رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. دست تو هم درد نکنه عزیزم، تو رفیق بهتری بودی:)
  2. اره موافقم باهات. یه رمان دیگه با یه ژانر دیگه
  3. قربونت برم عزیزم ممنونم لطف داری. خوب بود این که هرکدوم از بچه ها یه تیکه از چیزی که گوشه ذهنشون بود و نوشتن و آخرش هم اینطوری تموم شد جالب ترش کرد به نظر خودم.
  4. عشقم پارت اخر بچه های انجمن و نوشتم. 

  5. بالاخره بعد از چند بار برو و بیا و خواستگاری پدر ملکا راضی به ازدواجمون شد و الان دم در آرایشگاه منتظرم که بیاد بیرون و بریم به مجلس عروسیمون برسیم. دنیا واقعا خیلی عجیبه کی فکرش و می کرد یه همکلاسی دختر تو دانشگاه فامیلم در بیاد و بعد عاشقش بشم! اون هم با این همه ماجرا. با باز شدن در آرایشگاه سرم و بلند کردم، ملکا بود چون شنل تنش بود چیزی از آرایش صورتش ندیدم. با دستور فیلمبردار خم شدم، آروم پیشونی داغش و بوسیدم. این حالت ها برام نا آشنا بود از کی تا حالا با دیدن ملکا قلبم تند می زنه، طوری که می خواد از جاش کند بشه؟! دسته گلی از رز سفید و به دستش دادم و آروم دستش و گرفتم رفتیم و سوار ماشین شدیم. به محض سوار شدن سریع خم شدم و شنلش و کمی به عقب دادم تا بتونم ببینمش. مات موندم اینی که جلومه واقعا ملکاست! پلکی زدم و به آرومی گفتم: - چقدر خوشگل شدی! لبخند شیطونی زد و گفت: - خوشبخت میشیم، مگه نه آقای خوشتیپ؟! زدم زیر خنده و گفتم: - بله مادمازل!اینو قول میدم بهت. صورتش و بین دستام گرفتم و... چیه؟! چقدر می خونین! بسه دیگه از دست شما زن آینده مو هم نمی تونم ببوسم؟! یا علی!
  6. پارت2 با رسیدن به جلوی درِ تالار، جمعِ نیمه‌دوستانشون رو تنها گذاشتم و رفتم داخل. هنوز خیلی از مهمونا نرسیده بودن و فقط عمه‌ها و خانواده‌ی اون دوتا عموی دیگه‌م اونجا بودن. با چشم دنبال مامانم گشتم؛ دیدمش که با زن‌عمو روبه‌روی یکی از خدمه‌های تالار ایستاده بودن و حرف می‌زدن. رفتم سمتشون. - سلام. با صدام توجه‌شون به من جلب شد و هر دو جواب سلاممو دادن. مامان که دید من تنهام و کسی باهام نیست گفت: - شیوا و سلدا کجان؟ ناخنکی به شیرینی‌هایی تازه‌ آورده بودن زدم و گفتم: - دارن میان. من برم لباسامو عوض کنم. سری تکون دادن و دوباره با اون خانمه مشغول هماهنگی شدن که یه وقت خرابکاری به بار نیاد. یکم زیادی حساس‌ان! نزدیک‌ترین میز به عروس و دوماد رو خانواده‌ی عموی بزرگم اشغال کرده بودن. میز کناریشون هنوز خالی بود. قدم‌هامو تندتر کردم تا کسی قبل از من صاحب میز نشه. کیف دستی کوچیکمو روی میز گذاشتم، مانتو و شالمو از تنم درآوردم و روی یکی از صندلی‌ها انداختم. بعد سمت میز زن‌عمو اینا رفتم و دونه‌به‌دونه باهاشون احوال‌پرسی کردم. ماشالا اصلاً از اون خانواده هایی که حرف در میارن، نیستن. زن‌عمو: - عزیزم بشین دیگه، چرا وایستادی همون‌جا؟ نگاهمو نوبتی روی صندلی‌هایی که پر بودن چرخوندم. تعدادشون از بس زیاد بود که چند تا صندلی اضافه هم از میزهای دیگه کش رفته بودن! فکر کن میزها کلاً دوازده‌نفره‌ن، اینا پونزده نفر نشسته بودن. فکر بد نکنید ها؛ عموی بیچاره‌ی من دیگه از کار افتاده شده، اون‌قدرا هم به کمرش فشار وارد نکرده! زن‌عمو علاوه بر بچه‌هاش، خواهر و زنِ‌برادرش رو هم جمع کرده بود کنار خودش. لبخند مضحکی زدم و گفتم: - مرسی، من برم ببینم شیوا و سلدا کجا موندن. و به همین راحتی خودمو خلاص کردم؛ وگرنه شیوا و سلدا کیلویی چند آخه!
