رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

سادات.۸۲

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    179
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط سادات.۸۲

  1. آرزو همان‌طور که رقص زیبا و سنتی شه‌بانو را می‌دید که بر زیر آن اکلیل حیوانات انجام میشد، بهت‌زده لب زد: - تو درست می‌گفتی ریوند، ارزش دیدنش را داشت. ریوند سرش را تکان داد و چیزی نگفت. مدتی بعد از رقص، موسیقی آرام گرفت و این‌بار تبریک‌ها شروع شد. همه به یکدیگر تبریک گفتند و برای هم آرزوی سلامتی کردند. در نهایت نیز با یک شمارش سر انگشتی متاسفانه ریوند نتوانست امسال برترین میز را داشته باشد و نفر دوم شد. جشن اما همین‌طور پابرجا بود. مردم پس از اجرای مراسم و تبریک‌های جشن سپندار، مشغول خوردن غذاهای روی میز که با جادو ظاهر شده بودند گشتند. هر نفر یک چیز مجزا می‌خورد. آن یکی پای مرغ، دیگری کباب بره و ریوند، یک سیخ از جوجه‌ی درون سینی مسی برداشت. دوغ آبعلی برای خود درون یک لیوان سفالی ریخت و خواست مشغول خوردن شود که پناه کنجکاو پرسید: - تقریبا با همه‌چیز کنار اومدم اما چرا باید دوغ آبعلی این‌جا باشه؟ ریوند خندید و شه‌بانو که دهانش خالی بود زودتر به حرف آمد. همان‌طور که نانی برمی‌داشت تا با ماست گوسفندش بخورد گفت: - تعویض عزیزم. غذاهای آینده جالب هستند و صرفا برای آن‌که تعادل دنیاها بهم نریزد ما تنها چیزهای غیر مهم را می‌توانیم بیاوریم. دوغ آبعلی واقعا خوش‌مزه است. به‌خصوص از آن‌ نوعش که وقتی می‌نوشی ته گلو را می‌سوزاند. پناه سرش را خندان تکان داد و سریع گفت: - گازدار. شه‌بانو حرفش را تایید کرد که این‌بار آرزو پرسید: - ظروف رزینی و مصالح ساختمانی جدید آینده هم همین‌گونه اینجا هستند؟ زیرا عمارت‌هایتان ترکیبی است. شه‌بانو شانه‌اش را بالا انداخت و لقمه‌ای بر دهان نهاد. انگار زیاد در امور ساخت و ساز اطلاعاتی نداشت. این‌بار به جای او، مهیار به حرف آمد و محترمانه گفت: - در واقع افرادی که آمده‌ بودند مایل بودند تا در تحقیقات به جادوگران پیش از ما کمک کنند. آن‌ها نیز از افکارشان این نوع ایده‌های جالب را بیرون کشیدند. به لطف آن‌ها پارسه زیباتر شده است. وگرنه ما هنوز داشتیم در خانه‌های کاهگلی ساده‌ی‌مان زندگی می‌کردیم. نیل‌رام تنها یک سوال کوتاه پس از آن پاسخ پرسید. - مگر چقدر از آن موقع گذشته است؟ ریوند خیره به موهای ساده‌ی نیل‌رام زمزمه کرد: - چهل سال است که مردم آینده به پارسه می‌آیند. آروز آهی کشید و به لیوانش خیره شد. ناامید لب زد: - و اکنون جادو را بیشتر از پیش باور کرده‌اند. و دیگر کسی چیزی نگفت و در سکوت مشغول خوردن غذا شدند. سه دختر ما، انگار حسابی افکارشان درگیر شده بود... یا شاید هم دیگر سوالی نداشتند که بپرسند.
  2. آرزو ریز خندید و پناه با آن چشم‌هایی که برق میزد به حرف آمد: - می‌دونیم. امیدوارم خوشبخت بشید. همه خندیدند اما آرتان اخم غلیظی بر صورتش نشاند. خب قطعا دخترها هم فهمیده بودند برای چه، زیرا کسی سوالی نپرسید. ریوند به آخرین نفر رسید و خندان گفت: - و او نیز مهران پسر آرام جمع و برادر مهیار است. آشوزوشتش نیز شاخ‌پر نام دارد که بسیار مهربان و دل‌نازک است. عنصر مهران خاک و چوب است و اینک شما با جمع دوستانه‌ی ما آشِنا هستید. آرزو با اتمام سخنان ریوند سریع به حرف آمد و بهت‌زده خطاب به مهران گفت: - برادرت عنصر آب را دارد اما تو خاک و چوب؟ این خیلی عجیب است، سه عنصر متفاوت در دو شخص خونی نادر نیست؟ ریوند خندید و راضی از دقت آرزو تکانی به خود داد. خشنود گفت: -‌ حقیقتا نکته‌هایت را دوست دارم آرزو. همان‌طور که صبح به شما گفتم عناصر آب و آتش، چوب و فلز مکمل یکدیگر هستند و خاک در مرکزیت آن‌ها قرار دارد. اگر زوجی دو عنصر داشته باشند و یکی از آن عناصر مشترک باشند فرزندانشان می‌توانند از سه عنصر والدین باشند. البته خیلی نادر است و خطر دارد. ممکن است کودکی دو عنصر تضاد را به ارث برده و در نوجوانی به‌خاطر فشار زیاد جادو جان تسلیم کند. مهران شانس آورد که عنصر خاک و چوب را به ارث برد. مهیار به نشانه‌ی تایید حرف‌های ریوند سرش را تکان داد که آرزو مجدد خیره در نگاه ریوند پرسید: - اگر مهران عناصر چوب و آب را به ارث می‌برد... چی میشد؟ مهران خنده‌ای کرد و خود پاسخ سوال آرزو را داد: - آن‌وقت مرده بودم. آرزو سکوت کرد و ریوند سرش را به نشانه‌ی درست بودن حرف مهران تکان داد. آرزو سرش را پایین انداخت و غمگین و مغموم لب زد: - جادو رحمی ندارد... وحشتناک است. نوجوانی تا آن سن برسد و بعد به‌خاطر فشار جادو و عناصر ناهماهنگ جان بدهد؟ زنده‌زنده... بمیرد، آن هم جلوی خانواده‌اش. همه از تحلیل آرزو به وجد آمدند. همین‌طور بود اما تا کنون هیچ‌کدام آن‌قدر دقیق آن را بررسی نکرده بودند. شاید چون خوشبختانه هنوز با آن مشکل در خانواده‌ی خود رو‌به‌رو نشده بودند. ریوند که دید جو بسیار سنگین است صرفه‌ای کرد و خندان به حرف آمد: - پرقرمز را نیز بگذارید مجدد معرفی کنم. ققنوس زیبای من شاید نسبت به بقیه جثه‌ی کوچکی داشته باشد اما هوش بسیار بالایی دارد. از محدود ویژگی‌های موجودات جادویی قدرت تکلم است که پرقرمز آن را داراست. سه دختر سرشان را تکان دادند و پرقرمز خوشحال بال‌بال زد. هنگامی که تمام حیوانات جادویی رسیدند و پشت جادوگرانشان نشستند ریوند در رأس میز ایستاد. پیراهن مردانه‌ی سفید و طلایی‌اش باعث شده بود پوستش گندمی‌تر به نظر برسد. دست‌هایش را به سوی آسمان بالا برد. انگار که می‌خواست دعا کند. چشم‌هایش را بست و بلند گفت: - یکتای یگانه‌ی پارسه، خداوند جادو تو را شکر می‌کنیم که جادو را بر ما نعمت دادی. مردم پارسه با جادو متولد می‌شوند؛ همه‌چیز اینجا مطلق زیباست، پاکی همه‌جا را فراگرفته است و زندگی بی‌نهایت جریان دارد. به امید روزی که پارسه جاودان ماند و تا ابدیت ماندگار شود. به یاری تو یزدان بزرگ. به تبعیت از ریوند همه دست‌هایشان را بالا آوردند و با همدیگر این دعا را خواندند. با اتمام یافتن دعاهایشان سه دختر حیرت‌زده با دهان‌های باز مانده به چشم دیدند که چگونه موجودات جادویی نورانی شدند. آن‌قدر درخشش پیدا کردند که ناگها آن تاریکی شب روشن شد و راهرویی از چلچراغ به وجود آمد. نیل‌رام سرش را چرخاند و دید که تمام جاده‌ از شمال و جنوب از شرق و غرب روشن شده است. همه باهم هماهنگ بودند و بعد، تمام حیوانات منفجر شده و همچون پودرهای اکلیلی به آسمان صعود کردند. آسمان آن‌قدر زیبا و درخشان شده بود که انگار هزاران ستاره پایین‌تر آمده بودند. مردم با این اتفاق هلهله کردند و هیاهوی در شهر بالا گرفت. موسیقی بلند‌تر طنین انداخت و این‌بار ریتم شاد سنتی داشت. برای همان تمام مهمانان و جمع دوستان ریوند برخاستند و شروع به رقصیدند با یکدیگر در اطراف میز کردند. سه دختر که قطعا دیگر چشم‌هایشان باز تر از این نمی‌شد، با صدای ریوند به خود آمدند. ریوند با لبخند عمیقی که بر لب داشت خشنود گفت: - اکنون در سراسر پارسه این مراسم جاری شده است. آن موجودات مجدد باز می‌گردند و به لطف جادو این‌چنین بیماری هایشان رفع می‌شود. این مراسم در واقع برای قدردانی از موجودات جادویی‌ای است که جادو به ما تقدیم کرده است.
  3. دستش را به طرف رامین که رو‌به‌رویش بود دراز کرد و شاد گفت: - او رامین و آن ققنوس پشت سرش، آتش‌رُخ است. همیشه گمان می‌کند بامزه است اما بی‌مزه‌ترین فرد جمع است. عنصر جادوی وی آتش است. رامین دستش را روی سینه‌اش نهاد و شوخ‌طبع خطاب به سه دختر جدید جمع گفت: - ریوند همیشه بی‌ذوق است. از آشنایی با شما مهربانوان زیبا خوشبختم. سعادت داشته‌ایم که شما را در پارسه دیده‌ایم. پناه ریز خندید و آهسته با چاشنی خجالت گفت: - برادر فکر می‌کند شیرین‌ است، درست فکر می‌کند. نیل‌رام با شنیدن تیکه کلام خز اینستاگرام، پوفی کشید و واکنشی نشان نداد. دوباره داشت دوگانه عمل می‌کرد. آرزو به حرف پناه خندید و موافق با وی سرش را تکان داد. ریوند بی‌توجه به رامین و بامزه‌پرانی‌هایش، به شه‌بانو اشاره کرد و محترمانه ادامه داد: - او را می‌شناسید، خواهر زیبایم شه‌بانو با آشوزوشت اخمویش نقره‌فام، احتمالا هم می‌دانید که عنصر جادویش فلز است و مطمئن شوید که به نقره‌فام دست نمی‌زنید. نقره‌فام با حرف ریوند غرغری کرد و بال برهم زد. شه‌بانو خندید و خطاب به ریوند حق به جانب دست‌هایش را در سینه گره زد و به ظاهر ناراحت گفت: - به او توهین نکن. می‌دانی که بعدا تلافی‌اش را بر سرت در می‌آورد ریوند. ریوند یکهو خندید و سریع رفت سراغ معرفی نفر بعدی، انگار قبلاً یک‌بار زهرچشم نقره‌فام را دیده بود که بیشتر روی آن‌ها مکث نکرد. این‌بار آرتان که کنار شه‌بانو ایستاده بود را معرفی کرد. - او آرتان است، می‌توان گفت فرد خون‌سرد و منطقی جمع است و آن آنزویش کهربا است. جادوگر عنصر خاک و یکی از کم جنبه‌های جمع به حساب می‌آید سعی کنید زیاد با او شوخی نکنید. آرتان چشم‌غره‌ای به ریوند رفت و سپس با چهره‌ای کاملا جدی به سوی خانم‌ها تعظیم کرد و با صدای رسایش گفت: - حضورتان به پارسه، سرزمین جادو را مجدد تبریک می‌گویم. امیدوار هستم که مدت زمان اقامتتان در اینجا به شادی بگذرد. سپس خطاب به آرزو با لحن عجیبی گفت: - لباس امروزتان بسیار زیباست. شه‌بانو با این حرف آرتان قهقه‌ای زد که ریوند ناراضی غرغر کرد. - تو یک خودشیفته هم هستی، این خصلتت را فراموش کردم بگویم. همه خندیدند زیرا می‌دانستند که لباس امشب آرزو را آرتان برایش انتخاب کرده بود و او پذیرفته بود. حالا یا چون حال نداشت لباس دیگری انتخاب کند، یا فکرش درگیر بود یا واقعا خوشش آمده بود. مهم نیست بگذریم. ریوند مهیار را که رو‌به‌روی آرتان بود معرفی کرد. - او مهیار است، مهربان و حامی جمع ماست، البته که همه می‌دانید توجه بیشتری به شه‌بانو دارد و آن آشوزوشت زیبای پشت‌سرش طلانقش نام دارد. عنصر وی آب است که باید تا کنون متوجه شده باشید. هر سه دختر سرشان را تکان دادند و مهیار به آن‌ها حضورشان را تبریک گفت. همچنین خون‌سرد خطاب به آن کنایه‌ی ریوند پاسخ داد: - از توجه بیشترم به شه‌بانو آگاهید و لازم است که دلیل آن را بگویم؟
  4. آرتان موافق سرش را تکان داد و آرزو قبل از بغل کردن آنزو چشم‌هایش را بست تا دلش از نگاه خشمگین آن حیوان نلرزد و منصرف نشود. سپس آن حیوان مهربان و خوش‌بو را در آغوش کشید. گریان سرش را میان یال‌های شیر مانندش فرو کرد و زیر لب گفت: - دیدنت برایم قدر دیدن دنیاهای موازی ارزش دارد. باور کن هرگز فراموشت نمی‌کنم. سرش را عقب آورد و نگاهش را به چشم‌های آن شیر داد. کهربای نگاهش را که دید فهمید چرا نامش کهربا است. عقب‌تر رفت و اشک‌هایش را با دست زدود و خندان خطاب به آرتان لب زد: - جناب آرتان، این نام برازنده‌ی اوست واقعا حیوان بی‌نظیری است. آرتان شاداب و راضی خندید، کَفی برای حرف آرزو زد و مفتخر گفت: - اولین نفری هستید که کهربا به شما واکنش مثبت نشان داده است. افراد دیگر به زور او را نوازش می‌کنند. ولی برای اولین‌بار به شما هیچ واکنشی نشان نداد واقعا حیرت‌انگیز است، مشخص است که روح پاکی دارید. آرزو خندید و خیره به آنزوی روبه‌رویش گفت: - اولش دست‌هام لرزیدن اما به شما و جادو اعتماد داشتم. یه حسی بهم گفت اون به قول شما مهربان‌تر از یک آشوزوشت است. آرتان به آرزو خیره ماند و آرزو یکهو حس عجیبی گرفت، معذب تشکر دیگری کرد و قدمی به عقب برداشت. صدای سردرگم پناه به گوش رسید که از آن‌طرف میز پرسید: - آنزو چیه؟ تا حالا ندیده بودم چقدر عجیبه‌. آرزو خندان به سمت صندلی خود بازگشت و با ذوق برایش توضیح داد. - آنزو ترکیبی از شیر و عقابه، حیوانی به شدت باهوش و قدرتمند که بال زدن‌های پی‌درپیش طوفانی از شن و گردباد ایجاد می‌کنه. خیلی با ابهته مگه نه؟ پناه آهانی گفت و خیره به آن حیوان سکوت کرد. واقعا جرأت نزدیک شدن به آن را نداشت. البته که آرزو کله خراب بود و حسابش جدا است. نیل‌رام نگاهی به ققنوس رامین انداخت که رو‌به‌رویش بود. آهسته خیره به رامین پرسید: - نام او چیست؟ خیلی زیباست. رامین از سوال نیل‌رام لحظه‌ای تعجب کرد اما سریع خود را جمع‌و جور کرد و به ظاهر خونسرد گفت: - او آتش‌رُخ است. اوم.‌.. می‌خواهی نوازشش کنی؟ نیل‌رام سریع آن را رد کرد و رویش را برگرداند. رامین گیج ابرویش را بالا انداخت، این دختر خود درگیری داشت؟ مرض داشت؟ ریوند خنده‌ی محوی بر لب نشاند و خطاب به رامین زمزمه کرد: - توجهی به او نکن، دیوانه است. صدای شه‌بانو به گوش رسید که داشت با نقره‌فام حرف میزد. گویا داشت او را نصیحت می‌کرد که چرا حمام نکرده و تنها نقره رنگ‌هایش را درخشان‌تر کرده است. برای استفاده از جادو باید تمیز باشد نه آن‌که با جادو خود را مرتب کند. پناه خندان همان‌طور که چین دامنش را درست می‌کرد به حرف آمد: - یه جورایی اون چهره‌ی درهم نقره‌فام رو درک می‌کنم. باور کن. نیل‌رام و آرزو خندیدند که آرزو سریع گفت: - مثل یه مادر ایرانی رفتار می‌کنه. چرا اینکار رو نکردی، چرا اون کار رو نکردی. پناه کاملا موافق سرش را تکان داد و کمی روی پایش جا‌به‌جا شد. شادمان اضافه کرد: - همان‌طور اعصاب خردکن و شیرین زبان. آرزو بالاخره همراه پناه قهقه‌ای زد اما برخلاف آن‌دو، نیل‌رام ساکت ماند زیرا تا به حال مادرش این‌چنین با او رفتار نکرده بود. هرگز شیرین نبود همیشه اعصابش را خرد می‌کرد. این کار را بکن، آن کار را نکردی در نهایت هم پدر می‌رسید و دعوا میشد. معنی شیرین را نمی‌فهمید، اصلا یعنی چه؟ ریوند پس از آن‌که آن‌ها آرام گرفتند، مفتخر صرفه‌ای کرد و بلند گفت: - بگذارید دوست‌هایم را به شما معرفی کنم. بهتر است یک معرفی رسمی داشته باشیم.
  5. رامین از منظور مهیار به خنده افتاد و آب در گلویش گیر کرد. به سرفه افتاد که آرزو ناخواسته بر پشتش کوبید. رامین که بهتر شد از آرزوی مضطرب تشکر کرد. آرزو با دیدن رامین مردی زیبا که ابروان پیوسته و دماغ مناسب و رو فرمی داشت دلش لرزیده بود. آن شال سبز آبی دور پیشانی‌اش با آن پیشانی‌آویزهای جواهر نشان مردانه که دیگر هیچ، او را همچون یک مرد اصیل ایرانی باستانی می‌دید. نگاهش را به سختی از رامین گرفت و خواهش‌می‌کنمی زمزمه کرد. دست‌هایش می‌لرزیدند، مضطرب نگاهی به ریوند انداخت و با لحنی مستأصل زمزمه کرد: - لطفا... بذار‌. ریوند مصمم نگاه از آرزو گرفت، چرا، چه شده بود؟ نیل‌رام که دیگر داشت از رفتار آن دو کلافه میشد، از روی صندلی برخاست و معترض خیره به ریوند و آرزو گفت: - آرزو مشکلت چیه؟ از این پسره چی می‌خوای؟ آرزو غمگین به نیل‌رام خیره شد و شه‌بانو ناخواسته خندید. گویا از لفظ این پسره، خوشش آمده بود. آرزو خواست دهان باز کند که ریوند زودتر تکانی به خود داد. از روی صندلی برخاست و با صدای بلندش گفت: - دوستان زمان به بامداد نزدیک است، همگی لطفا آماده شوید. اصلا انگار نه انگار که نیل‌رام حرفی زده بود و آرزو قصد داشت پاسخش را بدهد. ریوند خوب تظاهر می‌کرد. همه متوجه شدند اما کسی چیزی به روی خود نیاورد. جادوگران حاضر در آن میز طویل همه برخاستند. با یک بشکن در دست ریوند، پایه‌هایی بر پشت سر صندلی جادوگران ظاهر شد. پناه گیج به آن‌ها خیره بود که آرزو کنجکاو لب زد: - موضوع چیه؟ ریوند خندان پاسخ داد: - دیدن این صحنه را به پاس قدردانی از باورهایت بگذار مهربانوی زیبا‌. منظورش چیست؟ آن‌قدر ناگهان اتفاق افتاد که حواس سه دختر از سوال بعدی‌شان پرت شد. ناگهان آسمان پر از پرندگان و موجوات جادویی شد. هر حیوانی از کوچک جسه گرفته تا بزرگ جسه پشت جادوگر خود فرود آمد و بر روی پایه‌های مخصوص نشست. صدای آن‌ها بسیار زیبا بود. در کنارش حسی همچون ترس در دل بینندگان خود می‌انداخت. پناه به شدت مشتاق با چشم‌های براقش آن‌ها را بررسی کرد. تا انتهای میز انسان و حیوان به ترتیب و نظم روبه‌روی هم‌دیگر قرار گرفته بودند. آشوزوشت‌ها را می‌شناخت، به لطف پر قرمز ققنوس‌ هم می‌دانست چیست. اما یک حیوان را نتوانست بشناسد و آن حیوانِ کسی جز آرتان نبود. آرزو به محض آن‌که چرخید و حیوان آرتان را کمی آن‌طرف‌تر از خودش دید نتوانست دیگر خودش را کنترل کند. حیران با دهانی بسیار باز گفت: - خدای من... او... اون آنزوهه! بغض مجدد به گلویش چنگ انداخت. حیرت‌زده با ابروهایی بالا پریده زمزمه کرد: - باورم نمی‌شه یه آنزو رو دارم زنده می‌بینم. آرتان با شنیدن حرف‌های آرزو لبخند زد و به سوی او روی کرد. محترمانه گفت: - اگر بخواهی می‌توانی نوازشش کنی. نامش کَهرُبا است. آرزو دیگر صبر کردن را جایز ندانست، صندلی‌اش را کنار زد و به طرف آنزو قدم برداشت. حیوانی زیبا به اندازه‌ی یک گوسفند که بر روی پایه‌ی پشت سر جادوگرش نشسته بود. سرش همچون شیرنر با یال‌های زیبا و بدنش همچون یک عقاب سر سفید با پنجه‌هایی خطرناک که به حتم شکار را درجا تکه‌تکه می‌کرد. با رسیدن به آنزو از حرکت ایستاد. اکنون مردد شده بود دستش را جلو ببرد، ابهت این حیوان با آن اخمی که در نگاهش بود، دلش را لرزاند. اما آرتان با احترام اجازه خواست تا دست آرزو را بگیرد. آرزو که اجازه داد، دست آرزو را به‌ طرف سر کهربا هدایت کرد و خونسرد گفت: - کهربا مهربان است، نگاه اخم‌آلودش را نبین، روحش بی‌آزار تر از یک آشوزوشت است. آرزو با نوازش یال‌های زبر آنزو بغضش شکست و اشک‌هایش یکی پس از دیگری سقوط کردند. دیگر نمی‌توانست دوام بیاورد، داشت از خودخوری منفجر میشد. جلوتر رفت و مغموم لب زد: - می‌تونم بغلش کنم؟
  6. فصل دوازدهم آرزو چشم‌های خیسش را برهم زد و به ریوند خیره شد. او می‌دانست مشکل چیست، سرش را به چپ و راست تکان داد، نه نمی‌توانست برود و هوا بخورد. اصلا مگر بیرون نبودند؟ مبهم نگاه از ریوند گرفت و به میز داد. لب زد: - نه از دستش نمیدم. به سختی بغض خود را فرو خورد و لیوان را برداشت. آب را جرعه‌جرعه نوشید و فکر کرد. پناه و نیل‌رام که از رفتارهای وی گیج شده بودند خواستند پرسان ماجرا شوند اما ریوند سریع بحث را به حرفه‌ای ترین روش ممکن تغییر داد تا کمتر به آرزو فشار بیاید‌. - مهران هم بالاخره آمد، واقعا که چه‌قدر زود آمد! همه سرشان را به سمتی که ریوند نگاه کرد، چرخاندند. مهران از سمت شمال شهر با قامت بلند و عضلانی‌اش می‌آمد. با لبخند نزدیک شد و درودی بر همگان فرستاد. برادرش را در آغوش کشید و کنارش جای گرفت. پناه از دیدن همچون مردی واقعا به وجد آمده بود. آن‌که عضلاتش آن‌قدر بی‌محابا نمایان بودند، آن‌که لباسی نپوشیده بود و تنها شلواری از جنس کتان بر پا داشت، او را بیشتر مضطرب می‌کرد. آن‌قدری که باعث شده بود ضربان قلبش بالا برود. مهران لیوان آب گوارایی را که به لطف جادوی آب مهیار روی میز بود، برداشت و آن را یک نفس نوشید، لیوان خالی را که بر روی میز نهاد، خندان خطاب به جمع گفت: - خوشنودم که آخریم نفر نیستم. ریوند قهقه‌ای سر داد و از آن سر میز خم شد تا مهران را بهتر ببیند. با کنایه گفت: - اما در هر حال دیر آمده‌ای! مهران عذرخواهی کرد و آرنج‌هایش را روی میز نهاد، خیلی موقر پاسخ داد: - در یزت دیو سپید دیگری رویت شده بود. ناچار بودم ابتدا آن را از میان بردارم و بعد بیایم. می‌دانی که ریوند، در غیر این صورت مجبور بودی میز طویل امشبت را از زیر دست و پای مردمان وحشت‌زده جمع کنی. ریوند موافق سرش را بالا و پایین کرد و دست‌هایش را در هوا تکان داد. - باشد حق با توست. بابت لطف بزرگت متشکریم. مهران قهقه‌ای زد که صدای غریبه‌ی دیگری به گوش رسید. این‌بار نزدیک‌تر بود، همان لحظه صندلیه کنار آرزو را عقب کشید و رو‌به‌روی ریوند جای گرفت. - می‌بینم که جمع‌تان جمع است، منتهی گل مجلس‌تان کم بود که بالاخره شرف‌یاب شده‌ام. سه دختر تازه وارد با دیدن مردی با جذبه و جذاب آن هم در نزدیکی خودشان شوکه شدند. این از حالت چشم‌های قلمبیده و دهان‌‌های بازشان مشخص بود. ریوند با دیدن رامین خندان دستی جلو برد و او را برای دیر رسیدنش سرزنش کرد. - دیر آمده‌ای اما هنوز زبانت خوب کار می‌کند. رامین خندان روی صندلی خم شد و دست ریوند را صمیمانه فشرد. خطاب به مهیار امر کرد: - جرعه‌ای آب برایم بریز مهیار، در یزت دیوهای سپید لانه کرده‌اند. پدرمان در آمد تا آن‌ها را کشتیم. مهران موافق با رامین سرش را تکان داد. مهیار لیوان آبی را جلوی رامین روی میز ظاهر کرد و خندان گفت: - بهانه‌ات تکراریست. پیش‌تر مهران از آن استفاده کرد دفعه‌ی بعدی بهانه‌ی جدیدتری برای دیر نیامدنت پیدا کن و لطفا با مهران هماهنگ نکن تا پشتیبانت باشد.
  7. نیل‌رام نگاهی به ریوند با آن چشم‌های سیاهش انداخت. دهانش را باز کرد تا جوابی درخور یک فضول به او بدهد که ناگهان سر و صدای شهر بالا گرفت. ریوند سریع از جایش برخاست و گردن دراز کرد تا ببیند موضوع چیست، اوه شاهدخت پارسه آمده بود! لبخند مصلحتی بر لب راند و با رسیدن شاهدخت به جلوی عمارتش، جلو رفت و کنار جاده تعظیم کرد. همه تعظیم کردند. شاهدخت که تنها برای بازدید آمده بود به تکان دادن سر اکتفا کرد و با طمانینه گذشت. با رفتنش ریوند با چهره‌ای نسبتاً خنثی به جای خود بازگشت که پناه پرسید: - اون کی بود؟ لباس‌هاش به شدت تجملاتی بودن. ملکه بود؟ اصلا مگه اینجا پادشاه و ملکه داره؟ شه‌بانو او را به سکوت دعوت کرد و از لیوان آبی که به لطف جادوی مهیار مدام پر میشد نوشید. با صاف کردن گلویش نگاهی به ریوند انداخت و گفت: - ملکه و پادشاه هرگز از کاخ بیرون نمی‌آیند. شاهدخت نیز برای آن‌که بگوید ما پشت مردم هستیم آمده است. اما همه‌ی اعضای سرای جادوگران می‌دانند آن‌ها ترسوهایی هستند که تنها برای ثروت و طلا‌های درون خزانه‌ی پارسه آن بالا نشسته‌اند. مهیار لب گزید و خمشگین لیوانش را در دست فشرد. با حرص گفت: - و جادوگران چاپلوس حیوانات جادویی‌شان را می‌گیرند و برایشان می‌آورند. وگرنه او لایق داشتن یک لاماسو نیست. آرزو ناگهان در جایش تکان خورد. لاماسو؟ چشم‌هایش لرزیدند وقتی به مهیار خیره شد و پرسید که لاماسو واقعا اینجا هست یا خیر؟ و وقتی مهیار سرش را تکان داد آرزو دیگر سخت می‌توانست احساسات و افکارش را تحمل کند. انگار بار سنگینی بر روی قلبش نشسته بود. - لاماسو به شدت کمیاب است. اما آن‌ها طماع هستند. لاماسو باید برای جادوگری باشد که قدرتی برابر با قدرت آن موجود دارد نه کسانی که تنها به لطف طلاهای خزانه قدرت دروغین و نمادین دارند. ریوند که متوجه‌ی حال ناخوش آرزو شده بود، یک لیوان آب از روی میز به سمتش هل داد. دلسوزانه خیره در نگاه غمگین و اشک‌بار آرزو لب زد: - شاید بهتر باشد بروی و کمی هوا بخوری. قطعا حالت را بهتر می‌کند.
  8. پناه، نیل‌رام و آرزو هر سه سرشان را به طرف صاحب صدا چرخاندند. آرتان مجدد آمده بود. نزدیک غروب برای لباس‌های ریوند و دخترها به عمارت آمد و پس از همکاری با شه‌بانو رفته بود. کجایش را نمی‌دانم اما رفته بود تا به کاری برسد. دور میز چرخید و در نهایت صندلی کنار شه‌بانو را عقب کشید و رویش نشست. پاهایش را روی هم گرداند و دست‌هایش را در سینه‌اش قفل کرد. شه‌بانو خندان سرش را برای آرتان تکان داد و شاد گفت: - بله درست است. به لطف نگهبانان آرامش در اینجا برقرار است. ریوند خندان به میان‌شان پرید. - و البته به لطف یاری پروردگار. همه سرشان را تکان دادند جز نیل‌رام که موافق حرف‌هایشان نبود. اخم‌آلود به حرف‌هایشان گوش می‌داد که مهیار نیز به جمع پیوست. او کنار پناه جای گرفت، رو‌به‌روی شه‌بانو، همان‌طور که لیوان آبی از جادوی خودش بر روی میز ظاهر شد و آن را یک نفس نوشید، گفت: - آرتان خانواده‌ات را نیاوردی؟ ریوند مشتاق منتظر پاسخ آرتان ماند. می‌توانست با اضافه کردن خانواده‌ی آرتان به میز، برکت بیشتری بگیرد. آرتان گردنش را تکان داد تا خستگی‌اش بیرون برود و پوزخند زد، کنایه‌آمیز خیره به چشم‌های زمردی مهیار گفت: - فضول را بردند جهنم پرسید سیبی که خورده‌ایم سبز بوده است یا زرد! بهتر است همان‌جا در غزیوی بمانند. هرچه دور تر از هم‌دیگر باشیم آرامش بیشتری در محیط برقرار است. می‌دانی که، به نفع خودتان است. مهیار قهقه‌زنان سرش را تکان داد و اصلا از کنایه‌ی آرتان ناراحت نشد. پناه از کنجکاوی خواست سئوالی بپرسد اما آرتان سریع به حرف آمد و فرصتی به او نداد، انگار نمی‌خواست دیگر در موردش حرف بزند. - مهران کجاست؟ او را نمی‌بینم. مهیار ناگهان اخم غلیظی کرد و خشمگین به صندلی تکیه داد. آن‌قدر ناگهانی که پایه‌های صندلی متزلزل شدند. همه خیره به مهیار منتظر حرف زدنش بودند که او با حرص به حرف آمد: - مردک احمق، الماس کبودم را برداشته است و به دختری از یزت داده است. دخترک نیز الماس را گرفته و رفته است. تُفی هم به صورتش نیانداخته است. همه با اتمام حرفش خندیدند که آرزو این‌بار به حرف آمد. متعجب به صورت کشیده و زاویه‌های دقیق فکش نگاه کرد و پرسید: - الماس کبود؟ مهیار سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد که شه‌بانو با ذوق به حرف آمد: - مهیار علاقه‌ی بسیاری به جواهرات دارد. او در عمارتش کلکسیونی از جواهرات جادویی دارد که از سفرهای زیادش در پارسه به دست آورده است. یادتان باشد شما را به آن‌جا ببرم. دیدنش همچون رویا می‌ماند. پناه سرش را تکان داد ولی آرزو یکهو باز در افکارش فرو رفت. نیل‌رام هم که برایش مهم نبود. البته که نگاه حسادت‌آمیز آرتان به مهیار و شه‌بانو از نگاه نیل‌رام دور نماند. ناخواسته پوزخند زد که ریوند متوجه‌ی آن شد. آهسته به گونه‌ای که تنها او بشنود پرسید: - چه چیزش به نظرت مسخره آمد؟
  9. شه‌بانو محتاط اطراف را بررسی کرد. وقتی از عدم حضور آرتان مطمئن شد با لحنی مرموز لب باز کرد. - خراجی که سرای جادوگران به ما می‌دهد مقدار خوبی دارد اما برای آرتان که خانواده‌اش کشاورز هستند و تعداد افرادشان زیاد است خیلی کفایت نمی‌کند. برای همان مجبور است بیشتر کار کند تا خراج بیشتری بگیرد. خب زندگی خرج دارد دیگر. نیل‌رام متمسخر آه کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد‌. متاسف لب زد: - حتی اینجا هم درگیر پول در آوردن و خورد و خوراک هستن‌. انگار گذر زمان هیچ تأثیری نداره‌. پناه غمگین سرش را تکان داد که ریوند بر روی صندلی کنار نیل‌رام جای گرفت. نیل‌رام سریع تکانی خورد، انگار معذب شده بود اما به روی خود نیاورد. ریوند نیم‌نگاهی به نیل‌رام انداخت و خطاب به شه‌بانو گفت: - خواهر لطفا از زندگی خصوصی دیگران صحبت نکنید. شاید نباید چیز‌هایی گفته شود. بدون نگاه کردن به شخص خاصی ادامه داد: - شاید دوست‌هایمان جنبه نداشته باشند و اشتباه برداشت کنند. نیل‌رام که سریع حرف ریوند را به خود گرفت خشمگین لب گزید و به او نگاه کرد. می‌خواست صورت از خود متشکرش را با مشت له کند. خشمگین گفت: - اگه زودتر می‌گفتی خواهرت حالش خوب میشه و جادو این‌قدر سریع عمل می‌کنه شاید اون‌طوری رفتار نمی‌کردم، مقصر رفتار من فقط و فقط به‌خاطر بی‌خیالی جناب‌عالی بود! ریوند ابرویش را بالا انداخت. کمرش را به عقب صندلی تکیه داد و سرش را کامل به سمت نیل‌رام چرخاند. حق به جانب گفت: - عجب رویی داری، و تو می‌گفتی که جادو را باور نداری، غیر از این است؟ درضمن من به شما گفتم که او جادویش چوب است و ترمیم پیدا می‌کند. نگفتم؟ نیل‌رام که دیگر از شدت خشم قرمز شده بود؛ خواست دهان باز کند و فحشی نثارش کند که صدای پناه مانع‌اش شد. - جادو قدرت زیادی داره. اما سوال اینجاست که چرا ما جادو نداریم؟ چرا جادو توی آینده نیست اما توی گذشته هست؟ ریوند و نیل‌رام هر دو خشمگین هم‌دیگر را دیدند و در نهایت روی از هم گرفتند. نیل‌رام کمی پشتش را به سمت ریوند چرخاند تا آن قیافه‌ی از خود متشکرش را نبیند. ریوند نیز پوزخندزنان پاسخ پناه را داد: - دلایل‌اش مشخص نیست. اما خوشنود هستم که شما وجودیت آن را قبول کرده‌اید. پناه لبخند بر لب سرش را برای ریوند تکان داد و اطراف را دید. آن صفا و مهربانی را با عمق وجودش احساس کرد و مجدد گفت: - شاید جادو رو هنوز عمیقا قبول نکرده باشم اما این گرمی و صفا رو قبول دارم. سال‌هاست توی ایران دیگه مردم این‌قدر صمیمی نیستن. شه‌بانو غمگین انگار که از ماجرا و منظور حرفش خبر داشته باشد، سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. - به لطف جادوست که اکنون آرامش در پارسه بر قرار است. اگر آن نبود به حتم شما نیز در اینجا نبودید.
  10. نیل‌رام نگاه از شه‌بانو که با دختری صحبت می‌کرد گرفت و خودش را دید، لباسی به رنگ سبزآبی پوشیده بود با مروارید‌های نقره‌ای که بر روی آن ماهرانه کار شده بودند. طرح بادوم بته‌جقه درون دامن لباس نیز زیبایی آن را دو چندان می‌کرد. البته که با اصرار شه‌بانو این را پوشیده بود. خودش ترجیح داد اصلا نیاید، اما اصرار شه‌بانو را که بر سر ریوند دید فهمید مقاومت در برابر خواسته‌ی شه‌بانو فایده‌ای ندارد. انگار این جشن برای شه‌بانو ارزش دیگری داشت که آن‌قدر بر حضور همه در جشن مصمم و جدی بود. نگاهش را از لباس خود گرفت و به پناه داد. لباس پناه نیز زیبا بود. یک لباس با دامن بلند حریر به رنگ آبی آسمانی که از زیر سینه‌اش تا پایین دامن را نوارهای طلایی در برگرفته بود. انگار که رگ‌های خونی یک بدن بودند. می‌درخشیدند و جلب توجه می‌کردند. نیل‌رام لباس پناه را زیبا خطاب کرد و پناه خوشحال تشکری زیر لب زمزمه کرد، زیرا سلیقه‌ی خودش بود. اما آرزو؛ چرا چیزی نمی‌گفت؟ پناه نیم‌نگاهی به آرزو که جلویشان نشسته بود انداخت. پشت این میز بلند افراد جدید نشسته بودند اما آرزو بدون کوچک‌ترین واکنشی به آن‌ها، خیره به رومیزی ترمه‌ی آبی رنگ جلویش در فکر غرق بود. پناه لگدی به پایش زد. صدایش زد اما افکارش شدیدا درگیر بود که نفهمید. لگد محکم‌تری از زیر میز به پایش کوبید و صدایش بلند‌تر و با حرص به گوش رسید: - آروز چه مرگته؟ چرا یهو جنی شدی؟ صدایش به گوش ریوند که آن‌طرف‌تر ایستاده بود هم رسید. پشت آرزو بود اما سرش را برگرداند و آرزو را نگاه کرد. حالت چهره‌اش مرموز بود. موضوع چست؟ انگار او می‌دانست مشکل آرزو بهر چه است. آهی کشید و مجدد سرش را چرخاند و به مهمان‌ها سلام کرد. پناه آرزو را دید که گیج سرش را بالا آورد و پرسید چه شده است؟! عجیب بود. آرزو مشتاق بود تا جشن شروع شود که بتواند افراد جادویی را ببیند، اما اکنون چه مرگش شده است؟ شه‌بانو از مهمانان جدید فاصله گرفت و به این سوی آمد. کنار آرزو نشست و دستش را روی شانه‌ی دوست جدیدش نهاد. با لبخندی بر لب گفت: - آرتان را دیدید؟ آرزو آهسته سرش را تکان داد. مغموم پاسخ‌اش را زیر لب زمزمه کرد: - توی خونه دیدیمش. همونی که لباس‌هاش کم‌و‌بیش پوست‌ماری بودن دیگه؟ پناه مورمورش شد و سریع با انزجار اضافه کرد: - و البته شدیدا چندش‌. شه‌بانو خندید و کمی روی میز خم شد. آهسته خطاب به پناه با چشم‌های درخشانش زمزمه کرد: - این را جلویش نگو، لطفا. آرتان اندکی ظرفیت شوخی‌اش پایین است. شاید ناراحت شود و برود. نیل‌رام بی‌حوصله نگاهش را به شه‌بانو داد و با تمسخر گفت: - مگه جادوگر نیست؟ بی‌جنبه بودن یکی از صفات مهم منفی برای جادوگرها به حساب نمیاد؟ مثلا یهو بی‌جنبه‌گیش اوت کنه و بزنه الکی یکی رو بدبخت کنه. جادو هم به چه کسایی داده میشه. شه‌بانو از تغییر وضعیت ناگهانی نیل‌رام متعجب شد اما سعی کرد خنثی بماند. پناه راضی از حرف‌های نیل‌رام لبخند بر لب داشت، خوب بود. واکنش نشان دادن به معنای تغییر موضع افسردگی‌اش بود. دقیقا همین‌قدر مودی و ناگهانی. افسردگی با کسی شوخی ندارد، هرگز نباید آن را بی‌اهمیت جلوه داد. پاسخ شه‌بانو هر سه را کنجکاو کرد. به میز تکیه داد و نسبتاً بلند گفت: - خب آرتان شرایط خاصی دارد. او در میان یک خانواده‌ی هفت نفره تنها کسی است که توانست جادوگر شود. طبیعی است که اندکی جدی برخورد کند، زیرا مسئولیت سنگینی بر روی دوش اوست. پناه کنجکاو بیشتر به جلو خم شد و با آن چشم‌های براقش پرسید: - یعنی چی؟ مسئولیت چی رو داره؟
  11. نیل‌رام با شنیدن این حرف ابرویش را بالا داد. انتظار نداشت آن‌ها مرده باشند. شه‌بانو سعی کرد خودش و احساساتش را کنترل کند، الان وقت اندوه و یادآوری خاطرات گذشته نبود. پس لبخند کم‌رنگی زد و گفت: - بیا، دوست‌هایت منتظر هستند. لحظه را باید قدر دانست. از جشن که بازگشتیم هر چقدر می‌خواهی شب تا صبح را زانوی غم در آغوش بگیر، به خداوند قسم اگر کارت داشته باشم. نیل‌رام کلافه از بی‌توجهی شه‌بانو به خواسته‌ی خودش، از جایش برخاست که شه‌بانو دستش را سریع گرفت. مصمم در نگاه عسلی نیل‌رام گفت: - اگر اجازه بدهی اندکی جادو به تو منتقل کنم. حالت را خوب می‌کند و نمی‌گذارد بدتر شوی‌‌‌. نیل‌رام سریع دستش را پس کشید، انگار که شه‌بانو منتقل کننده‌ی یک ویروس بود. خب مخالفتش کاملا واضح بود، به طرف در قدم برداشت و جدی گفت: - جادو رو قبول ندارم، برای خودت نگهش دار. شه‌بانو گیج و متعجب به رفتنش خیره شد. مگر نه آن‌که دید چگونه سینه‌اش شکافته شده بود و اکنون خوب شده است. پس چطور می‌توانست جادو را باور نکند؟ چرا آن‌قدر سرتق بود؟ فصل یازدهم با گذر پاسی از غروب خورشید در پایتخت پارسه شوش، مردم به جاده‌های خاکی شهر آمده بودند و داشتند میز و صندلی هایشان را در گوشه‌و‌کنار شهر می‌چیدند. از انارهایی که داشتند و جمع کرده بودند گرفته تا گندم و جویی که برایشان از کشت تابستانی باقی‌مانده بود؛ از سیب‌زمینی و آجیل‌های تابستانه تا گوشت بریانی و مرغ، پیاز که جزوی از اصل غذا‌ها بود. همه و همه را برای این روز و جشن به میان آورده و روی میز هایشان نهاده بودند. زیبایی این شهر با هیاهوی مردمش بیشتر شده بود. سر و صدای کودکان در تمام رده‌های سنی انرژی بیشتری به شهر می‌داد. صدای موسیقی را که دیگر نگویم. نوای نت‌های موسیقی... سنتور، دف و تنبک. صدای سنتور و قانون بر روی بام‌های خانه‌ها به گوش می‌رسید. نوازندگانی که هماهنگ نوت‌ها را می‌نواختند و جادویی که صدا را منعکس می‌کرد. به گونه‌ای که در تمام شوش مردم صدای موسیقی را به یک اندازه می‌شنیدند. نوایی بسیار آرامش‌بخش و ملایم که در آسمان تیره‌ی شب همچون لالایی می‌مانست. در جلوی عمارت ریوند نیز میز و صندلی‌هایی تدارک دیده شده بود. ریوند و شه‌بانو کنار جاده ایستاده بودند تا هر مهمانی که از آشنایان بود را دعوت کنند که بیاید و بر سر میز بنشیند. اینجا رسم جالبی داشت گویا هر میزی که در نیمه‌ی شب شلوغ‌تر بود، برکت سالش بیشتر میشد. برای همین صاحب عمارت‌ها مهمان‌نوازی بیشتری می‌کردند، زیرا ماه آخر سال قدیمی بود. جشن سپندار آخرین جشن سال فعلی به حساب می‌آمد. نیل‌رام خیره به سیل مهمان‌ها که با شه‌بانو صحبت می‌کردند، در افکارش غرق بود. داشت به بازگشت فکر می کرد، وقتی بازگردد باید چه کاری انجام بدهد؟ صدای پناه در کنار گوشش به صورت زمزمه‌وار طنین انداخت: - این لباس خیلی بهت میاد دختر مثل ماه شدی.
  12. صدای شه‌بانو باعث نشد نیل‌رام باز هم واکنشی نشان بدهد. شه‌بانو لباسی از حریر کرم رنگ پوشیده بود و سعی داشت زیاد صاف نایستد زیرا زخمش هنوز کمی درد داشت. سکوت نیل‌رام باعث شد مجدد به حرف بیاید‌. - من حالم خوب است. ریوند گفت با او بابت بی‌خیالی‌اش دعوا کرده‌ای. ممنون تو هستم او واقعا قدرنشناس است. نیل‌رام در جایش تکانی خورد و این از نگاه شه‌بانو پنهان نماند. پس کمی خم شد، دست جلو برد و پتویش را کشید. خیره به چشم‌های باز نیل‌رام که اصلا از کارش خوشش نیامده بود و ابروانش را درهم کشیده بود گفت: - جشن امشب حالت را خوب می‌کند، حرفم را باور کن. پاسخ نیل‌رام شه‌بانو را به حرف زدن بیشتر امیدوار کرد. داشت جواب می‌داد. - نیازی به جشن ندارم حالم خوبه. شه‌بانو لب‌های صورتی رنگش را تکان داد و با انرژی بیشتری خیره به نیل‌رام عبوس گفت: - بهتر از این می‌شوی. بیشتر پتو را کنار زد و دست سرد نیل‌رام را گرفت. او را وادار به نشستن کرد و خیره در نگاهش با یک لبخند گفت: - امشب تمام مردم جشن می‌گیرند. خوب نیست یکی در عمارت ما تنها و غمگین باشد. ننگ بر ما اگر او را تنها بگذاریم. نیل‌رام کلافه پفی کرد و به شه‌بانو چشم دوخت. زخم روی سینه‌اش توجه او را جلب کرد. سردرگم لب زد: - چقدر زود خوب شدی. شه‌بانو لبخند بر لب دستی بر سینه‌اش کشید، هنوز اندکی درد داشت. با ملایمت پاسخ داد: - درد دارد اما خوشخبتانه سمی در بدنم نبود. آن دیو اگر سمی را به من منتقل می‌کرد به حتم زنده نمی‌ماندم. در واقع همه آن‌قدر خوش‌شانس نیستند‌. آهی کشید و نور درون چشم‌هایش کم‌سو شدند‌. - همیشه آن‌قدر خوشحال نیستیم، باور کن. باید تا شادی هست، از آن نهایت استفاده را برد‌. نیل‌رام با این حرف، عمیقا به شه‌بانو خیره ماند. نگاهش، چیزی می‌گفت. چیزی که در اعماق دلش نهفته بود. محتاط پرسید: - فقط تو و ریوند هستین؟ بقیه‌ی خانوادتون کجان؟ شه‌بانو با این سوال نیل‌رام سرش را کمی کج کرد. لبخندش کم‌کم محو شد تا آن‌که چهره‌اش جدی شد. ماتم‌زده زمزمه کرد: - آن‌ها به دست دیوهای مازندران کشته شده‌اند. سال هاست که از آن اتفاق وحشتناک می‌گذرد.
  13. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
  14. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
  15. نیل‌رام باز سرش را بالا آورد و خنثی به هر دویشان نگاه کرد و چیزی نگفت. دیگر حوصله‌ی حرف زدن هم نداشت. دیگر نمی‌خواست دهان باز کند. افسردگی‌اش گل کرده بود. شاید ریوند آن تلنگر را به زندان افسرده‌ی درون ذهنش زده بود. پناه کلافه دست از تکاندن لباس‌هایش کشید و به طرف آرزو رفت. ناامید لب زد: - باز شروع شد. آرزو خشمگین به طرف در قدم برداشت، آن را گشود و در حینی که از اتاق خارج میشد حق‌ به جانب گفت: - نمی‌خوام بودنم توی سرزمین جادو رو با یه افسرده‌ی روانی هدر بدم و بعد افسوسش رو بخورم. در را محکم برهم کوبید و رفت. پناه خیره به در آهی کشید و کنار نیل‌رام جای گرفت. دستش را صمیمانه در حصار گرم دست‌های خودش گذاشت، آهسته لب زد: - به خودت بیا. باهام حرف بزن دختر. موضوع چیه؟ پناه غمگین به نیل‌رام خیره بود. احساس کرده بود که داشت مجدد تغییر وضعیت می‌داد. آن خونسرد بودن‌هایش، آن سکوت‌هایش در طول گردش در شوش و و یزت نشان از بازگشت افسردگی‌اش می‌داد. اما اکنون، شاید بگو مگو هایش با ریوند باعث فعال شدن این وضعیت حاد شده بود. نیل‌رام پاسخی به او نداد. هیچ واکنشی. پناه خسته از منتظر ماندن لب باز کرد که صدایی از بیرون توجه‌اش را جلب کرد. - پناه نیل‌رام بیاین لباس برای جشن انتخاب کنین! صدای آرزو بود. صدایش آن‌قدر شاد و پر انرژی بود که انگار نه انگار دوستش در افسردگی حاد به سر می‌برد. پناه دست نیل‌رام را فشرد و برخاست. به طرف در رفت و غمگین زمزمه کرد: - من بیرون منتظرتم، زود بیا. پناه که رفت نیل‌رام همچنان در سکوت به پتوی روی تخت خیره بود. برایش مهم نبود. ریوند چقدر بی‌مهر است. خواهرش در بستر مرگ است و او نگران لباس جشن مهمانان‌اش است. جشن؟ اصلا شادی نیاز است؟ بهر چه باید شاد بود؟ خودش را لغزاند و روی تخت دراز کشید. به زیر پتو خزید و سعی کرد چشم‌هایش را ببندد. در ذهنش حرف‌ها و تحلیل‌های زیادی در حال شکل گرفتن بود. انگار صدها نفر در سرش حرف می‌زدند. یکی گله می‌کرد، یکی نصیحت، دیگری پاسخ می‌داد. آن یکی فریاد می‌کشید. دیگری سکوت کرده و آن‌ها را می‌نگریست. دخترکی گریه می‌کرد اما هیچ‌کس به فکر نیل‌رام نبود. همه نیل‌رامی دیگر بودند که برای خود می‌زیستند. در آرام باز شد و کسی وارد اتاق گشت و به آرامی در را بست. نزدیک‌تر که آمد بوی عطری به مشام نیل‌رام رسید. یک عطر دلپذیر. یک عطر... آشِنا. صدایش پشت آن عطر به گوش رسید. - دوست‌هایت پایین منتظر تو هستند.
  16. ققنوس سرش را تکان داد و مجدد چیزی گفت. ریوند این‌بار نگاه از کتاب برداشت و ققنوس را خشمگین برانداز کرد. لب گزید و با حرص گفت: - بسیارخب! لطفا پرقرمز، لطفا همچون خواهرم رفتار نکن. بگو آرتان بیاید. ما را کشت با آن نکته‌هایش. انگار نه انگار که زخمی‌ست. بعد آن دخترک نیل‌رام نگران وضعیت اوست! با حرص از جایش برخاست که پرقرمز ترسید و سریع پرواز کرد و مجدد از طرف پنجره بیرون رفت. ریوند خسته دستی بر موهایش کشید، باید موهایش را می‌شست زیرا چرب شده بودند، کلافه لب زد: - تنها یک‌بار آرتان لباس خوبی پوشید و اکنون شه‌بانو گمان می‌کند او بهترین هماهنگ کننده‌ی لباس‌های جشن است. کتاب را عصبانی بست و به طرف اتاقش قدم برداشت. اتاقش در طبقه‌ی سوم بود. همان‌طور که پله‌ها را بالا می‌رفت در افکارش نسبت به آرتان حسودی کرده و قصد داشت او را بزند. خندیدم و به رفتنش خیره شدم. می‌رفت تا اندکی استراحت و حمام کند، زیرا با آمدن آرتان محال بود بتواند بخوابد و به تحقیقاتش برسد. فصل دهم نیل‌رام با گذشت دقایقی بسیار، هنوز هم ماتم‌زده بر گوشه‌ای از تخت نشسته و در سکوت زانوانش را در آغوش گرفته بود. چیزی نمی‌گفت، در بحث آن دو نفر مشارکت نمی‌کرد. فقط و فقط خیره به لحاف روی تخت فکر می‌کرد. اما چه چیزی افکارش را آن‌قدر دیگر کرده است؟ شاید داشت به بی‌توجهی ریوند به خواهرش فکر می‌کرد. آیا اگر روزگاری برادر می‌داشت، او نیز آن‌قدر به نیل‌رام بی‌توجه بود؟ گاهی فکر می‌کرد اگر یک فرزند دیگر در خانواده بود، اگر خواهر یا برادری داشت شاید پدرش همسر دومی نمی‌گرفت... شاید، اما با دیدن این وضعیت انگار اشتباه می‌کرد‌. آرزو کلافه از بی‌توجهی‌های نیل‌رام خشمگین ضربه‌ای به پشت سر نیل‌رام زد و طلبکار پرسید: - به چی فکر می‌کنی؟ دو دقیقه حواست رو بده من ببین دارم چی میگم. شورش رو در نیار دیگه! نیل‌رام بی‌روح سرش را بالا گرفت. خیره در نگاه آرزو منتظر ماند تا حرفش را بزند. آرزو کلافه دستی بر صورتش کشید و خسته گفت: - بیاین بریم دیدن شه‌بانو، نگرانشم بریم ببینیم دارن چیکارش می‌کنن. نیل‌رام ناخواسته پوزخند زد. هنوز بیست و چهار ساعت هم از آشنا شدن با شه‌بانو نمی‌گذشت، آن‌وقت او نگرانش میشد؟ جوگیر نَدید بَدید. سرش را پایین انداخت و میان زانوهایش پنهان کرد. مصمم پاسخ داد: - نمیام برامم مهم نیست که الان دارن چیکار می‌کنن. پناه که سرش گرم تمیز کردن لباسش بود، با این حرف نیل‌رام نگاهی به او انداخت. نگران زمزمه کرد: - باز رفتی توی خودت؟ افسردگیت گل کرد؟ الان وقتش نیست دختر لطفا به خودت بیا. آرزو خشمگین از فهمیدن مشکل اصلی، بر سر نیل‌رام با حرص فریاد زد. - نیل‌رام لطفا به خودت بیا! الان وقت این مسخره بازی‌هایه من انرژی ندارم، من امید ندارم، اصلا چرا زندم نیست.
  17. ریوند ترجیح داد ساکت بماند، زیرا مهمان‌هایش درک نمی‌کردند او چرا نگران نیست. اگر مهیار نزدش نبود به حتم نگران میشد اما مهیار که باشد، ریوند بود و نبودش فرقی ندارد. شه‌بانو همان که مهیار را ببیند بهبود پیدا می‌کند. با فکرش پوزخدی زد که نیل‌رام سریع واکنش نشان داد. گمان کرد به او می‌خندد. اخم‌آلود به ریوند نگاه کرد و گفت: - شاید اینجا جادو داشته باشین اما عقل و شعور و درک ندارین! ذره‌ای محبت حالیتون نمیشه! ریوند سرش را بالا گرفت و گیج به نیل‌رام خیره شد. بهر چه این‌چنین حرف میزد؟ منظورش به ریوند بود؟ آرزو زانویش را به پای نیل‌رام کوبید تا به او بفهماند بهتر است چیزی نگوید. اما نیل‌رام خشمگین از روی میز برخاست و چایش را محکم روی میز ریوند کوبید. ضربه‌اش محکم بود اما به خاطر چوبی بودن میز آن‌قدری که باید صدا تولید نکرد. با حرص از ریوند و بقیه روی گرفت و به سمت پله‌ها رفت، تند‌تند از آن‌ها بالا رفت و از دیدرس همه خارج شد. تا زمانی که کاملا ناپدید شود نگاه خیره‌ی ریوند رویش یود. با رفتنش، ریوند بهت‌زده به آرزو نگاه کرد و گیج پرسید: - رفتارش بهر چه این‌چنین عصبناک بود؟ آیا حرف بدی زده‌ام که خود خبر ندارم؟ پناه در سکوت چایش را نوشید و از جای خود برخاست. لیوان را آهسته روی میز نهاد و بابت آن تشکر آهسته‌ای کرد که گمان نکنم ریوند شنیده باشد. سپس به دنبال نیل‌رام رفت و محل بیشتری به ریوند نداد. شاید او هم از رفتارش خوشش نیامده بود. آرزو سر تاسفی برای رفتار بی‌شرمانه‌ی آن‌دو تکان داد و شرمنده به تعجب درون چهره‌ی ریوند نگاه کرد، لب زد: - چیزی نیست، فقط زیادی شوکه شده‌اند، من هم همین‌طور، واقعا بابت رفتارشان عذرمی‌خواهم. همچنین بابت چای از ریوند تشکر کرد و به دنبال دوست‌هایش به طبقه‌ی دوم رفت. ریوند اندکی به پله‌ها خیره شد و سپس مجدد کارش را ادامه داد. انگار نیل‌رام برایش حکم یک حیوان وحشی را داشت. هر لحظه آماده‌ی حمله، گاهی آرام و گاهی خطرناک. افکارش درگیر تحلیل کارهای آن دخترک بود که پر قرمز از پنجره وارد شد و روی میز فرود آمد. آتشش را مهار کرد تا کاغدهای ریوند را همچون چهار دفعه‌ی قبل نسوزاند. ریوند نگاه بی‌‌حوصله‌اش را به او انداخت و مجدد توجه‌اش را به نوشته‌‌های روی کتاب داد. - حالش چطور است؟ ققنوس زیبا صدای جالبی از خود تولید کرد و ریوند راضی سرش را تکان داد. - بسیارخب، به مهیار بگو آیا برای شب باید آماده شوم یا به لطف زخمی شدن شه‌بانو نیازی به حضور در جشن نیست؟ ققنوس بدون آن‌که پرواز کند تا سوال را ببرد، مجدد صدایی از خود بیرون داد که ریوند اخم کرد. البته آن لبخند کم‌رنگ هم روی لب‌هایش بود. سرش را آهسته تکان داد و گفت: - به حق که شه‌بانوست. با آن‌که سینه‌اش شکافته شده است اما بی‌خیال من و جشن نمی‌شود. بسیارخب پرقرمز به خواهرم بگو تا شب استراحت کند. لباس‌های خود و مهمانان را آماده می‌کنم.
  18. خواست به طرف میزش بازگردد که یکهو وضعیت دختر ها را به یاد آورد، سعی کرد خشمش را کنترل کند و آهسته گفت: -‌ بسیارخب بیاید و بنشینید سعی کنید آرام باشید. اکنون خطر برطرف شده است. آن‌ها را به نشستن روی مبل‌های سنتی چرمی دعوت کرد که رو‌به‌روی میزش ظاهر شده بودند. سه دختر آن‌قدر شوکه بودند که دیگر با ظاهر شدن مبل‌های قهوه‌ای حیرت نکردند. روی مبل که نشستند، ریوند بشکن دیگری زد و سه چای نبات معلق در هوا جلویشان ظاهر شد. آرزو اولین نفری بود که چای را گرفت و سعی کرد آن را یک‌سره بنوشد، اما داغ بود. نیل‌رام مردد آن را در هوا گرفت و پناه با تأخیر چای پرنده را قبول کرد. ریوند جلویشان به میز تیکه داد و سعی کرد آن‌ها را درک کند زیرا خیلی وقت بود که حیوان جدیدی ندیده بود تا بهت‌زده شود. دستش را در جیب شلوارش فرو کرد و خون‌سرد پرسید: - وضعیت شه‌بانو وخیم است؟ زخمش چطور بود؟ نیل‌رام به رفتار و حرکات ریوند توجه کرد. چرا مستأصل نبود؟ چرا مضطرب نبود؟ چرا آن‌قدر خون‌سرد رفتار می‌کرد؟ آرزو جرعه‌‌‌‌ی دیگری از چایش نوشید و نگران خیره به لباس‌های مشکی رنگ چرمی ریوند لب زد: - قفسه‌ی سینه‌ش خون‌ریزی داشت. من... نتونستم کمکی بکنم. در واقع کاری از دستمون بر نمی‌اومد. من... ریوند سرش را راضی تکان داد و تکیه‌اش را از میز گرفت. به پشت میزش رفت و مجدد روی صندلی نشست. در سکوت مشغول کاری شد که پیش از آمدن آن‌ها داشت انجامش می‌داد و گذاشت آن‌ها با این موضوع در ذهنشان کنار بیایند‌. نیل‌رام با این واکنش او ابرویش را بالا انداخت و خشمگین خیره به موهای مواج ریوند به حرف آمد: - چرا نمیری دنبال خواهرت؟ اون زخمی شده ممکن بود بمیره متوجه خطر مرگ نیستی؟ ریوند با این حرف، سرش را بالا آورد و نگاهی به نیل‌رام انداخت. خب چطور باید به آن دختر بفهماند که این چیزها ارزش نگرانی ندارد؟ پس لبخند گرمی زد و مجدد نگاهش را به برگه‌ی جلویش داد، با لحنی خنثی گفت: - خودت داری می‌گویی ممکن بود بمیرد. بنابراین دیگر نمی‌میرد. نه زمانی که مهیار او را نزد طبیب برده است. خطر رفع شده است. در واقع هرکسی راحت نمی‌تواند از چنگ یک دیو سپید زنده فرار کند. شه‌بانو واقعا شانس آورده است. صفحه‌ای از کتاب رو‌به‌رویش را ورق زد و عینک شیشه گردش را از روی میز برداشت و به چشم زد، انگار یادش رفته بود آن‌ را زودتر به چشم‌هایش بزند‌. همان‌طور که چیزی روی برگه می‌نوشت ادامه داد: - البته که اگر عنصر خواهرم چوب نبود به حتم نگرانش می‌بودم. اما چوب قابلیت ترمیم دارد. پس جای نگرانی نیست او به زودی بهبود پیدا خواهد کرد. در واقع اینچنین اندکی از سروصداهایش در امان هستم. نیل‌رام خواست مجدد اعتراض کند که لحظه‌ای بعد متوجه‌ی منظور ریوند شد. بله درختان رشد می‌کردند و ترمیم می‌شدند. برای همان آن‌قدر نگران نبود! آهی کشید و جرعه‌ای دیگر از چایش نوشید. خیره به بخار چایش غمگین زمزمه کرد: - اما باز هم خواهرت بود. ممکن بود بمیره و برای همیشه بره.
  19. مهیار آهی کشید و دلش را به دریا زد. بعدا از شه‌بانو بابت این سهل‌انگاری‌اش معذرت‌ خواهی می‌کرد. آمد که بازگردد اما صدایی آشنا در گوشش پیچید، خداوند را شکر، زیرا طلانقش رسیده بود. آشوزوشت سفید و طلایی بر روی شانه‌ی مهیار نشست. اندازه‌ی متوسطی داشت، همچون یک عقاب می‌مانست. پارچه‌ای بر منقارش بود که مهیار آن را ربود و با چشم بسته روی اندام شه‌بانو انداخت. سپس دست شه‌بانو را گرفت و خطاب به آن سه نفر با چهره‌ای جدی گفت: - دست‌هایتان را خیس کنید و بیایید. سریع باشید زیرا زمان می‌گذرد و ما غافل می‌شویم. هر سه دختر گیج و وحشت‌زده به حرف‌های مهیار گوش دادند. شاید چون می‌دانستند قوی‌تر از شه‌بانو است قصد کل‌کل کردن با او را نداشتند. شاید چون قیافه‌ی جدی و اخم‌آلودش گویای بی‌اعصاب بودنش بود. با خیس کردن دست‌هایشان، مهیار دست دیگرش را جلو برد و از آن‌ها خواست دستش را بگیرند. هر سه دست روی دست مهیار که بالای شکم شه‌بانو نگه داشته بود، نهادند. در لحظه‌ای دیگر، مهیار دستش را سریع عقب کشید و جدی گفت: - ریوند داخل است؛ سریع او را پیدا کنید. و ناگهان با شه‌بانو که در آغوشش غرق شده بود جلوی چشم‌های بهت‌زده‌ی آن سه دختر ناپدید گشت. فصل نهم ریوند درون سالن کاملا معولی عمارتش که دیوارهای گچی و خشت‌و‌گلی داشت، پشت میز کار چوبی مشغول تحقیق بود که در باز شد و سه دختر آشنا وارد عمارت شدند. چهره‌هایشان کلافه به نظر می‌رسید، شاید با شه‌بانو درگیر شده بودند آن دخترک نیل‌رام حتما بحث را شروع کرده است. از پشت میز برخاست و متعجب به سمت‌شان قدم برداشت. با خوشرویی گفت: - شه‌بانو چه زود شما را بازگرداند. گمان می‌کردم تا پاسی از شب بیرون با... هنگامی که متوجه‌ شد آن‌ حس درون نگاهشان نه کلافگی بلکه وحشت است، بی‌خیال ادامه‌ی حرفش گشت و نگران خیره به موهای بهم ریخته‌ی دخترها پرسید: - چه شده است؟ به پشت سرشان نگاه کرد، پس شه‌بانو کجا مانده بود؟ نکند باز بی‌خیال مسئولیت‌اش شده است؟ نگاهش را به آرزو داد و پرسید: -‌ شه‌بانو را نمی‌بینم. بهر کاری شما را رها کرد؟ نیل‌رام خیره به ریوند و آن لحن طلبکارش، اولین نفری بود که توانست حرف بزند و به جای آرزو گفت: - اون... اون با مهیار رفت ط... طبابت خونه. آرزو بهت‌زده دست‌های خونین‌اش را بالا آورد و به ریوند نشان داد. کف دست‌هایش را جلوی صورت ریوند گرفت و شوکه با چشم‌هایی که انگار نمی‌توانست پلک بزند و قرمز شده بود، لب زد: - یه... یه دیو سفید بزرگ ب... بهمون حمله کرد. شه‌... شه‌بانو زخمی شد اون... اون... ریوند تا نام دیو و رنگ سفیدش را شنید متوجه‌ی وخامت اوضاع و همه‌چیز شد. اخم غلیظی روی ابروانش نشست و خشمگین انگشت‌هایش را مشت کرد. گفت: - مجدد گزارش نداده‌اند! خطر مردم را تهدید می‌کند و آن‌ها آن‌قدر بی‌خیال هستند.
  20. آرزو با این حرف شه‌بانو آسوده سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد و چیزی نگفت. پس برای همان آن‌قدر قوی بود! نگران سرش را پایین آورد و به سینه‌ی شه‌بانو چشم دوخت، بوی خون در دماغش پیچیده است اما اینکه زخم بند نمی‌آمد واقعا نشانه‌ی خوبی نبود. زمزمه کرد: - چطور باید خون رو بند بیارم؟ من... بلد نیستم. شه‌بانو با لب‌های خشکیده‌اش خندید و به سختی سخن گفت: - لباس که بیاید، ما به طبابت‌خانه می‌رویم. چیزی برای نگرانی وجود ندارد. سپس نگاهش را مجدد سمت مهیار چرخاند و با درد گفت: - مهیار، ریوند را فرابخوان. باید با مهمان‌هایش باشد. تنهایی در اینجا برایشان خطر داد. مهیار سرش را تکان داد و شانه‌های بزرگ و پهنش لرزیدند. - خود آن‌ها را به عمارت ریوند خواهم برد. شه‌بانو به سرفه افتاد، بعد از ده سرفه‌ی پیاپی خسته پرسید: - چگونه؟ آبی در اینجا نیست ما... مهیار دستش را به طرف یک جوب دراز کرد و گفت: - شاید حواست پرت بوده است که جوب به این طویلی را ندیده‌ای شه‌بانو! شه‌بانو دیگر چیزی نگفت. درد داشت در تمام بدنش پخش می‌شد و دیگر تسکین جادو فایده‌ای نداشت؛ زیرا جادو به‌خاطر زخم‌ها و خون‌ریزی زیادش داشت توانش را از دست می‌داد. چشم‌هایش را به آرامی بست و زیر فشار درد، لب زد: - شاید... آرزو نگران سرش را بالا آورد و خطاب به مهیار گفت: -‌ ف... فکر کنم از هوش رفت! مهیار به‌خاطر حرف آرزو خواست مضطرب بچرخد اما پناه سریع جیغ کشید: - وای نه برنگرد! مهیار کلافه دستی بر پیشانی عرق کرده‌اش کشید و مجدد طلانقش را فراخواند. چرا آن‌قدر دیر کرده بود؟ کمی مضطرب و مستاصل به حرف آمد: -‌ می‌توانید نبض بگیرید؟ باید به من بگویید وضعیت قلبش چگونه است. نیل‌رام و پناه هر دو به آرزو خیره شدند. قطعا آن‌ها بلد نبودند و امیدشان به آرزو بود‌. آرزو هم متاسفانه سرش را به چپ و راست تکان داد، مستاصل با صدای لرزان گفت: - نه ما بلد نیستیم.
  21. دیو از روی شه‌بانو برداشته شد و به سمت دیوارها پرتاب گشت. ثانیه‌ای طول کشید تا همه بفهمند چه شد؛ تا شه‌بانو بفهمد نباید جادوی درخت را اجرا کند. جادو تا کف دستش بالا آمده بود، می‌درخشید اما به درون بدنش بازگشت. شه‌بانو حیران با آن چشم‌های گشاد شده مردی را دید که بالای سرش ایستاده و نگران به او خیره است. تنها به صورتش، نه به اندام غیر پوشیده‌اش. مهیار نگران در چشم‌های نقره‌ای رنگ شه‌بانو خیره شد و آسوده لب زد: - خداوندا شکرت. شه‌بانو این‌بار گریه‌اش شدت گرفت. نه از خجالت بلکه از زنده ماندن. آن‌قدر ترسیده بود که دیگر نمی‌دانست باید اولویتش چه باشد! سه دختر پنهان شده با نجات شه‌بانو به سمتش دویدند. نیل‌رام می‌لرزید اما دلیل نمیشد نگران شه‌بانو نباشد. پناه بیشتر از همه وحشت کرده بود اما به سختی خود را به بالای سر شه‌بانو رساند. آرزو شانه‌های شه‌بانو را گرفت و بلندش کرد. نیم‌خیز او را به خود تکیه داد و با گریه گفت: - باورم نمیشه اگر... اگر اون نرسیده بود واقعا د... داشتی می‌مردی! وای خدایا شکرت شه‌بانو خوبی؟ من... من... گریه به او اجازه نداد تا بیشتر حرف بزند. آن سه دختر تا به حال این‌چنین صحنه‌هایی را به چشم ندیده بودند. پس عجیب نبود که آن‌قدر شوکه شوند. مهیار با دیدن وضعیت نامناسب شه‌بانو چرخید و پشت به آن‌ها کرد تا معذب نشود. سپس کمی صبر کرد تا همه از شوک بیرون بیایند. پناه بر زمین سقوط کرد و کنار پای نیل‌رام افتاد. پاهایش دیگر از شوک توان نگه داری او را نداشتند. نیل‌رام روی زانو نشست و شانه‌های پناه را در آغوش گرفت سپس با‌هم‌دیگر گریستند. شه‌بانو از صدای گریه‌ی سوزناک آن‌ها لبخند دردناکی بر روی لب‌هایش نشست. زمزمه کرد: - حالم خوب است... برای من هم اولین‌بار بود. نگاهش را به شانه‌های پهن مهیار داد و خسته لب زد: - مهیار، در وقت مناسبی رسیده‌ای... شانس بوده است یا چه. مهیار مردی با چشم‌های زمردی، در حالی که به دیوار عمارت روبه‌رویش خیره بود با صدای بمش گفت: - خواست خداوند بود که توانستم به موقع برسم. نقره‌فام مرا تا اینجا راهنمایی کرد. شه‌بانو به معنای متوجه شدن؛ سرش را تکان داد که جیغی آشنا از آسمان به گوش رسید. آشوزوشت زیبایش به سرعت کنار شه‌بانو فرود آمد و جیغ‌جیغ‌کنان احوالش را جویا شد. شه‌بانو هنوز هم بدنش در شوک بود و از درد کرخت بود، اما به سختی دستش را بالا آورد و سر جغد را نوازش کرد. متشکر لب زد: - کمک‌هایت همیشه با ارزش هستند. شه‌بانو خسته بیشتر خود را به آرزو تکیه داد. بی‌حال لب زد: - قفسه‌ی سینه‌ام درد بسیاری دارد. به لطف جادوست که شیون نمی‌کنم. انگار شکسته است. مهیار سرش را تکان داد و در نهایت خون‌سردی گفت: - به محض آن‌که طلانقش لباسی برایت بیاورد، تو را نزد طبیب خواهم برد. شه‌بانو سکوت کرد که آرزو نگران به جسد دیو خیره شد. آن دیو با یک ضربه مرده بود؟ خیره به سینه‌ی‌ دیو فهمید که بله دیگر نفس نمی‌کشد. مستاصل به مهیار چشم دوخت، اگر آن‌قدر قدرت داشت... پس این مرد باید خیلی از شه‌بانو قوی‌تر باشد. شه‌بانو وقتی نگاه مضطرب آرزو را روی مهیار دید، آب دهانش را به سختی قورت داد و لب زد: - او مهیار است. دوست صمیمی ریوند و من. او جزو جادوگران محافظ شوش است.
  22. آرزو نفهمید چگونه اما دید که پاهایش دارند به عقب می‌دوند. سرش را چرخاند و دید لحظه به لحظه دارد از شه‌بانو دورتر می‌شود. آن‌قدر دوید تا آن‌که وقتی صدای هیاهوی نبرد دیگر به گوشش نرسید از حرکت ایستاد. شه‌بانو باری دیگر جادو را روانه‌ی پاهای گاو مانند دیو سپید کرد، ضربه‌هایش قوی بودند اما متقابلا دیو هم هربار عصبانی‌تر از قبل هجوم می‌آورد. اگر یک لحظه غفلت می‌کرد کارش تمام بود. عرق از سر و رویش می‌چکید. خسته شده بود، شاید دو دقیقه از شروع نبرد گذشته بود اما انگار سال‌ها داشت مبارزه می‌کرد. شه‌بانو باری دیگر از هجوم آن دیو رد شد و جادوی چوب را فراخواند. این‌بار به جای روانه کردن خود جادو، چوب عظیمی در دستش ظاهر شد. با آن همچون شمشیر به سمت دیو هجوم آورد. آن‌قدر سریع اهریمن را میزد که خود دیو دیگر وقتی برای هجوم پیدا نمی‌کرد. فقط مدام سعی داشت ضربه‌های شه‌بانو را خنثی کند. طولی نکشید که شه‌بانو خسته‌تر از قبل، صد اَرَش آن‌طرف‌تر متوقف شد. دیو فرصت را غنیمت شمرد، آن‌قدر سریع به سمت شه‌بانو هجوم برد و دست‌هایش را بر سینه‌ی دخترک زد که شه‌بانو نتوانست کاری انجام بدهد. با ضربه‌ی شدیدی بر زمین سقوط کرد و دیو رویش خیمه زد. دندان‌های دیو درست جلوی صورتش بودند، آن‌قدر نزدیک که بوی خونی که شاید چندی پیش خورده بود به مشامش رسید. تهوع و درد شدیدی در دلش ایجاد شد، پنجه‌های دیو بزرگ بودند و بدتر از آن، هیکل عظیمی بود که روی شه‌بانو افتاده بود. دیو نعره کشید، صدایش به قدری بلند بود که گوش‌های شه‌بانو سوت کشیدند. چشم‌هایش را سریع بست، نخواست صحنه‌های آخر عمرش را ببیند. تا به حال این‌چنین به دست یک دیو اسیر نشده بود. ضربان قلبش شدیدا بالا رفته است. دیو سرش را جلو آورد، پنجه‌اش را بالا برد و با خوشحالی به سینه‌ی شه‌بانو کوبید. ناخن‌هایش باعث شد لباس‌های شه‌بانو پاره شوند و بدنش نمایان گردد. شه‌بانو اشک ریزان همان‌طور که چشم‌هایش هنوز بسته بود فریاد زد: - لطفا چشم‌هایتان را ببندید. تمنا می‌کنم. سه دختر که شاهد صحنه بودند؛ حیران، شوکه و وحشت‌زده متوجه‌ی منظور شه‌بانو نشدند. نتوانستند چشم بسته و صحنه‌ی حادثه را نگاه نکنند. یعنی چه؟ واقعا قرار بود خورده شود؟ آن‌هم جلوی چشم‌شان؟ نیل‌رام بهت‌زده دست‌هایش را جلوی دهانش گرفته بود. چشم‌های پناه انگار هر آن ممکن بود از حدقه بیرون بزنند. آرزو، او تکان نمی‌خورد و هیچ واکنشی نشان نمی‌داد. تنها با دهانی باز، ابروانی بالا پریده و چشم‌هایی متورم، شاهد صحنه بود. دیو سپید خندان زبانش را بر گونه‌ی عرق کرده و زخمی شه‌بانو کشید. طعم شوری خون آن دیو را به شور آورد. خونی که از قفسه‌ی سینه‌اش جریان پیدا کرده بود نیز باعث شد دیو بدون کنترل سینه‌اش را با آن زبان زبرش لیس بزند. شه‌بانو با لمس آن زبان زبر بر سینه‌اش به هق‌هق افتاد. بدنش می‌لرزید، دیگر نمی‌توانست این شرم را تحمل کند. از فشار روانی به سکسکه افتاد و دست آزادش را به زیر گلوی دیو برد. با درد در ذهنش یک درخت تصور کرد، می‌خواست درختی پدید آورد تا هم خودش و هم دیو را درجا بکشد. این کارش خودکشی بود. اشک‌هایش همان‌طور که از گونه‌اش می‌چکیدند، چشم باز کرد و به دیو خیره شد. چهره‌ی خندان دیو، احساس تجاوز را در او تشدید کرد. جادو را که در دستش به جریان در آورد، سر چرخاند و به آرزو خیره شد. او کاملا در دیدرسش بود. باید آن‌ها را نجات می‌داد. ناامید لب زد: - چشم‌هایت را ببند...
