-
تعداد ارسال ها
179 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط سادات.۸۲
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
مهیار با چهرهای کاملا خنثی به صورت از خود متشکر نیلرام خیره شد. ابروهایش را بالا داده بود و حق به جانب مهیار را نگاه میکرد. مهیار پوزخند زد و نیلرام تعجب کرد، پاسخ مهیار لرزی بر اندام نیلرام انداخت. - ساده است، قتل در پارسه معکوس است؛ اگر شما هم نوع خودت را بکشی همان موقع خواهی مرد. سپس همانطور که به طرف عمارت میرفت و به نیلرام میخندید با تمسخر گفت: - کسی جرات کشتن ندارد اما اگر شما داری، بفرما. راه باز است و جاده دراز. نیلرام از پشت سر مهیار زبانش را بیرون آورد که از نگاه تیزبین طلانقش آشوزوشت مهیار دور نماند. طلانقش بالای عمارت روی سقف نشسته بود و جیغ بلندی از این کار زشت نیلرام کشید. مهیار با هشدار طلانقش از حرکت ایستاد و قهقههای سر داد. دستش را بالا آورد که طلانقش سریع بال زد. پایین آمد و خیلی نرم و زیبا روی دست مهیار نشست. مهیار با چشمهایی خندان سمت نیلرام چرخید و با کنایه گفت: - بهتر است با طلانقش دشمن نشوی مهربانو، وگرنه نمیتوانم تضمین دهم که آسیب نخواهی دید! پناه که دید اوضاع دیگر دارد بهم میریزد پادرمیانی کرد و نگذاشت نیلرام پاسخی دیگر به مهیار بدهد. کنجاو جلوی نیلرام ایستاد و با احترام پرسید: - الان باید چی کار کنیم؟ مهیار خندان به پناه که درگیر مقابله با شالش در هیاهوی باد بود توجه کرد و خونسرد گفت: - کار عجیبی نباید انجام بدهید. فقط تا شب افکارتان را در این باد آرام نگه دارید، همین. پناه آهانی گفت و به حیاط پر از گل نگاه کرد، ماندن در اینجا تا شب آنقدر هاهم بد نبود. التبه این تنها نظر او بود. ناگهان خورشید جایش را به تاریکی ماه داد. همهجا تاریک شد گویی که نور فرار کرد بود. حیاط عمارت مهیار که تا چند ثانیه پیش یک باغ وسیع آفتابی با چمن های تازه و سرسبز بود، اکنون در تاریکی شب به سر میبرد. هر سه چرخید و به آسمان بالای سرشان نگاه کردند، این طبیعی نبود. اصلا به نظر خبر خوبی نمیآمد! پناه و نیلرام هر دو ترسیدند و چند قدم عقب رفتند، وحشت در نگاه نیلرام بیشتر از بقیه هویدا بود، زیرا صحنهی هجوم دیوها به ذهنش زد. نکند باز آمده بودند؟ آن موجود غولآسا، آن پرندهی بزرگ که طول هر بالش شاید به اندازهی بیست هواپیما بود، در آسمان درست بالای سرشان شناور بود و نعره میکشید. صدایش... همچون رعد میمانست که تکتک سلولهای بدن را میلرزاند. آن نوک عظیمش که شاید به اندازهی یک کوه بزرگ میمانست، شاید به اندازهی کوه دماوند بود. چشمهایش همچون سیاه چالههای فضایی میمانستند؛ تاریک و بینهایت گویی که با نگاه کردن به آن ممکن بود در چشمهایش تا ابد غرق شوی. پاها و دمش نیز هر کدام به اندازهی دریاچهی ارومیه بزرگ بودند. آن حیوان؛ آن پرنده به حتم یک غول بود. پناه با وحشت همانطور که به آن موجود هیولامانند خیره بود گفت: - اون... اون باید کَمَک باشه درسته؟ مهیار خونسرد سرش را بالا و پایین کرد، انگار از قبل خبر داشت، در واقع نوع واکنش خونسردش که اینچنین میگفت. دستی درون موهایش که بخاطر باد آشفته شده بود کشید و در حالی که به سمت در ورودی عمارتش که در قسمت جنوبی حیاط قرار داشت میرفت، بلند فریاد زد: - از عمارت من بیرون نروید، حفاظی دارد که از شما محافظت میکند. تمرین کنید تا بازگردم. و صدایش با بسته شدن در چوبی عمارت، دیگر به گوش نرسید. اما سکوت حاکم نشد، بلکه به جای نوای دلنشین باد و حرکت چمنهای تازه و عطر گلهای رز قرمز حیاط، فقط و فقط صدای جیغ و فریاد مردم به گوش میرسید. گریهی بچهها و وحشت حیوانات از عمارتهای کناری در تمام شهر طنین انداخته بود. آنها در یزت بودند و صدای هیاهوی مردم و حیواناتشان در بادگیرهای عمارتهای خشت و گلی میپیچید و صداهای وحشتآور را دو برابر به گوش دیگران میرساند. وحشت تمام وجودشان را در برگرفته بود اما هر دو دختر از ترس میخکوب شده بودند و خواسه یا ناخواسته به حرف مهیار گوش دادند. اما به نظر من اگر جرات حرکت داشتند قطعا میان حیاط زیر پیکر آن موجود عظیمالجثه نمیایستادند. پناه با چشمهای لرزانش همانطور که به آن موجود، به آسمان سیاه بالای سرشان نگاه میکرد، بلند فریاد زد تا نیلرام به خوبی صدایش را بشنود. در واقع سعی داشت خودش را مشغول کند. - نیلرام! نیلرام سرش را چرخاند، با صدای نگران پاسخ داد: - هان! پناه بعد از یک هفته که از حضورشان در اینجا میگذشت، بالاخره در این هیاهوی دلش را به دریا زد و حرفی که مدتها بر روی قلبش سنگینی میکرد را به زبان آورد. - راستش رو بگو. مکث کرد زیرا صدای جیغ مردم بیشتر شده بود، ناچار نفس بیشتری گرفت و بلندتر از قبل فریاد زد: - میخوای اینجا بمونی؟ نیلرام واضح صدای پناه را شنید، در واقع با آن صدای بلندش محال بود نشنود. اما خیره به کَمَک عظیمالجثه که به رنگ تاریکی شب بود، ترجیح داد سکوت کند و پاسخ پناه را ندهد. اما پناه به همین راحتی بیخیال او نشد آن هم نه وقتی بعد از مدتی حرف دلش را زده بود، حداقل به یک پاسخ نیاز داشت. زیرا این چند روز حسابی رفتار نیلرام فکر او را مشغول کرده بود و حال که بالاخره تنها شده بودند باید پاسخش را میگرفت. اینچنین که نمیشد. پس دوباره در آن باد سهمگین که لحظه به لحظه با رسیدن کَمَک تند و قویتر شده بود، فریاد زد: - نیلرام، خودت رو گول نزن! شالش را محکم گرفت تا باد آن را نبرد، دستهایش را جلوی صورت و چشمهایش گرفت و بلند تر فریاد زد: - تو میخوای اینجا بمونی مگه نه؟ نیلرام نیز وضعیت بهتری نسبت به پناه نداشت، تمام تلاشش را میکرد تا خود را در همانجایی که ایستاده بود نگه دارد. انگار باد هر آن ممکن بود هر دویشان را به آسمان ببرد. صدای پناه دوباره در گوشهایش زنگ زد. - وگرنه دلیلی نداره اینقدر جادوی آشکار رو انکار کنی!- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
