-
تعداد ارسال ها
179 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط سادات.۸۲
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل هجدهم همزمان که نیلرام و ریوند به جلوی در عمارت باشکوه و زیبا رسیدند، پناه از اآنطرف جاده نزدیک میشد. نیلرام با دیدن پناه که داشت با دختری کنارش خوشخوشک صحبت میکرد و انگار از زمان و مکان رها بود، از حرکت ایستاد. ناخواسته یا خواسته، ابروانش درهم گره خوردند و چینی بر میان پیشانیاش افتاد. چشمهایش را ریز کرد، پناه داشت در مورد چه صحبت میکرد که آنقدر با آن دختر راحت بود و قهقه میزد؟ آنقدری فکرش درگیر پناه و آن دخترک جدید شد که یادش رفت بیکران به آن سنگی روی دستش است و تا چندی پیش داشت از سنگینی آن مینالید. ریوند متوجهی فضولی نیلرام و نگاه خیرهاش به پناه بود اما در سکوت به سمت در عمارت رفت. با ریتم به در عمارت کوبید، دوبار و سهبار؛ و بعد در با جادوی عمارت باز شد. بدون آنکه بچرخد و نیلرام را بررسی کند وارد عمارت شد و مستقیم به پشت میزش رفت. خب کارهای زیادی داشت که باید انجام میداد، مثلا جبران خسارت آن پیرمرد بیچاره که برهاش توسط بیکران کشته شده بود و اکنون علنا بیاستفاده محصوب میشد. پشت میزش نشست و سرش را تا جایی که راه داشت بر روی صفحههای کتابها و پوستینهای چرمی خم کرد. در آنطرف در، نیلرام دست به سینه منتظر ماند تا پناه نزدیکتر بیاید. هنگامی که پناه و دوست جدیدش رسیدند، نیلرام را اخمآلود با آن چشمهای مشکوکش دیدند. پناه لحظهای با دیدن یک جغد زیبا روی دست نیلرام تعجب کرد، به خصوص که آن جغد نگاه ترسناکی به پناه داشت. انگار هر لحظه ممکن بود پرواز کند و او را بکشد. اما سعی کرد به روی خود نیاورد و قطعا بعدا از ریوند جریان این جغد را میپرسید. پناه رو به نیلرام پوزخند زد، به خوبی متوجه شده بود که نیلرام داشت از حصادت منفجر میشد. اما به روی خود نیاورد و دستش را پشت کمر دوست جدیدش نهاد، با خوشرویی خطاب به نیلرام گفت: - معرفیتون میکنم، دوستم بوران، بوران این نیلرامه، باهم از آینده اومدیم. نیلرام با خشم لبش را گزید، واقعا داشت از حسادت رنگ چهرهاش به کبودی میرفت، با لبهایی کبود نگاهی اجمالی به بوران انداخت، دختری با پوست سفید و اندامی لاغر که آن موهای بلوندش زیاد روی صورتش جلوه نداشتند. نگاهش را به لباسش داد، لباسی بلند و شیک به رنگ سبز که یک شنل بلند قرمز به خاظر سرما روی آن پوشیده بود. نیلرام نگاه از آن موهای بلوند و تل طلایی فیروزهای روی موهایش که به زیبایی وصل شده بود، گرفت و به پناه داد. سعی کرد توجهی به جواهرات روی آن تل نکند. با طعنه نگاهش را به چشمهای پناه دوخت و گفت: - خوبه نگران بودم نتونی دووم بیاری. میبینم دوستم پیدا کردی. هیچی نشده انگار اصلا اتفاقی نیوفتاد برات. انگار نه انگار دیروز داشتی گریه میکردی و ما مجبور بودیم آرومت کنیم. حالا آرزو باید اینجا میبود و میدیدت. پناه بیحوصله مردمکهایش را در حدقهی چشم چرخاند، حوصلهی چرت و پرتگوییهای نیلرام را نداشت، نه الان؛ بعد آنهمه تمرین و تلاش که انرژی زیادی از او گرفته بود. پس دست بوران را گرفت و همانطور که به سمت در عمارت میرفت، گفت: - بیا بوران، غذاهای عمارت ریوند واقعا خوشمزهان. باید حتما امتحانشون کنی. بوران نگاه معذبش را به نیلرام داد و سعی کرد چیزی بگوید. چیزی که این جو را بشکند، پس اشارهای به بیکران کرد. - آشوزوشت زیبایی دارید بانو. اما پناه بدون توجه به دوست قدیمیاش، از کنارش گذشت و بوران را به داخل عمارت برد و نگذاشت نیلرام جوابی به بوران بدهد.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نیلرام صورتش را کجوکوله کرد و با کنایه پاسخ داد: - خیلی باهم خوب کنار اومدیم. نمیبینی؟ بعد نگاهی نامطمئن به جغد انداخت که همچنان در سکوت، پف کرده بود و کاری نمیکرد. ریوند سرش را به نشانهی تأسف تکان داد و به راه افتاد. به سمت طاق قدم برداشت و بلند گفت: - بهتر است راه بازگشت را پیاده برویم تا بیشتر شهر را ببینی. نیلرام خشمگین برخاست و با صدایی بسیار بلند که قطعا برای جغدش ناخوشآیند بود گفت: - دستم داره میشکنه، این خیلی سنگینه یه کاری بکن. میخوای تا اون خونهی کوفتیت که معلوم نیست چقدر راهه پیاده بیام؟ جدی هستی؟ ریوند سوتزنان دور شد و ذرهای به جیغجیغ های نیلرام اهمیت نداد. نیلرام ناچار فحشی به ریوند داد که احساس کرد جادو خندید و از زیر طاق گذشت. همانطور که میرفت، زمزمهای به گوشش رسید. میدانم که به چه فکر میکنی... . در راه بازگشت به خانه، ریوند چند جایی توقف داشت که نیلرام همچون مورچهی دانهکش با آن جفد سنگین دنبالش میرفت. اینبار در چند کوچه بعد از عمارت سرای جادوگران، به یک خانهی زیبا رسیدند که در نمای عمارتش، ترکیبی از رنگ صورتی و چوب کار شده بود. عمارتی کج که اگر در دنیای واقعی بود حتما میافتاد و بر سر صاحبانش آوار میشد. اما اینجا خواب بود دیگر، جادو؟ خب شاید هم جادو بود. به هر حال، ریوند برای ارائهی سنگهای جدیدی به آنجا رفته بود. همانطور که ریوند با پیرمرد سنگتراش در حال بحث کردن در مورد ارزش سنگ آمیتیس جدیدش بود، نیلرام نگاهی به دامهای آن پیرمرد که در کنار خانهاش، در یک مزرعهی نسبتاً بزرگ میچریدند نگاه کرد. لبخندزنان با خود زمزمه کرد: - دلم یهو کباب خواست. حتی بوش هم انگار دارم میفهمم... در اعماق افکارش تصور کرد که دارد کباب بره با سالاد شیرازی میخورد، زیرا صبح هم زیاد صبحانه نخورده بود و اکنون در ظهر، گرسنهتر شده بود. یکهو جغد به هوا پرید و بالهای باشکوهش را در قلب آسمان نمایان کرد. نیلرام از واکنش ناگهانی جغد شوکه شد و خواست به ریوند خبر دهد اما جغد در کمال حیرت به جای فرار، به یک گوسفند در مزرعه حملهور شد. با شجاعت تمام یک گوسفند بره را با چنگالهایش گرفت و با قدرت بسیار، آن حیوان را با اولین ضربهی نوکش کشت. نیلرام بهتزده و حیران به کارش نگاه کرد، چی باعث شد این کار را بکند؟ تا الان که انگار هیچی نمیفهمید و نجیب بود. صدای جیغ نیلرام ریوند را به طرف او کشید. دواندوان آمد و تا خواست بپرسد چه شده، صحنهی پیشرو را دید. گوسفندانی رم کرده و بعبعکنان با قوچی در مرکز مزرعه که خونین بر زمین افتاده بود و آشوزوشتی بر رویش نشسته بود، و آن آشوزوشت بیکران نام داشت. ریوند لب گزید و صدای صاحب مرزعه که عصبانی بود، به گوش رسید: - برهی بزرگ و عزیزم را کشت، آن آشوزوشت برای کیست؟ باید جواب پس بدهد! ریوند صرفهای کرد و به نیلرام نگاه انداخت، دخترک از ترس نمیدانست چه بگوید. ریوند سرش را بالا گرفت و پیرمرد را به طرف دیگری هدایت کرد. خب انگار سعی داشت به آن مرد توضیح دهد یا هر چیز دیگری، نمیدانم. نیلرام نگران رویش را سمت جغد برگرداند و آهسته گفت: - احمقه خر، چیکار کردی؟ دیوونه شدی؟ جنی شدی یهو؟ - به او چه دستوری دادی؟ صدای آرام ریوند که از پشت سرش به گوش رسید، نیلرام را در جای خود به سمت او چرخاند. نیلرام سریع پلک زد و مضطرب گفت: - هیچی به جون خودم، من چیزی بهش نگفتم یهو واکنش نشون داد فکر کنم جنی شد! ریوند خیره به آن آشوزوشت بزرگ و خطرناک، زمزمه کرد: - فکر میکردی، فکری که به گوسفند، گوشت یا هر چیز دیگری ربط داشته است، که دلت خواسته است آن گوسفند بمیرد و آن حیوان... بره را کشت زیرا تو فکرش را به او دستور دادهای. نیلرام شوکه به ریوند خیره ماند، بله. او در فکر غذا و کباب بود اما کشتن آن گوسفند فکری نبود که بخواهد اتفاق بیافتد، حداقل نه در جلوی چشمهایش. حیران به لکنت افتاد، چیزی نداشت که بگوید. تنها بهتزده سرش را پایین انداخت، شرمنده بود. ریوند اخمو دستش را در جیب شلوارش فرو کرد و به طرف جادهی اصلی رفت. - بهتر است زودتر به عمارت بازگردیم. لطفا تا بازگشت، افکارت را کنترل کن. نیلرام به راه افتاد و بیکران را صدا زد. در کمال تعجب بیکران حرفش را گوش داد و دنبالش آمد و باز روی دستش نشست. نیلرام که عضلههای دستش درد گرفته بودند، کجکج راه میرفت تا بتواند وزن زیاد آن حیوان را تحمل کند. همانطور که راه میرفتند، نیلرام از سر کنجکاوی پرسید: - این حجابی که زن هاتون دارن، از سر اجباره؟ روسری و شالهایی که دارن. شنل هاشون، اون لباسهای بلند، اینا تحتنظر کیه؟ ریوند گیج به نیلرام نگاهی انداخت، داشت چه چرت و پرتی میگفت؟ به جلو نگاه کرد و با اخم پاسخ داد: - ما همگی بندگان خداوند یگانه هستیم، بهر چه باید در پوشش و کارهای شخصی افراد دخالت کنیم؟ ما که هستیم که همدیگر را امر و نهی کنیم؟ حرفهایت اصلا جالب نیستند. نیلرام ابرویش را از سر تعجب بالا برد، راست میگفت؟ خب تفکر جالبی داشت، پس سوال دیگری به ذهنش رسید. همانطور که سعی داشت کمرش را مقاوم نشان بدهد که مثلا درد نمیکند پرسید: - دین مردمتون چیه؟ دین خودت چیه اصلا؟ ریوند از حرکت ایستاد و نفس عمیقی کشید، باید آرام باشد، تو میتوانی ریوند. کلافه زمزمه کرد: - ما طبیعتپرست هستیم. البته که پرستش تنها برای خداوند یگانه است. ما او و آفریدههای عظیمش را میپرستیم. طبیعت نعمتی از جانب اوست، جادو نعمتی از جانب اوست. طبیعت، نماد وجودیت خداوند پارسه است. نیلرام سردرگم از پاسخهای جدید ریوند، اینبار دیگر ساکت شد و سعی کرد تا رسیدن به عمارت که تنها چند کوچهی دیگر باقیمانده بود، دوام بیاورد. البته که خیلی سعی کرد حالا که میداند جغد به هرچه فکر کند انجام میدهد، به جدا کردن سر ریوند و تکهتکه کردنش فکر نکند، البته که بدش هم نمیآمد اینچنین شود.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نیلرام سعی کرد خودش را آرام کند. ضربان قلبش را کنترل کرد و با لبی که مدام آن را میجوید گفت: - هنوز خودت رو نتونستم باور کنم، اون وقت بهم هدیه میدی؟ صدا خندید، با ملایمتی عجیب گفت: - هرچیزی اولش سخت است. میدانی که چه میگویم؟! نیلرام آب دهانش را مضطرب قورت داد، چشمهایش گرد شده بودند و نمیدانست چه واکنشی نشان بدهد. آنقدری سکوت کرد که ریوند به حرف آمد تا آن جو سنگین را بشکند. - رنگ سفیدطلاییاش منحصر به فرد است. دقتی که در ترکیب رنگ این حیوان اجرا شده است نشان از قدرت خالقش خداوند یگانه میدهد. نیلرام سرش را بدون هیچ نیت خاصی کج کرد، پرهای جغد به شدت دقیق ترکیب شده بودند. غالب پرهایش رنگ سفید بود اما طلایی جوری در پرهایش، در لبههای هر پر کار شده بود که انگار کسی دقیق آنها را جاگذاری کرده است. انگار ساعتها وقت صرف آن شده است. اما چشمهایش... چشمهایش نیلرام را شدیدا به خود جذب کرده بود. آب دهانش را به سختی قورت داد و محصور به جغد، زمزمه کرد: - توی چشمهاش انگار دشتی بیانتها از کویر خشک و خالیه. صدای جادو انگار که لبخند بر لب داشت، با مهربانیه خاصی گفت: - بیکران عنوان زیباییست که برازندهی این آشوزوشت است. نیلرام به سختی نگاه از آشوزوشت گرفت و به طاق داد. سرش را آهسته بالا و پایین کرد. بله بیکران، عنوانی زیبا و لایق برای آن موجود جادویی بود. جغد با تایید شدن اسمش، بال زد و با صدای به شدت تیز و دلهرهآوری به سمت نیلرام پر زد. نیلرام جیغ کشید و از ترس عقب رفت اما ریوند سریع مچ دستش را گرفت و آن را بالا آورد، جغد با مهارت بسیار بر روی دست صاحب جدیدش نشست، بدون آنکه ذرهای دستش را زخم کند. نیلرام ترسیده بود و مدام خودش را عقب میکشید اما جغد آنقدری بزرگ بود که با نشستن روی دستش تنها ده سانت با صورتش فاصله داشت. ریوند دستی بر روی سر جغد کشید که بیکران چشمهایش را از لذت نوازش خمار کرد. لبخند ریوند با صدایش پیوند خورد: - بیکران، آشوزوشتی باهوش و زیبا است. نیلرام اندکی که گذشت، وقتی دید آشوزوشت قرار نیست چشمهایش را از حدقه بیرون بیاورد، یا او را بخورد، صاف ایستاد. هرچند هنوز سرش را دورتر از جغد نگه داشته بود. جغد با آرامش به دختری که اکنون به دستور جادو صاحبش بود، نگاه میکرد. انگار میفهمید از این پس باید تا پای جانش از این دختر اطاعت کند. فصل هفدهم ریوند رفت تا گزارش بدهد و در آن مدت، نیلرام سعی کرد در حیاط عمرات سرای جادوگران با آشوزوشتی که روی دستش نشسته بود کنار بیاید. اما زیاد تاثیری نداشت. صدای جادو هم پس از رفتن ریوند دیگر در نیامده یا به گوش نرسیده بود. انگار سعی داشت فقط بیننده باشد. انگار لذت میبرد که میدید آن دختر با وحشت سعی داشت جغد را از روی دستش پایین بیاورد. نیلرام کلافه و خسته روی یک صندلی سنگی نشست که به زیبایی توسط جادو طرحی از یک سیمرغ به آن داده شده بود. با خشم خطاب به جفد گفت: - انگار دارم با مرغ حرف میزنم! جغد بدون توجه به نیلرام سرش را چرخاند و به دوردست خیره شد. نیلرام پوفی کرد و خشمگین روی از جغد گرفت. نگاهش را به عمارت زیبای جلوی رویش داد. پنجاه طبقه با جادو ساخته شده بود. بدون شک همینطور بود. زیرا محال است آن عمارت بزرگ، با آن طراحی مربع مربع تودرتو همچون هزارتو، گاهی تو پر و گاهی تو خالی، منطقی در سازههای واقعی داشته باشد و پایدار بماند. چطور ممکن بود مربعی خالی در مربعی تو پر قرار بگیرد و دورش را درخت محاصره کند؟ با یک طوفانی فرو میریخت. خب جادو هر کاری میکند، میشود گفت اگر واقعی باشد. مردی از دوردست، از پشت عمارت دیده شد و به این سمت آمد. نیلرام متعجب ابرو بالا انداخت، بالاخره آقا ریوند تشریففرما شدند. با رسیدن ریوند، خندان البته بیشتر تمسخر بود که در صورتش فریاد میزد، خطاب به نیلرام گفت: - با آشوزشتات چه میکنی؟- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
طاق انعکاسی از خود نشان داد و سپس، نوایی بسیار شیرین و آرامشبخش به گوش رسید: - ریوند فرزند شاهان، به عمارت من خوش آمدی. ریوند تعظیمی مختصر به طاق کرد و با لطافت گفت: - مدت بسیاری از حضورم در اینجا میگذرد. حالت چطور است نعمت پروردگار؟ صدای ملایم و آرامشبخش باری دیگر به حرف آمد اما مشخص نبود از کجا، از کدام طرف صدایش به گوش میرسد. - بله، زمان زیادی گذشته است. خوش آمدهای. حالم خوب است. نیلرام که مدام سرش را میچرخاند تا منبع صدا را پیدا کند، با خطاب قرار گرفتنش توسط صدا شوکه در جای خود میخکوب شد و چشمهایش از تعجب گشاد گشتند. - دختری از سرزمین ایران آمده است و این دیدار را مدیون لجبازیاش هستم. نیلرام، دختری جالب با افکاری جالبتر. خوش آمدهای. نیلرام کمی ترسید و ناخواسته به ریوند نزدیکتر شد، آنقدری که لحظهای به شانهاش برخورد کرد. نگران لب زد: - این کیه؟ توهم زدم؟ این صدا روی چی داره پخش میشه؟ من... من... ریوند صرفهای کرد و مصمم خیره به طاق پاسخ داد: - او روح جادو است. نه مرد و نه زن، نامی ندارد و نعمتی از سوی خداوند است. روح، باری دیگر به حرف آمد: - میتوانی مرا هرچه میخواهی صدا بزنی. افکارت را میبینم، تفکر جالبی در مورد پارسه داری. نیلرام به خود لرزید و سریع به بازوی ریوند چنگ زد، وحشتزده گفت: - این طلسمه آره؟ چون اذیتت کردم من رو اوردی اینجا؟ میخوای طلسمم کنی؟ ریوند خیلی بیجنبهای، باور کن... صدای جادو قهقهای سر داد که در کل محیط پیچید. ریوند نیز سعی کرد محترمانه رفتار کند اما نتوانست زیاد خندهاش را کنترل کند. صدا باری دیگر به حرف آمد. ترکیبی از صدای زن و مرد بود. - طلسم را قبول داری، اما جادو را نه، برایم بسیار جالب است. ریوند سرش را به نشانهی تایید تکان داد اما نیلرام هنوز هم میترسید. نمیتوانست درک کند که صدا از کجاست تا آنکه ریوند تکانی به خود داد و بازویش را نامحسوس از چنگ انگشتهای نیلرام بیرون کشید. آگاهانه گفت: - صدا از طاق است. این طاق روح جادو است. نیلرام بهتزده به طاق خیر ماند، یک طاق باستانی همچون طاقهای نیمه خراب تخت جمشید در شیراز بود. چطور ممکن است از آن صدا بیرون بیاید؟ ساده و بدون هیچ زینتی اما سنگی که از آن ساخته شده بود... انگار مرمریت اصل سبز و سفید بود. صدای جادو خندان گفت: - ریوند، پارسه را بیشتر برایش معرفی کن. مشتاق هستم بدانم پس از آنکه پارسه را بیشتر شناخت چگونه فکر میکند. ریوند سرش را محترمانه تکان داد که جلویشان نوری شروع به درخشیدن کرد. درخشید و چرخید تا بزرگ شد. نیلرام خودش را پشت ریوند قایم کرد و مستأصل لب زد: - الان منفجر میشه بیا عقب! ریوند هم تعجب کرده بود اما در سکوت به نور خیره ماند تا آنکه اندکی بعد جغدی از هیچ پدیدار شد. جغدی بزرگ و زیبا که چشمهای بسیار گیرایی داشت. دقت بالایی را به ارث برده بود اعم از هوش و زکاوت که از نوع نگاهش میشد فهمید. صدا به گوش رسید: - هدیهای برای دیدار اولمان است. برای آشوزوشتات عنوانی انتخاب کن نیلرام. دختر ایرانزمین. نیلرام با حیرت از پشت ریوند بیرون آمد و آن جغد را نگریست. جفدی زیبا که در هوا معلق بود و به نیلرام نگاه میکرد. چشمهایش، آن جغد... چشمهایش گیرایی خاصی داشتند آنقدر که نیلرام ناخواسته قدمی به سمتش برداشت. دو شاخ پردار نیز بالای چشمهایش خودنمایی میکردند که اخم جالبی را در صورتش ایجاد کرده بودند. او نژاد شیربوف از جغدان بومی ایران بود.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پرقرمز گیج شد، مگر نیلرام نگفت نمیآید؟ اما سرش را تکان داد و پر زد تا خبر را برساند و مجوز ورود را دریافت کند. ریوند با رفتن پر قرمز، جدی به طرف نیلرام بازگشت. دهانش باز بود تا چیزی بگوید و مسخره کند اما با دیدن حالت ریوند سکوت کرد. ریوند مصمم به طرف نیلرام قدم برداشت که نیلرام با دقت رفتارش را زیر نظر گرفت. میخواست چه کند؟ ریوند کنار نیلرام ایستاد و بدون هیچ هشدار قبلی دستش را روی شانهی نیلرام نهاد. خیره در نگاه عسلی دخترک سرتق، بشکنی در هوا زد که در یک ثانیه لباسی که بالا در اتاق معلق بود، پوشیده در تن نیلرام نمایان گشت. نیلرام بهتزده از جایش برخاست و دست ریوند را به سمت دیگری پرتاب کرد. بهخاطر تغییر بدون اجازهی لباسهایش جیغ بسیار بلندی کشید و با حرص گفت: - با چه حقی به خودت اجازه دادی لباسم رو عوض کنی؟ این یه تجاوزه! ریوند به طرف در عمارت راه افتاد و دستهایش را در جیب شلوار رسمیاش فرو برد. ترکیب شلوار راسته با کت مشکی سفیدش واقعا زیبا بود و خیلی خوب در تنش نشسته بود. خونسرد پاسخ داد: - نمیتوانی در عمارت تنها بمانی، بنابراین باید همراه من باشی و طبق قانونه هر مکانی که میروم رفتار کنی. در را گشود و با لبخندی که کنج لبش جاخوش کرده بود، خیره در نگاه عصبانی و آتش گرفتهی نیلرام گفت: - لباس پارسه به تو نمیآید، جدی میگویم. به محض آنکه بازگشتیم لطفا آن را بیرون بیاور. سپس رویش را برگرداند تا برود که صدای جیغ و داد نیلرام خندهی عمیقتری در کنج لبش کاشت. از عصبانی کردن نیلرام داشت نهایت لذت را میبرد. نیلرام خشمگین لگدی به میز غذاخوری زد و خطاب به دری که ریوند از آن رفته بود، فریاد کشید: - من پام رو از این خونهی کوفتیت بیرون نمیذارم. حالا ببینم میخوای چه غلطی بک... نیرویی عجیب و نرم نیلرام را در برگرفت و آن را به سمت در هل داد. تقلاهای نیلرام هیچ فایدهای برای ایستادن و ماندنش در خانه نداشت، تا آنکه از در عمارت بیرون انداخته شد و در پشت سرش محکم بسته شد. ریوند گوشهای از حیاط، به دیوار تکیه داد بود و میخندید. دست به سینه با تمسخر گفت: - جادوی عمارت میداند که تو نمیتوانی تنها در آن بمانی. سپس به طرف نیلرام آمد و روبهرویش ایستاد. سرش را به سمت صورتش خم کرد، رخدررخ یکدیگر، آنقدر نزدیک بودند که رُخم نفسهایشان به صورت همدیگر میخورد. ریوند با صدای آرامی که تمسخر در آن موج میزد زمزمه کرد: - لجبازیات به درد عمهات میخورد. سپس بشکنی زد و در لحظه آنپیما کردند. فصل شانزدهم روبهروی یک عمارت بسیار عظیم که شاید پنجاه طبقه داشت ظاهر شدند. ریوند خودش را از نزدیکی نیلرام عقب کشید و خونسرد به عمارت نگاه گرد. نیلرام آب دهانش را از استرس قورت داد و کمی بعد سرش را بالا گرفت. سعی کرد از دیدن آن عمارت شوکه نشود اما نتوانست. از ریوند چند قدم دیگر فاصله گرفت و سعی کرد خودش را عادی نشان بدهد. البته که ریوند هم نگاهی به او کرد و بیتوجه به وی به سمت در عمارت رفت. با رسیدن به ورودی عمارت که تنها یک طاق بزرگ بود و هیچ در و قفلی نداشت، دستش را روی سنگ طاق نهاد و با احترام و لبخند گفت: - درود بر روح جادوی پارسه. ریوند بلخی از شوش، برای گزارش تحقیقات روی جواهرات آمدهام. همراهم مهربانو نیلرام سبحانی از ایران آینده است. نیلرام با شنیدن فامیلیاش از زبان ریوند شوکه شد. با بهت جلو آمد و بیتوجه به گاردی که نسبت به آن پسر داشت پرسید: - فامیلی من رو از کجا میدونی؟- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل پانزدهم ریوند پس از آنکه پناه را به آن زن سپرد، به عمارت بازگشت، زیرا تنها ماندن نیلرام مسئولیت سنگینی برای او به همراه داشت. هر اتفاقی که برایش بیوفتد او جریمه خواهد شد زیرا او مسئول هدایت آندو دختر است. با بازگشت به عمارت، او هنوز هم سر میز نشسته بود و داشت به پرقرمز با تردید نگاه میکرد. ریوند در آنطرف میز روی صندلی قبلی خود جای گرفت و خونسرد دستهایش را درهم قفل کرد و روی میز گذاشت. نیلرام اصلا به حضور مجدد وی، توجه نکرد. ریوند سعی کرد ملایم صحبت کند: - برای امروز میخواهی چه کنی؟ من باید به کارهایم برسم و شما نمیتوانی در عمارت تنها بمانی. نیلرام خیره به پرقرمز، اندکی تعلل کرد و در نهایت نگاهش را به سیاهی چشمهای ریوند داد. مغرور گفت: - نمیتونم توی خونه بمونم، نمیخوامم بیام بیرون، پس چاره چیه؟ ریوند پفی کرد، از رفتارهای بچگانهی آن دختر کلافه شده بود. از جایش برخاست و مصمم گفت: - امروز باید برای گزارش تحقیقاتم به سرای جادوگران بروم، بنابراین باید همراهم بیایی. نیلرام کاملا آرام، انگار که برایش ذرهای اهمیت ندارد شانهاش را بالا انداخت و گفت: - برام مهم نیست میخوای چی کار کنی. ریوند اینبار دیگر اخم روی صورتش نشست. ابروهایش را درهم کشید، داشت به سختی آن دخترک کلهشق را تحمل میکرد. همچنان هر دو به یکدیگر خیره بودند تا آنکه بالاخره ریوند کلافه تر از همیشه دستی بر صورتش کشید و گفت: - نمیخواهی آماده شوی؟ اینچنین قرار است بیایی؟ نیلرام همانطور که تظاهر میکرد برایش مهم نیست، به خودش نگاهی انداخت و حق به جانب گفت: - مگه چمه؟ ریوند نفس عمیق دیگری کشید، تو میتوانی ریوند، لطفا تحمل کن. چشمهایش را بست و سعی کرد خودش را آرام نگه دارد یک نفس عمیق، دو نفس عمیق و سپس به حرف آمد: - سرای جادوگران مکانی مهم و با اهمیت در پارسه است. تمام جادوگران از سراسر پارسه برای گزارش به آنجا میآیند. نمیتوانی بدون لباس رسمیه پارسه به آنجا وارد شوی. چشم گشود و به نیلرام خیره شد. نیلرام مصممتر از قبل به سیاهیه چشمهای ریوند خیره ماند و در کمال پررویی گفت: - خب؟ ریوند لب گزید، چرا آن دخترک آنقدر نفهم بود؟ انگشت اشارهاش را سمت مانتویش گرفت و گفت: - باید لباسهای اینجا را بپوشی. نیلرام متمسخر به صندلی تکیه داد و دست به سینه شد. مصممتر از قبل گفت: - هرگز اون لباسای مزخرف رو نمیپوشم. ریوند با توهینش بیشتر اخم کرد آنقدر که چروکی عمیق میان ابروان و پیشانیاش نشست، لبهایش را به دندان گرفت و خشمگین گفت: - بنابراین نمیتوانی بیایی! نیلرام دستهایش را از هم باز کرد و کنایهآمیز گفت: - بهتر منم نمیخواستم بیام، تو گفتی باید بیای! ریوند اینبار دیگر نتوانست خودش را کنترل کند، خشمگین از روی صندلی برخاست و آن را به عقب هل داد. نفسهای پیدرپی کشید و خودش را آرام کرد. در نهایت، روی از نیلرام گرفت و خطاب به پرقرمز زمزمه کرد: - به سرا برو و بگو برای گزارش میآیم. یک نفر نیز همراهم است.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نیلرام با اینحرف پناه برخاست و نگذاشت برود، یقهی پناه را محکم در چنگ انگشتهایش فشرد و عصبانی جیغ کشید. - دیوونه شدی؟ داری راه اشتباهی میری نباید بهشون اعتماد کنی! پناه دستش را بالا برد و یقهاش را از چنگ نیلرام بیرون کشید. مصمم و جدی به نگاه لرزان نیلرام زل زد و گفت: - از کدومشون انتظار داری ما رو بکشن و بخورن؟ از دوستای ریوند؟ یا از خواهرش شهبانو؟ بس کن نیلرام کمتر خودت رو خر نشون بده! سپس به طرف لباس آبی رنگی که در هوا معلق بود رفت، یک لباس دامندار سنتی که ایرانیان امروز به آن لباس قشقایی میگویند. پناه بیتوجه به اصرارهای نیلرام، لباس را همانجا پوشید و سعی کرد به بهترین شکل ممکن آن را بر تن خود بنشاند. با پوشیدن لباس بلند و زیبایی که تا پایین پاهایش را پوشانده بود، به طرف نیلرام بازگشت. شنل روی شانهاش بهخاطر جواهرات زیبایی که رویش دوخته شده بود جلوهی زیادی داشت. شال آبی روشن را نیز دور پیشانیاش بست تا از سرما جلوگیری کند و در نهایت، پوزخندی به نیلرام زد و جدی گفت: - خواهی نخواهی نمیتونی از اینجا فرار کنی، نمیتونی هم اینجا بمونی. میخوای چی کار کنی؟ سپس به طرف در قدم برداشت و با عذاب وجدان زمزمه کرد: - واقعا متأسفم اما فقط میخوام برگردم. من رو مقصر کلهشق بازیه خودت ندون. در را که پشت سرش بست، نیلرام بر روی تخت سقوط کرد. سرش را با دستهایش گرفت و گریه کرد. نمیدانست اینجا چه خبر است، درک نمیکرد. در سکوت به صدای گریهاش که در اتاق طنین دلگیری داشت، گوش سپردم. نمیتوانست با خودش و افکارش کنار بیاید. چرا دوستهایش تغییر کرده بودند؟ بهخاطر تأثیر این مکان بود؟ دقایقی بعد وقتی اعصابش آرامتر شده بود، بدون آنکه لباس دوم را بپوشد از پلهها پایین آمد، ریوند و پناه را دید که بر سر یک میز غذاخوری ظاهر شده در میان سالن، در حال خوردن نیمرو و گوجه بودند. ریوند با شتاب غذا میخورد، گویی مدت زیادی گرسنگی را تحمل کرده است. پناه خونسرد در حال برداشتن گوجهای از ظرف رزینی نقرهای رنگ بود که پرقرمز جیغ کشید و آن دو را متوجهی حضور نیلرام کرد. نیلرام بیتوجه به هر دویشان به طرف میز رفت و در رأس دیگر آن نشست. اخمو مشغول خوردن نیمرو شد که ریوند صرفهای کرد. صدایش در آن سکوت سنگین طنین عجیبی داشت. - پناه برای گذراندن مرحلهی اول به دیدار دوستی در زمینهای کشاورزی میرود. شما نیز باید... نیلرام نگاه خشمگیناش را به ریوند داد و او ناخواسته ساکت شد. پوزخندزنان پاسخ داد: - تا دیشب مهربانو پناه بود، الان شد پناه. پناه قبل از آنکه ریوند بتواند واکنشی نشان بدهد، لیوان آبش را به نشانهی تهدید کمی محکم بر روی میز کوبید و مصمم گفت: - خودم از ریوند خواستم باهام راحت باشه، به تو ربطی نداره. سپس بسیار خونسرد مشغول خوردن لقمهی بعدی شد. نیلرام اخم کرد و توجهی به او نشان نداد. ریوند واقعا از شکرآب شدن دوستی میان آنها شوکه شده بود. چرا آنقدر یکهویی؟ نیلرام روی از پناه گرفت و زمزمه کرد: - من مراحل رو نمیگذرونم. پناه به خنده افتاد، همانطور که جرعهی دیگر از لیوان آبش مینوشید، متمسخر خطاب به ریوند گفت: - منتظره دستشوییش بگیره و از خواب بیدار بشه. ولش کن ریوند اون احمقتر از این حرف هاست. دستهایش را به همدیگر مالید و با یک دستمال پارچهای ابریشمی، دهانش را تمیز کرد. دستمال طلایی مجدد به کمک جادو تمیز شد. پناه خندان به سوی ریوند چرخید و مشتاق گفت: - بسیارخب من آمادم. چطور باید برم؟ کجا؟ ریوند سرش را گیج تکان داد و برخاست. پناه نیز بلند شد و روبهروی ریوند ایستاد. ریوند مردد نگاهی به نیلرام انداخت، شاید پشیمان شده بود. اما نه... آن دختر احمقتر از این حرفها بود. هنوز هم داشت بیتوجه به آنها غذایش را میخورد. پناه آهی کشید و ریوند پلک زد. بشکنی در هوا زد و در کسری از ثانیه آنها میان مزارع گندم در غرب شوش بودند. پناه نفس عمیقی از آن هوای تمیز و معطر کشید، پر از حس آرامش لب زد: - بوی خاک آب خورده... ریوند نیز نفس عمیقی کشید. انگار ریههایش داشت جان تازهای میگرفت. به طرف شمال مزرعه رفت تا آنکه پناه از دور دختری را دید. زنی لاغر و قد بلند که مشغول خورد کردن ساقههای زرد گندم بود. با رسیدن به وی، ریوند پناه را به او سپرد تا در کنترل کردن جادو به وی کمک کند. به گفتهی ریوند در راه، آن دختر از نظر مالی به کمک نیاز داشت و ریوند به او سپرده بود در صورتی که پناه بتواند مرحلهی اول را به کمک وی بگذراند به او یک دَریک میدهد. آن زن هم بدون هیچ بهانه و شرطی این را پذیرفته بود.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پناه گریان روی مبل سرش را میان دستهایش گرفت و دیگر چیزی نگفت. نیلرام ولی اخم کرد و خواست سوال دیگری بپرسد اما ریوند عینکش را از روی صورتش برداشت و روی میز گذاشت. کت زرشکی رنگی از روی چوبلباسی کنار در عمارت برداشت و گفت: - شوکه شدهاید، درک میکنم. موقتا میروم و ممکن است دیر بازگردم. لطفا از عمارت بیرون نروید. و بیتوجه به نیلرام و پناه از عمارت بیرون رفت و در را پشت سرش بست. نیلرام خشمگین جیغ بلندی سر داد که ریوند به خوبی از خارج عمارت آن را شنید اما به روی خود نیاورد. نیلرام ناامید کنار پناه نشست. دستاش را روی شانههای لرزان پناه نهاد و غمگین لب زد: - راستش واقعا نمیدونم چی بگم. پناه گریان با قلبی که داشت از سینهاش بیرون میزد و انگار کسی آن را در میان چنگالهایش گرفته بود گفت: - فقط بذار گریه کنم... همین. و صدای گریهاش در آن عمارت بزرگ و مسکوت شدت گرفت. نیلرام که دید حرفی برای گفتن ندارد سکوت کرد و خیره به دیوار جلویش به افکارش پناه برد. واقعی بود؟ اینجا حقیقی بود؟ ریوند که خیلی جدی صحبت میکرد. به نظر نمیآمد شوخی یا خواب باشد... آه که اگر اینجا واقعی باشد... آنوقت چه میشود؟ فصل چهاردهم ریوند تا صبح فردا به عمارت بازنگشت. صبح که نیلرام اولیننفر از روی تخت بلند شد، دو لباس باستانی برای مصرف روزانه در میان هوا و زمین در کنار در اتاق معلق بود. گویا ریوند آن را برایشان فرستاده بود. نیلرام پوزخند زنان از کنار لباسها گذشت و با همان لباسهای مدرن خودش، از پلهها پایین رفت. گشتی در خانه زد و فهمید که ریوند هنوز نیامده است و البته که هیچچیز عجیبی در این عمارت وجود ندارد. اما پرقرمز روی جایگاهش نشسته بود و با دقت رفتار و کردار نیلرام را زیر نظر داشت تا مبادا چیزی از عمارت برندارد. نیلرام وقتی از گشتوگذار خسته شد و چیزی دستگیرش نشد مجدد به اتاق بازگشت تا باز بخوابد. اما خوشبختانه پناه بیدار شده بود و خیره به زمین روی تخت در خود جمع شده بود. نیلرام سعی کرد او را درک کند، پس کنارش نشست و با همدردی گفت: - بیخیال، بالاخره از خواب بیدار میشی نگران نب... صدای جیغ ممتد پناه و حرفهای بعدش، وجود نیلرام را به لرزه انداخت، نه نه... - میشه بس کنی؟ حتی اگر اسب هم بود میفهمید دیگه خواب نیست! چیش رو نمیتونی باور کنی نیلرام؟ اینجا واقعیه توی یه زمان و مکان متفاوت اما واقعی هستیم و تنها راهش اینکه اون کارهای کوفتی رو انجام بدیم تا برگردیم. وای چقدر آرزو بود همهچیز قابل تحملتر بود. تو واقعا نمیفهمی یا خودت رو زدی به نفهمی؟ نیلرام اخم کرد و لبش را از حرص گاز گرفت. چرا این دخترک آنقدر احمق بود؟ با خشم گفت: - بس کن پناه، چی واقعیه؟ چیش دقیقا باورت شده؟ شهری که ایران قدیم بوده و خونههاش همه از آلیاژ جدیدن روز هستن؟ دیوونه شدی؟ لابد افکار مزخرف آرزو روی تو هم اثر گذاشته! ببین آرزو از خواب بیدار شد، لابد دستشوییش گرفته بوده پس ماهم بیدار میشیم فقط باید یکم دیگه صبر کنی. پناه از سر حرص خندید و از روی تخت بلند شد. به طرف لباسهایی که ریوند فرستاده بود رفت و شروع به دست کشیدن در فضایخالی اطرافشان کرد. خشمگین و با صدای بلند گفت: - به نظرت اینا هم حقهی شعبده بازین؟ مثلا نخ نامرئی دارن؟ نیلرام بس کن، لطفا به خودت بیا! به طرف نیلرام آمد، آنقدر سریع که نیلرام ناخواسته خودش را عقب کشید. انگشت اشارهاش را چندینبار بر سینهی نیلرام کوبید و فریاد زد: - خواهی نخوای باید اون کارها رو بکنیم تا برگردیم. و من... متأسفانه قراره انجامش بدم. چه خوشت بیاد و چه خوشت نیاد ذرهای برام مهم نیست.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
معرفی و نقد مجموعه رمان جادوی کهن | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
عنوان مجموعه: جادوی کهن جلد اول: پارسه نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب ژانر: فانتزی، عاشقانه، تاریخی خلاصه: نیلرام دختر داستان ما شاید از خوش شانسی اش بود که پدرش دو همسر داشت. جنگ و دعوا میان دو خانواده آنقدر حال روحی او را خر*اب کرده بود که دیگر هرگز به وجودیت خدا باور نداشت. تا آنکه پارسه او را انتخاب کرد. شاید گاهی باید جادو به شما روی بیاندازد تا باورش کنید. شاید خدا خواست که با پارسه آشنا شود. سرزمینی در دل ایران باستان، سرزمینی که نیاکان ما در آن زندگی کرده بودند. -
اگر عاشق هری پاتر هستید، این کتاب را از دست ندهید! معرفی مجموعه کتاب احضارگر در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی و نقد کتاب
مجموعه رمان احضارگر از تاران ماتارو، نشر باژ | اثری جذاب در ژانر فانتزی برای دوستداران هری پاتر وقتی حرف از جادو و جادوگری به وسط میآید، اولین کسی که به یادش میافتیم آقای هری پاتر است. کسی که جادوگری افسانهای لقب گرفت و قدرت ولدرمورت را داشت. او اسطورهای در جهان جادو بود و اکنون پس از گذشت دهها سال از پخش و اتمام انتشار کتاب، همچنان شاهد کمپینهای طرفداری در روزهای خاصی که در رمان اشاره شده است هستیم. مانند سال روز برد تیم گوییدیچ گریفیندور در رمان هری پاتر که مردم در واقعیت آن را جشن میگیرند. یا مانند آغاز سال تحصیلی جدید هاگوارتز که مردم به دورهم جمع شده و شادمانی میکنند. کتاب احضارگر برای دوستداران هری پاتر بهترین گزینه است. اگر بازهم میخواهید در سرزمین جادو قدم بردارید حتما این کتاب را مطالعه کنید. (رمان جادوی کهن نمونه ایرانی سرزمین جادو است.) در کتاب احضارگر ما پسری را به نام فلچر داریم که در ابتدا مورد تحقیر قرار میگیرد. اما بعد از گذشت مدتی او منبع جادویش را پیدا میکند و به عنوان جادوگر شناخته میشود و حال زمان آن است که به مدرسه جادوگری برود تا آموزش ببیند. او باید برای محافظت از سرزمینش بجنگد و جالبی داستان از اینجاست که اینجا جادوگران جنهای همراه دارند. جنهای داستان در جهانی به نام اثیر زندگی میکنند که جادوگران باید گروهی به آن جهان رفته و جنی برای هم تیمی خود شکار کنند و سریع باز گردند. البته که جنی نسل به نسل میچرخد و به ارث میرسد. میتوان گفت جنها در این رمان حکم یادگار جادوگران بزرگ را دارند. همچون چوبهای جادویی در هری پاتر و جغد هایشان میمانند با این تفاوت که جنها درجه بندی دارند و باید درجه جن با صاحبش یکی باشد وگرنه نمیتواند آن را رام کند. و جالب تر آن است که جنها با گذر زمان میتوانند ارتقا پیدا کنند و قدرت بیشتری به دست بیاورند. بیشتر بخوانید: معرفی مجموعه کتاب پادشاه پریان در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا معرفی مجموعه کتاب نبرد با شیاطین در ژانر ترسناک | انجمن نودهشتیا معرفی و نقد کتاب هرگز سازش نکنید | انجمن نودهشتیا سخن پایانی: مجموعه احضارگر واقعا یکی از رمانهای جادویی بود که من را شدیدا به خود جذب کرد. حقیقتا اندکی با جهان هری پاتر متفاوت است اما نزدیک ترین اثر به آن جهان محصوب میشود. اثر دیگری هم هست با عنوان مجستریوم که آن نیز تا حدودی شبیه به همین داستانهای جادوگری و مدرسهای است. در مقاله بعدی داستان جلد اول کتاب را توضیح خواهم داد. نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب(سادات.82) منبع: مطالعه کل مجموعه نبرد با شیاطین از نشر قدیانی تاریخ نگارش: 10-9-1403 در صورت استفاده از این نوشته لطفا نام نویسنده را درج فرمایید.-
- رمان احضارگر
- رمان خارجی
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ماندهام حیران، نمیدانم ویرایش کنم با بنویسم
-
اگر عاشق ژانر فانتزی هستید حتما بخوانید! معرفی مجموعه کتاب پادشاه پریان در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی و نقد کتاب
معرفی کتاب پادشاه پریان از هالی بلک در ژانر جذاب و مهیج فانتزی | نشر باژ این روزها تمام مردم در سراسر جهان به ژانر فانتزی علاقهمند شدهاند. زیرا در این ژانر هیچ محدودیتی وجود ندارد و به راستی که هرچقدر میگذرد انسان بیشتر به قدرت ذهنی که از طرف خداوند پرورش داده شده است، پی میبرد. تخیل و تفکر در تمام انسانها بی حد و مرز است، تفاوتش آن است که یکی ترسی از بزرگ کردن و پروبال دادن به آن ندارد و دیگری توهمهایش را بزرگ میکند و از آنها میترسد. وحشت از تخیل چیزیست که بیشتر روان انسان را درگیر میکند و طبق تحقیقات اعلام شده اکثر بیماران روانی به دلیل ترس از تفکر و توهم خودشان بیمار شدهاند. ژانر فانتزی شامل تمام موجودات خیالی است که در ذهن انسان پرورش داده میشود. چه از جانب نویسندگان بزرگ نوشته شده باشد و چه از جانب نویسندگان کوچک تمام موجودات خیالی، اجازه دارند در دسته ژانر فانتزی و در این مقاله جای بگیرند. پری، الف، گرگینه، خونآشام، ببرینه، اژدها، هیدر، نینفو، لیتلی، پری