  23. هر سه دختر همچون شترمرغ گردن دراز کردند تا درختی بیابند. نه چیزی نبود! تا چشم کار می‌کرد عمارت‌های خشت‌و‌گلی با آن بادگیرهای عظیم‌شان بودند. آرزو که خبر نبود درخت را به شه‌بانو داد، مهربانوی زیبا سر تاسفی تکان داد و عرق بیشتری روی پیشانی‌اش نشست‌. خشمگین لب زد: - پس برای همان است که شخصی در ظهر درون شهر پر نمی‌زند، حداقل باید به سرا خبر می‌دادند تا این‌چنین غافلگیر نشویم! شه‌بانو سریع خودش اطراف را بررسی کرد، خوشبختانه دیو دیگری نبود پس در محاصره قرار نداشتند. دستش را مصمم‌تر به سمت دیو سپید گرفت و فریاد زد: - اهریمن بازگرد زیرا جادوی من به تو رحمی نخواهد کرد! همه ترسان به دیو خیره بودند، به جز شه‌بانو که بیشتر برای حفظ جان آن‌سه نفر نگران بود. دیو سپید با آن دندان‌های کثیف و یال‌های بزرگش، پاهای گاو مانندش را جلوتر آورد و نعره کشید. انگار ترسی از جادو نداشت! البته که او نیز می‌فهمید شه‌بانو ضعیف‌تر از خودش است. احمق که نبود. شه‌بانو قدمی ناخواسته با جلو آمدن دیو به عقب برداشت و به سینه‌ی آرزو برخورد کرد. چشم‌هایش به‌خاطر خیره شدن به دیو می‌سوختند. با لحن مستاصل و صدایی ضعیف زمزمه کرد: - تا سه می‌شمارم. هر گاه به عدد سه رسیدم نیل‌رام به راست، پناه به چپ و آرزو به عقب فرار کنید. متوجه گشتید؟ آرزو سریع بازوی شه‌بانو را به چنگ گرفت، مردد زبان باز کرد: - نه خطرناکه نباید تنها بمونی! شه‌بانو که به‌خاطر فشار زیاد عصبانی شده بود سریع دستش را از چنگال آرزو بیرون کشید و مصمم‌تر گفت: - همان که گفتم، با عدد سه فرار خواهید کرد! سپس چیزی را سریع زیر لب زمزمه کرد، انگار کسی را فرا می‌خواند. آرزو وقتی گوشش را نزدیک‌تر برد، توانست صدایش را بشنود. - ای‌مرغ بهمن، به کجا سفر کرده‌ای؟ فوری نزد من بیا که در چنگ اهریمنی سپید گرفتار شده‌ایم. آرزو نگران پرسید: - از دست یه جفد چه کاری بر میاد؟ شه‌بانو محلی به او نداد؛ افکارش درگیرتر از آن بود که اکنون به سوالات ساده‌ی یک مهمان جواب بدهد. پس خیره به دیو شمارش را شروع کرد. یک، نیل‌رام و پناه هر دو به آرزو خیره شدند. منتظر بودند ببینند او قصد فرار دارد یا نه، زیرا پناه که به حتم آماده بود تا با رسیدن به عدد سه پاهایش را حرکت بدهد. نیل‌رام نیز همین قصد را با شنیدن عدد دو و نعره‌ی دیو داشت. دو، آرزو کمی از شه‌بانو فاصله گرفت، نگاهش مستقیم به شال زیبای شه‌بانو بود، اگر برود و او کشته شود... اگر برود و او... فریاد سه گفتن شه‌بانو و هجوم‌اش به طرف دیو، ناگهان آرزو را به خود آورد. شنیدن عدد سه همچون سیلی‌ای بر گوش‌هایش می‌مانست. نیل‌رام و پناه هر دو رفته بودند و آرزو بود که حیران میان یک جاده ایستاده بود. شه‌بانو متوجه‌ی حضورش شد اما کاری از دستش بر نمی‌آمد. جادویی از کف دستش احضار کرد؛ جادو با شتابی بسیار به سمت دیو روانه شد و به صورتش برخورد کرد. نعره‌ی عصبانی دیو و هجومش به سمت شه‌بانو آن‌قدر سریع بود که آرزو هنوز نمی‌فهمید باید فرار کند وگرنه کشته می‌شود! پناه از پشت دیوارهای آن سمت جاده صدایش زد. جیغ‌های پناه آرزو را ناگهان به خود آورد. انگار که آب یخ رویش پاشیده باشند. - فرار کن آرزو فرار کن!
  24. سرعتش را کمتر کرد و نگاهی به لباس‌های مدرن آن سه انداخت. آرزو که با شنیدن عنوان یک جشن سروپا گوش بود سریع به حرف آمد: - البته، با این لباس‌ها که نمی‌توانیم به جشن برویم. گفتی نام جشن چه بود؟ شه‌بانو لبخند پهنی روی لب نشاند و پاسخ داد: - شما را به بهترین پارچه فروشی شهر خواهم برد. سپندار، روز پنجم ماه سپندارمذ را جشن سپندار گویند. آرزو سرش را متفکر تکان داد، همان‌طور که به شه‌بانو نزدیک میشد و بادگیر عمارت بالای سرشان را بررسی می‌کرد متفکر گفت: - مهرگان و تیرگان را می‌شناسم. کم و بیش هنوز در آینده برگذار می‌شوند. شه‌بانو که انگار انتظار این یکی را نداشت، به وجد آمد و مشتاق خیره به موهای بی‌حجاب و بلند آرزو پرسید: - به راستی؟ آذرگان و امردادگان و دیگرها چه؟ آرزو غمگین سرش را پایین آورد و به شوق درون چهره‌ی شه‌بانو خیر شد. سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت: - دیگر نه، متاسفانه مهرگان و تیرگان نیز دارن فراموش می‌شوند. آن‌هم نه به دلیل هماهنگی روز و ماه بلکه به دلیل داستان‌های شاهنامه هنوز پابرجا هستند. شه‌بانو غمگین از آرزو روی برگرداند و مجدد به مسیرش خیره شد و ادامه داد. پناه و نیل‌رام متوجه‌ی گفت‌وگوی آن‌دو نشدند و خب برایشان انگار مهم هم نبود زیرا حواس‌شان به شهر و عجایبش بود‌. آرزو بی‌حوصله‌تر از قبل دنبال آن سه و عقب‌تر از همه راه افتاد. همان‌طور که حواسش بهر عمارت‌های خشت‌وگلی باشکوه بود، ناگهان صدایی بسیار ترسناک، خرناسی به بلندی موتور یک هواپیما، در پشت سرش به گوش رسید. آن‌قدر وحشت کرد که تنها توانست رویش را بازگردانده و عقب را ببیند. هیولایی سفید رنگ، با دندان‌های فراوان و گوش‌های گاو مانند به او نگاه می‌کرد. نه، در واقع به آن‌ها نگاه می‌کرد. شه‌بانو سریع از کنار آرزو گذشت و جلویش ایستاد. کف یک دستش را به طرف دیو و دیگری را به طرف مهمانان گرفت. آرزو رفتارهای شه‌بانو را بررسی کرد، ترسیده بود اما دست‌وپایش را گم نکرده است. پناه جیغ بلندی کشید و پشت نیل‌رام پناه گرفت، صدای وحشت‌زده‌اش در آن سکوت خوفناک شهر طنین‌انداز شد: - یه... دیو، وای اون یه دیوه، دیو! آرزو آب دهانش را وحشت‌زده قورت داد، گمان می‌کرد پارسه سرزمین رویاهاست اما چرا یادش رفته بود هر رویایی کابوسی دارد؟ نگران جلوتر رفت و لباس شه‌بانو را کشید، با رنگ و رویی زرد شده لب زد: - ب... باید چی کار کنیم؟ شه‌بانو نگران به آرزو چشم دوخت، نمی‌توانست با آن دیو مقابله کند و متاسفانه این را تنها خودش می‌دانست، زیرا آن‌ها که نمی‌دانستند قدرت شه‌بانو چقدر است! با تردید گفت: - آن دیو سپید است. متأسفانه از روی اندام و قدش مشخص است که سن زیادی دارد. شاید نتوانم با آن مقابله کنم! آرزو مجدد آب دهانش را به سختی قورت داد، نیل‌رام و پناه نیز وضعیت بهتری نسبت به او نداشتند. شه‌بانو مستأصل لب زد: - درختی این نزدیکی می‌بینید؟ باید آن‌پیما کنیم.
  25. شه‌بانو سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد و دستش را به طرف شهر دراز کرد. بلند گفت: - به یزت خوش آمدید. اینجا شهر بادگیر و غذاهای لذیذ است. آرزو خیره به یزت، ساکت ماند و دیگر منتظر پاسخ سوالش نماند. نیل‌رام و پناه کنارش ایستادند و با دهانی باز به شهر خیره شدند. پناه حیرت‌زده گفت: - واقعا بادیگرهای یزد خودمون رو داره! نیل‌رام حیران زمزمه کرد: - و غذاهای شیراز خودمون؟ حتی سالادش؟ شه‌بانو مجدد به راه افتاد و همان‌طور که سمت شهر و یک مکان جدید می‌رفت گفت: - شما را به یک اشکنه و آش‌ماست دعوت می‌کنم. البته که اگر کوفته‌ی نخودچی دوست داشته باشید آن‌هم موجود است. یک مهمان‌خانه آن‌طرف است که غذا هایش طعم لذیذی دارند. منظورش از مهمان‌خانه همان رستوران بود. نیل‌رام همان‌طور که از کنار مردم زیادی می‌گذشتند، توجه‌اش به یک دختر بچه جلب شد. داشت روی زمین حروفی به زبان میخی می‌کشید. علامت‌هایی همچون یک ستون و دو کوه، شه‌بانو که نگاه خیره‌ی او را دید، خودش بدون آن‌که منتظر شود نیل‌رام سوال کند توضیح داد: - آن‌ها حروف جادو هستند. کودکان علاقه‌ی زیادی به یادگیری سریع‌تر آن‌ها دارند برای همان روی زمین‌ها تمرین می‌کنند. نیل‌رام تنها سرش را تکان داد که شه‌بانو زیاد خوشش نیامد. در نهایت به مهمان‌خانه که همان نزدیکی بود رسیدند و مشغول استراحت و غذا خوردن شدند. مهمان‌خانه نیز همچون‌ چای‌خانه زیبا بود. شه‌بانو شدیدا با آرزو ارتباط گرفته بود اما پناه و نیل‌رام، در واقع خودشان هنوز نمی‌خواستند با او همراه شوند. پس چه کاری از دستش بر می‌آمد... . فصل هشتم با اتمام زمان استراحت، شه‌بانو پیشنهاد داد تا برای دیدن عمارت‌های خشت و گلی یزت، به درون شهر بروند. یزت برخلاف شوش هیاهوی کمتری را در خود جای داده بود. با آن‌که جزو شهرهای پر تردد پارسه بود اما در ظهر عجیب سوت و کور بود و شاید این بی‌گمان از یک دلیل خبر می‌داد. شه‌بانو همان‌طور که مشغول قدم زدن در جاده‌های خاکی بود، خسته گفت: - امشب جشن سپندار است. بی‌تردید مردم برای همان ظهر امروز را زودتر به خانه رفته‌اند. نیل‌رام و پناه دوشادوش هم‌دیگر می‌آمدند و آرزو بود که عقب‌تر می‌آمد زیرا داشت دقیق همه‌چیز را بررسی کرده و به یاد می‌سپرد. با رسیدن به یک پیچ در جاده‌‌ی خاکی، شه‌بانو مسیرش را به سمت راست تغییر داد و پرسید: - برای شب لباسی در نظر دارید؟
×
×
  • اضافه کردن...