-
تعداد ارسال ها
236 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط زری گل
-
#پارت_پنجم ابرویی از تعجب بالا انداختم که لبخندش تبدیل به تک خنده شد. - یعنی همین امشب آشنا شدیم، بفرمایید! لبخند ملیحی زدم و سری تکون دادم. پشت سرش قدم برمیداشتم و به سنگینی نگاههایی که روم بود توجهی نمیکردم. - این هم از جاوید. کنار رفت و من با برادری که بیحال روی مبلی نشسته بود، مواجه شدم. هرچی که بود، برادرم بود. نگران کنارش نشستم. - جاوید، چت شده؟ ببین منم جانا! با چشمهایی که موج غم درش غوطه ور بود خیره چشم های نگرانم شد. - جانا من... حرفش رو خورد و دیگه ادامه نداد، جاوید رو تابه حال اینطوری ندیده بودم. بلند شدم و روبه شهیاد کردم. - میشه لط... نزاشت ادامه بدم و《حتما》ی گفت. بازوی جاوید رو گرفت و بلندش کرد. *** در ماشین رو بستم و روبه شهیاد کردم. - خیلی ازتون ممنونم هم بابت کمکی کردید هم از اینکه زنگ زدید. بازهم لبخند ملیحی تحویلم داد. - خواهش میکنم، جاوید حالش خوب بود ولی نمیدونم چه تماسی باهاش گرفته شد که بعد زیاده روی کرد و... سری به نشونه تاسف تکون دادم و گفتم: - اگه ماشین نیاوردید خوشحال میشم زحمت امشبتون رو جبران کنم. از تک خنده هایی که میزد که خوشم میاومد، نجیب و متین بودنش رو با رفتار هاش به رخ میکشید. - نه بابا چه زحمتی، ممنون خودم میرم. سریع در ماشین رو باز کردم، امکان نداشت بزارم بره. - لطفا سوار بشین! به قدری قاطع گفتم که تشکری کرد و سوار شد. لبخندی از روی رضایت زدم و خودم هم سوار شدم. جاوید پشت دراز کشیده بود و از سکوتش مشخص بود که خوابش برده. وقتی از شهیاد آدرس خواستم متوجه شدم که برای پایین های شهر هستند. تو ماشین سکوت حاکم بود که... - من همین جا پیاده میشم. مخالفت کردم. - هنوز مونده تا... بین حرفم گفت: - خیلی ممنون جانا خانم تا همین جا هم لطف کردید، راهی نیست دیگه نمیخوام با این حال جاوید به ترافیک بخورید. واقعا برام عجیبه، اولین باره که میبینم جاوید یک همچین دوستی داره؛ همینقدر متین و همینقدر محترم! ماشین رو کنار زدم و گفتم: - باشه، هرجور راحتید. بازهم به خاطر کمک امشبتون ممنونم. باز لبخند ملیحش رو تحویلم داد. - خواهش میکنم، از آشنایی با شما خوشوقت شدم. همچنینی گفتم و بعداز شب بخیری پیاده شد. نفسم رو بیرون دادم و پام روی پدال گاز فشردم. وقتی رسیدیم ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و پیاده شدم. - جانا دخترم! برگشتم و متوجه عمو غفور همیشه نگران شدم. - این هم از جاوید خان. در ماشین رو باز کردم که جاوید 《تاراپ》 افتاد کف پارکینگ. عمو غفور با چشم های درشت شده یک نگاه به جاوید بیحال کرد و یک نگاه به من خونسرد. - اِ جانا این چه کاریه دختر؟! چشم غره ای به جاوید چشم بسته رفتم. - من رو از کار و بار و شام انداخته، حقشه بزاریم همون تو ماشین، نه همون اینجا بمونه. عمو غفور سری از روی تاسف تکون داد و سعی کرد جاوید رو بلند کنه. - بیا کمک کن برادرت رو ببریم خونه، بیا! ای خدا آخه به من چه؟ من اگه بمیرم مگه این جاوید میفهمه که الان من دارم براش زحمت میکشم؟! با کمک عمو، جاوید رو تا دم آسانسور بردیم. - مرسی عمو جون. لبخندی زد و با چهره مهربونش گفت: - ببر اتاقش، نندازیش گوشه سالن ها! تک خنده ای کردم. - والا بد فکری هم نیست، این جاسوس رو سالن که نه، باید برد انداخت تو توالت، والا! به دیوونه بازی های من خندید و گفت: - خداروشکر نداخانم نیست و از این بیانات تو خبر نداره. با شنیدن اسم ندا(مادرم)، لبخندم محو شد. - فعلا که نداره، شب خوش. وارد آسانسور شدم، سنگینی جاوید رو کمی به گوشه آسانسور دادم تا بتونم یک نفسی بکشم. به ساعتم نگاهی کردم، هه ندا خانم الان درحال پز دادن هستش، وقتی برای بچه هاش نداره. به چهره جاوید چشم دوختم وای که این بشر چقدر تو خواب مظلومه، کاش تو بیداری هم همینطوری بودی داداش، نه خب چه کاریه همون خواب به خواب بری بهتره! وجدان: یک لحظه فقط یک لحظه فکرکردم احساساتت داره به کار میفته. وا پس این چیه؟ خب میگم بخوابه دیگه، تازه به نفعشه چون وقتی بیدار بشه با روی بد من مواجه میشه.
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره میبارد
✨🤍✨
در سكوت سپيد كاغذها
پنجههايم جرقه میکارد
#فروغ_فرخزاد
-
ارتقا گروه کاربری درخواست مقام کاربری
زری گل پاسخی برای nastaran ارسال کرد در موضوع : همه چیز در مورد نودهشتیا
به کدوم بیشتر علاقه داری عزیزم؟! اگه ویراستاری بود به @Paradise پیام بدید🩷- 14 پاسخ
-
- 3
-
-
-
#پارت_چهارم جثه ریزی داشت و موهاش تمام سفید بود، وسواس تمیزی باعث شده بود همیشه دست های زحمت کشش رو پشت اون دستکش های سفید پنهان کنه. - سلام بابا جان چیزی شده؟! عمو خوب میدونست که من جمعه شب ها جایی نمیرفتم و از خلوت خونه نهایت استفاده و آرامش رو میبردم. عمو غفور علاوه بر نگهبانی این برج، باغبان عمارت پدر بزرگ هم هست، به همین خاطره که به خوبی من رو میشناسه. - نه چیزی نشده جاوید حالش بد شده دارم میرم دنبالش. عمو سری از روی تاسف تکون داد. - باباجان این ساعت رفتنت تو اون مکان درست نیست، میخوای همراهت... بنده خدا تازه یادش افتاد که شیفته، تا چه حد این مرد میتونه مهربون باشه آخه؟! وجدان: تا حدی که قشنگ بشینه باهات حرف بزنه و اون جاوید بدبخت تو اون ناکجاآباد تلف بشه. - میخوای بگم پسرم... سری بالا انداختم و شالم رو روی سرم تنظیم کردم. - نه عمو لازم نیست، حواسم هست شما دیگه جانا رو خیلی دست کم گرفتین. خنده محجوبی کرد و گفت: - ماشالله جانای من همه رو حریفه ولی بازهم مواظب باش، منتظرتم باباجان زود برگرد! چشمی گفتم و سوار ماشینم شدم. نگاهی به آدرس انداختم پوفی کشیدم، پام روی پدال فشار دادم و سعی کردم با آخرین سرعت ماشین رو هدایت کنم تا به ترافیک نخورم. ترمز کردم و با گردنی کج شده به ویلای بزرگی که خارج از شهر بود، چشم دوختم. ظاهر ویلا آروم بود، دور و برش کلاغ هم پر نمیزد. یک لحظه از این همه سکوت خوف برم داش... غار، غار! جوری از ترس پریدم که انگار جن جلو ظاهر شده. ای کلاغ بی مصرف تو از کجا پیدات شد آخه؟! وجدان: وا خب هرکی رو نادیده بگیری بهش برمیخوره، زبون بسته اعلام حضور کرد. با اون صداش همون اعلام حضور نکنه سنگین تره اون هم تو این وضعیت خوفناک و خلوت! دل رو به دریا زدم و پیاده شدم و به سمت ویلا قدم برداشتم. زنگش رو فشار دادم که بلافاصله درش توسط مرد هیکلی باز شد. حس جوجه بودن رو کنار این فیل کچل داشتم. - با کی کار دارین؟! نفسی گرفتم و ابرویی بالا انداختم، من باید طلبکار باشم پس چرا باید بترسم؟ والا به خدا مردم خودشون رو میندازن جلو خوبه حالا من طلبکارم اونوقت این اورانگاتون واسه من سی*ن*ه سپر کرده. وجدان: جانا باورکن که فهمیدیم تو نمیترسی. - خانم؟! به خودم اومدم. اخمی کردم و جواب دادم: - یاران، جاوید یاران! لبخند دندون نمایی زد و از جلوی در کنار رفت. با همون اخمی که غلیظ تر شده بود داخل رفتم. یک حیاط کوچیک که چند زوج درش مشغول صحبت بودن و بعد نمای آروم ویلا که من رو بدتر...من هیچیم نیست! - هی تو، برو داخل طبقه بالا! همونطور که پوست لبم رو با دندون به بازی گرفته بودم، به سمت اون فیل برگشتم. - این هیکل رو گنده کردی ولی چه فایده که آداب معاشرت با یک خانم رو بلد نیستی. تعجب تو چشمهاش موج میزد، پوزخندی که زدم حرفم رو کامل کرد. منتظر نموندم چیزی بگه و به سمت در ورودی ویلا قدم برداشتم. همین که وارد شدم تازه فهمیدم که نباید ظاهر و باطن رو مقایسه کرد، نه به اون ظاهر آروم و ترسناکش نه به این باطنی که شلوغ بود جای سوزن انداختن نبود. تو روحتون خب من الان چطور تو این تاریکی جاوید رو پیدا کنم؟ باز خدا پدر این رقص نورهارو بیامرزه حداقل گه گاهی روی صورت یکی میفتاد. - جانا خانم! سریع برگشتم و با پسری که چهره نجیبی داشت روبه رو شدم. چشم های به شدت آرومی داشت و صورتش استخوانی بود. - درسته؟! سری به نشونه بله تکون دادم که با دستش به نقطه نامعلومی اشاره کرد و گفت: - جاوید اونجاست، کمکتون میکنم تا ماشین ببریدش. اخم روی صورتم محو شده بود. - ممنون، شما... لبخندی ملیحی زد وگفت: - معذرت میخوام فرصت نشد خودم رو معرفی کنم؛ شهیاد هستم دوست امشب جاوید! ابرویی از تعجب بالا انداختم که لبخندش تبدیل به تک خنده شد.
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست طراحی جلد رمان داستان جزیره | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
زری گل پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام نویسنده عزیز برای عکس های با کیفیت و تنوع زیاد میتونید به سایت پینترست مراجعه کنید اگه کمک خواستید و نتوانستید پیدا و ارسال کنید میتونم طبق چیزایی که مد نظرتونه براتون چند نمونه ارسال کنم تا بینشون انتخاب کنید @QAZAL- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زعم و یقین | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
زری گل پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خواهش میکنم عزیزم موفق باشید- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان جادوی کهن | سادات.82 کاربر انجمن نودهشتیا
زری گل پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@سادات.۸۲ خدمت شما سادات عزیز💙- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زعم و یقین | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
زری گل پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@سایه مولوی خدمت شما نویسنده عزیز💚- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد رمان زعم و یقین | سایه مولوی کاربر انجمن نودهشتیا
زری گل پاسخی برای سایه مولوی ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نویسنده عزیز تا شب جلدتون آماده و براتون ارسال میشه.- 7 پاسخ
-
- 2
-
-
-
نگارش نکاتی برای بهتر نوشتن | آموزش ویراستاری
زری گل پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در آموزش ویراستاری
خوشقلم عزیز! رعایت یک سری نکات باعث نظم به نوشتههات میشه و از جهتی باعث جذب خواننده میشه. یکی از این نکات مکان، نگارشی هستش. تو آموزشهای قبل توضیح دادیم که در چه مواقعی از علامتهای نگارشی استفاده میکنیم؛ مثل ویرگول، نقطه ویرگول، تعجب و... اما این تو این آموزش قراره نحوه قرارگیری علامتها رو تو نوشتههامون مشخص کنیم. علامتهایی مثل تعجب و سئوال، پایان جمله قرار میگیرن اما علامتهایی مثل ویرگول و نقطه ویرگول و نقطه به این صورت: 🟥جمله(علامت نگارشی)(فاصله) ادامه جمله🟥 مثال: - وای من از پسش برنمیام، اما راهی ندارم جز ادامه دادن! به نحوه قرارگیری ویرگول دقت کنید با یک فاصله باقی جمله رو ادامه داده. مثال دیگه: اون فکرش رو هم نمیکرد چه سورپرایزی براش دارم؛ سورپرایزی که همه رو از تعجب خشک میکنه. -
درخواست ناظر برای رمان اِل تایلر | سارابهار کاربر نودهشتیا
زری گل پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
سلام نویسنده عزیز با مدیر بخش خصوصی تشکیل بدید @khakestar- 3 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان طلوع ازلی | kahkeshan کاربر نودهشتیا
زری گل پاسخی برای Kahkeshan ارسال کرد در موضوع : درخواست ناظر رمان
@khakestar -
درخواست طراحی جلد رمان جادوی کهن | سادات.82 کاربر انجمن نودهشتیا
زری گل پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
نسترن جون گفتن رسیدگی میکنن عزیزم. @nastaran