رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    143
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو

  1. یک روح در دو تن #پارت_هشتم تلویزیون رو خاموش کردم و رفتم اتاقم. بعد یه حموم یه ربعه رفتم پای‌کمد و در سفیدش رو باز کردم. از اونجایی که می‌دونستم کامران مشکی_سفید می‌پوشه یه مانتو سفید که تا پایین زانوم بود با یه شلوار مشکی ساده برداشتم و پوشیدم. موهام که تا الان خشک شده بودند رو شونه زدم و کریستال مو بهشون زدم، بعد بافت زدم و به پشتم فرستادمشون. برای آرایش هم یه ریمل و یه رژ صورتی زدم. شال مشکیم رو سرم انداختم و کیف سفید با کفش‌های سفیدم رو برداشتم. ساعت دو بود. به کامران پیام دادم: کامران من آمادم. چند دقیقه بعد جوابش اومد که نوشته بود: باشه عزیزم منم دم درم. لبخند زدمو راه افتادم. °کامران° به دسته‌گل تو دستم یه نگاه انداختم رز‌های قرمز که‌با کاغذ‌رنگی قهوه‌ای پیچیده شده بود. روشون چند‌تا خرس قرمز بود و لاشون هم یه کاغذ بود که توش یه شعر نوشته شده بودم. سایه عاشق شعر بود. با صدای‌گوشی به خودم اومدم. "کامران من آمادم" لبخندی زدم و براش نوشتم"باشه عزیزم منم دم درم" گوشی رو روی داشبرد گذاشتم و دوبارا به گل یه نگاه گذرا انداختم؛ مطمئنم سایه عاشقش میشه. اوه اوه سایه اومد. تو آینه خودم رو دیدم و خب، خوب بودم. یه تیشرت سفید و شلوار جین مشکی. به سایه نگاه کردم، اونم با من ست کرده بود. دسته‌گل رو برداشتم و پیاده شدم و رفتم نزدیکش. توجه: دسته‌گل رو پشتم قایم کردم. دوتا دستام رو براش باز کردم و فکر کنم همین یه حرکت کافی بود تا خودشو سریع پرت کنه بغلم. دستامو دورش حلقه کردم و به خودم فشردمش. و من چقدر این دخترکم رو دوست داشتم. در گوشش زمزمه کردم: سلام دخترکم، چطوری خوشگلم؟ اونم خودش‌رو از من جدا‌کرد و گفت: سلام منم خوبم، توخوبی؟ گل رو گرفتم‌ جلوش و با لبخند گفتم: منم تورو دیدم خوب شدم. با دیدن گل برق عجیبی تو چشماش هویدا شد. گل رو توی یکی از دستاش گرفت و تو چشمام خیره شد و گفت: کامران این خیلی خوشگله! و دوباره خودش رو محکم تو بغلم انداخت. خندیدم و گفتم: کم دلبری کن خانوم خانوما. از خودم جداش کردم و به صورتش که کم از ماه نبود خیره شدم. - آخ من قربون اون تیله‌های سبزت برم. بعد در ماشین رو براش باز کردم و گفتم: حالا سوار شو که قراره امروز کلی خوش بگذرونیم، بدو. لبخندی زد و داخل ماشین نشست. درو بستم و دور زدم و داخل ماشین نشستم. سایه برگشت سمتم و گفت: کجا بریم؟ در حالی که ماشین رو روشن می‌کردم گفتم: من غذا نخوردم بریم یه‌جایی یه‌چی بخوریم بعد بهت می‌گم. - خب منم غذا نخوردم بریم یه فست‌فودی دوتا ساندویچ بگیریم بریم یه پارک نزدیک همینجا هست اونجا بخوریم. نگاه‌گذرایی بهش انداختم و گفتم: چشم خانوم، هرچی شما بگید! - کامران لباسات رو باهام ست کردی! نمی‌دونم چرا ولی وقتی پیش سایه هستم حس شوخ‌طبیمگل می‌کنه و این قلب دیوونم هست که نمی‌خواد آروم بگیره! لبخند شیطونی روی لب‌هام نشوندم. - نه عزیزم مثل اینکه تو با من ست کردی. مثل اینکه من هر چقدر شیطون باشم جای لجبازی‌هایون رو نمی‌گیره، به هیچ وجه! - نخیرم تو با من ست کردی. شونه‌ای بالا انداختم. - من که بیشتر وقتا مشکی سفید می‌پوشم. حالا شاید تو بامن ست کردی. با صدای نیمه بلندی گفت. - اِ کامران! از بچه بازیاش خندیدم و گفتم: باشه بابا تسلیم تو با من ست کردی. - کامران می‌دونستی می‌خوام خفت کنم؟ خندیدم و با لحن حق‌به‌جانبی گفتم: نمی‌تونی گلم. با تعجب چشماش و ریز کرد و پرسید: اونوقت چرا؟ ماشین رو جلوی یه فست‌فودی نگه‌داشتم و خاموشش کردم. رومو برگردوندم سمتش و گفتم: چون آقایی که جلوی شما هست فرد خیلی خوبی هست، عرض یادآوری خدمتتون عرض کنم که ایشون شوهر شما هستند. - که اینطور! پرچم بالا گفتم: بله همینطوره. یهو اومد‌‌ جلو و بوسه‌نرمی روی گونم کاشت و گفت: الهی من فدای‌ این شوهر خوب بشم. لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. اگه این دختر نباشه من میمیرم. آره،آره، قطعا میمیرم. رفتم داخل فست‌فودی و سفارش دوتا ساندویچ کالباس دادم. منتظر بودم که یهو قفسه‌سینم درد فجیعی گرفت که بعد چند ثانیه ول کرد. دستم رو روش گذاشتم. خدایا خودت عاقبت مارو بخیر کن. ساندویچ هارو گرفتم و اومدم بیرون. تو ماشین نشستم و یکی از ساندویچ هارو با نوشابه در آوردم و روبه سایه گفتم: اینم تقدیم به خانوم خوشگل خودم. ساندویچ رو از دستم گرفت و انگار که یه چی تو صورتم دیده باشه با تعجب گفت: کامران چیزی شده؟ خدا خدا میکردم که ای کاش چیزی نفهمیده باشه. با تعجب گفتم: نه، چطور عزیزم؟ - پس چرا رنگت پریده؟ بخاطر اینکه طاقت ناراحتیش رو نداشتم گفتم: نه سایه چیزی نیست؛ هوای اونجا یکم گرم بود بخاطر همین اینجوری شدم. - پس چرا دستات سرده؟ ناخداگاه نگاهم به دستم رسید. سایه کِی دستم رو گرفت که خبردار نشدم؟ خدایا چرا سایه ول نمی‌کنه‌؟ سریع دستم رو از تو دستش کشیدم بیرون و گفتم: چیزی نیست سایه‌جان بی‌خیال دیگه! ناراحت ازم رو برگردوند و بالحن آرومی گفت: حالا چرا داد ‌می‌زنی؟ چی؟ من داد زدم؟ چرا پس خودم نفهمیدم؟ خدایا من چم‌ شده بود؟ سر سایه خودم داد زدم؟ اصلا تمرکزی روی کارهای احماقنم نداشتم. دستم رو توی موهام فرو‌ کردم و برگشتم سمتش. صورتش سمت پنجره بود و به بیرون چشم دوخته بود. با لحن آرومی‌ گفتم: سایه‌جان، خانوم گلم، ببخشید؛ دست خودم نبود که... می‌دونی چقدر‌ دلم برای اون چشمای خوشگلت تنگ شده؟
  2. یک روح در دو تن #پارت_هفتم *** با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. کش‌و‌قوصی به بدنم دادم و به تاج تختم تکیه دادم و مشغول، اتفاق های دیشب رو مرور کردم. قرار شد پس فردا عقدمون باشه. عقد رو توی تهران برگزار کنیم و بخاطر فامیل‌های کامران، عروسی توی کردستان باشه. خمیازه آروم، اما گرفته و خسته‌ای کشیدم و چشمام رو گردوندم. دیشب شاید شب خوبی نبود، شاید الان غمگین بودم، شاید اون بغض‌ها و اون اشک‌های لعنتی نگذاشت بخوابم؛ ولی این‌ها دردی رو دوا نمی‌کرد. می‌گفت تازگی‌ها فهمیده، این یعنی همه می‌دونستند و قسمت تلخ هم می‌شد بهش گفت. به یه تابلو رو دیوار اتاقم که با خط خوشی نوشته بودم نگاه کردم: •به راستی‌که عشق معجزه است؛ همچو بارش برف در اوج‌ تابستان!• چقدر که این جمله وصف من و کامران بود. واقعا که راست می‌گفت! کامران شبیه همون برف تو اوج تابستان دلم بود. اون موقعی که خانواده‌هامون باهم دوست شده بودند کامران من رو اذیت می‌کرد و هعی باهام شوخی مسخره می‌کرد. شاید میشه گفت دلیلش همین شیطنت‌های وقت و بی‌وقت من بود. منم که فقط می‌تونستم سایش رو با تیر بزنم، البته بعضی موقع ها هم بد حرصش رو در میاوردم که دلم ناجور خنک می‌شد. یه سال رو همین‌جوری مدارا کردم باهاش، تا زمانی که توی شهریور ماه... یه روز که داشتم پیاده می‌رفتم کلاس ساز گیتار بارون بارید. کیفم رو بالا سرم گرفته بودم و سریع می‌دویدم سمت آموزشگاه که‌ چند تا پسر لندهور می‌خواستند اذیتم کنند. اینقدر دویدم که چشمم به یه کوچه برخورد، رفتم داخلش که از شانس بد من بن‌بست بود. همون موقع پاهام به یه سنگ گیر کرد‌‌‌‌‌ و زمین افتادم. داشتند میومدند جلو که یکیش پخش زمین شد. سرم و بلند کردم و دیدم عععع، ناجیم کامران بود. جلوتر اومد و اون یکی هم از ترس با دوستش فرار کرد. با کمکش سوار ماشینش شدم و اول یکم دعوام کرد. منم بیخیال عربده‌هاش از سرما می‌لرزیدم و مونده بودم این که می‌خواست سر‌به‌تن من نباشه چرا اینقدر روم غیرتی شده! همون لحظه اعتراف کرد که از اول، بهم علاقه داشت. چه اعترافی‌هم شیرین‌تر از اعتراف به عشق؟ اون روز من رو تا دم در آموزشگاه رسوند و شمارش رو بهم داد. دیگه خدا می‌دونست چی تو دلم می‌گذشت‌. به مامان بابا قضیه رو گفتیم و اون ها‌هم گفتن برای آشناییمون بهتره چند سال با‌هم دوست باشیم تا با‌هم آشنا بشیم. بخاطر همین میگم کامران مثل بارش برف در اوج تابستان دلم بود. نگاهی به انگشتر نشون دستم که لیلا خانم تو انگشتم کرده بود انداختم. لبخند کم‌رنگی زدم، من عاشق این مرد پر غرور بودم که فقط برای من بلد بود دلبری کنه. با صدای گوشی به خودم اومدم. کامران بود: "قطعه‌ای ازو‌من کنار توست؛ و قعطه‌ای ‌کنار‌ خودم. و قَطَعاتَم دلتنگ یکدیگرند، می‌شود بیایی؟" لبخندی زدم و نوشتم: "چطوری خوبی؟ صبحت بخیر" سریع جواب داد. فکر کنم رو گوشیش خوابیده بود. "سلام سایه‌بانو صبح تو هم بخیر، شمارو ببینم بهترم می‌شم." به ثانیه نکشیده دوباره نوشت:"میگم فدات‌شم دلم برات یه‌ذره شده امروز حاضرشو بریم بیرون. هم یه حالی عوض کنیم هم برای عقد خرید کنیم." یه‌کم فکر کردم و نوشتم:"جناب‌سرگرد شما آگاهی نمی‌‌ر‌ید مگه؟" "به تو چه!" اخم کردم و براش نوشتم:"کامران!" فکر کنم عصبانیتم رو فهمید و گفت:"شوخی‌کردم سایه؛ امروز به‌خاطر اینکه باهم بریم بیرون مرخصی گرفتم." "کامران" "گیانم" "می‌دونستی خیلی دوست دارم. هوم؟" "اهوم" "پس این رو بدون تا آخر عمرمم بیشتر دوست دارم" "سایه" "جون‌دلم" "بدون اولین و آخرین عشق زندگیم تویی♡" "چشم" "بریم بیرون؟" حواسم به کل پرت شده بود. به ساعت دیواری نگاه کرد و نوشتم:"ساعت 2 چطوره؟" "اوکی پس ساعت 2 دم در خونتونم" "پس خدافظ" "مواظب خودت باش. خدافظ" گوشی رو گذاشتم رو عسلی کنار تخت. ساعت نه بود. خب حالا وقت داشتم. به سرویس بهداشتی داخل اتاقم رفتم و بعد از دست و صورتم رو شستم. با خشک کردن صورتم از اتاقم دل کندم و با قدم‌های آروم، از پله‌هایی که نرده‌های چوبی طرح‌داری داشتند، وارد هال شدم. نگاهم رو چرخوندم. مامان رو کاناپه نشسته بود و داشت تی‌وی نگاه می‌کرد و بابا هم طبق معمول شرکت رفته بود. بلند گفتم: صبح بخیر مامانی. برگشت و لبخندی زد و گفت: سلام صبح بخیر عزیزم، برو آشپز‌خونه صبحونت رو بخور چایی هم تازه دمه. رفتم سمتش و یه بوس رو گونش کاشتم و گفتم: چشم مامان خوشگلم. اونم خندید و گفت: بسه این لوس بازیا، سایه چرا زیر چشمات گود افتاده؟ لبم رو با زبون تر کردم و برای حفظ ظاهر لبخندی زدم. - دیشب یکم دیر خوابیدم مامان، شاید بخاطر همینه. سری تکون داد و با خونسردی گفت: از این به بعد سر وقت بخواب که اذیت نشی. لبخند محوی زدم و با گفتن "چشم" فاصله گرفتم و وارد آشپزخونه شدم. مامان صبحونه روه زیبایی روی میز صبحونه چیده بود. لبخندی، هر قدر کمرنگ زدم. بعد خوردن صبحونه و شستن ظرف‌ها رفتم پذیرایی دیدم مامان آماده شده. با تعجب گفتم: مامان جایی میری؟ اومد سمتم و گفت: سایه‌جان من میرم‌ خونه خاله سمیرات. تو نمیای؟ - نه مامان من نمیام ساعت دو قراره کامران بیاد دنبالم بیریم بیرون برای عقد هم خرید کنیم. سری تکون داد. - اها باشه ساعت چند میاید؟ شونه‌ای بالا انداختم و گفتم: نمی‌دونم شاید ساعت‌های هفت_ هشت، چطور؟ - همینجوری منم تا اون موقع اومدم. لبخندی زدم. - باشه مامان رفتی سلام برسون به باباهم خودت بگو. ممان هم متقابلا لبخندی زد و گفت: باشه خدافظ. - مواظب خودت باش مامانی خدافظ. بعد یه بوسه رو گونم رفتش. یکم بی‌حال برای هر کاری بودم. روی مبل تک‌نفره نشستم و به سقف خیره شدم. ساعت 10 بود. وقتی به هیچ نتیجه‌ای نرسیدم کانترول تلویزیون رو برداشتم مشغول بالا پایین کردن کانال‌ها شدم.
  3. من یه بخش کتاب غرور و تعصب رو خوندم که واقعا قشنگ بود. میگفت تعداد افرادی که دوسشون دارم کمه و تعداد افرادی که خوبند از اینها هم کمترند. ادامش میگفت دنیا دیدگاه‌های متفاوتی داره. ما باید دیدگاهمو ن رو عوض کنیم چون به هیچ وجه دنیا جاش رو عوض نمی‌کنه. خلاصه خیلی قشنگ بود
  4. قشنگم بفرمایید. اینم کاور رمان زیبای شما. امیدوارم دوست داشته باشید
  5. یک روح در دو تن #پارت_ششم - من... من... سرطان دارم؛ سرطان سینه. همین کلمه کافی بود تا اولین قطره اشک رو گو‌نه‌ام بریزه و اجازه بده بقیه قطره‌های اشک هم بی‌رحمانه روی گونه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هام جاری بشند. من درست شنیدم؟ کامران من، مردی که حاضر بودم زندگیم رو به پاش بریزم سرطان داره؟ الان علاوه به دستم تموم تنم داشن می‌لرزید. سرم گیج می‌رفت و، احساس بدی داشتم. حالم بد بود، واقعا بد؛ نه اینکه بگم الکیه. آخه کی می‌تونه این رو بشنوه و اشکش در نیاد، مخصوصا برای من که عزیزترین عزیزم بود. دیگه کنترلی روی اشکام نداشتم. این دیگه چه مصیبتی بود که سرمون اومد. حتی اسم اون بیماری کوفتی که گریبا‌ن گیرمون شده میاد... کامران چطور تونست مسئله به این مهمی رو از من پنهون کنه؟ براش ارزش داشتم که چیزی نگفت بهم؟ با تکون دادن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم: سایه. چشمای پر اشکم رو به مشکی‌های خوشگلش دوختم. - قرار نبود چیزی رو از هم پنهون کنیم. کامران هم انگاری ناراحت بود‌‌. این رو از لحن صداش می‌شد فهمید: سایه جان گفتم که نتونستم بهت بگم! همون طور که اشک‌هام می‌ریخت یه مشت مثلا محکم که می‌دونستم در برابر بدن عضله‌ای کامران هیچ بود به بازوش زدم و گفتم: خیلی نامردی کامران... ولی دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم و اشکام مثل سیل روی گونم واژگون شدند. هر کسی نمی‌دونست فکر می‌کرد می‌خواست طلاقم بده یا سرم هبو بیاره! والا! از رو پاهاش سریع بلند شدم و رفتم رو تخت نشستم و پاهام رو تو شکمم بردم و سرم رو گذاشتم روی پاهام. حس می‌کردم همه این‌ها یه خوابه، خوابی که نمی‌خواست بپره. من زندگیم رو می‌خواستم، زندگی‌ای که من و تو، بدون مشکل کنار هم باشیم و به خوبی بگذرونیمش. هنوز باورم نمی‌شد کامران سرطان داره؛ ولی... ولی چرا زودتر به ذهنم نرسید؟ میشه سرطان رو درمان کرد. آره، آره، میشه سرطان رو درمان کرد. دختر خاله‌ی سهیلا هم سرطان داشت و درمان شد. شاید... شاید... شاید چیه دیگه؟ حتما، حتما میشه سرطان کامران رو درمان کرد. تو افکارم بودم که حرکت چیزی رو روی موهام حس کردم. سرم رو بلند کردم و دیدم کامران کنارم نشسته و موهام رو با لبخند دلنشینش نوازش می‌کنه. ای خدا این کی اومد اینجا که من نفهمیدم؟ یعنی اینقدر تو فکر بودم؟ - کجا سیر می‌کنی خانوم؟ درسته ناراحت بودم؛ ولی خب کامرانهم ناراحت بود. چطور می‌تونستم حال کسی که تموم دنیام بود رو به هم بزنم؟ حس می‌کردم تنها پشتوانش تو دنیا منم، آخه تا حالا نگفتم، خیلی دوسش دارم، خیلی خیلی زیاد. چشمام رو به چشمای رنگ شبش که تموم قانون‌های جزر و مد رو به هم ریخته بودند دوختم و گفتم: باید بهم می‌گفتی. پیشونیم رو بوسید و گفت: ببخشید عزیزم. - کامران - جان دلم. -می تونیم بریم پیش یه دکتر درست حسابی. اصلا برای درمانمون می‌تونیم بریم خارج کشور. اونجا باز بهتره. - در‌مانمون؟ بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: این همه کلمه فقط همین رو شنیدی؟ آره دیگه درد تو درد منم هست. اینو از الان می‌گم تا آخر عمر. - حالا ول کن این بحث هارو پاشو بریم پایین دوساعته داریم حرف می‌زنیم، فکر می‌کنند داریم چیکار می‌کنیم. با حرفش ناخودآگاه لپام قرمز شد. سرم رو انداختم پایین و گفتم: مگه چیکار می‌کنیم؟ خب داریم حرف می‌زنیم دیگه. اونم خندید و شیطون گفت: اگه بگم که لپات بیشتر از این سرخ میشه خانوم! می‌دونستم، می‌دونستم می‌خواد حالم رو خوب کنه تا به هم نریزم؛ ولی همین کارهاش کافی بود تا آدم رو بیشتر از این دیوونه کنه، کافی بود تا بیشتر خجالت بکشم و سرخ‌تر از سیب رسیده بشم. باهم بلند شدیم و به سمت در رفتیم و اون هم با بوسه‌ای روی پیشونیم من رو مهمون خودش کرد؛ ولی بی‌خبر از دل من بود که کودتایی برپا کرده بود، میشه گفت مصوبش تو بودی! کودتایی که 28 مرداد کنارت لنگ می‌انداخت. تو از اون کودتایی هستی که انقلاب برپا می‌کرد. با وارد شدنمون به پذیرای لیلا خانم با لبخندی گفت: خیره؟ کامران لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت: خیره. لیلاخانم بلند شد و اومد مامان‌هاله رو بغل کرد و بعد من رو تو آغوش خودش جا داد و با خوشحالی گفت: مبارک باشه عروس گلم. مردها هم همدیگر رو بغل کردند و تبریک گفتند. چشمای کامران یه برق قشنگی می‌زد، همراه یه لبخند غمگین! قرار بر این بود امروز روز خوبی برامون بشه، یه روز فراموش نشدنی! ولی کاش اینجوری نمی‌شد، کاش کامران پیش از اینها بهم می‌گفت، کاش خدا فرجی نازل کنه، اصلا، اصلا کاش این کاش‌ها می‌رفت و ته ته اعماق وجودم دفن می‌شد و باعث نمی‌شد که بغض عذاب‌آوری جاش رشد کنه و موجب نابودیم بشه!
  6. سلام خوشگلم

     

     میشم رمانم رو بخونی نظر باارزشت رو به اصلاعم برسونی

    خوشحال

    1. Roshana

      Roshana

      حتما جانم

  7. ولی من هر وقت؛ کم آوردم، شکستم، تا مرز فروپاشی و نابودی رفتم مامانم سرپناهم بود. بودنت رو شکر مامان.
  8. مادر تنها کسی هست که... برای دوست داشتنش، نیاز به هیچ بهانه‌ای نیست!
  9. یک روح در دو تن #پارت_پنجم سایه همانطور که در افکارش پرسه می‌زد با شنیدن جمله "سایه جان چا‌یی رو بیار" به خودش آمد و با هول و ولا چشمی گفت و با سینی چایی وارد پذیرایی شد. چا‌یی را به همه تعارف کرد و وقتی به کامران رسید کامران با لحن بامزه‌ای که فقط او بشنود گفت‌: مرسی دخترکم. سایه هم لبخندهای آدم کشش را مهمان مرد زندگیش کرد و روی مبل تک‌نفره کنارش نشست. با نشستن سایه روی مبل دیاکو شروع به حرف زدن کرد: این هم از عروس گلمون. شما خودتون این آقا کامران ما رو می‌شناسید. کامران ما شغلش که سرگرد آگاهی هستش و از بچگی دوست داشت رو پای خودش بایسته. حالا هم اگه مشکلی نیست، این دوتا جوون خودشون برند و قائله رو ختم به خیر کنند. آقار‌ضا نگاه سرسری ای به کل جمع انداخت و نگاهش روی صورت هاله لحظه‌ای ایستاد. انگار واقعا خوشحال بود! کسی که در تمام این 25 سال کنارش بود، در سختی پشتش بود و در شادی‌ها، کنارش لبخند زد، حال هم مانند همان روزها، می‌خندید و خوشحال از چهره معصومش هویدا بود. لبخند محوی زد. رو از او گرفت و به دیاکو گفت: آقا دیاکو مشکلی نیست. بعد به دخترش چشم دوخت، او هم خوشحال بود‌‌‌‌‌.‌ گفت: سایه‌جان بابا، آقا کامران رو به اتاقت راهنمایی کن. سایه متقابلا لبخندی زد و گفت: چشم بابایی. سپس بلند شد و گفت: بفرمایید آقا کامران. کامران هم بلند شد و لبخند زنان پشت سایه از پله‌ها بالا رفتند و به سمت اتاق ‌رفتند. باید امشب به او می‌گفت. او از این به بعد قرار بود شریک زندگیش شود و چیز پنهانی بین آنها نباشد. باید می‌گفت مشکل کوچکی دارد. البته یکم بیشتر از کوچک، یعنی مشکل بزرگی دارد. باید می‌‌گفت که... °سایه° با‌هم وارد اتاق شدیم. روی تخت سفید رنگم نشستم و کامران هم رو صندلی تحریرم جا گرفت. با‌هیجانی که تو چشمام بود گفتم: وای کامران یعنی همه چی تموم شد! یعنی الان دیگه مال همیم! من عروست می‌شم؟ یعنی عروسی می‌گیریم؟ آره کامران برام عروسی می‌گیری؟ کامران هم با‌ هر کلمه‌ای که می‌گفتم به خل‌و‌چلی و هیجان من می‌خندید و در آخر، با ته ‌مونده‌ی خند‌ش گفت: معلومه که عروسی می‌گیرم. مگه من چندتا ملکه واسه قلبم دارم؟ با این حرفش بی‌اختیار پریدم بغلش و زمزمه کردم: کامران خیلی دوست دارم قول بده هیچ وقت تنهام نذاری، باشه؟ کامران همون‌طور که موهام رو نوارش می‌کرد هرم گرم نفس‌هاش رو به جون خریدم و باز با زمزمه‌هاش آروم گرفتم - قول میدم تا آخر عمرم کنارت باشم. یه لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد: البته اگه دووم بیارم. روی پاهاش نشستم و خیره به مشکیاش با تعجب گفتم: منظورت چیه کامران؟ اون هم خیره شد به چشما‌م و گفت: سایه ما تا چند روز دیگه زن و شوهر می‌شیم، دیگه نباید چیز مخفی‌ای بینمون باشه حتی اگه تا الان بوده باید همین امشب به هم بگیم. دستا‌م داشت می‌لرزید. من که تا الان از کامران چیزی رو مخفی نکردم. یعنی کامران چیزی رو از من مخفی کرده؟ آخه چه چیزی؟ ما که از اول دو‌ستیمون به هم قول داده بودیم چیزی رو از هم پنهون نکنیم. با تعجب و ترسی که تو تک تک سلول‌های وجودم جریان داشت زمزمه کردم: کامران... هنوز ادامه حرفم رو نزده بودم که دستش رو روی لبا‌م گذاشت و گفت: سایه‌جان، خانومَم، بذار حرفم رو بزنم آخرش هر کاری دوست داشتی بکن. می‌دونم سایه، ما به هم قول داده بودیم؛ ولی نشد، نتونستم سایه، نتونستم یه چی رو بهت بگم. من... من یه مشکلی دارم. مشکل کو‌چیکی نیست. من... من... و با حرفی که به زبون آورد لرزش بدی تو بدنم رخ داد.
  10. عزیزم من گرافیستتون هستم. براتون انجام میدم و در اسرع وقت ارسال می‌کنم.
  11. بخند مامان که من با صدای خنده ات جون میگیرم نگاهم کن که با برق نگاهت در دنیا رو می‌بینم باش مامان که من هم باشم •خیلی دوست دارم مامانی•
  12. یک روح در دو تن #پارت_چهارم °سایه° من و بابا رضا و مامان‌هاله توی پذیرایی منتظر کامران و خانوادهاش بودیم که صدای‌ زنگ در، دینگ دینگ، همه رو متوجه خودش کرد. بابا بعد مامان‌ بعدشم من به ترتیب به سمت در رفتیم. اول آقا دیاکو "بابای کامران" اومد و بعد اینکه با بابا و مامان سلام و علیک کردن اومد و به من گفت: سلام به عروس گلم، چطوری؟ لبخند کوچکی زدم و به رسم ادب گفتم: سلام آقا دیاکو من خوبم شما خوبید؟ او هم متقابلا لبخندی زد و سری تکون داد و وارد پذیرایی شد. بعد لیلا خانم "مادر کامران" اومد و با شوق، محکم بغلم کرد که خفه شدم. فاصله گرفت و گفت: سلام سایه جان. سلامی دادم و بعد از لیلا خانم کیوان، برادر کامران که پسر شوخ و حاضر جوابی بود اومد و گفت: سلام زن داداش. چقدر خوشگل شدی! با ترکیب زن داداش لبخند کوچکی کنج لبم نشست و گفتم: سلام آقا کیوان خوش اومدید. او هم وارد سالن شد و بعد قامت بلند کامران جلوم ظاهر شد. چند لحظه نگا‌م کرد و من هم با چشمام، خیره‌ی دو‌تا تیله‌ی مشکیش بودم. با اون کت و شلوار طوسی بی نظیر شده بود، انگار دوتا برادرا ست کرده بودند. کامران با اون چشمای زیبا‌ش از سر تا پای من رو برانداز کرد و بعد از مدتی کنار گوشم زمزمه کرد: فندوق کوچولو چقدر خوشگل شده، برای من خوشگل کردی، درست میگم؟ با همون لبخند از سر شوق سرم رو به معنی بله تکون دادم که نگاهم به دسته‌گل توی دستش افتاد. با چشمای برق زده و پر از شوقم به کامران نگاه کردم که چشمکی زد و گل و شیرینی رو بهم داد و وارد سالن شد. بازی می‌کرد، حرفه‌ای هم باد بود بازی کنه، خوب و بدون تقلب! همون لحظه صدای مامان‌هاله کنار گوشم پیچید: سایه با اون نگاهات می‌زنی تو قلب طرف خداوکیلی. برو آشپز خونه هر موقع گفتم با چایی بیا. با خنده چشمی گفتم و وارد آشپز خانه شدم. °شخص سوم° هاله خانم و آقا رضا روی مبل دونفره نشستند. آقا دیاکو، لیلا خانم و کیوان روی مبل سه نفره و کامران هم روی مبل تک نفره نشستند. سایه هم شبیه به کودکان کنجکاو در آشپز خانه به سر می‌بر‌د. بعد از احوال پرسی و کمی صحبت در مورد کارو بار و شرکت، دیاکو تصمیم گرفت اصل مطلب را بگوید گرچه همه می دانستند مطلب چیست و اصلش که بماند. - خب آقا رضا بهتره بریم سر اصل مطلب. خودمون می‌دونیم که خانواده‌ی ما چهارساله هم رو می‌شناسند. رفت و آمد داشتیم و توی مشکلات پشت هم بودیم. حالا تو این رفت و آمدها این دوتا جوون، آقا کامران و سایه خانم به هم دیگه علاقه پیدا کردن. حالا امشب اینجا دور هم جمع شدیم که اگه خدا بخواد و خانواده محترم شما رضایت بدند دست این دوتا جوون رو تو دست هم بذاریم. و حالا لیلا خانم که تا به الان حرفی نزده بود بحث را در دستش گرفت‌: سایه خانم هم جای دختر نداشته خودم. اگه اجازه بدید خود سایه‌جان هم بیاند و در مورد این دو‌تا جوون بیشتر صحبت کنیم. وای که‌آن لحظه در دل‌کامران غوغایی برپا بود، آن‌هم چه غوغایی. امشب دیگر سایه را مال خودش می‌کرد. دیگر میشد خانم خانه‌اش، ملکه قبلش؛ هر روز که از سرکار می آمد همه هستیش منتظرش می‌ماند. در‌آن لحظات سایه هم دست‌کمی از معشوقش نداشت! اویی که می‌گفت عشق فقط در داستان‌هاست و وجود ندارد و همچنین به عشق می‌خندید، خوردش عاشق پیشه شده بود. آن هم عاشق چه کسی؛ پسر دوست خانواده‌شان، افسر آگاهی، سرگرد کامران‌سلطانی. او در این سه سال دوستی هیچ چیز برایش کم نگذاشته بود و در هر سختی و مشکلی پشتش بود. واقعا احساس آرامشه عجیبی است که بفهمی یک نفر مراقبت است، جایت امن است، یا یک تکیه گاه محکم داری. این حس را دقیقا سایه به کامران داشت...
  13. یک روح در دو تن #پارت_سوم مامان همون‌طور که می خندید و می‌رفت گفت: الهی تو رو موش بخوره! و درو بست و رفت. نگاهم چرخید و به اتاقم افتاد. این اتاق، اتاقی بود که غم و غصم، خوشحالیم و خندم رو باهاش تقسیم کرده بودم. دیواره‌های سفیدی که خط‌های طلایی، مثل شاخه‌های درخت در هم پیچیده شده بودند و زیبایی به رخ می‌کشیدند. تم سفید و طلایی، تم مورد علاقه من بود. با لبخند وارد حموم داخل اتاقم شدم و بعد یه حموم نیم ساعته اومدم بیرون. همون لباسی که دیروز با سهیلا، یکی از دوست‌هام رفتم خریدم رو تنم کردم و جلوی آینه و به خودم نگاه کردم. رنگ لباس سفید بود و بلندیش تا پایین زانو‌هام بود. گل های سبز چمنی روش با رنگ چشمام تناسب زیبایی پیدا کرده بود و میشه کلمه ' محشر ' رو صفتش قرار داد. رفتم و روی صندلی آرایش نشستم. بخاطر اینکه پوستم سفید بود نیازی به کرم پودر نبود. یه خط چشم کوچیک کشیدم و با یه ریمل و یه رژ صورتی کمرنگ به آرایشم خاتمه دادم. حالا نوبت به موهام می‌رسید. حوله سبز رنگ رو از دور موهای مشکی بلندم که کامران عاشقشون بود رو باز کردم و سشوار کشیدم. با زدن یه کریستال به موهام این دفعه به همه کارهام اتمام دادم. °کامران° کارهام تو آگاهی تموم شده بود و باید می رفتم خونه، سر راه هم گل و شیرینی رو می‌خریدم. امروز همون روزی بود که چندین سال منتظرش بودم. می‌گند اگه عشق، عشق باشه هیچکس مانعش نمی‌تونه بشه. من سایه رو دوست داشتم، اصلا تنها نقطه ضعفم این خانوم کوچولو بود؛ هیچکس نمی‌تونه مانع بشه. امروز دستش رو دستم میشینه و مال من میشه، مال خودم. سوار ماشین شدم و به سمت گل فروشی راه افتادم. با دیدن اولین گل فروشی ایستادم و داخل رفتم. از اونجایی که سایه گل رز خیلی دوست دارشت قبلا به گل فروشی سفارش داده بودم که یه دسته گل، از گل رز با رنگ های قرمز و سفید درست کنه. با دیدن گل لبخند محوی کنج لب‌هام نقش بست. واقعا زیبا شده بود. بعد از حساب کردن پول، دسته‌گل رو گرفتم و از گل فروشی خارج شدم. شیرینی رو هم خریدم و به سمت خونه راه افتادم. ... مثل اینکه همه تو اتاق‌هاشون مشغول بودند. به همین دلیل با صدای نه بلند نه آرومی گفتم: سلام به اهالی خونه، من اومدم. کیوان برادرم که دوسال از من کوچکتر بود از اتاقش بیرون اومد و گفت: سلام داداش خسته نباشی. برو آماده شو ما هم داریم آماده می‌شیم؛ فقط خوشتیپ کن خودتو که دل سایه خانوم رو ببری. با خنده رفتم سمتش و گفتم: برادر گلم من خیلی وقته دلش رو بردم. فقط تو این زبون رو نداشتی چیکار می‌کردی؟ شما هم یه فکری باید به حال خودت بکنی ها! مامان بابا از اتاق بیرون اومدند. مامان اومد جلو و گفت: سلام پسرم. اینقدر سر به سر کیوان نذار عزیزم. به مامان بابا سلام دادم و رو کردم سمت کیوان که با تعجب گفت: کی؟ با من بودی؟ داداش‌جان برای من هنوز زود هستش. با همون خنده از پله ها بالا رفتم و گفتم: حالا از ما گفتن بود. وارد اتاقم شدم و یه راست به سمت حموم رفتم. بعد یه حموم یه ربعه اومدم بیرون و لباسم رو از کمد در آوردم. یه کت و شلوار طوسی که با کیوان ست کرده بودم. پوشیدمش و جلوی آینه‌ی قد‌نمای اتاقم به خودم نگاه کردم. واقعا بهم میومد. بعد اینکه شونه‌ای به موهام زدم می‌خواستم برم که چشمم به عطری افتاد که سایه یه ماه پیش روز تولدم برام خریده بود. به سمتش رفتم و باهاش دوش گرفتم. دوباره تو آینه به خودم نگاه کردم که کیوان اومد تو و به در تکیه داد. - چقدر خوشگل شدی داداش. با خنده رفتم سمتش و همونطور که کروات قهوه‌ایش رو مرتب می‌کردم گفتم: تو هم خوشتیپ ‌شدی. مامان بابا منتظرند؟ - پایین تو حیاط منتظرن گفتن بیام دنبالت. دستم رو روی کمرش گذاشتم. - پس بزن بریم که دیر نشه. با هم از خانه خارج شدیم. با دیدن مامان و بابا با لبخند به سمتشون رفتیم و سوار‌ماشین شدیم و راه افتادیم...