-
اعلام پایان داستان کوتاه | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
درود تبریک میگم. https://forum.98ia.net/topic/7-درخواست-ویراستار-رمان-تکمیل-شده/?do=getNewComment- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پناه حیران با دهانی باز مانده به نیلرام و آن نگاه جدیاش خیره گشت. منظورشان این نبود، قطعا او بد برداشت کرده بود! نیلرام تکانی به خود داد و خواست از جایش برخیزد اما پناه سریع مچ دستش را گرفت. آن را محکم فشرد و با صدایی که تردید و شوک درونش موج میزد گفت: - واقعا متوجه نشدی؟ شهبانو به سمتت آب ریخت اما مگه خیس شدی؟ نیلرام در سکوت به حرف پناه فکر کرد، توجه بیشتری به پوست صورت و لباسهایش کرد، بله خیس نشده بود! لبش را گیج گزید و پرسید: - میخوای چی بگی؟ شهبانو حیران از واکنش غیر منتظرهی نیلرام تکانی به خود داد و به حرف آمد. سعی کرد شاد به نظر بیاید ولی گمان نکنم موفق باشد. مهربان گفت: - جادویت عنصر آب است، مشخص نیست؟ تو بدون آنکه متوجه شوی دستت را بالا آوردی و خواستی از خودت محافظت کنی. پس قطرات آب را کنترل کردی و اکنون همه از بین رفتهاند. البته باید به درون لیوان بازمیگشتند و این عجیب است اما خب مهم این است که جادوی تو آب است. این را حدس زده بودم، از آنجایی که طاق جادو به تو یک آشوزوشت داده بود، طاق هرگز اشتباه نمیکند. نیلرام نگاهش را از پناه گرفت و به شهبانو داد. انتظار این اتفاق را نداشت، برداشت او متفاوت بود. پس تنها اوهومی زیرلب گفت و از جایش برخاست. دست پناه را پس زد و به سمت اتاق خواب قدم برداشت. صدای قدمهایش در عمارت پیچید و بعد از آن زیر لب با خود زمزمه کرد: - خب که چی؟ با وارد شدن به اتاق، در را محکم بست و روی تخت دونفرهی شهبانو دراز کشید. توجهی به ریخت و پاش درون اتاق که از پارچهها پر شده بود نکرد. سرش را زیر پتوی بنفش و مخملی قایم کرد و با چشمهای بسته دوباره به گذشته سفر کرد. به دورانی که آزار روانی زیادی متحمل شده بود. فراموش کردن آن دوران... واقعا سخت بود. نتنها برای نیلرام بلکه برای تمام افرادی که مورد آزار و اذیت قرا گرفتهاند. میتوان گفت هرگز نمیشود آن دوران و احساسات دردناکش را فراموش کرد. فصل بیست و چهار مهیار خمیازه کشید و خسته از فعالیت سنگین امروز صبح، دستش را بالا برد تا هر دو دختر حواسشان را جمع او کنند. با صدای زمختش دست دیگرش را درون جیب شلوارش فرو برد و با آن پیراهن یشمی رنگ ساطن گفت: - باید سه نکتهی مهم را همیشه به یاد داشته باشید. سه کاری که اگر انجامشان دهید چه از عمد و چه از سهو؛ برای همیشه جادو را از دست خواهید داد و در آن صورت بهتر است از مردم فرار کنید. زیرا اگر بفهمند شما جادو ندارید خودشان شما را میکشند. پناه در حالی که درگیر درست کردن شال و لباس نارنجی رنگش بود تا از سرش پرواز نکند، در میان باد تند امروز که میوزید، با چشم های چپ شده و ریز پرسید: - و سرای جادوگر مردم رو دستگیر نمیکنه؟ مهیار با آن بدن قوی و توپرش پوزخند زد و با تمسخر بلند پاسخ داد: - مطمئن باشید اگر شما نیز کسی را بدون جادو دیدید او را میکشید و خیر کسی آنها را مقصر نمیداند. نیلرام کلافه از باد شدید و پیچیدن دامن مزخرف لباسش میان پاهایش پوفی کرد و در حالی که دامن صورتی را از بین پایش آزاد میکرد تا اندامش مشخص نباشد گفت: - خب بگو دیگه! این باد بدجور داره روی مخم راه میره! به خصوص صدای این پولک های مزخرف لباس تو پناه! پناه شانهاش بیخیال بالا انداخت. نمیتوانست که پولکهای زیبای دامن لباسش را بکند، مهیار از حرص نیلرام خندید و با لحنی طنز گفت: - نیلرام بانو شاید برایت ناخوشایند باشد اگر بگویم امروز تا بامداد باید در این باد بمانید تا تمرکز و کنترل افکار و اعصابتان را یاد بگیرید. در غیر این صورت آموزش جادو به افرادی همچون شما که سر هرچیزی عصبانی میشوید واقعا بیمسئولیتی است و خطر بسیار جدیای در پی دارد. نیلرام خشمگین لبش را گزید و خواست چیزی بگوید که پناه به میان آن دو پرید. با ذوق پرسید: - خب حالا اون سه تا کار چیه؟ مهیار انگشت اشارهاش را سمت پناه گرفت و راضی گفت: - خوب شد که یادم آوردی پناه بانو، تنها سه کار را انجام ندهید و بعد آسوده در پارسه اقامت داشته باشید. یک، هرگز دروغ نگویید! دو، هرگز خیانت نکنید و سه، هرگز زنا نکنید. پناه آهانی به معنای متوجه شدن گفت ولی نیلرام سریع به حرف آمد. با تمسخر به مهیار و آن موهای بهم ریختهاش نگاه کرد و پرسید: - اگر قتل انجام بدم چی؟ با این اوصاف راحت میتونم تو و ریوند رو بکشم و کسی من رو مقصر ندونه، درسته؟- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
