-
تعداد ارسال ها
236 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط زری گل
-
«پارت سوم» ساعت ده شب بود و دیگه سیب هم گرسنگیم رو رفع نمیکرد. جمعه ها پدر و مادرم به عمارت پدربزرگم میرفتن، یک جور دورهمی مهم که هر هفته باید برپا بشه و خب من چرا نرفتم؟! چون حوصله اون جو به ظاهر صمیمی رو ندارم و ترجیح میدم که سرم تو لاک خودم باشه. تک فرزند نیستم، متاسفانه یک حشره اضافی هم جز من این خانواده رو تشکیل میده؛ جاوید دو دقیقه تنها دو دقیقه از من بزرگ هستش، دو قلو های ناهمسان از همه لحاظ هستیم و بیست و چهار سال سن داریم. - اوف دیگه حریف این شکم نمیشم. بلند شدم و از اتاق خارج شدم. ریحان(خدمه) هم که هیچی درست نکرده عجب ها! تلفن رو برداشتم، این شکم رو فقط یک پپرونی با سیب زمینی و قارچ سوخاری سیر میکنه. همین که تلفن رو گذاشتم صدای گوشیم بلند شد؛ مثل جت جهش زدم تو اتاقم، پریدم رو تخت و گوشیم رو از حجم وسایل ها بیرون کشیدم. با دیدن اسم جاسوس(جاوید) بادم خالی شد، خوشحال شدم که شاید افرا باشه تا کمی حرف بزنیم و این شکم تا اومدن پیتزا سرگرم بشه. وجدان: جواب بده اون لامصبو! جواب بدم؟ والا ندم، نزار بدم این جاوید خیری برای من نداره، ماه به ماه به من زنگ میزنه اون هم همش شره. وجدان: میگم جواب بده اِ! پوفی کردم و تماس رو وصل کردم. - ها چته؟! با صدای جیغ و آهنگ مواجه شدم و از بین اون همه صدای شلوغی، صدای پسری ناشناس رو شنیدم. - خانم شما خواهر جاوید هستید؟! متعجب و با چشم های ریز شده (خب من وقتی تعجب میکنم چشم هام ریز میشه چون مرموز بودن هم بهش اضافه میکنم.) - بله، ببخشید تو کی... شما؟! وجدان: و در عین تعجب و مارموزی خنگ هم میشی به سلامتی! مرموز عزیزم، مرموز! - خانم حال برادرتون خوب نیست، زیاده روی کردن و تنها اسم شما رو گفتن و شمارتون رو گرفتن که به دنبالشون بیاید. عمهاش به قربونش بره، تو روزهای سخت همیشه به فکر خواهرشه! وای جاوید همش دردسری به خدا یک جا نمیتونی... - خانم صدای بنده رو دارید؟! از فحش دادن به اون جاوید دست کشیدم و بدون فکر گفتم: - آخه پس پیتزام چی میشه؟! پسره یک لحظه سکوت کرد. ای خاک بر سرت نکنم جاوید که شرف نزاشتی برام اه! - بله؟! پوفی کردم و جواب دادم: - آدرس رو لطف کنید! بعداز گرفتن آدرس سریع حاضر شدم. وای خدا پیتزام! - برادرت معلوم نیست چش شده تو به فکر شکمتی؟! خب طرف داره زحمت میکشه برای اینکه من رو از گرسنگی نجات بده، غذا میاره حداقل بزار یک عذرخواهی غیر مستقیم بهش بکنم. روی برگه ای نوشتم:《 آقای پیک جان! از اینکه زحمت کشیدید و این همه راه رو برای نجات گرسنگی بنده اومدید خیلی متشکرم و عذر میخوام، اگه شما هم یک برادر بی چی مثل من داشتید مطمئن باشید که از کار و بار میافتادید، با آرزوی صبر برای بنده.》 سوار ماشینم شدم و از پارکینگ خارجش کردم. عمو غفور که نگهبان شیفت شب بود نگران از لابی بیرون اومد، به احترامش پیاده شدم. - سلام عمو غفور شبتون بخیر!
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
«پارت دوم» وقتی اون چشم های عسلیش رو درشت میکرد و لب های قلوه ایش رو جمع به نظرم هم خوشگل میشد هم ترسناک! وجدان: دو وصف کاملا متضاد رو به کار بردی. آره چون این بشر خود تضاده کلا! خندم رو به زور کنترل کردم تا دوباره از این مادام کتک نخورم. افسون بهترین دوست بچگی من بود که رابطه دوستیمون درست مثل این عشق هایی شکل گرفت که اول از هم نفرت داشتن. تو دوران مدرسه وقتی تازه به تهران مهاجرت کرده بودن، به قدری اذیتش کردم که وقتی یادم میاد از خنده منفجر میشم آخه این بشر به طرز وحشتناکی خودشیرین بود و دیگه خودتون در جریان این هستید که چه بلاهایی سر خودشیرین مدرسه نازل میشه. - امشب پیشم نمیمونی؟! همونطور که تو فکر قدیم ها بودم و نگاهم به جلو، جواب دادم: - نه امشب میخوام روی ادیت عکس ها کار کنم. سری تکون داد. - باشه ولی فردا رو نمیتونی از دست صنم سلطان قسر دربری، نهار منتظرتیم. تک خندهای کردم. صنم سلطان، مامان افسون بود که عاشقش بودم ازبس که این خانم ماه و مهربون بود. از همون بچگی، تو هفته محال بود که سه روزش خونه افسون نباشم. لبخندم جاش رو به یک پوزخند داد، مادرم که برام مادری نکرد ولی مامان افسون هیچی برام کم نزاشت به خاطر همین من هم اون بانو رو ماصنم(مامانم صنم)خطاب میکنم. - باشه فردا اونجام. ایولی گفت و صدای آهنگ رو زیاد کرد. *** کیفش رو از عقب برداشت و روبه من که با لبخند نگاهش میکردم، کرد. - خیلی دل کندن از من سخته، میدونم اونطوری نگاه نکن! مشتی به بازوم زد و با خنده گفت: - این خوشحالی برای جدا شدنمونه، برو نبینمت! خنده ای کرد و با لب هاش رو جمع کرد. - حیف که فردا باز میبینی. مواظب خودت باش، فعلا. سری تکون دادم و همچنینی گفتم. از ماشین پیاده شد، دستی براش تکون دادم که جوابم رو داد. فشاری به پدال وارد کردم و از خونه افسون دور شدم و به سمت خونه خودمون رفتم. سه سالی میشد که از عمارت بزرگ پدر بزرگم به یک برج نقل مکان کرده بودیم و خب این به نفع کل خانواده بود، خصوصا منی که دوست ندارم به سئوال های کجا بودی، کجا میری و... جواب بدم یا حتی اصلا بشنوم؛ این وسواس سئوال پیچ کردن یا همون دخالت، تنها نقطه مشترک من با خانواده ام بود. پدرم وقتی اذیت شدن های مارو دید، برای اینکه جزئی از دعوای های اون عمارت رو کم کنه، تصمیم گرفت با مادرم موافقت کنه و به برجی بیان که ارثیهاش محسوب میشه. این برج از آتا جونم به مامانم ارث رسیده. آتا یا همون پدربزرگی که دلم براش یک ذره شده سال ها است که سر یک ماجرایی همراه دایی هام مقیم استانبول هستن. ماشین رو تو پارکینگ پارک کردم و بعداز برداشتن کیفم پیاده شدم. سوار آسانسور شدم و عدد شونزده رو وارد کردم. روبه در قهوه ای رنگ مدل سلطنتی ایستادم و کلید انداختم؛ وارد خونه شدم و در رو بستم، بهش تکیه کردم و پوزخندی به سکوت خونه زدم. با صدای بلند به خودم گفتم: - سلام جانا، به خونه تاریکت خوش اومدی! از آشپزخونه خدمه قدیمی مامانم که درست مثل خودش بی احساس شده بود، بیرون اومد. مثل همیشه مرتب بود و چهره جدی داشت، از اون چشم های آبی رنگش از بچگی میترسیدم. - سلام جانا خانم، خسته نباشید! سری تکون دادم و تشکری کردم به سمت اتاقم میرفتم که گفت: - من باید برم جانا خانم، همونطور که در جریان هست... دستم رو به نشونه سکوت بالا آوردم. - میدونم، امروز جمعه است و خونه مثل همیشه خالی. میتونی بری چیزی نمیخوام، فعلا. منتظر جواب نموندم و به اتاقم رفتم. نفسم رو بیرون دادم و سریع به سمت پنجره بزرگ اتاقم قدم برداشتم و پرده اش رو کنار زدم. تاریکی حس خفگی بهم میداد این اتاق باید همیشه روشن باشه. کیفم رو روی تخت دو نفره ام که رو تختیش طرح قاصدک داشت، انداختم و به سمت سرویس اتاقم رفتم. وان رو پر کردم و... *** پشت میز مطالعهام نشسته بودم، عینک به چشم، سیب به دست مشغول ادیت زدن های عکس هایی از طبیعت بودم تا برای استادم بفرستم. من دانشجوی رشته عکاسی هستم و باید بگم که تنها چیزی که به من آرامش میده، طبیعت و ثبت خاطره از اون محیط سبز هستش.
- 10 پاسخ
-
- 6
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام نویسنده عزیز!
رمان خیلی زیبایی دارید واقعا احسنت به این قلم از مقدمه و خلاصه خیلی لذت بردم و شروع به جایی داشتید.
فقط استانداردهایی وجود داره برای نویسندگی که با رعایت کردنشون رمان بینقص میشه و حتی مطالعهاش برای خوانندهها خیلی راحت میشه میتونن دقیقا حس و حالی که شخصیت داره رو درک کنند.
این استانداردهایی که میگم یکیشون نگارش هستش؛ ما با رعایت کردن علامتهای نگارشی به نوشته هامون جون میدیم.
حالا اگه دوست داشتید که بیشتر راجب این موضوعات بدونید بگید تا بهتون کمک کنم و یا لینک آموزشش رو براتون ارسال کنم🙏🏻
🦋موفق و مانا باشید🦋
-
《پارت اول》 کوله پشتیم رو روی شونهام تنظیم کردم و روبه بچهها گفتم: - خب دیگه خوش گذشت، من میرم. مخالفت بچهها بلند شد. - ای بابا جانا نیم ساعت دیگه هم بشین، هنوز داریم حرف میزنیم! به سمانه که این حرف رو زد، چشم دوختم. عاشق لپ های سفیدش بودم که از گرما گل انداخته بودن. - نیم ساعت دیگه هم بشینم، نیم ساعت دیگه هم میگی صبرکن، این نیم ساعت ها روی هم جمع میشن و در نهایت شب میشه. شایان با اون عینک هزار رنگش گفت: - بهتر، شب میشه میریم دست جمعی فرحزاد کلی صفا سیتی! کیارش هم مثل همیشه جنتلمن بازیش گل کرد. - همه مهمون من فرحزاد. سوت و دست بلند شد که شایان اعتراضش بلند شد. - نه دیگه نشد داداش، خودم ایده دادم خودم هم اجراش میکنم. آقایون و خانم های محترم همه امشب مهمون شایان. خنده ای به مسخره بازیشون کردم و گفتم: - امشب نمیشه واقعا حسش نیست خسته و کوفته از کوه بدون هیچ حمومی بریم فرحزاد؟ من نیستم واقعا! با این حرفم فکرکنم تازه بعضی ها یادشون افتاده باید برن لباس هاشون رو عوض کنن چون بقیه هم بلند شدن و عزم رفتن کردن. به افسون اشاره کردم که سریع جمع کنه تا بریم. کیارش با قد رشید و اون چهره خواستنیش نزدیکم شد. - چرا این جمعه ها عجیب میچسبه؟ یک نگاه بنداز، هیچکس دلش نمیخواد به خونه بره. با این حرفش غم دلم تازه شد. لبخند تلخی زدم و گفتم: - شاید کسی رو تو خونه داشته باشن، که این خوشی رو بهشون نمیده یا بلعکس ازشون میگیره، شاید هم کلا کسی رو ندارن تا خوشحالیشون رو با اون ها سهیم بشن. روی لب های کیارش هم لبخند محوی نشست. - شاید هم دلشون میخواد که یکی باشه تا... - بریم. با صدای افسون که نفس زنون نزدیکمون میشد، ادامه حرفش رو خورد. - مواظب خودت باش، قرار فرداشب یادت نره! لبخندم دندون نما شد. - وقتی قراره میزبان شایان بشه، امکان نداره یادمون بره. خنده ای کرد و سرش رو به نشونه تایید تکون داد. دستی به حالت خداحافظی روبه اکیپ تکون دادم و همراه افسون به سمت لکسوس سفید من رفتیم. - امروز عجیب خسته شدم! نیم نگاهی به دوست تنبلم انداختم. - کوه رو که جابه جا نکردی دختر، از کوه بالا رفتی فقط. چشم هاش رو که بسته بود با این حرفم باز کرد و طلبکار گفت: - همون هم سخته، به من فشار میاد اه تو هیچ وقت نفهمیدی من چقدر ظریفم. تک خنده ای کردم و گفتم: - تو ظریفی؟ الهی نانا النگوهات نشکنه! لبخندی زد و دوباره چشم هاش رو بست. - حیف پشت فرمونی و من هزار تا آرزو دارم وگرنه میدونستم چیکارت کنم. فشار پام رو روی پدال بیشتر کردم که مثل این وحشت زده ها گفت: - جانا غلط کردم بسه! خندیدم و سرعتم رو کم کردم. با خنده گفتم: - آخه ظریف، تو که ظرفیت نداری چرا تهدید میکنی؟! یکی زد پس گردنم و گفت: - حواست به رانندگیت باشه انقدر هم با من بحث نکن!
- 10 پاسخ
-
- 8
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چقدر خوشحالم که اون جو گرم و صمیمی برگشته چه خوبه که دوباره همه باهمیم🌷
و همه کاربرا🌷
-
••مقدمه •• ای یار من! تو را به یک الماس تشبیه خواهم کرد، میدانی چرا؟! الماس با تمام زیبایی های افسونگریاش با آن درخشش ستودنیاش، در یک نگاه تمامی چشم ها را به خود مجذوب میکند. قلب من از همان روزی که تو آمدی، در برابر عظمت درخشش تو تعظیم کرد. جانای من! آغاز قصه عشق من و تو... خورشید را به خنده وا داشت... ماه را به سجده انداخت... بیا باهم قلم برداریم... به خون عشقمان آغشته کنیم... و با تحریر زیبایی بنویسیم... ..به نام خالق تک دلبر قلبم.. >جانای یار من< آتش زدی بر جان من ای جان من جانان من طوفان شدی در بحر دل ای ساحر خندان من <ای ما شب تابان من >
- 10 پاسخ
-
- 12
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان: جانای یار نویسنده: زهرا بهمنی ژانر: عاشقانه_طنز 《خلاصه》 نوشتههای جانای یار، روایتی عاشقانهای است از دلبر و دلدار، جانا و شهریار! شهریار خودساخته یکباره پا به دنیای عجیب جانای خودخواه میزاره و گرفتار عشق حقیقی میشه اما تا رقم خوردن سکانس عاشقانه زندگیشون شکل میگیره، همه چی با رو شدن یک راز شیرین عوض میشه!
