-
تعداد ارسال ها
141 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان
-
درخواست طراحی جلد برای رمان وارثان خاکستر، آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@راوی خاکستر خدمت شما -
درخواست طراحی جلد برای رمان وارثان خاکستر، آغاز خاکستر | راوی خاکستر کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای راوی خاکستر ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام لطفا عکسی که میخواین هم اینجا ارسال کنین- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@zara گلم لطفا عکس رو دوباره ارسال کنین. پاک شده -
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@ماسو عشقم با شما- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زیر باران سرنوشت | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Mahdieh Taheri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم عکس مد نظرت رو بفرست -
داستان موکبچی | سایان کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای سایان ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت 9 *** «روز دوم- سرکاروان» با صدای خروپف بلند ننه، از خواب پریدم. این بار چندم بود رو نمیدونم. فقط میدونم بدترین و بیکیفیت ترین خواب تمام عمرم رو داشتم. نگاه از سقف تاریک گرفتم و به راست چرخیدم تا گوشیم رو بردارم. نگاهم که به روبه رو افتاد، با وحشت تکونی خوردم و چشم بستم. - وای خدایا، زهرم آب شد. خاله خدیجه انگار شب جابهجا شده بود و اومده بود سمت راست من خوابیده بود. دوتا روسری دور سرش پیچیده بود؛ جوری که فقط سوراخ دماغ و دهنش دیده میشد. بنده خدا سینوزیت داشت. گوشی رو برداشتم. ساعت چهار و نیم صبح بود! دیشب به شاهرود رسیدیم و تو یکی از سوئیت های اداره ی بابا، موندیم. طبق برنامهها، گفته شده بود که قراره از شاهرود، یه کله سمت مهران بریم. بیچاره راننده ها! سرجام نشستم. همه خانمها توی اتاق، خیاری و در دو ردیف خوابیده بودیم. متاسفانه عمه اکرم کنار من خوابیده بود و یه طور ذوزنقهای، پخش شده و دست و پاهاش تو دهنم بود. از دیگر عوامل بیکیفیتی خواب دیشبم، همین بس که بالشت هم حتی نداشتم و روی چادر سرمو گذاشته بودم. طبق نظریه مردسالاری خاله خدیجه، بالشت ها اول برای آقایون و بعد بچهها توزیع شد و به چند نفر خانم ستمکش، بالشت نرسید. بلند شدم تا نماز بخونم. باید کم-کم همه بیدار میشدن. *** وظیفه ی خطیر بیدار کردن جماعت رو بابام به عهده گرفت. با صدای بلند برای خودش اذان و اقامه گفت و نماز خوند. مسواک زد؛ برقهارو روشن و کولر رو خاموش کرد و با صدای تقریباً بلندی وسط پذیرایی سوئیت کوچیک، شروع به سخنرانی کرد: - کربلایی ها، بیدار شید دیگه! آقا محمد، قرار نبود صبح خودت همرو بیدار کنی؟ احمدرضا چرا چهارزانو رو مبل خوابیدی بچه؟ مگه جا نبود؟ مریم خانم؟ وقت رفتنه. پیش به سوی امام حسین. یاالله! بیدار شید! بابا که خودش رو سرکاروان معرفی کرده بود، همه رو بیدار کرد. حیف شد که نماز خونده بود وگرنه همه رو به خوندن نماز جماعت دعوت میکرد. چون از قبل بیدار بودم، گوشی و شارژرم رو هم برداشتم و با پوشیدن عبا و روسریم، بیرون رفتم. - به به! دختر گلم! صبح بخیر. لبخندی زدم. - صبح بخیر باباجون. گوشی رو به شارژ زدم که برای ادامه ی مسیر از شارژش مطمئن باشم. وقتی صاف ایستادم، تازه مبل تک نفره رو به روم رو دیدم که احمدرضا کج روش به صورت چهارزانو نشسته و سرش رو روی دسته ی مبل گذاشته و خوابیده. به جای ذوزنقه، او شبیه شکل U شده بود!- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
