-
تعداد ارسال ها
236 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط زری گل
-
فراخوان جذب نیرو برای تیم و مدیریت نودهشتیا
زری گل پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
سلام عزیزم خصوصی باهاشون زد شد سلام گلم لطفا یک مقام رو انتخاب کنید مدیریت برای تیم گرافیست احتیاج داریم عزیزم که باید به ادیت و برنامهها مسلط باشید برای ویراستاری هم تست رو خدمتتون ارسال کردم حالا بین ناظر و ویراستار میتونید یکی رو انتخاب کنید❤️ -
نگارش نکاتی برای بهتر نوشتن | آموزش ویراستاری
زری گل پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : آموزش ویراستاری
«نکته دوم» این قسمت: خط دیالوگ یکی از نکات مهم تو ویراستاری و درست نوشتن، خط دیالوگ هستش. متاسفانه نویسندههایی هستن که از مثبت و منفی برای دیالوگ استفاده میکنند که کاملا اشتباه هستش و از اصول صحیح نوشتن خارجه🩵 یک سری دیگه از نویسندههای عزیز هم خط فاصله رو با خط دیالوگ اشتباه میگیرند که خب طبیعیه چون کمی شبیه بهم هستن، براتون مثال میزنم که بهتر متوجه بشید👇🏻🩵 « مثال » + وای نه نمیخوام. _ مگه دست خودته؟! [این خط دیالوگ بالا کاملا اشتباه هستش]❌ _ تن صدات رو کنترل کن! _ اگه نکنم؟! [این مورد بالا هم خط دیالوگ نیست عزیزان این خط فاصله هستش که کاربردش رو تو پستهای بعدی بهتون میگم]❌ - اون روز که رفتیم دربند دیدمش. - کسی کنارش بود یا... [بله این مورد بالا کاملا صحیح و بی عیب و نقصی هستش]✔️✔️✔️ 🔵یادتون باشه همونطور که ما مکان نگارشی داریم مکان دیالوگ هم داریم👇🏻 -باشه.❌ (خط دیالوگ)(فاصله)(جمله) - باشه.✔️ -
#پارت_هفتم راست میگی، امکان نداره این راحتی رو نشون بده؛ اصلا براش مهم نیست جاوید چیکار میکنه ولی آبروش جلو بابا بزرگ خیلی مهمه و همیشه سعی میکنه اون رو پایدار نگه داره. - جانا! پس گزینه دوم تایید میشه، مامان سر جاوید رو میزنه و تامام! - جانا! وای من هم از دستش راحت میشم و خلاصه تک فرزندی و... - جانا با توام! کوسن و برداشتم و محکم پرت کردم به جاویدی که تمام فازم رو پروند. - ها چته؟ هی جانا، جانا؟! متعجب بهم چشم دوخت. اِ این کی بیدار شد من نفهمیدم؟! - اِ جاوید تویی؟ بلند شدم و نزدیکش شدم. - داداشی دوست دخترت برات بمیره چی شده بودی تو؟! دیگه قشنگ چشمهاش داشت میزدن بیرون که آتیش گرسنگیم شعله ور شد. - د آخه کرفس تو چقدر میتونی وقت نشناس باشی؟ اَد باید وقتی برای پیتزام نقشه میکشیدم، با قارچ سوخاریها فانتزی میزدم و با سیب زمینیهای ترد روی ابرها سیر میکردم، غش کنی؟! بلند زد زیر خنده. اخم غلیظی بهش کردم و رفتم دوباره روی مبل نشستم البته به حالت دست به سی*ن*ه و پا روی پا و با چشمهایی که برای جاسوس خط و نشون میکشیدن. - حالا اخم نکن، یه چی درست میکنم میخوریم. چشمهام رو ریز کردم. - مگه بلدی؟! لبش رو کج کرد و با لحن مظلومی گفت: - حالا یک کاریش میکنیم. اخم رو از صورتم پاک کردم و پرسیدم: - تو کی رفتی حموم؟ مگه بیهوش نبودی؟! خمیازهای کشید و سری تکون داد. - همون لحظه که گوشی رو گذاشتی روی عسلی و رفتی بیدار شدم. کمر راست کردم و آب دهنم رو قورت دادم. - چی..