  14.  با پارت‌های جدید نظرتون چیه؟🤭

  15. یک روح در دو تن #پارت_دوم گوشیم رو برداشتم و آهنگی پلی کردم و در حالی که اطراف رو مرتب می کردم باهاش همخونی می‌کردم: (اگه گوش نداده باشید نصف عمرتون به فنا رفته) 《من با همون نگاه اول تو، از قدمای پر غرور و سادت از اون چشما که روش می شد قسم خورد، از اون دل تن به حوس ندادن تموم دنیامو با تو دیدم که از همه بخاطرت بریدم من به قشنگ ترین آرزوهام زودتر از اونکه که فکر کنم رسیدم یاتو یا دنیا بی تو، سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می‌خوام دیگه بمونم با تو°۲° عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هرشب واسه دردات گریه کرده اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام میدرخشه، از خدا می خوام که ماه رو به شبای تو ببخشه یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می خوام ده بمونم با تو °۲° عاشقی که زندگیشو به دو چشمات هدیه کرده، پره درده اما هرشب واسه دردات گریه کرده اگه تنهام اگه اشکام توی چشمام میدرخشه، از خدا می خوام که ماه رو به شبای تو ببخشه یا تو یا دنیا بی تو سرده بده من دستاتو، یا تو یا هیچکی تو دنیا می خوام ده بمونم با تو °۲°》 این آهنگ تیام خیلی قشنگ بود و آهنگ مورد علاقه کامران هم محسوب میشد. کامران! اسمی که تا می‌آوردم، هم قلبم شروع به تپیدن تند می‌کرد و هم آرامش درونم موج می‌زد؛ رسمه عاشقی و معشوق بودن همینه دیگه درسته؟ کامرانی که غوغا برپا می‌کرد و شاید دلیل همین لبخند کوچیکم، مهربونی‌های خوب اون باشه! خب دیگه الان اتاقم مرتب و خیلی یعنی یکم بیشتر از خیلی بهتر بود. واقعا خسته شده بودم. الان می‌گید چقدر نازک نارنجیم ولی اگه جای من بودید می‌دونستید یعنی چی! البته بعد از این همه کار یکم خواب بد نبود دیگه. قرار بود کامران و خانوادش ساعت هفت بیاند و الان ساعت دو رو نشون می داد. روی تخت خودم رو انداختم، کم‌کم چشمام گرم شد و وارد دنیای بی‌خبری شدم. *** از خواب بیدار شدم. واقعا حق با اون کسی بود که می‌گفت خواب بعد از ظهری یه چیزه دیگه است که واقعا یه چیز دیگه بود. مامان وارد اتاق شد و گفت: سایه دوساعته دارم صدات می‌زنم ها. می دونی ساعت چنده؟ با تعجب به مامان هاله نگاه‌ کردم و گفتم: نه؛ مگه ساعت چنده؟ مامان با یه حالت با‌مزه‌ای وایستاد و گفت: شستم رو بنده. سرکار خانم ساعت الان پنج رو نشون میده. اگه می‌خوای آقا کامرانتون پاش رو به در نذاشته برگرده برو یه دوش بگیر بعد برگشتی برو اون لباس که دیروز با سهیلا خریدی رو بپوش یکم خودت رو خوشگل کن. با خنده از جام بلند شدم. مامان هاله خیلی خوب بود و همین طور خیلی شوخ‌طب. بخاطر اینکه تو سن ۱۸ سالگی با بابا‌ رضا ازدواج کرد و چهار سال بعد من به دنیا اومدم با هم شبیه دو تا رفیق واقعی بودیم. خودم رو به حالت نظامی گرفتم و دستم رو کنار سرم آوردم، پام و کوبیدم به زمین و گفتم: چشم سرگرد. که...
  16. درخواست ناظر https://forum.98ia.net/topic/5903-رمان-یک-روح-در-دوتن-پری-بانو-انجمن-نود-هشتیا/
  17. سخنی با خواننده‌ی عزیز: سلام، امیدوارم حالتون خوب باشه. پیشاپیش متشکرم که این اثر را برای خواندن در اوقات باارزشتان، انتخاب کردید. پری بانو برای این رمان، یک سال یا فراتر از آن، زمان گذاشته است تا اثری کامل، زیبا و همینطور به یاد ماندنی برای شما عزیزان به ارمغان بیاورد. خوش‌حال می‌شویم پس از خواندن هر پارت، نظر مفید خود را برای ادامه دادن این اثر، ارسال کنید. - اشخاص این رمان کاملا ساخته ذهن نویسنده است و واقعیت ندارد. - ما معتقد هستیم که یک نویسنده، چیزهایی را که به قلم می‌آورد حتما تجربه نکرده است از همین بابت، تجربه‌ای در این رمان به کار نرفته است و کاملا ابتکار و خلاقیت قلم است. - این رمان از زبان اشخاصی مثل: سایه، کامران، شخص سوم، امیر و اشکان گفته شده است که شخصیت‌های امیر و اشکان بعدا به رمان می‌پیوندند. امیدواریم این رمان را دوست داشته باشید. با سپاس از همراهی گرانقدر شما یک روح در دو تن👥 #پارت_اول °سایه° با صدای آلارم گوشی از خواب بلند شدم. پرتوهای نور خورشید، آروم صورتم رو نوازش می‌کردند و پنجره‌ی باز، منجر به این شده بود که نسیم خنکی به داخل بوزه. صفحه گوشی رو روشن کردم و بهش یه نگاه انداختم. "جمعه ۱۵ فروردین". با دیدن تاریخ لبخندی کنج لبم نشست. روز رویایی، امروز همون روزی بود که هم من و هم کامران منتظرش بودیم. قرار بود بعد سه سال دوستی، کامران همراه خانواده‌اش که از دوستان خانواده‌مان بودند برای خواستگاری بیاند. تو افکار خودم پرسه میزدم که با صدای گوشی به خودم اومدم. پیامی از طرف کامران. پیام رو باز کردم که نوشته بود: "سلام خانومی صبح بخیر" لبخندی زدم. تعجبی نداشت. همیشه عادتش بود وقتی که از خواب بلند بشه، اولین کاری که کنه پیام به من باشه. با همون لبخند براش تایپ کردم: "سلام، صبح شما هم بخیر" "امروز میام خوشگل کنی ها...!" با خودم گفتم اگه کمی اذیتش کنم که عیبی نداره، داره؟ نوشتم: "دست شما درد نکنه آقا کامران. یعنی ما تا الان خوشگل نبودیم دیگه؟" "سایه!" با تعجب براش نوشتم:"جانم؟ " "دوستت دارم؛ بیشتر از اونی که فکر کنی" با جملش خندم گرفت. براش نوشتم: "منم دوستت دارم آقای عزیز؛ بیشتر از اونی که در توانم باشه" "بالاخره امروز مال خودم میشی، مال خودِ خودم" و با جمله آخر به گفت و گویمان پایان دادم: "مال خودت بودم. من برم دیگه خدافظ" "مواظب خودت باش خدافظ" گوشی رو روی عسلی کنار تختم گذاشتم و از تخت پایین اومدم و بعد از شست و شوی صورتم، از پله ها پایین اومدم و وارد پذیرایی، قسمت مورد علاقه این خونه شدم. خانه‌ی ما تقریبا ۳۰۰ متری بود و طبقه اول پذیرایی و آشپز خانه بود و طبقه دوم اتاق ها رو نشون می‌داد. دیوار های پذیرایی کرمی رنگ بود و با مبل های قهوه‌ای. دیوار های آشپزخانه هم کرمی بود با کابینت های قهوه‌ای یک دست. چقدر من این خونه که از کوچیکی توش بزرگ شدم و قد کشیدم رو دوست داشتم. احساس آرامش، امنیت، و یه سرپناه قشنگ رو بهم می‌داد. با دیدن مامان سریع سمتش رفتم و بغلش کردم! - سلام صبخیر مامان گلم. مامان‌هاله با صدای نرم و ظریفش لبخندش رو سمتم سوق داد. - سلام صبخیر خوشگلم. برو صبحونت رو روی میز چیدم بخور. سری تکون دادم. - باشه مامانی دستت درد نکنه. راستی بابایی کجاست؟ دوباره نگاهش رو به تلویزیون دوخت. - رفت شرکت بخاطر امروز هم زودتر میاد خونه. با گفتن" اها باشه "وارد آشپزخانه شدم تا صبحونه بخورم. بعد از شستن ظرف‌های صبحونه به مامان هاله گفتم که میرم اتاقم رو مرتب کنم. وارد اتاقم شدم. با دیدن اطرافم فهمیدم باید زود تر این تصمیم رو می‌گرفتم که یهو...
  18. رمان یک روح در دوتن برای مسابقه. رمانی با ژانر درام و عاشقانه به قلم 🌙پری بانو. خوشحالم که وقت با ارزشتون رو صرف این رمان کامل می‌کنید. امیدوارم دوست داشته باشید عزیزان🌱 @پری بانو
  19. نام رمان: یک روح در دوتن🤍🌱 نویسنده: پری بانو | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه، درام خلاصه: داستان هول و ولای دختری به نام سایه می‌چرخه که قراره با کامران، عشقی که حاضره بخاطرش هرکاری کنه ازدواج کنه. عشقی پر پیچ و خم، دلبری و دلدادگی، زجر عاشقی. ولی؛ ... قرار نیست همه عشق‌ها تهش به خوشبختی ختم بشه؛ گاهی ممکنه پرده سیاهی از جنس غم و درد وسط بیاد و همه چیز رو زیر و رو کنه، شاید هم چند روز نگذشته از پوشیدن لباس سفید، وسط تاریکی محض قرار بگیری و برگشتن ازش ناممکن بشه. عاشق پیشه‌های ما، قربانی سرنوشت میشند... یا تاوان انتخاب‌های شیرین، اما دردناکشون رو پس میدند؟ ⚠حواست باشه چه رمانی رو انتخاب کردی، چون قراره فکر و ذهنتو درگیر خودش کنه ⚠ - مقدمه: اوست که به من امید می‌دهد؛ امید زنده بودن. اوست که به من نفس می‌دهد؛ نفس زندگی. زندگیم را از کام تلخی زهر، به شیرینی عسل رساند. آری، اوست که شبیه اوست؛ کارهایش شبیه اوست. شبیه او می‌خندد، شبیه او حرف می‌زند و... شبیه او مرا دوست دارد. درست یک روح در دو تن! به قلم پری بانو🌙
  20. مامان تو قهرمان زندگیمی. تو دلیل زندگیمی. تو دلیل دلخوشیمی. تو تاج سر منی. انگار تنها دلیل تپش قلب این دخترک و ایست نکردنش تویی. خیلی دوست دارم مامان.
  21. دلنوشته فرشته‌ی زمینی | @پری بانو انجمن نودهشتیا ژانر: دلنوشته، فانتزی مامان من تاحالا خیلی چیزهارو بهت نگفتم... مثلا من چقدر چهرت رو ، صداتو، حرف زدنتو، خنده‌هاتو ، و خودت رو دوست دارم. 🌙پری بانو
×
×
  • اضافه کردن...