  7. امروز دوباره دیدمت؛ و چه دیداری… دیداری که بیش از پیش ناامیدم کرد. می‌دانم که میان ما همه‌چیز به پایان رسیده است، اما چرا پس از پایان، باید باز هم بفهمم که برایت «کافی» نبوده‌ام؟ مگر تو مرا چگونه می‌دیدی که حتی لحظه‌ای برای نگه داشتنم نجنگیدی، اما برای دیگری آن‌چنان کوشیدی که در برابر همه ایستادی؟ من که تمام‌قد پشتت بودم، هوایت را داشتم، به‌خاطر تو بسیار شنیدم و بسیار تحمل کردم… پاداشِ آن همه ایستادگی، این بود؟ دلم سنگین است؛ آن‌قدر که گویی در سینه‌ام تاب نمی‌آورد. آری، همه‌چیز تمام شده — و حتی این من بودم که نقطه‌ی پایان را گذاشتم — اما مگر دل با منطق کنار می‌آید؟ تظاهر می‌کنم که هیچ‌چیز برایم اهمیتی ندارد، لبخند می‌زنم، سکوت می‌کنم؛ اما حقیقت این است که ویرانم کردی. اکنون بگو، با این درد چه کنم؟!
  8. فردا بنویسم دا چشم حالم خوب نیست امشب
  9. مقدمه: بار اول که دیدمت، چنان بی‌مقدمه زیبا بودی که چند روز بعد یادم افتاد باید عاشقت می‌شدم. زیبایی‌های یک آدم را هر لحظه نمی‌کُشد، فقط برنامه‌ی روزانه‌اش را به هم می‌ریزد. اول تلاش کردم عادی بمانم، بعد دیدم نه؛ عادی ماندن در برابر تو همان‌قدر ممکن است که چتر گرفتن زیر آبشار. از همان روز، هرچه در زندگی‌ام منظم بود، شروع کرد به بی‌نظمیِ عاشقانه. من که تا پیش از تو آدمی معتقد به حساب‌وکتاب و برنامه و ساعت بودم، ناگهان تبدیل شدم به کسی که برای یک نگاه کوتاه، حاضر است سه بار مسیرش را عوض کند و باز هم وانمود کند اتفاقی نبوده. *** پارت1 امروز عروسی داداشمه! البته داداشم هم نیستا در واقع پسر عمومه چون تو بچگی شیر مامانم و خورده دیگه اون شیره شده سند خواهر برادری رضاعی ما. با صدای آرایشگر که می گفت تموم شدم از صندلی مخصوص پا شدم و مستقیم رفتم تو رختکن، لباسم و تنم کردم.لباسم پیرهن ساده دکلته آستین بلند ماهی به رنگ زرشکی بود، با همین سادگیش هم خیلی خوب به تنم نشسته بود.از رختکن خارج شدم و رفتم سمت آینه بزرگ قدی گوشه سالن. یه تیکه از موهام و از پشت پاپیون کرده بود و بقیه شو فر کرده بود آزادانه ریخته بود پشتم که تا پایین کمرم می رسیدن. دوتا تل کوچیک هم از جلو برام گذاشته بود. آرایشم هم خیلی لایت و دخترونه بود. با قرار گرفتن سلدا خواهر کوچیکترم پشت سرم از آینه نگاهش کردم. با اعتماد به نفس ابرویی براش بالا انداختم و گفتم: - بیخود جلو آینه واینستا عزیزم. ستاره امشب منم! با تاسف سری تکون داد و گفت: - اعتماد به نفست من و کشته. چشمم و ازش گرفتم و لبخند زنان خودم و تو آینه برانداز کردم. تا سلدا خواست تیکه ی دیگه ای بارم کنه شیوا اون یکی خواهرم که ازم بزرگتره، همونطور که دخترش افرا رو بغل کرده بود و می خواست از سالن خارج بشه گفت: - بیاین؛ علی اومد. علی شوهرشه، چهار سالی میشه که ازدواج کردن. فقط همین یه دونه افرا رو دارن که یک سالشه. با پوشیدن مانتوهامون از روی لباس، از سالن زدیم بیرون و سوار سورن پلاس علی شدیم.