به ریوند قول داده بود به هر دویشان یاد بدهد، نباید زیر قولش میزد. این دخترک نیلرام واقعا اخلاق گند و غیر قابل تحملی داشت، اگر دست او بود به حتم درسی به آن دخترک میداد که تا عمر داشت فراموشش نشود. اما آنها مهمانان ریوند بودند پس او حقی در اینباره نداشت. چشمهایش را گشود و بدون آنکه به نیلرام نگاهی بیاندازد گفت: - توضیح جدول جادو ساده است، تمام عناصر در پارسه نوع نوشتار، طعم، صفت بشری، نشانه آسمانی، نباتات، حیوان جادویی، نُت موسیقی و اعضای بدن مخصوص خودشان را دارند که در اجرای بهتر و کنترل دقیقتر جادو به شدت به جادوگرشان کمک میکنند. فعلا برای سادگی در آموزش باید عنصر خودت را حفظ کنی. به طور مثال پناه، تو عنصر آتش را داری، بنابراین طعم تلخی را باید با خودت همیشه به همراه داشته باشی. پناه متفکر دستش را به زیر چانه زد و زمزمه کرد: - مثلا میوه رو شامل میشه؟ چی میتونم بردارم؟ شهبانو سرش را به نشانه تایید تکان داد و متفکر گفت: - به طور مثال میتوانی زیتون را همراه خودت داشته باشی. به نظر میآید که کارآمد باشد. البته زیتون خیلی کمیاب است، باید آن را از شهرهای غربی پارسه بیابی. پناه گیج سرش را خم کرد و نگران پرسید: - چطوری پیداش کنم؟ چیز دیگهای نیست؟ شهبانو خونسرد جرعهای دیگر از چایش را نوشید و اینبار سعی کرد صدای هورتش بلندتر باشد. به خوبی کلافگی و خشم زیاد نیلرام را احساس کرد و از آن نهایت لذت را برد. پس از آن پاسخ داد: - قهوه هست اما آن از زیتون کمیابتر است. اما نگران نباش ریوند میتواند آن را برایت پیدا کند. او را دست کم نگیر. بسیارخب، چیزهای مهم دیگر برای تو که تازهکار هستی نباتات و صفات بشری و حیوان جادویی است. حیوان جادویت باید ققنوس باشد اما از آنجایی که تو قرار نیست جادوگر باشی و تنها باید جادو را باور کنی، همان هُماآشوزوشت برایت مناسب است. صفات بشریت شامل نظم است که باید حتما در کارهایت نظم داشته باشی تا جادو با تو ارتباط بیشتری بگیرد. در آخر نیز نباتات عنصرت که لوبیا است باید همیشه همراهت باشد. همیشه پناه! پناه سرش را به نشانه فهمیدن تکان داد، انگار به خوبی متوجه حرفهای شهبانو شده بود. نگاه دیگری به جدول جادو انداخت و نفس عمیقی کشید، اکنون با توضیحات شهبانو آن جدول پربار کمتر برایش گیج کننده به نظر میآمد. اما ناگهان کنجکاوی شدیدا قلقلکش داد. نگاهی به نیلرام انداخت و مردد زمزمه کرد: - نمیخوای بدونی جادوت چیه؟ نیلرام نیمنگاهی به پناه انداخت، خونسرد و خنثی نُچی زیرلب گفت اما برق نگاهش از چشمهای تیزبین شهبانو پنهان نماند. شهبانو از جایش برخاست و پوزخند زد. با تمسخر خیره به نیلرام گفت: - متاسفانه ریوند به من تاکید کرد که جادویت را کشف کنم، بنابراین راهی جز همراهی با من نداری! نیلرام ابرویش را از سر تعجب بالا انداخت، واقعا ریوند تاکید کرده بود؟ اما تنها من و شهبانو میدانستیم که ریوند این حرف را نزده بود و شهبانو از عمد میخواست نیلرام را آزار بدهد! شهبانو با هدف خاصی به سمت آشپزخانه قدم برداشت. صدای قدمهایش برای نیلرام همچون ناقوس مرگ میمانست. هنگامی که بدنش از دیدرس آنها خارج شد، لیوانی سفالی از مطبخ برداشت و آن را به کمک کوزهی سفالی که آب شیرین داخلش بود، پر از آب کرد. با پوزخندی بر لب و ذوقی که ضربان قلبش را بالا برده بود به سالن بازگشت. سعی کرد خونسرد باشد. دختر ها با بازگشت شهبانو حواسشان را به او دادند. با رسیدنش به روبهروی صندلی پناه، کاملا عادی نگاهش را به نیلرام داد و گفت: - تو مجبوری که بدانی جادویت چیست. در غیر آن صورت در پارسه خواهی مرد. زیرا همیشه ریوند نمیتواند همراهت باشد. نیلرام کلافه پلک زد و خواست پاسخ شهبانو را آنطور که لایقش است بدهد اما در یک لحظه، شهبانو لیوان آب را به سوی صورت نیلرام پاشید، آنقدر ناگهانی این کار را کرد که نیلرام تنها توانست دستش را بالا بیاورد و جلوی صورتش بگیرد. حتی نتوانست حیغ بکشد زیرا نفس در سینهاش گره شد. جیغ پناه بلند به گوش رسید و بعد از آن سکوتی سنگین و طولانی در عمارت کوچک و بهم ریختهی شهبانو حاکم شد. پناه بهت زده به هر دویشان نگاه میکرد، این چه کاری بود؟ اما شهبانو کاملا خونسرد همچنان مقتدر ایستاده بود. دو دقیقه بعد وقتی نیلرام از بهت این کار عجیب و مسخرهی شهبانو بیرون آمد، دستش را پایین انداخت تا هر کلمهای که بر زبانش جاری میشود را روانهی شهبانو آن دخترک بیتربیت کند اما نگاه خندان پناه و برق افتخارآمیز چشمهای شهبانو را که دید، تردید کرد. این چه وضعی بود؟ چرا اینقدر خوشحال بودند؟ از کی تا حالا بیرحمی، مسخره کردن دیگران و آزار دادن بقیه خوب و لذتبخش بود که شهبانو و پناه از انجام آن خوشحال میشدند و به خود افتخار میکردند؟ بغض به گلویش چنگ انداخت، دوباره تمسخر... دوباره... ناخواسته به گذشته سفر کرد، به روزهایی که در مدرسه فرقی نداشت در کدام مقطع بود، همیشه مورد تمسخر دیگران قرار میگرفت. چرا؟ هرگز نفهمید. شاید چون در گذشته نجیب و مهربان بود. همیشه ساکت گوشهای از کلاس مینشست و سرش توی کار خودش بود و حقیقتا یک شخص ساکت و بیزبان هدف خوبی برای آزار و اذیت بچههای شر و شور کلاس است. اما بعد از کلاس نهم، به خودش قول داده بود، قول داد بود که هرگز نگذارد کسی اذیتش کند. کسی مسخرهاش کند و کسی به خودش اجازه بدهد او را بازی بدهد. از کلاس دهم هرگز دیگر آن نیلرام سابق نشد. سکوتش ماند، اما آرامشش رفت. رفتارش تغییر کرده بود. این را به خودش قول داد تا اگر کسی آزارش داد او نیز همان کار را بکند. با هرکسی مثل خودش و شاید... دعوا های گاه و بی گاهش در مدرسه، باعث دعواهای بیشتری در خانه شده بود. افسردگی کمکم میآمد. هرگز ناگهان پیدایش نمیشد. شهبانو آماده بود تا نیلرام جیغ و داد کند، فریاد بزند اما سکوت سنگینش و آن نگاهی که ذرهای احساس درون آن نبود، او را وادار کرد تا اولین نفر به حرف بیاید. صدایش در خانه پیچید و سکوت سنگین عمارت را شکست. - متوجه نشدهای که چه شد؟ پناه منتظر به نیلرام خیره ماند. چرا آنقدر یکهو غمگین شد؟ چرا خوشحال نیست! نیلرام به خود آمد. آهی از اعماق دلش کشید و خیره به میز روبهروی مبل لب زد: - چی شد؟ توی صورتم آب ریختی. بیاحترامی کردی و میخندی. چی رو نفهمیدم؟ سرش را با تحقیر چرخاند و به پناه نگاه کرد، دهان دوستش باز مانده بود. چرا اصل مطلب را نمیگرفت؟ نیلرام با اندوه بسیار لب زد: - تو هم مثل اونا شدی؟ دعواهایی که داشتیم قبلا هم بینمون پیش اومده بود اما باورم نمیشه بخاطر جادوشون من رو فروختی و رفتی طرف اونا، عوض اینکه ازم دفاع کنی... بغض شدیدی به گلویش چنگ انداخت. انگار عنکبوت درون گلویش گیر کرده بود. صدای لرزانش در عمارت طنین اندوهگینی انداخت. - عوضش با اون به من خندیدی...- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پناه سرش را به نشانهی باشه تکان داد و در صلح آمادهی یادگیری بود. اما نیلرام اخمو به شهبانو خیره ماند و در ذهنش در حال چیدن کلمات مصلحانه بود. چرا ادامهی حرفش را خورد؟ چه چیز را پنهان کرده بود؟ شهبانو به خوبی سنگینی نگاه نیلرام را احساس کرد اما به روی خود نیاورد. فنجان چای را روی میز نهاد و به طرف اتاقش در آنطرف عمارت قدم برداشت صدای قدم هایش در سکوت خانه طنین انداز شدند. عمارتاش زیبا و کوچک بود. یک سالن ورودی متوسط که یک فرش ایرانی قرمز میانش پهن شده بود با یک مطبخ در سمت چپ و یک اتاق کوچک کنارش، صرفا آنچنان زرق و برق خاصی نداشت. البته که کل سالن پر از پارچه و میز های طراحی لباس بود. انگار شهبانو علاقهی خاصی به دوخت و دوز لباس داشت. صرفا با آنکه میدانست مهمان دارد هم سعی نکرده بود آن ریخت و پاش خانه را سر و سامان بدهد. از روی یک پارچهی آبی مخمل گذشت و دوباره روی صندلیاش نشست که صندلی کمی صدا داد. کاغذی زرد رنگ را جلوی دو دختر نهاد و دوباره فنجان چایش را برداشت. جرعهای دیگر هورت کشید و با آرامش گفت: - این جدول جادوست. جادو با این ترکیب کار میکند بنابراین باید این را حتما حفظ کنید. نیلرام پوفی کشید و پوزخند زنان به مبل تکیه داد. دستهایش را در سینه گره زد و پاهایش را روی هم چرخاند. با کنایه گفت: - ازمون انتظار داری یه جدول مزخرف رو بخاطر جادوی مزخرفترش حفط کنیم؟ که چی بشه؟ اسیر جادوتون بشیم؟ هرچند که هیچیش واقعی نیست به نظرم شماها دیوونهاین. شهبانو خنثی به نیلرام خیره ماند. انگار دیگر به این چرت و پرت گوییهای وی عادت کرده بود، منتها درک نمیکرد چرا آنقدر برای قبول جادو مقاومت میکرد. هدفش چه بود؟ با این مقاومتها میخواست چه چیز را ثابت کند؟ پناه علارغم میل نیلرام، راضی از آموزش خم شد و برگه را از روی میز برداشت. کاغذی زرد رنگ که حضورش در پارسه کاملا طبیعی بود. اما برایش سوال پیش آمد، چرا از کاغذهای سفید و با کیفیت آینده استفاده نمیکنند؟ مگر نمیتوانند به اینجا بیاورند؟ سرش را خم کرد و با دقت مشغول بلند خواندن متون جدول جادو شد. صدایش در کل خانه پیچید و آوای خوبی را ایجاد کرد. (جدول جادو جادوآموز ایرانی، لطفا تمام ترکیبات جادو را در تمام عناصر حفظ فرمایید تا در هنگام مواجه با خطر دچار مشکل نشوید. آب | طعم: شور، صفات بشری: متانت، نشانه آسمانی: باران، نباتات: ارزن سفید، حیوان جادو: آشوزوشت، نت موسیقی: دو، اعضای بدن: کلیه. آتش | طعم: تلخ، صفات بشری: نظم، نشانه آسمانی: زلزله، نباتات: لوبیا، حیوان جادو: ققنوس، نوت موسقی: رِ، اعضای بدن: ریه. چوب | طعم: ترش، صفات بشری: علم، نشانه آسمانی: گرما، نباتات: گندم، حیوان جادو: سیمرغ، نت موسیقی: می، اعضای بدن: طحال. فلز | طعم: گس، صفات بشری: سازگاری، نشانه آسمانی: سرما، نباتات: دانه روغنی، حیوان جادو: لاماسو، نت موسیقی: فا، اعضای بدن: جگر. خاک| طعم: شیرین، صفات بشری: قداست، نشانه آسمانی: باد، نباتات: ارزن سفید، حیوان جادو: آنزو، نت موسیقی: سُل، اعضای بدن: قلب باور | طعم: ترکیبی، صفات بشری: تنفر، نشانه آسمانی: صاعقه، نباتات: پسته، حیوان جادو: شیردال، نت موسیقی: لا، اعضای بدن: مغز. توجه: طعم نمادین هر عنصر باید در هنگام اجرای جادو حضور داشته باشد، الزامی. توجه: نشانههای آسمانی عناصر خطرناکاند، لطفا در صورت مشاهده به سرای جادوگران اطلاع دهید.) پناه با خواندن آخرین خط آن کاغذ قدیمی مانند، نفس عمیقی کشید و با چشمهای گیج و قلمبهاش به شهبانو که همچنان خونسرد بود، خیره شد. حفظ کردن این برگه حداقل شش ماه زمان میبرد! با بهت گفت: - هیچی ازش متوجه نشدم! شهبانو اوهومی گفت و جرعهای دیگر از چایش را هورت کشید. نیلرام که تمام مدت صدای پناه در گوشش همچون ناقوس زنگ میزد و همهچیز را با دقت بررسی کرده بود، عصبانی از روی مبل برخاست و فریاد زد: - اون چای کوفتیت رو بنداز اونطرف! اینطوری آموزش میدی؟ ریوند اگر بود حداقل مثل تو مسخره بازی در نمیآورد! شهبانو خندهای کرد، سرش پایین بود و فقط من برق لذت درون چشمهایش را دیدم. داشت از اذیت کردن نیلرام لذت میبرد و اکنون که فهمیده بود چه چیزی روی اعصابش راه میرود... خب شاید اصلا خبر خوبی برای نیلرام نباشد. دماغش را بالا کشید و سرش را بالا گرفت. با یک لبخند مصلحتی به نیلرام چشم دوخت و لب گشود: - مگر تو نگفتی جادو واقعی نیست؟ چرا منتظر توضیح من هستی؟ نیلرام لبهایش را از سر حرص گزید و با خشم روی مبل نشست و سریع پاسخ داد: - به جهنم نگو برام مهم نیست فقط این هورت کشیدنهات بیش از حد رو مخم راه میره! شهبانو شانهاش را بیخیال بالا انداخت و کاملا حق به جانب گفت: - میتوانی به اتاق خواب من بروی و بخوابی. کسی تو را مجبور نکرده است اینجا بنشینی و ما را برانداز کنی! نیلرام خیره به نگاه بُرندهی شهبانو، انگار که از درون آتش گرفت. در آستانهی یک دعوای زنانه بودند که پناه به حرف آمد و مانع این جنگ عظیم شد. - خب شهبانو بیصبرانه منتظرم تا توضیحاتت رو بشنوم. لازمه چیزی یادداشت کنم؟ یا میتونم این برگه رو پیش خودم نگه دارم؟ شهبانو نفس عمیقی کشید و چشمهایش را بست، با یک مکث زمزمه کرد: - میتوانی آن را نزد خودت نگه داری.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
تبریک تبریک
توی ویرایش خیلی شاهکار شده توصیفاتش عالین
-
درود بررسی میشه. درود بررسی میشه.
- 32 پاسخ
-
- 2
-
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل بیست و سه شهبانو شال مخملیاش را روی موهایش درست کرد و همانطور که به آینه چشم دوخته بود تا ابروهایش را منظم کند گفت: - بخاطر آسیب دیدگی ریوند، امروز و فردا را نزد من میمانید. نکات جادو را من به شما آموزش میدهم و البته که آموزش هایتان نباید تحتتاثیر آسیب ریوند قرار بگیرد. وقتی مطمئن شد آخرین تار موی ابرویش در ردیف خود قرار گرفته است از آینه دل کند و چرخید، دو دختر نگران پشت سرش روی صندلیهای سنتی چوبی نشسته و به چایهای روی میز روبهرویشان خیره بودند. شهبانو جلوتر رفت و روی صندلی جلوی پناه نشست، به صندلی تکیه داد و خیلی ریلکس چایش را از درون سینی چوبی برداشت. لیوان سفالی خیلی بوی خوبی داشت. همچون خاک باران خورده میمانست. آن را فوت کرد و خنثی پرسید: - مشکل چیست؟ نیلرام آب دهانش را قورت داد و اولین نفر به حرف آمد. سرش را بالا گرفت و خیره به شهبانو با لحنی کاملا شاکی پرسید: - چرا ریوند نتونست حریف اونا بشه؟ مگه جادوگر نیست! شهبانو هومی زیر لب گفت و دوباره چایش را فوت کرد. کمی فنجان را پایینتر گرفت و زمزمه کرد: - چیزهایی است که شما نمیدانید و به نظر من، لزومی ندارد بدانید. سرش را بالا آورد و به نیلرام نگاه کرد، دخترک داشت از حرص لبهایش را گاز میگرفت. اما در هر حال شهبانو پاسخ داد: - اما باید بدانی که جادوگران سه نوع هستند. یکی آنها که خود دو عنصر جادویی دارند و جنگجو هستند، همان جادوگران محافظ پارسه. نوع دوم جادوگرانی هستند که توانایی کنترل دو عنصر را دارند اما دو عنصر مادرزادی ندارند. پس... شالش را کنار زد و گوشوارههای براق و آویزانش نمایان شدند، نقره بودند که طرحی از گل رز درونشان کشیده شده بود و برق میزدند. کاملا خونسرد گفت: - پس از رابط برای عنصر دوم استفاده میکنند و من نیز از نوع دوم هستم. این گوشوارههای نقرهای، به من برای استفاده از جادویی که درونشان محفوظ شده است کمک میکنند و اینچنین من دو عنصر فلز و چوب را در اختیار دارم. پناه که کاملا متوجهی حرفهای شهبانو شده بود سرش را تکان داد و جرعهای از چای بابونهاش را نوشید. شهبانو از قصد برایشان چای بابونه آورده بود تا کمی آرام شوند. زیرا ترس زیادی را تحمل کرده بودند. آن سردی هوا نیز به خودی خود باعث ضعیف شدن بدنهایشان شده بود. نیلرام که منتظر شنیدن ادامهی حرف شهبانو بود، پرسید: - انگار کار طاق جادو هست. درسته؟ اون عنصر چوب رو توی این گوشوارهها گذاشته؟ شهبانو اصلا انتظار نداشت نیلرام همچین حدسی بزند و اصلا هم انتظار نداشت ریوند او را برای دیدار با طاق جادو برده باشد اما در هر حال سرش را به نشانهی بله تکان داد و گفت: - بله درست است و نوع سوم جادوگران محقق هستند که برای نبرد آموزش ندیدهاند و تنها ترجیحشان تحقیق روی تواناییهای جادو است. اصلا قصد من بیارزش جلوه دادن کارشان نیست، خیلی از کارایی های جادو را ما به لطف آنها میدانیم. جرعهای دیگر از چای بابونه را نوشید و ادامه داد: - خب ریوند محقق است اما هنرهای رزمی را آموزش دیده است و میداند چطور باید بجنگد وگرنه امشب هرگز زنده نمیماندید. پناه و نیلطرام هر دو نفسشان را حبس کردند. شهبانو که اصلا متوجهی ترس آنها نبود خونسرد جرعهای دیگر نوشید و پایش را روی پای دیگرش انداخت. راحت و آزاد گفت: - ریوند قبلا به اجبار مادرمان آموزش دیده است. او جنگجو بود اما... شهبانو انگار تازه به خودش آمد. یادش رفته بود نباید در مورد گذشته حرف بزند. نباید چیزی را بازگو کند. به ریوند قول داده بود! سریع حرفش را خورد و به بخاری که از روی چای بلند میشد نگاه کرد. نیلرام سریع خودش را جلوتر کشید و کنجکاو خیره به موهای بیرون زدهی شهبانو پرسید: - اما چی؟ شهطبانو سرفهای کرد، دیگر نباید چیزی میگفت. سعی کرد خونسرد باشد اما استرس در لحنش هویدا بود. - هیچچیز، به هر حال ریوند آسیب دیده است و خوشبختانه جدی نیست اما ضعف بدنی شدید و تحلیل انرژی جادویش باعث شده است طبیب او را امشب در طبابت خانه نگه دارد. بنابراین نکاتی را باید به شما بگویم. البته زیاد لازم به دانستن نیست اما به دلیل شرایط بهم ریخته و عجیب پارسه و پیدا شدن گاه و بیگاه دیوهای سپید، بهتر است چیزهایی را در مدتی که اینجا اقامت دارید بدانید.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
کوه لرزید و دو دختر به سختی تعادلشان را پشت ریوند حفظ کردند تا همچون دیو ها به لرزه نیوفتند اما واقعا سخت بود. ریوند به شدت تحت فشار قرار داشت، این از صورت کبود شدهاش کاملا مشخص بود، با فشار بیش از حد که تکتک سلولهایش را درگیر کرده بود و انگار داشت یک وزنهی هفتاد کیلویی را بلند میکرد، به حرف آمد: - پناه به هُمای دورگهات بگو یک حفاظ دورتان بندازد، هماکنون! پناه دستهایش را باز کرده بود و تمام سعیش را میکرد تا بخاطر لرزشهای شدید کوه نیوفتد، با حرف ریوند سریع به هما نگاه کرد، آشوما که حرف درون نگاه پناه را فهمید، هوهو کنان پلک زد و بعد حصاری از جنس شیشه دور نیلرام، ریوند و پناه قرار گرفت. ریوند راضی نفس دیگری کشید و با خشم فریاد زد. انگار آن فریاد جان دیگری به او داد. ناگهان سنگهای ریز و درشت، تکان بیشتری خوردند و به هوا برخواستند. دیوها دیگر رسیده بودند، درست در پنج قدمی آنسه نفر بودند. دیو اول، یک دیو درشت هیکل با یالهای سفید بلند بود که نعره کشان به طرف ریوند دوید. آن دندانهای زردش به خوبی در ذهن وحشتزدهی نیلرام و پناه هک شدند. خوشبختانه ریوند سریع واکنش نشان داد، با دستهایش کاملا ماهرانه روی زمین چیزی کشید، اشکالی عجیب درست روی مثلثها و یکهو سنگهایی که در هوا معلق بودند به سمت دیو پرتاب شدند. آنقدر سریع و کوبنده که دیو نعرهکشان میان سنگها سقوط کرد، زیرا زخمهایش حسابی کار ساز بودند. آن سه دیو، تنها یک قدم عقب رفتند، انگار اندکی از ریوند و جادویش ترسیدند. پناه به سختی داشت از درون آن گوی شیشهای محافظ، آتش روشن میکرد تا اگر کمک از سوی شهر آمد آنها را راحت پیدا کنند. اما نیلرام ماتش برده بود، در سکوت با چهرهای حیران فقط تماشا میکرد. درست همانطور که ریوند از او خواسته بود. ریوند دستش را لحظهای از روی زمین برداشت و عرق پیشانیاش را خشک کرد، چشمهایش دیگر داشتند میسوختند؛ امروز زیاد نخوابیده بود و این اصلا به نفعشان نبود. دیو دیگری که نسبتا کوتاهتر از قبلی بود، محتاط جلوتر آمد، به خوبی متوجهی لرزش خفیف سنگها شد. انگار فهمید که دیگر ریوند زیاد انرژی ندارد