رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    سیاه انشرلی یا زنان کوچک
  2. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    خودمو😂 ژانر طنز یا اکشن
  3. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    پول شوهر پولدار ولی علیل یا شوهر سالم و خوش اخلاق و بی پول
  4. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    دارمممم رمان بخونی یا بنویسی
  5. مامان با دیدن بابابزرگ جا خورد و ساکت شد اما بابا هنوز ندیده بودش و مشغول کارش بود. وقتی دید ما همگی ساکتیم و چیزی نمیگیم سرشو بلند کرد و گفت: - چرا ساکت شدین؟ چی شد این هدیــ... با دیدن بابا بزرگ حرف تو دهنش ماسید از حالت چهره ش نمی تونستم چیزی تشخیص بدم ولی خب خوشحال هم نشده بعد از این همه سال کینه. برای اینکه بیشتر از این ضایع بازی نشه دست بابا بزرگ رو کشیدم و همزمان چشم غره ای به پانیذ و ملکا رفتم که حساب کار دستشون اومد و پانیذ گفت: - خوش اومدین بابابزرگ به طرف پذیرایی راهنماییش کردم و در ادامه حرف پانیذ گفتم: - بله بفرمایید بشینید یه چایی براتون بیارن. پانیذ سریع پرید تو آشپزخونه تا چایی بیاره و ملکا هم پیش بابابزرگ نشست. می خواستم روبروشون بشینم که مامان صدام کرد، ببخشیدی گفتم و رفتم پیشش که به جای مامان، بابا رو دیدم که زل زده بهم. حرف نمی زد ولی نگاهش زیر نویس داشت از اونا که می گفت یالا حرف بزن تا همینجا چالت نکردم. خدایا خودت به خیر بگذرون! من الان چی بگم به اینا آخه!
  6. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    زبونم خیانت کنی یا خیانت ببینی
  7. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    عمو و دایی بهتر نبود میپرسیدی😐😂 سالم بودم خدایی سلامتی یه چیز دیگه س توهم پیش عارف سلامت میبودی:) از کدوم میترسی؟! سوسک یا ملخ
  8. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    دختر خاله عمه یا خاله
  9. زهره تقیزاده

    یکیشو انتخاب کن!

    دوستانه مادر شوهر یا خواهر شوهر😂
  10. پارت40 صدای بوق هر لحظه داشت بدتر می‌شد و کلافه‌ترم می‌کرد. بالش رو روی سرم فشار می‌دادم تا بلکه صداش کمتر بشه. یهو صدا قطع شد؛ تازه می‌خواستم لبخند پر از آرامشی بزنم که معضل بعدی شروع شد: یه نفر هی به شیشه پنجره اتاقم سنگ می‌کوبید و صداش خیلی بد بود. اتاقم تو طبقه دوم بود و پنجره‌ش هم دقیقاً از پشت رو به خیابون باز می‌شد. از ترس اینکه شیشه نشکنه و از شر صداش هم خلاص بشم، با خشم و شتاب از جا پریدم و مستقیم رفتم جلوی پنجره و بازش کردم؛ اما با دیدن صحنه روبرو، ماتم برد و نزدیک بود شاخ در بیارم! رایان دقیقاً کنار جدول تو خیابون، کنار موتورش نشسته بود و یه عالمه سنگ که کنارش جمع کرده بود رو برمی‌داشت و پرت می‌کرد سمت پنجره. پس این هستیِ الاغ چرا هیچ غلطی نمی‌کنه؟ با حرص سرمو برگردوندم و هستی خانمو دیدم که هدفون تو گوشش بود و با خیال راحت خوابیده بود. پس کارِ این الاغه که رایان اومده اینجا رو تحویل گرفته! حالا بعداً حالتو می‌گیرم، صبر کن. بعد از تهدیدِ هستی تو دلم، با حرص و وصف‌نشدنی برگشتم؛ از پنجره آویزون شدم. بابا لنگ‌دراز، انگار که حالمو گرفته باشه، با سرخوشی نشسته بود؛ دیگه پرتاب سنگی در کار نبود. با جیغی که صدامو بشنوه گفتم: - چه غلطی می‌کنی اینجا؟ اونم با داد گفت: - از اتاق فرمان خبر دادن خاله سوسکه می‌خواست بخوابه. محض اطلاعات، من حوصله نعش‌کشی ندارم! با حرص گفتم: - غلط کردی! تو زدی امروز منو ترکوندی، دیه مو ازت می‌گیرم! مثل بابایی که انگار ازش به زور پول می‌خواستن، کف دستشو نشونم داد و گفت: - آقا، این کف دست بیا بکن ببین مو داره آیا؟ خو به خود لبام به خنده باز شد؛ گفتم: - آره بابا! دستات پُر موئه! دست نیست که، آمازونه لامصب! با حرص گفت: - آمازون سیبیلاته! با حالت متعجبی گفتم: - خودتو می‌گی؟ چون سیبیل ندارم، واسه همین می‌گم! با خنده‌ای که ازش بعید بود گفت: - اوخی! اشکال نداره، عمو سیبیل می‌خرم برات! با جیغ گفتم: - برو واسه عمه‌ت سیبیل بخر، الاغ! اصلاً تو اینجا چی می‌خوای؟ با مسخرگی لبشو گاز گرفت و گفت: - هَو! گفتم که فرزندم، تو نباید بخوابی و منم اینجا مسئول شب‌بیداری توام! با حرص گفتم: - کوفت و هَو! من رید...نه چیز تف کردم تو اون مسئولیتت بزرگوار! اخمی کرد و گفت: - دقت کردی تازگیا بی‌ادب شدی؟ با نیش باز گفتم: - مرحوم… مرحوم… رایان، اسم اون مرحوم که می‌گفت ادب رو از بی‌ادب‌ها یاد گرفته چیه؟ دستی به عنوانِ “خاک تو سرت” نشونم داد و با تأسف گفت: - خاک بر سرت، دانشجوی مملکتی مثلاً! دهخدا بود! دستم رو کوبیدم رو پیشونیم و گفتم: - نه خره! اون شاعره. فردوسی نبود؟ با حالت بامزه‌ای پشت کله‌شو خاروند و گفت: - جون من؟ چه زود تغییر شغل داد! قاطی کردی‌ها! فردوسی که همون نویسنده شیرازیه… سهراب سپهریه! تا رایان بخواد ادامه حرفشو بزنه، قبل از اون صدایی با ته مایه‌های خنده گفت: - لقمان حکیم! سرمو برگردوندم سمت صدا؛ یه دختر و پسر تقریباً بیست و چهار، بیست و پنج ساله بودن که پیاده و دقیقاً کنار خیابون خلوت، با خنده نگاهشون بین من و رایان در گردش بود و اون پسر این حرفو زده بود. وقتی دید چیزی نفهمیدیم و مثل منگولا نگاهش می‌کنیم، بالاخره به اون خنده‌اش پایان داد و گفت: - اون بدبختی که تو گور لرزوندینش، نه دهخداست، نه فردوسیه، نه هیچ‌کسِ دیگه‌ای؛ لقمان اسمشه. خو به خود نیشم باز شد و سری تکون دادم؛ رو به رایان گفتم: - به قول همینی که این داداشمون گفت، از تویِ بی‌ادب یاد گرفتم!
