رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

سادات.۸۲

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    179
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط سادات.۸۲

  1. چه زیبا

    1. Kahkeshan

      Kahkeshan

      چاکریم بانو🫀

  2. بانو رمانت دیالوگ محوره روی توصیفات مانور بیشتری بده

    1. زری گل

      زری گل

      ممنونم از نقدت و وقتی که صرف مطالعه کردی سادات جان🤍

    2. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      فدات بانو💚

  3. قشنگ شدی

    1. سایه مولوی

      سایه مولوی

      متشکرم بانوجان💕

  4. اگه نگفته بودی ندیده بودم اصلا حله مرسی خسته نباشی
  5. نیل‌رام پفی کشید و رفتار مضطرب ریوند را با دقت بیشتری بررسی کرد. این دیگر واکنش بیش از حد بود. شانه‌های ریوند را محکم گرفت و رخ‌در‌رخ وی ایستاد، کاملا شمرده‌شمرده با صدایی آهسته گفت: - می‌خوای بهم بگی یه حیوون اهریمنی می‌تونه فقط توی یه روز کل محصولات‌تون رو بخاطر نرسیدن نور خورشید و ماه به زمین خراب کنه و باعث بشه همتون بمیرید؟ ریوند با آن چشم‌های لرزانش، آب دهانش را مستاصل قورت داد، سرش را تکان داد و مصمم گفت: - بله، دقیقا همین‌طور است! نیل‌رام اندکی او را خیره دید و یکهو، قهقه زد. از خنده‌ی زیاد چند قدم عقب رفت و در شکمش جمع شد. باورش نمیشد آن‌قدر مسخره باشد. ولی ریوند اصلا شوخی نداشت. به سمت حباب پناه رفت و آماده، کنارش ایستاد. منظورم از آماده صرفا حالت دفاعی جسمانی است. وگرنه اکنون که پرقرمز برای استراحت خاکستر شده بود، او دفاع دیگری نداشت. وحشت‌زده دست در جیب‌اش کرد و کمی وول خورد. چند لحظه بعد مشتش را بیرون آورد و آن را باز کرد. با دقت محتویات درونش را بررسی کرد. زمزمه گویان گفت: - بسیارخب، تو تنها باید تا رسیدن آن‌ها دوام بیاوری. نیل‌رام گیج جلو رفت، بالخره دست از خنده برداشته بود، شاید داشت باورش میشد، نمی دانم. کنار ریوند ایستاد و جدی پرسید: - شوخیت گرفته؟ ریوند توجهی به نیل‌‌رام نکرد و خداوند را شکر که همان لحظه حباب دور پناه شکست و سقوط کرد. نیل‌رام با تعجب به صحنه خیره شد و ریوند خدایش را شکر کرد. حداقل اکنون یک کمک نسبتا ضعیف داشت، کسی که همه‌چیز را مثل بعضی‌ها به سخره نمی‌گرفت. پناه خسته از مرکز دایره برخاست و چرخید. با دیدن ریوند و نیل‌رام در کنار هم، به سوی‌شان آمد و خوشحال به ریوند گفت: - اون توی راهه، خیلی خوشگله، مطمئنم اگر ببینیش به وجد میای. ریوند یک نفس عمیق بسیار بلند کشید. هُما! یک هُما در راه است و این یعنی آن‌ها پیروز می‌شوند، زیرا سایه‌ی هُما بر سر هرکس بیافتد، او رستگار و پربرکت می‌شود. با آسودگی که تازه در نگاهش راه پیدا کرد سرزنده خطاب به پناه گفت: - تنها خداوند می‌داند که چقدر از شنیدن این خبر خوشنود گشتم. یک کَمَک به این سمت می‌آید، باید با آن مبارزه کنیم. می‌دانی که آن چیست؟ پناه یکهو ترسید و تمام شور و ذوقی که از پیدا کردن یک هُما داشت از بین رفت. اما سعی کرد به خود مسلط شود. چندین‌بار پشت سرهم نفس عمیق کشید و در نهایت گفت: - آره... فکر کنم. یه مرغ بزرگ اهریمنیه که خیلی پهناوره و بال‌هاش رو باز می‌کنه تا از رسیدن نور خورشد به زمین جلوگیری کنه. به خصوص روزای بارونی مانع کشاورزها میشه و نمی‌ذاره بارون به زمین برسه. از آب خوشش میاد و... و... نمی‌دونم دیگه. من... ریوند سرش را راضی تکان داد و دست‌اش را روی شانه‌ی پناه نهاد. - عمیق تنفس کن پناه، آفرین تو خوب آموزش‌هایت را یاد گرفته‌ای. پناه سرش را به نشانه‌ی تشکر تکان داد و ریوند راضی ادامه داد: - هُما مانع اوست، هُما یعنی سعادت، پس تا زمانی که هُمایت زودتر از کَمَک برسد همه‌چیز به خوبی تمام می‌شود. بی‌کران در راه است تا مهیار و رامین را بیاورد. آن‌ها به زودی می‌رسند.
  6. درود دوست عزیز، اگر سوالی دارید می تونید از بنده بپرسید.

  7. پرقرمز ناله‌ای سر داد، می‌دانست بدون او ریوند به مشکل خواهد خورد اما دیگر نمی‌توانست دوام بیاورد. پس در جلوی نگاه بهت‌زده‌ی‌ نیل‌رام، آتش گرفت و به خاکستر تبدیل شد. نیل‌رام حیرت‌زده دستش را جلوی دهانش گرفت، اولین‌بار بود که داشت بالاخره یک واکنش واقعی نشان می‌داد. متعجب گفت: - اون... اون مرد؟ ریوند سرش را بالا گرفت، ترس هنوز هم در عمق مردمک‌های سیاهش نمایان بود. به سمت نیل‌رام آمد و دستش را محکم گرفت. آن را فشرد، سردی دست‌هایشان، لرزی بد اندام هر دو انداخت. خیره در نگاه عسلی چشم‌های نیل‌رام گفت: - حرف‌هایم را خوب گوش کن. باید بی‌کران را برای کمک بفرستی، اگر تا صبح کمک نرسد حادثه‌ی بزرگی رخ می‌دهد. نیل‌رام گیج از حرف‌های نامفهوم و جدی ریوند، با دهانی باز و چشم‌های قلمبه به او خیره ماند. ریوند اما سعی کرد تمرکز کند، همیشه اولین کار، تاثیرگذار ترین در نتیجه بود. به طرف بی‌کران رفت و جلویش نشست، با جدی‌ترین چهره و لحنی که تا کنون از او دیده بودم به چشم‌های بزرگ و درخشان جفد خیره شد. - به یزت برو، اولین برج خشت و گلی را که دیدی خانه‌ی مهیار است. به او بگو رامین را بیاورد. در کوهستان آمل منتظر او هستیم. ایستاد و نگاه از جغد گرفت، اضطراب در تک‌تک سلول‌هایش موج میزد. نگاهش را به نیل‌رام داد و گفت: - به او بگو که برود، هرچه سریع‌تر! نیل‌رام اصلا نفهمید موضوع چیست اما آن نگاه و ترسی که درونش بود به حتم بازی یا کلک نبود. پس سرش را تکان داد و بی‌کران با قدرت در آسمان اوج گرفت. وقتی بی‌کران در دوردست ناپدید شد، ریوند به طرف پناه قدم برداشت. نیل‌رام تنها نظاره‌گر کارهایش بود اما اضطراب را به وضوح می‌دید. ریوند دست‌پاچه شده بود؟ پسرک جادوگر تند‌تند دست در موهایش می‌کشید و با خود چیزی را زمزمه می‌کرد. از چپ به راست، از راست به چپ قدم می‌زد. انگار نمی‌دانست باید چه کند. نگران بود، اما نگران چه؟ نیل‌رام دیگر طاقت نیاورد، با چند قدم بلند خود را به ریوند رساند و کاملا جدی کنارش ایستاد. صدایش از سرما می‌لرزید. - چی شده؟ پرقرمز چی بهت گفت که این‌جوری مثل مرغ سر کنده شدی؟ ریوند نگاهش را از زمین گرفت و به نیل‌رام داد، خیلی جدی بدون توجه به حرف‌های تمسخرآمیز نیل‌رام گفت: - یک کَمَک در حوالی اینجا دیده شده است! نیل‌رام گیج به ریوند خیره ماند؛ مشخص بود که نفهمیده است آن چیست، زیرا هیچ ترس و وحشتی در نگاهش دیده نمی‌شود. ریوند عرق روی پیشانی‌اش را پاک کرد و باری دیگر از اضطراب زیاد پای راستش را متوالی بر زمین کوبید و گفت: - او یک موجود اهریمنی است، کَمَک خیلی وقت است که اینجا پیدایش نشده بود. او... او باعث می‌شود در روز نور خوشید و در شب نور ماه به زمین نرسد و آن وقت تمام محصولات‌مان از بین می‌روند. او سال‌ها قبل همیشه در فصول بارانی پیدایش میشد، اما هرگز در فصل سرد که هیچ برف و بارانی در راه نیست نیامده بود! نیل‌رام نفس عمیقی کشید؛ خب اینکه ترس نداشت. داشت؟ خونسرد وزنش را روی پای دیگرش انداخت و گفت: - خب بکشینش دیگه مثلا جادوگرین. ولی چقدر جالبه که محصولاتتون مهم‌تر از جون مردم شهرتون. ریوند بهت‌زده به نیل‌رام خیره ماند. چطور می‌توانست طعنه بزند؟ نه... نه او چیزی نمی‌دانست، برای همین متوجه نمیشد. ریوند سرش را به چپ و راست تکان داد، ناامیدی از نیل‌رام کاملا در نگاهش مشخص بود. - تو چیزی نمی‌فهمی، زندگی و بقای این مردم به کشاورزی وابسته است. اگر محصولات طبیعی ما از بین بروند، همه در این سرما که بیست روز آخر سال از همیشه بیشتر شدت می‌گیرد جان می‌دهند. در سال جدید، کسی زنده نمی‌ماند!
  8. فصل بیست و یک ریوند کنار بی‌کران روی سنگ نشست و دستش را بالای سرش برد، هدف براین بود که او را نوازش کند اما خب بی‌کران آشوزوشت نیل‌رام بود و این چیز عجیبی نیست که نگذاشت حتی یک سر انگشت ریوند به پر و بالش بخورد. غرغر و اعلام خطر بی‌کران، ریوند را متوجه‌ی وضعیت ناخوشایند پیش‌رو کرد، بنابراین تصمیمش عاقلانه بود که دستش را پایین آورد و بیخیال نوازش آن آشوزوشت بی‌اعصاب شد. دست‌هایش را روی پاهایش نهاد و خیره به افق در سکوت آرامش‌بخش کوهستان گفت: - بی‌کران خیلی خوب با شما ارتباط گرفته است. نمی‌دانم این مقاومتی که در مقابل جادو دارید، از کجا نشات می‌گیرد. نیل‌رام اخم‌آلود به آسمان خیره بود و ترجیح داد پاسخی به این سوال ندهد. ریوند وقتی دید نیل‌رام تمایلی به حرف زدن با او ندارد، خود را بیخیال نشان داد و هر دو در سکوت منتظر ماندند تا کار پناه تمام شد. بیست دقیقه در کند ترین سرعت ممکن گذشت. نیل‌رام خمیازه‌ای کشید و بی‌کران را نوازش کرد. تا کنون ده‌بار دست بر سر پردار بی‌کران کشیده بود و گمان کنم بی‌کران نیز دیگر می‌خواست برود و از شر این نوازش‌های پی‌درپی راحت شود. ریوند خسته چشم‌هایش را مالش داد و خمیازه کشید که نیل‌رام کلافه به حرف آمد: - تا کی باید اینجا بشینیم؟ دارم یخ می‌زنم می‌فهمی؟ ریوند نگاهی به چشم‌های عسلی و موهای آشفته‌اش انداخت؛ دهانش را باز کرد تا پاسخ بدهد ولی نیل‌رام صبر نکرد، عصبانی از جایش برخاست و با خشم به سمت پناه رفت، لحنش به شدت خشونت آمیز بود. - چه انتظاری داری دختر؟ اون احمق‌ترین آدمیه که دیدی انتظار داری بفهمه سرما یعنی چی وقتی خودش توی لباس چرمیش داره از منظره‌ی پر ستاره‌ی شب لذت می‌بره؟ رویند کلافه دست بر صورتش کشید. کی می‌خواست این رفتار و اخلاق مزخرفش را تمام کند؟ از روی سنگ بلند شد و دستش را به طرف نیلرام دراز کرد. بلند و جدی گفت: - می‌خواهی چه کار کنی؟ کاری به پناه نداشته باش اگر تمرکزش را برهم بزنی همه‌چیز خراب می‌شود و دوباره باید منتظر بمانیم. نیل‌رام با خشم سنگی از روی زمین برداشت و محکم به طرف حباب پرتاب کرد، عصبانی فریاد زد: - برام مهم نیست فقط می‌خوام برگردم و زیر پتوم بخوابم. سنگ با شدت زیادی به حباب خورد اما خوشبختانه حباب ذره‌ای آسیب ندید. صدای افتادن سنگ با صدای دیگری همراه شد. صدای یک ققنوس که به سرعت نزدیک میشد. نیل‌رام و ریوند هر دو چرخیدند و پر قرمز را در دوردست مشاهده کردند. خیلی سریع به این سمت می‌آمد. نور قرمزش آن‌قدر واضح بود که هر شکارچی‌ای می‌توانست با بینایی کم نیز او را شکار کند. ریوند چشم ریز کرد و چیزی به نیل‌رام بخاطر رفتار مزخرفش نگفت. پرقرمز که رسید، خسته به نظر می‌آمد. با آخرین توانش روی صخره‌ای کوچک درست جلوی ریوند ایستاد و نفس‌نفس زنان، حرفی به ریوند زد. سخنی که در ذهن‌شان رد و بدل شد. نگاه ریوند، تنها در ده ثانیه تغییر کرد. نگاه آسوده و خسته‌اش، ناگهان به سُرخی آتش کشید. نگاهی سرشار از ترس و نگرانی جای آن آرامش را گرفت. سرش را تند‌تند تکان داد و مستاصل زمزمه کرد: - این اصلا خوب نیست! پرقرمز که مسافت زیادی از شوش تا آمل را پرواز کرده بود، پاهایش شُل شدند و روی سنگ افتاد. ققنوس بیچاره دیگر توانی برایش نمانده بود. ریوند نگران پرقرمز را نوازش کرد و سعی کرد لحنش برخلاف آشوب درونش ملایم باشد. - تو تلاشت را کردی پسر، اکنون استراحت کن. مشکلی نیست.
  9. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
  10. ریوند ابروهایش را درهم کشید و مصمم‌تر اخم کرد، جدی به چهره‌ی بی‌رنگ نیل‌رام خیره ماند و صدای غضبناکش در گوش‌های نیل‌رام پیچید. - با شما جدی هستم، اگر احضارش نکنید حتی اگر پناه کارش تمام شده باشد همچنان اینجا می‌مانیم تا از سرما یخ بزنید. نیل‌رام صورتش را درهم کشید و با چشم هایی که قابلیت برش داشتند، به ریوند نگاه کرد. هر دو با خشم و حرص به یکدیگر زل زده بودند. ریوند به خوبی می‌دانست که نیل‌رام داشت از سرما قندیل میزد و آن شنل قطعا برای گرم کردنش کافی نبود. بنابراین به وضوح دید که نیل‌رام بالاخره کوتاه آمد و از حرص پُفی کرد. دمغ نگاه از ریوند گرفت و به سنگ‌های پشت سر او داد، پرسید: - خیلی‌خب، باید چی کار کنم؟ ریوند راضی از پیروزی در مقابل نیل‌رام آن دخترک سرتق، لبخند زد و دست‌هایش را در جیب شلوار چرمی‌اش فرو کرد. با آرامشی عجیب حرص‌آور پاسخ داد: - ساده است، همان‌طور که ظهری آن بره را کشتی، اکنون هم او را کنارت فرابخوان. نیل‌رام کلافه دهان گشود تا ریوند را مورد عنایت سخنان نسبتا ناخوشش قرار بدهد، بگوید که او اصلا نمی‌خواست بره بمیرد اما ریوند، رویش را چرخاند و به دوردست کوهستان، به ماه و ستاره‌هایش خیره شد. ادامه داد: - هرچقدر بیشتر طول بدهی احتمالا زودتر از سرما بمیری. با این حرفش ذوق زده به ماه نورانی امشب خیره شد، داشت کم‌کم از کلکل کردن با این دخترک ایرانی خوشش می‌آمد. اوایل برایش سخت بود جواب زبان تند و تیزش را بدهد اما اکنون با خواندن آن کتاب؛ چگونه همچون میهمانان شوخی کنیم؛ داشت حرفه‌ای تر از قبل عمل می‌کرد و فعلا که حسابی از خودش راضی بود. نیل‌رام فحش بسیار بدی زیر لب به ریوند داد که بهتر بود نشنیده باشد، سپس روی یک سنگ کوتاه که نسبتا تیز نبود نشست. چشم‌هایش را با حرص بست و همان‌طور که داشت از سرما یخ می‌کرد زمزمه گویان گفت: - جوری رفتار می‌کنه انگار من تاحالا ده بار جادو دیده بودم. چه انتظاری داری؟ پسرک خل و چل عقده‌ای. فکر می‌کنه چون خودش جادوگره انگار آپولو هوا کرده. او یک ریز با خود حرف میزد و مشغول ارتباط گرفتن با بی‌کران بود، ریوند سرفه‌ای کرد تا حواس نیل‌رام را جمع کند. با صدای نسبتا بلند در آن کوهستان که طنین حباب آب نیز به پیشواز می‌آمد گفت: - می‌شنوم چه درباره‌ام می‌گویی. نیل‌رام دست از ارتباط گرفتن با بی‌کران برداشت و سریع چشم‌هایش را گشود. پوزخند زد و راضی با صدای به شدت بلند گفت: - بهتر! بلندترم میگم که واضح‌تر بفهمی اسب خود شیفته! ریوند از سر ناچاری آه کشید و دست درون موهایش برد، آخرش هم مفهوم این اسب خود شیفته را نفمیده بود. در مورد آینه در اسطبل و این حرف‌ها، در هیچ کجای آن کتاب به آن اشاره نشده بود. ریوند رو از منظره گرفت، چرخید تا پاسخی درخور به نیل‌رام بدهد اما حضور بی‌کران درست کنار دست نیل‌رام که بر روی صخره نشسته بود، او را به سکوت وادار کرد. چقدر خوب توانسته بود در میان هیاهیوی ذهنش همان‌طور که به ریوند فحش می‌داد بی‌کران را احضار کند! خب انتظار داشت حداقل دو ساعت علاف او شوند... شانه‌اش را بیخیال بالا انداخت و دست در جیب شلوارش فرو برد، چرخید و مجدد به دوردست خیره شد. اکنون فقط باید منتظر می‌شدند تا پناه کارش تمام شود. حقیقتا شاید استعداد خوبی در باطنش داشت. البته اگر همکاری می‌کرد و این لجبازی مسخره را کنار می‌گذاشت.
  11. عزیزم رمانت خیلی دیالوگ محوره، باید درستش کنی.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. QAZAL