گرافیست قبلی به انجمن دسترسی نداشتن @ماسو عزیزم زحمتش با شما- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خواهش میکنم گلم- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما عزیزم- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@bano.z گلم خدمت شما -
درخواست طراحی جلد رمان سهم من از تو | سارا کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای s.a ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام گلم عکسی که مد نظر داری رو اینجا بفرست- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزدل عکست یکم کیفیتش پایینه اگه میتونی عکس با کیفیت تری ارسال کن- 8 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی کاور برای داستان راز یک قتل | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای bano.z ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی جانم. میزنم جلدو- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
-
-جادوی هجدهم- آدریان بازهم با چشم و ابروی بالای پریده نگاهش رو از چشمهای آقای دنیلز گرفت و به گوی خیره شد. ناخواسته دستش کمی بالا اومد تا به گوی دستی بزنه، اما آقای دنیلز بی توجه به او، دوباره به پشت میزش برگشت و گوی رو روی میز گذاشت. - گوی ها همیشه چه رنگی ان پارکر؟ آدریان با گیخی اخمی کرد. او داشت امتحان میگرفت یا آدریان رو مسخره میکرد؟ - آقا... من... دلیل این سوالتونو نمیفهمم. مایکل که محکم بر روی میز کوبید، آدریان بازهم از جا پرید. - به خودت بیا پارکر! درس نخوندی و الان وضع همهی ما شده این! فریادش باعث شد چشم های آدریان کمی بسته بشه. وقتی چشم باز کرد و صورت خشمگین استادش رو دید، در خودش فرو رفت و سرش رو پایین انداهت. آقای دنیلز کمی نفس کشید تا به خودش مسلط بشه. - گوش کن پارکر... بذار برات بگم که داستان از چه قراره! آدریان سرش رو بالا آورد و کمی صاف ایستاد. آقای دنیلز خیره به گوی، گفت: - چندین سال پیش، وقتی هنوز علم پیشگویی اونقدر کشف نشده بود، یک سری از جادوگرهایی بودن که تونسته بودن به این علم دست پیدا کنن؛ ولی انقدر تعدادشون تو کل دنیا کم و انگشت شمار بود که بعضیا دنبالشون بودن ازشون یاد بگیرن و بعضیا به دنبال کشتنشون. شایعه میشد که اونها شاگردهایی تربیت کردن که پیشگویی بلدن. همون موقع ها بود که یک سریهای دیگه شروع کردن به دلالی از این طریق و به اسم پیشگویی، از مردم پول میگرفتن. دست فروش ها، گداها، حتی بعضی از سیرکها و نمایشها و بعضاً سلبریتیها و بلاگرها شروع کردن به تبلیغ یک سری آدم دلال. یک سری آدم نفهم هم پیدا میشدن که با اینکه میدونستن پیشگویی خیلی نادره، بازم حرفاشون رو باور میکردن. پیشگویی های غلط و وحشتناک باعث هرج و مرج شدیدی توی کل دنیا شده بود. پیشگویی هایی که میگفت فلانی میمیره، دنیا نابود میشه؛ و چمیدونم از این حرفا. بین یکی از همین هایی که توی جشنها، چادر میزنن و ادعای پیشگویی دارن، یک نفر بود که یک گوی پیشگویی داشت که با نزدیک شدن به زمان اتفاق پیشگوییش، رنگ گوی که مثل بقیه گویها سفید بود، کم کم به نارنجی و قرمز و جگری و لحظه ی اتفاق، مشکی میشه. پلیسها خیلی دنبال اینجور افراد بودن و بالاخره دستگیرش کردن. اون زن، وقتی که دستگیر شد، جلوی هزاران دوربین یک پیشگویی کرد. پیشگویی که الان بعد از اینهمه سال، داره تو گویای که خودش داشت و دولت در اختیار مدرسه گذاشته، داره کم کم به حقیقت میپیونده!