  11. پارت39 بعد از خوردن شام، با هستی آشپزخونه رو جمع‌وجور کردیم و رفتیم تو اتاقم؛ ولی چه رفتنی! عنتر‌خانم راحت لم داده بود رو تختم و داشت با اون آرمان‌خانِ گشاد‌الدین اس‌ام‌اس بازی می‌کرد و بنده هم تنهایی داشتم مگس می‌پروندم. شلوارک پام بود و پیراهن گنده‌ی بابام رو هم کش رفته و پوشیده بودم؛ موهام هم مثل این اسکل‌ها ریخته بود تو صورتم و نشسته بودم رو میز تحریرم. هستی همون‌طور که داشت پیام تایپ می‌کرد، یه نگاه تأسف‌بار بهم انداخت و گفت: - خل شدی! گفتم: - خل، جد و آبادته. - نه، انگار راستی‌راستی دیوونه شدی! با آهِ پرسوزی گفتم: - آه، این‌گونه است، آری! من از عشقِ آن رایانِ گوربه‌گوری دیوونه شده و سر به بیابان می نهم. زد زیر خنده و میونِ خنده‌ش بریده‌بریده گفت: - دیدی؟ اصلاً فکرشو بکن؛ تو و رایانِ دیوونه عاشق همدیگه بشین… چه شود! یکی از کتاب‌های قطورم رو از روی میز برداشتم و با یه حرکت پرت کردم سمتش که متأسفانه به جای کله‌ش، خورد به پاش و صدای آخ‌و‌اوخش بلند شد. گندم: - کم زرزر کن! انگار از وقت خوابت گذشته، داری هزیون می‌گی. پاشو کپه‌مونو بذاریم که خوابم میاد. ابرویی به معنای نه بالا انداخت، گفت: - نه فرزندم، تو نباید بخوابی! چپ‌چپ نگاش کردم و گفتم: - بهت رو دادم پررو شدی‌ها، گم‌شو ببینم! بعد هم بدون توجه بهش، دراز کشیدم رو تختم و پتو رو به‌زور از زیرش کشیدم بیرون، تا خرخره کشیدم رو سرم و چشمامو بستم. صدای باز شدن درِ سرویس اومد؛ انگار هستی جیش داشت و قاطی کرده بود. چند دقیقه بعد، باز هم صدای باز و بسته شدنِ در و اس‌ام‌اس‌بازی‌های خانم اومد. تازه چشمام داشت گرم می‌شد و خوابم می‌برد که صدای بوقِ موتورِی از تو کوچه بلند شد. بدبختِ بی‌پدر یه جوری بوق می‌زد که انگار عروسی ننه شه!
  12. زهره تقیزاده

    اخر فیلم

    دلدادگان
  13. پارت38 با بستن در، هستی یه پس‌گردنی زد به من و فرار کرد داخل خونه. - گور خودتو کندی هستی! دویدم دنبالش؛ همون‌طور که جیغ می‌زد، دوید توی سالن و دور مبل‌ها می‌چرخیدیم. - هستی وایسا، کاری‌ت ندارم! برای این‌که راحت‌تر فرار کنه، چادرشو از سرش کشید و پرت کرد روی مبل و نفس‌نفس‌زنان گفت: - عه کاری‌م نداری؟ لابد داری گرگم‌به‌هوا بازی می‌کنی باهام این‌طوری! یهو وایستادم. از کنار دستم یه مجسمه کوچیک برداشتم، بالا بردم که بکوبم رو سرش و با جیغ گفتم: - نه! می‌خوام به هفت روش سامورایی بکــ… با صدای داد بابا، هر دومون عین مجسمه خشک شدیم. - چه خبره اینجا؟ هستی که انگار راه نجاتشو پیدا کرده بود، سریع ترکِ «میگ‌میگ» بازیمون کرد و گفت: - سلام عمو. - سلام هستی‌خانمِ بی‌معرفت، یه سر به ما نمی‌زنی ها. - ای عمو، همش تقصیر این خُل دخترته! روبروش وایساده بودم، با حرص به حرفاش گوش می‌دادم. هنوز بابا که پشت سرم بود منو ندیده بود، بی‌حواس برگشتم طرفش تا چیزی بگم؛ ولی همین که نگاهی به سر باندپیچی‌شده‌م انداخت، حرف تو دهنش ماسید. منم لال شدم. با نگرانی قدم برداشت سمتم. - چه بلایی سرت اومده؟ وضعیتم عین اون خر بدبختی بود که گیر کرده وسط گل و نمی‌دونه چجوری دربیاد. مونده بودم چی بگم که هم نکشتم، هم بیشتر از این نگران نشه. تا این‌که هستی به دادم رسید. - نترس عمو، بادمجون بم آفت نداره. بابا تو که دیگه این دختر دیوونه‌تو می‌شناسی… عین بچه‌هاست، همش بازیگوشی می‌کنه. بابا نگاه مضطربش رو از هستی گرفت و دوخت به من. سرمو تو دستاش گرفت و لب زد: - چی کار کردی با خودت یکی‌ی‌دونه بابا؟ اگه بلایی سر تو بیاد مــ… بابام این‌جوری که باهام حرف می‌زنه و بغلم می‌کنه، انگار همه دنیا پوچ می‌شه. فقط بابام مهمه. با اون نگاهش انگار جادو کرد، همه استرسم پرید. محکم بغلش کردم و وسط حرفش گفتم: - بابایی، ببخشید نگرانت کردم. ولی هیچی نیست، ببین! خوبم… فقط خوردم زمین. بابا محکم‌تر بغلم کرد و دم گوشم گفت: - مطمئنی؟ نمی‌خوای بریم دکتر؟ - با هستی رفتیم. گفت جای نگرانی نیست. ازم جدا شد و با یه لبخند گفت: - خدا رو شکر. حالا برین لباستونو عوض کنین بیاین شام بخوریم. سر تکون دادم و با هستی رفتیم اتاقم. هستی یه تونیک طوسی ساده با شال پوشید؛ منم یه دست بلیز و شلوار مشکی پوشیدم و راهی آشپزخونه شدیم.
  14. پارت37 مطمئنم اگه الان تو همچین وضعیتی نبودیم، رایان آرمان رو با اره‌برقی از وسط نصف می‌کرد. از بس بهش نگاه‌های چپ‌چپ انداخت، آرمان بدبخت کلاً خفه شد و ادامه داد به رانندگی. بالاخره رسیدیم به ترسناک‌ترین جای دنیا: بیمارستان. از بچگی از بیمارستان وحشت داشتم. هر وقت مریض می‌شدم، برای این‌که نبرنم دکتر، خودمو با دمنوش‌های مقوی خونگی خفه می‌کردم. اما الان نه دمنوشی وجود داشت و نه درمانی که شبیه دمنوش بتونه منو خلاص کنه. دکتر که یه پیرمرد بود، برام ام‌آرآی نوشت، از اون تونل وحشت می‌ترسیدم. با جیغ و ترس مدام سعی داشتم از دستشون در برم. یه لحظه که نگاهم به رایان افتاد، خون تو رگ‌هام یخ بست. یه جوری با اخم زل زده بود به من که برای اولین بار ازش ترسیدم و ناخودآگاه ساکت شدم. اون دو تا الاغ هم هیچی… به جای یه کمکی چیزی، وایساده بودن اون‌طرف هرهر می‌خندیدن. گندم: - دختره چشم‌سفید! عوض این‌که پشت رفیقت دربیای، وایستادی اونجا داری هرهر می‌خندی؟ اگه کف دست ننت نذاشتم که واسش دوماد پیدا کردی! با حرفم رنگ از رخ هستی پرید. با پیروزی نگاهش کردم و یه ابرو بالا انداختم، اما این خوشحالی زیاد طول نکشید؛ هلم دادن تو اتاق و صدای جیغم دوباره بلند شد. رایان هم بهشون پیوست و محکم دو تا دست‌هامو گرفت و مجبورم کرد روی اون تخت نحس دراز بکشم. با جدیت تمام گفت: - از جات تکون بخوری، من می‌دونم با تو گندم. *** خدا رو شکر مشکلی نبود و فقط سرمو بانداژ کردن. دکتر گفت برای احتیاط امشب نخوابم تا خیالمون راحت‌تر بشه. ولی خب آقای دکتر غلط کرد با رایان! من مثل خرس خوابم میاد و می خوابم. با صدای رایان، که دقیقاً کنار گوشم بود، یه متر پریدم هوا. فهمیدم باز بلند بلند فکر کردم. - شما غلط می‌کنی... تا صبح بیداری، جنابعالی. من حوصله ندارم فردا بیای بگی تقصیر توعه که من دارم می‌میرم! بعه عه پسره پررو ببین! انگار واقعا تقصیر این نبود که الان داره این طوری میگه عجبا! جواب دادم: - خودت بمیری نکبت! مگه دروغ می‌گم؟ تو کور بودی، کوبوندیمون به جدول! یهو ماشین ایستاد و با برگشتن هستی به عقب، نتونستیم حسابی از خجالت هم دربیاییم. - تو رو خدا باز شروع نکنین. من امشب پیش گندم می‌مونم، این‌جوری خیالمون راحت‌تره. در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و جای هیچ بحثی نذاشت. ولی من تا یه کرم خیلی کوچولو نریزم، آروم نمی‌شم؛ جون شما. رایان ریلکس به پشتی صندلی تکیه داده بود، چشماشم بسته بود و تو ابرها سیر می‌کرد. با شیطنت سرمو بردم نزدیک گوشش و بی‌هوا داد زدم: - خیلی خری! از ترس یه متر پرید بالا و به خاطر قد دیلاقش سرش خورد به سقف ماشین. با خشم زل زد به من. این گاوها رو دیدین؟ جلوی چشمشون پارچه قرمز بگیری، بلا نسبت مثل سگ می‌شن. رایان دقیقاً همون حالتو پیدا کرده بود. قبل از این‌که دستش بهم برسه، در ماشین رو باز کردم و زدم به چاک. دست هستی رو گرفتم و بی‌توجه به صدای جیغ لاستیک‌های ماشین، بعد از باز کردن در، وارد خونه شدیم.
