رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

آرام

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    119
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط آرام

  1. وای دقیقاً منم چند سال پیش یه همچین چیزی برام پیش اومد؛ دقیق یادم نیست چند سالم بود، ولی احتمالاً کلاس دهم بودم. 😂 خونه‌ی ما کلاً دو تا اتاق داره و ما هم طبقه‌ی چهارمیم. اون روز خواهرم رفته بود توی یکی از اتاق‌ها خوابیده بود و مامان‌بابام هم توی اتاق دیگه خواب بودن. منم چون می‌خواستم لباسامو عوض کنم، مجبور شدم برم توی حموم. همین‌جوری داشتم کش موهامو می‌بستم که یهو یکی شروع کرد اسممو صدا زدن؛ انگار صداش مثل ربات بود! 😭😂 دو سه بار صدام زد و صداش هم خیلی مبهم بود. منم ساعت رو نگاه کردم، دقیقاً ساعت ۶ صبح بود. 😭 اول فکر کردم حتماً یکی از اعضای خانواده‌مه و داره صدام می‌زنه. با خیال راحت از حموم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق خودمون، ولی دیدم خواهرم رفته مدرسه! 😐 بعد رفتم سمت اتاق مامان‌بابام و دیدم هر دوتاشون هنوز خوابن. حتی صداشون زدم که بیدار بشن و منو ببرن مدرسه، ولی واقعاً تا اون لحظه خواب بودن! 😭😂 من اون لحظه واقعاً دو تا سکته رو پشت سر هم زدم! 🤣🤣 اصلاً نمی‌دونستم اون صدا از کجا میومد و تا مدت‌ها یادش می‌افتادم، بدنم مورمور می‌شد. 😂🥲
  2. محدثه مرادیییی 😭🫶🏻

    مبارک باشه که بالاخره رمانتو تموم کردییی! 🥹📖

    خسته نباشی واقعاً، می‌دونم تموم کردن یه رمان چقدر ذوق و انرژی می‌خواد 😭🌱

    امیدوارم همیشه قلمت پررنگ‌تر و قشنگ‌تر بشه و رمان‌های بعدیت رو هم با کلی عشق بنویسی. 🥹🫂💗

    مبارکت باشه نویسنده جاننن! 🎀

    1. پری بانو

      پری بانو

      اومدمممممم

      تبریککککک

      مبارک مبارک 🙂↔️🙂↔️مبارکـ

  3. 🥀 ── صفحه چهل‌وسوم ── 🥀 نیلوفر: امروز جلسه چهارم کلاس ویولونم بود. بند کیف ویولنم رو روی شونه‌م انداختم و وارد کلاس شدم. توی این چند روز سعی می‌کردم به آرمان فکر نکنم. که البته موفق هم شده بودم... تقریباً تونسته بودم پنج روز کامل بهش فکر نکنم! برای خودم همین هم موفقیت بزرگی بود. کلاس ویولونم یکشنبه و سه‌شنبه بود. دوباره رفتم سر جای قبلیم نشستم. چند دقیقه بعد مریم وارد کلاس شد. با دیدن من لبخند زد و کنارم نشست. - سلام نیلو جون، حالت چطوره؟ - سلام، مرسی ممنون. شما چطورید؟ - منم خوبم. چند لحظه نگاهم کرد. - ولی من فکر نمی‌کنم شما حالت خوب باشه. با تعجب نگاهش کردم. - چطور؟ - نمی‌دونم... احساس می‌کنم ذهنت درگیر یه موضوعیه. یه نفس عمیق کشیدم. - آره، همینطوره. مریم کمی مکث کرد. - چی شده؟ اگه موضوعی هست که ذهنتو مشغول کرده، می‌تونی به من بگی. یکی از دوستام روانشناسه، شاید بتونه کمکت کنه. با خودم فکر کردم. «این که ضرری نداره...» مریم تازه چهار جلسه بود که می‌شناختمش. شاید اگر شرایط عادی بود، هیچ‌وقت این‌قدر راحت درباره‌ی زندگی شخصیم با کسی که تازه شناخته بودم حرف نمی‌زدم. ولی این چند وقت، بیشتر از همیشه احساس تنهایی می‌کردم. وقتی آدم احساس می‌کنه کسی رو برای حرف زدن نداره، انگار مرزهایی که برای اعتماد کردن کشیده، کم‌کم پایین‌تر میاد. و من هم، بدون اینکه خودم متوجه باشم، داشتم به همون نقطه می‌رسیدم. ولی یه حس عجیبی باعث می‌شد باهاش راحت باشم. شروع کردم به تعریف کردن. از آرمان... از اتفاقات بینمون... از سیامک... از رها... از چیزهایی که توی ذهنم شک ایجاد کرده بود. هرچی بود گفتم. مریم بیشتر شنونده بود. گاهی سرش رو تکون می‌داد و گاهی یه سؤال کوچیک می‌پرسید. وقتی حرفم تموم شد، احساس کردم سبک‌تر شدم. درسته شاید کل ماجراها ده دقیقه بیشتر طول نکشید، ولی همین که حرف زده بودم حالم بهتر شده بود. به مریم نگاه کردم. با خودم گفتم: «شاید مریم بتونه دوست خوبی باشه.» مریم لبخند زد. - حالا بهتر شدی؟ - آره، خیلی. - خوبه. صدای استاد دوباره بلند شد. - بچه‌ها شروع کنیم؟ هر دومون به سمت استاد برگشتیم. من دیگه به حرف‌های چند دقیقه قبل فکر نکردم. اصلاً نمی‌دونستم همین چند دقیقه حرف زدن، ممکنه بعدها چقدر برام مهم بشه. #حال چند سال بعد... وقتی به عکس‌های پنج نفرمون نگاه می‌کنم، با خودم می‌گم: «ای کاش اون زمان لال شده بودم.» ای کاش هیچ حرفی از دهنم بیرون نمی‌اومد. ای کاش اون روز به مریم اعتماد نمی‌کردم... نه. شاید حتی بدتر از اون... ای کاش اصلاً هیچ‌وقت وارد اون کلاس نمی‌شدم. چند سال پیش همیشه با خودم می‌گفتم: «یعنی چی زمان مقصر همه‌چیز بود؟» اما حالا معنیش رو با پوست و گوشت و استخون درک می‌کنم. ای کاش توی اون دوران یکی جلومو می‌گرفت. اصلاً می‌زد توی دهنم و می‌گفت: «این همه دردسر برای خودت نساز... تو رو چه به این حرف‌ها؟» ولی هیچ‌کس جلومو نگرفت. و من... همه‌چیز رو تعریف کردم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  4. هانی بانو، مبارک باشه! 🥹🩷

