-
تعداد ارسال ها
143 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو
-
گالری رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در عکس شخصیتهای رمان
جلد رمان زیبامون🎈- 7 پاسخ
-
- 3
-
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
خب پس دستتون درد نکنه😁🧸 -
یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و دوم🤍🌱 کامران مشغول روشن کردن شمعها بود و با اومدنم نگاهش رو سمتم چرخوند. چند قدم جلو رفتم که اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد. شوکه شده هنوز مونده بودم که صدای آرومش به گوشم رسید: نفسم بیدار شدی؟ از خودم جداش کردم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم که نگاهش رو به یقه لباسم دوخت و با اخم گفت: سایه چرا لباست خونیه؟ نگاه گذرایی به لباسم انداختم و با خنده مصنوعی گفتم: چیزی نیستش الان میرم لباسم رو عوض میکنم میام. با همون اخم سری تکون داد که سریع سمت اتاق رفتم. در سفید کمد لباسهام رو باز کردم و از داخلش یه دست لباس راحتی صورتی کمرنگ با شلوار ستش برداشتم و پوشیدم. لباس گشاد بود و بخاطر همون زیاد اذیتم نمیکرد. تو آینه به خودم نگاه کردم. لبخندی رو لبم ظاهر شد، شبیه بچهها شده بودم. حالا که اینطور که شده موهام رو باز کردم و خرگوشی بستمشون. نفس عمیقی کشیدم و با نگاه کلی تو آینه به خودم رفتم پایین. میز شام رو به زیباترین شکل ممکن تزئین کرده بود و گلهای رز زیباییشون رو دوبرابر کرده بود. صندلی رو عقب کشیدم که با صداش، کامران از کابینت فاصله گرفت و با خنده اومد روبهروم نشست و منم همراهش نشستم. دستام رو زیر چونم زدم و بامزه گفتم: این رمانتیک بازیا دلیل خاصی هم داره؟ اونم دستاش رو بغل کرد و با لبخند آرامش بخشی گفت: آره؛ میخوام بهت بگم خیلی دوست دارم. یه تای ابروم رو بالا انداختم که جعبه قرمز رنگی از کنارش برداشت و جلوم گذاشت. کنجکاو، با نگاه گذرایی بهش بازش کردم که داخلش یه گردنبند با آویز پروانه داشت. با لبخند گفتم: کامران این خیلی خوشگله. سری تکون داد و گفت: مبارکت باشه عزیزم. تشکر کوچیکی ازش کردم که جعبه بزرگ آبی رنگی از کنارش برداشت و با شوق گفتم: اینم برای پسر قشنگم. با این حرفش یاد حرفهای چند ساعت پیشم افتادم و سرم رو انداختم پایین. میدونم، خیلی حرفهام بد بود. خیلی خجالت میکشیم. تو افکارم بودم که از سر جاش بلند شد و روبهروم رو زمین نشست. نگاهم رو دزدیدم و گفتم: میدونم. حرفهام خیلی بد بود! دستهام رو گرفت و گفت: سایه. تو تموم زندگی منی. فکر کردی من چرا الان زندم؟ این فقط بخاطر بودن توئه. زندگی بدون تو رو من نمیخوام چه برسه به اینکه جایگزینی برات بیارم. تنها دلیلی که من میخوام تو این دنیا باشم تو و اون بچهاید. سایه داری با نگاه دزدیدنت در میری؟ آروم نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: حالا میشه دیگه از دست من ناراحت نباشی؟ فقط به تکون دادم سرم اکتفا کردم که نیمخیز شد و با زدن بوسهای به پیشونیم سر جاش نشست. دستی به صورتم کشیدم و همونطور که جعبه آبی رنگ رو باز میکردم گفتم: بذار ببینم برای این کوچولو که از الان اذیت کردنش شروع شده چی خریدی؟ کامران اگه قشنگتر از کادو من باشه باهات قهر میکنمها گفته باشم! - خیلی خب خانوم، اگه اذیتت کرد خودم به حسابش بعدا میرسم. اون خندید و منم جعبه رو باز کردم. داخلش یه تفنگ اسباببازی بود و اینجور چیزا. متعجب گفتم: کامران اینها چیه دیگه؟ با شوق و ذوق گفت: اینهارو برای پسرم گرفتم. میخوام وقتی بزرگ شد اونم پلیس بشه. البته شاید اون موقع من نباشم. عصبی جیغی کشیدم که با خنده دستاش رو بالا آورد و گفت: باشه بابا شوخی کردم تیکه آخری رو. اخمی کردم و گفتم: کامران معلوم نیست بچمون پسره یا دختر. بعدشم اگه پسر بود من اصلا دوست ندارم پسرمون پلیس بشه. به صندلیش تکیه داد و کلافه گفت: اونوقت چرا؟ منم به صندلیم تکیه دادم و طلبکار گفتم: کامران من همین الان هم از شغل تو راضی نیستم. سه ماه پیش رو یادته؟ دیدی یه شب دیر اومدی چه حالی پیدا کردم؟ حالا بهغیر از تو باید دلواپس اونم باشم؟ نچ عزیز من. من از پس این کار برنمیام. - ولی سایه... پریدم وسط حرفش و گفتم: کامران بسه. من حرفم رو زدم، دیگه هم نمیخوام این بحث رو ادامه بدیم. بروبابایی بهم گفت که با اخم بیشتر نگاهش کردم. متقابلا بیشعوری نثارش کردم و مشغول خوردن ماکارانی عزیزم شدم.
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
قربونت قشنگم. الان با توجه به چیزهایی که عرض کردید دارپ دوباره ویرایش میکنم تا اثر بهتری بشه. بازم تشکر از اینکه وقت گذاشتی مهربونم. فقط اگه به کمکت نیاز داشتم پیویت پیام بدم دیگه؟🙃- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای پری بانو ارسال کرد در موضوع : معرفی و نقد کتاب
مرسی زیبا بایت وقت با ارزشی که صرف رمان یک روح در دو تن کردید...... من پیامتون رو با دقت مطالعه میکنم و در رفع مشکلات رمان، تموم سعیم رو میکنم.. با تشکر دوباره ار زحمت بسیار شما🦋🧸- 7 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان یک روح در دوتن | پری بانو کاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در معرفی و نقد کتاب
نقد رمان یک روح در دو تن -
یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و یکم🤍🌱 *** شربت زغالاخته رو داخل لیوانها ریختم و پارچ رو روی اُپن گذاشتم. دستم رو روی شکمم که بچهی توش بزرگتر شده بود گذاشتم که اشکی از چشمم چکید و مقصدش روی پیرهن سفیدم شد. چهار ماه گذشته بود و اوضاع بدتر از اونی که فکرش رو میکردم شده بود. نیمنگاهی به کامران انداختم. این چهار ماه خودش نبود، یعنی فکرش اصلا اینجا نبود! اصلا انگار نه انگار که زن و بچه داره؛ واقعا دیگه از دستش خسته شده بودم. نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با سینی از آشپزخونه بیرون زدم. کامران تا من و دید سری اومد سمتم و سینی رو از دستم گرفت. با لبخند ملیحی گفت: تو چرا زحمت کشیدی عزیزم، میگفتی خودم میآوردم. گوشه لبم رو بالا آوردم و لبخند خیلی کوچیکی زدم. سمت مبلهای کرمی رفتم و با احتیاط نشستم. کامران سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست. با هزار جنجال فکری پوفی کشیدم سرم رو سمتش چرخوندم. آروم گفتم: کامران تو فکری؟ نگاه گذرایی بهم انداخت بعد رو پاهاش خم شد. - نه؛ نیستم. روبهروش رو زمین نشستم و با صدای بغضی گفت: کامران تو فکری، از هرکسی تو این دنیا پنهون کنی از من نمیتونی پنهون کنی. چرا بهم نمیگی چی شده؟ میدونی کلا از زندگیت زدی؟ شوکه شده بود. شونههام رو لای دستهای مردونش محکم گرفت و گفت: سایه چی میگی؟ نمیدونم هورمونهام باز قاطی کرده بود و کنترلی روی اشکهام نداشتم، حتی نمیدونستم دارم چی میگم. - کامران تو دیگه دوستم نداری دیگه این بچه رو نمیخوای. کامران پای یه زن دیگه وسطه؟ لجباز چشمام رو بستم و گفتم: کامران اگه یکی دیگه رو میخوای بهم بگو. بهخدا ناراحت نمیشم. یهو، آره؛ همینجوری ناگهانی بغلم کرد و من رو محکم به خودش فشرد. چشمام رو محکم روی هم گذاشتم. - هیس! آروم باش. الان حالت خوب نیست. برخورد دستش با موهام که نوازششون میکرد حس خوبی بهم میداد و موجب میشد تا یکم حالم بهتر بشه. لحظهای تو همون حالت سپری شد و مثلا چند دقیقه پیش اتفاقی نیفتاده بود، مثلا من از دستش ناراحت نبودم و... بیخیال! مثل همیشه بیا این یه بارم بیخیال بشیم. نمیخواست بگه، نمیخواست بگه تو اون مغزش چی میگذشت و مثلا من همسرش بودم، شریک زندگیش! زندگیای که هردومون رو سمت باتلاق میبرد. از خودش جدام کرد و روی مبل نشونددم. اشکهام رو پاک کردم که لیوان شربت رو دستم داد و گفت: بیا از این بخور آروم بشی. خیره نگاهش کردم، فقط نگاه. برای من اشکی بود، با طعم غم این چهار ماه؛ ولی برای اون خالی بود. هیچی پشت اون مشکیهایی که قصد جونم رو کردند نبود و من در مقابل دوتا تیله مشکی داشتم میباختم. لیوان رو از دستش گرفتم که دست آزادم رو گرفت و مشغول ماساژ دادنش شد. قلوپی از شربت خوردم. خیلی خسته شده بودم. از همهچی. کامران خیره نگاهم میکرد و این از هرچیزی بیشتر اذیتم میکرد، نگاهم رو دزدیدم و باقیموندهی شربت رو یکجا بالا کشیدم و بعدش نفس آسودهای کشیدم که کامران لبخند ریزی زد و لیوان رو از دستم گرفت. کنارم روی مبل نشست و منم رو پاهاش نشوند. سرم رو تو گودی گردنش بردم و آروم گفتم: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو. و باز هم اشکهام روی گونم جاری شد و امونم نداد ... °کامران° روی پاهام نشوندمش و مشغول نوازش موهای مشکیش شدم که آروم گفت: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو. بعد خودش رو بیشتر تو بغلم فشرد و ریز ریز گریه کرد. پوفی کشیدم و دوست ندارم کسی از مشکلاتم خبردار بشه؛ ولی اون هر کسی نبود. اون تموم " ز " تا " میم " زندگیم بود. این روزها بدجور تو فکر بودم. ترس داشتم. از آینده، بیشتر از هرچیزی از آینده این بچه میترسیدم! از خودم جداش کرد که دیدم خوابش برده. لبخندی زدم و از سر جام بلند شدم و سمت اتاقمون رفتم. وارد شدم و با پا در رو بستم و آروم رو تخت گذاشتمش. با اون لباس سفید بلند شبیه فرشتهها شده بود. تخت رو دور زدم و به پهلو سمتش دراز کشیدم. پتو رو روی خودمون درست کردم و دستم رو نوازشگونه رو شکمش کشیدم. هزار قربون خودش و این فنچل کوچولو