-
تعداد ارسال ها
137 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطیما هاشمی
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت و شش پیامی از رامین آمده بود: - چقدر یهویی دارن عقد میکنن. تو نگران نباش، من خودم همهچیز رو درست میکنم. نیکا دستی به چشمانش مالید و خمیازهی کوتاهی کشید. قلبی برای رامین فرستاد و نوشت: - من خیلی خستم. میخوابم. فردا شب منتظر خبرت هستم. - بخواب زندگی من. نیکا گوشی را خاموش کرد و از روی تخت بلند شد. به سختی تشک تخت را بالا گرفت و گوشی را زیرش گذاشت. تخت را مرتب کرد و دوباره بر رویش خوابید. --- یکتا سرش را دولا کرد و از شیشهٔ پذیرش گفت: - واسه آزمایش خون ازدواج اومدم. پرستار بدون اینکه نگاهی کند، با بیحوصلگی گفت: - برید آخر راهرو، آزمایشگاه اونجاست. همونجا هم نوبت بگیرید. یکتا ایستاد و با سر به کیانوش که روی صندلی فلزی نشسته بود اشاره کرد که همراهش بیاید. به آخر راهرو رفت و وارد بخش آزمایشگاه شد. به سمت پذیرش آن قسمت رفت. - سلام، خسته نباشید. آزمایش ازدواج داشتم. پرستار همانطور که در حال کار با سیستم جلویش بود، گفت: - از دستگاه نوبت بگیرید و منتظر بمونید. جواب آزمایش هم تقریباً بین ۳۰ تا ۴۰ روز آماده میشه. یکتا ابروهایش بالا پرید و با تعجب گفت: - چرا انقدر دیر؟ پرستار با بدخلقی لب زد: - نمیبینی خانم؟ سرمون خیلی شلوغه. یکتا ایستاد و بعد با یادآوری چیزی دوباره دولا شد و گفت: - ببخشید خانم، من آشنای دکتر معتمدی هستم. میشه کارم رو زودتر راه بندازید؟ پرستار سرش را از روی سیستم بلند کرد و چند ثانیهای به یکتا نگاه کرد. صدایش را بلند کرد و گفت: - ستاره، ستاره. دختری ریزنقش با روپوش سفید از پشت سرش، در حالی که چند شیشهٔ خون در دستش بود، آمد: - جانم، چی شد؟ - بیزحمت صدای دکتر معتمدی رو بزن بیاد. ستاره سری تکان داد و رفت. چند لحظه بعد، مردی قدبلند با موهای جوگندمی از پشت سر به پرستار پذیرش نزدیک شد: - چی شده خانم یاوری؟ با من کاری داشتی؟ پرستار با دست اشارهای به یکتا کرد و گفت: - واسه آزمایش ازدواج تشریف آوردن، گفتن از آشناهای شما هستن. دکتر معتمدی اول چند ثانیهای با اخم و تعجب به یکتا نگاه کرد و در سعی بود به یاد بیاورد کدام یک از آشناهایش است که تا به حال ندیده است، اما ناگهان با به یاد آوردن تماس صبح شوهر خواهرش، همهچیز یادش آمد و سری تکان داد: - بله بله، از آشناهام هستن. سلام خانم نادری، خوش اومدید. یکتا و کیانوش سلام و احوالپرسی گرمی با دکتر معتمدی کردند و کیانوش معرفینامهٔ دفترخانه را به دکتر تحویل داد. دکتر آنها را به سمت اتاق خونگیری برد و گفت: - من سفارش میکنم بچهها جواب آزمایشتون رو زود آماده کنن. تقریباً یک ساعته آماده میشه. یکتا تشکری کرد و بر روی صندلی نشست. آستین لباسش را بالا زد، دستش را مشت کرد و با استرس آب دهانش را قورت داد. کیانوش گوشیاش را درآورده بود و با خنده از یکتا فیلم میگرفت: - وای یکتا، غش نکنی بیفتی! میخوای من جای تو هم آزمایش بدم؟ یکتا پشتچشمی نازک کرد و گفت: - خیلی نمیخواد از خودگذشتگی کنی. نوبت خودتم میرسه، میبینمت. پرستار تورنیکه را بست و با دو انگشت چند بار ضربه به دست یکتا وارد کرد تا رگش را پیدا کند. سرِ سرنگ را روی دست یکتا گذاشت و گفت: - ببینیم عروسمون خوشرگ هم هست یا نه. با وارد کردن سوزن، یکتا چشمانش را از روی درد بست و زیر لب «آیی» گفت که کیانوش خندید. یکتا نگاهی به سرنگ کرد که خونش را میکشید و با ناله گفت: - این زیاد نیست؟ همینقدر بسته دیگه، درش بیار! پرستار خندهای کرد و گفت: - نمیشه که دختر خوب، باید زیاد بگیرم به همهٔ آزمایشهات برسه. کمی دیگر از خونش را گرفت و سرنگ را درآورد. تورنیکه را باز کرد و پنبهای روی دست یکتا گذاشت. یکتا از جا بلند شد و کیانوش گوشیاش را به دست یکتا داد تا او فیلم بگیرد و خودش نشست. پرستار تورنیکه را دور دست کیانوش بست و گفت: - آقا داماد، شجاعبازی درمیاوردی! حالا ببینیم خودت چیکارهای. پرستار سوزن را وارد دست کیانوش کرد که همان لحظه کیانوش شروع کرد به مسخرهبازی درآوردن: - ای وای وای وای وای! نکن خانم پرستار جان، عزیزت درش بیار، درد میکنه! وای من طاقت ندارم، الان غش میکنم میفتم رو دستتون! پرستار با خنده گفت: - آقا داماد، سوزن هنوز نصفه هم وارد رگت نکردم. یکتا خندید و بعد از تمام شدن کار، پرستار کیانوش از جایش بلند شد و رو به دوربین گفت: - دیدی یکتا خانوم؟ درد نداشت! چشم میبندی، نگاه نمیکنی، آیواوی میکنی! یکتا ضربهای به بازوی کیانوش زد و مسخرهای زیر لب نثارش کرد. ظرفهای ادرار را گرفتند و به سمت سرویس بهداشتی حرکت کردند. -
تا اخر عمر اینترنت نداشته باشم گذشته رو تغییر بدی یا آینده رو ببینی؟
-
غیر درسی باشه کتاب حیفا
-
اخلاق ۶😂
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت و پنج یکتا همانطور که جعبهٔ گیفتها را باز میکرد و درون سبد میریختشان، گفت: - برو دیگه اذیت نکن. یه قرص سردرد واسم بیار. نیکا پوفی کشید و به سمت آشپزخانه رفت. درب یخچال را باز کرد و ظرف قرصها را بیرون کشید. ورق استامینوفن کدئینی را برداشت و یکی را باز کرد. بطری آبی را هم با دست چپ گرفت و به سمت یکتا رفت. یکتا قرص را از دستش گرفت، قبل از اینکه درون دهانش بیندازد گفت: - لیوانت کو؟ نیکا بطری را جلوی صورتش تکان داد و گفت: - ول کن، سر بکش بره. یکتا چپچپ نگاهش کرد و قرص را همراه با آب خورد. سبد و پلاستیکهای خرید را برداشت و با نیکا به اتاق رفتند. نیکا بر روی تخت خودش دراز کشید و چشمانش را بست و تظاهر کرد که میخواهد بخوابد. - اسم بیمارستانه چیه؟ بدون اینکه چشمانش را باز کند گفت: - امام رضا. پشتش را به یکتا کرد و پتو را تا گردنش به بالا کشید. چند دقیقهای را در همان حالت دراز کشید. آرام برگشت و به یکتا نگاه کرد که چشمانش بسته بود. - یکتا، خوابی؟ جوابی از خواهرش دریافت نکرد. پتو را از روی خود به کناری زد و بلند شد. به سمت یکتا رفت و چند بار دستش را جلوی صورتش تکان داد. وقتی واکنشی ندید، آرام به سمت کمد رفت و درش را باز کرد. صدای قیژ در کمد باعث شد چند ثانیهای چشمانش را بر روی هم فشار دهد و دستش ثابت بایستد. به یکباره در کمد را تا آخر باز کرد و از بین لباسهایش گوشی را بیرون کشید. به سمت تختش رفت و بر رویش دراز کشید. پتو کامل بر سرش کشید. دکمهٔ پاور گوشی را فشرد و صفحهنمایش روشن شد. ۶۴ درصد شارژ داشت. انگشتش را بر روی صفحه حرکت داد که به خاطر نداشتن رمز سریع باز شد. وارد مخاطبین شد و با دیدن تنها شمارهای که سیو بود، لبخندی بر روی لبانش نقش بست. بر روی شماره ضربه زد و صفحهٔ پیامک باز شد. به سرعت شروع به تایپ کردن کرد: - سلام، بیداری؟ بعد از ارسال پیامک، ناخودآگاه به ساعت بالای گوشی نگاه کرد. ساعت یک و ربع شب را نشان میداد. نفسی ناامید از سینهاش خارج شد. معلوم بود این موقع از شب رامین بیدار نیست. همین که خواست گوشی را خاموش کند، پیامکی برایش آمد و گوشی درون دستش دوبار لرزید. - سلام عزیز دلم، معلومه که بیدارم. - چرا تا الان بیدار موندی؟ پیامک را ارسال کرد و به ثانیه نکشید که رامین جوابش را داد: - منتظر شما بودم ببینم کی تشریف میآری خانمخانما! امروز بدجور دلم واست تنگ شده بود ها. به جبرانش باید حتماً یه قرار بیرون بزاری ببینمت. انگشتانش را بر روی صفحهٔ کیبورد لغزاند و نوشت: - الان مسئلهای مهمتر از قرار گذاشتن داریم. با دوستت صحبت کردی؟ رامین، من دیگه تحمل ندارم. به صفحهٔ پیامک چشم دوخت و منتظر جواب رامین ماند. برخلاف چند پیام قبلی، این بار کمی طول کشید تا جوابش را بدهد. - آره، گفتن همین روزا خبرم میکنه. - رامین، بگو سریعتر قرار بذاره. من خواهرم سیام ماه دیگه عقد میکنه. تا قبل از عقدش باید همه کارام رو بکنم و بعد از عقد برم. با احساس اینکه صدای پایی میآید، سریع صفحهٔ گوشی را خاموش کرد و گوشی را زیر بالشتش گذاشت. پتو را از سرش پایین کشید و تا روی بازوهایش آورد. چشمانش را بست و خودش را به خواب زد. درب با صدای آرامی باز شد. سایه وارد اتاق شد و نگاهی به دو دخترش کرد که در خواب بودند. از اتاق خارج شد و دوباره به آرامی درب را بست. با صدای بسته شدن درب اتاق، نیکا چشمانش را باز کرد. گوشی را از زیر بالشتش بیرون کشید و دوباره پتو را روی سرش کشید. -
فکر کنم باید مثل مخاطب های هانی بانو هر چند روز یک بار بیام تو تاپیک رمانت بنویسم اه چرا پارت جدید عامر رو نمیزاری 🫣
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت و چهار یکتا از اتاق خارج شد و به سمت مادرش رفت. - گوشیم رو بده. سایه با خستگی چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید تا بر اعصابش مسلط شود. - نیکا، بیا برو. این موقع شب رو اعصاب من راه نرو. نیکا با حرص غرید: - نترس واسه خودم نمیخوام. شمارهٔ آیدا رو میخوام بردارم. سایه از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت: - آیدا کیه دیگه؟ نصفشبی رفیقبازیت گرفته؟ نیکا پشت سر مادرش وارد اتاق شد و چشمانش را در حدقه چرخاند و گفت: - رفیقبازیم نگرفته. میخوام زنگ بزنم واسه آزمایش یکتا و کیانوش بگم. - صبح زنگ بزن، الان خوبن. - خواب نیست، تا دو بیداره. سایه چند ثانیه نگاهش کرد و بعد سرش را به چپ و راست تکان داد. از کشوی کمدش گوشی نیکا را درآورد و به سمتش گرفت. همین که نیکا دستش را دراز کرد تا گوشیاش را بگیرد، سایه دستش را عقب کشید و تهدیدوار گفت: - بهت ندادم که دستت باشه. شمارش رو بردار، با تلفن خونه زنگ بزن، گوشی هم پس بده. نیکا دندانهایش را بر روی هم فشرد. رفت و از روی اپن تلفن را برداشت و دوباره به اتاق مادرش برگشت. بدون اینکه چیزی بگوید، گوشی را از میان دست مادرش کشید و شمارهٔ آیدا را نوشت و دکمهٔ اتصال را زد و دوباره گوشی را به سایه که منتظر ایستاده بود برگرداند. بعد از سه چهار بوق، صدای آیدا در گوشی پیچید: - بله؟ - سلام آیدا جون، خوبی؟ نیکام. - سلام عزیزم، تو چطوری؟ حالت خوبه؟ نیکا از اتاق مادرش خارج شد و به سالن برگشت و همانطور که با آیدا صحبت میکرد، به یکتا چشم دوخت که میان خریدها نشسته بود و با خوشحالی و ذوق تکتکشان را مینگریست: - خوبم خداروشکر. ببخشید آیدا، دیروقت مزاحمت شدم. یه زحمتی واست داشتم. - جونم، عزیزم، بفرما؟ - تو بابات توی آزمایشگاه کار میکنه؟ - نه عزیزم، بابای من مدیر بیمارستان هست. داییم آزمایشگاه کار میکنه. نیکا بر روی مبل نشست و پاهایش را بر روی میز وسط سالن گذاشت: - من خواهرم میخواد عقد کنه، میخواستم ببینم میتونی با بابات صحبت کنی جواب آزمایش آبجی من رو زودتر بدن. - نیکا جان، بابام الان خونه نیست. یه ده دقیقه دیگه میاد. بذار اومد باهاش صحبت میکنم، خبرش رو بهت میدم. - باشه عزیزم، من منتظرم. خداحافظی کرد و تلفن را پایین آورد. یکتا با نگاهی پرسشگر چشم به او دوخت و گفت: - چی شد؟ چی گفت؟ نیکا شانهاش را بالا انداخت: - گفت بابام نیست، اومد باهاش حرف میزنم خبرش رو بهت میدم. یکتا سری تکان داد و شروع کرد تکبهتک وسایل را دوباره در پلاستیکها چیدن. چند دقیقهای نگذشته بود که تلفن زنگ خورد. نیکا برداشت و نگاهی به شماره کرد. آیدا بود. - جانم آیدا؟ - نیکا جان، با بابام صحبت کردم. گفت مشکلی نداره، به داییم هم خبر میده تا حواسش باشه. کی میرن بیمارستان؟ نیکا تلفن را از گوشش دور کرد و با صدایی آرام و اشارهٔ دست گفت: - کی میری آزمایش خون؟ - فردا. دوباره تلفن را به گوشش چسباند و گفت: - فردا صبح میرن. - آها، اوکیه، مشکلی نیست. فقط فردا رفتن آبجیت بگه از آشناهای دکتر معتمدی هست، دیگه اونجا خودشون متوجه میشن. نیکا تشکری کرد و بعد از خداحافظی تلفن را قطع کرد. از جایش بلند شد و تلفن را روی اپن گذاشت: - گفت فردا رفتی بگی آشنای دکتر معتمدی هستی، دیگه کارت رو زود راه میندازن. - قربون خواهرم برم من، تو که انقدر خوبی. یه کار دیگه واسه من انجام نمیدی؟ نیکا چشمانش را ریز کرد و گفت: - یکتا، یعنی آدم تا یه کاری واست انجام بده، سریع میخوای سوارش بشی. -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت و سه با چشم به دنبال میز خالی گشتند و بعد از یافتنش، به سمتش رفتند. کیانوش صندلی پلاستیکی زردرنگ را برای یکتا به عقب کشید تا بر رویش بنشیند. نیکا با بغضی مصنوعی دستهایش را به حالت دعا به سمت آسمان گرفت: - خدایا، یکی هم به ما بده واسمون صندلی بکشه عقب. سایه ضربهای به پشت دست نیکا زد و با چشمغره گفت: - خجالت بکش! تو هنوز دهنت بو شیر میده، این حرفا چیه میزنی؟ کیانوش دهنکجی کرد و با اخم گفت: - نیکا، به نظرم تو برو راهبه شو، واسه جفتمون بهتره. هم پسر مردم رو بدبخت نمیکنی، هم من اذیت نمیشم. نیکا با تعجب گفت: - عه، چرا همریش نمیخوای؟ کیانوش منوی پرسشده روی میز را نگاه کرد و گفت: - نه بابا، از قدیم گفتن باجناق فامیل نمیشه. بعد رو به سایه کرد و پرسید: - شما چی میخورید؟ سایه نگاهِ سرسری به منو انداخت و با خستگی گفت: - یه همبرگر. کیانوش به یکتا نگاه کرد و گفت: - تو چی میخوری عزیزم؟ یکتا دستی به چشمان که به خاطر خستگی و ظهر نخوابیدن قرمز شده بود کشید: - منم مثل نیکا پیتزا میخورم. - مثل همیشه سیبزمینی هم بگیرم دیگه؟ یکتا بیحرف سری تکان داد و کیانوش برخاست و به سمت پیشخوان رفت. چند دقیقهای طول کشید تا سفارش بدهد و بعد با برگهی کوچکی که محتوای آن سفارششان بود برگشت و دوباره پشت میز نشست. ساعت یازده شب بود و خستگی به همهشان غلبه کرده بود. به حدی که همه شامشان را در سکوت خوردند و بعد اسنپی گرفتند تا به خانه برگردند. کیانوش تمام خریدها را درون صندوق عقب ماشین جا داد و خودش جلو نشست و بقیه صندلیهای عقب را پر کردند. نیکا سرش را به شیشه تکیه داده بود و نیمهخواب غر میزد: - فردا اگه کسی گفت بریم خرید، من خودم رو میزنم به مردن. کیانوش از آینه نگاهی به او انداخت و خندید: - فردا که گفتیم بریم لباس عقد ببینیم، اولین نفر خودتی که آماده میشی. - اون فرق داره. ماشین به سرعت از میان شلوغیهای بازار و خیابان گذشت و به مقصد رسید. نیکا قبل از پیاده شدن نگاهی به ساعت ماشین انداخت؛ دوازده را نشان میداد. آخرین نفر پیاده شد و درب ماشین را بست. کیانوش تمام خریدها را از صندوق عقب ماشین پیاده کرد و بر روی آسفالت گذاشت. سوئیچ موتورش را از جیبش درآورد: - یکتا، صبح زود میام دنبالت برم واسه آزمایش خون. یکتا دوتا از پلاستیکها را از روی زمین برداشت و نالید: - بذار واسه یه روز دیگه، من خستم. کیانوش به سمت موتورش رفت و بر رویش نشست. سوئیچ را وارد موتور کرد و چرخاند: - نه، ممکنه طول بکشه. نیکا، میتونی با دوستت صحبت کنی که با باباش صحبت کنه؟ نیکا که نگاهش بر روی درخت کنار درب کوچه بود، با صحبت کیانوش یکه خورد و با هول گفت: - چی… نه… یعنی… آره، آره حتماً باهاش حرف میزنم. آدرس بیمارستان هم میگم یکتا واست پیامک کنه. کیانوش هندل زد و موتور را روشن کرد. کمی گاز داد و با خداحافظی از سایه و دخترها از کوچه خارج شد. سایه درب کوچه را باز کرد و با چند پلاستیک خرید وارد خانه شد. نیکا که به ظاهر خودش را مشغول جمع کردن خریدها روی زمین کرد، منتظر ماند تا یکتا وارد خانه شود. همین که یکتا وارد شد، به سرعت به کنار درخت رفت. کمی برگ و علفهای دورش را به کنار زد که در تاریکی چشمش به پلاستیک مشکی خورد. سریع برداشت، گوشی را از پلاستیک درآورد و لباسش را بالا زد و گوشی را به جلوی شلوارش گذاشت و دوباره لباسش را پایین کشید. پلاستیک مشکی را همانجا رها کرد و با برداشتن پلاستیکهای خرید وارد خانه شد. قلبش تندتند درون سینه میتپید. کفشهایش را از پا درآورد، خریدها را وسط هال گذاشت و سریع به اتاق خواب رفت. یکتا لباسهای بیرونیاش را با راحتی تعویض کرد و از اتاق خارج شد. بعد از رفتن یکتا، نیکا به سرعت گوشی را از جلوی شلوارش برداشت و میان یکی از لباسهایش گذاشت. لباسهای تنش را با پیراهن و شلوار راحتی تعویض کرد. -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت و دو کارتش را داد و هزینه را پرداخت. از طلافروشی خارج شدند. - خب، دیگه چی نیاز داری بخریم؟ یکتا به کیانوش نگاه کرد که سایه سریع گفت: - اول بریم خریدهای تو رو انجام بدیم، بعد یکتا. کیانوش مخالفت بیش از این را جایز نمیدید، زیرا میترسید به سایه بربخورد و ناراحت شود. نیکا آدرس پاساژی را داد و گفت: - قبلاً دوستم میخواست انگشتر بخره، این نقرهفروشی رو رفتیم، کارهای زنونش که قشنگ بود. بریم یه نگاه کنیم، شاید حلقهٔ مردونهاش هم خوب باشه. به اینجا هم نزدیکه. همه به تبع حرف نیکا به سمت پاساژ رفتند و بعد از پیدا کردن مغازهٔ نقرهفروشی وارد شدند. یکتا درخواست کرد حلقهها را ببیند و فروشنده چند نوع حلقه را روبهرویشان گذاشت و کیانوش بیدرنگ همانند یکتا، رینگ سفید و سادهای را انتخاب کرد. موقع حساب کردن، یکتا به گونهای که کیانوش نشنود، از مادرش درخواست کرد که با کارت او حساب کند، ولی سایه مصمم و جدی درخواست یکتا را رد کرد و خودش هزینه را پرداخت کرد. خریدشان خیلی فشرده بود. در همان روز، سایه کتوشلوار و کفشی برای کیانوش خرید و او هم تا جایی که میتوانست سعی میکرد ارزانترین یا حداقل اقتصادیترین را انتخاب کند تا به سایه فشار نیاید. یکتا، قند و پارچه و قرآن، و چند بسته گیفت شیشهای با سبد خرید. میماند لباس عقدش و چند چیز کوچک دیگر که تا دو سه روز آینده فرصت خریدش را داشت. وسایلشان آنقدر زیاد شده بود که دست هرکدام چند پلاستیک بود. نیکا سبد را که با تور سفید زینت گرفته بود بالا برد و با نارضایتی گفت: - فقط بگید چرا این سبد رو گرفتید؟ کیانوش جعبهٔ قرآن و بستههای قند را جابهجا کرد و خندید: - چون خواهر خانم گفته بود بگیریم. اسرار داره، گیفتها حتماً توی سبد باشه. یکتا با دلخوری اشارهای به جعبههای گیفت درون دست کیانوش کرد و گفت: - پس چی میخواستی، همینطوری با این جعبههای پلاستیکی بگیرم دستم بدم به مردم؟ سایه نگاه کوتاهی به خریدها انداخت و گفت: - شکر خدا بیشتر کارها تموم شد، فقط لباس عقد و چند خردهریز مونده. یکتا همانطور که کنار ویترینها راه میرفت، زیپ کیفش را بست تا جعبهٔ کوچک حلقهاش از کیف بیرون نیفتد. هنوز باورش نمیشد حلقهای که چند ساعت قبل در انگشتش امتحان کرده بود، قرار بود حلقهٔ عقدش باشد. نیکا همان لحظه ایستاد و به مغازهٔ بستنیفروشی خیره شد: - من دیگه تا بستنی نخورم راه نمیرم. سایه خسته لبخند زد: - از صبح فقط به فکر خوردنی بودی. - خرید بدون بستنی که نمیچسبه. کیانوش نگاهی به یکتا انداخت و گفت: - منم موافقم، یه ده دقیقه استراحت کنیم. چند دقیقه بعد، هر چهار نفر با ظرفهای بستنی از مغازه بیرون آمدند. هوا رو به تاریکی رفته بود و چراغهای بازار و مغازهها همه روشن شده بودند. یکتا قاشقی از بستنی پستهای خودش برداشت که کیانوش آرام گفت: - این یکی رو امتحان کن، شکلات تلخه. قاشق را به سمتش گرفت. یکتا کمی از بستنی او را چشید و سر تکان داد: - خوبه، ولی هیچی پسته نمیشه. نیکا که صحنه را دیده بود، به گونهای که آنها بشنوند گفت: - خدا به داد دوران بعد از عقد برسه! سایه خندهاش گرفت. برای اینکه موضوع را عوض کند، گفت: - خب، حالا شام چی بخوریم؟ خونه که چیزی حاضر نداریم. نیکا بدون فکر جواب داد: - پیتزا. - تو اگه بگن صبحانه چی میخوری، هم میگی پیتزا. کیانوش خندید: - راستش منم با نیکا موافقم، پیتزا میخورم. در نهایت، سر کوچهٔ بازار وارد فستفود کوچکی شدند. مغازه شلوغ بود و صدای برخورد ظرفها و حرف زدن مردم در فضا میپیچید. -
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
انگشتر نامزدی و حلقه عقد یکتا با کیانوش- 16 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت و یک پراید کنار بازار توقف کرد. هنوز کامل پیاده نشده بودند که همهمهٔ مردم، صدای دستفروشها بازار را پر کرده بود. نیکا نفس عمیقی کشید و گفت: - آخیش، عاشق بازارگردیام. سایه کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد: - اول کارامون رو انجام بدیم، بعد اگه وقت شد هرچی خواستی نگاه کن. نیکا لبهایش را جمع کرد: - مامان، آدم با این جمله هیچوقت به «بعدش» نمیرسه. کیانوش خندید: - نگران نباش، امروز خودم هوات رو دارم. نیکا انگشت اشارهاش را به سمت کیانوش گرفت: - شاهد باشید، خودش گفت. یکتا بازوی خواهرش را گرفت: - اول حلقه. بعد از چند دقیقه قدم زدن، مقابل یکی از طلافروشیها ایستادند. ویترین پر بود از حلقههای ساده و نگیندار که زیر نور زرد مغازه برق میزدند. سایه گفت: - همین خوبه، بریم داخل. همگی وارد شدند. فروشنده با لبخند جلو آمد: - سلام، بفرمایید. کیانوش نگاهی به یکتا انداخت: - سلام، حلقههاتون رو میخواستیم ببینیم. مرد فروشنده تعدادی انگشتر بر روی میز گذاشت. یکتا نگاهی گذرا به آنها انداخت و سریع گفت: - این مدلها نه، تکنگین دارم. یه چیز ساده میخوام، مثلاً رینگ. فروشنده سری تکان داد و به سرعت انگشترهای روی میز را جمع کرد. سینی مخمل قرمزی مقابل یکتا گذاشت که تماماً از رینگهای مختلف پر شده بود. سایه آرام کنار گوش یکتا گفت: - اینا خیلی ساده نیستن؟ یکتا یکی از رینگها را برداشت، انگشتر نامزدیاش را از انگشتش خارج کرد و حلقهٔ ساده را درون انگشتش انداخت و انگشتر را هم پشتش گذاشت. دستش را عقب برد و به مادرش نشان داد: - نه، ساده اتفاقاً بهتره. میخوای اینجوری حلقه و پشتحلقه بشه. نیکا یکی از حلقههای درون سینی را برداشت و به سمت یکتا گرفت: - این یکی رو امتحان کن. یکتا انگشتر را پوشید و دوباره دستش را عقب گرفت. کمی انگشتش را تکان داد و رو به کیانوش گفت: - چطوره؟ کیانوش سرش را به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت: - این یکی بهتره، چون باریکتره. نشون هم میندازی، پشتش قشنگتر درمیاد. یکتا نگاهی به مادرش کرد که او هم حرف کیانوش را تایید کرد. نیکا با شیطنت ابرو بالا انداخت و گفت: - خوب شد اومدم، وگرنه شما با این سلیقتون معلوم نبود چی قرار بود بخرید. یکتا حلقه را از انگشتش خارج کرد و بر روی میز گذاشت و رو به فروشنده گفت: - آقا، لطفاً حلقههای مردونهتون هم بیارید. کیانوش که دوست نداشت یکتا و خانوادهاش را در خرج بیندازد، سریع گفت: - نه آقا، ممنون، نیازی نیست. و بعد رو به یکتا کرد و گفت: - حلقهٔ مردونه واسه چیه؟ سایه اخمی کرد و گفت: - عه، یعنی چی نیازی نیست؟ توام باید حلقه داشته باشی دیگه. کیانوش حلقهٔ انتخابی یکتا را به سمت مرد فروشنده گرفت و با خنده گفت: - نه بابا، من که حلقه نمیپوشم، واسه چی بخرم دیگه؟ داداش، بیزحمت این رو حساب کن. سایه کنار کیانوش ایستاد و گفت: - کیانوش جان، پسرم، تو نمیپوشی ولی رسمه من باید واست حلقه بخرم. خانوادت چی میگن؟ کیانوش به چهرهٔ شکستهٔ سایه نگاهی انداخت و گفت: - من وقتی حلقه نمیپوشم، چرا بخرم آخه؟ مشکل خانوادم هستن، اشکال نداره یه نقره میگیرم. سایه مخالفت کرد و با لحن معترضی گفت: – یعنی چی نقره؟ نمیشه که، باید طلا... کیانوش میان حرفش پرید و گفت: – خانوادهٔ من چیزی نمیپرسن. اگر هم پرسیدن، میگم طلاسفیده. و بعد رو به مرد فروشنده کرد و گفت: - آقا، چند گرم بود؟ - دو گرم و ششصد سوت. - چقدر میشه؟ مرد فروشنده قیمت انگشتر را با قیمت طلایِ درلحظه حساب کرد و کیانوش بعد از شنیدن رقم نهایی، کارتش را داد و هزینه را پرداخت -
با اینکه نمیدونم رمانت موضوعش چیه و اصلا قصه چیه ولی با خوندن همین یک پارت خوشم اومد از رمانت و حتی صحنه های همون یک پارتم تصور کردم و راستش واسه فرهاد و مرگ هاریکا ناراحت شدم…شاید چون خودم متاهلم بیشتر تونستم حال فرهاد رو درک کنم🥲
