رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

زهره تقیزاده

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    2

تمامی مطالب نوشته شده توسط زهره تقیزاده

  1. با رسیدن به جلوی در خونه خداحافظی زیر لب گفتم و از ماشین پیاده شدم. با پیاده شدن همزمان یاسر متعجب شدم. - تو چرا پیاده شدی؟ شیرموز و کیسه ای که دستش بود رو نشونم داد و گفت: - با برادرزاده م کار دارم. اخلاق و رفتار این جماعت جالب و مضحکه برام! چند سال هیچ خبری از خود خر نمی گرفتن، الان چی شده که کره خر براشون عزیز شده! سری تکون دادم و در رو زدم. در باز شد و چهره ی فرهاد نمایان شد. - سلام بابا. دستی به سرش کشیدم و گفتم: - سلام کنار رفتم و یاسر رو دید. زیاد به من نکشیده بود و بیشتر از من ادب و احترام مخصوصا به بزرگتر حالیش می شد. با لبخندی گرمی دست یاسر رو فشرد و گفت: - سلام یاسر هم انگار مثل من فکر می کرد نیشخندی بهم زد. در عوض با لبخند با فرهاد دست داد و گفت: - سلام پهلوون! چطوری؟ - ممنون! بلافاصله نگاهش رو از گرفت و کنجکاو بهم زل زد که یعنی این یارو کیه؟ چشمک شیطونی بهش زدم و با دست به یاسر اشاره کردم، گفتم: - این دیو... قبل از این که جمله گهر بارم رو تموم کنم یاسر محکم با پاش به پام کوبید و گفت: - من عموتم عزیزم عمو یاسر. با درد پام رو روی زمین فشار دادم و زیر لب غریدم: - دهنتو عمو یاسر!
  2. بیست دقیقه بعد ماشین رو جلوی در خونه شون پارک کرد و سه تایی پیاده شدیم. تو این چند بار رفت و آمد احساس راحتی می کردم. همین که وارد خونه شدیم بی توجه به دریا و یاسر که باهم پچ پچ می کردن وارد اتاق یاسر شدم. لباسا رو از تنم کندم و تی شرت سفید و شلوار اسلش مشکی خودم رو پوشیدم. با همین لباسا هم چیزی از جذابیتم کم نمی شد. شاید بگین اعتماد به نفسم خیلی بالاست ولی از زمان نوجونی برای خودم ورزش می کردم و برای همین هیکل رو فرمی دارم. از اتاق خارج شدم و پیش دریا و یاسر نشستم که با جدیت شروع به حرف زدن کردن.
  3. تو این وضعیت واقعا به چه چیزی فکر می کردم. ولی خب چه میشه کرد عادته دیگه. یاسر با چشم های گرد شدت گفت: - مرد حسابی من میگم برنامه بچینیم، کار داریم و فلان تو حرف از آب شنگولی می زنی؟ قلوپ دیگه ای از شیرموزم خوردم، شونه ای بالا انداختم و گفتم: - وقتی تو مهمونی های ما فقیر بیچاره ها همیشه آب شنگولی هست، گفتم لابد شما پولدارا هم دارین دیگه. توجهی به پوزخند دریا نکردم و گوش دادم به یاسر که سری تکون داد و گفت: - آره هست. جلو مهمونا نگی آب شنگولی شرفمون رو به باد بدی ها. نیشخندی زدم. - حواسم هست.