    رمانتو تموم کردی، خسته نباشی نویسنده جان! 🥀

    امیدوارم همیشه قلمت پرقدرت باشه و رمان‌های قشنگ دیگه‌ای هم ازت بخونیم. 🫶🏻🌷

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 4
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      منتظر نظرات هستم دخترم🩷

    3. آرام

      آرام

      چشم عزیز دلم🤩 کامل که خوندمش نظرم رو هم میگم

    4. هانی بانو

      هانی بانو

      بوس بهتت🥹

  5. سلام عزیزم 🥹🩷

    با توجه به اینکه چندتا از پارت‌های رمانم رو لایک کردی، خیلی خوشحال شدم و کنجکاو شدم بدونم آیا واقعاً رمانم رو دنبال می‌کنی و پارت‌هاش رو می‌خونی؟ 🥰🌷

    اگه می‌خونیش، خیلی خوشحال می‌شم نظرت رو هم بدونم؛ حتی یه نظر کوچیک هم برای من خیلی ارزشمنده. 🫶🏻🥀

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. آرام

      آرام

      خیلی خوشحال شدم واقعا 🤩🤩 امیدوارم که تا آخر رمان از قلمم راضی باشی 🫠 اگه دنبال هیجان هستی رمانمو ادامه بده🫡

    3. Nilmah

      Nilmah

      تا پارت 18 خوندم 

      تا اینجای داستان واقعاً برام جذاب بوده و چیزی که بیشتر از همه دوست داشتم اینه که داستان فقط روی یه موضوع ثابت نرفته و چندتا اتفاق و راز مختلف داره که آدم رو کنجکاو می‌کنه ادامه‌ش رو بخونه. رابطه‌ی نیلو و سیامک و همین‌طور ماجرای نیلو و آرمان برام جالب شده و حس می‌کنم اتفاق‌های مهم‌تری قراره بیفته. 🩷

       

    4. آرام

      آرام

      بله عزیز دلم همینطوره خوشحالم که رمان رو ادامه دادی😉🫠

  6. 🥀 ── صفحه چهل‌ودوم ── 🥀 وارد کلاس شدم و روی یکی از صندلی‌ها جا گرفتم. چند نفر دیگه هم توی کلاس بودن. کیف ویولونم رو کنار پام گذاشتم و مشغول نگاه کردن به اطراف شدم. چند ثانیه بعد، دختری با موهای بلند اومد و روی صندلی کنارم نشست. لبخندی زد و دستش رو جلو آورد. - سلام، از آشناییت خوشبختم. من اسمم مریمه. دستش رو فشردم. - سلام، منم نیلوفر هستم. با شنیدن اسمم لبخندش کمی بیشتر شد. - چه جالب، اتفاقاً خواهر منم اسمش نیلوفره. لبخند زدم. - جدی؟ - آره. چند لحظه بعد پرسید: - چند سالته؟ - بیست سالمه. - خوبه، منم بیست و سه سالمه. - دانشگاه میری؟ - آره، شما چی؟ - منم میرم. - رشتت چیه؟ - حسابداری. شما؟ - من فرهنگیان می‌رم. یک سال دیگه دانشگاه‌م تموم میشه. یکم دیر کنکور دادم - خوبه. چند لحظه سکوت کردیم. مریم نگاهی به صورتم انداخت. - قیافت خیلی آشناست به نظرم. قبلاً جایی ندیدمت؟ کمی فکر کردم. - نمی‌دونم، شاید. ولی من شما رو قبلاً جایی ندیدم. مریم شونه‌ای بالا انداخت. - شاید اشتباه می‌کنم. نگاهش رو به کیف ویولونم انداخت. - شما قبلاً موزیک کار می‌کردید یا این اولین سازیه که یاد می‌گیرید؟ - راستش وقتی دوازده سالم بود، به طور آزمایشی یه ماه همین‌جا کلاس اومدم، برای همین ساز. ولی بعدش دیگه ادامه ندادم. - پس ساز دیگه‌ای نمی‌زنید؟ - نه. شما چی؟ - من هم گیتار بلدم، هم ساز دهنی. با تعجب نگاهش کردم. - جدی؟ آفرین! مریم خندید. - وقتی بچه بودم، تقریباً چهار سالم بود، خالم سه سال تمام بهم ساز دهنی یاد داد. ولی چون گیتار رو دوست داشتم، از هجده سالگی کلاس گیتار رفتم. - خوب پس باید یادم باشه یه بار برام بزنی. - حتماً، خوشحال می‌شم. با صدای استاد هر دومون ساکت شدیم. کلاس شروع شد. در طول جلسه چند بار دیگه هم با مریم صحبت کردم. دختر خوش‌صحبتی بود و خیلی زود می‌شد باهاش راحت شد. آخر کلاس، وسایلم رو جمع کردم و از جا بلند شدم. مریم کنار در ایستاده بود. - از آشناییتون خوشحال شدم. جلسه بعدی هم میاید؟ - آره، من میام. شما چی؟ - منم میام. - پس فعلاً خداحافظ. - خداحافظ نیلوفر. از کلاس بیرون اومدم و به سمت خیابون راه افتادم. کلاس خیلی با خونه‌مون فاصله نداشت. تقریباً پنج دقیقه بیشتر راه نبود. همون‌طور که راه می‌رفتم، به این فکر می‌کردم که شاید کلاس موسیقی واقعاً بتونه کمکم کنه. شاید بتونم برای چند ساعت هم که شده، آرمان رو فراموش کنم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  7. جدییییی؟؟؟؟ من ۲۲ اردیبهشتتت
  8. اگر فرصت داشتید، خوشحال می‌شم رمان «آخرین قرار» رو بخونید و نظرتون رو درباره‌ش باهام به اشتراک بذارید. 🥹🫶🏻

    نظراتتون برام خیلی ارزشمنده و کمک می‌کنه داستانم رو بهتر و قوی‌تر ادامه بدم. 🤍

    منتظر خوندن نظرهاتونم. 🫰🏻📖

  9. نوشته‌ات از اون چیزایی بود که فقط با چشم خونده نمی‌شه، با دل حس می‌شه… واقعاً قشنگ بود. 🤍🫶🏻

    1. Nil

      Nil

      خوشحالم که دوست داشتی🫀💕 

  10. 🥀 ── صفحه چهل‌ویکم ── 🥀 نیلوفر: از جلوی سردر بیمارستان رد شدم و یه نفس عمیق کشیدم. هنوز ذهنم درگیر حرف‌های آرمان بود. هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم، بیشتر گیج می‌شدم. - بریم رها؟ رها از جاش بلند شد و کیفش رو برداشت. - بریم. با هم به سمت ماشین شاهین رفتیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که رو به رها کردم. - راستش رها... به اندازه کافی زحمتت شدم. می‌خوام پیاده قدم بزنم، حالم زیاد خوب نیست. رها با تعجب نگاهم کرد. - نه بابا نیلوفر، چه زحمتی؟ اتفاقاً منم می‌خواستم یکم قدم بزنم. بیا با هم بریم. - مطمئنی؟ - آره، بیا. از شاهین خداحافظی کردیم و دوتایی شروع کردیم به قدم زدن. چند دقیقه اول هیچ‌کدوم حرفی نزدیم. من فقط به آسفالت زیر پام نگاه می‌کردم و توی ذهنم هزار تا فکر مختلف می‌چرخید. آرمان... حرف‌هاش... سیامک... اتفاقات این دو هفته... و اون جمله‌ای که هنوز از ذهنم بیرون نمی‌رفت. «من کی گفتم که به شما حسی ندارم؟» بی‌اختیار آه کشیدم. توی مسیر چشمم به یه لباس‌فروشی افتاد. رها ایستاد. - چی شده؟ بدون جواب وارد مغازه شدم. بین لباس‌ها چشمم به یه لباس افتاد که روی قسمتی ازش عکس ویولون داشت. همین که دیدمش، یه حس عجیب توی دلم نشست. انگار یه تکه از گذشته‌م جلوی چشمم ظاهر شده بود. لباس رو برداشتم و حسابش کردم. وقتی از مغازه بیرون اومدم، دیدم رها هنوز مشغول انتخاب یه عینک آفتابیه. - رها کارت تموم شد؟ - آره، بریم. دوباره راه افتادیم. چند دقیقه بعد، رها یه نگاه به صورتم کرد. - خوبی نیلو؟ رنگت پریده. - نه... راستش خوب نیستم. - ای وای، چرا؟ دیگه نتونستم چیزی رو نگه دارم. توی مسیر تمام اتفاقات رو براش تعریف کردم. از بیمارستان... از آرمان... از سیامک... از حرف‌هایی که بینشون رد و بدل شده بود. رها تا آخر حرفم چیزی نگفت. فقط گوش داد. وقتی حرفم تموم شد، با تردید گفت: - نیلو، نظرت چیه یکم کمتر به آرمان فکر کنی؟ سرم رو پایین انداختم. - آره... اتفاقاً داشتم به همین فکر می‌کردم. باید یه کاری کنم که از فکر آرمان بیام بیرون. - مثلاً بری یه کلاس آموزشی چیزی. چند لحظه فکر کردم. - اوم... نظرت چیه کلاس موسیقی مورد علاقمو ثبت‌نام کنم؟ رها لبخند زد. - آره، چرا که نه؟ یادش بخیر عین قدیما. لبخند زدم. - نظرت با ویولون چیه؟ - مثبت. - پس امروز می‌رم یه جایی پیدا می‌کنم برای کلاس ویولون. رها خندید. - شاید بالاخره یه چیزی پیدا کردی که بتونه حواستو پرت کنه. امیدوارم. چند سال پیش، قبل از فوت دایی مجیدم، همیشه اون منو می‌برد کلاس ویولون. دقیق یادمه اون موقع دوازده سالم بود. اون روزها رها هم باهام کلاس ویولون می‌اومد. بعد از فوت دایی مجید، دیگه کلاس نرفتم. هفت سال گذشته بود... هفت سالی که خیلی چیزها توی زندگیم تغییر کرده بود. احتمالاً رها الان دیگه در حد استادی شده بود. با خودم فکر کردم شاید برگشتن به ویولون بد نباشه. شاید واقعاً می‌تونستم برای چند ساعت هم که شده، ذهنم رو از آرمان خالی کنم. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  11. ╔═══.·:·.☽✧ 🌸 نسترن 🌸 ✧☾.·:·.═══╗ 🎂 ۲۷ ساله 𓂃 🏡 𓂃 طراح داخلی ╰┈➤ خلاق • خوش‌ذوق • هنرمند ╰┈➤ عاشق دنیای رنگ و دکور ✨🧸 ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  12. 🥀 ── پارت چهلم ── 🥀 نیلوفر: با کمی تعلل وارد اتاق آرمان شدم. آرمان کنار پنجره ایستاده بود و به فضای سبز روبه‌روی بیمارستان نگاه می‌کرد. چند لحظه همون‌جا ایستادم و فقط نگاهش کردم. گلومو صاف کردم تا متوجه حضورم بشه. -اهم... سلام آقا آرمان. آرمان آروم برگشت سمتم. قیافه‌ش گرفته بود، ولی با دیدنم یه لبخند کم‌رنگ روی لبش نشست. -سلام نیلوفر خانم. -راستش... بابت همه‌ی اون اتفاقا من از شما عذر می‌... هنوز حرفم کامل نشده بود که حرفم رو قطع کرد. - شما مقصر این اتفاقا نیستید. چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: - سیامک هم مقصر نیست. هر کسی جای سیامک بود، شاید با من همین کارو می‌کرد. نگاهش رو ازم گرفت و دوباره به پنجره خیره شد. - راستش منم مقصر این اتفاقا نیستم... چند ثانیه سکوت کرد. - زمان مقصر خیلی از این اتفاقاته. حرفش عجیب بود. قبل از اینکه چیزی بگم، به سرفه افتاد. سریع رفتم سمت تخت. گل رو روی میز کنار تخت گذاشتم و از روی میز براش آب ریختم. - بفرمایید. - ممنون... لیوان رو ازم گرفت و چند جرعه آب خورد. چند لحظه سکوت بینمون افتاد. ولی یه سؤال از وقتی وارد اتاق شده بود، ذهنمو ول نمی‌کرد. -راستش... توی این دو هفته یه سؤال خیلی ذهنمو درگیر کرده. آرمان نگام کرد. - راحت باشید، بپرسید. نفس عمیقی کشیدم. -شما گفتید عاشق یه نفر دیگه‌اید و به من هیچ حسی ندارید... چند لحظه مکث کردم. پس چرا به خاطر من اومدید با سیامک حرف بزنید؟ آرمان چند ثانیه ساکت موند. بعد با لحن آرومی گفت: - اولندش... من کی گفتم که به شما حسی ندارم؟ قلبم یه لحظه فرو ریخت. قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، ادامه داد: - دومندش... من کی گفتم که به خاطر شما... صدای مرد خشن از پشت سرم باعث شد از جا بپرم. -بلبل‌های عاشق! حرفاتون تموم شد؟ با اخم برگشتم سمت در. شاهین اونجا ایستاده بود و با یه لبخند شیطنت‌آمیز نگامون می‌کرد. - نه خیرم! برو بیرون. شاهین خندید. -باشه، باشه، میرم. فقط گوشیتو برات آوردم. چند بار زنگ خورد. با خیال راحت گفتم: - مطمئنم سیامکه. ولش کن. اگه به شما هم زنگ زد، جواب ندید. -باشه. گوشی رو گذاشت روی میز و از اتاق بیرون رفت. دوباره به آرمان نگاه کردم. حرف نصفه‌کاره‌ش هنوز توی ذهنم بود. - ببخشید... چی داشتید می‌گفتید؟ آرمان چند لحظه نگام کرد. بعد نگاهش رو دزدید. - هیچی... ولش کنید. اخمامو کمی در هم کشیدم. این «هیچی» اصلاً شبیه هیچی نبود. چند لحظه سکوت کردم و بعد سؤال دیگه‌ای که مدت‌ها توی ذهنم بود رو پرسیدم. - راستی... شما گفتید عاشق یه نفر دیگه‌اید. آرمان ساکت موند. - می‌تونم بپرسم اون کیه؟ اسمش چیه؟ چند ثانیه به پنجره خیره شد. - فعلاً نمی‌خوام ذهنتونو درگیر کنم. بعد آروم نگام کرد. - هر وقت وقتش شد... بهتون می‌گم. سرمو تکون دادم. - باشه. همون لحظه پلیس وارد اتاق بیمارستان شد - شاکی پرونده شمایید آرمان نگاهی به من انداخت - بله. ولی فعلا شکایتی ندارم - مطمعنی؟ - بله آخرین نگاه رو بهش انداختم و از اتاق بیرون زدم. اما هنوز یه جمله توی ذهنم تکرار می‌شد: «من کی گفتم که به شما حسی ندارم؟» پس حدسم درست بود... آرمان نسبت به من یه حسی داشت. ولی چه حسی؟ عشق؟ یا شاید... نفرت؟ آرمان: همین که در اتاق بسته شد، نگاهم روی در موند. نفس عمیقی کشیدم. - نیلوفر... اون جمله‌ای که دو هفته قبل گفته بودم هنوز توی ذهنم بود: «اگه اون آدم رو بشناسی، شاید دیگه نخوای منو ببینی...» دستم رو روی صورتم کشیدم. نباید می‌ذاشتم نیلوفر بفهمه اون آدم کیه. نه هنوز. چون اگه نیلوفر بفهمه اون آدم کیه... و بفهمه من در حقش چه کاری کردم... دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه. ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  13. 🥀 ── صفحه سی‌ونهم ── 🥀 رها: چشمم به چیزی افتاد که برای چند ثانیه نفسم رو بند آورد. خشکم زده بود. - نه... امکان نداره... دوباره نگاه کردم. اشتباه نکرده بودم. یه حس سنگین افتاد روی دلم؛ حسی که نمی‌دونستم چطور باید ازش خلاص بشم. چند لحظه همون‌جا ایستادم و به چیزی که جلوم بود خیره شدم. بعد سریع گوشیمو درآوردم و چند تا عکس گرفتم. دستم می‌لرزید. نمی‌دونستم کاری که دارم می‌کنم درسته یا نه، فقط می‌دونستم باید یه مدرکی ازش داشته باشم. گوشیمو گذاشتم توی جیبم و دوباره دنبال کلید گشتم. بالاخره پیداش کردم. کلید رو برداشتم و با عجله سمت اتاق نیلوفر دویدم. کلید رو توی قفل چرخوندم. در باز شد. نیلوفر همین که منو دید، بدون مکث دوید سمتم و خودش رو انداخت توی بغلم. - رها... رها ممنونم ازت. دستامو دورش حلقه کردم. اما یه لحظه نتونستم چیزی بگم. فقط بهش نگاه کردم. - حالت خوبه نیلو؟ - آره خوبم. تو خوبی؟ چرا رنگت پریده؟ لبخند زورکی زدم. - آره... خوبم. اما نبودم. اصلاً خوب نبودم. چون همون لحظه که نیلوفر با خیال راحت توی بغلم بود، یه فکر مثل خوره افتاد به جونم: «تو داری ازش یه چیزی رو پنهون می‌کنی...» نگاهمو ازش دزدیدم. نمی‌تونستم توی چشم‌هاش نگاه کنم. - نیلو... - هوم؟ لب باز کردم چیزی بگم، اما نتونستم. - هیچی... بدو بریم. - باشه. نیلوفر با عجله از اتاق بیرون رفت. من هم دنبالش راه افتادم، اما قدم‌هام سنگین شده بود. هر قدمی که برمی‌داشتم، عذاب وجدانم بیشتر می‌شد. من بهترین دوست نیلوفر بودم... پس چرا داشتم چیزی رو ازش پنهون می‌کردم 🌙 ───────── 🌙 وقتی وارد حیاط شدیم، چشمم به شاهین افتاد. چند متر اون‌طرف‌تر، سیامک روی چهارپایه نشسته بود. همین که نیلوفر رو دید، از جاش بلند شد و به طرفمون اومد. شاهین سریع جلوش ایستاد. - رها، سریع‌تر سوار شو! من و نیلوفر دویدیم سمت ماشین. شاهین هم پشت فرمون نشست و حرکت کرد. نیلوفر تمام مسیر ساکت بود و از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد. فقط می‌تونستم حدس بزنم چقدر برای دیدن آرمان هیجان داره. اما من... حتی نمی‌تونستم از فکر چیزی که دیده بودم خلاص بشم. با صدای شاهین به خودم اومدم. - پیاده شید. سریع از ماشین پیاده شدیم و وارد بیمارستان شدیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که نیلوفر ناگهان ایستاد. - ای وای رها! من یادم رفت گل و شیرینی بخرم. تک‌خنده‌ای کردم. - نیلو، حالا یه جوری می‌گی انگار اومدی خواستگاری! لبخند زد. - بد نیست؟ دسته‌گلی رو که گرفته بودم گذاشتم توی دستش. - این مال تو. - ممنونم. به سمت اتاق آرمان راه افتادیم. هرچی به اتاق نزدیک‌تر می‌شدیم، لبخند نیلوفر بیشتر می‌شد. اما من... فقط یه سؤال توی ذهنم می‌چرخید: «اگه نیلوفر بفهمه من چی دیدم... هنوزم منو بهترین دوستش می‌دونه؟» جلوی در اتاق ایستادیم. نیلوفر نفس عمیقی کشید و دستش رو روی دستگیره گذاشت. در رو باز کرد. وارد شدیم. چشم‌های نیلوفر که به آرمان افتاد، تمام نگرانی‌هاش برای چند لحظه فراموش شد. اما من هنوز نتونسته بودم اون چیزی رو که دیده بودم از ذهنم بیرون کنم. و بدتر از همه... می‌دونستم بالاخره باید حقیقت رو به نیلوفر بگم. فقط نمی‌دونستم... اون روز چه زمانی خواهد بود.... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  14. ╔═══.·:·.☽✧ 🌷 طلا 🌷 ✧☾.·:·.═══╗ 🎂 ۴۸ ساله 𓂃 👩🏻‍🍳 𓂃 آشپز ╰┈➤ مادر نیلوفر ╰┈➤ مهربان • دلسوز • خانواده‌دوست ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝ ╔═══.·:·.☽✧ 🖤 منوچهر 🖤 ✧☾.·:·.═══╗ 🎂 ۵۱ ساله 𓂃 🧶 𓂃 کارمند فرش‌فروشی ╰┈➤ پدر نیلوفر ╰┈➤ جدی • زحمتکش • خانواده‌دوست ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  15. ╔═══.·:·.☽✧ 🧸 مـریـک 🧸 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۴ ساله 𓂃 🎀🧸 𓂃 دخترخاله نیلوفر ╰┈➤ از نزدیکان نیلوفر ╰┈➤ بامزه • صمیمی • دوست‌داشتنی ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  16. ╔═══.·:·.☽✧ 🖤 عـلـی 🖤 ✧☾.·:·.═══╗ ۳۰ ساله 𓂃 🥀🕶️ 𓂃 دوست صمیمی سیامک ╰┈➤ از دوستان نزدیک خانواده ╰┈➤ شوخ‌طبع • رفیق‌باز • قابل‌اعتماد ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  17. 🥀 ── صفحه سی‌وهشتم ── 🥀 - آره ولت کنم که بری پیش اون پسره؟ نوچ! منو بد شناختی. من خام حرفای توی یاغی نمی‌شم! گوشه‌ی شالم رو گرفت و با عصبانیت منو سمت خودش کشید و بعد هلم داد روی تخت. در رو محکم بست و قفل کرد. زدم زیر گریه. باورم نمی‌شد سیامک این‌قدر عصبانی شده باشه. چند روز پیش، تقریباً یک هفته بعد از اون اتفاق، احضاریه‌ی دادگاه برای سیامک اومده بود. پلیس هم اومده بود و گفته بود به خاطر درگیری با آرمان باید بره دادگاه. دادگاهش صبح بود. همین تنها امیدی بود که داشتم. با خودم فکر کرده بودم شاید وقتی سیامک از خونه بیرونه، بتونم فرار کنم و برم پیش آرمان. دلم برای دیدنش پر می‌کشید. گوشیم زنگ خورد. با عجله جواب دادم. - الو... سلام رها. - نیلو؟ کجایی؟ چرا صدات اینجوریه؟ - راستش... راستش من نمی‌تونم بیام. - چی؟ چرا؟ حالت خوب نیست؟ - داداش سیامک منو انداخته تو اتاق و درو قفل کرده. صدای رها یک‌دفعه عوض شد. - وای خاک به سرم! بذار الان میام دنبالت! - نه رها، توروخدا... اما قبل از اینکه حرفم تموم بشه، تماس قطع شد. چند لحظه به صفحه‌ی گوشی خیره موندم. فقط امیدوار بودم رها کاری نکنه که اوضاع بدتر بشه. 🌙 ───────── 🌙 رها: گوشی رو قطع کردم و با عصبانیت به شاهین نگاه کردم. دیگه واقعاً حالم از سیامک به هم می‌خورد؛ هم به خاطر کاری که توی سفر کرده بود و هم کاری که همین امروز با نیلوفر کرده بود. رو به شاهین گفتم: - شاهین، بیا پایین داداش. شاهین با خونسردی نگام کرد و از ماشین پیاده شد. - چی شده رها؟ - این سیامک عوضی رفته نیلوفر رو تو اتاقش زندانی کرده! شاهین با تعجب خندید. - مگه عهد قاجاره رها؟ - انگاری توی این خونه عهد قاجاره! با عصبانیت رفتم سمت در و محکم کوبیدم. بعد از چند لحظه سیامک در رو باز کرد. - چیه؟ چی شده این وقت ظهر این‌جوری در می‌زنید؟ بی‌توجه به حرفش وارد خونه شدم. همون لحظه دستش رفت سمت شالم و گرفتش. - هویی! ادب بهت یاد ندادن؟ شاهین جلو اومد. - با آبجی من درست صحبت کن. سیامک با عصبانیت به سمت شاهین برگشت. دقیق یادمه که سه سال پیش سیامک و شاهین با هم باشگاه بوکس می‌رفتن. همیشه با هم تمرین می‌کردن؛ یه بار یکی می‌برد و دفعه‌ی بعد اون یکی. اما این بار شوخی‌ای در کار نبود. با بالا گرفتن دعوا، ترسیدم اوضاع از کنترل خارج بشه. شاهین رو به من داد زد: - رها! سریع‌تر برو نیلو رو بیار تا بریم! زیر لب گفتم: - باشه. دویدم سمت اتاق سیامک و شروع کردم دنبال کلید گشتن. صدای بحث و دعوای اون دو نفر از پشت سرم می‌اومد. دست‌هام از استرس می‌لرزید. کشوی اول... هیچی. کشوی دوم... بازم هیچی. اما وقتی چشمم به گوشه‌ی اتاق افتاد، ناگهان خشکم زد. چیزی اونجا بود که اصلاً انتظار دیدنش رو نداشتم...‌ ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  18. 