  10. به نام خدا رمان: مزاحم اختصاصی نویسنده: زهره تقیزاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، طنز خلاصه: آیسان دختر شیطونی که تو عروسی پسر عموش با خانواده صاحب کار پدرش آشنا میشه. تو همون مراسم پرهام، پسر خانواده با دیدن آیسان نه عشق، بلکه یه سرگرمی پیدا می کنه. دختری که از اولین برخوردش با اون فاصله می گیره و هیچ توجهی بهش نشون نمی ده. شرکت کننده‌ی مسابقه رمان نویسی
  11. پارت48 سرشو کمی کج کرد و با همون لبخند گفت: - باشه؟ جلوی قطره اشکی که داشت از چشمم سرازیر می‌شد رو با انگشتم گرفتم و با لبخند، سری به معنای «باشه» تکون دادم. حس کردم یه چیزی داره شلوارمو می‌کشه. پایین رو نگاه کردم؛ یه کوچولوی ناز و قد‌کوتاه پارچه‌ی شلوارمو گرفته بود و تکونش می‌داد. از پشت اون مژه‌های بلند و پرپشتش حدس زدم دختره. خم شدم، رو دو زانو نشستم و روبروش قرار گرفتم. یه لبخند عمیق روی صورتم نشست. - جانم خوشگل‌خانم؟ با لحن شیرین و بچه‌گونه‌اش گفت: - دکتر جدیدی؟ نگاه کردم، دیدم بقیه‌شون هم پشت سر دختر ایستادن و با کنجکاوی نگاهم می‌کنن. احساس کردم یه‌کم ازم می‌ترسن. خب حق دارن، شاید فکر می‌کنن منم دکترم و اومدم برای آزمایشاشون. دلم گرفت… طفلکی‌ها باید خیلی اذیت شده باشن که از یه دکتر ساده هم می‌ترسن. دست دختر کوچولو رو گرفتم، بردمش یه گوشه‌ی اتاق و روی تخت نشستم. اونم گذاشتم روی پام نشست. با لبخند، به بقیه اشاره کردم و گفتم: - بیاین بشینین اینجا، یه چیزی بگم بهتون. با کنجکاوی اومدن جلو و دو طرفم نشستن. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: - من دکتر نیستم هنوز بچه‌ها. یکی از پسرا که به‌نظر از بقیه بزرگ‌تر بود، پرسید: - هنوز؟ دست دختر کوچولو رو که تو بغلم بود و آروم فشردم و گفتم: - آره عزیزم، من دانشجوم. حالا شماها چی؟ خودتونو معرفی نمی‌کنین؟ همون پسره چند بار پلک زد و گفت: - من امیرحسینم، سیزده سالمه. تا امیرحسین گفت، بقیه هم یکی‌یکی شروع کردن به معرفی خودشون. شیطونا انگار منتظر اجازه‌ی امیرحسین بودن. کلاً هفت نفر بودن، سه تا دختر و چهارتا پسر. امیرحسین گفت: - حالا تو بگو. لبخند زدم و گفتم: - منم گندمم، نوزده سالمه و همون‌طور که گفتم دانشجوم. آرتا کوچولو که کنارم نشسته بود با کنجکاوی پرسید: - پس اون کیه؟ برگشتم سمتش، پرسیدم: - کی عزیزم؟ با انگشت اشاره‌ش روبه‌رو رو نشون داد و گفت: - اون. رد اشاره‌ش رو گرفتم و رسیدم به رایان که با لبخند، دستاشو کرده بود تو جیب شلوار تنگِ مشکیش نگاه‌مون می‌کرد. همیشه از لجش صداش می‌زدم «بابا لنگ‌در‌از بی‌ریخت»، ولی خب راستش این بابا لنگ دراز خوش تیپ تر از این حرفاست و فقط از روی لج لجبازی اونطوری می گفتم بهش. شلوار مشکی تنگ، تیشرت سرمه‌ای جذب… عضلاتش هم که حسابی خودنمایی می‌کردن. وقتی دید زیادی زل زدم بهش، یه ابروش رو بالا انداخت و با تکون دادن سرش پرسید: - چیه؟ هیچی نگفتم و رومو برگردوندم. بعد رو به آرتا گفتم: - ایشون دوستمِ، رایان. رایان گفت: - چه عجب، این‌بار نگفتی یابوسوار، دوستت معرفیم کردی. بی‌توجه به شیطنت لحنش، گفتم: - فکر می‌کردم بلد نیستی. با تعجب گفت: - چی رو؟ شونه بالا انداختم و گفتم: - همین لبخندی که کنج لبته. یه کم اومد جلوتر، لیانای سه‌ساله رو که کنار آرتا نشسته بود بغل کرد و با زور زیاد خودش رو بین جمع جا داد. با ذوق لپ‌های تپل لیانا رو بوسید و گفت: - مگه میشه آدم بین این فرشته‌ها باشه و لبخند نزنه؟ لبخند کجی زدم و با شیطنت گفتم: - بچه‌دوست داری، نه؟ همون‌طور که با بچه‌ها بازی می‌کرد، بی‌حواس گفت: - هوم، مخصوصاً اگه دختر باشه. لحنش آروم بود، یه‌جوری که خودمم نفهمیدم چرا بهش گیر دادم! اه، علی کجا رفت حالا؟ وسط اون فکرها، سوالمو بلند پرسیدم و رایان جواب داد: - پیجش کردن، رفت کار داشت. سری تکون دادم و دوباره با بچه‌ها مشغول بازی شدیم.