  4. ابرویی بالا انداخت و مغرورانه لب زد: - هوم بالاست. دختره دیگه کم کم داشت می رفت رو مخم و کفرم رو در میاورد، می خواستم جواب دندون شکنی بهش بدم که انگار یاسر فهمید و سعب کرد بپیچونه، گفت: - بریم یه جا بشینیم هم یه چیزی بخوریم هم حرف بزنیم. دریا هم سریع تایید کرد و گفت: - آره بریم. و بدون اینکه از من و الماس نظر بخوان به راه افتادن. حالا من و الماس انگار باهم دوئل گذاشتیم هردو قدم های بلند بز می داشتیم تا زودتر برسیم. انگار جایزه نوبل قرار بودن بهمون بدن.
  5. - سلام سیاوش جان. خیلی وقته ندیدمت. عجب موزماری هستن شما دوتا زن و شوهر. کلا سر جمع دو روز نیست من رو می شناسه میگه خیلی وقته ندیدمت. سعی کردم مثل یاسر لبخند مغروری بزنم، گفتم: - مشغول کاریم دیگه. شرمنده! لبخندش رو حفظ کرد و گفت: - دشمنت شرمنده عزیزم! روبه دخترش به من اشاره کرد و گفت: - ایشون آقا سیاوش برادر بزرگتر یاسر هستن. و یاسر هم به الماس اشاره کرد و رو به من گفت: - ایشون هم الماس جان دختر عزیز ما. با حفظ لیخندم از بین دندونام طوری که فقط خودش بشنوه گفتم: - با دخترت هم که سنی ماشاالله! مثل خودم از بین دندوناش و آروم گفت: - ببیند دهنت رو داداشی! با پام نامحسوس به پاش کوبیدم، رو به الماس گفتم: - خوشبختم از آشناییتون بانو! تک ابرویی بالا انداخت و گفت: - همچنین. سمت مادرش برگشت و گفت: - تموم شد؟ بریم دیگه. از این از رفتار خشکش خوشم نیومد ولی وقتی اینطوری با این دوتا مارمولک حرف می زنه جیگرم حال میاد. انگار یکی عین خودشون به پستشون خورده.
  6. - دریا باهاش قرار گذاشته بیا بریم. سوئیچش رو برداشت و رفتیم سوار ماشینش شدیم. - رابطه خوبی باهم دارن؟ نیم نگاهی سمتم انداخت و گفت: - کی؟ - زنت و دخترش! سیگاری از جیب کتش در آورد و بین لباش نگه داشت، پاکت و به سمتم گرفت و تعارف کرد. یه نخ برداشتم و پاکت داخل جیبش برگردوند و در همون حال گفت: - قبلاً آره! میونه خوبی باهم داشتن اما الان الماس یه جورایی از مادرش بدش میاد. سیگار رو روشن کردم پوک عمیقی بهش زدم، گفتم: - بخاطر رفتنشه؟ پوکی به سیگارش زد و گفت: - به کسی نگیا، الماس یه پسری رو می خواست که دریا با ازدواجشون مخالف بود. جالب شد! یعنی چی بین الکاس و اون پسره بوده که دریا اجازه پیشروی بهشون نداده. - چرا مخالف؟ ته سیگارش رو از پنجره بیرون پرت کرد و فت: - پسره از اون شارلاتان ها بود، بخاطر پول جلو اومده بود. سری تکون دادم و دیگه چیزی نگفتم. نیم ساعت بعد یاسر ماشین رو نگه داشت و رو بهم گفت: - پیاده شو.
  7. یه ساعت کامل تو حموم صفا کردم. بعد از یه ساعت حوله ای که یاسر داده بود رو پوشیدم و از حموم خارج شدم. یاسر بی حرف به اتاقش بردم و در کمد بزرگش رو باز کرد. تو کف اتاقش موندم اندازه ش از حال پذیرایی ما بزرگرته! - سشوار تو کشو دومیه ست اول موهات رو خشک کن تا برات لباس انتخاب کنم. همزمان که حرف می زد به میز جلوی تخت دونفره ش اشاره کرد. سشوار و برداشتم و به برق زدم و شروع کردم به سشوار کشیدن موهام. ناکس راست می گفت شامپوهاشون بد چیزی بود که با یه بار زدنش موهام نرم شده بودن و حالت خوبی هم به خودشون گرفته بودن. کار موهام تموم شد و کت و شلوار سرمه ای رنگ با پیرهن سفیدی که یاسر برام آماده کرده بود رو بدون خچالت جلوش پوشیدم. موهامم با ژل و تافت حالت دادم. با دیدن خودم تو آینه کپ کردم! خیلی تغییر کرده بودم یه جوری که اگه فرهاد می دیدم نمی فهمید همون بابایی هستم که گرون ترین لباسم کت و شلوار شب عروسیمه.