  15. پارت36 با صدای تقریباً بلندی که بشنوه گفتم: ـ کجا می‌ریم؟ اونم مثل خودم بلند گفت: ـ فضولی مگه بچه؟ وقتی رسیدیم می‌فهمی! حرصم گرفت بد جور. مرتیکه‌ی یابوسوار به من می‌گه بچه! ـ فضول خودتی! بچه هم باباته! می‌میری بگی آخه؟ ساکت شد و چیزی نگفت. دستمو بلند کردم و محکم کوبیدم پشت سرش. چون کلاه کاسکت سرش بود ضربه مستقیم خورد به خودش و از واکنشش معلوم بود ضربه مغزی شد. ـ آخ! زدم زیر خنده. دیوونه زنجیری جنبه شوخی هم نداره. یه جوری یهو زد رو ترمز که گفتم الآن جان به جان‌آفرین تسلیم کردم. ـ میشه جفتک نپرونی؟ با خشم یه ضربه دیگه هم به سرش زدم و جیغ زدم: ـ الاغ جد و آبادته! دوباره موتور رو راه انداخت و صدای قهقه‌ش بلند شد. دوست داشتم همون‌جا رو موتور دونه‌دونه موهای سرش رو بکنم. ـ می‌گن فحش رو بنداز زمین صاحبش برمی‌داره‌ها. عوضی داشت تیکه می‌نداخت. صبر کن… بالاخره که دهن گشادتو باز می‌کنی یه چیزی بگی. ـ ولی می‌گم گندم… بی‌هوا سرش رو برگردوند که حرفش رو ادامه بده نمی‌دونم چی شد که با مخ رفتیم تو جدول. سرم محکم خورد به درخت و گرمی خون رو، روی پیشونیم حس کردم. صدای آروم رایان به گوشم خورد. بعد با آخ و اوخ گفت: ـ جون من… حال کردی حرکت رو، شنل قرمزی؟ عه عه… بی‌خاصیت یابوسوار زده سیستماتمونو ترکونده، بعد افتخار هم می‌کنه به گندکاریش! وقتی دید ازم صدایی درنمیاد، دوباره گفت: ـ قرمزی؟ لال شدی؟ بعد از چند لحظه، برای اطمینان یه لگد کوچولو به پام زد. از فرصت استفاده کردم و شروع کردم به کلی بازی: ـ آخ… دارم می‌میرم! با شتاب پاشد نشست بالای سرم. چشم‌هاش با دیدن این درد الکی من، طوفانی شده بود و نگرانی توش موج می‌زد. این کارا از رایان بعیده… چش شده این بشر؟ با نگرانی آشکاری گفت: ـ چی کار کردی با خودت دیوونه؟ خوبی؟ درد الکی و نقشه‌م از یادم رفت. با حرص غریدم: ـ هرکول‌خان! مثل اینکه جنابعالی زدی ما رو ترکوندی ها! چه بلایی سر خودم آوردم؟! اوه، گند زدم… فکر کنم فهمید یکم آب‌بستم. یه چشم‌غره بهم رفت و با کلافگی دست‌هامو گرفت و بلندم کرد. خودش نشست روی جدول و منو هم، تکیه داد به خودش. واقعاً کم‌کم حالم داشت خراب می‌شد. هی سرم گیج می‌رفت و می‌خواستم بیفتم که رایان هر بار با دست می‌گرفت و دوباره تکیه‌م می‌داد به خودش. ولی خودمونیم… عطرش چی بود؟! همون‌طور که مثل یک جانور بسیار محترم داشتم عطرشو بو می‌کشیدم، گوشیشو از جیب شلوارش درآورد و به یکی زنگ زد: ـ الو آرمان؟ سلام… کجایی؟ یه خیابون پایین‌تر از شماییم. بیا دنبالمون، تصادف کردیم، حال گندم خوب نیست… موتورمو چی کار کنم اون وقت، کودن؟… خیلی خب، باشه… خدافظ. گوشی رو گذاشت تو جیبش و از جا بلند شد. با یه حرکت دستشو کذاشت زیر گردن و زانوم و بغلم کرد و راه افتاد. سرگیجه‌م بدتر شده بود و به زور چشم‌هام رو باز نگه داشته بودم. اگر تو حالت عادی بودیم، یکی می‌خوابوندم زیر گوشش که چرا منو بغل کردی، اما الان حالم خوش نبود و رایان هم اینو می‌دونست. پس چرا نچسبم بهش؟با این که حالم زیاد خوش نبود لبخن ریزی گوشه لبم نقش بست و بیشتر چسبیدم بهش. با تمام توانم بوی عطرشو تو ریه هام کشیدم. نگاهی بهم انداخت، چشمام کم‌کم داشت می‌رفت رو هم. ـ گندم… نخواب. داریم می‌رسیم. نخوابی‌ها! همون لحظه صدای ترمز یه ماشین نزدیک‌مون اومد. در ماشین باز شد و پشت‌بندش گریه‌های بی‌امون هستی و صدای نگران آرمان: ـ چی شده؟! روی صندلی نرم شاسی‌بلند آرمان فرود اومدم. صدای رایان درست کنار گوشم بلند شد: ـ برو یه درمانگاهی جایی… زود باش! گندم، نخوابی‌ها. یکم صبر کن، الان می‌رسیم. صدای فین‌فین هستی رو مخم بود. اگه سرگیجه و حالت تهوع نداشتم یکی می‌خوابوندم زیر گوشش. هستی: ـ رایان، چه بلایی سرش آوردی؟ چی‌کارش کردی، هان؟! آرمان: ـ چرا جو می‌دی هستی؟ نترس، فقط یه تصادف بوده. نه رایان جرأت داره بلایی سر سوگند بیاره، نه سوگند از اوناس که با این بادا بلرزه.
