم. یکی نیست بگه نونت کم بود، آبت کم بود؟ پزشکی خوندنت برای چی بود آخه؟ من آخرین باری که رفتم تو اتاق عمل، موقع زایمان مامانم بود. بعد الان… هوف. با راهنمایی پرستار، لباسهای مخصوص پوشیدیم و با عجله به اتاق عمل برگشتیم. علی بالا سر بیمار بود. دو تا پرستار هم اونجا بودن؛ یکی دستگاه تنفسی رو چک میکرد و اون یکی روبروی علی ایستاده بود. علی با دیدن من و رایان، با چشم اشاره کرد نزدیکتر بریم. - گندم! تو وسایلی که میخوام و میدی بهم. رایان، تو هم باید کمکم کنی تو عمل. خوب شد بالاخره رایان ترم بالاییه و تجربهش از من بیشتره. من همون وسایل رو بدم بهشون بهتره.- 50 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
پس چی فکر کردی میشینم منت تو رو بکشم؟! نه از این خبر ها نیست من کارم و خوب بلدم جایی نمیخوابم که زیرم اب بره
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت5 وقتی دید چیزی نمیگم و با حرص نگاهش میکنم، مشتاقتر ادامه داد: - هان! حالا چند سالته؟! نگو که شماره ت رو هم نمیخوای بدی بابا یه رفاقت که این حرفا رو نداره خانم کریمی ت… یه دفعه ساکت شد و با جدیت تو جاش ایستاد، وا جنی شد یهو… با صدای «بابا» فهمیدم چرا لالمونی گرفته: - آیسان بابا بطور خودکار استرس گرفتم. دستپاچه برگشتم پشت سرم دیدم بدبخت پرهام حق داره صاف بایسته. بابا به غیر از اون دو تا کلمهی اول دیگه چیزی نگفت، اما خب اگه میگفت بهتر بود… چرا که لامصب نگاهش زیرنویس داشت. این نگاه یعنی این پسره چی داشت بهت میگفت؟ مثل خر تو گل گیر کرده بودم و نمیدونستم چطوری باید گندی که آقا زده رو جمع کنم که خودش نجاتم داد و رو به بابا گفت: - آقای کریمی داشتن میپرسیدن شما یهو کجا غیبتون زد. منم گفتم رفتین تبریک بگین. بابا نگاه مشکوکش و بینمون چرخوند که ناخودآگاه هر دو شونههامون رو بالا انداختیم. بابا: - خیلی خب، بیا بریم. و خودش جلوتر از من راه افتاد. کمی سرم و کج کردم سمتش. چشمهای ریز شدهمو دوختم بهش و تهدیدانه سرم و تکون دادم. بیا میگم این بیشعوره مرتیکه اُزگَل مثل بچههای پنج ساله زبونش و در میاره، واسه من دیگه موندن جایز نیست. با قدمهای بلند راه اومد، رو برگشتم و نشستم سر جام، مامان که مشغول میوه خوردن بود با چشمهای سوالیش نگاهم کرد. - کجا بودی؟ خیاری که که سلدا برای خودش پوست کنده بود، از ظرفش قاپیدم. صدای جیغش تو آهنگ گم شد. بیتوجه به بالبال کردنش، همونطور که خیار میخوردم با طعنه به مامان گفتم: - شماها من و بردین اونجا یهو غیبتون زد. خوبه والا! با ضربهای که به پام خورد به غلط کردن افتادم. آخه زن تو مگه نباید روحیهت لطیف باشه و ظریف چرا اینطوری برخورد میکنی آخه؟ ترجیح دادم قهر کنم ازشون. حالا نه این که ناراحت هم میشن… برعکس خوشحال میشن، باهاشون حرف نزنم. پوف… حوصلم سر رفت. خیار هم که تموم شد، حداقل مشغول بودم باهاش. یههو چراغها خاموش شد و نوید… یعنی شاه دوماد، دستِ عروس رو گرفت و رفتن وسط پیست رقص. دیجی: - رقص دنس عروس دوماد خوشگلمون و داریم! صدای جیغ و دادِ کل تالار و برداشت با هیجان کمی صندلیم رو کج کردم تا راحتتر بتونم رقصشون رو ببینم. آهنگ آرومی پخش شد. نوید و اسما آرومآروم داشتن باهم تکون میخوردن. بعد از چند ثانیه، تو قسمت اوج آهنگ، نوید از کمرِ اسما گرفت و چند دور تو هوا چرخوندش. خودبهخود هیجانم بیشتر شد و همراه بقیه هو بلندبالایی کشیدیم. صدای جیغمون هم از صدای آهنگ بلندتر بود. دنس آرومشون دوباره از سر گرفته شد. یهو حس کردم نفسهای داغی داره گردنم رو نوازش میکنه. قبل از این که برگردم، صدایی دمِ گوشم بلند شد: - دوست داشتی رقصشونو؟! هنوز از شوک صدای تبدارِ پرهام در نیومده بودم که با حرکت بعدیش مات موندم. خیلی داغ لاله گوشم رو بوسید و چند لحظه بعد هیچ خبری ازش نبود. هنوز مات و مبهوت مونده بودم. رقص تموم شده بود چراغ ها روشن شده بودن و حالا همه داشتن برای عروس و داماد دست میزدن، اما من خیره شده بودم به یه نقطه… چندتا احساس باهم بهم حمله کرده بودن: هم متعجب بودم، هم آروم… هم عصبی… هم یه جورایی هیجانزده. پوف… این چه مصیبتی بود؟ امشب دامن گیرم شد آخه؟- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت4 یه آقای میانسال با موهای جو گندمی که کتوشلوار طوسی تنش بود، با لبخندی خیلی محکم، با بابا دست داد. بابا اول به مامان و بعد به من اشاره کرد و گفت: - ایشون همسرم، مهری خانم. و ایشون هم دختر وسطیمون، آیسان جان. حالا نوبت آقاولی بود که از خانوادهش رونمایی کنه. به خانم میانسالی که کنارش ایستاده بود اشاره کرد و گفت: - همسرم، فاطمه جان. بعد با یک مکث کوتاه، به پسری که اون طرفش ایستاده بود اشاره کرد و ادامه داد: - و پسرم، پرهام. جون! پرهام جون… کالجهای مشکی با شلوار مردونه طوسی و پیرهن اندامی سفید پوشیده بود. عضله های بزرگش قشنگ داشتن لباساش و پاره می کردن… قیافه هم ماشالا چشمهای درشتِ مشکی، ابروهای کشیده، لبهای گوشتی و دماغ متناسب با صورتش… اوف! ببین آقا ولی چی ساخته! گفتم، ولی یادم افتاد چرا اولیای ما سایلنت شدن پس! با تعجب، نگاهم رو از پرهام گرفتم و دور و برم انداختم… اما با جای خالی مامان و بابای خودم و پرهام روبهرو شدم. زیر لب با خودم زمزمه کردم: - کجا غیبشون زد؟ همون لحظه با صدای بمی که اومد، یکه خوردم: - رفتن تبریک بگن. بیتفاوت به صورت شیطون پرهام نگاه کردم. حالا انگار از این سوال کردم که دم گوشم وز وز می کنه. بیاعتنا، خواستم راه اومده رو برگردم که دوباره گفت: - چند سالته آیسان؟ چوش آوردم و با حرص برگشتم سمتش، گفتم: - کشمش هم دم داره خوشتیپ... آیسان خانم! کمی از صندلی که جلوش وایستاده بود فاصله گرفت. دستاش رو کرد توی جیب شلوارش و خیلی خونسرد گفت: - برعکس قیافهی نازت… خودت وحشی هستی، چنگ میندازی! با خشم و عصبانیت کفشهای پاشنه دهسانتیمو کوبیدم زمین و جوری فریاد زدم که صدام راحت بین آهنگ شنیده شد: - وحشی جد و آبادته، گراز! انگار نه انگار. خیلی بیخیالتر و خونسردتر از این حرفها بود که توهینهای من براش مهم باشه. سری به نشونهی تأسف تکون داد و با نوچنوچ گفت: - بددهن هم که هستی. چشمامو ریز کردم و غریدم: - اگه تا دو دقیقهی دیگه دهنتو نبندی، ویژگیهای دیگهمو هم میبینی! برای اینکه بیشتر حرصم بده، با هیجان گفت: - عه؟ اگه بخوام ویژگیهای دیگهتو ببینم، باید بیشتر برم رو مخت!- 44 پاسخ
-
- 5
-
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
طنز، عاشقانه رمان مزاحم اختصاصی | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت3 بعد از حدود یه ساعت، تالار پر از آدم شد. دیجی آهنگ قری گذاشته بود و بیشتر دخترپسرای جوون وسط پیست داشتن جولون میدادن. این وسط منِ بدبخت محکوم شده بودم به نگه داشتن اَفرا، تا شیوا خانوم با شوهرِ الدنگشون برقصن! خوبه والا، بچه رو پس میندازن، بعد پاسش میدن به یکی دیگه! با پخش یه آهنگ بندری دیگه، دیگه نتونستم یهجا بند بشم. همونطور که اَفرا تو بغلم بود، نزدیک پیست رقص رفتم. اَفرا رو روی زمین گذاشتم و دستاشو گرفتم. صدای قهقههش تو آهنگ گم شده بود و با خنده، همراه من میچرخید. با چرخیدنش منم خندیدم. همین که سرمو بلند کردم، مامانو دیدم که چند قدم اونطرفتر ایستاده بود و مثل میرغضب زل زده بود بهم! چِش شده یعنی؟ با چند قدم خودش رو به من رسوند، اَفرا رو بغل کرد و همونطور که میبردش، عصبی یه چیزی گفت که به خاطر صدای بلند آهنگ نشنیدم. ولی خب، خدا خیرش بده؛ حداقل بدون سرخر میتونستم برقصم! با چند تا قر ریز خودمو بین جمعیت رقصنده انداختم تا حسابی دلی از عزا دربیارم. با دو تا آهنگ کامل رقصیده بودم و تازه با سومی میخواستم حسابی حال کنم که یهو آهنگ قطع شد. پشت بندش صدای دیجی از میکروفن اومد: - مرسی عزیزان! وسطِ پیستو خالی کنین لطفاً، عروس و داماد گلمون تشریف آوردن! کاش با دوماد فامیل نبودم تا راحت فحشش میدادم؛ آخه الان هم وقت اومدن بود؟! خو تازه داشتم میرقصیدم، بیشعور! با غرغر از پیست دل کندم و برگشتم سمت میز. همین که خواستم صندلی رو بکشم عقب و بشینم، بابا اومد کنارم وایستاد و رو به مامان که روبهروم با اَفرا نشسته بود، گفت: - آقای راستاد با خانوادش اومده، پاشین بریم یه خوشآمد بگیم بهشون. کی حوصلهی اینا رو داره آخه؟ چینی به بینیم دادم و گفتم: - بابا، درسته شما و عمو با طرف کار میکنین، ولی این دعوتشون به عروسی دیگه چه صیغهای بود آخه؟ مامان یه چشمغرهی درست و حسابی نثارم کرد و گفت: - زشته دختر، بیاین بریم! با اجبار و اخم پشتسرشون راه افتادم. رسیدیم به یه میز که تقریباً وسط سالن قرار داشت و سهتا از صندلیهاش پر بود…- 44 پاسخ
-
- 4
-
-
- رمان طنز و عاشقانه
- رمان طنز نودهشتیا
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :