-
تعداد ارسال ها
137 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
1
تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطیما هاشمی
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و چهار یکتا فقط نگاهگر بود و با استرس گوشهی لبش را میجوید. دوست داشت دهان باز کند و از کیانوش دفاع کند، همراهی کند و از مادرش خواهش کند رضایت به عقد بدهد تا زودتر این فاصله و دوری بینشان تمام شود. اما انگار کسی مهری بر دهانش کوبیده بود و اجازهٔ سخن گفتن را از او گرفته بود. قلبش با تمام توان و سرعت خودش را در سینهاش به چپ و راست میکوبید و بیقراری میکرد. حتم داشت اگر قلبش میتوانست سخن بگوید، دهان باز میکرد و با صدای بلند داد میزد: «کیانوش!» تنها اسمی که چهار سال زندگیاش را درگیر خود کرده بود. - جدا از کار، یه مسئلهٔ دیگهای هم هست کیانوش. از زمان نامزدی به این ور، تو از لحاظ مالی تغییر کردی. مگه صاحبکارت افزایش حقوق واست زده؟ مادرش دقیقاً به وسط خال زده بود. سؤال پنجماههٔ یکتا را پرسیده بود؛ همان سؤالی که هر دفعه بر زبان آورده بود، جوابی سربالا و بیمعنی گرفته بود. یکتا سر تا پا گوش شد ببیند چه جوابی میدهد. بیشتر به دنبال این بود که در میان کلامش حرفی را بیرون بکشد که قبلاً به او نگفته است. کیانوش دستی به موهایش کشید. فرهای حلقهشده روی پیشانیاش را به بالا داد. - راستش من امروز اومدم در رابطه با کارم هم بهتون خبر بدم. یکتا چند وقتیه که به من شک کرده و خیلی راجب کار و درآمد من سؤال میپرسه، من هم حرفی نزدم… صحبتش را نیمهقطع کرد و به صورت یکتا نگاه کرد که گوشهی لبش را میجوید. آرام نگاهش را از صورت به پایین سوق داد و دستان یکتا را دید که در هم قفل شده و با استرس با انگشت شصتش بازی میکند. دستش را بر روی دستان یکتا گذاشت، آرام بازش کرد و دست راستش را میان انگشتانش قفل کرد و ادامه داد: - من به یکتا حرفی نزدم تا امروز واقعیت رو بهش بگم و خوشحالش کنم، و رضایت عقد رو هم از شما بگیرم. من به دوتا قولی که به شما دادم عمل کردم؛ هم خونه خریدم، هم سر یه کار خوب رفتم. دوستم موبایلیش رو چند ماهه راه انداخته و من اونجا مشغول به کار شدم. سایه به دستان گرهشدهٔ در هم کیانوش و دخترکش چشم دوخت و قبل از اینکه حرف بزند، صدای نیکا وادار به سکوتش کرد: - سلام. کیانوش به پشت سر سایه نگاه کرد و نیکا را با چشمانی قرمز که تازه از اتاق خارج شده بود نگاه کرد. - به سلام نیکا خانوم! ساعت خواب، انقدر خوابیدی که چشمات پف کرده و قرمز شده. نیکا پوزخندی زد و با تمسخر گفت: - هه، آره! انقدر هم خوابه خوب بود و بهم چسبید. سایه چشمغرهای تحویل نیکا داد، اما او بیاعتنا به چشمغرهٔ مادرش گفت: - مامان، یه لحظه بیا تو اتاق، کارت دارم. و بعد هم دوباره برگشت و به اتاق رفت.- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
-
چرا عکسایی که واسه شخصیت های رمان میزاری همه خوشگل و کامل و بینقص هستن؟
پسرا قد بلند هیکلی دخترا ظریف مریف😂
خب یه دوتا چهره معمولی هم بزار شاید یکی مثل من خواست ازشون استفاده کنه😁
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و سه سایه به احترام کیانوش ایستاد و به جلویش رفت. کیانوش دستش را به سمت سایه دراز کرد و با او دست داد. - سلام خانم فلاحی. سایه دستش را از دست کیانوش بیرون کشید و به سمت مبلها اشاره کرد. - سلام کیانوش جان، خوش اومدی. بفرما بشین. یکتا کنار کیانوش ایستاد، دستانش را بلند کرد و دور گردن کیانوش حلقه کرد. - سلام کیا جان. کیانوش کمی او را در آغوش گرفت و بعد از خود جدایش کرد و بوسهای روی پیشانی یکتا کاشت. - سلام عزیزم، خوبی؟ یکتا چشمانش را باز و بسته کرد و گفت: - تو رو میبینم عالیم. با هم به سمت مبل حرکت کردند و بر روی مبل دو نفره نشستند. سایه با سینی چایی از آشپزخانه خارج شد و سینی را روی میز گذاشت. - خب کیانوش جان حالت چطوره؟ مامان خوبه؟ کیانوش دستش را دراز کرد و دو حبه قند از قندان که سایه جلویش گرفته بود برداشت و کنار استکانِ کمرباریک و روی نعلبکی گذاشت. - شکر خدا، مامان هم خوبه. سایه پای راستش را بر روی چپ انداخت و سکوت و دو دو زدن مردمک چشمان کیانوش را تماشا کرد. - دیشب یکتا گفت میخوای باهام صحبت کنی، حرفت رو بزن، دلدل نکن. کیانوش نفسی کشید و با دستش دو ضربهٔ آرام بر روی ران پایش کوبید. سرش را بالا آورد و در چشمان سایه نگاه کرد و گفت: - والا خانم فلاحی، من به یکتا هم گفتم. خسته شدم از این وضعیت. حرف یکی دو ماه که نیست، چهار پنج ساله زندگی من اینه. نگاهی به یکتا انداخت و گفت: - من میخوام زودتر عقد کنیم. پنج ماه از نامزدیمون میگذره، دیگه چیزی تا تموم شدن مدت صیغه نمونده. سایه ابرویی بالا انداخت. با انگشت اشاره بر روی دستهٔ مبل ضربههای آرام وارد کرد. - واسه صحبت کردن راجب همچین مسئلهای نباید خانوادت هم میاومدن؟ کیانوش سری تکان داد و گفت: - خانوادهٔ من یکتا رو دوست دارن، از خدا شونه. هرچی زودتر عروس اون خونه بشه، و با حرف من هم مشکلی ندارن. هرچی بگم موافقن. سایه استکان چایش را برداشت و اشارهای به چای کیانوش زد: - چاییت سرد شد. کیانوش دستش را دراز کرد و استکان چایش را برداشت و تشکر زیرلبی کرد. - کیانوش، درسته نامزدی کردید، ولی واسه عقد زوده. تضمینت واسه خوشبختی یکتا چیه؟ کیانوش دهان باز کرد تا سخنی بگوید که سایه دستش را به نشانهٔ سکوت بالا آورد. - درسته رضایت به نامزدی دادم، ولی رضایت به ازدواج که ندادم. دورهٔ نامزدی واسه شناخت دو طرف هست، نه جواب بلهٔ صددرصد. کیانوش تکیه به پشتی مبل داد و همانند سایه یکی از ابروهایش را به بالا انداخت و با اعتماد به نفس گفت: - خانم فلاحی، من شرط شما رو در عرض پنج ماه انجام دادم. درسته با کمک یکتا بود، ولی باز موفق به انجام دادنش شدم. سایه رکگویی کیانوش به مذاقش خوش نیامد. اخمهایش را در هم کشید و گفت: - من دوتا شرط داشتم. یکیش خونه بود، دومیش یه کار درست و درمون بود؛ کاری که هر لحظه احتمال بیرون کردنت از شغل نباشه. دختر من با خیال راحت بتونه زندگیش رو بکنه، نه اینکه دغدغهٔ از کار بیکار شدنت رو داشته باشه.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پنجاه و دو یکتا چند دقیقهای کنار نیکا ماند. آرام موهایش را نوازش کرد و گذاشت اشکهای خواهرش بیصدا روی شانهاش بریزد. بعد از کمی، نیکا خودش را کنار کشید و با آستین لباسش چشمهایش را پاک کرد. - ازم ناراحتی؟ یکتا نگاهش کرد. - از دروغ گفتنت آره، ولی از خودت نه. نیکا لبش را جمع کرد. - نمیخواستم مامان بفهمه. - آخرش که فهمید؛ بد هم فهمید. - آخه میشناسمش، اگه از اول میگفتم با یه پسر آشنا شدم، حتی اجازه نمیداد یه بار دیگه ببینمش. یکتا نفسش را آهسته بیرون داد. - شاید حق داشت نگران باشه. - نه، حق نداشت اونجوری بهم سیلی بزنه. دستش را روی گونهی سرخش گذاشت و با بغض ادامه داد: - هنوزم میسوزه؛ نمیدونم تا کی باید تو این قفس و زندان مامان زندگی کنم. یکتا آرام جای انگشتهای مانده روی صورتش را نوازش کرد. - مامان از روی عصبانیت زد. - چون عصبانی شده اجازه داشته روی من دست بلند کنه؟ چرا یک بار به تو نگفت با کیانوش نباشی؟ یکتا چیزی نگفت. خواهرش عصبی بود و هر جوابی که میداد آن لحظه نمیتوانست درست فکر کند با منطق قبولش کن؛ پس سکوت را به جواب دادن ترجیح داد. از اتاق بیرون آمد، سایه هنوز روی مبل نشسته بود. استکان چای روبهرویش سرد شده بود و نگاهش به نقطهای نامعلوم دوخته شده بود. یکتا کنار مادر نشست. - مامان. سایه بدون اینکه نگاهش کند، گفت: - آروم شد؟ - داره گریه میکنه. سایه پلک بست. - دلم نمیخواست بزنمش. - پس چرا زدی؟ چند ثانیه سکوت کرد. - چون ترسیدم. یکتا متعجب نگاهش کرد. - از چی؟ سایه آهی کشید. - از اینکه یه روز چشم باز کنم ببینم دخترم زندگیش رو با دست خودش خراب کرده. اشک در چشمهایش حلقه زد. - بابات که رفت، من موندم و شما دوتا. همهی ترسم اینه یه اتفاقی براتون بیفته و نتونم جمعش کنم. یکتا دست مادرش را میان دستهایش گرفت. - اتفاقی نمیافته. - تو از کجا میدونی؟ - چون من حواسم به نیکا هست. سایه نگاهش را به دخترش دوخت. - از اول خبر داشتی؟ یکتا لحظهای مکث کرد. - آره. - چرا به من نگفتی؟ - چون میخواستم اول خودم بشناسمش. اگه میدیدم پسر خوبی نیست، خودم نمیذاشتم نیکا ادامه بده. سایه سرش را پایین انداخت. -باید به من میگفتی،دوتاتون از من قایم کردین؛ اسمش چیه؟ - رامین. - چند سالشه؟ - بیستویک. - کارش؟ یکتا با یادآوری حرفهای نیکا گفت: - ظاهراً پیش یه مکانیکی کار میکنه؛ ولی خانوادهش وضع مالی خیلی خوبی دارن. سایه پوزخندی زد. - خانوادهی پولدار از همه بیشتر میترسوننم. - چرا؟ - چون خیلی وقتها بچههای پولدار دنبال تفریحن، نه زندگی. ناخواسته دوباره تصویر هدیههای رامین، آن جعبهی لواشک و خرجهای عجیبش جلوی چشمش نقش بست. آب دهانش را قورت داد و گفت: - چه ربطی داره مامان، از وضع مالی که نمیشه تشخیص داد طرف چطور شخصیتی داره؛ شاید واقعا پسر خوبی باشه. سایه از جا بلند شد و سری به چپ و راست تکان داد. - چیزایی من دیدم و میدونم که تو نمیدونی، هر چی هست، تا وقتی من زندهام اجازه نمیدم نیکا دوباره با اون پسر رفتوآمد کنه. همان لحظه زنگ خانه به صدا درآمد. هر دو بیاختیار به سمت در برگشتند. سایه به ساعت دیواری نگاه کرد. - ده و نیم صبحه، کیه؟ یکتا هم نگاهی به ساعت انداخت. ناگهان یاد حرف شب گذشته افتاد. لبخند کمرنگی روی لبش نشست. - فکر کنم، کیا هست. سایه دستی به صورتش کشید و زیر لب گفت: -برو در رو باز کن بیاد تو. و بعد با صدای بلند تری گفت: - کیانوش اومده یا از اتاق نیا بیرون یا اومدی صورتت رو میشوری و قیافت رو درست میکنی؛ نمیخوام از اتفاق امروز و شیرین کاری جنابعالی چیزی متوجه بشه، فهمیدی نیکا؟ نیکا جوابی نداد؛ و یکتا سری از روی تاسف تکان داد. همانطور که به سمت آیفون میرفت؛ کش موهایش را باز کرد دستی به موهای ژولیدهاش کشید و دوباره، محکم بالای سرش بست. دکمه را زد و درب را باز کرد. در همین فاصله ای که کیانوش از درب کوچه تا درب سالن را تی میکرد؛ سریع به دستشویی رفت و آبی بر سر و صورتش زد. با دو برگ دستمال کاغذی صورتش را خشک کرد و همزمان خروجش از دستشویی با وارد شدن کیانوش به خانه مصادف شد.- 76 پاسخ
-
- 3
-
-
رمانت داره جالب میشه انگار قراره مرد بیست سال پیش برگردهه
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه و یک یکتا چند لحظه همانجا خشکش زد. صدای هقهق نیکا از پشت در میآمد و نفسهای بریدهی سایه سکوت خانه را سنگین کرده بود. آرام جلو رفت و دستش را روی شانهی مادر گذاشت. - مامان، آروم باش. سایه دستش را کنار زد. - آروم باشم؟ دختر من نصف شب پسر میاره تو حیاط خونه، بعد من آروم باشم؟ یکتا آهی کشید. - نیاورده بودش تو خونه… فقط… - فقط چی؟ حرف در گلوی یکتا ماند. اگر بیشتر توضیح میداد، معلوم میشد از همهچیز خبر داشته است. سایه خم شد، گوشی شکستهی نیکا را از روی زمین برداشت و با تأسف به صفحهی ترکخوردهاش نگاه کرد. - ببین، از عصبانیت کارمون به کجا رسیده. بعد گوشی را روی میز گذاشت و روی مبل نشست. دستش را روی پیشانیاش گذاشت و آرام زیر لب گفت: - خدایا خودت عاقبت این دختر رو خیر کن. یکتا کنار مادر نشست. - مامان، نیکا بچه نیست، درسته یک سری از کارهاش از سر بیفکریه ولی بازم عاقله. سایه با چشمهایی که هنوز از عصبانیت برق میزد به دخترش نگاه کرد. – منم نگفتم بچه هست. اتفاقاً از همین میترسم. دختر سادهایه، زود گول میخوره. یه پسر دو تا حرف قشنگ بزنه، یه شاخه گل بخره، فکر میکنه عاشقشه. یکتا بیاختیار یاد رامین افتاد؛ گلها، هدیهها، خرجهای عجیبش. اما چیزی نگفت. سایه ادامه داد: - مردم رحم ندارن یکتا. یه لکه روی دامن دختر بشینه، تا آخر عمر ولش نمیکنن. من جوون بودم، این چیزا رو دیدم. یکتا دست مادرش را گرفت. - باشه، من باهاش حرف میزنم. سایه خسته سر تکان داد. - حرف زدن فایده داره؟ وقتی از همون اول از من قایم کاری کرد؟ در همان لحظه صدای گریهی نیکا دوباره بلند شد. یکتا از جا بلند شد. - بذار برم پیشش. سایه چیزی نگفت. فقط نگاهش را به در بستهی اتاق دوخت. یکتا آرام به سمت اتاق رفت. چند ضربهی آرام به در زد. - نیکا، در رو باز کن. جوابی نیامد. دوباره گفت: - آبجی، منم. چند ثانیه سکوت برقرار شد. بعد صدای گرفتهی نیکا از پشت در شنیده شد. - برو، حوصلهی هیچکس رو ندارم. یکتا پیشانیاش را به در تکیه داد. - باشه، ولی بدون من طرف هیچکس نیستم. نه مامان، نه تو. فقط نمیخوام این دعوا بزرگتر بشه. از داخل اتاق صدای هقهق آرامی آمد. - اگه دوستم داشتی، اتفاق دیشب رو به مامان نمیگفتی. یکتا با تلخی چشمهایش را بست. - من نگفتم، همسایه دیده بود. چند لحظه سکوت شد. بعد صدای قفل در آمد و در، چند سانتیمتر باز شد. چشمهای نیکا از گریه سرخ شده بود. - راست میگی؟ یکتا آرام سر تکان داد. - به خدا. مگه ندیدی خود مامان گفت همسایه پیام داده، دیشب شما رو دیده بوده. نیکا لبش را گاز گرفت و اشک از گوشهی چشمش پایین آمد. - من فقط میخواستم چند دقیقه ببینمش، همین. یکتا آهی کشید و او را در آغوش گرفت. - میدونم، ولی بعضی کارا، حتی اگه نیتش بد نباشه، آخرش دردسر درست میکنه. نیکا سرش را روی شانهی خواهرش گذاشت و آرام گریه کرد، در حالی که آنسوی خانه، سایه با چشمانی خسته به قاب عکس همسر مرحومش خیره مانده بود و از ته دل آرزو میکرد کاش امروز، در تربیت دو دخترش تنها نبود.- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
یه چیز جالب…دل، سنگدون مرغ، با یکم رون مرغ یا سینه مرغ همه رو چرخ کنی پیاز روش رنده بزنی با ادویه، تو قالب کباب بزنی و سرخش کنی شبیه کوبیده گوشت قرمز میشه
-
جدید بودنش رو نمیدونم ولی خوشمزگی کلم پلو شیرازی😁
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت پنجاه یکتا کمی به مادرش نگریست که چگونه عمیق در فکر فرو رفته بود. - مام… - مگه کار پیدا کرده؟ یکتا جا خورد. از سوال مادرش کمی سکوت کرد تا افکارش را جمع و جور کند. - خب ما خونه خریدیم دیگه. سایه اخم در هم کشید و جعبهی لواشک نیکا را کمی به سمت خود کشید و تکیهای لواشک برداشت: - چه ربطی داره؟ میگم مگه کار پیدا کرده؟ یه شغل ثابت که هر دفعه تن و بدنت نلرزه؟ امروز بیکار میشه، فردا بیکار میشه. یکتا جوابی نداشت که بدهد. سکوت کرد و بیحرف مادرش را نگریست. - اشکال نداره، بذار فردا بیاد. خودم باهاش حرف میزنم ببینم قصدش چیه. یکتا سری تکان داد و از جا بلند شد. به سمت اتاق رفت، لباسهای بیرونش را دو تکیه با لباس راحتی تعویض کرد و خود را به دست خواب سپرد. --- با صدای داد از خواب پرید. در جایش کمی گیج و منگ نشست و به اطرافش نگریست. دستی به صورتش کشید تا خوابآلودگی از سرش بپرد. بلند شد و از اتاق خارج شد و به سمت سر و صدا قدم برداشت. درب اتاق را باز کرد و نیکا و مادرش را دید که رو به روی هم ایستادهاند و عصبی هستند. - سر از خود شدی؟ ور پریده! هر کاری دلت میخواد میکنی، ولی من آدمت میکنم. - من و کردی تو قفس؟ مگه من زندانی یا بردهات هستم؟ اصلاً میدونی چیه؟ هر کاری دلم بخواد میکنم. مگه من بچه کوچیکم… با سیلی که سایه بر صورت نیکا کوبید، نیکا ساکت شد و دستش را بر روی صورتش گذاشت. یکتا هینی کشید و بیاراده دستش را روی دهانش گذاشت و متعجب به صحنهی روبهرویش نگریست. - چی شده؟ هشت صبح سر چی دارید دعوا میکنید؟ سایه با عصبانیت به سمت یکتا برگشت: - چی شده؟ دستگل جنابعالیه! بفرما نگاه کن. تو از همهچی خبر داری مگه نه؟ ولی دهن بستی حرف نمیزنی. حمایتش میکنی، طرفش رو میگیری آره؟ - چی شده خب مامان؟ - خانم واسه من دوستپسر پیدا کرده! خانم زارع صبح بهم پیام داده دیشب یه پسر جعبه به دست دم در خونتون بوده، فاطمه دیدتش. نیکا هم آوردتش تو خونه. بعد تو دیشب نشستی به من میگی این و کیانوش آورده و دروغ تحویلم میدی. نیکا با عصبانیت براق شد و گفت: - چیکار کردم مگه؟ قتل که نکردم. چرا وقتی یکتا با کیانوش دوست شد صدات در نیومد و چیزی نگفتی؟ زورت به من رسیده. - بلند شو برو! دختره پررو، تو روی من زبون نکش. تو و یکتا فرق دارید. بار آخرت باشه ببینم دور این کارا رفتی. نیکا با عصبانیت به سمت اتاقش قدم برداشت؛ که سایه گفت: - کجا میری؟ وایسا ببینم. - کجا میرم؟ میرم سر قبرم، میرم که از دستت راحت باشم با این تعصبات الکیت. سایه، دستش را به سمت نیکا دراز کرد و گفت: - گوشیت رو بیار بده به من ببینم؛ از امروز دیگه خوش گذرونی تعطیل، حق نداری پات رو از تو اتاق بزاری بیرون؛ فقط میشینی و واسه کنکورت درس میخونی. نیکا با خشم، گوشیاش را برداشت و با حرص بر روی زمین پرتش کرد؛ به داخل اتاق رفت و درب را محکم بر هم کوبید. یکتا هاج و واج میان مادر و در اتاق ایستاده بود ونمیدانست چکار کند. مادر عصبانی را آرام کند؛ یا خواهری که با صدای بلند گریه میکرد.- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و نه یکتا وارد خانه شد و چند لحظه بعد نیکا پشت سرش داخل شد و درب را بست. به سمت میز وسط هال رفت و جعبهی لواشک را بر روی میز گذاشت و به سمت آشپزخانه برگشت. - این موقع شب زیر درخت چیکار میکردی؟ دستش بر روی درب یخچال خشک شد. اول به مادرش که این سوال را پرسیده بود نگاه کرد و بعد مستاصل به چشمان یکتا نگاه کرد و با من و من جواب داد: - ام… کدوم… کدوم نصف شب… ت… تازه دوازده و نیم… نیمه. - دوازده و نیم واسه نشستن زیر درخت تو تاریکی دیر موقع نیست؟ مگه جنگیری! یکتا در حالی که دولا شده بود و جوراب را از پایش خارج میکرد، سرش را بالا آورد و اول نگاهی به مادر و بعد نگاهی به نیکا انداخت که چهرهاش درمانده و درهم بود، گفت: - من گفته بودم بیاد. سایه با تعجب نگاهی به یکتا انداخت و پرسشگرانه گفت: - خودت گفته بودی بیاد، بعد از دیدنش زیر درخت ترسیدی؟ و اشارهای به جعبهی قلبی روی میز کرد و رو به نیکا گفت: - این چیه؟ از کجا اومد یهو؟ یکتا اجازه نداد نیکا سخنی بگوید، پیشدستی کرد و فوری جواب داد: - من کلید در خونه رو جا گذاشته بودم، به نیکا پیام دادم بیاد در رو باز کنه. این خانوم هم شیطونیش گل کرده، در رو باز کرده واسم رفته زیر درخت قایم شده که من رو بترسونه. اینم کیانوش واسه من گرفته. سایه که شک داشت صدق حرفهای یکتا را قبول کند، با دودلی به چشمان دخترکش نگاه کرد که سعی داشت نگاهش را از او بدزدد. - حالا این حرفها رو ول کن مامان، یه چیز مهمتر میخواستم بهت بگم. نیکا با ظرف رب آلوچه از آشپزخانه خارج شد و همزمان که ظرف را روی میز کنار جعبهی قلبی لواشکها میگذاشت، گفت: - چی شده؟ چه حرف مهمی؟ یکتا عاقلاندرسفیه نگاهش کرد: - نمیدونستم تو شدی مامان! نیکا پشتچشمی نازک کرد و لواشک لولهای را برداشت و در رب زد و در دهانش گذاشت. سایه با اخم رو از نیکا برگرداند و در حالی که قلبش محکم در سینهاش میکوبید، کمی خودش را به سمت یکتا متمایل کرد و گفت: - چی شده مامان جان؟ کیانوش کاری کرده؟ ازش ناراحتی؟ میخوای محرمیت رو بهم بزنیم؟ یکتا با ابروهایی بالا پریده، متحیر دهان گشود: - وای خدای من! نه مامان، این چه حرفیه؟ چرا باید محرمیت رو بهم بزنم؟ میخواستم بگم فردا کیا میخواد بیاد پیشت باهات راجب به یه مسئلهای صحبت کنه. سایه کمی به چهرهی دخترش نگاه کرد؛ بلکه چیزی از حالت صورتش دستگیرش شود. - چی میخواد بگه؟ - والا کیا امروز به من گفت که… عقد، کنیم. سایه تکیه بر مبل زد و بیحرف به صفحهی تلویزیون خالی زل زد و در فکر فرو رفت.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
سایه- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
رامین- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
گالری رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : عکس شخصیتهای رمان
فریبا- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنون❤️- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مشکلی که نداره اگر دوست داری همین رو بزار، نمیخوای هم میتونی یه عکس بدون نوشته بدی من واست درستش کنم، میتونی هم کلا عکس ندی خودم واست یه پوستر بزنم، انتخاب با خودته گلی🤗- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای دلنوشته روح ستاره | ستاره درخشان نیا کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای ستاره درخشان نیا ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیز دل، اینو چیکارش کنم این خودش یه پوستر اماده هست که😂- 21 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و هشت کیانوش پیاده شد و کلاه ایمنی را از سر یکتا برداشت. چند تار مویش از زیر شال بیرون آمده بود. بیاختیار دستش را جلو برد تا آنها را پشت گوشش بزند، اما در آخرین لحظه دستش را پس کشید و فقط لبخند زد. - رسیدیم خانوم. یکتا هم لبخند زد. - ممنون که امروزو برام قشنگ کردی. کیانوش نگاه عمیقی به چشمانش انداخت. - هر روزی که کنار تو باشم قشنگه. یکتا از شنیدن حرفش لبخندش عمیقتر شد. - برو دیگه، دیروقته. حالا مامانت میگه از وقتی محرم شدن همش پیش هم هستن، پسرم رو داره ازم دور میکنه. کیانوش اخم تصنعی کرد و گفت: - واویلا! یعنی حرفهای عروسمادرشوهری از همین الان شروع شد؟ یکتا تکخندهای کرد و بیحرف سرش را تکان داد. کیانوش با لبخند نگاهش کرد: - فردا میام با مامانت راجب زمان عقد صحبت کنیم، دوست دارم. به موتورش گازی داد و از جلوی چشمان یکتا دور شد. یکتا کمی به راه رفتهی کیانوش نگریست، کلید را از کیفش خارج کرد و درب خانه را باز کرد. درب فلزی کوچه را پشت سرش بست که صدای بر هم خوردنش سکوت شب را شکست. با دیدن سایهای زیر درخت انگور، نفسش در سینه حبس شد. قلبش شروع کرد با سرعت خودش را به قفسه سینهاش بکوبد. با استرس، بند کیفش را با دست عرقکردهاش فشرد و بدون اینکه لو بدهد چیزی دیده است، آرام راهش را گرفت و به سمت درب پذیرایی حرکت کرد. همین که نزدیک درب شد، با یک حرکت سریع، چوبدستیای که کنار درب بود را برداشت و با فریاد بلندی برگشت به سمت سایهی زیر درخت دوید. دستهی چوب را بالا برد و محکم بر سر فرد ناشناس کوبید که صدای «آخ» گفتنش بلند شد. همین که چوب را بلند کرد و بالای سرش برد تا دوباره بر سرش بکوبد، صدایی به گوشش رسید: - یکتا نزن، منم! با شنیدن صدای نیکا، دستش وسط راه برای چند ثانیه خشک شد. آرام چوب را پایین آورد و نور گوشیاش را بر روی نیکا انداخت و غرید: - زیر درخت چیکار میکنی تو تاریکی؟ به چهرهی درهم نیکا که با درد دستش را بر روی سرش گذاشته بود نگاه کرد و ناگهان، نگاهش در دو چشم سبز قفل شد. با تعجب به پسرک چشم دوخت. - سلام. اخمهایش را در هم کرد و گفت: - نصف شبی... با صدای مادرش، سریع نور گوشیاش را قطع کرد و هولزده به درب پذیرایی نگاه کرد: - چی شده یکتا؟ چرا داد میزنی؟ - هیچی، داشتم میاومدم تو خونه. نیکا زیر درخت نشسته بود، یه لحظه ترسیدم فکر کردم دزده. - نیکا نصف شبی تو این تاریکی زیر درخت نشستی چیکار؟ میخوای جنزده بشی؟ نیکا دستش را از روی پیشانیاش برداشت: - الان میام تو مامان، تو برو داخل. سایه سری از روی تأسف تکان داد و وارد خانه شد و درب را بست. یکتا سریع بازوی نیکا را کشید و کنار خودش آورد. دوباره نور گوشیاش را بر روی دو چشمان سبز انداخت و به چهرهی خونسردش نگاه کرد: - نصف شبی تو خونهی ما چیکار میکنی؟ - به خاطر نیکا اومدم. - نیکا غلط کرد با تو. بار آخرت باشه ببینم این موقع شب یواشکی کف حیاطمون هستی. برو بیرون ببینم. رامین نگاهی بر یکتا انداخت و بعد با پررویی، جعبهای را از روی زمین برداشت و به سمت نیکا گرفت و گفت: - بگیر عزیزم. نیکا نگاهی به یکتا انداخت و گفت: - رامین... رامین میان حرفش پرید: - چیزی نگو دیگه عزیزم، بگیرش. نیکا آرام دستش را دراز کرد و جعبهی مستطیلشکل را از رامین گرفت. - ببخشید که باعث ترسیدنتون شدم، شبتون خوش. و سریع از خانه خارج شد. یکتا با انگشت شصت و اشاره، بازوی نیکا را در دست گرفت و کمی پیچاند و گفت: - شما دوتا نصف شبی زیر درخت چه غلطی میکردید؟ - هیچی آبجی به خدا. - پس این اینجا چیکار میکرد؟ نیکا جعبه را کمی بالا آورد و گفت: - بابا اومده بود این رو بهم بده. یکتا جعبه را با تشر از دستش کشید و درش را باز کرد. به لواشکهای درون جعبه نگاهی انداخت و با حرص درب کاغذی جعبه را محکم بست که گوشهی درب کمی جمع شد. - نمیتونست دم در بهت بده بره؟ حتماً باید میاومد داخل مثل دزدها تو تاریکی زیر درخت باشید؟ نیکا جعبه را از دست یکتا بیرون کشید و آرام گفت: - ترسیدم دم در یکی از همسایه ها ببینه بعدم خبرش دهن به دهن بپیچه و برسه به گوش مامان، خودت که میدونی همسایه های ما چقدر فضولن؛ یکتا چند ثانیه نگاهش کرد و با حرص پوفی کشید و هشدارگانه گفت: - نذار اعتمادم رو نسبت بهت از دست بدم. ببینم دوباره چیزی شبیه به این تکرار بشه، دفعهی بعدی حتماً مامان رو از همهچیز مطلع میکنم.- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
سلام عزیز دل
رمانت رو خوندم قلم خوبی داری به دلم نشست، اینکه داستانت در مورد یه دختر ۲۰ ساله نیست راجب یه خانم بالغ ۴۰ ساله هست واسم جالب بود
ولی یه نکته وقتی میخوای دیالوگ بگی نباید از «» استفاده کنی باید - بزاری
یعنی اینجوری، خانم مهرزاد رو به بچه ها گفت:
- سلام دخترا.
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و هفت یکتا چند ثانیه بیحرف نگاهش کرد. دلش هنوز آرام نگرفته بود، اما نمیخواست شب قشنگشان را با بحث خراب کند. آه کوتاهی کشید و تکهای از پیتزایش را برید. - باشه، دیگه چیزی نمیپرسم. کیانوش نگاهش کرد. از همان نگاهها که انگار دنبال کوچکترین تغییر حالت چهرهاش میگشت. - قهری؟ یکتا پیتزا را در دهان گذاشت و سرش را به نشانهی منفی تکان داد. - نه، فقط بعضی وقتا حس میکنم همه چیز رو بهم نمیگی. کیانوش چند لحظه ساکت ماند. بعد دستش را روی میز جلو آورد و آرام انگشتان یکتا را میان دست خودش گرفت. - یه قول بهم بده. - چی؟ - هیچوقت به من شک نکن. یکتا به دستهای درهمگرهخوردهشان نگاه کرد. - اگه تو هم چیزی ازم پنهون نکنی، قول. لبخند محوی روی لبهای کیانوش نشست. - قول. بعد برای عوض کردن حالوهوای بحث، سیبزمینی سرخکردهای برداشت و جلوی دهان یکتا گرفت. - خانوم اخمو، آشتی؟ یکتا خندهاش گرفت. - مردم نگاهمون میکنن. - بذار بکنن. - کیا. - جانم؟ - خجالت بکش. - چرا؟ نامزد خودمه، میخوام بهش سیبزمینی بدم. یکتا با خنده دهانش را باز کرد و سیبزمینی را گرفت. - بچهای. - قربون اون خندهات برم، همین که میخندی، انگار کل دنیا رو بهم دادن. صورت یکتا آرام سرخ شد. - امروز خیلی قربونصدقمه میری. کیانوش بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، گفت: - حق دارم، هر چی نگاهت میکنم، سیر نمیشم. یکتا لبش را گاز گرفت و سرش را پایین انداخت. - اگه اینجوری حرف بزنی غذا از گلوم پایین نمیره. کیانوش خندید. - پس بیشتر میگم. - نه! - الهی فدای اون لپایی بشم که تا دو کلمه حرف میزنم قرمز میشه. - کیا. - جان دلم؟ - ساکت شو دیگه. - نمیشه. - چرا؟ - چون چهار سال منتظر بودم یه روز بدون ترس از دست دادنت بشینی روبهروم و بتونم هر چی دلم میخواد قربونصدقهت برم. چشمهای یکتا برق زد. - منم چهار سال منتظر همین روز بودم. کیانوش دستش را روی قلبش گذاشت و با لبخند گفت: - میدونی بزرگترین آرزوم چیه؟ - چی؟ - یه روز صبح که بیدار میشم، اولین کسی که میبینم تو باشی، شبم کنار خودت بخوابم. دیگه نه خداحافظی باشه، نه دلتنگی، نه اینکه هر بار برسونمت دم در خونتون و با هزار بدبختی ازت دل بکنم. یکتا لبخند عمیقی زد. - چقدر آرزو داری، نترس اون روز هم میرسه. زودتر از چیزی که فکرش رو بکنی. - انشاءالله. غذایشان را در میان شوخی و خنده تمام کردند. کیانوش حساب را پرداخت کرد و همراه یکتا از رستوران بیرون آمدند. هوای شب خنکتر شده بود و نسیم ملایمی میان موهای بیرونمانده از شال یکتا میپیچید. کیانوش کلاه ایمنی را روی سر یکتا گذاشت و بندش را بست. بعد چند ثانیه همانطور که روبهرویش ایستاده بود، بیاختیار محو تماشایش شد. یکتا خندید. - باز چی شد؟ کیانوش سرش را آرام تکان داد. - هیچی. - نه، معلومه یه چیزی شده. کیانوش قدمی جلو رفت و خیلی آرام گفت: - فقط داشتم خدا رو شکر میکردم. - واسه چی؟ - واسه اینکه بالاخره تو مال من شدی. قلب یکتا تندتر زد. لبخندش را نتوانست پنهان کند. آرام مشت کوچکش را به بازوی کیانوش زد. - هنوز که عقد نکردیم. کیانوش خم شد و آهسته کنار گوشش گفت: - تو از همون روز اول مال دل من بودی. و یکتا، با تمام وجود، آرزو کرد کاش زمان همانجا متوقف میشد.- 76 پاسخ
-
- 2
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و شش دوشادوش هم وارد رستوران شدند. با کمی نگاه کردن، میزی دو نفره خالی را پیدا کردند و بر رویش نشستند. یکتا کیفش را بر روی میز گذاشت و دستی به شالش کشید. - خب چی میخوری؟ یکتا منو را به سمت خود کشید. - نمیدونم، بذار منو رو نگاه کنم. نگاهی به اسم غذاها کرد و کباب و خورشتها را از نظر گذراند. - کیا. - جونم؟ - اینجا فقط برنج دارن؟ من میلم نیست شام برنج بخورم. قبل اینکه کیا فرصت کند چیزی بگوید، پیشخدمت کنار میزشان ایستاد و همانطور که دفترچه و خودکاری در دست داشت، گفت: - سلام، خیلی خوش اومدید. چی میل دارید؟ کیانوش ساعتی که بر روی مچ دستش بسته بود را کمی بالا و پایین کرد و گفت: - سلام، اینجا فقط برنجی سرو میشه؟ - نه جناب، لطف کنید آخر منو رو باز کنید، لیست فستفودهامون اونجا هست. یکتا صفحهی آخر منو را باز کرد. - فقط توجه کنید خوراک کباب ترکی تموم شده، لطفاً انتخاب نکنید. یکتا نگاهی به کیانوش انداخت. - چی میخوری؟ کیانوش منو را بست و رو به پیشخدمت گفت: - یه رویال برگر با نوشابه مشکی. پیشخدمت در برگهی دستش یادداشت کرد و رو به یکتا کرد: - و شما خانم؟ - من یه پیتزا استافکراست و سیبزمینی سرخکرده و نوشابه مشکی. پیشخدمت بعد از یادداشت کردن سفارششان، از آنها دور شد. - یکتا. - جانم؟ - بیا زودتر عقد کنیم، دیگه خونه هم که جور شد. یکتا دستانش را در هم قفل کرد. - کیا، عقد پول میخواد، با کدوم پول؟ - من دارم. یکتا اخمهایش را در هم کرد و گفت: - چطوری داری؟ ما که واسه خرید این خونه هرچی داشتیم رو فروختیم، صفر شدیم. کیانوش نگاهش را از یکتا دزدید و به اطراف نگاه کرد: - به یکی چند سال پیش پول قرض داده بودم، الان بهم پس داده. پول دارم، میتونیم عقد بگیرم. یکتا متعجب گفت: - چه قرضی هست که میتونی باهاش حلقه بخری، پول لباس و آرایشگاه بدی، هزینهی پذیرایی مهمون و محضر رو بدی؟ کیانوش با کلافگی گفت: - وای یکتا، چقدر گیر میدی! بابا اون موقع رفیقم تو شرایط سختی بود، بهش پول قرض دادم، کارش حل شد. حالا چون چند سال گذشته، خود پول رو با سودش و تشکر برگردونده بهم. با آمدن پیشخدمت، هر دو ساکت شدند و دیگر چیزی نگفتند. پیشخدمت سفارشهایشان را جلویشان گذاشت و گفت: - چیز دیگهای لازم ندارید؟ یکتا با صدایی سرد گفت: - نه، ممنون. کیانوش سفارش خود را به جلویش کشید و پیشخدمت از آنها دور شد. در حالی که ساندویچش را برمیداشت، گفت: - انقدر همهچیز رو کنکاش نکن. دنبال چی میگردی واقعاً؟ یه پول قرضی بوده، پس داده میشه، همین. تو به جای اینکه ببینی پولش از کجا میاد، فکر مدل و رنگ لباست باش و خوشحال باش که زودتر داریم عقد میکنیم.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و پنج یکتا هنوز به سمتی که مرد ایستاده بود نگاه میکرد. - کیا، اون آقا کی بود؟ کیانوش اخم ریزی کرد و موتور را روشن نمود. - ولش کن. - یعنی چی ولش کن؟ اسمت رو صدا زد. کیانوش چند ثانیه سکوت کرد. - یکی از آشناهای قدیمیه. - خب چرا همین که دیدیش راهت رو کج کردی؟ کیانوش نفس عمیقی کشید و گفت: - چون حوصلهش رو نداشتم. - حوصلهش رو نداشتی؟ - آره. از اون آدماییه که یه سلام کنی دو ساعت سرت رو میخوره. هر بار منو میبینه گیر میده که فلان کار رو براش انجام بدم، براش ضامن بشم، پول قرض بدم، اینور ببرمش اونور ببرمش. منم امروز اومده بودم وقت بگذرونم با تو، نه اینکه درگیر حرفای اون بشم. یکتا با تردید نگاهش کرد. - پس چرا انقدر یهو رفتی؟ کیانوش خندید. - چون تجربه دارم خانوم. اگه میایستادم فقط یه سلام بدم، الان هنوز اونجا وایستاده بودیم و داشت از مشکلات زندگیش میگفت. یکتا لبخند کمرنگی زد. - بدجنسی. - نه، واقعبینم. بعد دست یکتا را گرفت و آرام فشرد. - من کل هفته منتظر امروز بودم. عمراً میذاشتم کسی وقتمون رو خراب کنه. یکتا نگاهش را چند ثانیه روی صورت کیانوش نگه داشت. - فقط امیدوارم راست گفته باشی. کیانوش لبخند کمرنگی زد و انگشت اشارهاش را روی نوک بینی یکتا گذاشت. - اگه قرار بود به هرکی منو صدا میزنه جواب بدم که امروز اصلاً نوبت به تو نمیرسید. بعد موتور را روشن کرد و با شیطنت گفت: - حالا خانوم کارآگاه، پرونده رو ببند که میخوام ببرمت یه جای قشنگ. یکتا لبخند زد، اما ته دلش هنوز چیزی قلقلک میداد. با این حال چیزی نگفت و دوباره دستانش را دور کمر کیانوش حلقه کرد. هوای عصر خنکتر شده بود. کیانوش از خیابانهای شلوغ گذشت و بعد وارد بلواری شد که دو طرفش پر از درخت بود. نسیم، چند تار موی یکتا را از زیر شالش بیرون کشیده بود و صورتش را نوازش میکرد. کیانوش آرامتر از قبل رانندگی میکرد. - الان خوبه؟ - خیلی. - دیگه نمیترسی؟ یکتا گونهاش را به پشت کیانوش تکیه داد. - وقتی آروم بری نه. کیانوش خندید. - قربون این اعتماد کردنت برم. بعد دست راستش را لحظهای از روی گاز برداشت و روی دست یکتا که دور کمرش حلقه شده بود گذاشت. - میدونی این حس رو با هیچی عوض نمیکنم؟ - کدوم حس؟ - اینکه تو اینجوری محکم بغلم کردی. صورت یکتا از خجالت سرخ شد. - حواست به جاده باشه. - حواسم به جاده هست، ولی دلم پیش توئه. کنار یک پارک بزرگ توقف کردند. چند دقیقهای بیهدف روی سنگفرشهای پارک قدم زدند. صدای خندهی بچهها، بوی بلال و موسیقی آرامی که از دور شنیده میشد، حال و هوای دلنشینی به فضا داده بود. کیانوش بستنی قیفی خرید و یکی را به دست یکتا داد. - بفرمایید خانوم. یکتا گاز کوچکی زد. - سرده کیانوش در یک حرکت،از بستنی او گاز کوچکی گرفت. یکتا با خنده بازویش را آرام کوبید. - پررو! - مگه نگفتی سرده؟ - نگفتم بخورش! - من فداکاری کردم. کمکت کردم زود تر تموم بشه هر دو با صدای بلند خندیدند. روی نیمکتی نشستند. خورشید آرامآرام پشت ساختمانها پنهان میشد و آسمان نارنجی شده بود. کیانوش بدون اینکه چیزی بگوید، دست یکتا را گرفت و انگشتانش را میان انگشتان او قفل کرد. - یکتا. - جانم؟ - هیچوقت فکر میکردی یه روز اینجوری کنار هم بشینیم؟ یکتا لبخند محوی زد. - نه؛ بعضی وقتا فکر میکردم قسمت نمیشه. کیانوش سرش را تکان داد. - من هیچوقت ناامید نشدم. - دروغگو؛ خودت چند بار گفتی خسته شدم. - خسته شدم، ولی از جنگیدن نه. از دور بودن از تو. چشمهای یکتا برق زد. کیانوش ادامه داد: - میدونی قشنگترین لحظهی زندگیم کی بود؟ - کی؟ - اون لحظهای که حلقه رو دستت کردم؛ حس کردم بالاخره دنیا یه بارم که شده با من راه اومده. لبهای یکتا بیاختیار به لبخند باز شد. - خیلی حرفای قشنگ میزنی. - چون مخاطبش قشنگه. یکتا از خجالت سرش را پایین انداخت. کیانوش آرام چانهاش را بالا آورد. - به خدا هر وقت نگاهت میکنم، دلم میخواد زمان وایسه. - کیا. - جان؟ - از این حرفا نزن. - چرا؟ - خجالت میکشم. - اتفاقاً وقتی خجالت میکشی، خوشگلتر میشی. یکتا با خنده آرام روی بازویش زد. - بس کن دیگه. - نمیکنم. بذار هرچی چهار سال تو دلم مونده، کمکم بهت بگم. هوا کاملاً تاریک شده بود که کیانوش از جایش بلند شد. - گرسنه نشدی؟ - یکم. - پس امشب مهمون منی. - بریم فلافلی؟ کیانوش با خنده سرش را تکان داد. - نه خانوم، امشب یه جای درست و حسابی میبرمت. چند دقیقه بعد موتور مقابل رستورانی دنج و نسبتاً شیک توقف کرد. نور زرد چراغها از پشت شیشههای بزرگ رستوران بیرون میریخت و بوی غذای تازه، اشتهای هر رهگذری را باز میکرد. کیانوش موتور را خاموش کرد، از آن پایین آمد و قبل از اینکه یکتا پیاده شود، دستش را به سمت او دراز کرد. - بفرمایید خانوم آیندهی من. یکتا دستش را در دست او گذاشت و با لبخندی که از ته دل بود، از موتور پایین آمد. - ممنون آقای آیندهی من. کیانوش همانطور که دستش را رها نمیکرد، نگاه عاشقانهای به او انداخت و گفت: - امیدوارم یه روز هر شب، شاممون کنار هم باشه، نه فقط امشب.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و چهار کنار یک کافهی دنج توقف کردند. دو لیوان قهوه سفارش دادند و کنار پنجره نشستند. کیانوش نگاهش را از صورت یکتا برنمیداشت: - یه چیزی بگم؟ - بگو - دلم میخواد زودتر عروسیمون بشه. - چرا؟ - که صبحا اولین کسی که میبینم تو باشی، شبم آخرین نفر. یکتا لبخند زد: - منم یه آرزو دارم. - چی؟ - یه خونه کوچیک پر از گل، یه آشپزخونه که از پنجرهش نور بیفته رو کابینت ها... - یه اتاقم واسه دخترمون. - دختر؟ - آره. - اگه پسر شد چی؟ - اونم دوستش دارم، ولی یه دختر شیطون مثل خودت بیشتر میچسبه. یکتا خندید: - هنوز ازدواج نکردیم، برنامه بچه ریختی! - من از الان برنامهریزی میکنم. بعد از کافه، آرام در پارکی قدم زدند. کیانوش از دستفروشی یک شاخه گل رز خرید. گل را جلوی یکتا گرفت: - واسه خوشگلترین دختر دنیا. - هر دفعه گل میخری. - هر دفعه هم کمه. یکتا گل را گرفت و بویید: - ممنون. - یه بغل هم جایزه داره؟ یکتا با خجالت اطراف را نگاه کرد: - اینجا؟ - خب آره. - مردم نگاه میکنن. - بذار بکنن. با خنده، خیلی کوتاه بازوی کیانوش را بغل کرد: - همین. - کم بود. - طلبکارم هستی؟ - همیشه. در همان لحظه که هر دو با لبخند مشغول قدم زدن بودند، صدای مردی از پشت سر بلند شد: - کیانوش، کیانوش! هر دو برگشتند. حدود سی متر آنطرفتر، مردی با لباس مشکی کنار یک خودروی سفید ایستاده بود و مستقیم به سمت کیانوش نگاه میکرد. لبخند از روی صورت کیانوش محو شد. رنگش یکباره پرید. چند ثانیه فقط خیره ماند: - کیانوش! باتوام، کیانوش! یکتا متوجه تغییر حالتش شد: - کیا، اون آقا با تو کار داره؟ کیانوش انگار تازه به خودش آمد. نگاهش را از مرد گرفت، دست یکتا را محکمتر از همیشه گرفت و با عجله گفت: - بیا... بریم. - ولی... - بعداً برات توضیح میدم. - نمیخوای جوابشو بدی؟ - نه، اشتباه گرفته. بدون اینکه حتی یک بار دیگر پشت سرش را نگاه کند، قدمهایش را تند کرد. اما یکتا، درست قبل از اینکه از پارک خارج شوند، برگشت. آن مرد هنوز همانجا ایستاده بود و هنوز با نگاهی سنگین، رفتن کیانوش را تماشا میکرد.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و سه آن شب، بعد از تمام شدن سریال، هر سه ظرفهای تخمه را جمع کردند و هر کدام به اتاقشان رفتند. یکتا بعد از شستن صورتش، لباس راحتی پوشید و خودش را روی تخت انداخت. خستگی تمام روز روی تنش مانده بود. گوشیاش را از روی پاتختی برداشت. هنوز قفل صفحه را باز نکرده بود که صفحه روشن شد. کیانوش نوشته بود: - خانومم خوابیدی؟ بیاختیار لبخندی روی لبش نشست: - نه، تازه اومدم اتاق. چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد: - دلم برات تنگ شده. یکتا خندهی کوتاهی کرد و نوشت: - زیادی لوسی. - واسه تو آره. یکتا بالش را بغل گرفت: - چی شده امشب اینقدر احساساتی شدی؟ - هیچی، فقط دلم میخواد فردا عصر باهم باشیم. - من تا ظهر مشتری دارم. - باشه، هر ساعتی که تموم شد زنگ بزن. میام دنبالت. - کجا میریم؟ - سورپرایزه. - یعنی خودتم نمیدونی. - لو نده دیگه. یکتا خمیازهای کشید و نوشت: - باشه آقای سورپرایز. - پس قول؟ - قول. - شب بخیر خانوم آیندهی من. انگشت یکتا چند لحظه روی صفحه ماند. قلبش آرامتر از همیشه میتپید: - شب بخیر کیای من. گوشی را کنار گذاشت و با همان لبخند خوابش برد. صبح زود طبق معمول راهی سالن شد. از همان اول وقت، سالن شلوغ بود. موهای مشتری را کراتین کرد و آنقدر سرش گرم شده بود که متوجه گذر زمان نشد. وقتی کار مشتری تمام شد، ساعت نزدیک دو بعدازظهر بود. نفسی از سر خستگی کشید، وسایلش را جمع کرد و از سالن خارج شد. با تاکسی به خانه برگشت. سایه مشغول جمع کردن ظرفهای ناهار بود: - رسیدی مادر؟ - آره، مردم از خستگی. - برو یه چیزی بخور بعد بخواب، رنگت پریده. بعد از ناهار، نزدیک یک ساعت خوابید. وقتی بیدار شد، نور نارنجی آفتاب از پنجره داخل اتاق افتاده بود. دوش کوتاهی گرفت. مقابل کمد ایستاد و چند دست لباس را بیرون آورد. آخر سر مانتوی کرمرنگی را انتخاب کرد که کیانوش همیشه میگفت رنگش صورتش را روشنتر میکند. شال سبز زیتونی را روی سر انداخت، کمی ریمل زد و برقلب کمرنگی کشید. هنوز مشغول بستن ساعتش بود که گوشی لرزید. کیانوش بود: - خانوم، پایینم. لبخندی زد: - مامان، من رفتم. سایه از آشپزخانه سر بیرون آورد: - دیر نکنی. - چشم. نیکا هم از اتاق داد زد: - به کیانوش بگو دفعه بعد منم میام! - تو خواب ببینی! صدای خندهی هر دو خانه را پر کرد. کیانوش کنار موتور ایستاده بود. با دیدن یکتا، چند لحظه فقط نگاهش کرد. یکتا جلو رفت و خندید: - چرا اینجوری نگام میکنی؟ کیانوش آرام گفت: - هر دفعه میبینمت، قشنگتر از دفعه قبلی شدی. - باز شروع شد. - حقیقته. کلاه ایمنی را روی سر یکتا گذاشت و بندش را با دقت بست: - محکم شد؟ - آره. - خب، بپر بالا خانوم. یکتا پشت موتور نشست و مثل همیشه دستانش را دور کمر کیانوش حلقه کرد. کیانوش همان لحظه لبخند زد: - همین که بغلم میکنی، بنزینم دو برابر میشه. - چقدر حرف میزنی. - ولی دوست داری. - ای، یکم... - همین یکم واسه من کافیه. موتور آرام در خیابان به حرکت درآمد. باد خنک عصر، لابهلای موهای بیرونماندهی یکتا میپیچید. از خیابانهای شلوغ گذشتند و به جادهای خلوتتر رسیدند. کیانوش سرعت را کم کرد: - بهتره - آره، این دفعه نمیترسم. - چون رانندگیم خوب شده؟ - نه، چون بهت اعتماد کردم. کیانوش چیزی نگفت. فقط دست یکتا را که دور کمرش بود، چند ثانیه نوازش کرد. -
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و دو - این سریاله، قسمت جدیدش نیومده هنوز؟ یکتا نگاهی به مادرش کرد و گفت: - چندشنبه هست امروز؟ به جای سایه، نیکا جواب داد: - دوشنبه. - آره، فکر کنم اومده. الان میذارم نگاه کنیم. گوشیاش را برداشت و نام سریال را جستوجو کرد. - نیکا، برو از تو کابینت یکم تخمه بیار. - وای مامان، ول کن، تازه شام خوردیم. - وا، خب تو نخور. پاشو برو واسه من بیار. نیکا بلند شد و به آشپزخانه رفت. یکتا فیلم را بر روی تلویزیون انداخت و در حالی که تیتراژ را رد میکرد، گفت: - کنار اون تخمهآبلیموییهایی که واسه مامان میآری، یکم تخمهپیازجعفری هم واسه من بیار. - کجا هست پیازجعفریها؟ به جای یکتا، سایه گفت: - کابینت پایینی دیگه. نیکا کمی مکث کرد و گفت: - نیست مامان. - چرا، همونجاست، درست نگاه کن. دوباره بعد از کمی سکوت با کلافگی گفت: - وای مامان، میگم نیست. کجا گذاشتی؟ - میگم همونجاست، درست بگرد. حتماً خودم باید بیام نشونت بدم؟ - مامان، والا اینجا... عه، چرا هست، پیداش کردم. نیکا همراه با دو ظرف تخمه به کنارشان برگشت. یکی را به مادرش داد و دیگری را به یکتا داد و خودش هم در کنارش جای گرفت. سکوت خانه را صدای فیلم و ترقترق تخمه میشکست. یکتا همانطور که نگاهش به سریال بود، سرش را به گوش نیکا کمی نزدیک کرد و گفت: - میگم، نگفتی این شازده ۲۰ تومن از کجا آورده؟ نیکا نگاهی به مادرش انداخت که غرق فیلم بود و بعد از اطمینان حاصل کردن از اینکه مادرش متوجه مکالمهشان نیست، با صدای آرامی گفت: - از نسل قاجاره. یکتا متعجب نگاهش کرد و گفت: - چی؟ - میگم رامین واقعاً شاگرد مکانیک نیست. از نسل قاجاره. یکتا پوست تخمه را در ظرف انداخت: - واقعاً نمیفهمم، یعنی چی؟ نسل قاجار بودن چه ربطی به شاگردی داره؟ - ببین، بابای رامین از نوادگان عباس میرزا هست، بعد تاجر فرش هم هست. وضع مالیشون خیلی خوبه، خوب واسش کمه، خیلی پولدار هستن. رامین از تجارت خوشش نمیاد، باباش هم خیلی اصرار داشته که باید بیای کنار دست خودم کار کنی و بری سر کار. رامین هم واسه اینکه باباش رو بپیچونه، میره با داداشش حرف میزنه میگه من دلم میخواد برم مکانیکی یاد بگیرم. خلاصه داداشش میره باباش رو راضی میکنه، رامین رو هم میذاره پیش دوستش که مکانیکی داره، همین آقای صدیقی، که کار کنه. - خب؟ - خب به جمالت، در کل رامین از کار کردن خوشش نمیاد. خانوادشون انقدر دارن که تا هفت نسل بعد هم سر کار نرن، میتونن به راحتی زندگی کنن. این قضیه مکانیکی هم یه بهونه بوده واسه اینکه باباش دست از سرش برداره. مکانیکی هم یک روز میره، ده روز نمیره. - داداشش چرا نمیره پیش باباش کار کنه؟ اصلاً چند سالشه که خانواده به حرفش گوش میدن؟ - کی؟ رهام؟ یکتا با ابرو بالا پریده نگاهش کرد و گفت: - اوه چه صمیمی! رهام! نیکا با آرنج به دست یکتا ضربهای زد و گفت: - عه، اذیت نکن دیگه. داداشش رهام بزرگه، سی یا سی و خردهای داره. چون خودش وکیله و دفتر حقوقی هم داره، نمیره پیش باباش کار کنه. اینکه چرا خانواده حرفش رو گوش دادن، خدا میدونه. رامین خیلی حرفی به من نزده، یه بار پرسیدم، یه جواب سربسته بهم داد گفت سر یه مسئلهای با مامان باباش قهره، جدا زندگی میکنه. بعدم دیگه چیزی نگفت، منم حرفی نزدم. یکتا با بهت دهان گشود: - اینا تو چه دورهای زندگی میکنن؟ نسل قاجار دیگه چیه؟ - آه چی میگید شما دوتا؟ هی پچپچ میکنید؟ داریم فیلم نگاه میکنیمها؛ هرچیه بلند بگید منم بشنوم خب! یکتا و نیکا کمی از هم فاصله گرفتند. نیکا گلویی صاف کرد و گفت: - ببخشید مامان، ادامه فیلمت رو نگاه کن. سایه با چشمغرهای نگاه از دو دخترش گرفت و تا اتمام فیلم، هر سه ساکت به تماشای فیلم مشغول شدند.- 76 پاسخ
-
- 1
-
-
عاشقانه،درام رمان به جای خواهرم | حنانه کاربر انجمن نودهشتیا
فاطیما هاشمی پاسخی برای فاطیما هاشمی ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و یک سایه با دستمالی که روی شانهاش انداخته بود وارد آشپزخانه شد و نگاهی به تابه انداخت: - بهبه، بالاخره یه روزم شد بوی غذای سوختنی نیاد. نیکا با اخم ساختگی گفت: - یعنی منظورتون منم؟ سایه لبخندی زد و گفت: - غیر از تو مگه آشپز دیگهای هم تو این خونه داریم که هر بار قابلمه رو میذاره رو گاز، من فاتحهشو میخونم؟ یکتا پشت میز نشست و با خنده گفت: - مامان، انصاف داشته باش. امروز من کمکش کردم. سایه ابرو بالا انداخت: - کمکش کردی؟ پس یعنی باز خودت غذا رو درست کردی. نیکا قاشقی برداشت و با اعتراض گفت: - به خدا پیازاش رو من سرخ کردم. - آره، اونم با نظارت مستقیم سرآشپز. هر سه با هم خندیدند. یکتا ظرف سبزی را به سمت خودش کشید و سایه سه بشقاب آورد و بینشان تقسیم کرد. بعد قاشقی از املت داخل بشقاب نیکا ریخت: - بخور ببینم، دستپخت خودتو دوست داری یا نه. نیکا لقمهای گرفت، چند بار جوید و با غرور گفت: - بد نشدهها. یکتا خندید: - آره، چون هشتاد درصدش کار من بوده. نیکا بیدرنگ تکهای نان مچاله کرد و به سمت خواهرش پرتاب کرد. نان به شانهی یکتا خورد و روی سفره افتاد: - دروغگو! یکتا هم تکهای نان برداشت که سایه با اخم ساختگی میان حرفشان پرید: - اِ اِ، سر سفره نون پرت میکنید؟ حرمت نون رو نگه دارید. هر دو همان لحظه آرام شدند و زیر لب گفتند: - چشم. چند ثانیه سکوت برقرار شد و فقط صدای برخورد قاشقها با بشقاب شنیده میشد. سایه نگاه محبتآمیزی به دخترهایش انداخت و آهسته گفت: - خدا رو شکر، همین که میبینم دوتاتون کنار هم میخندید، خستگی همه روز از تنم درمیاد. یکتا لبخند زد: - چرا یهویی احساسی شدی؟ سایه شانهای بالا انداخت: - سن آدم که بالا میره، الکی هم احساساتی میشه. تا چشم به هم بزنم، شما دوتام از پیشم رفتین. نیکا لقمهاش را پایین داد و گفت: - من که جایی نمیرم. سایه با شیطنت نگاهش کرد: - فعلاً که نمیری. بذار یه خواستگار قد بلند با ماشین شاسیبلند پیدا بشه، اون وقت خودت جلوتر از همه چمدون میبندی. نیکا با خنده گفت: - حالا اگر واقعاً شاسیبلند دار باشه، اون موقع نظرم تغییر میکنه و میرم. سایه رو به یکتا کرد و با لبخندی پر از مهر گفت: - این یکی که از الان دلش رفته خونهی شوهر. فقط مونده هر روز ساعت بشماره کی عروسیش برسه. گونههای یکتا سرخ شد: - مامان! - چی مامان؟ مگه دروغ میگم؟ هر وقت اسم کیانوش میاد، برق چشات یه جور دیگه میشه. نیکا با خنده گفت: - مامان، امروز که خونه خریدن، از وقتی اومده لبخند از رو لبش جمع نمیشه. یکتا برای فرار از نگاه آن دو، لیوان دوغش را برداشت و جرعهای نوشید. سایه همانطور که با لبخند نگاهش میکرد، گفت: - الهی همیشه همینقدر خوشحال باشی مادر. خدا قسمت کنه دفعه بعدی که دور این سفره جمع میشیم، خبرای خوبتر بشنویم. یکتا نگاه کوتاهی به مادرش انداخت و لبخند آرامی زد: - انشاءالله. شام را در صحبتها و شوخیهای نیکا و یکتا تمام کردند و بعد از جمع کردن میز و شستن ظرفها، به هال رفتند و روی مبل نشستند.- 76 پاسخ
-
- 1
-