  16. پارت35 سعی کردم تیکه‌ای که انداخت رو نادیده بگیرم. با عجز زل زدم به صورتش و نق زدم: ـ نه دیگه… ما باید تو گروه‌های دیگه باشیم. در غیر این صورت هممون بدبخت می‌شیم. چشم‌های گرد شده از تعجبش رو که دیدم، سعی کردم جمله‌ فلسفی‌م رو اصلاح کنم تا بیشتر از این گند نزنم: ـ منظورم اینه که… پوف… من و اون آب‌مون تو یه جوب نمی‌ره. با این کاری که شما کردین، آخرش یا من اونو می‌کشم، یا اون منو می‌کشه… یا دوتایی باهم دانشگاه رو آتیش می‌زنیم! عه عه… ببین انگار دو ساعته دارم براش قصه حسین‌کرد می‌گم. به‌جای اینکه یه راه جلو پام بذاره، فقط داره هرهر می‌خنده. یهو جدی شد و گفت: ـ بهتره با هم کنار بیاین. هر بلایی سرِ خودتون آوردین مهم نیست، به خودتون مربوطه. اما اگه مورد سوم اتفاق بیفته، هردوتون از دانشگاه اخراجین. گفت و رفت. خلاصه‌ کلام، تو یه جمله نیست‌ و نابودم کردپری‌جون. وجود کسی رو کنارم حس کردم و صدای نحسش بلند شد: ـ امیدوارم همکارهای خوبی برای هم باشیم، خانم آقاپور. و خونسردتر از همیشه، عینکش رو زد و رفت. *** دیروز از دست رایان دلم می‌خواست کله‌مو بکوبم به دیوار. اون‌قدر حرصم داده بود که حتی شکم بیچاره‌م رو هم گرسنه نگه داشته بودم. از وقتی برگشتم خونه، یه‌سره خوابیدم. الان هم ستی صداشو گذاشته رو بلندگو: ـ هنوز خوابی؟ پاشو پاشو ببینم! دوستت اومده! اوف… یه جوری می‌گه دوستت اومده، انگار باهاش رودربایستی دارم. خب هستی خودمونه دیگه! با رفتن ستی، با چشم‌های بسته و خواب‌آلو خودمو کشون‌کِشون رسوندم به بالکن بزرگ پذیرایی. مطمئن بودم هستی تو حیاط داره میاد. کش‌وقوسی به بدنم دادم و با همون چشم‌های بسته گفتم: ـ کله‌سحر اینجا چی کار داری؟ ولی حالا که اومدی، بیا بالا که برات غر دارم. دیروز اون یابوسوار حرصمو درآورد، دیلاقِ بی‌خاصیت… چشمامو باز کردم تا ادامه حرف‌هامو با چشم باز و صدای بلند بگم که با دیدن رایان حرف تو دهنم ماسید. این… اینجا چی کار می‌کنه؟ ـ داشتی می‌گفتی… یابو… منظورت چی بود؟ برای اینکه جلوش کم نیارم، پرروتر از قبل گفتم: ـ موتورته دیگه… اون یابوعه، تو هم یابوسوار. منتظر بودم از همون‌جا مثل بتمن بپره رو بالکن و کله‌مو گاز بگیره، ولی برعکس، خونسردتر از همیشه پوزخند زد و گفت: ـ پس بدو لباس تنت کن، عمویی. قراره بریم یابوسواری. بدو رفتم تو اتاق. جلوی کمد، شلوار کارگو طوسی‌مو با تیشرت لش مشکیم پوشیدم و کلاه مشکیمم انداختم روی سرم. خوشحال از تیپ لش و خفنی که زده بودم، با دویدن از خونه زدم بیرون. پشت سرش روی موتور سوار شدم و راه افتادیم.
  17. پارت34 یه هفته‌ای می‌شد که دیگه با رایان کل‌کل نمی‌کردیم. یعنی کلاً با هم حرف نمی‌زدیم که بخوایم کل‌کل هم بکنیم. بعد از اون اسم‌وفامیلِ سر کلاس که استاد انداختمون بیرون، بدجوری زدیم به تیپ‌وتاپ هم و از یک کیلومتری هم رد نمی‌شدیم. امروز دوباره با استاد پری کلاس داشتیم. من و هستی کنار هم نشسته بودیم، کنار هستی هم آرمان، کنار آرمان هم رایان نشسته بود. بالاخره عروس‌خانم تشریف آورد و جواب سلاممون رو فقط با تکون دادن سرش داد و مستقیم رفت نشست سر جاش. نگاهش رو دور تا دور کلاس چرخوند و چند ثانیه روی من و رایان زوم کرد. با لبخند کج گوشه لبش گفت: ـ به‌به، فک‌وفامیلِ شیطان! حالا خوبه فقط یه اسم‌وفامیل بازی کردیم سر کلاسش، وگرنه فکر کنم رسماً ما رو می بست بی ریخ شیطون. ـ امروز یه برنامه دارم براتون. به گروه‌های دونفره تقسیم‌تون می‌کنم؛ یه نفر سال‌بالایی، یه نفر سال‌پایینی، برای انجام تحقیق روی یه بیماری. تا حرفش تموم شد، پچ‌پچ کلاس شروع شد و هرکی یه چیزی می‌گفت. استاد داشت اسم کسایی که با هم هم‌گروهی می‌شن رو می‌خوند. این هستی هم هی دم گوشم وزوز می‌کرد: ـ بدبخت شدیم گندم… وای نکنه آرمان با یه دختر بیفته، بعد عاشقش بشه، بعدم ازدواج کنن، بچه‌دار شن، و آرمان هم با شرمندگی به یاد من اسم بچه‌شو بذاره هستی، بعد… به‌قدری از دست این عقل ناقصش قاطی کرده بودم که می‌خواستم داد بزنم «تو رو جون توله‌ت خفه شو!» که خدا رو هزار مرتبه شکر استاد قبل از من خفه‌ش کرد. ـ آرمان و هستی! با حرص مشتی به کتفش زدم و هلش دادم سمت آرمان. حرصی گفتم: ـ برو بمیر با اون آرمانت! اونقدر خرکیف شده بود که بی‌توجه به من، مثل اون حیوان نجیبی که وقتی خوشحال می‌شه تی‌تاب می‌دن دستش، فقط به آرمان نگاه می‌کرد. اونم که از این بدتر! بمیرین بابا… اَه. دیگه فقط شش نفر مونده بودیم؛ یعنی سه تا گروه دونفره که من و رایان هم توش بودیم. از نتیجه گروه‌بندی حسابی می‌ترسیدم. ـ سعید و الناز. چشم‌هامو با ترس بستم و استاد بی‌رحمانه ادامه داد: ـ علی و سپیده… و شما دوتا. اون دوتا کی می‌تونست باشه جز من و اون یابو سوار؟! با بیچارگی چشمامو باز کردم. دقیقاً از چیزی که می‌ترسیدم سرم اومد. خیلی آب‌مون تو یه جوب می‌رفت، هم‌گروهی شدیم! من که ضدحال خورده بودم از این گروه‌بندی مسخره، ولی رایان انگار خوشحال هم بود. لابد می‌خواد با این راه بیشتر از قبل حرصمو دربیاره. به گفته استاد، رایان جاشو با نفر کنار من عوض کرد و درس شروع شد. سرمو خم کردم سمت گوشش و آروم، طوری که فقط خودش بشنوه با یکم امید، گفتم: ـ تو هم مثل من از این گروه‌بندی ناراضی‌ای… مگه نه؟ می‌دونستم الاغی بیش نیست، ولی در این حد نه! با جوابش داشتم آتیش می‌گرفتم. ـ نه، اتفاقاً خیلی هم خوبه. احساس می‌کردم هرلحظه ممکنه از حرص بترکم و تیکه‌هام بره تو چشم و چالش. ـ غلط کردی! من با تو، تو یه گروه نمی‌رم! یه نگاهی بهم انداخت که توش از صد فرسخی می‌شد خوند: «خیلی هم دلت بخواد!» بعدم بی‌توجه به من روشو برگردوند. نخیر، اینجوری نمی‌شه. باید خودم یه کاری کنم. کلاس که تموم شد، با دیدن استاد که داره می‌ره، با سرعت بیشتری وسایلامو جمع کردم و از پشت دویدم دنبالش. صداش زدم: ـ استاد… استاد! ایستاد و چند قدم اون‌طرف‌تر، نزدیک در کلاس، برگشت سمتم. ـ مشکلی پیش اومده؟ هول شدم و دستپاچه گفتم: ـ بله… نه… یعنی… چشمامو بستم و یک‌هو تندتند گفتم: ـ میشه هم‌گروهی منو عوض کنید؟ با مکث چشمامو باز کردم. با ابروهای بالا رفته پرسید: ـ چرا؟ مگه مشکلی هست؟ شما که خوب سر کلاس با هم بازی می‌کردین!