- 10 پاسخ
-
- 10
-
-
- رمان عاشقانه
- رمان جدید
-
(و 5 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
یک قطره آب بود و با دریا شد یک ذره خاک و با زمین یکتا شد آمد شدن تو اندرین عالم چیست؟ آمد مگسی پدید و ناپیدا شد خیام
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
گویند مرا که دوزخی باشد مست قولیست خلاف دل در آن نتوان بست گر عاشق و میخواره بدوزخ باشند فردا بینی بهشت همچون کف دست
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
از جمله رفتگان این راه دراز باز آمده ای کو که به ما گوید باز هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز چیزی نگذاری که نمی آیی باز خیام
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
خیام اگر ز باده مستی خوش باش با ماه رخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی چو هستی خوش باش
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چون چرخ بکام یک خردمند نگشت خواهی تو فلک هفت شمر خواهی هشت چون باید مرد و آرزوها همه هشت چه مور خورد بگور و چه گرگ بدشت
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد خود را به کم و بيش دژم نتوان کرد کار من و تو چنان که رای من و توست از موم بدست خويش هم نتوان کرد
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
ای صاحب فتوا ز تو پرکارتریم با این همه مستی زتو هُشیار تریم تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوار تریم؟ خیام
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
چون عهده نمیشود کسی فردا را حالی خوش دار این دل پر سودا را می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
بر خیر و مخور غم جهان گذران خوش باشو دمی به شادمانی گذران در طبع جهان اگر وفایی بودی نوبت به تو خود نیامدی از دگران خیام
- 9 پاسخ
-
- خیام
- اشعار خیام
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
«ای» نکره: کاشانهای، پروژهای، خصمانهای و … برخی پسوندها مانند «ترین» و «شده»: ستودنیترین، ترجمهشده و … هنگام رعایت قواعد جدانویسی: برای مثال، اگر دو کلمۀ «آن» و «این» قبل از یک اسم بیایند، مانند: آنطرف، اینطرف.
-
نشانۀ جمع «ها»: کلاهها، گلها، نیمکتها و … واژههایی که از دو بخش تشکیل شدهاند: بین دو بخش آنها فاصله مجازی قرار میگیرد. فعلهای مضارع، ماضی نقلی و ماضی استمراری از این دستهاند. واژههای مرکب: خانهنشین، تعیینکننده، دانشآموز و … «ی» اضافه: رشتهی، گربهی، پنبهی و …
-
نیمفاصله در زبان انگلیسی Semi-Space نامیده میشود و مانند فاصله است، با این تفاوت که جداسازی بین حروف را بدون ایجاد فاصله بین آنها انجام میدهد. برخی منابع آن را فاصله مجازی میدانند، دلیل انتخاب این نام به این خاطر است که بیشتر در تایپ و چاپ کامپیوتری و نرمافزاری بکار گرفته میشود. رعایت نیم فاصله در ویراستاری تخصصی، ترجمه متن به فارسی و یا ترجمه کتاب اهمیت ویژهای دارد.
-
برای داشتن متنی اصولی و عاری از هرگونه ایراد ویرایشی موارد زیادی را باید رعایت کنیم، یکی از این موارد نیم فاصله است. با این که این کاراکتر یک استاندارد یونیکد است، متاسفانه استفاده از این کاراکتر جدی گرفته نمیشود. یک موضوع را همین ابتدا به صورت در گوشی به شما بگوییم، در این مقاله «نیمفاصله» را بیشتر به صورت «نیم فاصله» خواهیم نوشت. دلیل آن هم بهتر پیدا شدن این مقاله توسط موتورهای جستوجو است، چرا که افرادی که نیمفاصله را به درستی جستوجو میکنند بسیار کم است و ما مجبور به استفاده از نیم فاصله شدیم.