      QAZAL

      چون خودم بیشتر تو ذهنم این بود که بجای شرح موقعیت، عواطف و افکار و گفتگوها باشه ، بخاطره همین احتمالا دیالوگ محوره . ولی بعد از اتمام کل پارتام درستش می کنم

    3. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      خب این کار اصلا اصولی نیست و کاملا مبتدیه

      اول این پارت ها رو درست کن بعد ادامه بده چون بعدا خیلی سخت میشه

    4. QAZAL

      QAZAL

      باشه حتما

  12. عزیزم لازم نیست هر بار تاپیک بزنید، توی همون تاپیک اول پارت بذارید

  13. 🌸درود خدمت شما نویسنده‌ی عزیز🌸 از آن‌که انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کرده‌اید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
  14. ریوند خود را به پناه که جلوتر از همه بود رساند و رو‌به‌رویش قرار گرفت. با کنترل نفس هایش، به حرف آمد: - اینجا بنشین و زانوانت را روی زمین بگذار. به گونه‌ای که مچ پاهایت روی همدیگر قرار بگیرند و به زمین نخورند. متوجه شدی؟ پناه سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد، همانجا روی خاک‌ها نشست و خسته از کوهنوردی، سعی کرد کاری که ریوند گفته بود را انجام بدهد. کمی سخت بود اما بالاخره توانست. سرش را بالا گرفت و پرسید: - خب، بعدش چی کار کنم؟ ریوند راضی دو قدم عقب‌تر رفت و گفت: - بسیارخب، خوب است. اکنون دست‌هایت را روی زمین بگذار، باید خاک را لمس کنی. پس از آنکه خاک را به خوبی در کف دست‌هایت حس کردی، آتش را فرا بخوان. تا جایی که می‌توانی سعی کن آتشت قدرت داشته باشد. هرچه قدرت آتش بیشتر باشد، هُمای قوی‌تری به دست می‌آوری. نیل‌رام که کم‌کم داشت واکنش بیشتری به کار ها نشان می‌داد، آرام پرسید: - خب اون‌وقت چطور میشه؟ ریوند روی زانو خم شد و یک کیسه‌ی کوچک از کمربند شلوارش آزاد کرد. پناه گمان کرده بود ان کیشه خوراکی است اما انگار اشتباه می‌کرد. ریوند کیسه را باز کرد، مشتش را درونش برد و پودر سفیدی از آن بیرون آورد. همان‌طور که دور تا دور پناه را یک ذوزنقه می‌کشید، گفت: - آن‌گاه نسبت به قدرتی که پناه دارد، هُمای مناسبی به او جذب می‌شود. با پایان رسم ذوزنقه، دست روی زانوانش نهاد و ایستاد؛ بند کیسه را بست و مجدد به کمربندش آویزان کرد. پناه و نیل‌رام هر دو به او خیره بودند و گیج با چشم‌های قلمبه نگاهش می‌کردند که خندید و خونسرد گفت: - این پودر ترکیبی از لوبیای قرمز، سفید و ابلغ است که سابیده شده‌اند تا به کنترل کنندگان عنصر آتش کمک کنند. بعدا ملزومات این‌ها را می‌گویم. دست‌هایش را تکاند تا گرد لوبیای سابیده شده بریزد، سپس مجدد رو‌به‌روی پناه ایستاد، اینبار یک گچ از جیب شلوارش بیرون آورد و خم شد. روی زمین چیز عجیبی کشید، ابتدا