چیزه. روبه روم، روی مبلی نشست و منتظر به من چشم دوخت. خودم رو جمع کردم و خونسردانه گفتم: - فقط خواستم بیدارت نکنه وگرنه خیلی وقته میدونم تو اون جعبه جادویی(گوشی) چی میگذره. تک خندهای کرد و سری به نشونه قانع شدن تکون داد. - اوکی تو راست میگی، پاشو بریم یک چی درست کنیم بخوریم! *** جاوید پشت به من مشغول درست کردن املت بود و من دست به سی*ن*ه پشت میز چیده شده، منتظرش بودم. خوابم میاومد و از یک طرف هم گرسنه بودم و بیتاب پیتزایی که تبدیل به املت شده بود. - ببین چی ساختم! به املتی که گذاشت جلوم چشم دوختم، آهی کشیدم و مشغول شدم. - ای بابا خب یک پیتزا بود دیگه. قاشق رو به حالت تهدید آمیز گرفتم جلوش که آب دهنش رو قورت داد و آروم گفت: - یک شب پیتزا مهمونت میکنم، خوبه؟! قاشق رو به سمت لبم بردم و لب هام رو جمع کردم. - اوم فکر بدی هم نیست، فقط من افتخار به هرکسی نمیدم. لبخندی زد و چیزی نگفت. خدایی خوشمزه بود، این خیار اگه خیارشور نشه یک چیز خوبی میشه. وجدان: هان؟! چی گفتم؟ ضرب المثل سنگینی ساختم، ایول! وجدان: سوس ماست، این رو قبلا یک بنده خدایی ساخته بوده منتهی یک گیجی مثل تو اومد گند زد بهش. اصلا هم شبیه اون نیست، خیار و خیار شور شبیه به... وجدان: بچه چیشد؟! بچه؟ لقمهای که درست کرده بودم از دستم افتاد؛ هان بچه! - ای تو روحت جاوید! جوری زدم روی میز که لقمه توی دهنش به گلوش پرید و شروع به سرفه کرد. با کف دست محکم زدم به پشتش که سریع آب خورد. - نفهم تو چرا یکهو جوگیر میشی؟! خم شدم سمتش و مرموز گفتم: - جوگیر میشم آره؟ این جو رو من از باد هوا نمیگیرم که، از تویه کرفس میگیرم.
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چه اسمهایی نابی برای نوشتههات انتخاب میکنی وایب خوبی گرفتم✨🤍
خط دیالوگت رو درست کن حتما عزیزم چون اینی که استفاده میکنی خط فاصله هستش نه خط دیالوگ.
-✔️
_❌
تو قسمت جداسازی می و نمی (نیمفاصله) هم یه سری ایرادات داشتی که با درست کردنشون و رعایت کردنس حین تایپ خیلی نظم بزرگی به نوشتههای قشنگت میدی.
نمیکنم❌
نمیکنم✔️
میخوام❌
میخوام✔️
موفق باشی و قامت همیشه مانا عزیزدلم✨🤍✨
-
درخواست انتشار داستان واکنش شاذ | تکمیل شده در نودهشتیا
زری گل پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
داستانتون تو صف انتشار قرار گرفت عزیزم@Kahkeshan- 5 پاسخ
-
- 1
-
-
تاپیک انتشار زده شد✓
-
تاپیک انتشار زده شد✓
- 28 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست انتشار رمان داستان جزیره | تکمیل شده نودهشتیا
زری گل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ویراستاری
لینک رمان: ویراستاری: تقسیم بشه لطفا و تو همین تاپیک تاریخ پایان زده بشه عزیزم @Paradise- 22 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست انتشار داستان واکنش شاذ | تکمیل شده در نودهشتیا
زری گل پاسخی برای زری گل ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
تاییده قالب و ویرایش نویسنده عزیز؟ @Kahkeshan *** هانی جانم دست گلت درد نکنه فقط موقع قالب زدن خط دیالوگ به جمله چسبیده علتش چیه عزیزم درست میشه یا برای داستان و رمانهای دیگه هم اتفاق میفته؟ @هانیه پروین -
درخواست انتشار داستان واکنش شاذ | تکمیل شده در نودهشتیا
زری گل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ویراستاری
لینک رمان: نویسنده: @Kahkeshan جلد ✓ ویراستاری: ✓ قالب سایت: https://biaupload.com/do.php?filename=org-dba2941658a51.pdf -