وگرنه الان حداقل دو نفرشان مرده بودند! پس پوزخند زد. با صدایی زمخت و بسیار ترسناک، با آن چشمهای زرد بیریختش خیره به ریوند به حرف آمد: - او انرژی ندارد، حمله کنید! با این حرف، هر سه دیو با نعره و شادی به طرفشان هجوم آوردند. ریوند وحشتزده دستهایش را بیشتر به زمین فشرد و تمام نیرویش را به زمین منتقل کرد، آنقدری که کوه زیر پایشان لرزید، تمام سعیش را کرد تا تعادل آنها را بهم بزند اما ذرهای نترسیدند و منصرف نشدند. دیوی که حرف زد، زودتر به حصار شیشهای رسید. مشتش را محکم به حصار کوبید. همه منتظر بودند با آن شدت ضربه حصار فرو بریزد. این از چهرهی بیرنگ ریوند مشخص بود. اما واقعا شانس آوردند که آشُوما قوی بود و حصار نشکست. دو دیو دیگر نیز رسیدند و با تمام قبا مشتهای بزرگ و قویشان را به حصار میکوبیدند و مشتاقانه منتظر بودند تا حصار بشکند. طعم لذیذ گوشت انسان از الان زیر دندانهایشان پیچیده بود. ریوند به سرفه افتاد، فایده نداشت، انرژیاش داشت لحظه به لحظه تحلیل میرفت. جادو... نه جادو محدودیت نداشت اما جسم و روح خستهی ریوند محدودیت داشت. ریوند خسته بود و این خیلی بد به نظر میرسید. نیلرام بهتزده کنار ریوند زانو زد، دستش را روی شانهاش نهاد و وحشتزده پرسید: - چت شده؟ چرا کاری نمیکنی؟ ریوند بیجان روی دو زانویش بر زمین فرود آمد، ناامید نگاهش را چرخاند و به نیلرام ترسیده چشم دوخت. انرژیاش به کل تحلیل رفته بود. لب زد: - به اندازه کافی حالم خوب نیست. خستم و... بدنم قدرتی نداره. من... دیگر نمیتوانم... نیلرام بهت زده با دهانی باز مانده به حال زار ریوند خیره ماند، چه میگفت؟ داشت چه چرت و پرتی بلغور میکرد؟ تنها امیدشان در این جهنم او بود و اکنون میگفت نمیتواند؟ غلط میکرد! جیغ کشید و وحشتزده به حرف آمد: - این بود جادویی که ازش حرف میزدی؟ تو جادوگری یه غلطی بکن! باورم نمیشه قراره توی سرزمین جادو بدون جادو بمیریم! ریوند ناامید چشمهایش را بست و سرش را پایین انداخت. صدای نعرهی دیوها آنقدر بلند بود که فریاد نیلرام در آن هیاهوی گم میشد. به خوبی عطش بسیار دیوها را میشد دید. میخواستند سریعتر حصار را بشکنند و آنها را تکه و پاره کنند. یکی از دیوها، چند قدم عقل رفت و آنها را بررسی کرد، پناه وحشتزده حرکت مشکوک دیو را به ریوند اطلاع داد و ریوند آه عمیقی کشید، غمگین گفت که آن ها قطعا میتوانند فکر کنند و قرار است با تمام توان بدوند و شیشه برا بشکنند. دیو ثمهایش را روی زمین کشید و بعد همچون یک اسب وحشی، همانطور که از دماغ بزرگش بخار بیرون میآمد به سمتشان دوید. هر سه چشمهایشان را از ترس بستند، دیگر کارشان تمام بود. نیلرام جیغ کشید و پشت ریوند قایم شد. ریوند دندانهایش را محکم فشرد و پناه، رویش را به سمت دیگر چرخاند. در انتظار مرگ، صدایی آشنا به گوشهایشان رسید. بیکران! نیلرام با شادی شانههای ریوند را رها کرد و ایستاد، سرش را بالا گرفت و به آسمان نگاه کرد، بیکران در بالای سرشان بال میزد و بعد درست در پشت سر دیوها، مهیار و رامین نمایان شدند. با آنپیمایی آمده بودند! اما چطور؟ طولی نکشید که پشت سر پناه، شخص دیگری ظاهر شد، آرتان! پناه وحشتزده به آرتان خیره ماند، دستهایش میلرزیدند و لبخند آرتان باعث شد استرسش کم شود. آرتان با اقتدار جلو آمد، شاید هم به نظر پناه اینطوری دیده میشد. گوی محافظ را لمس کرد و بعد سپر فرو ریخت. آشوما به خوبی میدانست آنها حامی هستند. درک میکرد این را از احساس آرامشی که در پناه شکل گرفته بود میفهمید. آرتان خونسرد دستهای لرزان پناه را گرفت و زمزمه کرد: - آرام باش... آتشی که برپا کرده بودی کمک کرد تا شما را پیدا کنیم. بسیارخوب عمل کردی. پناه آب دهانش را به سختی قورت داد و سرش را بالا و پایین کرد، ضربان قلبش به شدت تند میزد. آیا از استرس بود؟ یا شاید بخاطر انکه آرتان جذاب دستهایش را گرفته بود؟ ریوند با دیدن دوستهایش، رامین و مهیار که خیلی راحت با عناصر آب و آتش آن دیوها را سوزاندند و خفه کردند، آسوده نفس عمیقی کشید. آرتان جلوتر آمد و زیر بغل ریوند را گرفت. او را با قدرت بدنی بسیارش بلند کرد، ریوند که به سختی روی پاهایش ایستاد و به آرتان تکیه داد، مهیار کارش با دیو کوچکتر تمام شد و به طرفش آمد. دستهایش را برهم زد تا کثیفی خون و خاک فرضی را بتکاند و با خستگی گفت: - پسر باورم نمیشد چهار دیو سپید در اینجا باشند! با چه جراتی اینجا پیدایشان شده است؟ ریوند نالان سرفه کرد، حالش اصلا خوب نبود. همانطور که نیمنگاهی به نیلرام میخکوب شده انداخت که میان دوستهایش ایستاده بود و چیزی نمیگفت، پاسخ داد: - یه کَمَک... قرار است اینجا باشد. رامین که به شدت بوی سوختنی میداد، جلوتر آمد و از روی جسد دیو جزغاله شده عبور کرد. خونسرد گفت: - نگران آن نباش، به سرای جادوگر اطلاع دادیم، بیست جادوگر برای گرفتن آن فرستادند. الان کل شوش و یزت آمادست تا ببینند کَمَک کجا پیدایش میشود. ریوند راضی سرش را تکان داد که سرفهی دیگری کرد. آرتان نگران لب زد: - حالت اصلا خوب نیست. ریوند به سختی روی پاهایش ایستاد و خیره به نیلرام لب زد: - امروز استراحت کمی داشتهام. آرتان نگاهی به افراد حاضر انداخت، اگر بخواهد همه را با خود ببرد اصلا نمیتواند دوام بیاورد. نیم نگاهی به مهیار انداخت و وقتی مهیار سرش را به نشانهی باشه تکان داد، سریع گفت: - اول ریوند را میبرم و بعد باز میگردم. منتظرم بمانید. سپس ناپدید شد و اصلا صبر نکرد تا بقیه نظر بدهند. میهار به شدت آرام و خونسرد به طرف یک سنگ رفت و روی آن نشست، دستهایش را تکیهگاه بدنش کرد و به آسمان پرستاره خیره شد. رامین نیز روی زمین نشست و پایش را ستون دستش کرد. پناه با دیدن آسودگی آندو نفر، نفسش را بالاخره بیرون داد و همانجا کنار آشوما نشست تا آرامتر شود. نیلرام ولی اصلا نمیدانست چه شده بود. یعنی چه، چطور میتوانستند آنقدر راحت برخورد کنند وقتی جنازهی آن دیو های ترسناک کنارشان افتاده بود و بوی گند خون و سوختگی فضا را پر کرده بود؟ خشمگین جلوی مهیار فریاد زد: - چتونه؟ الان چرا اینجا نشستین؟ این بوی مزخرف و جسد های تکه و پاره رو نمیبینین؟ مهیار نیمنگاهی به دخترک خشمگین انداخت و باز هم خونسرد گفت: - چرا میبینیم کور نیستیم. باید صبر کنیم تا آرتان باز گردد، البته اگر میتوانی خودت برو کسی مانعت نمیشود. سپس دوباره نگاهش را به آسمان داد و به نیلرام محل نکرد. پناه خسته از جیغهای نیلرام به حرف آمد: - آروم باش نیلرام، عنصر جادوی اونا آب و آتشه، نمیتونن آنپیمایی کنن. فقط آرتان و ریوند میتونن. نیلرام پوزخند زد و با حرص آنطرفتر، دورتر از بقیه روی زمین نشست. سنگی به دست گرفت و آن را به دور دست پرتاب کرد و تنها یک کلمه گفت: - جادوتون بخوره تو سرتون!- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل بیست و دو صدای وحشتزدهی ریوند که میدوید و نزدیک میشد، نیلرام و پناه را به خود آورد. به او نگاه کردند، نه دقیقتر بخواهم بگویم به پشت سر او، چیزی که پشت سرش بود... چهار دیو سپید که وحشیانه میخندیدند و با آرامش، انگار که اصلا برای کشتن عجلهای نداشتند، لحظه به لحظه نزدیک میشدند. ریوند سریع خود را به دو دختر مهمانش رساند، جلویشان همچون قهرمان داستان ایستاد و مثلا سعی کرد از آنها محافظت کند. اما خود نیز خوب میدانست حریف چهار دیو سپید نمیشود. به بزرگی آن دیوی که در یزت به شهبانو حمله کرد نبودند، معلوم بود که تازه به بلوغ رسیدهاند اما باز هم چهار دیو به یک جادوگر محقق اصلا نمیماسید. ریوند مضطرب دست نیلرام را گرفت و پشت خودش کشید. پناه نیز خود را به نیلرام و ریوند نزدیکتر کرد، نیلرام که دیگر واقعا ترسیده بود، آهسته لبش را به گوش ریوند نزدیک کرد و پرسید: - چطوری اینوقت شب اینجان؟ مگه شهبانو نگفت اهریمنا توی این هوالی نیستن! نکنه اینا کَمَک بودن؟ ریوند از سوالهای پیدرپی دخترک رومخ لبش را گزید، حرص و عصبانیت که ادغام شود چه احساسی ایجاد میشود؟ با خشم همانطور که نگاهش به آن چهار دیو خندان و مضحک بود گفت: - مشخص نیست؟ همراه آن کَمَک آمدهاند، باید زیر سر خودشان باشد. به حتم خبری است. دستش را درون جیب شلوارش کرد و چیزی بیرون آورد، چند دانه. نیلرام گیج با استرس به حرف آمد: - اینا به چه کارت میان الان؟ زود باش جادویی چیزی از خودت در کن. پس معطل چی هستی؟ ریوند فکش را با حرص فشرد و زمزمه کرد: - فقط سکوت کن! روی زمین زانو زد و دانهها را روی زمین ریخت. دانههای روغنی شامل آفتابگردان و خردل با ارزن سفید بودند. پناه با دقت داشت کارهای ریوند را بررسی میکرد، تا حدودی فهمیده بود اینها برای چه هستند. اگر اشتباه نکرده باشد، حرفهای بوران را به خوبی در خاطر داشت. (تکیه زده بر دیوار اتاقشان گفته بود: - برای اجرای جادوهای قوی، نباتات هر عنصر باید آنجا در کنار جادوگر، روی زمین یا درون دستش یا هرکجایی که به او نزدیکتر است باشد. آنوقت میتواند بهتر بر جادو کنترل داشته باشد.) پناه آب دهانش را به سختی قورت داد، درست بود. حتی بوران تاکید کرد که پناه باید همیشه لوبیا را که مرتبطترین حبوب به عنصر آتش بود را همراه خود داشته باشد. اما... اما یادش رفته بود! اصلا انتظار نداشت اینجا درست کنار ریوند به کارش بیاید. البته آنکه انتظار نداشت به این زودی در پارسه اهریمن دیگری ببیند هم بیتاثیر نبود! ریوند دانهها را روی زمین رها کرد و سریع گچ سفید را مجدد از جیب شلوارش بیرون آورد. روی زمین درست جلوی پای راستش چیزی کشید. دو مثلث روی هم نشسته و دو مثلث دیگر در کنارشان که در کل چهارمثلث روی هم نشسته را نشان میداد. کارش که تمام شد، جلوی پای چپش چیز دیگری کشید. همان مثلثهای چهارگانه با یک مثلث اضافهی طولانی و کشیدهتر در کنارشان. دوباره ایستاد و گچ را روی زمین انداخت، با استرس مجدد درون جیبهای شلوار و لباس چرمیاش دنبال چیزی گشت. اما دنبال چه چیز بود؟ نیلرام که اصلا از کار هایش سر در نمیآورد، خشمگین گفت: - داری چیکار میکنی؟ دارن میرسن! یه کاری بکن خیر سرت! درست میگفت. دیوها چیزی نمانده بود تا از دامنهی کوه بالا بیایند و به آنها برسند. ریوند نفس عمیقی کشید، یک بار، دو بار و بار سوم؛ چیزی که دنبالش بود از جیبش بیرون آمد. یک کلوچهی نصفه و نیمه از سفر قبلی به شمال که درون لباسش جا مانده بود و یادش رفته بود لباس را بشورد. خدایش را شکر کرد. خوشحال کلوچه را درون دهانش نهاد که نیلرام بهتزده به او خیره شد. شوخی میکرد؟ داشت وسط این بدبختی کلوچه میخورد؟ پناه اما چیز دیگری را به یاد آورد. طعمها با جادو مرتبط بودند. بوران گفته بود، این را گفته بود که عناصر جادو هر کدام طعم خاص خود را دارند و برای عنصر آتش، تلخ بود. بنابراین با این اوصاف اگر ریوند فلز بود... یا شاید هم خاک عنصر دوگانه، پس یا باید گس یا شیرینی همراهش باشد. پناه نفس آسودهای کشید، خدا را شکر که ریوند همراهشان آمده بود. ریوند که تمام بدنش عرق کرده و گر گرفته بود، چرخید و دستش را روی دوشانهی نیلرام نهاد، به چشمهایش خیره شد و نگران لب زد: - هرگونه که شد فقط خوب ببین. آن موقع باور میکنی اینجا کجاست و چرا باید جادو را یاد بگیری! دستش را از روی شانههای لرزان نیلرام برداشت، به پناه نگاه انداخت و جدی گفت: - میدانم نمیتوانی آتش را درست کنترل کنی، اما به تو نیاز دارم، نمیتوانم خوب ببینم، از پسش برمیآیی؟ پناه وحشتزده همانطور که فکش میلرزید سرش را به نشانهی بله تکان داد. باید میتوانست... باید. ریوند راضی تشکری کرد و رویش را به سمت دیوها برگرداند. نیلرام در بهت به سر میبرد، اینجا... چه خبر است! ریوند روی زمین زانو زد و سرش را پایین انداخت، چشمهایش را بست و افکارش را سر و سامان داد. به سکوت فکر کن... به سکوت کوهستان، به آرامشی که داشت، به نور ماه... به زیبایی ستارگان. در نهایت، کوه شروع به لرزیدن کرد. عنصر خاک؛ ریوند یک جادوگر با عناصر دوگانه بود. اگر در هرجایی جز کوهستان بودند، شاید اصلا شانسی برای زنده ماندن نداشتند. اما او خاک را دارد. عنصر خاک چیزیست که کل کوهستان از آن تشکیل شده است.- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
نیلرام از سر تمسخر پوزخند زد و دستهایش را در سینهاش گره زد. - هنوز پنج دقیقه هم از رفتن بیکران نگذشته، به زودی؟ داری جُک میگی. پناه با حرف ریوند در مورد هُما، نگران به پسرک جادوگر خیره شد. خب... دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید که صدایی ناآشنا از میانه کوهستان بلند روبهرو به گوش رسید. ریوند شاداب و خوشحال به آن سمت خیره شد. با صدایی امیدوار بلند گفت: - عالیست زودتر از آنچه انتظار داشتم رسید. پناه نگران ل*ب گزید و این واکنش عجیبش از نگاه نیلرام دور نماند. در نهایت، وقتی موجود زیبای قهوهای قرمز جلویشان روی تخته سنگ نشست، حقیقت آشکار شد. ریوند با دیدن آن حیوان وا رفت و بهتزده با دهانی باز به آن خیره ماند. ناامید زمزمه کرد: - چطور ممکن است؟ پناه شرمگین کنار حیوان عزیزش ایستاد و دستهایش را بالا آورد و تکان داد، سعی داشت ریوند را آرام کند. - اون دورگست، برای همین این شکلیه! من و اون خیلی بهتر هم رو درک کردیم من... خب... ببین اونم از سرزمینش دور شده گفت اهریمنها باعث شدن دورگه بشه. ریوند دستش را بالا آورد تا پناه ساکت شود، جدی و اخمالو رویش را برگرداند و چند قدم از پناه و آن جغد دورگهاش دور شد. یعنی ذرهای نمیخواست چیزی بشنود. پناه سکوت کرد و به جغد لبخند زد. سرش را نوازش کرد و زمزمهگویان گفت: - دختر خوشگل، نترس من بهت اعتماد دارم. اما پشت سرش صدای فریاد ریوند بود که کوهستان را لرزاند. - با من شوخی میکنی دیگر؟ میخواهی ببینی تحمل صبرم تا کجا است؟ این جغد یک دورگه است و تو خوشحالی که به جای یک هُمای اصیل، یک جغدهُمای دورگه برای خودت انتخاب کردهای؟ آنهم در این وضعیت نگران کننده که پرقرمز خاکستر شده است و بیکران مشخص نیست بتواند یک برج ساده را پیدا کند؟ نیلرام سرش را موافق تکان داد، خب اینبار حرفش منطقی بود؛ بله. پناه دست بر لبهی شنلش گرفت و آن را جلوتر کشید. نگران گفت: - من نمیدونستم این بیرون چه خبره! این جغدهما دورگست؛ پس شاید قدرت هُما رو هم داشته باشه. ریوند خشمگین لگدی به سنگهای جلوی پایش زد و بلند گفت: - نه ندارد، او از یک حیوان اصیل ضعیفتر است. خصوصیت هیچکدام را به ارث نبرده است. برای همان است که اهریمنان آنها را درست میکنند. تا نسلهای اصلی از بین بروند. واقعا تو را درک نمیکنم پناه این چه کاریست که کردهای! دندانهایش را از حرص نشان پناه داد و خشمگین فریاد کشان به طرف شمال قدم برداشت تا بلکه آرام بگیرد. با دور شدنش، دو دختر نسبتا تنها ماندند. نیلرام نگاهش را به جغد دورگه داد و با چهرهای حنثی پرسید: - اسمش چیه؟ پناه که متوجه شده بود نیلرام دوباره داشت به حالت سابق باز میگشت، آهی کشید و سعی کرد لبخند بزند. گفت: - خب ترکیبی از آشوزوشت و هُما چی میشه ازش در آورد؟ شُتما؟ هُمازوشت؟ اوم... نیلرام به جغد توجه بیشتری کرد. جزئیات پرهایش مثل بیکران دقیق نبود اما زیباست. رنگ قرمز و قهوهای نامنظم در پرهایش ترکیب شده بود. در حالی که تعادل داشتند، انگار درهم ریخته شدنه بودند. چشم قرمز و مشکیاش... آن منقار ریز و پرشاخهایی که نژاد شیربوف بودنش را گواه میداد؛ آهسته ل*ب زد: - آشُوما چطوره؟ آشو از آشوزوشت و ما از هُما، معناشم میشه راستیفرخنده. پناه بهتزده به نیلرام خیره ماند و حیران با ابرو هایی بالا پریده پرسید: - چطور اینقدر در مورد معناشون میدونی؟ نیلرام با چشمهای قرمز که بخاطر گریههای ظهری بود، مسخ آن جغد دورگه ماند و تنها شانهاش را بالا انداخت، آهسته ل*ب زد: - نمیدونم... جغد پلک زد و نیلرام بالاخره تازه توانست نفس عمیق بکشد و دستش را روی قلبش نهاد. تعجب در چشمهایش هویدا بود. آن جغد... عجیب بود؛ همین. فقط از نظرش عجیب به نظر رسید. شاید هم تاثیر جغد بود؟ نمیدانم. - پناه بر خداوند یگانهی پارسه، به خدا قسم که اگر آنها هرچه زودتر نرسند همه خواهیم مرد!- 94 پاسخ
-
- 1
-
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
اعلام پایان داستان کوتاه | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
درود تبریک میگم توی این تاپیک اعلام کنید.- 22 پاسخ
-
- 2
-
-
-
🌸درود خدمت شما نویسندهی عزیز🌸 از آنکه انجمن ما را برای انتشار اثر خود انتخاب کردهاید نهایت تشکر را داریم. لطفا قبل از شروع پارت گذاری ابتدا قوانین تایپ رمان را مطالعه فرمایید. قوانین تایپ اثر در انجمن نودهشتیا برای اثر خود ابتدا درخواست ناظر بدهید تا همراه شما باشد. آموزش درخواست ناظر هنگامی که اثر شما به 30 پارت رسید می توانید درخواست نقد بدهید. درخواست نقد اثر با رسیدن به 35 پارت می توانید برای اثر خود درخواست جلد بدهید. درخواست کاور رمان با تحویل گرفتن نقد و ویرایش نکات، می توانید درخواست بررسی برای تالار برتر را بدهید. درخواست انتقال به تالار برتر همچنین با اتمام اثرتون لطفا در این تاپیک اعلام فرمایید. اعلام پایان با تشکر |کادر مدیریت نودهشتیا|
- 8 پاسخ
-
- تخیلی
- رمان تاریخی
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
دوست عزیز با بررسی مجدد اثرتون به تالار مورد تایید مدیران منتقل شد. موفق باشید.
-
دوست عزیز، در صورتی که توصیفات رمانتون رو بیشتر کردید، بین دیالوگ ها مونولوگ قرار گرفت و رمان کمتر دیالوگ محور شد، همچنین جملات روان تر شد و فعل در اخر جمله قرار گرفت و علائم نگارشی رعایت شد اطلاع بدید تا مجدد اثرتون بررسی بشه.
- 32 پاسخ
-
- 1
-
-
باشه عشقم حتما.
-
درسته، اگر حداقل توصیفاتی یا جملاتی بین دیالوگ ها اضافه کنن به تالار مورد علاقه کاربران منتقل میکنم. ولی برای تالار مدیران حتما باید فعل ها درست بشن.
- 32 پاسخ
-
- 1
-
-
خب پارت های اول مهم هستن اونا رو هم درست کنید. نکته اینکه قلم روان نیست.
- 32 پاسخ
-
- 1
-
-
عزیزم لطفا رمانت رو سریع ویرایش کن و بین همه دیالوگ ها توصیف بذار. به هیچ وجه دیالوگ ها پشت سرهم نباشن. وگرنه ناچار هستم رمانت رو برگردونم به تایپ رمان
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 9
-
تمام نکاتی که نسترن عزیز گفت اگر بین هر دیالوگ گفته بشه خیلی سطح کار رو بالا می بره.
مثلا:
سودی خیره به منو تکرار کرد:
- خب که خب.ببین مونولوگ بالا خیلی کوتاهه و باعث میشه رمانت دیالوگ محور بشه، یعنی نسبت دیالوگ ها به مونولوگ ها بیشتر بشه. اما همون متن بالا رو اگر بیای بیشتر توصیف کنی، مثلا بگی همونطور که به منو خیره بود و پاهاش رو در هیاهوی اونجا تکون میداد، حرفش رو تکرار کرد.
ادامه:
هوفی کشید، از خانه کشانده بودش بیرون تا حرف بزنند و حالا همه کاری کرده بودند جز حرف زدن.یکم روان نیست متن
ببین باز اینجا توصیفی برای شروع دیالوگ نیست. مثلا: با حرص لبش را کزید و مجدد صدایش به گوش رسید:
- مگه نگفتی میخوای باهام حرف بزنی، چیشد پس؟
سودی منو را بست و درحالی که دستش را برای فراخواندن پیشخدمت در هوا تکانتکان میداد، کاملا با لحن خونسردش گفت:
- چرا، ولی میدونی که من تا شکمم پر نشه مخم کار نمیکنه.
با خشم اخم (نکته: اخم چطور درهم کشیده میشه؟ ابرو) ابرو در هم کشید و با غیض زیر ل*ب گفت:
- ای کارد بخوره به اون شیکم!
سودی انگار که حرفش را شنیده باشد، با پرخاش پرسید: (عالیه این)
- چی گفتی؟
بیحوصله جواب داد:( باز کوتاه شد)
- هیچی بابا.ببین قشنگ مشخصه که پتانسیلش رو داری ولی نمی دونم شاید حواست گاهی پرت شده شایدم از ضمیر ناخوداگاهت نوشتی ولی اگر اصلاحش کنی واقعا رمانت عالی میشه.
-
-