یک مثلث تو پر متساوی الساقین کشید و سپس مشابه همان، چسبیده به ضلع بالایی مثلث، یکی دیگر روی زمین سنگی رسم کرد. وقتی کارش تمام شد انگار دومین مثلث بر روی آن یکی نشسته بود. بالاخره برخاست و همان‌طور که گچ را مجدد توی جیب شلوارش می‌گذاشت نگاهش را به پناه داد و عادی گتف: - شروع کنید بانو. تمرکز از اصلی‌ترین رکن جذب موجود جادویی است. امیدوارم موفق باشید. پناه سرش را به معنای باشه تکان داد و نگاهش را از آن دو نفر که پشت سرش ایستاده بودند گرفت. چشم‌هایش را بست و نفس عمیقی کشید. دست‌هایش که خاک را لمس کردند، طولی نکشید که آتش‌های ریز و نورانی از کف دست‌هایش، نمایان شدند و از میان انگشت‌هایش بیرون زدند. نیل‌رام با دیدن این کار پناه دهانش باز ماند، باورش نمیشد تنها در عرض یک روز به این سطح رسیده باشد. ریوند اما راضی و خوشحال، دستش را جلو گرفت و لحظه‌ای بعد، حصاری آینه‌ای از جنس آب، دور پناه را همچون حباب در برگرفت. حباب که صابت شد، صدای امواج دریا را به گوش‌های پناه هدیه داد. ریوند دستش را پایین آورد و به سوی نیل‌رام چرخید. جدی گفت: -بسیارخب، تا پناه در سکوت آرامش‌بخش حباب هُمای خودش را پیدا می‌کند، شما هم بی‌کران را صدا کن. نیل‌رام کلافه پُفی کرد و خیره در نگاه قیر مانند ریوند گفت: - اصلا حوصلش رو ندارم، یه امشب رو ولم کن.
  15. پناه که کاملا متوجه‌ی موقعیت شده بود، ریز خندید و خود را به نفهمی زد و کلا پشت به آن‌ها کرد. مثلا داشت از منظره لذت می‌برد ولی می‌دانم که تمام شش دنگ حواسش این طرف بود. به نظرم ریوند اگر در ایران آینده زندگی می‌کرد قطعا از رفتار همه‌ی مردم خجالت زده میشد. زیرا در آینده دیگر کسی آن‌قدر به فاصله‌ی میان دختر و پسر اهمیت نمی‌دهد. درست می‌گویم دیگر... نکند می‌دهند؟ جو به شدت سنگین بود و ریوند همچنان در تلاش بود تا بند‌های منظم کفشش را ببندد تا آنکه پناه بالاخره به حرف آمد و لطف بزرگی در حق ریوند کرد. - ریوند هوا خیلی سرده، بیا زودتر کار رو تموم کنیم و برگردیم. ریوند نفس عمیقی کشید و سرش را بالا گرفت. ایستاد و بالاخره انگار هوای آزاد وارد ریه‌هایش شد. البته قبلا هم وارد شده بود، ولی انگار درون یک قفس از شرم حبس مانده بود. زانویش را تکاند و خنده‌ای به شدت مسخره و معذب تحویل نیل‌رام و پناه داد. دستی درون موهای مشکی خوش‌فرمش کشید و عرق‌هایش را زدود. در نهایت نگاهش را به سمت غرب چرخاند و دستش را بالا برد. انگشت اشاره‌اش که یک کوه بزرگ در غرب را نشان داد، پناه لحظه‌ای به خود لرزید. وحشت‌زده گفت: - نگو که باید از این کوه بالا بریم! نیل‌رام نیز دست ریوند را دنبال کرد و با دیدن آن کوه بزرگ، این‌پا و آن‌پا شد. ریوند اما خندید، نه قرار نبود از آن کوه بالا بروند. به سمت پناه چرخید و ملایم گفت: - آن کوهی است که هُما‌های زیادی در حاشیه‌های آن زندگی می‌کنند، نزدیک‌تر که بشویم، کار شما شروع می‌شود. پناه سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد و هر دو به دنبال ریوند راه افتادند. از شیب کوهی که رویش بودند پایین رفتند و به حاشیه‌ی کوه کناری‌اش رسیدند. همان‌طور که به سختی از سنگلاخ‌های کوه‌ها عبور می‌کردند، ریوند نگاه دیگری به نیل‌رام انداخت و در نهایت پرسید: - وقتی به مکان مناسب رسیدیم بی‌کران را صدا بزنید نیل‌رام بانو، باید این را امشب تمرین کنید تا کنترل بهتری روی او داشته باشید. نیل‌رام قدمی از روی یک سنگ بزرگ برداشت و با خستگی، بالاخره پس از ساعت‌ها سکوت جواب داد: - بی‌کران خوابیده نمی‌خوام بیدارش کنم. ریوند نفسش را حبس کرد و خیره به رفتن نیل‌رام در جایش ایستاد. نیل‌رام خونسرد از کنار ریوند گذشت و پشت سر پناه جلو رفت. ریوند نفهمید چرا اما لبخند گرمی روی لبش نشست. بالاخره داشت از آن پیله‌ی افسردگی بیرون می‌آمد؟ سرش را به چپ و راست تکان داد، به خودت بیا پسر، الان وقت وارد شدن به هپروت و رویا پردازی نیست. مرهبا. مجدد به راه افتاد و خود را به آن دو دختر رساند. همان‌طور که سعی داشت هم پای نیل‌رام از سنگ‌های بزرگ و کوچک و به شدت تیز کوه عبور کند گفت: - خب در واقع آشوزوشت همیشه هوشیار است فقط حالت خوابیدن به خود می‌گیرد. بنابراین از تو می‌خواهم وقتی به جای مناسبی رسیدیم، همراه پناه او را احضار کنی. نیل‌رام از اصرار و تکرار ریوند اخم کرد. اصلا خوشش نیامده بود اما ذره‌ای برای ریوند اهمیتی نداشت. با رسیدن به یک منطقه‌ی نسبتا صاف در دامنه‌ی سه کوه آن‌طرف‌تر، بالاخره ریوند از حرکت ایستاد و صدایش همچون ناقوس آزادی برای آن دو نفر می‌مانست. - بسیارخب، پناه همین‌جا بهترین مکان است. پناه با عرق‌های زیادی که روی صورت سرخ‌ شده‌اش نشسته بود، سرش را تکان داد و روی زانو خم شد تا نفسی تازه کند. نیل‌رام نیز همین وضعیت را داشت، پاهایش می‌لرزیدند از بس که اشتباهی روی سر تیز سنگ‌ها نهاده بود. ریوند باز وضعش بهتر بود. خب هرچه نباشد او جادوگر بود قطعا باید فرقی میان یک جادوگر و یک فرد جادو ندیده باشد.
  16. درود. https://forum.98ia.net/topic/27-مجموعه-رمان-جادوی-کهن-جلد-اول-فاطمه-السادات-هاشمی-نسب-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/3/#comment-2712
  17. یه چیزی

    شکسته نویسی توی متن رمانتون به شدت به چشم می خوره

    او دیده و ...

    کرده و ...

    رفته و ...

    گفته و ...

    @nastaran

  18. سادات.۸۲

    بیایین بیوگرافی بدین لطفا

    فاطمه السادات 21 از یزد
×
×
  • اضافه کردن...