  18. پارت33 چشم‌های اندازه‌ی وَزغِش رو از ما گرفت و شروع کرد به درس دادن. همه تند و تند داشتن جزوه‌برداری می‌کردن به‌جز چهار نفر؛ دوتاش آرمان و هستی بودن که مثلاً داشتن ادای شترمرغ عاشق در می‌آوردن برای من، دوتای دیگه هم من و یابوسوارِ نیمه‌محترم بودیم. رایان خیلی ریلکس به صندلیش لم داده بود و من بی‌حوصله کاغذ زیر دستمو خط‌خطی می‌کردم. اوف، حوصلم پوکید! این کلاس هم ضدحال زد بهم… اح. با فکری که به سرم زد، کاغذ زیر دستمو تا کردم و تو قسمت سفیدش نوشتم: «اسم‌فامیل بازی کنیم؟» آروم کاغذو گذاشتم کنار دست رایان. اون هم از سر بیکاری سریع خوند و با نیش باز سرشو تکون داد که یعنی اوکی. هر دومون یه کاغذ سفید برداشتیم و بازی از حرف «ن» شروع شد. هنوز نصف کاغذ هم پر نشده بود که این خیرندیده با پاش کوبید به پام. حرصی سرمو بلند کردم که بهش بتوپم، اما ابروهاشو بالا انداخت و به استاد اشاره کرد. چشم‌غره‌ای رفتم و پچ‌پچ‌وار گفتم: - خبرت بیاد بنال. نیششو باز کرد و مثل خودم پچ‌پچ‌وار گفت: - اسم و فامیل: نازنین نیرومند! با دست یه «خاک‌تو‌سرت» نشونش دادم و گفتم: - آخه به نازنین میاد نیرومند باشه، کودن؟! باز نادر بود یه چیزی. نرگس نوری! - تو دهات ما نازنین‌ها نیرومندن. میوه نوشتم نارنگی. تو چی؟ - نارگیل. غذا هم نون‌پنیر. اونم با پوزخندِ رو‌مخش زد: - شما واسه شام و ناهار نون‌پنیر می‌خورین؟! با زبون‌درازی جواب دادم: - وقتی تو دهات شما نازنین‌ها نیرومند باشن، ما هم نون‌پنیر می‌خوریم، آره! اصلاً این بشر حرص می‌خوره، من روحم طراوت تازه می‌گیره! - خب بقیه‌شو بگو، چی نوشتی؟ چینی به صورتم دادم: - آخه تو گذاشتی من بنویسم؟! نیش گشادشو باز کرد و بعد از اینکه امتیاز داد و قَدَر شد، رفتیم سر حرف بعدی. این دفعه سعی کردم حداقل دو سه تا خونه رو پر کنم. هر دو با هم تموم کردیم و اول رایان شروع کرد به خوندن: - اسم‌فامیل: عماد عادلی. با اعتمادبه‌نفسِ کاذب گفتم: - عین‌اله عاجزی! شونه‌هاش از خنده لرزید و با دست یه «خاک‌تو‌سرت» حواله‌م کرد. خودمم خنده‌م گرفته بود. رایان: - میوه نبود. غذا رو ننوشتم. حیوان نوشتم عقاب. ماشین هم چیزی پیدا نکردم. اشیا: عن خشک. خنده‌ای به نوشته‌هاش کردم و با شیطنت شروع کردم به خوندن: - میوه: عناب. غذا: عناب‌پلو. حیوان: عقاب. ماشین: عن‌کِش! دیگه نتونست خودشو نگه داره و با صدای بلند زد زیر خنده، اما من با ضربانی روی هزار و قیافه ای شبیه سکته ای ها فکرم پیش اون نگاه‌هایی بود که عین میرغضب می‌خواستن دخل هر دومونو بیارن. با فریاد استاد، یکه خوردم و تو جام پریدم، رایان هم کلاً خفه شد: - بیرون! رایان خیلی ریلکس وسایلشو جمع کرد. با خوشحالی و نیش باز براش چشم‌و‌ابرو رفتم که یعنی «تو رو انداختن بیرون و من هنوز تو کلاسم!» اما با حرفی که استاد زد، تو یه جمله نابود شدم: - سرکار خانم! شما هم تشریف ببرید بیرون. اَه! ضدحال خوردم بدجور… تازه گفتم مثلاً حال رایانو گرفتم! لبامو برچیدم و خواستم با مظلومیت ویژه‌ی خودم حلش کنم که نمی‌دونم رایان از کجا پیداش شد. با برداشتن کوله‌م، آستین مانتومو گرفت و با خودش کشید و من هم بی‌اختیار همراهش کشبده شدم و رفتیم بیرون.
  19. تولدت مبارک ماه ترین آرزوهات خاطره شن🤍🫀🌚‍‌

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      زهره قشنگم خوشحالم کردی دردونه🎈 ماچ به لپت

  20. پارت32 سرفه‌ی مصلحتی کرد و گفت: - به بقیه‌ی معرفی‌ها برسیم. هستی خودشو معرفی کرد و این‌بار نگاه استاد دوخته شد به من. تا خواستم دهن باز کنم، یه صدای نچسب و رو‌مخ از پشت‌سرم بلند شد: - خواهر ناتنیِ شیطان! بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم ننه‌ی گرامیِ رایان‌خانِ یابوسوار، وقتی حامله بوده براش، تو آب‌نمک خوابیده که این بچه انقدر بامزه است! با چشم‌های ریزشده برگشتم سمت رایان که دقیقاً پشت‌سرم بود. بی‌شعور یه جوری راحت رو صندلی مثل سنگ لم داده بود که انگار تخت‌خوابشه! بدون توجه به حضور استاد گفتم: - تو از این زرها نزن که خودِ شیطانی! اصلاً شیطان چیه؟ تو دستِ اونم از پشت بستی، بابا! جوابمو همراه با پوزخندی گوشه‌ی لبش داد: - نفرمایید استاد، ما پیش شما درس پس می‌دیم! تکونی تو جام خوردم و سعی کردم خونسرد باشم که حرصش دربیاد: - عزیزِ دلِ ننه‌ت! کلاسِ ما که تموم شد، الان وقت استراحته؛ ولی خب، اگه دوست داری بیا یه چایی بخوریم، شاید یه نکته‌ای از قلم افتاده باشه! دندون‌های سفید و ردیف‌شده‌اش رو روی هم می‌سایید و این نشون از عصبانیتش داشت: - راضی نبودم از تدریس‌تون خانم‌معلم! چایی هم صرف شده، شما بفرما! خودمو متعجب نشون دادم و گفتم: - عه وا، راضی نبودین؟ آخ آخ! تقصیر شما هم نیست‌ها؛ آخه من تو مدرسه‌ی معلولینِ ذهنی تدریس نمی‌کنم، این یه بار هم فقط به خاطر رویِ گلِ یابوسوارتون تشریف آوردم! یا اهورامزدا! این چرا قیافه‌ش این‌طوری شد؟ خدایا من غلط کردم یه زری زدم؛ الان با این دست‌های مشت‌شده و پیشونیِ بادکرده می‌زنه شتکم می‌کنه، بابام بی‌دختر می‌مونه! خودت نجاتم بده، قول می‌دم آدم شم، دیگه به خدا این آخریش بود! با شتاب از صندلی پاشد که صدای افتادنِ صندلی، جیغِ من و البته فریادِ استاد همزمان با هم بلند شد: - بسه دیگه! تازه حواسمون جمع شد به دوروبرمون. استاد با قیافه‌ی خشمگین بهمون خیره شده بود و اکثر دانشجوهایی که تو محیط دانشگاه دیده بودنمون، ریزریز می‌خندیدن. صدای استاد باعث شد نگاهِ عصبی‌مونو از هم بگیریم و بهش نگاه کنیم: - هر دوتون بیرون! زود! اگه ستی اینجا بود می‌گفت: «من آخرش هم نتونستم تو رو درست بار بیارم!» تو مدرسه که معلم‌ها هی پرتم می‌کردن بیرون، دانشگاه هم که استادهایِ گرام زحمتشو می‌کشن! قیافه‌ی مظلومی به خودم گرفتم و با نهایتِ ناز و عشوه رو به استاد که هنوز هم نفس‌های عصبی می‌کشید گفتم: - آقای محمدی! یه این بار رو ببخشید، اجازه بدید تو کلاس باشم. ایول! اخم‌هاش از هم باز شد، نشونه‌ی خوبیه! فکر کنم دیگه کم‌کم خر بشه. بدبخت اگه بفهمه تو ذهنم کدوم حیوونِ نجیب و زیبا رو بهش نسبت دادم، کلاس که سهله، از دنیا پرتم می‌کنه بیرون! با صدای جدیِ پرویزجون از فکر بیرون اومدم: - هر دو صندلی‌هاتون رو برمی‌دارین و می‌برین بیرون، دمِ در می‌ذارین و می‌شینین. از همون‌جا به درس گوش می‌دین که از این به بعد یاد بگیرین کلاسِ درس جایِ این کارها نیست! ای تف تو رویِ اون پرستاری که تو رو به بابات مشتلق داد، مرتیکه‌ی سیرابی! طبق قراری از پیش‌تعیین‌نشده، هر دو با سرعت صندلی‌ها رو برداشتیم و لخ‌لخ‌کنان بردیم سمت در. البته من لخ‌لخ‌کنان رفتم، رایان با اون هیکلِ گنده‌ش کار راحتی انجام داد. هی صندلی رو می‌کشیدم تا حتی شده یه قدم جلوتر ازش باشم و اون هم دقیقاً همین کار رو تکرار می‌کرد. هیچ‌کدوممون هم قصد نداشتیم از موضعمون کوتاه بیایم و با چشمامون برای هم خط‌و نشون می‌کشیدیم که با فریاد دوباره‌ی استاد بی‌خیالِ کشمکش شدیم و از ترسِ بیرون انداخته شدن، سریع رو صندلی‌ها جا گرفتیم.
  21. پارت31 این بار پناه یکی برداشت و شروع کرد به خوندن: - یه بار که خونه‌ی عمه‌م بودم، بدون در زدن رفتم تو اتاق عمه‌م و شوهرش… صدای عمه از پایین پارازیت انداخت وسط بازی: - بچه‌ها بیاین شام! بردیا از جاش پرید و دست پناه رو هم کشید که با خودش ببره و همزمان گفت: - بقیه‌ش بمونه برای بعدِ شام. بریم که خیلی گشنمه. ما هم بهش گفتیم شکم‌گنده و رفتیم پایین برای شام. *** تو کلاس با هستی کنار هم نشسته بودیم. من بی‌حوصله داشتم چرت می‌زدم و هستی بیچاره داشت حرف می‌زد؛ ولی اصلاً حواسم بهش نبود. با سقلمه‌ای که زد به پهلوم، یکهو مثل فنر نشستم. - هو، چته تو؟ لپ‌های تپل بامزه‌شو با حرص جمع کرد و با اخم گفت: - دو ساعته دارم قصه‌ی بی‌بی و شوهرشو برات تعریف می‌کنم. جنابعالی هم ماشالا خوب گوش می‌دی! خمیازه ای کشیدم و گفتم: - بی‌خیال عامو، بذار بخوابم. دیشب تا صبح گیر سه‌تا کانگورو افتاده بودم. شدیداً محتاج به خوابم. این رو گفتم و با نیش باز دوباره می‌خواستم روی صندلیم لم بدم که با دیدن افرادی که اومدن تو کلاس، همون‌طور خشک شدم. اینا اینجا چی کار می‌کنن؟ خدایا، شد ما یه بار یه جا بریم، این یابو سوار اونجا نباشه؟ از در کلاس آرمان با نیش گشاد و رایان با یه قیافه‌ی خنثی اومدن تو و درست پشت سر ما نشستن. طبق معمول، آرمان و هستی یک طوری شروع کردن حرف زدن که مطمئنم الان بی‌بی‌سی می‌گه ما چاکر شوماییم از بس اطلاعات فامیل‌شونو می‌ریزن بیرون! تازه می‌خواستن در مورد دوست‌پسر شوهرعمه‌ی وسطی هستی هم حرف بزنن که یکهو تقه‌ای به در خورد و استاد اومد داخل. زکی… مگه نمی‌گفتن استاد زنه؟ این یارو که پیریه! با صدای استاد سرمو بلند کردم و گوش سپردم: - سلام بچه‌ها. می‌دونم از حضور من تعجب کردین. قرار بود خانم عزیزی بیان، ولی متأسفانه مشکلی براشون پیش اومد و الان من در خدمتتون هستم. بنده پرویز محمدی هستم. حالا از همین اول دونه‌دونه خودتونو معرفی کنین. بچه‌ها از ردیف اول شروع کردن به معرفی. هنوز به ما که ردیف سوم بودیم نرسیده بود. بالاخره رسید نوبت ما و آتیلا، بچه قرتی کلاس، خواست لب باز کنه که من بی‌حواس، زودتر از اون گفتم: - یخ‌ فروش جهنم! با صدای خنده‌ی بچه‌ها و چشم‌های گرد شده‌ی استاد تازه فهمیدم بی‌فکر چیزی گفتم. حتی خود آتیلا هم داشت می‌خندید. هستی هم که رفیق نیست، دشمنه! هی می‌زد به کتفم و می‌گفت: - خاک بر سرت! خب چی کار کنم؟ یه چیزی بود گفتم دیگه. تقصیر این آتیلا هم هست که عین زن‌ها خودش رو درست می‌کنه؛ از ده‌متری هم معلومه اون دنیا شغلش چیه! قیافه‌ی سکته‌ای گرفته بودم و هی لبمو گاز می‌گرفتم. خدایا، همین روز اول شرف و آبرو برام نموند. خودت آخرشو به خیر کن. ببین کارمون به کجا رسیده که استاد هم ریزریز می‌خنده! چند لحظه بعد خنده‌ها خوابید. پری‌جون (چه زودم باهاش فامیل شدم! آخه پری؟!) نگاه خندونش رو دوخت به من و گفت: - یخ چندِ اون طرفا؟ این استاده هم ما رو گرفته‌ها… فکر کرده من کم میارم! تکونی تو جام خوردم و بعد نیم‌نگاهی به آتیلا، رو به استاد گفتم: - نمی‌دونم والا. اون طرف‌ها نرفتم تا حالا. ما این‌ور، جاتون خالی، یه چیز دیگه می‌خوریم، یخ چیه آخه؟ بچه‌ها هم که به پررویی من عادت داشتن، ریزریز می‌خندیدن و استاد هم متعجب‌تر شده بود. لابد الان تو دلش می‌گه: - این دیگه ته پررویه! اما خب، چه کنیم دیگه.