-
دو سه تا پارت رمانی که گذاشتی خیلی قشنگ بود با اینکه از وسط رمان بود ولی وجدانن جذبم کررررد🥹🥹🥹🥹
-
سوال و جواب با بچههای نود و هشتیا از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : متفرقه
با منطق جلو رفتن و حسرت به دل موندن ترجیح میدم با منطق برم جلو خطری تهدیدم نکنه- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت شصت - با کیا امروز تصمیم گرفتیم واسه اینکه کارا سریعتر انجام بشه، بریم حلقه بخریم. شما هم بیاید و نظر بدید. سایه ابرو بالا انداخت و آهی کشید. چند ثانیه بعد بلند شد و به سمت اتاقش رفت و گفت: - یکتا، یه لحظه بیا. یکتا پشت سر مادرش وارد اتاق شد. - جان مامان. سایه کمی نگاهش کرد و گفت: - یکتا، تو الان میخوای بری حلقه بخری، خب منم باید واسه کیانوش بخرم. خرید حلقه رو بنداز واسه یه روز دیگه، من اونقدر پول توی دستم نیست الان. یکتا دستان مادرش را گرفت و فشرد و گفت: - مامان، چرا فکر کردی من میذارم واسه ازدواجم خودت رو توی سختی بندازی؟ من خودم قبلاً پول واسه این مسئله گذاشتم کنار. سایه سری به نشانه منفی تکان داد و گفت: - نه یکتا، رسمه من باید بخرم… یکتا میان حرف مادرش پرید و با غیظ گفت: - کدوم رسم؟ مادر من، چهار تا چیز اشتباه رو باب کردن بین مردم فقط باعث سختی و دردسرشون شده. من اصلاً راضی نیستم هزارتومن هم واسه ازدواج من بدی و خودت رو تو سختی بندازی. به سمت در رفت و قبل از اینکه خارج شود، گفت: - مامان، زود آماده شو بریم، یک وقت دیر نشه. و اجازهای به مادرش برای سخنی دیگر نداد و از اتاق خارج شد. به کیانوش که بر روی مبل تنها و منتظر نشسته بود نگاه کرد: - ده دقیقهای آماده میشم. با دستبوسی برایش پراند و به اتاق رفت. نیکا را دید که جلوی کمد ایستاده. - چی شده؟ - نمیدونم چی بپوشم. نیکا را از مقابل کمد کنار زد و مانتوی کرمی و شلوار سورمِهای وایدش را بیرون کشید: - عروسی که نمیخوای بری، یه چیزی بردار بپوش دیگه. قبل از اینکه لباسهایش را بپوشد، آبی بر سر و صورتش پاشید و با تکه حولهای خشکش کرد. جلوی میز آرایشش نشست و آرایشی سبک بر روی چهرهاش نشاند و بعد لباسهایش را به تن زد. شال کرمرنگ را بر روی سرش انداخت و کیفش را از داخل کمد بیرون آورد. نیکا را نگاه کرد که شلوار کارگوی مشکیرنگی با تیشرت باکسی طوسی به تن کرده بود و کلاهی مشکی بر روی سرش گذاشته بود. باهم از اتاق خارج شدند و سایه را دیدند که زودتر از آنها حاضر شده و کنار کیانوش نشسته و در حال صحبت کردن هستند. کیانوش نگاهی به یکتا انداخت و اشارهای به ساعت مچیاش زد و گفت: - ده دقیقه شد، نیمساعتها. یکتا شانهای بالا انداخت و گفت: - سریعترین حالت ممکن آماده شدم. - حالا با چی میخوایم بریم؟ کیانوش به نیکا نگاه کرد و گفت: - با موتور که نمیشه بریم، الان اسنپ میگیرم. تا کفش بپوشید، میرسه. یکتا و نیکا به سمت درب هال رفتند و کفشهایشان را به پا کردند و سایه در خانه را قفل کرد: - ماشین دم در هست، برید بیرون. هر چهار نفر از خانه خارج شدند. پراید سفیدرنگی جلوی درب خانه منتظر ایستاده بود. کیانوش جلو و بقیه عقب نشستند. یکتا سلام کوتاهی کرد و درب ماشین را بست. -
با اینکه من کل رمانت رو نخوندم ولی از مدل حرف زدن فرحان و واکنشش واقعا خوشم اومد
- 16 پاسخ
-
- 4
-
-
-
- میگم کیا، تو، توی زندگی با من از چی میترسی؟ ذرتی که خورده بود را قورت داد و همانطور که قاشق بعدی را پر میکرد، منتظر به کیانوش نگاه کرد. - چرا یهو این سوال رو پرسیدی؟ شانهای بالا انداخت و لب زد که دلیل خاصی نداشته است و دوباره منتظر به صورتش چشم دوخت. کیانوش با کمی مکث و چند بار مزهمزه کردن حرفش، آخر لب گشود: - من از خیانت میترسم. از اینکه یه روزی ولم کنی و بری. یکتا لیوان را با دستانش احاطه کرد و گفت: - چرا این ترس رو داری؟ مگه تا حالا چیزی از من دیدی؟ - نه، بحث دیدن و ندیدن نیست. ترسه دیگه، بیدلیل میشینه تو وجود آدم. تو از چی میترسی؟ نگاهش را از صورت کیانوش گرفت و به محتوای لیوانش که به نصف رسیده بود دوخت: - من از دروغ میترسم. کیا، من از دروغ شنیدن متنفرم. وقتی متوجه بشم کسی بهم دروغ گفته، دنیا به پام ریخته باشه. با دروغی که میگه، واسه همیشه از چشمم میفته. کیا، یه قولی بهم بده. - چه قولی؟ - قول بده هیچوقت بهم دروغ نگی. دروغ چیزیه که یه خانواده رو میتونه به راحتی از هم بپاشونه. کیانوش در سکوت به یکتا خیره شده بود و عمیقاً در فکر فرورفته بود. یکتا دستی جلوی چشمان کیانوش تکان داد و گفت: - چی شد؟ رفتی تو هپروت؟ قول دادن سخته؟ با گیجی نگاهی به یکتا کرد و گفت: - هان؟ نه، نه، سخت نیست. قول میدم. توام قول بده که هیچوقت تنهام نذاری. یکتا سرش را کج کرد، چشمانش را بر روی هم فشرد و با لبان غنچهشده گفت: - قول میدم. به حرکت یکتا خندهای کرد و باقیماندهی ذرتش را خورد. دست برد، لیوان خالی یکتا را برداشت و به سمت سطل آشغال رفت: - بیا بریم بالا، فکر کنم دیگه کارش تموم شده باشه. کیفش را از روی میز چنگ زد و بر روی دوشش انداخت و با کیانوش به طبقهی بالا رفت. حلقهاش آماده شده بود. در انگشت کرد و کاملاً اندازهاش بود. مرد طلاساز، اضافهی انگشتر را درون پلاستیک کوچکی کرد و به کیانوش تحویل داد و او بعد از حساب کردن، با یکتا از مغازه خارج شد. - میخوای بذاری تو دستت باشه؟ حلقه را از انگشتش خارج کرد و درون جعبه گذاشت: - نه، تا روز نامزدی نمیپوشمش. تکهی اضافهی حلقه را به سمت یکتا گرفت: - خب، نذارش تو پاکت. مشخصه پاکت طلا هست، یهو میدزدنش. بذارش تو کیفت، اینم پیش خودت باشه. تکهی طلا را گرفت و دوباره جعبه را باز کرد و کنار حلقهاش گذاشت و این بار جعبه را در کیفش قرار داد. از پاساژ که خارج شدند، آسمان تیره و شب، خودش را نمایان کرده بود و شهر با چراغهای مغازهها و ماشینها، حسابی پرنور شده بود. به سمت موتور رفت و بعد از نشستن کیانوش، پشت سرش جای گرفت. کیانوش بعد از هندل زدن، حرکت کرد و با سرعت از بین ماشینها گذشت. یکتا سرش را به گوش کیانوش نزدیک کرد و گفت: - چرا کلاه نمیزاری سرت؟ کیانوش صدای یکتا را به درستی نشنید و متوجه نشد چه میگوید. همانطور که به خاطر شدت بادی که سر و صورتش میکوبید، چشمانش را جمع کرده بود و به حالت نیمهباز به خیابان نگاه میکرد، دستش را به سمت گوشش برد و اشارهای زد: - نمیشنوم چی میگی، بلندتر حرف بزن. تن صدایش را بالا برد و این بار داد زد: - میگم چرا کلاه کاسکت نمیپوشی؟ خطرناکه! کیانوش همانند خودش داد زد: - کلاه واسه بچه سوسولا هست! ما عادت داریم! دستش را محکم دور گاز پیچاند و با سرعت بیشتری حرکت کرد که باعث شد یکتا جیغِ خفهای بکشد و به کیانوش بچسبد. از حرکت یکتا خندهای کرد و با سرخوشی به زیر آواز زد و بلندبلند شروع به خواندن کرد: «شب به اون چشمات خواب نرسه... به تو میخوام مهتاب نرسه...» یکتا ضربهای به کتف کیانوش کوبید: - کیا! به جای اینکه آرومتر بری، داری آهنگ میخونی؟ اما او با لاقیدی، دوباره آوازش را از سر گرفت: «بریم اونجا، اونجا که دیگه... به تو دست آفتاب نرسه...» یکتا با دیدن سرخوشی کیانوش و سرعت بالایش، با صدای بلند شروع به همراهی کردن با کیانوش کرد و دستانش را از دو طرف باز کرد و به سمت بالا گرفت و تمام هیجانی که از زمان خرید حلقه در پاساژ در وجودش جای گرفته بود را تخلیه کرد: «عاشقت بودن عشق منه... اینو قلبم فریاد میزنه... گریهی مستی داره صدام... این صدای عاشق شدنه...» بیخیال از دنیا و زمان، و آدمهای اطراف با سرعت میراند و آواز میخواندند. عدهای بیتفاوت و تعدادی با خنده نگاهشان میکردند. بعضیها هم همراهیشان میکردند و بوق میزدند و هو میکشیدند.
- 16 پاسخ
-
- 6
-
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و نه کیانوش با بادبزن چند بار روی ذغالها باد زد تا شعلهها جان بگیرند. گرمای آتش صورتش را سرخ کرده بود. سیخها را یکییکی برگرداند و بوی دلانگیز کباب تمام حیاط را پر کرد. نیکا بینیاش را بالا کشید و با ذوق گفت: - وای، فقط بوش آدم رو سیر میکنه. کیانوش خندید: - هنوز نخورده تعریف میکنی؟ صبر کن ببین مزهش چطوره، شاید آبجیت شورش کرده باشه. نیکا دست به سینه ایستاد و گفت: - اگه بد بشه تقصیر خودتهها، یکتا فقط سیخ گرفت، کباب کردنش با تو بود. کیانوش با خنده ابرو بالا انداخت: - نگاه نگاه، هنوز نخورده میخواد گردن من بندازه. آبجیت موادش رو درست کرده، من که فقط دارم باد میزنم. یکتا دو سیخ گوجه را به کیانوش داد تا روی منقل بگذارد و گفت: - نگران نباش، اگه بد شد میگیم کار مشترک بوده. سایه که از داخل خانه سفره را آورده بود، لبخندی زد: - شما سه نفر اگه کمتر حرف بزنید، شاید ناهارمون قبل از شام آماده بشه. هر سه خندیدند. چند دقیقه بعد، کیانوش آخرین سیخ را هم از روی منقل برداشت و کنار بقیه گذاشت: - تموم شد خانوم آشپز. یکتا کبابها را که لای تکهای نان گذاشته بود تا یخ نشود، به داخل خانه برد و درون سینی گذاشت. ظرف کره را برداشت و روی برنج داغ ریخت تا آب شود. بعد با کفگیر برنج را در دیس کشید و چند تکه کره روی آن گذاشت. عطر برنج زعفرانی با بوی کباب در هم آمیخته بود. سایه سفره را روی زمین پهن کرد و بشقابها را چید: - بفرمایید، دستپخت مشترکتون سرد نشه. نیکا اولین نفر خودش را روی زمین انداخت و گفت: - من از انجام کارها سهمم فقط خوردنشه که انجام میدم. کیانوش کنار سفره نشست و با خنده گفت: - سهم خیلی مهمی هم داری. یکتا دیس برنج را وسط سفره گذاشت و بعد سینی کباب را مقابلشان قرار داد: - نوش جان. سایه اولین قاشق را برداشت. چند لحظه بیحرف جوید و بعد نگاهش را به کیانوش دوخت: - دستت درد نکنه، کبابش خوب شده. کیانوش لبخند زد: - نوش جونتون. یکتا با غر گفت: - خوبه همهچی رو من درست کردم، بعد از کیا تشکر میکنید؟ کیانوش ظرف سبزی را به جلوی خودش کشید و ریحانی برداشت: - آی خانم، از قدیم میگن کار رو اونی انجام داده که تمومش کرده. کی کوبیدهها رو کباب کرد؟ بله، من آقا کیانوش. و بعد هم لیمویی برداشت و بر روی کباب یکتا فشرد. نیکا خندید و گفت: - آخه حیفه تعریف نکنم، واقعاً کبابها رو خوب درآورده، نسوختن. ناهارشان میان شوخی و خنده گذشت. گاهی نیکا لقمهای از بشقاب یکتا برمیداشت، گاهی کیانوش برای اینکه حرصش را دربیاورد، گوجه کبابی آخر را زودتر برمیداشت و نیکا اعتراض میکرد. حتی سایه هم چند بار بیاختیار خندید؛ خندهای که مدتها بود کمتر بر لبش مینشست. بعد از جمع کردن سفره، یکتا و نیکا ظرفها را شستند. کیانوش هم منقل را خاموش کرد و حیاط را مرتب نمود. یکتا نگاهی به ساعت کرد که چهار را نشان میداد: - کمکم آماده بشیم بریم. سایه نگاهی به یکتا انداخت و گفت: - کجا بریم؟ -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و هشت یکتا دو برگ دستمال کاغذی از داخل جادستمالکاغذی روی میز بیرون کشید و همانطور که دستانش را خشک میکرد، با تعجب گفت: - حلقه؟ به این زودی؟ کیانوش خطوط فرضی روی میز میکشید و به آرامی گفت: - کجا زوده؟ چشم رو هم بذاریم، شده سیام. باید سریع همه کارهامون رو بکنیم. امروز بریم حلقه بخریم و هرچیز دیگهای که میدونی لازمه. فردا هم بریم دنبال کارای آزمایش خون. - یکتا، آب جوش اومده. بیحرف از پشت میز بلند شد و به سمت ظرف برنج رفت. آبش را در سینک خالی کرد و برنج را درون قابلمه ریخت. نمک زد و به سمت کیانوش برگشت. - باشه، عصر بریم. - نیکا، توام بیا. نیکا با لحن مسخرهای گفت: - من بیام؟ کجا بیام؟ شما دوتا مرغ عشق عاشق میخواید برید بیرون دل بدید قلوه بگیرید، من بیام بین شما دوتا بگم چند منم؟ یکتا بهجای کیانوش گفت: - نه، کیا راست میگه، بیا. دیگه تو خرید عقدم باش، نظر بده. همان موقع صدای زنگ در بلند شد و نیکا به سمت در رفت. در جواب یکتا که میپرسید کیه زنگ میزنه، با صدایی بلند گفت: - مامان اومده. یکتا دانهبرنج را تست کرد و وقتی دید نرم شده، آن را کشید. کف قابلمه تکهای نان انداخت و برنج را درون قابلمه ریخت. کمی آب بر زیر برنج ریخت و درب قابلمه را گذاشت تا برنج دم بکشد. - سلام مامان، خسته نباشی. لباست آماده شد؟ سایه سلامی به یکتا و کیانوش کرد و سری تکان داد: - نه، فقط پروگیری کرد. گفت عصر دیگه کامل آماده میشه، میتونم ببرمش. چی داری درست میکنی؟ یکتا ظرف مواد کباب را از یخچال بیرون کشید و دستگاه کبابزن را بر روی میز گذاشت: - کوبیده میخوام درست کنم. سیخ و ذغال را از کابینت درآورد. پلاستیک ذغال را به سمت کیانوش گرفت و گفت: - میگفتی دوست نداری بیکار باشی، بیا زحمت درست کردن ذغال و کباب کردن با تو. کیانوش پلاستیک ذغال را گرفت و قبل از اینکه چیزی بگوید، نیکا پیشدستی کرد و گفت: - بیا من بهت نشون میدم منقل کجاست. و کیانوش را به حیاط برد. یکتا پلاستیک فریزری بر روی دستگاه انداخت. سیخی را بر رویش گذاشت و تکهای از مواد را جدا کرد و بر روی سیخ ریخت. درب دستگاه را بست و بعد از باز کردن، گوشت مرغ به سیخ کشیده شده بود. زعفرانی را که با یخ آماده کرده بود بر روی کوبیده کشید و سیخ را به کناری گذاشت و سیخ بعدی را در دست گرفت. همهٔ گوشتها را به سیخ کشید و دو سیخ را از گوجه پر کرد. صدای نیکا بلند شد که به خنده داد میزد: - یکتا، مامان، بیاید به داد کیا برسید! کل حیاط رو مرد پر دود! یکتا تمام سیخها را در سینی چید و به حیاط رفت: - او آقا، چه دودی راه انداختی! کیانوش با بادبزن در دستش اشارهای به ذغالها کرد و گفت: - بیا ببین کیف میکنی! ذغاله چطوری گرفته. یکتا سینی را به دستش داد و کیانوش سیخها را با فاصله از هم بر روی منقل چید. -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و هفت - باشه مامان، تو برو. سایه به اتاق رفت تا آماده شود. کیانوش با شیطنت به یکتا و نیکا چشم دوخت و گفت: - خب خانما، تعارف نکنید. راستش رو بگید، اگه بلد نیستید غذا درست کنید، برم از بیرون یه چیزی بگیرم بیام. یکتا پشتچشمی نازک کرد و با عشوه از جا برخاست: - من بلد نباشم غذا درست کنم؟ الان یه چیزی درست میکنم انگشتاتم باهاش بخوری. بعد هم بازوی نیکا را کشید و بلندش کرد. نیکا غرولندکنان گفت: - ای بابا، چرا من رو بلند میکنی؟ کیا ببین، به خدا من غذا درست کردن بلد نیستم. دستپختم هم افتضاحه. میخوای گرسنه نمونی، نذار من رو ببره تو آشپزخونه. کیانوش خندهی بلندی سر داد و بهجای اینکه مانع از رفتن نیکا شود، خودش هم پشت سر آنها وارد آشپزخانه شد. - خب حالا چی میخواید درست کنید؟ یکتا ظرفی گرد و بزرگ برداشت و چند پیمانه برنج درون آن ریخت. - کباب دوست داری؟ میخوام کباب درست کنم. کیانوش ابروهایش را بالا انداخت و گفت: - مگه بلدی جوجه بزنی؟ یکتا ظرف برنج را زیر آب گرفت: - نه، ولی کوبیده مرغ رو بلدم. و بعد رو به نیکا کرد و گفت: - پاشو چند تا بسته ران و سینه مرغ دربیار. نیکا غرولندکنان به سمت فریزر رفت. کیانوش نگاه از نیکا گرفت و رو به یکتا گفت: - یه کاری هم به من بده، بیکار اینجا نایستم. یکتا خوردکن را از کابینت بیرون کشید و گفت: - کار که واست دارم، اصلاً ناراحت نباش. ولی حالا چون خیلی اصرار داری، این پیازها رو پوست بگیر و رنده بزن. کیانوش پیازها را پوست گرفت و شروع به رنده زدن کرد. به خاطر تندی پیاز، اشک چشمانش سرازیر شده بود. نیکا خندهی بلندی سر داد و گفت: - وای کیا، وقتی ازدواج کنی، یکتا بزنتت هم همینطوری گریه میکنی؟ یکتا با اعتراض نیکا را صدا زد که کیانوش شروع به همراهی کردن نیکا کرد و با شدت بیشتری بهزیر گریه زد: - ای خدا! این خواهرت رو خوب شناختی. الان خوبه، میدونم بعد ازدواج میشه مادر فولادزره. کتک چیه؟ مطمئنم تا دعوامون بشه، از خونه بیرونم میکنه. هر دو با صدای بلند میخندیدند و یکتا با حرص، سینه و ران مرغ را در خوردکن انداخت و آنها را چرخ کرد. نمک، زردچوبه و فلفل اضافه کرد و رو به کیانوش گفت: - پیازها رو بده بیاد، وگرنه دیدی کتک بعد عروسی رو قبل عروسی خوردیها! کیانوش ظرف پیازها را برداشت و تظاهر کرد که میترسد. با دستهایی لرزان، آرام به سمت یکتا رفت و گفت: - نیکا هوام رو داشته باش، یهو دیدی من رو خورد. یکتا با قاشق ضربهای به بازویش زد و ظرف پیازها را از دستش کشید و مسخرهای نثارش کرد. کیانوش پشت میز نشست و با حالت غصه و بغضی مصنوعی گفت: - ببین نیکا، از همین الان شاهد باش این خواهرت من رو مورد خشونت خانگی قرار میده! نیکا روبهرویش نشست و با خنده، چهار انگشتش را بالا آورد و بعد انگشت شصتش را کف دستش گذاشت و چهارتا انگشتش را روی آن چند بار باز و بسته کرد و گفت: - والا من که کمکی از دستم بر نمیاد، ولی تو این علامت رو یاد بگیر، شاید رفتی بیرون انجام دادی یکی به دادت رسید. یکتا پیازهای رندهشده را در دست گرفت و فشرد تا هرچه آب دارد خارج شود و بعد به مرغها اضافه کرد. در حالی که پیاز و مرغ را باهم مخلوط میکرد، رو به نیکا گفت: - پاشو آب بذار واسه برنج تا جوش بیاد. بر روی مواد پلاستیکی کشید و در یخچال گذاشت تا استراحت کند. دستانش را شست و پشت میز روبهروی کیانوش نشست. - عصر بریم حلقه بگیریم؟- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و شش نیکا از پشت در بلند شد و به سمت تخت رفت. بر رویش نشست و با صدای بغضآلود گفت: - رامین، من... با شنیدن صدای پایی که به اتاق نزدیک میشد، حرفش را نیمهول کرد و سریع گفت: - رامین، یکی داره میاد. شب منتظرتم. تلفن را قطع کرد و زیر بالشتش انداخت. درب اتاق باز شد و یکتا وارد اتاق شد. به سمت نیکا رفت و کنارش نشست. - چرا نمیای بیرون؟ - حوصله ندارم. یکتا اخمی کرد و ضربهای به بازوی نیکا زد و گفت: - دختر تو چقدر نامردی! مثلاً تنها خواهر منی، نمیخوای بیای واسه عقد من نظر بدی؟ نیکا چند ثانیهای به یکتا خیره شد و سری تکان داد و گفت: - باشه، تو برو بیرون، منم چند دقیقه دیگه میام. یکتا بیحرف ایستاد و از اتاق خارج شد. نیکا چند لحظه به درِ بسته خیره ماند. نفس عمیقی کشید، با آستینش گوشهی چشمهایش را پاک کرد و بعد از چند دقیقه از جا بلند شد. لبخندی مصنوعی روی لبهایش نشاند. نمیخواست کسی حال خرابش را بفهمد. از اتاق خارج شد و با صدای بسته شدن درب اتاق، کیانوش نگاه از سایه گرفت و توجهاش به نیکا جلب شد. - عه، انگار اومدی! گفتم رفتی به ادامهی خوابت برسی. نیکا ابرویی بالا انداخت. قبل از نشستن بر روی مبل تکنفره، دولا شد و سیبی را از میوهخوری روی میز برداشت. - تا وقتی داداش کیا جونم اینجا هست، مگه میشه برم بخوابم؟ بالاخره موجبات خندم رو فراهم میکنی. یکتا اخمی کرد و آرام گفت: - مگه کیا دلقکه؟ کیانوش دستش را بر روی دست یکتا گذاشت و با لبخندی گفت: - اشکال نداره، نیکا شوخی میکنه. نیکا گاز بزرگی به سیبش زد و بعد از کمی جویدن گفت: - حالا به نتیجهای هم رسیدید یا نه؟ بالاخره عقد میکنید؟ کیانوش تکهپرتقال درون بشقابش را که یکتا برایش قاچ کرده بود برداشت: - اختیار داری خانم، مگه میشه من از یکتا دست بکشم؟ یکتا سری تکان داد و گفت: - تاریخ رو انداختیم واسه سیام ماه دیگه. پنجشنبه میشه، کسی هم کار داشته باشه راحت میتونه بیاد. - فقط باید یه لیست از مهمونها درست کنیم. نیکا نیمنگاهی به سایه انداخت و با لحن سردی گفت: - جدا از درست کردن لیست مهمون، اول باید ببینیم مجلس چطوری هست. محضریه یا میخواید تالار بگیرید؟ یکتا حرف نیکا را تایید کرد و منتظر به کیانوش چشم دوخت. - من مشکلی ندارم، هر جوری که تو دوست داشته باشی مجلس میگیرم. یکتا از محبت کیانوش ناخودآگاه لبخندی بر روی لبش نقش بست. - راستش من میگم عقد رو محضری بگیرم. بعداً یه جشن مفصل واسه عروسی بگیریم. اینجوری اقتصادیتر هم هست. - فقط باید سریع بریم دنبال کارای آزمایش خون، ممکنه دیر نوبتمون بشه. نیکا دستی در هوا تکان داد و گفت: - غصهی اینو نخور داداش کیا، من یکی از دوستام باباش تو آزمایشگاه کار میکنه، باهاش صحبت میکنم کار شما رو زودتر راه بندازه. کیانوش تشکری کرد و با نگاهی به ساعت گفت: - خب من دیگه برم. یکتا دستش را گرفت و گفت: - کجا؟ واسه ناهار بمون. کیانوش نگاهی به سایه کرد و گفت: - مزاحم نباشم؟ سایه که دید کیانوش دلش میخواد بماند، خندهاش را قورت داد و با خوشرویی گفت: - مزاحم چیه؟ بمون، ناهار رو باهم بخوریم. و بعد سرپا ایستاد و گفت: - یکتا، تا ناهار درست میکنی، من یه سر برم پیش رویا خانم و بیام. دیشب پیام داد امروز برم واسه پروگیری. -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و پنج سایه با عذرخواهی کوتاهی بلند شد و به اتاق رفت. درب را پشت سرش بست و با اخم رو به نیکا گفت: - چیه؟ نمیبینی کیانوش اومده داریم صحبت میکنیم؟ نیکا بیاعتنا به حرف مادرش دستش را دراز کرد و گفت: - گوشیم رو بده. سایه با دست محکم به دست نیکا کوبید و پسش زد و غرید: - پشت گوشت رو دیدی، گوشیت هم میبینی! کور خوندی نیکا خانوم. دیگه تموم شد. تا وقتی که کنکور بدی، حق نداری گوشی دستت بگیری. نیکا با خشم موهایش را به پشت گوشش فرستاد و با دندانهای کلیدشده گفت: - مامان، تمومش کن! انقدر به من گیر نده. یه کاری دست خودم میدم ها! میگم گوشیم رو بده. سایه انگشت اشارهاش را به جلوی صورت نیکا تکان داد و گفت: - انقدر صبر من رو لبریز نکن. کاری نکن جلوی کیانوش صدام بره بالا و بیابرویی بشه. برو هر غلطی که دلت میخواد بکن. بعد هم پشت کرد و از اتاق بیرون رفت. نیکا با عصبانیت مشتش را چند بار بر روی تخت کوبید. بالشتش را برداشت و سرش را محکم درون آن فرو برد و جیغی کشید. پایین تخت نشست و نفسنفسزنان به دیوار مقابلش خیره شد و تمام سعیش را کرد تا بغضش را قورت بدهد. دستی به چشمانش کشید و قبل از اینکه اجازه فرو ریختن اشکش را بدهد، با سرانگشتانش آن را پاک کرد. بلند شد و با پا لگدی به کتاب تستی که کف اتاق بود کوبید و کتاب را به گوشهای از اتاق پرت کرد. دوباره دستی به موهایش کشید و آنها را صاف کرد. چند نفس عمیق کشید و سعی کرد چهرهاش را خونسرد بگیرد. از اتاق خارج شد و نگاهی به سالن کرد. کسی حواسش نبود و هر سه در حال تنظیم تاریخ عقد بودند. به بهانهٔ آب خوردن به سمت آشپزخانه رفت، لیوان آبی را پر کرد و دوباره به سمت اتاق برگشت و قبل از خروج کامل از آشپزخانه، خیلی سریع تلفن بیسیم روی اپن را برداشت و وارد اتاقش شد. درب اتاق را بست و به آن تکیه داد. لیوان آب را بر روی زمین گذاشت و با دستانی لرزان، تند تند شمارهٔ رامین را که از قبل حفظ کرده بود وارد کرد و دکمهٔ تماس را فشرد. گوشی را بر روی گوشش گذاشت و با استرس گوشهٔ ناخن شصتش را جوید و بعد از چند بوق، صدای رامین در تلفن پیچید: - بله. - رامین، منم نیکا. چند لحظهای سکوت برقرار شد و رامین با صدایی متعجب گفت: - نیکا، چی شده؟ چرا صدات انقدر میلرزه؟ آرام اشکهایش از چشمانش بر روی گونههایش غلتیدند: - رامین... مامانم همهچی رو فهمید. گوشیم رو ازم گرفته. گفت... گفت دیگه حق ندارم... حق ندارم باهات صحبت کنم. و با صدای بلندتری گریه کرد. برای اینکه صدایش به بیرون نرود، دستش را بر روی دهانش گذاشت و سعی کرد صدایش را خفه کند. - گریه نکن عزیز دلم! واسه همچین چیز سادهای گریه میکنی؟ - رامین، دیگه نمیتونم باهات حرف بزنم. این از نظر تو ساده هست؟ صدای بیخیال رامین در گوشش پیچید: - آره، الکیه. ساعت ده و نیم شب، یه گوشی با سیم کارت میارم میذارم کنار درختی که بیرون خونتون، دم در کوچه هست. بیا برش دار. حواست هم باشه مامانت متوجه نشه.- 76 پاسخ
-
- 2
-
-