  12. نتونستم جلوی زبونم و بگیرم یعنی با این ننه بزرگ و زبونش ترجیح می دادم چشم غره های بقیه رو تحمل کنم ولی اصلا ساکت نشینم. - ننه جون اینا رو هم خودت زاییدی دیگه، چه انتظاری ازشون داری؟! به دنبال حرف من پانیذ هم سری تکون داد و گفت: - آره والا! ملکا که نزدیک ننه بزرگ نشسته بود چشم غره نامحسوسی بهش رفت و با کنایه گفت: - بعد این همه سال هم که اینطوری باهاشون با محبت حرف می زنین. چه انتظاری ازشون دارین؟! همین یه جمله کافی بود تا ننه بزرگ ه عصای چوبی یزرگش و بلند کنه و با تمام توان بکوبه به پای ملکا و صدای آخش و بلند کنه. - آخ پام! با دیدن بغض و نگاه لب ریز از اشکش طاقت نیاوردم، حال خودم رو نمی فهمیدم ولی این حال هرچی که بود دوست نداشت ملکا رو اینطوری ناراحت و بغضی ببینه. اخم پر رنگی رو صورتم نشست و...
  13. عزیزم رمان بچه های انجمن تو پارت یک اسم پدرام، پیمان نوشته شده ویرایشش کن. 

  14. اخلاق خوب: مهربونی نکردن بیش از حد به بعضیا اخلاق بد: عصبی و پرخاشگر
  15. اره ولی منظورم این بود ک مثلا بنویسیم چون شمس الملوک با این اینکه خودش گفته باید بچه هاش بیان اما خب چون بداخلاقه یکمی با محبت و اینا قهره و به جای بغل و بوس یه ریکشن دیگه ای نشون میده
  16. مهدیه بالا نوشتیم خودش شرط کرده بچه هاش بیان بعد توهم نوشتی راضی نیست از اومدنشون خواننده قاطی میکنه😭😂
  17. برای این که دم آشتی کنون و البته خواستگاری از ننه بزرگمون ناراحتی بیشتری پیش نیاد سعی کردم جمع رو تو دستم بگیرم. لبخندی پر انرژی زدم و گفتم: - فیلم هندیش نکنین دیگه، بریم که ننه بزرگ جد... با پس گردنی که از پانی و ملکا خوردم و چشم غره حسابی بقیه تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزی نگم. محبت به این جماعت نیومده والا! بابا بزرگ دستی به چند تار شویدش کشید و زنگ در و فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشته بود، عموجون جدیدمون که از همه قلچماق تر بود در و باز کرد. لامصب یه جوری آدم و نگاه می کرد ناخودآگاه حس می کردم برادرزاده بروسلیم. با صدای پانی که داشت منتظر نگاهم می کرد از فکر بیرون اومدم. همه رفته بودن داخل، فقط پانی و عمو بروسلی مونده بودن و منتظر نگاهم می کردن. لبخند خجولی زدم و از در گذشتم و رفتیم تو. تا در وروردی خونه رو باز کردیم و پامونو تو خونه گذاشتیم با چیزی که دیدم، جفت ابروهام بالا پرید. انتظار داشتم بعد از این همه سال ننه بزرگ، بابا و عمه رو با عشق بغل و اظهار دلتنگی کنه. اما خب...
×
×
  • اضافه کردن...