🥀 ── صفحه سی‌وهفتم ── 🥀 سیامک بود... با چشم‌های قرمز و صورتی که از عصبانیت سرخ شده بود. بدون اینکه نگاهم کنه، خیره شد به آرمان. - تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟ چند قدم جلو رفت. - گمشو از اینجا. آرمان از جاش بلند شد. - سیامک... من امروز اومدم فقط باهات حرف بزنم. - ... - می‌خوام گذشته رو برات توضیح بدم... هنوز حرفش تموم نشده بود... که مشت سیامک محکم خورد وسط صورتش. صدای برخورد مشت توی خیابون پیچید. خون از دماغ آرمان سرازیر شد. جیغم بلند شد. - داداش... نکن! اما انگار سیامک هیچی نمی‌شنید. دوباره و دوباره مشتاشو روی صورت آرمان فرود می‌آورد. چند نفر از مردم دویدن سمتشون. یکی داد زد: - آقا ولش کن! ولی سیامک دست‌بردار نبود. انقدر زد... که آرمان بی‌جون روی زمین افتاد. وقتی بیهوش شد... بازم سیامک عقب نکشید. با لگد محکم کوبید توی کمرش. من فقط خشکم زده بود. نه زورم به سیامک می‌رسید... نه می‌تونستم به آرمان کمک کنم... فقط ایستاده بودم و اشک می‌ریختم. یه پیرمرد کنارم گفت: - دخترم... آشناتونه؟ با لکنت گفتم: - ب... بله... - پس وای نایستا... زنگ بزن اورژانس! دستام انقدر می‌لرزید که چند بار شماره رو اشتباه گرفتم. بالاخره تماس وصل شد. چند دقیقه بعد آمبولانس رسید. آرمانو روی برانکارد گذاشتن و بردنش. همین که آمبولانس حرکت کرد... دیگه نتونستم سرپا بمونم. وسط خیابون روی زمین نشستم و زدم زیر گریه. توی ذهنم فقط یه جمله تکرار می‌شد... «همه اینا تقصیر منه...» 🌙 ── دو هفته بعد ── 🌙 روی تختم نشسته بودم و به صفحه‌ی گوشیم زل زده بودم. قرار بود ساعت دو، یواشکی با رها بریم ملاقات آرمان. دلم برای دیدنش بدجوری تنگ شده بود. گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم رها سریع جواب دادم. - الو نیلو؟ - الو رها، کجایی؟ - دم در خونتونم. با ماشین شاهین اُمدم ، نمی‌خواد با موتور بیای. - باشه. همین که به در سالن رسیدم، سیامک جلوم سبز شد. - کجا کجا نیلو خانم؟ خشکم زد. - هی... هیچی داداش، می‌خوام برم پیش دوستم. چشم‌هاشو ریز کرد. - اون‌وقت دوستت کیه؟ لبم لرزید. - داداش... می‌خوام برم پیش رها... اشک‌هام سرازیر شد. - ولم کن دیگه داداش... گفتن همین چند کلمه همانا... و سیلی خوردن از سیامک همانا. دستم رو روی صورتم گذاشتم و با بغض نگاش کردم. اما هنوز نمی‌دونستم این تازه شروع دردسرهای اون روزه... ادامه دارد... 🌙🥀 ⋆。°✩ 🖤 ✩°。⋆ 🥀🌙
  19. ╔═══.·:·.☽✧ 🐰 مـریـم 🐰 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۳ ساله 𓂃 🎀🧸 𓂃 دانشجوی فرهنگیان ╰┈➤ دوست نیلوفر ╰┈➤ مهربان • صمیمی • شیرین ╚═══*.·:·.🌙🧁✧・゚: ✧・゚:═══╝
  20. ╔═══.·:·.☽✧ 🌷 اله 🌷 ✧☾.·:·.═══╗ ۳۲ ساله 𓂃 🪡 𓂃 خیاط ╰┈➤ از نزدیکان نیلوفر ╰┈➤ مهربان • دلسوز • آرام ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  21. ╔═══.·:·.☽✧ 🖤 امید 🖤 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۱ ساله 𓂃 🥀 𓂃 پسرِ دایی نیلوفر ╰┈➤ از نزدیکان خانواده ╰┈➤ صمیمی • شوخ‌طبع • پرانرژی ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  22. ╔═══.·:·.☽✧ 🥀 آرمان 🥀 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۴ ساله 𓂃 💻 𓂃 مهندس کامپیوتر ╰┈➤ آشنای قدیمی نیلوفر ╰┈➤ آرام • محترم • کم‌حرف ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  23. ╔═══.·:·.☽✧ 🦋 رها 🦋 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۰ ساله 𓂃 🎨 𓂃 دانشجوی طراحی داخلی ╰┈➤ دوست صمیمی نیلوفر ╰┈➤ شوخ‌طبع • صمیمی • پرانرژی ╚═══*.·:·.🌙✧・゚: ✧・゚:═══╝
  24. ╔═══.·:·.☽✧ 🖤 سیامک 🖤 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۸ ساله 𓂃 🔥 𓂃 تعمیرکار ╰┈➤ برادر نیلوفر ╰┈➤ جدی • محافظ • سخت‌گیر ╚═══*.·:·.🖤✧・゚: ✧・゚:═══╝
  25. ╔═══.·:·.☽✧ 🌙 نیلوفر 🌙 ✧☾.·:·.═══╗ ۲۰ ساله 𓂃 🎀 𓂃 دانشجوی حسابداری ╰┈➤ خواهر سیامک | دوست رها ╰┈➤ احساساتی • شیطون • پرانرژی ╚═══*.·:·.🥀✧・゚: ✧・゚:═══╝
×
×
  • اضافه کردن...