رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

فاطیما هاشمی

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    137
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

تمامی مطالب نوشته شده توسط فاطیما هاشمی

  1. #پارت دو رو به نیکا کرد و گفت: - یه سر بریم مکانیکی ببینم این چشه، هی خاموش می‌شه. خداکنه خرجش زیاد نباش. دنده را عوض کرد و به سمت مکانیکی تغییر مسیر داد. نگاهی به ماشین‌های پارک‌شده انداخت؛ حسابی شلوغ بود. پیاده شد و به داخل گاراژ رفت و با چشم به دنبال آقای صدیقی گشت، ولی او را پیدا نکرد. پسرک کم‌سن‌وسالی به سمتش قدم برداشت و گفت: - بفرمایید خانوم؟ نگاهی به سرتاپایش انداخت؛ به چهره‌اش می‌خورد بیست سالی داشته باشد. اولین بار بود که او را می‌دید. - آقای صدیقی کجا هستن؟ پسرک به سمتی اشاره کرد و بعد، در حالی که با لنگ دست‌هایش را تمیز می‌کرد، گفت: - دور اون ۴۰۵ هستن، دیگه آخرای کارشه. یه کم صبر کنید، میاد. ولی امروز سرش خیلی شلوغه، فکر نکنم بتونن کاری براتون انجام بدن. سری تکان داد و بی‌حرف به سمت ماشینش حرکت کرد و پشت رل جای گرفت. - چی شد؟ - هیچی، دور یه ماشینه، شاگردش گفت کارش تموم بشه بهش خبر می‌ده. نیکا آهانی گفت و به گوشی در دستش نگاهی انداخت و بعد از لمس کردن صفحه، روی گوشش گذاشت: - جانم مامان؟ - آره، خرید. - نه، الان نمی‌ایم. - نمی‌دونم، یهو ماشین خاموش شد ، حالا یکتا اومده تعمیرگاه ببینه مشکلش چیه. - باشه، می‌گم بخره. با خداحافظی که کرد، گوشی را پایین آورد و تماس را قطع کرد. - مامان بود؟ - هوم. - چی می‌گفت؟ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - هیچی، می‌گفت دیر کردین، نیومدین، کجایین؛ نگران شده بود. گفتم ماشین خراب شده، اومدیم تعمیرگاه. یکتا آهانی گفت و دوباره رویش را به سمت نیکا چرخاند و گفت: - چی گفت بخریم؟ بدون اینکه نگاهی به صورت یکتا کند، همانطور که مشغول گوشی‌اش بود، گفت: - گفت سر راه نوشابه و سس بخریم. با دیدن صدیقی و شاگردش که به سمتشان می‌آمدند، دیگر ادامه‌ای به صحبتش با خواهرش نداد و از ماشین پیاده شد. - سلام آقای صدیقی. صدیقی سلامی کرد و در حالی که با سر به ماشین اشاره می‌کرد، گفت: - چی شده؟ - یه مدته تو ترافیک که می‌رم، ماشین یهو ریپ می‌زنه و خاموش می‌شه؛ کلی باید استارت بزنم تا روشن بشه. کلاچمم انگار سفت شده و دندم بد جا می‌ره. صدیقی سری تکان داد و گفت کاپوت را بالا بزند. نگاهی به داخل کاپوت انداخت؛ و بعد با اجازه‌ای گفت و پشت ماشین نشست و کلاچ گرفت. چند دقیقه‌ای دور و بر ماشین بود و بعد به سمت یکتا رفت و گفت: - ریپ می‌زنه و خاموش می‌شه به خاطر اینکه کوئل ماشین خرابه، باید تعویض بشه. کلاچت هم سفته به خاطر سیم کلاچه؛ می‌تونم برات درستش کنم، ولی فکر نکنم زیاد دووم بیاره. به نظرم عوضش کنی بهتره، ممکنه یهو وسط رانندگی سیم کلاچت پاره بشه. دندت هم بد جا می‌ره، دیسک صفحت خرابه، باید عوضش کنی. یکتا گوشه‌ی لبش را جوید و گفت: - خب، حالا چیکار کنم؟ الان می‌تونید برام انجامش بدید؟ صدیقی نگاهی به ماشین‌ها انداخت و گفت: - الان که نه، سرم خیلی شلوغه. می‌تونی فردا صبح زود بیای؟ مثلاً هفت صبح؟ - باشه، مشکلی نداره، می‌ام. - خوبه، فقط الان برو کوئل و سیم کلاچ و دیسک صفحه بخر تا فردا معطل خرید اینا نشیم. یکتا سری تکان داد و گفت: - چه مارکی بخرم؟ - دیسک صفحه اگر ولوو آبی گیرت بیاد خوبه، قیمتش نسبت به بقیه بالاتره، ولی باز عمرش بیشتره... یکتا دیگر صحبت‌های صدیقی را نمی‌شنید و حواسش جمع پسرک شاگرد شد که نیکا را زیر نظر گرفته بود و نیکا هم بی‌توجه به او، در حال تمدید خط چشمش بود. - خب، پس فردا صبح تشریف می‌ارید؟ نگاه از پسرک گرفت و چند ثانیه گیج به آقای صدیقی نگریست. سری تکان داد و گفت: - بله بله، فردا می‌ام. روزتون بخیر. آقای صدیقی دستش را به نشانه‌ی خداحافظی بالا برد.
  2. #پارت یک در حالی که درب عقب را باز می‌کرد، پلاستیک‌های خرید را روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمان نشست. نیم‌نگاهی به نیکا انداخت و همزمان که استارت می‌زد، گفت: - فاکتور رو که یادت نرفت برداری؟ - نه، تو کیفمه. سری تکان داد، به آینه‌ی سمت چپ نگاه کرد و راهنمای سمت چپ را زد. دنده را یک کرد، ترمز دستی را خواباند و پایش را آرام از روی کلاچ برداشت و گاز داد تا از پارک خارج شود. با بالا رفتن دور موتور، دنده دو کرد و آفتاب‌گیر ماشین را پایین داد. نیکا از آینه‌ی بغل، مشغول صاف کردن چتری‌های کراتین ‌شده‌اش بود و گفت: - باز یادت رفته عینک آفتابیت رو بیاری؟ - آره، انقدر عجله داشتم و هول‌هولکی آماده شدم که یادم رفت. نیکا عینک را از چشم برداشت و به سمتش گرفت: - بگیر، بتونی راحت رانندگی کنی. لبخندی زد و عینک را روی چشمانش گذاشت: - قربون دستت، اون ضدآفتابت هم بده، صورتم داره می‌سوزه. نیکا چشم‌غره‌ای رفت و گفت: - بی‌خود، هی از وسایل من استفاده می‌کنی، تمومشون می‌کنی، بعد با هزار تا التماس باید از مامان بخوام برام بگیره. با دستش کیف نیکا را قاپید و با یک دست فرمان، با دست دیگر در کیف دنبال ضدآفتاب گشت: - خسیس نشو، مال خودم تموم شده، نترس خودم واست می‌گیرم. یه نگاهی بنداز روی گوشیم ببین موجودی کارت چقدره. نیکا گوشی را برداشت و پیامک بانک را باز کرد: - موجودی هشت و پانصد هست. - سر راه بریم لوازم آرایشی نارسیس، دوتا ضدآفتاب بگیریم. تازه پیداش کردم، دلارام بهم معرفی کرده، همه‌جنساش اصله. دربِ ضدآفتاب استیکی را بست، داخل کیف انداخت و روی پای نیکا گذاشت. بدون حرف، با سرانگشتانش روی فرمان با ریتم آهنگ ضرب گرفت و زیر لب آرام شروع به همخوانی کرد. نیکا هم گوشی به دست، شروع به دابسمش گرفتن کرد. با نزدیک شدن به ترافیک، سرعت خود را کم کرد و ایستاد. نیکا گوشی را پایین آورد و گفت: - چه ترافیکی شده! - آره، فکر کنم جلو تصادف شده. به اطراف نگاه کرد تا راهی برای خروج از ترافیک پیدا کند. ماشین‌های جلویش کم‌کم حرکت کردند و راه باز شد. همین که خواست حرکت کند، ماشین کمی ریپ زد و بعد خاموش شد. ماشین‌های پشت سر تند تند بوق زدند. چند بار پشت هم استارت زد، ولی ماشین روشن نشد. کف دستش را محکم روی فرمان کوبید و با صدای نسبتاً بلند و کلافه گفت: - لعنتی، گندش بزنن، همین الان باید خاموش می‌شدی! نیکا لبش را که با رژ قهوه‌ای تزئین کرده بود زیر دندان گرفت و آرام پرسید: - چی شده؟ چرا خاموش شده؟ - نمی‌دونم چه مرگش شده. یه مدته تو ترافیک یهو خاموش می‌شه و دوباره روشن می‌شه. - جفت راهنما بزن، پشت سری‌ها بفهمن ماشین خرابه. ماشینی از کنارشان عبور کرد و داد زد: - بکش کنار لگنت رو، نمی‌بینی راه مردم رو بستی؟ احمق! با عصبانیت دست را روی دکمه‌ی جفت راهنما زد و چند بار پشت هم استارت زد. وقتی نتیجه نگرفت، پوفی کشید، مکث کرد و دوباره استارت زد. با استارت دوم، ماشین روشن شد و سریع حرکت کرد تا بیشتر از این ناسزاهای مردم را نشنود. از کنار خیابان خشک عبور کرد و سعی کرد لاستیک‌های ماشین روی قیر تازه و خیس نیفتد. نیکا دست برد و صدای آهنگ را زیاد کرد: - عه، پس ترافیک واسه این بود که دارن اسفالت می‌کنن. قبل اینکه بری دوره ببر، یه جا نشونش بده ببین چشه. تو جاده‌ای سرپیچی یا گردنه‌ای یهو خاموش بشه، بعد می‌خوای چیکار کنی؟ خطرناکه! حق با نیکا بود. اگر در جاده خاموش می‌شد و دیگر روشن نمی‌شد، باید چه می‌کرد؟ به دوره‌اش نمی‌رسید و پولی که برای آن داده بود عملاً هدر می‌رفت و خرج یدک‌کش هم روی دستش می‌افتاد. گوشی‌اش را برداشت، نام «صدیقی مکانیکی» را جستجو کرد و تماس گرفت. پس از چند بوق، صدای مردانه‌ای در گوشی پیچید: - بفرمایید؟ - سلام آقای صدیقی، روزتون بخیر. - سلام، روز شما هم بخیر. بفرمایید. - امروز مغازه تشریف دارید؟ ماشین چند بار زیر پام خاموش شده، می‌خوام بیام یه نگاه بندازید. - بله هستم، فقط امروز سرم خیلی شلوغه. - موردی نداره، حالا من میام، ببینم ایرادش چیه. - باشه، تشریف بیارید. و گوشی را قطع کرد.
  3. نام رمان: به جای خواهرم نویسنده: حنانه | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: درام، عاشقانه، اجتماعی خلاصه: یکتا برای نجات خواهرش، ناچار می‌شود با مردی ازدواج کند که از عشق تنها کینه به یادگار دارد؛ اما شاید همین کینه، روزی جایش را به عشق بدهد… یا عشق، قربانی همان کینه شود. لینک تاپیک نقد رمان: https://forum.98ia.net/topic/6244-معرفی-و-نقد-رمان-به-جای-خواهرمhananeh-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ مقدمه: جان خود را بدهم در سر وصال تو به جان کاین طمع از دو جهان در سر این جان دارم هر چه گویند بگو ای دل سرگردان بپذیر من به هر حال رضای تو و رضوان دارم
×
×
  • اضافه کردن...