#پارت_ششم با صدای《دینگ》در آسانسور باز شد، جاوید رو به سمت در خونه بردم که متوجه برگه ای شدم که برای پیک گذاشته بودم. پشتش برام نوشته بود:《خدا جفتتون رو شفا بده!》 برگه رو تو دستم جمع کردم؛ مردم اعصاب ندارن دست خودشون هم نیست که! کلید انداختم و در رو باز کردم، جاوید رو سریع به اتاقش بردم و روی تخت ولوش کردم. دستی به کمرم زدم و گفتم: - من که گفتم خیری برای من نداری تو، بیا کمرم گرفته! همونطور دست به کمر نگاهی به اتاقش انداختم. اتاق جاوید کوچیک ترین اتاق خونه بود؛ اون از جاهای بزرگ به شدت نفرت داره و همیشه عاشق نقلی بودن مکان ها است. دکور اتاق سفید- طوسی بود، همیشه این اتاق باعث میشد دلم بگیره. اتاق کوچیک، رنگ روبه تیره و مهم تر از اون پرده؛ تنگی نفس میگیرم و واقعا نمیتونم این محیط هارو تحمل کنم. به سمت پنجره قدم برداشتم و پرده رو کنار زدم، نمای پشت پنجره این اتاق، تنها جایی بود که من دوست داشتم، قشنگ شهر زیر پات بود و برج میلاد از بین اون همه نور، عجیب ستودنی میشد. لبخندی به زیبایی ظاهر این شهر زدم و خواستم از اتاق خارج بشم که حرف شهیاد تو سرم اکو شد. - جاوید حالش خوب بود ولی نمیدونم چه پیامی براش اومد که عصبی شد و... یعنی چی بوده که جاوید رو عصبی کرده؟ به من چه! وجدان: کلاس نزار، من که میدونم تو دلت چخبره برو ببین چی بوده! خوشم میاد ازت سریع میگیری چی میگم و چی میخوام. خم شدم و یواش دستم رو نزدیک جیبش بردم و گوشی رو بیرون کشیدم و از اتاق خارج شدم. همونجا کنار اتاق ایستادم و مشغول شدم. اِ رمز داره! وجدان: وای چقدر عجیب، خب دختر معلومه که داره! چشمهام رو بستم و فشاری بهشون دادم که گوشی تو دستم لرزید. به صفحه گوشی چشم دوختم، پیامی از بابک اومده بود. بابک یکی از دوستهای جاوید بود که نه من ازش خوشم میاومد نه اون از من! - جاوید پای یک بچه در میونه خنگ بازی در نیار! چشمهام با خوندن پیام چهارتا شد؛ پای بچه؟! بچهها چه ربطی میتونن به جاوید داشته باشن؟! اصلا بچه کجا، جاوید کجا؟! آها نه من پیام رو بد متوجه شدم فکر کنم منظورش این هستش که آره جاوید بچه نباش و... وجدان: جانا! باشه، فقط خواستم خودم رو قانع کنم. نفسم رو بیرون دادم و سعی کردم رمز رو باز کنم ولی دریغ از یک نور امید! برگشتم به اتاقش و گوشی رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم. نگاهی بهش انداختم و دستم رو به حالت《 خاک》 در آوردم و از اتاق خارج شدم. یعنی واقعا منظور بابک از اون بچه، بچه جاوید بوده؟ اصلا به من ربطی نداره ها ولی یعنی من عمه شدم؟! وای جاوید خدا سوسکت کنه شبم رو نابود کردی هیچ، گیجم هم کردی. روی مبل راحتی ولو شدم. اگه اون چیزی که تو ذهنم هست باشه، مامان چه برخوردی نشون میده؟! صحنه های تو ذهنم نقش بست. مامان: وای جاویدم، شیر مردم پدر شدنت مبارک باشه! نه اصلا این رو نمیگه، یعنی مامان بیاد تولد یکهویی نوهاش رو که معلوم نیست مامانش کیه تبریک بگه؟ هرگز! مامان: این چه غلطی بود کردی؟ تا کی باید گند کاریهای تورو پوشش بدم؟ چجوری باید سرم رو جلو پدربزرگت بلند کنم، هان؟! یا خدا اگه اینطور باشه که مرگ جاوید قطعی و امضا شده است. نه این هم نمیشه مامان هرچی باشه دیگه اونجوری نیست که مرگ پسرش رو بخواد. مامان: بچه؟ هوم باش. آره، خودشه قطعا مامان هیچی از خودش نشون نمیده و خیلی راحت از این موضوع رد میشه. وجدان: واقعا فکر میکنی مامانت انقدر بیخیال باشه؟ اون هم در برابر آبروش؟!
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :