-
تعداد ارسال ها
314 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
2
تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده
-
هانیه
-
خب ببود کیه که بدش بیاد سر هرکی تو کار خودشه😂
- 27 پاسخ
-
- 1
-
-
ایسان
-
یلدا
-
هدیه
-
اذرخش
-
نباید ببودین می خواین ببودین؟!
- 27 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت47 بی حوصله هومی زیر لب گفتم و ادامه دادم: - آره، بعد همین آقای محترم ما رو به گروههای دو نفره تقسیم کرده تا هر کدوم در مورد یه ویروس یا بیماری تحقیق کنیم. رایان حرفمو ادامه داد و گفت: - ما هم اومدیم اینجا که کمکمون کنید تحقیقمون در مورد کودکان سرطانی رو کامل کنیم. عه عه! پسرِ آبِ زیرکاه رو ببین! ما اومدیم یا تو من آوردی؟ با صدای عمو ارسلان از فکر در اومدم. - یه پیشنهاد براتون دارم. هر دو همزمان گفتیم: - چی؟ دستی به ریش کوتاهش کشید و ادامه داد: - از امروز به مدت یک هفته، بخش کودکان سرطانی پره. طفلکیها برای آزمایش و چکاپ اینجا هستن و تا یه هفته کلاً اینجا میمونن. تو این مدت، اگه میتونید بیاید بیمارستان و پیششون باشید. فکر کنم هم اونا بدون حضور پدر و مادرشون، با شما تنها نیستن، هم شما میتونید به کارتون برسید. من خودم با مسئول بخش صحبت میکنم. نظرتون چیه؟ فکر خوبیه! هم به قول عمو ارسلان کارمون راه میافته، هم دور و بر بچهها میگردم و باهاشون بازی میکنم. با اینکه عاشق بچهام، هیچ وقت خواهر برادر کوچیک یا حداقل بچهای تو فامیل نداشتیم که باهاش بازی کنم. الان عقدهگشایی هم میکنم دیگه! با صدای رایان که میگفت مشکلی نداره و میاد، از فکر بیرون اومدم. عمو ارسلان سوالی به من خیره شد و گفت: - تو چی گندم؟ - منم میام، مشکلی نیست. فقط اگه اجازه بدین با پدرم صحبت کنم، بعد. با لبخند سری تکون داد. چند تقه به در اتاق خورد و یه پیرمرد چاییها رو آورد. تا اونا مشغول خوردن چایی بودن، از اتاق مدیریت خارج شدم و به بابا زنگ زدم. تو سومین بوق جواب داد. - جانم دخترم فکر کنم پشت فرمون بود که صدای آهنگ به زور اجازه میداد صداشو بشنوم. - بابا، یکم اون بیصاحابو کم کن ببینم چی میگی. صدای آهنگ قطع شد و در عوض صدای خنده بابا تو گوشم پیچید. - اینم آهنگ! حالا چه عجب شما به بابات زنگ زدی؟ چند قدمی تو راهرو راه رفتم و گفتم: - هر روز ور دل همیم دیگه، زنگ چی بزنم؟ الان کارت داشتم. - چی کارم داشتی؟ چی شده؟ - نگران نشو، من باید برم یه جایی. جدی شد و گفت: - کجا؟ جریان رو مختصر براش تعریف کردم. - مطمئنی هیچ خطری نداره و امنه گندم؟ بابا از وقتی اون اتفاق برام افتاد و اون مرد غریبه اومد تو خونه، بیشتر از قبل بهم گیر میداد و نگران بود. الان این سوالها هم طبیعیه، ولی چی کار کنم که دست خودم نیست و کفرم در میاد. کلافه گفتم: - آره بابایی! میخوای یکی رو بفرست بیمارستان تحقیق کنه، اصلاً؟ از همین پشت گوشی میتونستم قیافهی اخموش رو تصور کنم. - خیلی خب، فقط خیلی مواظب خودت باش. ازش خداحافظی کردم و برگشتم تو اتاق و نشستم سر جای قبلیم. ارسلان: - پدرت چی گفت گندم جان؟ فنجون چاییم رو که روی میز بود، برداشتم و گفتم: - عروس خانم بله رو دادن. خندید و گفت: - خیلی خب، پس برین وسایلاتونو جمع کنین بیارین. برای جای خواب هم، گندم جان تو بیا تو اتاق من که چند روزی نیستم، رایان هم میره پیش دکتر کریمی. *** وسایلهای لازم برای این تحقیق و دو دست لباس که توی ساک کوچیکی جمع کرده بودم رو روی میز بزرگ عمو ارسلان انداختم و با درست کردن سر و وضعم از اتاق خارج شدم. رایان چند قدم اونورتر داشت با یه نفر نزدیک میشد. عه! اون پسره که علیه! تا رسیدن بهم، با هیجان گفتم: - عه علی! علیه… علی! علی ابرویی بالا انداخت و گفت: - سلام خانم دانشمند. مثل خودش جواب دادم: - علیک جناب… لابد دکتر کریمی تویی؟ سری به معنای آره تکون داد و گفت: - بیاین با بچهها آشنا تون کنم. مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادیم و وارد یکی از اتاقها شدیم. با دیدن بچههایی که اکثر سرهاشون رو از ته تراشیده بودن، دلم ریش شد. طفل معصومها! چه گناهی دارن! مگه چند سالشونه؟! با بغض بهشون خیره شدم که بعضیهاشون با لبخند و بعضیهاشون با تعجب نگاهمون میکردن. با صدای رایان، درست کنار گوشم، یکه خوردم: - میدونم ناراحت شدی از دیدن حالشون، ولی بغض نکن جلوشون، برای روحیهشون بده. سرمو برگردوندم سمتش؛ با لبخند مهربونی که ازش بعید بود، نگاهم میکرد.- 50 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
درخواست نقد رمان حوالیِ دیروز| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام وقت بخیر ممنون که وقت گذاشتید و خوندینش. اشکالات خیلی بیشتری داشتم توی این رمان که به کمک مهتا و راهنمایی هاش تا حدودی درستشون کردم. علت این همه پافشاری این چند روز هم که می خواستم سریع نقدش کنید این بود که به ریز و درشت همه چی دقت می کنین و متوجه اشکالات دبگه م هم میشم. اینو توی نقد بقیه ی رمان ها دیدم و خوندمشون. به هر حال ممنون، از راهنماییتون نهایت استفاده رو می برم و ویرایشمو دوباره از سر می گیرم.- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
🎵 آهنگ مورد علاقت که خیلی دوسش داری چیه ؟ 🎶
زهره تقیزاده پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ب جز اهنگای رضا صادقی همه جور اهنگیو هستم😂- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت46 این بار به جای موتور خفنش با یه سانتافه ی آخرین سیستم اومده بود. سوار شدیم و من تا آخر مسیر طبق معمول مخشو خوردم از بس چرت و پرت گفتم. یک ساعت بعد رسیدیم و پیاده شدیم. با دیدن مکان روبروم ناخودآگاه ابروهام رفت بالا؛ بیمارستان؟ چرا اومدیم اینجا اصلاً؟ رومو کردم سمتش و با گیجی پرسیدم: - چرا اومدیم اینجا؟ راه افتاد و با بیحوصلگی گفت: - گندم، از صبح تا حالا مخمو تلیت کردی. بیا تو میفهمی. اه! این چرا یهو اینجوری شد؟ انگار سگ گازش گرفته؛ اعصاب و روان تعطیل! ایش… مثل جوجه اردک رفتم دنبالش که دیدم به بخش کودکان سرطانی رسید. سر در نمیآوردم از کاراش. آخه رایانو چه به این جاها؟ هنوزم به سر در اتاق که نوشته بود «کودکان» خیره بودم. با صدای رایان به خودم اومدم: - خاله سوسکه بیا دیگه. حیف که کنجکاوی امونم رو بریده وگرنه بهت نشون می دادم خاله سوسکه کیه بی ادب ایش. اخم کم رنگی رو صورتم نشوندم و با دو دنبالش رفتم و در آخر رسیدیم جلوی یک در که روش نوشته بود «مدیریت». ولی سوال اینجاست که ما تو مدیریت چی کار داریم؟ با تقهای که رایان به در زد از هپروت در اومدم. با «بفرمایید» همون آقای مدیریت، رفتیم تو. جون بابا! اینجا رو نگاه! یه مرد تقریباً چهل و پنج یا چهل و شش ساله که هیکل رو فرمی داشت و خوشگل هم بود، پشت میز نشسته بود و با ورود ما از جا پا شد. رایان: - سلام، مهمون نمیخواین؟ با لبخند، دست رایانو به گرمی فشرد و گفت: - سلام آقا رایان، خوش اومدی. و بعد نگاه تیز مستقیمش رو دوخت به من؛ انگار از توی چشمام میخواست بفهمه که کی هستم. لبمو تر کردم و با چربزبونی سلام کردم: - سلام. انگار تحت تأثیر لحن مهربونم قرار گرفت؛ لبخند مهربونی بهم زد و جواب داد: - سلام دخترم، خوش اومدی. با یه نیمچه لبخندی گفتم: - ممنون. رایان: - معرفی می ک... نزاشتم ادامه بده و خودم گفتم: - گندم هستم، همکلاسی این. و با دست بهش اشاره کردم. که این حرف، بدجوری بهش بر خورد. با خشم گفت: - این به درخت میگن! من اسم دارم، شنل قرمزی! خندهی تمسخرآمیزی کردم و گفتم: - آخ راست میگی، اسمت چی بود؟ آها، یابوسوار! اوه اوه… این چرا مثل اژدها از سر و کلهش میخواست دود بلند بشه؟ با اخمهای وحشتناک به سمتم قدم برداشت و خواست با فریاد چیزی بگه که با صدای نسبتا بلند آقاهه تو جای خودش ثابت ایستاد. - چه خبرتونه؟ مثل بچهها افتادین به جون هم! بیاین بشینین ببینم. چشم غره رد و بدل کردیم و با فاصله از هم نشستیم روی مبلهای روبهروی میز. مرد نگاه جدیش رو از رایان گرفت و رو به من با لبخند گفت: - خوشبختم شیطون خانم. من هم ارسلان صادقی هستم. رسلان همونطور که از جا پا شد و به سمت تلفن میرفت، گفت: - چایی یا قهوه؟ رایان خیلی سریع و بدون تعلل گفت: - چایی. بدبخت فکر میکرد دوباره میخوام براش فال قهوه بگیرم، که سفارش چایی داد. با نیشخندی رو ازش گرفتم: - منم چایی. بعد از سفارشات لازم، آقا ارسلان برگشت نشست سر جاش. ارسلان: - خب، من در خدمتم. رایان: - عمو، من و این شنل قرمزی برای تحقیق دانشگاه اومدیم اینجا. پس بگو چرا آوردتم اینجا، حالا فهمیدم! ارسلان یه لحظه نگاهمون کرد، بعد همونقدر صاف و جدی گفت: - چه تحقیقی؟ من چه کمکی میتونم بهتون بکنم؟ کمی به جلو خم شدم و زودتر از رایان جوابش رو دادم: - خب ببینین… یه مکث کوتاه کردم و دوباره ادامه دادم: - اوم… میتونم راحت باشم و مثل رایان عمو صداتون کنم؟ با لبخند مهربونی سرش رو تکون داد؛ یعنی آره. بعد با لودگی ادامه دادم: - ببین عمو جون… ما یه استاد داریم که… ولی خیلی زود رایان وسط حرفم پرید و با حرص و خشم گفت: - خیلی دیوثه! عمو ارسلان زد زیر خنده و میون حرفاش گفت: - دل پری ازش دارینا…- 50 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
جومونگ😂، عاشقان ماه، ملکه اشک ها، خواستگاری تجاری، افسانه دریای ابی، سرنوشت، قهرمان، وارثان
- 25 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست نقد رمان و داستان | انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
-
چرا همه تون یهو۲٠سال بزرگتر شدین😐😂 من زهره هستم ۱۹سالمه،ترکم(با افتخار) وخیلی پر انرژی و بیخیال. تقریبا پنج ساله دارم مینویسم ولی اولین اثرم دوماه پیش منتشر شد.
- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
درونگرا،مهربون
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
مهربون و با شخصیت
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
زهره تقیزاده پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
مار سفید، رالف خرابکار ۱و۲،هفتاد سی، سوریا وانشی، رئیس، تایگر،، ردی- 45 پاسخ
-
- 3
-
-
-
مرسی ولی من اصلا خوش اخلاق نیستم🤦🏻♀️😂 شوخ طبع و با جنبه
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
مهربون و خوش اخلاق، مادری فداکار
- 45 پاسخ
-
- 1
-
-
احساس میکنم یه اتفاقاتی تو زندگیت افتاده که بزرگ و پختت کرده
-
نمیشناسمت ولی بعضی وقتا ک با بچه ها حرف میزدی پیاماتانو دیدم خوش اخلاق و مهربونی فک کنم
-
رمان حوالیِ دیروز | زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
زهره تقیزاده پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت45 دستم رو کردم تو کیفم، مداد ابرو رو برداشتم و دقیقاً وسط پیشونیم یه خال گنده کشیدم. - خلی به خدا! بعد هم به این حرف مسخرهش خندید. فکر کنم اولین بار بود که اینطوری عمیق خندیدنشو میدیدم؛ دو تا چالهی لپ با نمک هم روی صورتش میافتاد. قطعا اگه خودم لنگه شو نداشتم، از حسودی میمردم! بالاخره خندهش تموم شد و دستش رو به سمتم گرفت. - اینطوری که نمیشه، عامو! نیازُم بده تا فالِت بِبینُم. بیشعورِ عوضیِ الاغ! اون پنج هزار تومنی که بهش داده بودم رو با نیش باز، بهم برگردوند. - به خدا که یابو سواری بیش نیستی! با حرص دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم که یک میلیمتر هم تکون نخورد. - چی میبینی؟ قیافه متفکری به خودم گرفتم و گفتم: - اول چرک دستتو میبینم… بعدش… این خطوط کف دستتو میبینی؟ این راه زندگیته که میگه آخرش به بدبختی ختم میشه. آخ جون! چیزوندمش! با غضب دستش رو پس کشید و کرد تو جیبش. - تو چشمات کوره، بخت آدما رو چپکی میبینی. شونهای بالا انداختم و خونسرد گفتم: - مو که راستشو بِشِت گُفتُم. بیتوجه از جاش پاشد و گفت: - پاشو بریم. - کجا؟ بچهها که هنوز نیومدن. همونطور که داشت به سمت در خروجی پارک میرفت، گفت: - همونجایی که اون روز قرار بود بریم ولی با جفتکپرونیهای جنابعالی تصادف کردیم. بچهها رو هم بیخیال، مزدوج شدن پررو شدن، ولشون کن. کیفم رو از روی صندلی برداشتم و پشت سرش به راه افتادم.- 50 پاسخ
-
- رمان طنز جدید
- رمان عاشقانه جدید
- (و 4 مورد دیگر)
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زهره تقیزاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
برنامه کودک مل مل رو ندیدی؟! یکی از شخصیت های اونه من بر اساس اسمت نوشتم نه پروفت🤦🏻♀️ پت و مت -
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
زهره تقیزاده پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
ننه نقلی 🥲🤣 -
پولدار که شدم معروف میشم اون وقته که بیاین ازم امضاء بخواین و منم...