  22. سلام هانی خوبی؟! 

    من یه مدت قبل برای حوالی دیروز درخواست ناظر دادم ولی هنوز جوابی دریافت نکردم. 

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      سلام زهره جانم

      به خاطر محدودیت اینترنت، مدیر بخش به سایت دسترسی نداره خوشگل من. عذر می‌خوام ازت

    2. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      باش جانم مشکلی نیست 

  23. پارت30 دیگه واقعاً نمی‌تونستیم تحمل کنیم! این بردیا و پناه هم قضیه‌شون چیه خدا می‌دونه! قرار گذاشتیم بریم طبقه بالا، اتاق بردیا. ایده‌مون این بود که اونجا یهو در رو باز کنیم و این دو تا رو تو یه موقعیت “عاشقانه” گیر بندازیم! وای که چقدر قراره از خنده غش کنیم! با هزار تا مکافات و قایم‌موشک‌بازی، خودمون رو رسوندیم جلوی در اتاق بردیا. یواشکی در رو باز کردیم و رفتیم تو. ولی صحنه‌ای که دیدیم، اصلاً اون چیزی نبود که انتظار داشتیم! نه خبری از عاشقی بود، نه بوسه، نه هیچی! بردیا داشت با سرعت دور اتاق می‌دوید و از دست پناه فرار می‌کرد! پناه هم با جیغ و داد دنبالش بود و تهدیدش می‌کرد: - چرا فرار می‌کنی ها؟! صبر کن بردیا. دِ مگه با تو نیستم من! من و پیام با دیدن این صحنه، همزمان دل‌هامون رو گرفتیم و از ته دل قهقهه زدیم! صدای خنده‌هامون انقدر بلند بود که پناه و بردیا با تعجب برگشتن سمت ما. یه کم که گذشت و خنده‌هامون کمتر شد، رفتیم کنارشون نشستیم. پناه نفس‌نفس می‌زد و بردیا هم معلوم بود که حسابی ترسیده. بعد از اینکه یه کم آروم شدیم، پناه پرسید: - شما اینجا چی کار می‌کنین؟ اینو نگاه! چقدر پررو! چشمامو ریز کردم و گفتم: - بهتره در گاراژ رو ببندی، دلبندم. پیام که داشت نگاهش رو تو اتاق می‌گردوند گفت: - حوصلمون سر رفت، بیاین یه بازی کنیم. منم که عاشق بازی، سریع قبول کردم. بردیا هم که معلوم بود از صحنه قبلی هنوز تو شوکه، با سر تأیید کرد. پناه هم که تابع آقا شونه. - حالا چی بازی کنیم؟ پناه بود که این رو پرسید. پیام: - دوماد! کاغذ خودکار بیار. بازی اینطوریه که هر کدوممون تو یه کاغذ، یه خاطره یا یه سوتی که دادیم رو می‌نویسیم. آخرش کاغذها رو قاطی می‌کنیم و از بینشون یکی رو انتخاب می‌کنیم و می‌خونیم. بی‌حرف سر تکون دادیم و بردیا هم کاغذ و قلم آورد و شروع کردیم به نوشتن. نوشتنمون بیشتر از ده دقیقه طول نکشید. کاغذها رو تا کردیم و ریختیم تو یه ظرفی که بردیا بهمون داد. این اتاق نیست که، لامصب انگار پلاسکوعه! پناه می‌خواست اولین کاغذ رو برداره که خونسرد زدم رو دستش و خودم یکی برداشتم. پناه با چشم‌هاش داشت تهدیدم می‌کرد. کاغذ تا شده رو باز کردم و جمله داخلش رو خوندم: - یه رفیق دارم که همیشه وقتی تو بحث کم میاره، برمی‌گرده میگه: “پامو می‌کنم تو یه جایی‌ت!” بعد که یه روز تو موقعیت اون رفیقم بودم، خواستم اون جمله رو بگم که برعکسشو گفتم. هیچی دیگه، شرفم رفت کف پام! با تموم شدن کلمات داخل کاغذ، قهقهه‌مون رفت هوا! من فوراً فهمیدم این کاغذ مال پناهه. یکی از بچه‌های مدرسه همیشه این حرف رو می‌زنه و پناه هم یه بار که دعواش شد، خواست کم نیاره اینو بگه که بچه م شوت شد! گفت:«یه جاییمو می کنم تو پات!» خخخخ. وقتی خنده‌هامون کمتر شد، پیام گفت: - مال تو بود گندم، نه؟ بردیا هم که از شدت خنده قرمز شده بود، با کله تأیید کرد و سوالی بهم خیره شد. شیطون، ابرویی برای پناه بالا انداختم و گفتم: - نخیر! هرکی حرف بد بزنه، به من ربطش می‌دین؟ این وصله‌ها به بنده نمی‌چسبه. مال پناه بود! ها ها ها. گفتم الان کی این رو می‌گم پناه آب شه بره تو زمین! ولی آبجی‌مون پررو تشریف داشت! اصلاً خنده‌ها و تیکه‌های اون دو تا رو به یه ورش هم حساب نکرد!
  24. پارت29 خندید و چیزی نگفت. با رسیدن به بهشت زهرا، ناخودآگاه شیطنتم پر کشید. از ماشین پیاده شدم و مستقیم رفتم سر خاک مامانم. بابا برای این که راحت باشم، تو ماشین نشست و پیاده نشد. نشستم بالا سر خاک و گل‌هایی که سر راه خریده بودیم رو ریز ریز می‌کردم و می‌ریختم روی سنگ قبر. - خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا، مامان. ببخشید! من هیچ وقت ندیدمت ها، حتی عکس‌هاتو هم بابا بهم نشون نمیده. نمی‌دونم چرا! کاش انقدر زود نمی‌رفتی، می‌موندی بزرگ شدنم رو می‌دیدی. من تو رو کنار بابا می‌دیدم. نمی‌دونم کی اشکام روی صورتم سرازیر شده بود، اما احساس سبکی می‌کردم. با تک بوقی که بابا زد، اشکامو پاک کردم. پاشدم، لباس‌هامو تکوندم و بوسی برای مامان پرت کردم. با انرژی که از حرف زدن با مامان گرفته بودم، سوار ماشین شدم. بابا راه افتاد سمت خونه عمه. تا خود خونه عمه، تو ماشین صدای آهنگو تا آخر دادم و قر کمرمو خالی کردم. بابا هم به دیوونه‌بازی‌هام می‌خندید. بابا ماشین رو جلوی در خونه عمه پارک کرد و پیاده شدیم. آقا سلطان، مستخدمشون، در رو برامون باز کرد و رفتیم داخل. تا وارد پذیرایی شدیم، همه به احترام بابا بلند شدن. منم گفتم بذار یه فیضی ببرم دیگه! با صورت جدی که به خودم گرفته بودم گفتم: - بشینین توروخدا! به مرگ همین بردیا، راضی نیستیم پاشین. خندیدن و عمه هم تعارفمون کرد بشینیم. نشستم رو مبل تک‌نفره و نگاهمو گردوندم تو خونه. بابا و عمو منصور و آقا فرید با هم حرف می‌زدن و می‌خندیدن. بعضی وقت‌ها هم با مشت به بازوی همدیگه می‌زدن. کی چی مثلاً؟ الان خیلی باحالن، یعنی؟ عمه و فرناز جون هم با هم حرف می‌زدن. البته اون‌ها با ظرافت و عشوه می‌خندیدن. خبری از مشت و دو متر دهن باز نبود. از بقیه بچه‌های عمه هم که خبری نبود. من و این پیام هم نشستیم این‌جا بی‌کار. سوال اینجاست، ملوان زبل و نومزدش کجا غیبشون زده؟ این جماعت که فکر نمی‌کنم جواب درست و حسابی بدن، ولی پیام جواب منو میده، غلط کرده نده! یه سقلمه به پیام زدم که روی مبل کنارم ولو شده بود و انگار تو چرت بود. هیچی، تکون نخورد! انگاری واقعاً خسته‌ست،کوه کنده بچه. این‌بار دستمو بلند کردم و محکم کوبیدم پس کله‌ش که با حالت گیجی از خواب پرید. خدا رو شکر حواس بقیه اینجا نبود وگرنه آبرو برام نمی‌موند! صدای حرصی پیام خورد تو گوشم: - زده به سرت جفت‌پا پریدی وسط چرتم؟! بی‌توجه به غرغرش گفتم: - اون دو تا مارمولک کجان پس؟! انگار یاد بدبختی‌هاش افتاده باشه، با اخم گفت: - پسرعمه جنابعالی سرشون درد گرفته بود، رفت تو اتاقش دراز بکشه، خواهر بیچاره‌ی منم با خودش برد! با لبخند شیطنت‌آمیزی زیر لب گفتم: - ببین چه سوءاستفاده‌گرایی‌ان این دوتا!