دریایی، سایرن، آشوزوشت، شیردال، ققنوس، سیمرغ، مدوسا، دیو، اهریمن، هیولا، لولو، تکشاخ و هرچیزی که در داستانها خواندهایم شامل ژانر فانتزی میشود. توجه: لطفا ژانر علمی تخیلی را با ژانر فانتزی قاطی نکنید! کتاب پادشاه پریان داستان جالبی دارد، سرزمینی به نام الفهیم در آن طرف مرزهای جهان انسانها وجود دارد که پریان در آن زندگی میکنند و دو دختر انسان بر حسب دلایلی که در کتاب به آن اشاره شده است در میان پریان زندگی میکنند. دست انداختن آندو دختر کار هر روز پریان است تا آنکه دختر اصلی داستان، با کوچکترین شاهزادهی بداخلاق و عیاش پادشاه پریان، شاهزاده کاردن روبهرو میشود و هر چقدر که میگذرد ما شاهد رو شدن حقایقی جالب از داستان هستیم و چه چیزی شیرینتر از عشقی که ذرهذره میان یک الف و انسان شکل میگیرد. بیشتر بخوانید: معرفی مجموعه کتاب نبرد با شیاطین در ژانر ترسناک | انجمن نودهشتیا معرفی و نقد کتاب هرگز سازش نکنید | انجمن نودهشتیا معرفی و نقد کتاب مشکلی نیست اگر حالت خوش نیست | انجمن نودهشتیا سخن پایانی: در مقالات بعدی به داستان هر سه جلد این کتاب پرداخته میشود. اگر عاشق پری و الف هستید و از شاهزاده سوار بر اسب پریان خوشتان میآید حتما این کتاب را بخوانید زیرا شاهزاده کاردن جذاب داستان ما یک اسب سفید هم دارد! نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب (سادات.82) منبع: مطالعه کل مجموعه پادشاه پریان از نشر باژ تاریخ نگارش: 9-9-1403 در صورت استفاده از این نوشته لطفا نام نویسنده را درج فرمایید.-
- رمان پادشاه پریان
- پرفروش نیویورک تایمز
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اگر از طرفداران ژانر ترسناک هستید بخوانید! معرفی مجموعه کتاب نبرد با شیاطین در ژانر ترسناک | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی و نقد کتاب
معرفی مجموعه کتاب های نبرد با شیاطین اثر دارن شان از نشر قدیانی اگر از طرفداران ژانر ترسناک باشید، قطعا با نویسنده معروف این ژانر دارن شان آشنا هستید. از دیگر آثار ایشان میتوان به مجموعه قصههای سرزمین اشباح اشاره کرد که به شدت پرطرفدار است و جزو پرفروش ترینها میباشد. در این صفحه صرفا قرار است توضیحی کلی از این مجموعه داده شود اما حتما در نوشتههای بعدی توضیحاتی مختصر از هر جلد مجموعه ارائه میشود تا علاقهمندان به این ژانر نهایت لذت را ببرند. ژانر وحشت چند سالیست که در جهان به شدت مورد توجه مخاطبان سریال و کتاب قرار گرفته است به صورتی که ما اکنون در سال اخیر شاهد ساخت چندین سریال ترسناک، فیلمهای مجموعهای به خصوص از شبکههای ترکی، کتابهای نوجوان ترسناک و مجموعههای رمانی میباشیم. حقیقت آن است که مردم جهان به جای فرار از ترسها بیشتر تمایل دارند تا به آنها جذب شوند و این باعث شده است ژانر ترسناک رشد به شدت زیادی داشته باشد. مجموعه کتاب نبرد با شیاطین داستان بسیار جدید و جالبی دارد. قبلا شیطان را در تمام داستانها و سریالها به نحوی دیدهایم اما این یکی فرق دارد! شما با مجموعه رمانی روبهرو هستید که در آن دریچههایی به جهانی دیگر باز میشود. جهانی وحشتناک که در رویا هم نمیبینید! و آن جهان جهانی جز سرزمین شیاطین مختلف نیست. شیطانهایی که به خون انسان تشنه هستند و کافیست تا یک دریچه به طور اتفاقی باز شود و به زمین حجوم بیاورند و همه را تکهتکه کنند. جذابیت این کتاب به دو دلیل است، یک آنکه این کتاب حقیقتا ایده جالبی دارد و دو اینکه نویسنده این اثر هیچ نگرانی بابت ترس بیش از حد مخاطب نداشته است و تمام صحنهها به طور واضح و با ریز ترین جزئیات نوشته شدهاند. به طور مثال شیطانهای کرم مانند که چشم یک پسر پانزده ساله را زندهزنده میخورند و آن پسر شخصیت اصلیای است که دارد حسش را از خورده شدن روایت میکند. جالب نیست؟ بیشتر بخوانید: معرفی و نقد کتاب هرگز سازش نکنید | انجمن نودهشتیا معرفی و نقد کتاب مشکلی نیست اگر حالت خوش نیست | انجمن نودهشتیا معرفی و نقد کتاب انرژیخوارها | انجمن نودهشتیا معرفی مجموعه کتاب پادشاه پریان در ژانر فانتزی | انجمن نودهشتیا سخن پایانی: در نهایت این نوشته باید بگویم این اثر برای افرادی با روحیات حساس، احساسی و زود رنج واقعا مناسب نیست و اگر میخواهید از نظر روانی خود را آزار دهید تا شبها اصلا خواب نرید، حتما این اثر را بخوانید! در سری بعدی به داستان جلد اول از نسخه کتاب می پردازم. نویسنده: فاطمه السادات هاشمی نسب(سادات.82) منبع: مطالعه کل مجموعه نبرد با شیاطین از نشر قدیانی تاریخ نگارش: 9-9-1403 در صورت استفاده از این نوشته لطفا نام نویسنده را درج فرمایید.-
- 1
-
-
- لردلارس
- نبرد با شیاطین
-
(و 4 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اخ چه رنگ قشنگیییی
منم می خوام
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
- 2 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
-
اهای زشت چطورییییی
مثلا هم و ندیدیم خیلی وقته
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
- بسیارخب مهربانو آرزو، حضور شما در این سرزمین جادو باعث شادمانی و افتخار ما بود. به امید آنکه جادو را تا ابد باور داشته باشید و بدانید که بابت قدردانی از باور عمیق شما سه روز دقیق و یک روز کامل محاسباتی را در پارسه گذراندید و شاهد جشن سپندار بودید. آرزو که دیگر به گریه افتاده بود سرش را تکان داد و متشکر به ریوند نگاه کرد. انگار دیگر اصرار نداشت، حقیقت را پذیرفته بود. تنها لب زد: - سالهاست که در رویاهایم تصور میکنم سرزمینی از جادو وجود دارد اما هرگز حدس نمیزدم که در واقع آن سرزمین در گذشتهی ما، در ایران باستان باشد. انگار فکر میکردم جادو فقط برای اروپا و فرهنگ غرب است. لطفت را خداوند پاسخ دهد ریوند! نگاه آخرش را به دوستهایش داد، آنها گیج و منگ تنها به آرزو خیره بودند. لبخند گرمی زد و با حسرت گفت: - باورم نمیشه اما برای اولینبار، بهتون حسادت میکنم... با بشکنی از جانب ریوند، آرزو دیگر در آنجا نبود. ناپدید شد و در هوا به گرده تبدیل گشت و جلوی چشم دوستهایش گردهها محو شدند. نیلرام یکهو شوکه شد و نتوانست واکنشی نشان دهد اما پناه جیغ بلندی کشید و خطاب به ریوند گفت: - چی شد آرزو کجا رفت؟ به گریه افتاد زیرا بسیار ترسیده بود. هر چه که بود خیلی ناگهانی اتفاق افتاد. نیلرام سریع به ریوند نگاه کرد، زمزمه گویان با تردید گفت: - تو میدونستی... انگار... اون هم میدونست! ریوند سرش را به نشانهی بله تکان داد و به حرف آمد. مغموم گفت: - دوستتان به آینده بازگشت. به آینه نگاه کنید، او در اتاق خودش تازه از خواب بیدار شده است. پناه که گیج و سردرگم بود سریع آینه را بالا گرفت، در کمال حیرت واقعا آرزو تازه از خواب بیدار شده بود و روی تخت بود. پناه و نیلرام هم بودند. انگار صبح همان شبی بود که فیلم ترسناک دیدند. آرزو صورتش را مالش داد و خطاب به آندوی غیر واقعی گفت که خواب عجیبی دیده است اما به یاد ندارد چه بوده است. فقط میداند سرزمینی از جادو دیده است و آندو دوست غیر واقعی حرفش را تایید کردند، و بعد... او به کارهای روزانه مشغول شد و در نهایت آینه تصویر را قطع کرد. پناه حیرتزده بر روی مبل سقوط کرد. خیره به میز ریوند لب زد: - ما آنجا چه میکنیم... ریوند سوالش را پاسخ داد در صورتی که پناه برایش مهم نبود. - آنها به دستور جادو نمایندهای از شما هستند تا نبودتان احساس نشود. نیلرام پوزخند زد، نبودش برای خانواده احساس نمیشد... به لطف جادوی غیر واقعی بود و نبودش فرقی نداشت. پناه گریان به ریوند چشم دوخت و ملتمس گفت: - میخوام برم. لطفا بذار برم! ریوند به طرف کتابخانهی پشت میزش بازگشت و چیز دیگری برداشت. به این سوی آمد و آن را به طرف پناه گرفت. پناه نگاهی به چشمهای آرام ریوند انداخت و مسکوت کاغذ را از دستش گرفت، ریوند دهان باز کرد و خونسرد گفت: - برای بازگشت به آینده باید پنج کار را انجام دهید. اول آنکه یک گیاه خشکیده را با جادوی خاک تازه کنید. دوم باید یک آتش را لمس کنید. سوم باید زیر آب دریا نفس بکشید و چهارم آنکه باید با دست هایتان جیوه را هدایت کنید. در مرحلهی آخر نیز باید یک چوب را رشد دهید. اگر سه تای این پنج مرحله را قبول شوید میتوانید به آینده بازگردید. پناه خشمگین صدایش را بالا برد و گفت: - اینا سالها برای ما طول میکشه، آتیش رو لمس کنم؟ من جادوگر نیستم! من... من... نیلرام کلافه دستش را به طرف پناه دراز کرد تا ساکت شود، معترض خطاب به ریوند که دست به سینه جلویشان ایستاده بود گفت: - اما آرزو این کارها رو نکرد. ریوند سرش را به نشانهی بله تکان داد، خونسرد پاسخ داد: - آرزو جادو را عمیقا باور داشت. نیازی به انجام این کارها نبود تا جادو را بیشتر باور کند. شما دو نفر جادو را قبول ندارید. باید جادو احساس کند که شما باورش کردهاید. عمیقا بلکه نه در ظاهر. زمانی که باور کردید میتوانید بروید. آرزو به دو دلیل به اینجا آمد، یک آنکه بابت قدردانی از باورهایش اینجا را ببیند و دو آنکه شما از بازگشت خود به آینده مطمئن باشید. اکنون به جای بحث کردن و شکایت، بهتر است به انجام مرحله اول بپردازید.- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل سیزدهم آنشب سریعتر از هر شب دیگر، با تمام عجایب و خوشیهایش برای آن سه دختر میهمان گذشت. به گونهای که وقتی نیمهشب به عمارت ریوند بازگشتند و به تختخواب رفتند، هیچکدام حوصلهی تحلیل اتفاقات و حرفهایی که شنیده بودند را نداشتند و در کسری از ثانیه به آغوش خواب و رویا شتافتند. صبح فردا، در واقع هنگامی که نزدیک ظهر بیدار شدند، ریوند آنها را فراخواند و آرزو سریعتر از آندو واکنش عجیبی نشان داد. به گونهای که وقتی داشت از اتاق بیرون میرفت، اتاق را عمیق و دقیق نگاه کرد. انگار سعی داشت نقطهبهنقطهی اتاق را به یاد بسپارد. ولی پناه و نیلرام متوجهی حال ناخوشش نشدند زیرا هنوز آنقدری خسته بودند که خوابآلود از پلهها پایین میرفتند. حتی پناه دو بار نزدیک بود از روی یک پله بیافتد که خوشبختانه جادویی از غیب حواسش بود و او را نگه داشت. اکنون، آن سه دوباره روی مبلی که از غیب ظاهر شده بود، روبهروی میز کار ریوند نشسته بودند و منتظر هستند که ببینند ریوند دقیقا میخواهد چه بگوید. ریوند عینک بر چشمزده و مشغول نوشتن چیزی بر روی کاغذ بود. آرزو مغموم به در و دیوار خانه نگاه میکرد. پر قرمز از پنجره وارد شد و صدایی از خودش بیرون آورد. ریوند سرش را تکان داد و در آن سکوت آرامشبخش عمارت گفت: - بسیارخب، به شهبانو بگو کاری دارم که پس از انجامش میآیم. پر قرمز سرش را تکان داد و پر زنان رفت، ریوند عینک روی چشمش را برداشت و خیره به سه دختر جلویش لبهایش را با زبان خیس کرد. کاملا جدی پرسید: - بسیارخب، یک روز کامل از حضور شما در پارسه میگذرد. البته اگر که دقیق بخواهیم بگوییم روز سوم است. کمی گردنش را کج کرد و ادامه داد: - نظرتان تا به اینجا دربارهی پارسه چیست؟ میدانید که اکنون دیگر خواب نیستید؟ پناه سرش را به نشانهی بله تکان داد، دیگر باور کرده بود. نیلرام ولی هنوز مردد بود، هنوز نمیدانست حقیقت چیست اما شانهای بالا انداخت و سعی کرد لحنش بیخیال باشد. گفت: - فرض میگیرم که خواب نیست، خب که چی؟ آرزو ولی سکوت کرد و پاسخی به سوال ریوند نداد. تنها ماتمزده به مسیر رفتهی پرقرمز خیره بود. ریوند نیمنگاهی به آرزو انداخت و باز به حرف آمد: - بسیارخب، برای بازگشت به آینده تنها یک راه دارید. آن را که انجام دهید به زمان خودتان باز میگردید و اینجا را فراموش میکنید. آرزو با اینحرف ریوند پلکهایش را محکم فشرد که قطره اشکی ازگوشهی چشمش چکید. پناه تازه متوجهی حال ناخوش آرزو شد اما صدای بلند و وسواسگونهی نیلرام مانع شد تا جویای حال وی گردد. - چطور باید برگردیم؟ اصلا از کجا معلوم برگردیم؟ ریوند لبخند تلخی زد، آهی کشید و از جایش برخاست. پشت میزش یک قفسهی کتاب بود. در آن جستوجو کرد و در نهایت قابی مربع شکل بیرون کشید. آن را به طرف آن سه دختر گرفت، یک آینه بود. جدی گفت: - این را بگیرید مهربانو پناه. پناه برخاست و آن را گرفت. متعجب به آینه که در آن انعکاس خودش بود نگاه کرد که حرف بعدی ریوند هر دویشان را شوکه کرد.- 94 پاسخ
-
- 2
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)