  8. با یک و سیصد بوس به ادم نمیدن رقمو ببر بالا😂😂
  9. همیشه برام سوال بود کسی که هیچ محلی بهم نمی زاشت چی شد که یهویی شماره م رو گرفت و باهام رفیق شد! به یاسر گفته بودم با پولی که ازش می گیرم لباس های نو می خرم و به خودم می رسم اما تا وقتی فرهاد لباس و کفش نو نداشته باشه همچین اجازه ای به خودم نمیدم. با رسیدن به جلوی در خونه داخل حیاط شدم و از همونجا داد زدم: - فرهاد خبری ازش هیچکس نشد که دوباره با صدای بلند داد زدم: - فرهاد بابا! چند لحظه بعد با صورتی گرفته اومد پیشم و آروم گفت: - بله بابا؟ از خودم حالم بهم می خورد سر یه هوس بچگانه که اسمش رو عشق گذاشته بودم مسبب به دنیا اومدن این بچه شدم و حالا هم این وضعشه. یه دست لباس براش نمی تونم بخرم! دستی به سرش کشیدم و گفتم: - بدو حاضر شو چشم های مشکی درشتش رو درشت تر کرد و گفت: - کجا میریم؟ لبخند مهربونی به روش زدم و گفتم: - مگه نگفتی کفش و لباس نو می خوای؟ سرش رو به معنی آره تکون داد که گفتم: - پس منتظر چی هستی؟ بدو حاضر شو بریم خرید. با هیجان باشه ای گفت و بدو بدو رفت داخل. چقدر حسرت داره که به خاطر یه دست لباس اینطوری خوشحال شد؟خاک بر سر من که اسم خودم و گذاشتم پدر! با این وضعیتی که می بینم باید به ساز یاسر و زنش برقصم که لبخند هرچند کوتاه فرهاد و ببینم.
  10. پارت32 نیلوفر که وسط من و ارغوان نشسته بود، با چشم‌های گردشده داد زد: - تو اینجا چیکار می‌کنی؟ منم می‌خواستم زودتر از اون همین سوال رو بپرسم، ولی چون ما سوار ماشین بودیم و اون راننده بود، گفتم هیچی نگم سنگین‌ترم. پسره از توی آینه چشم‌های سردش رو دوخت به نیلوفر و گفت: - فکر کنم من باید بپرسم شماها تو ماشین من چیکار می‌کنین! موقع فرار از دست راهبه اون‌قدر دستپاچه بودیم که نفهمیدیم وقتی برای ماشین دست تکون دادیم و ایستاد، سوار یه سانتافه آخرین‌سیستم شدیم! آخه یه نگهبان ساده‌ی خوابگاه مگه چقدر حقوق می‌گیره که سانتافه سوار می‌شه؟ نیلوفر می‌خواست جوابش رو بده که من زودتر از اون گفتم: - چقدر حقوق می‌گیری تو؟ این‌بار تیرِ نگاهش از توی آینه خورد به من؛ نیشخندی زد و چیزی نگفت. این‌طوری که بی‌خیال و خونسرد رفتار می‌کرد، یادِ پرهامِ پررو می‌افتادم. یعنی چی که فقط نیشخند می‌زنی و زبونِ وامونده‌ت رو باز نمی‌کنی؟ انگار اگه حرف بزنه، جریمه‌ش می‌کنن! - کجا پیاده‌تون کنم؟ - همین گوشه‌کنارها نگه دار، پیاده می‌شیم. چند دقیقه بعد کنار خیابون ایستاد. قبل از اینکه پیاده بشیم، گفت: - من نگهبان نیستم؛ این مدت رو مجبورم اونجا باشم. نطقش باز شد انگار! همون‌طور که دستم روی دستگیره مونده بود، منتظر بودیم. چشم دوختیم بهش که ادامه داد: - به‌خاطر یه شرط‌بندی مسخره با دوستام، کیفِ یه دختر رو زدم؛ ازم شکایت کردن و دادگاه برام حکم برید. مجبور شدم قبول کنم نگهبان باشم تا اینکه برم زندان. هنوز تو شوکِ حرف‌هاش بودیم که نیلوفر با غیظ گفت: - سرِ شرط‌بندی دیگه؟! سری تکون داد و گفت: - هوم، وگرنه کی رو دیدی نگهبان باشه ولی سانتافه‌سوار شه؟ ارغوان با لبخندِ مضحکی گفت: - تو! - حالا اسمت چیه؟ این رو من پرسیدم. - شهابم.
  11. به سمتش حجوم بردم، دست مشت شده م رو بردم بالا و تا خواستم بزنم رو صورتش صدای ظریفی مانعم شد. - بسه! صدف بود. هنوز تو کف این اسماشون هستم خدایی. دریا و صدف! هرچی جک و جونور تو اقیانوس آرام هست و جمع کردن تو خونه شون. - آقا سیاوش چرا لجبازی می کنی؟ یه نقشه بازی کن قال قضیه رو بکن دیگه. لحنش بهتر از اون دو تا بود و اگه یکم دبگه حرف می زد تحت تاثیر صدای ظریف و چشم های طوسیش خر می شدم. با لحن آروم تری گفتم: - من چطوری باور کنم برادری که جند ساله ازش خبری نیست یهو پیدا میشه، ازم می خواد یه ماری براش انجام بدم. اونم کاری که میگه برای من سود داره نه برای خودش. انتظار داری این چرت و پرت ها رو باور کنم؟! - نه من همچین قصدی ندارم. کار خودش هم گیرته ولی بعضی از حرفاش هم درسته پول این کار به دردت می خوره
  12. حرفش بدجوری بهم برخورد و عصابم بدجوری خط خطی بود. همین که جلو دریا جونش نمی زدم شتکش کنم خیلی بود. - باشه داداش کوچیکه تو راست میگی، من بی سر و پا. با تمسخر اشاره ای به زنش کردم و ادامه دادم: - تو که با سر و پایی، کار بلدی چرا خودت انجامش نمیدی؟ مشخص بود دقیقا زدم وسط خال. هردوشون کفرشون در اومد و با اخم نظاره گرم بودن. دریا زودتر از یاسر خودش رو جمع و جور کرد و گفت: - بهتره عجول نباشی و منطقی فکر کنی. به جای تیکه انداختن به من و همسرم بشین دو دو تا چهارتا کن ببین تکلیفت چیه. بعد به ما خبر بده. با نیشخند ادامه داد: - همونطور که یاسر گفت پول خوبی توشه. که می تونی باهاش برای پسرت کفش بخری، بفرستیش مدرسه یا هرکار دبگه ای که تا حالا نتونسته تجربه ش کنه. فرهاد هم شده بود نقطه ضعفم و این موضوع رو انگار همه فهمیده بودن. هوف خدایا چی کار کنم! چرا همیشه هر اتغاقی که میفته دست میزارن رو فرهاد و آرزو و حسرتاش!
  13. یه چیزی رو نفهمیدم، الان دریا زنشه یا مامان دریا قاطی کردم چیشد😑😂😂
  14. یه چیزی در مورد رمان بچه ها انجمن: یکی این که یاسر داداش کوچیکیه سیاوشه تو یکی پارت ها که خودشو معرفی میکنه نوشتی داداش بزرگشه اونو ویرایش کن لطفا و این که اسم پسرشو عوض کنیم. خدایی من قاسم سیزده ساله ندیدم تاحالا🤦🏻‍♀️🤣😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. آتناملازاده

      آتناملازاده

      نمی دونم اخه چون پایین شهری و... هستن قاسم گذاشتم و اینکه جلب توجه می کنه اگه می خوای می تونیم فرهاد بذاریم

    3. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      پایین شهری هم باشن قاسم خیلی ضایع ست فرهاد بهتر نیست؟ یجوریه هم پایین شهری هم بالاشهری زیاد قدیمی هم نیست

    4. آتناملازاده

      آتناملازاده

      میزنم فرهاد

  15. متحیر گفتم: - سرعت عملت رو داداش. کی وقت کردی قبلی رو طلاق بدی جدیده رو بگیری! خندید، خنده ای که حس کردم تلخه درست مثل روزهای من. - اون زن نبود ملکه عذاب من بود. اما دریا خیلی فرق داره باهاش، شاید هم درست برعکس تون فرشته نجات منه از روز های بد. کنجکاو شدم این دریا خانم رو ببینم. یعنی قبلیه چجوری بوده که الان دریا رو فرشته نجات خودش میدونه! چقدر زندگی دوتا برادر متفاوت بود، متفاوت چیه زمین تا آسمون زندگیامون باهم فرق داره. خونه و ماشین و شغلش که هیچی اون فرشته نجات داره من هند جیگر خار داشتم! با سر و صداشون از فکر بیرون اومدم. خانم جوان و موقری جلوی در کنار داداش کوچیکه ایستاده بود و لبخند کمرنگی هم گوشه لبش جا خوش کرده بود. - خیلی خوش اومدین! بفرمایید داخل. نیشخندی زدم و زیر لب تشکر کردم. با تعارفاتشون وارد خونه شدم. با دیدن بزرگی و جلال خونه کفم برید ولی زیاد ضایع بازی در نیاوردم که برادرم جلوی زنش خجالت زده نشه. با یاسر رو مبل های سلطنتی وسط سالن نشستیم. دریا به آشپزخونه رفت تا وسایل پذیرایی بیاره فکر کنم. با صدای ظریفی که اومد نگاهم و از یاسر گرفتم و سمت صدا برگشتم. - سلام دختر ریزه میزه ای روبروم ایستاده بود، تونیک ساده ای تنش بود.رو صورتش هبچ آرایشی انجام نداده بود به نظرم نیاز هم نبود،با ابروها و چشم های کشیده، لب های قلوه ای صورتی و پوست صاف و سفید چه نیازی بود به آرایش؟! یه پسر بچه سه یا چهار ساله هم پشتش قایم شده بود. یعنی پسرشه؟! سرفه مصلحتی کردم و جواب سلامش رو دادم. روی یکی از مبل ها نشست و پسر بچه رو هم کنارش نشوند. با کنجکاوی دم گوش یاسر پچ زدم: - این کیه؟! سیگار گرون قیمتی از جیبش در آورد و با فندک طلاییش روشنش کرد. همزمان که پوک عمیقی بهش می زد، گفت: - خواهر کوچیکتر دریا، صدف!
  16. با خشم داد زدم: - عموش که داداش حروم زاده ی منه خوند کجا رو گرفت؟ هان؟ یه عمر مثل سگ جون کندم خرج درس خوندنش رو دادم، اونجوری سنگ رو یخم کرد. مادرم طبق معمول حرف از عزیز دردونه اش که شد اشک چشماش رو پوشوند. دیگه داشتم کلافه می شدم. - مادر من باز شروع نکن. اون الان زندگی خودش رو داره. تو یه عمارتی زندگی می کنه که خونه ما اندازه یکی از اتاقاش هم نمیشه. خیلی درد داشت این حرفا! تازه دردش اون جایی بدتر شد که قاسم پسرم با بغض ادامه داد: - ماشین گرون قیمت زیر پاشه، مدرسه رفته، پاهاش برهنه نیست، هر شب حاظری نمی خو... طاقتم طاق شد و با تمام عصبانیتی که از خودم سراغ داشتم فریاد زدم: - بسه!
  17. تا دید بقیه از خونه ریختن بیرون با ترس رفت پشت مادربزرگش قایم شد، با صدایی که در اثر گریه می لرزید گفت: - گفتم جورش می کنم دیگه پدر من. گناه که نکردم یه روز خواستم مثلا با رفیقام عشق و حال کنم. با این زندگی سگی که داشتیم عشق و حالمون کم بود فقط! عصبی لنگ کفشم رو در آوردم و محکم پرت کردم سمتش با خشم غریدم: - تو غلط کردی پدر سگ. چجوری می خوای جورش کنی؟ چه غلطی می خوای بکنی؟ هان؟! با داد آخرم با ترس تو جاش پرید. مادرم دخالت کرد و گفت: - بچه ست یه خبطی کرده چرا داد و هوار راه انداختی؟ عصبی دستی به سرم کشیدم و شمرده شمرده گفتم: - د همینه مادر من همین بچه نمی دونی چه غلطی کرده که با کنجکاوی پرسید: - چی کار کرده؟
  18. یکم صبر میکنی من بیام خلاصه شو بنویسم شروع کنیم یه کاری دارم الان
  19. و اسکار مزخرف ترین جمله هم میرسه به:

    می‌خواستی نکنی! 

  20. imgurl. ir

    عزیزم با این سایت میتونی عکس دلخواهتو آپلود کنی

    1. .reyhan.

      .reyhan.

      مرسی قشنگم🫶❤️‍🔥

  21. پارت 31 بعضی وقت‌ها که یخچال رو باز می‌کردم و ظرف نوتلا رو داخلش می‌دیدم، بلا نسبت مثل چی ذوق می‌کردم. غافل از اینکه با باز کردن درش می‌دیدم مامانم ظرفش رو پر از زرشک کرده و گذاشته تو یخچال. بدجور ضدحال بود. الان دقیقاً همون حس رو داشتم. نگهبان پررو مثل نوتلا بود، ولی به جاش یه پیرمرد با نقش زرشک جلومون ایستاده بود و با قیافه وحشت‌زده دستش رو گذاشته بود روی قلبش. تو این هیاهو نمی‌دونستیم از شوکه شدن پیرمرد بترسیم یا به این فکر کنیم که نگهبان اصلی کجاست. که یهو صدای راهبه درست از پشت سرمون پیچید: - چه خبره اینجا؟ قبل از اینکه بتونیم قضیه رو لاپوشونی کنیم، کنارمون اومد و با قدم‌های بلند خودش رو به پیرمرد رسوند. - آقای نجفی، خوبین؟ آقای نجفی با حال بد سری تکون داد. راهبه با اخم و نگاه تیز و غضبناکش چشم دوخت به ما و غرید: - چه اتفاقی افتاده اینجا؟ وقتی دیدم هیچ‌کدوم حرفی نمی‌زنن، سرفه‌ای مصلحتی کردم و گفتم: - هیچ اتفاقی نیفتاده راهـ جیز خانم رهنما. هیچی نشده. آقای نجفی خوابیده بودن، یهو انگار خواب بد دیدن. ما هم داشتیم می‌رفتیم بیرون، گفتیم ببینیم چی شده. الان هم با اجازه‌تون رفع زحمت می‌کنیم. بدون اینکه بذاریم حرفی بزنه، با عجله از نگهبانی زدیم بیرون. با استرس برای اولین ماشین دست تکون دادیم و همین که وایستاد، خودمون رو پرت کردیم صندلی عقب. از شیشه عقب مضطرب به راهبه نگاه می‌کردیم که داشت داد و بیداد می‌کرد. یه کم که از خوابگاه فاصله گرفتیم و راهبه از دیدمون بیرون رفت، نفس عمیقی کشیدیم و درست نشستیم. - هوف، نزدیک بود از بیخ گوشمون رد بشه. نیلوفر با سر حرفم و تأیید کرد و گفت: - چی می‌کشن دانشجوهای بدبخت از دستش. منتظر بودیم ارغوان هم اظهار نظر بکنه که به جاش یه صدای کلفت گفت: - خیلی هم بد نیست. با دیدن نگهبان جوون پشت فرمون، کم مونده بود چشام چهار تا بشه.
  22. یه افسانه قدیمی هست که میگه هرجای بدنتون که خال داره یعنی تو زندگی قبلیتون توسط معشوقتون بوسیده شده و هرچقدر پررنگ تر باشه یعنی تعداد دفعاتش بیشتر بوده
  23. سلام عزیزم ممنون که وقت گذاشتی براش:) خوشحالم که خوشت اومده. حتما با راهنمایی هایی که کردی جاهایی که لازمه رو ویرایش میکنم. بازم ممنون که وقت گذاشتی و خوندیش😍💕
×
×
  • اضافه کردن...