-
-جادوی هفدهم- رنگ از چهرهی آدریان بینوا پرید و سرمایی از سر تا پاش گذشت. به این فکر کرد که او فقط باعث انفجار یک شیشهی کوچیک شده بود؛ یعنی ماجرا انقدر مهم و بزرگ بود؟ لبهای خشکش رو تر کرد و چند پلک پشت هم زد. - ب... ببخشید آقا... و... ولی من ف... فقط... آقای دنیلز دوباره به پشت میزش برگشت. رفت و آمدش داشت اعصاب آدریان رو خط خطی میکرد. - پارکر وقت برای این مِن مِن کردنها نداریم. باید هرچی زودتر دنیارو نجات بدیم پسر! برای اینکه جلوی رفت و آمد مجدد استادش رو بگیره، خودش به میز نزدیک شد و گفت: - ولی آقا من نمیفهمم دارید درمورد چی... - پیداش کردم! آدریان از جا پرید و خیره به دستهای آقای دنیلز موند. مایکل نگاهی به گوی نارنجی رنگ دستش کرد و بعد، به صورت متعجب آدریان خیره شد. آدریان نگاهش از گوی عجیب به چهرهی تقریباً جذاب آقای دنیلز کشیده شد. او دوباره میزش رو دور زد و بازهم روبه روی آدریان ایستاد. گوی رو درست جلوی چشمهای آدریان گرفت و گفت: - این رو میبینی؟ آدریان سرش رو به بالا و پایین به معنای «بله» تکون داد. - میدونی چیه؟ اینبار سرش رو به طرفین تکون داد. آقای دنیلز هم سری تکون داد و گفت: - میدونستم. انتظارشو داشتم! این یک گوی پیشگوییه!
-
-جادوی شانزدهم- چشم که باز کرد، خودش رو در دفتر آقای دنیلز دید. مایکل، دست آدریان رو رها کرد و به سمت میزش رفت. پسرک دستهاش رو جلوی بدنش قفل کرد و با شک و استرس، چند قدمی به سمتش رفت. در ذهن هر چرندی که میتونست برای تبرئه کردن خودش ببافه رو ردیف میچید که مایکل با اولین جمله، همه رو نیست و نابود کرد. - باید کمکم کنی پارکر. چشمهای آدریان تا حدی که میتونستن بزرگ و گرد شدن. او؟ به آقای دنیلز؟ دکتر معروف و برجستهی جادوی سیاه؟ امکان نداشت! حتما اشتباه شنیده بود. - ببخشید قربان، چی؟ آقای دنیلز که انگار دنبال چیزی لابهلای برگهها و کشوها میگشت، دست از کار کشید و به چهرهی مبهوت و گیج پسرک خیره شد. - گوشات سنگین شدن پارکر؟ گفتم باید کمکم کنی! آدریان مطمئن شد که اینبار درست شنیده. سوالهای فراوانی در ذهنش ردیف شد که بدون فکر، تند و پشت سرهم همه رو ردیف کرد. - چه کمکی از دست من برمیاد آقا؟ ی...یعنی من چه کاری میتونم انجام بدم که شما از پسش بر نمیاید؟ من فقط یه جادوگر بی عرضهی ۱۶ سالهام و شما... شما... آدریان نمیدونست در وصف قدرت آقای دنیلز چی باید بگه. آرزو داشت روزی بتونه مثل اون جادوگری بزرگ بشه! - شما... آقا... بزرگترین جادوگر تو رشتهی خودتون هستین. واقعا... من... خب... دست و پاش رو گم کرده بود؛ کاملا واضح بود. آقای دنیلز کلافه از ناکام موندن در جستجو و حرفهای بی سر و ته آدریان، پلکی عمیق زد و سرش رو تکون داد. - گوش کن پارکر! آدریان سیخ ایستاد و با همون چشمهای وق زده، به استاد جوون و جذابش خیره شد. آقای دنیلز میزش رو دور زد و جلو اومد و در یک قدمی آدریان ایستاد. چشمهای همرنگشون رو به هم دوختن. - حواستو جمع کن پارکر! اون طلسم لعنتی تو نه تنها باعث شد توی کلاست مسخره ی جمع همکلاسیهات بشی و مدرسه رو دچار آشوب کنی؛ بلکه الان کل شهر، نه! کل دنیای ما درخطره! میفهمی؟
-
-جادوی پانزدهم- میون تمام سرزنشهای اساتید، ناگهان آقای چانگ با آرامش و محکم گفت: - همگی ساکت! سکوت برقرار شد و همه منتظر به آقای چانگ نگاه کردن. آقای چانگ دستی به غبغب بزرگش کشید و گفت: - دکتر دنیلز، آقای پارکر رو به شما میسپارم که تنبیه مناسب رو براش درنظر بگیرید. این دفعه شانس آوردی آقای پارکر! آدریان با تعجب اخم ریزی روی صورتش نشست. آقا چانگ معمولا آنقدر آروم با آدریان برخورد نمیکرد. چه برسه به اینکه تنبیهش رو به عهدهی یک نفر دیگه بگذاره. مشخص بود که مابقی افراد حاظر هم شوکه شده بودن؛ چون دیگه حرفی زده نشد و آقای چانگ، همه رو به جز آقای مایکل دنیلز، برد تا دوباره به کریستوفر سری بزنن. آدریان رفتنشون رو تماشا میکرد که دست مایکل روی شانهاش نشست و اون رو پروند. - ببخشید پارکر، نمیخواستم بترسونمت. آدریان سرش رو تکون داد. - نه، مشکلی نیست آقا. میخواست درمورد تنبیهش سوالی بپرسد. با شک و تردید، لب باز کرد: _ آقا... م... من... تنبیهم... مایکل دستش رو جلوی آدریان دراز کرد و گفت: - فعلا باید برگردیم به مدرسه. اونجا درموردش حرف میزنیم. آدریان میدونست که قراره جابهجا بشن. جابهجایی همراه یک نفر همیشه کمی درد داشت. ممکن بود اعضای بدنشون باهم جابهجا بشه! چشم بست و در یک لحظه دست در دست مایکل گذاشت. به ثانیه ای نکشید، تمام سکوت درمانگاه از بین رفت و آدریان گرمای زیاد دفتر آقای دنیلز رو حس کرد و همهمهه ی بچههای مدرسه از بیرون دفتر، به گوشش رسید.
- 18 پاسخ
-
- 2
-
-
-جادوی چهاردهم- صدای قورت دادن آب دهانش حتی به گوشهای سنگین استاد براون هم رسید. از میون اون افراد حاظر، یعنی مدیر چانگ، خانم یویو، خانم پاتریشیا، آقای براونِ پیر و کوتوله، خانم وینزلی چاق و آقای دنیلز جوان، فقط به آخری میتونست پناه ببره. با عجر نگاهی به نگاه تاسفبار آقای دنیلز کرد و با صدای مدیر چانگ، به صورت خبردار به سمتش چرخید. - تو بد دردسری افتادی آقای پارکر! بازهم به سختی آب دهانش رو قورت داد. ولی خشک تر از چیزی بود که بتونه کاری بکنه یا حرفی بزنه. آرزو میکرد کاش میون این بلبشو به مادرش خبر نداده باشن. خانم یویو با صدای تیزش گفت: - این سری قطعا اخراجی پارکر! خانم یویو بدش هم نمیاومد پسرک دردسر ساز اخراج بشه. وظایفش در قبالش کمتر میشد. آقای براون با صدایی که بخاطر سنگینی گوشهاش همیشه بلند بود، فریاد شد: - پارکر تو کی میخوای یک کاری رو درست انجام بدی؟! خانم پاتریشیا: - باورم نمیشه آقای پارکر! خانم یویو: - باور کن خودم همهی وسایلت رو بیرون میندازم! خانم پاتریشیا: -تو واقعا چه وردی خوندی که باعث این فاجعه شدی؟! آقای براون: - به سختی تونستن زخمهای دوستت رو ترمیم کنن. خانم یویو: - دعا کن خانوادهی آقای فردریک نخوان بندازنت توی زندان! آدریان حتی نمیتونست جوابشون رو بده. فکر به بدترین عواقب یک پژوهش کلاسی، میتونست باعث بشه همونجا سکته کنه!
- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
-جادوی سیزدهم- *** با اضطراب و هیستریک، پای چپش رو تکون میداد و در دل دعا میکرد برای کریستوفر اتفاقی نیوفتاده باشه. انقدر پوست گوشهی ناخنهاش رو کنده بود که تماما زخم و ملتهب بودن. مطمئن بود با این خرابکاری، قطعا اخراج میشه. دوباره به ساعت نگاهی انداخت. تو درمانگاه تخصصی جادوگران اکسپورد، همه چیز پیشرفته اما عجیب بود. به روز ترین خدمات پرمان جادوگران اونجا ارائه میشد و حالا ساعت بزرگ که یک پرستار خانم با کلاه بزرگ روی سرش بود، داشت با لبخند و انگشتهای اشارهاش، ساعت رو لحظهای نشون میداد. خانم ساعت دیواری، به نظر آدریان وحشتناک و دلهره آورد بود؛ چون هرسری که چهرهی آدریان رو ناآروم میدید، با اخم پشت چشمی براش نازک میکرد. سه ساعت بود که مدام همین رویه طی میشد و خبری از دوستش نداشت. خسته بود و از شدت فشار اضطراب وارد شده، حالت تهوع داشت. تصمیم گرفت بیرون بره و توی محوطه کمی هوا بخوره. با بلند شدنش از روی صندلی، صدای قدمهایی اون رو به عقب برگردوند. شانههای آدریان با ترس پایین افتاد، وقتی دید که مدیر چانگ، خانم یویو و چند تن از اساتید مثل یک گروه گنگستری، با خشم و قدمهایی محکم به سمتش میان. آدریان فکر کرد شاید باید قید تمام زندگیاش رو بزنه و همینجا خودش رو دار بزنه. شاید هم میتونست با وجود نابلدی، تلپورت کنه و بدن ناقصش رو به یک نقطهی دوری از دنیا بفرسته که دست مدیر چانگ بهش نرسه. اما اگرهم میخواست کاری بکنه، دیگه دیر بود. چون مدیر و همراهان خشمگینش، حالا دور آدریان حلقهای بسته بودن و هر لحظه امکان داشت هر کدوم به اژدهایی تبدیل بشن و در آتش خشمشون، پسرک رو بسوزونن.
- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان عقد اسمانی| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خدمت شما گلم- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست طراحی جلد رمان عقد اسمانی| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم این عکس اولی به نظرم مناسب تره. باهمین میزنم- 14 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان عقد اسمانی| زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zri ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
چشم جانم. فقط یکم تصویر کیفیتش پایینه. اگه عکس دیگه ای هم داری میتونی اون رو بفرستی -
درخواست طراحی جلد رمان پروتکل پژواک: سایه های فساد(زر گریسون)| zaraکاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای zara ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@Pegah جانم زحمتشو بکشید- 22 پاسخ
-
- 3
-
-
-
درخواستکاور رمان اَمن، اما بیدل| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم تعداد پارتهاتون به ۲۰ تا نرسیده. هرموقع رسید تو نمایه من اعلام کنین- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواستکاور رمان اَمن، اما بیدل| آلن.ایزدقلم کاربر انجمن نودهشتیا
سایان پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام لطفا لینک رمانتون روهم بفرستین- 3 پاسخ
-
- 1
-