-
تعداد ارسال ها
401 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
3
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
درخواست طراحی جلد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
باشه عزیزم🤍- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
یک سوال فقط @Yammakhاسم نویسنده رو آیدیت بذارم ؟- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام خوشگلم چشم گلم در اسرع وقت- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@n.t عزیزدلم زحمتش با شما- 11 پاسخ
-
- 1
-
-
-جادوی بیست و دوم- سر تمام بچهها با تعجب به سمت در چرخید. آدریان کمی گردنش را کشید تا از پشت سرهای بچهها، ببینه چه کسی وارد کلاس شده. با دیدن شخص، چشمهاش درشت شد و ضربان قلبش بالا رفت. قامت ریز نقش کریستوفر، در چهارچوب در قرار گرفته بود و درحالی که دست به سینه بود و آدامسی میجوید، به خانم پاتریشیا نگاه میکرد. با خودش گفت «این کی حالش خوب شد؟ مگه انقدر زود تونستن درمانش کنن؟». سرش رو خاروند و بیشتر گردن کشید تا مطمئن بشه که اشتباه ندیده. خانم پاتریشیا سرتاپای کریستوفر رو نگاهی کرد و متعجب تر از همه گفت: - آقای فردریک؟! کریستوفر ابروی راستش رو بالا داد. - بله خانم؟ دهان خانم پاتریشیا چندباری باز و بسته شد تا تونست کلمات رو کنارهم بچینه و گفت: - تو حالت خوبه؟ - به نظرتون ظاهرم نشون میده که بَدَم؟ زمزمهی بچهها بلند شد. آدریان به عقب چرخید و در ردیف کناری و پنج صندلی عقب تر، تینا رو دید که مثل خودش با تعجب نگاهش میکنه. این دو دوست، هیچوقت این لحن رو از کریستوفر نشنیده بودن. آدریان که دوباره به کریستوفر نگاه کرد، پسرک دست به جیب و بدون توجه به افراد حاظر در کلاس، داخل شد و در رو پشت سرش باز گذاشت. تا وسط کلاس اومد؛ اما انگار که راه گم کرده بود. اطراف رو نگاهی کرد و با دیدن صندلی خالی ردیف اول، با لبخند ابرویی بالا انداخت و با همون پرستیژ، به اول کلاس برگشت و نشست. بعد از چند ثانیه، خانم پاتریشیا خودش رو جمع و جور کرد و با ابراز خوشحالی بابت بهتر شدن حال کریستوفر فردریک، به ادامهی تدریسش پرداخت. آدریان با چشمهایی ریز از پشت سر کریستوفر رو زیر نظر داشت. به نظرش چیزی در او اشتباه بود. انگار کریستوفر همیشگی، پشت همون شمشادها جامونده و یک نفر دیگه به جای او اومده. بعد از پایان کلاس، تینا و آدریان، کریستوفر رو کشان-کشان به قسمتی از همان شمشادها بردند و سیل سوالاتی بود که به سمتش نشانه گرفتن. - کریس، حالت خوبه؟ کریستوفر به تینا نگاه کرد و گفت: - معلومه خوبم. آدریان که هنوز به نظرش کریستوفر، کریستوفر نبود و انگار به «فریستوکر» تبدیل شده بود، پرسید: - بعد اون اتفاق، همه چیز خوبه؟ کریستوفر نگاه عجیبش رو از تینا گرفت و به آدریان داد. - کدوم اتفاق؟ لبخند مضحک روی لبهای کریستوفر، بیشتر آدریان رو به میانداخت. نیم نگاهی بین او و تینا رد و بدل شد و یکهو کریستوفر گفت: - آها همون اتفاق رو میگی... آره آره، خوبه. آدریان کمی چشمهاش رو ریز کرد که تینا پرسید: - کی مرخص شدی؟ - مرخص؟ مطمئن بود یکجای کار کریستوفر میلنگد.
- 31 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آسمان سرخ | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم جلد این رمان چی شد؟ @Pegah- 19 پاسخ
-
- 2
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خواهش میکنم- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
گلم تو تاپیک رمانتون گذاشتم- 15 پاسخ
-
- 2
-
-
-
سلام خوشگله
رمانتو خوندم تا یه جایی، سطح طنزشو خیلییی دوست داشتم، پر قدرت ادامه بده خیلی خوب مینویسی❤️
فقط یه جا توی رمانت فکر کنم پارت ۱۲، نوشته بودی لباس بنفش. تو پارت بعدش ولی نوشتن بودی فرم سبز
این تضاد رو گفتم که درستش کنی
-
در خواست جلد دلنوشته نیمه شب | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم @ماسوجانم با شما- 15 پاسخ
-
- 1
-
-
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عکسی که مدنظر دارین هم ارسال کنین -
در خواست طراحی جلد برای رمان تنها یاد او | محیا سمامی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای محیا سمامی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم لینک رمانتونو بفرستین -
-جادوی بیست و یکم- پوستش مور-مور و با وحشت چرخید و به کمد چسبید. وقتی بازهم فضای خالی و تنهاییاش رو دید، وحشتش دوبرابر شد. قفسهی سینهاش با شدت بالا و پایین میرفت و جرعت نداشت تکونی بخوره. ولی بر اساس تجربههای یافت شدهاش از فیلمها، موندن رو بیش از این جایز ندونست. سریع کولهاش رو برداشت و نیم قدمی عقب رفت و به سرعت در کمد رو بست. چرخید که راه خروجی رو در پیش بگیره اما در همون لحظه، پشت در کمد، صورت به صورت گریگوری تامس شد. وحشت قبلیای که داشت و این ناگهانیی رو به رو شدنش با یک نفر، باعث شد فریادی وحشتزده از اعماق وجودش بکشه و با تمام قوا، کولهاش رو به سر گریگوری بکوبونه و پا به فرار بذاره. تمام اتفاقات در صدم ثانیه ای رخ دادن و آدریان حتی برنگشت تا پشت سرش رو نگاه کنه؛ میترسید موجودی رو ببینه که دنبالش میکنه. حتی نخواست به این فکر کنه که گریگوری، این موقع در اون قسمت چه کاری داشت و چرا با اون لبخند کشدار و عمیق و چشمهایی سیاه و تاریک، به آدریان خیره مونده بود. به دویدن ادامه داد و پشت سرش رو هم نگاه نکرد تا بلند شدن گریگوری و چرخیدنش به سمت خودش رو ببینه. *** بازهم خانم پاتریشیا و حرفهای بی پایانش، سر آدریان رو برده بود. شب ناآرومی داشت و از خستگی، پلکهاش در رفت و آمد بودند. قطرهای بزاقش از گوشهی لب درحال پایین اومدن بود و سر سنگینش، بیشتر روی دست چپش فشار میآورد. چهرهی خانم پاتریشیا تار و تارتر شد تا اینکه ناگهان صدای گیغش دراومد: - پارکر! گردنش افتاد و با همین حرکت و صدای جیغ، به خودش اومد و با چشمهای گرد، بلند گفت: - بله آقا! صدای خندیدن بچهها بلند شد. خانم پاتریشیا تن ظریفش رو به دیوار تکیه داد و دست به سینه گفت: - آقای پارکر، من خانم پاتریشیا هستم. اگه فکر میکنی نمیتونی سر کلاس بمونی، بهتره بری بیرون. بعد از ماجرای دیروز، هیچکس با او رفتار دوستانهای نداشت. سرش رو زیر انداخت و آهسته گفت: - متاسفم خانم. خانم پاتریشیا، خسته و کلافه از دانشآموز تنبلش، تکیه از دیوار گرفت و چرخید تا ادامهی تدریسش رو انجام بده که درب کلاس بدون تقهای باز شد.
- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
-جادوی بیستم- مایکل چشمهای رو ریز کرد و گفت: - تو حرفامو باور کردی؟ آدریان شک داشت چی باید جواب بده. سوالش مثل یک دستی زدن بود. ترجیح داد به جای دادن جواب دلخواهِ آقای دنیلز، واقعیت رو بگه. - ببخشید آقا... ولی... نه. مایکل عادی ایستاد. - چرا؟ سرش رو خاروند و به این فکر کرد که شاید انتهای این بازجویی مسالمت آمیز اصلا جالب نباشه. - ببخشید آقا؛ اما حرفاتون شبیه... با خودش فکر کرد که باید میگفت شبیه «قصههای یک روز» مادربزرگش بود و بیشتر به افسانهای برای گول زدن بچهها شبیه بود یا نه؟ هرچی بود، در مقابل نگاه تیزبین آقای دنیلز راه فرار نداشت. - آقای حرفاتون شبیه افسانههایی برای کودکان بود. با شرم سرش رو کمی پایین انداخت تا دوباره نگاه خشمگین آقای دنیلز اون رو نسوزونه. برای بار چندم آرزو میکرد کاش به جای کریستوفر، او در بیمارستان میمرد و این لحظه رو تجربه نمیکرد. با دیدن کفشهای آقای دنیلز که از او فاصله گرفت، متعجب سر بلند کرد تا ببینه چه چیزی در انتظارش قرار داره. آقای دنیلز بازهم به پشت میزش برگشت و گوی رو در دستش گرفت. بخار و هالهی نارنگی رنگش، از چند لحظه پیش کمی پررنگ تر شده بود و این شکی در دل آدریان انداخت که مبادا حرفهای استادش درست باشن! آقای دنیلز نگاهی به او کرد و گفت: - پارکر، باور بکنی یا نه، خنده دار باشه یا ترسناک، پیشگویی داره به حقیقت خودش نزدیک میشه. یک خطری داره مارو تهدید میکنه و من حس میکنم از سمت تو این داستان شروع شده! *** مثل کسی که دچار شوک شده، در راهروی مدرسه به سمت کمدها میرفت تا به عنوان آخرین نفر، از مدرسه خارج بشه. حرفهایی که بین او و آقای دنیلز رد و بدل شده بود، فکرش رو کاملا درگیر کرده بود و نمیدونست واقعا تو چه مخمصه ای گیر افتاده. آقای دنیلز معتقد بود موقعی که گوی به آدریان نزدیک میشه، رنگش تیره تر میشه و با فاصله گرفتن، کمی از پررنگی اون کاسته میشه. انگار پیشگویی ربطی به آدریان داشت؛ اما واقعا نمیدونست که چه ربطی! به کمدش که رسید، با دیدن خط خطیها و متلکهای نوشته شده روی درش، نفسش رو فوت کرد و درب کمد رو باز کرد. به نیت برداشتن کولهاش، دست دراز کرد که یکهو صداهایی رو در اطرافش حس کرد. دستش ایستاد و حتی نفسش در سینه حبس شد. او آخرین نفر در مدرسه بود، موقع ورود به راهرویی که به کمدها منتهی میشد، تنها چند دختر سال بالایی از کنارش گذشته بودن و حالا واقعا در مدرسه و این راهرو تنها بود. سرش رو کمی عقب برد تا از پشت در کمد، انتهای راهرو رو نگاه بندازه. غروب آفتاب نزدیک و سرامیکهای راهرو به نارنجی میزدند. سرش رو به سمت چپ چرخوند و انتهای بنبست راهرو که پنجرهی بزرگی داشت رو نگاه کرد. خبری نبود و فقط صدای ریز گنجشکها میپیچید. دوباره به نیت برداشتن کیفش جلو رفت که اینبار نفسی پشت گوشش خورد و صداهای زمزمهوار واضح تری رو شنید که نامش رو صدا میزدن: - آدریان!
- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
-جادوی نوزدهم- آدریان لب زیرینش رو گزید. مایکل، با چشمهایی که بخاطر تاثیرگذاری حرفاش روی آدریان غرق غرور بود، به صورت پسرک نگاه کرد. همیشه خود رو سخنور خبرهای میدونست. شک نداشت که تمام فکر و ذهن آدریان درگیر حرفهاش شده. در صدم ثانیه، آدریان لپهاش باد و هواش با صداهای زشت و بلندی خالی شد و ماکیل با چشمهای گرد خیره به قطرات ریز بزاقش در هوا شد. در ادامه ی این صوت بی ادبانه، آدریان قهقههای سر داد که خودش فورا جلوی دهنش رو گرفت و در نطقه خفهاش کرد. مایکل همچنان با چشمهایی گرد به صورت قرمز و چشمهای اشکی پسر نگاه کرد. گیج شده بود؛ برعکسِ آدریان! خندهاش رو پشت نفسهای محکم و منطقش حبس کرد و همین باعث ریزش اشک از چشمهاش شد. فکر نمیکرد آقای دنیلز بتونه انقدر بانمک باشه. مایکل با دیدن پریدن قفسهی سینه پسر، به خودش اومد و تعجبش جای خودش رو خشمی داد که باعث روشن شدن مشعل کنار میزش شد. - پارکر مگه من با تو شوخی دارم؟! همین فریاد سریعا آدریان رو به حالت خبردار نگه داشت و بازهم با باد کردن لپهاش، سعی کرد خندهاش رو نگه داره. مایکل بیشتر خشمگین شد. - پارکر باورم نمیشه! تو فکر میکنی من دارم جوک تعریف میکنم؟! سکوت آدریان بدتر نفت بر روی شعله ی خشمش میریخت. - جواب بده! فریاد بلندش باعث شعله ور تر شدن آتش مشعل شد و شعلهها به سقف آجری رسیده و تمام آجرهای قهوهای اطراف رو سیاه کردن. حرارتش به اطراف ساتع شد و چشمهای آدریان رو تا انتها گشاد کرد. او که حالا ترسیده بود، سریع سرش رو به طرفین تکون داد. - نه آقا باور کنین! فقط... مایکل که از برافروختگی خودش کم کرد، آتش مشعل هم در یک حرکت کم شد و جز یک شعلهی کوچک، چیزی ازش نموند.
- 31 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عذرخواهیم گل هیچکدوم متوجه نشدیم😄- 20 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان خانم و آقای بازیگر | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@ماسو عزیزدلم با شما- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان آسمان سرخ | ستایش خطیبی کاربر انجمن نود هشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@Pegah جانم زحمتشو بکشید- 19 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله عزیزم- 23 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور رمان نفس در سایهی مهراب | ستایش خطیبی کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای خانوم سین ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم وقت شماهم بخیر @n.t عزیزم با شما- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان طرح ناتمام | بهاره رهدار(یامور) کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bhreh_rah ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم رمانتون هنوز به بیست پارت نرسیده گلم- 23 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان وارثان خاکستر، آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@راوی خاکستر خدمت شما- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان وارثان خاکستر، آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام لطفا عکسی که میخواین هم اینجا ارسال کنین- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@zara گلم لطفا عکس رو دوباره ارسال کنین. پاک شده