  25. پارت28 با پوزخند رو مخی زیر لب گفت: - کلا وجودت نحثه، از روزی که دیدمت یه بلایی سرمون اومده. با حرص زانوم رو محکم کوبیدم به پشتی صندلیش که جلوم بود و گفتم: - خفه بابا! تو یکی از این حرفا نزن که بد جوری خنده م می گیره. عین گراز افتادی به جون شانسمون. - تو چی اژدهای سه سری هستی واسه خودت. با لقبی که بهم داد هم عصبی شدم هم متعجب. با چشم های اندازه هندونه داد زدم: - من کجام شبیه اونه آخه مارمولک؟! دستشو دراز کرد و آینه رو. روم تنظیم کرد، با پوزخند گفت: - این اخلاق خوشگلت. با غیض رومو برگردوندم. - دراز بی خاصیت! بد تر از خودم با لجبازی ادامه داد: - لوس ننر! - الاغِ سگ! یهو هستی پرید وسط بحث و با قیافه ی متفکری که به خودش گرفته بود گفت: - شرمنده بزرگوار وسط کلامتون... می خواستم بپرسم الاغِ سگ، حاصل جفت گیری کدوم حیووناست؟! آرمان- این چه سوالیه عشقم! خب معلومه خودش و رایان خان! و این زر مفتش مصادف شد با پس گردنی که از من و رایان خورد، کلا خفه شد دیگه خدا رو شکر. با رسید به جلو در خونه مون آرمان ماشین رو نگه داشت. خداحافظی زیر لب کردم و از ماشین پیاده شدم. با تک بوقی رفتن و من هم در و با کلید باز کردم و رفتم تو. با دیدن بابا تو حیاط خود به خود ابروهام بالا پرید. بابا این موقع روز تو خونه ست؟! تازه داره درخت ها و گل ها رو هم آب میده! با صداش حواسم بهش جمع شد. - سلامِت کو دختر؟ قدم هامو تند تر کردم و رسیدم بهش، گفتم: - سلام امیر جونم. خبریه؟! - علیک سلام شیطونک بابا. چه خبری؟ با شیطنت زل زدم تو چشماش و گفتم: - آخه آقای، آقاپور خودشونو به زحمت انداختن، گفتم شاید مهمون داریم. خواستگاری چیزی مثلا... اخم مصنوعی کرد. - دختر های قدیم یه حجب و حیایی داشتن حرف از خواستگار که می شد می رفتن تو زمین. شیلنک و از دستش گرفتم و با لودگی گفتم: - کجا می رفتن؟ داری میگی قدیم باباجون، شل کن از زندگی لذت ببر. با چشم های گرد شده بابا تازه فهمیدم چی گفتم! دستمو محکم کوبیدم رو دهنم. بابا خواست به سمتم بیاد که دستپاچه شدم، رفتم عقب و شیلنک آب رو گرفتم سمتش تا مثلا از خودم دفاع کنم. حالا یکی نیست بگه مگه می خواد از دار آویزونت کنه آخه؟! چه دفاعی هم کردم خدایی! بیچاره بابام موش آب کشیده شد. با صدای فریاد بابا که آب از سر و روش می چکید با ترس شیلنک رو ول کردم تو هوا و با آخرین سرعتم فرار کردم تو خونه. صدای قدم های بلند بابا از پشت سرم خبر از این می داد که دنبالمه و باید سرعتمو از گندم، متر بر ثانیه به میگ میگ، کیلومتر بر ثانیه تغییر بدم! با صدای نفس نفس بابا بی اختیار زدم زیر خنده. - هوف... صبر کن دختر خسته شدم. شدت خنده هام بیشتر شد و بینش بریده بریده گفتم: - می بینم که انگار پیر شدی امیر خان! با حلقه شدن دست هاش دور کمرم و افتادنمون روی مبل ترجیح دادم کلا حرف نزنم. - حالا دیگه من رو خیس می کنی پدر سوخته! شروع کرد به قلقلک دادنم، قهقه م خونه رو پر کرده بود و بابا که با لبخند نگاهم می کرد. ای کاش مامانمم بود و جمع سه نفریمون کامل می شد. با صدای بابا نگاهمو بهش دوختم. - چی شد؟ لبخند تلخی گوشه لبم جا خوش کرد. - کاش مامان هم پیشمون بود بابا. جاش خیلی خالیه، کاش حداقل بزرگ شدنمو می دید و بعد می رفت. ناگاه، نگاه بابا رنگ غم گرفت، یه غم کهنه و قدیمی! - امشب افسانه خانواده پناه رو شام دعوت کرده ما هم دعوتیم. برو حاظر شو قبل از اون جا یه سر بریم سر خاک مامانت. مثل بچه پنج ساله ذوق زده دستامو به هم کوبیدم و با دو رفتم تو اتاقم که حاظر بشم. بدون فوت وقت در کمدمو باز کردم، شلوار دمپای زغالی مو با مانتو مشکی چین دارم همراه با شال مشکیم و کتونی های مشکی کشیدم بیرون و پوشیدم. موهامو دم اسبی بستم و یه رژ و قرمژ و ریمل هم آرایش صورتمو کامل کرد. با برداشتن گوشیم از اتاقم خارج شدم و رفتم سوار ماشین بشم که بابا خیلی وقت بود منتظرم نشسته بود. با دیدن تیپ بابا سوتی کشیدم و با خنده گفتم: - کی میره این همه راهو؟ شماره بدم پاره کنی جناب؟! استارت زد و راه افتاد، عینک آفتابی شو از داشبورد برداشت و زد روی چشماش و با لبخند جذابی گفت: - بابا به این خوشتیپی دیده بودی آخه! چشمامو ریز کردم و گفتم: - بسه بسه! داریم میریم سر خاک مامانم یا یه مامان دیگه می خوای برام جور کنی!
×
×
  • اضافه کردن...