رفتم. تموم زندگیم و دلیل نفس کشیدنم بودند! امروز یکم حالش خوب نبود و الکی شلوغش کرد. وقتی از خوابش مطمئن شدم از رو تخت بلند شدم و سمت کمد لباسهام رفتم. دستی به لباسم کشیدم که لبخندی رو لبم ظاهر شد، از بس گریه کرده بود لباسم خیس خالی سده بود. سریع عوضش کردم و از خونه زدم بیرون. *** °سایه° با احساس گرمای زیاد چشمام رو باز کردم. پتو روم بود و بشدت گرمم شده بود. حدس میزدم رنگ صورتم پدیده باشه و عرق سرد، تموم بدنم رو خیس کرده بود. به تاج تخت تکیه دادم. نفس کشیدن برام سخت بود و خفه داشتم میشدم. اصلا حس و حال حرکت کردن نداشتم و کاشکی یه نفر برسه و پنکه رو روشن کنه. مایع گرمی از بینیم جاری شد. دستی به صورتم کشیدم که دیدم خون از بینیم میاد. سرم رو پایین گرفتم و سمت دستشویی اتاق رفتم. در رو باز کردم و داخل شدم. جلوی روشویی ایستادم و با باز کردن شیرآب سرد، سرم رو زیر شیرآب گرفتم. بعد شستن صورتم روی میز توآلت نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم. صورتم مثل گچ دیوار سفید شده بود. لعنت به همهچی. اشکام رو پاک کردم و با بغض دستم رو روی شکمم گذاشتم و با خنده لبزدم: تو ناراحت نباشیها کوچولو! مامانی همه چیز رو درست میکنه. بلند شدم و بعد خشک کردن صورتم زدم بیرون. کامران تو اتاق نبود. گیج پلکی زدم و بیرون اومدم. یکم سرگیجه داشتم بخاطر همون با کمک پلهها رفتم پایین. همهجا تاریک بود؛ ولی با دیدن صحنه روبه رو ...
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاهم🤍🌱 با گفتن بفرمایید وارد اتاق شدم. رو چشماش چشمبند زده بودند تا چشمش راحتتر باشه. با ورودم سر جاش خواست بشینه ولی سریع ازش خواستم تا راحت باشه. جلوتر اومدم که گفت: آقا امیر کامران کجاست؟ خیره به سرمش که قطره قطره میریخت گفتم: رفت داروهات رو بگیره. پرستار اومد داخل و با تقتق در گفت: اومدم چشمبند رو از چشماشون بردارم. سری تکون دادم که مشغول کارش شد. با دیدن چشمای سبز سایه لبخندی زدم که بعد خروج پرستار متعجب گفت: چیز خندهداری هست؟ سرفه مصلحتی کردم و گفت: نه ببخشید. اخم ریزی کرد و خودش رو آروم، بالا کشید. نزدیکش رفتم و پتو آبی بیمارستان رو روش بالاتر آوردم و تا کردم. شاید من برای اون نامحرم باشم ولی اون برای من بعد از یسری، محرمترین هستش. - میدونی کامران بند جونته و بفهمه جونش چیزی شده جون به جون میکنه آدم رو؟ اشک تو چشماش جمع شده بود و همونطور خیره خیره نگاهم میکرد. کنارش نشستم و گفتم: من.. سایه خانم من نمیخواستم ناراحتت کنم! اشکاش رو پاک کرد و گفت: ببخشید که شما رو هم تو زحمت انداختم. لبخند مهربونی که از من بعید بود کنج لبم ظاهر شد و گفتم: این حرفهارو نزن. اون موقع دلم میخواست بغلش کنم. سرش رو بذارم رو شونم و بهش بگم داداشت هست؛ ولی نمیتونستم. با اومدن کامران از سر جام بلند شدم و سمتش رفتم. به چشماش که قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم: بیرون منتظرم. بعد از اتاق زدم بیرون. روی صندلیها نشستم. بخاطر اینکه نمیتونم با آبجی خودم راحت حرف بزنم به زمین و زمان لعنت میفرستادم، اصلا لعنت به این راز کوفتی که گریبان گیرم شده. °سایه° به چشمای قرمزش شدش خیره شدم. نمیدونم چرا الان ازش میترسیدم. حس میکردم کافیه فقط یه کلمه، یه کلمه بگم تا کل بیمارستان رو سرم پایین بیاره. ولی شهامت به خرج دادم و لب زدم: کامران تو... گریه کردی؟ سر جاش تکون خورد و بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره گفت: مگه فرقی میکنه؟ به سیاه چال چشماش خیره شدم. - کامران میدونی من چقدر بیجنبم و نسبت به تو بیجنبهتر، خب... تو تاحالا دیر نکرده بودی! کمی جلوتر اومد. - بفهم که زندگی منی دختر! نگاهم رو دستهام رسوندم و گفتم: فهمیدم که نمیخوام اینجوری نگاهم کنی. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: حالا من اینقدر غریبه شدم که باید از دکتر بشنوم شیش ماهه تو این وضع رو داری؟ سایه وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن! سرم رو بالا آوردم و گفت: اینقدر غریبه شدم که باید از اینا بشنوم تو بارداری؟ اشکهام که دونه دونه، ریز ریز میریخت رو پاک کردم و گفتم: کامران بخدا خودمم امروز فهمیدم. دیروز با مامان اینا رفتیم آزمایش دادیم. دستی به صورتش کشید و ... مثل اینکه تحمل این قطرههای یخی رنگ رو نداشت. زمزمه کرد: ببخشید.. ببخشید. با خنده سرش رو سمتم برگردوند و با اشاره به دلم گفت: یعنی این فنچل کوچولو الان بچه من و تو هستش؟ سری تکون دادم و اون خندید. میخندید. این مرد میخندید؛ یعنی حالش خوبه. یعنی سایه، تو بس کن. تو گریه نکن. تو غصه نخور. از رو تخت، خم شد و بغلم کرد. - الهی من قربونش برم، اصلا قربون هر جفتتون برم.
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و نهم🤍🌱 روی مبل افتاده بود و از چشماش خون میومد. شوکه، آروم صداش زدم و سریع سمتش رفتم. بازوهاش رو بین دستام گرفتم و ترسیده زمزمه کردم: سایه... سایه بیدار شو... سایه باتوام بلند شو دیگه! وقتی دیدم تکون نمیخوره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای کنترل شدهای گفتم: لعنتی نخواب؛ چشمات رو باز کن. ولی دریغ از ذرهای واکنش. از روی مبل بلندش کردم و سریع از خونه زدم بیرون. سایه رو تو ماشین گذاشتم و خودم سریع دور زدم و سوار ماشین شدم. ماشین رو روشن کردم و با تموم توانم گاز دادم. همونطور نگران سمت سایه میچرخیدم و به امید اینکه بشنوه تقلا میکردم. ترس داشتم، از اینکه بلایی سرش بیاد. از اینکه دیر به بیمارستان برسم و... آخه چه بلایی سرت اومد؟ بدنم داغ شده بود و عرق سرد، از پیشوتیم پایین میاومد. با صدای زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم که دیدم امیر بود. جوابش رو دادم که گفت: کامران کجایی؟ عصبی گفتم: سایه از هوش رفته دارم میبرمش دکتر. اول صدایی ازش نشنیدم؛ ولی بعد لحظهای آروم گفت: خواهرم.. سایه.. کامران کدوم بیمارستان؟ چشمام رو چرخوندم و با نیمنگاهی به سایه که سرش رو آروم تکون میداد و لبهاش رو هعی، باز و بسته میکرد گفتم: تو برای چی میخوای بیای؟ عصبیتر از من گفت: کامران فقط بگو کدوم بیمارستان. بعد دادن آدرس تماس رو قطع کردم. با دست آزادم دستش رو گرفتم و گفتم: سایه جانم چشمات رو باز نگه دار، باشه قشنگم؟ الان میرسیم بیمارستان. دیگه داشت کمکم از چشمام قطرههای اشک پایین میومد. بوسهای به دستای سرد بیجونش زدم که نگاهم به صفحه تماس افتاد. خیسی چشمام رو گرفتم. حدود 110 تا تماس بیپاسخ از سایه داشتم. عصبی با دستم محکم به پیشونیم زدم و به خودم هزارباره لعنت فرستادم. تو ماموریت بودم و گوشی منم اون موقع خاموش بود! *** °امیر° نیمنگاهی به کامران انداختم. رو زمین نشسته بود و دستاش تو موهاش بود و بیصدا اشک میریخت. شاید اگه یه روز بهم میگفتند کامران گریه میکنه میخندیدم و میگفتم حتما جوک ساله؛ ولی الان داشت بخاطر سایه، یه دختر اینطوری گریه میکرد. البته حق هم داشت. با چیزهایی که دکتر گفته بود و از آزمایشش فهمیده بود حق داشت. دستی به صورتم کشیدم و دستاش رو گرفتم و مجبورش کردم که بلند بشه. رو بهش گفتم: کامران بسه دیگه. مگه ندیدی دکتر چی گفت؟ خداروشکر بخیر گذشت، الان تو باید خوشحال باشی که یه نینی کوچولو تو راهه. وای کامران نمیدونی من چقدر خوشحالم، بالاخره دارم دایی میشم. خیلی حس خوبیه! لبخند بیجونی زد و گفت: آره منم خوشحالم؛ ولی دیدی دکتر ادامش چیگفت؟ گفت تقریبا شیش ماهه که سایه خون دماغ و اینجوری میشه. گفت.. گفت اگه همینطوری پیش بره سرطان خون میگیره؟ این رو هم شنیدی امیر؟ من.. من چیکار کنم الان؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟ اگه... اگه... دستم رو روی شونش گذاشتم و با لحن آرومی لب زدم: گفت اگه پیش بره، ما کنارش هستیم، باور کن. با اومدن پرستار و دادن نسخهها کامران رو کرد سمت من و گفت: تو برو پیش سایه، بهم گفتن اجازه میده بریم داخل. منم میرم یه هوایی به سرم بخوره. سری تکون دادم و گفتم: برو داداش، حواسم بهش هست. پلکی زد و محکم بغلم کرد. منم محکم بغلش کردم. از داشتن برادری مثل کامران واقعا خوشحال بودم. بعد رفتنش رفتم سمت اتاق سایه و در زدم.
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خواهش میکنم امیدوارم دوست داشته باشید -
یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و هشتم🤍🌱 سمت کامران چرخیدم. کامران هم نگران نگاهم میکرد و هعی لبهاش رو تکون میداد ولی من اصلا نمیفهمیدم چی میگفت. بغضم یهو شکست و خودم رو به کامران فشردم، دستهای بیجونم رو پشتش بردم و پیراهنش رو بین انگشتام چنگ زدم. صدای هقهق گریم همهجای اتاق رو برداشته بود و حس خوفناکی بهم میداد. من.. من.. اگه کامران.. اگه کامران نباشه معلوم نیست چه بلایی سرم میاد! کامران دستش رو لای موهام میبرد و نوازشگونه روی سرم میکشید. بعد از اینکه گریم بند اومد و قشنگ خالی شدم، از روی پاهاش بلند شدم و اشکام رو پاک کردم و روبهروش نشستم. لبخندی زد و با آرامشی که تو صداش موج میزد گفت: همش کابوس بود، نبینم چشمات بونه اشک بگیرهها خانوم. قطره اشک لحباز دیگهای از گوشه چشمم پایین اومد که گفتم: کامران دیدم میخوای بری، میخوای از پیشم بری. کامران بهم بگو، بگو نمیخوای از پیشم بری. شیطون نگاهم کرد و گفت: میگم داری پیر میشی بیا باهام دعوا کن. وایستا ببینم نکنه خودت میخوای بذاری بری که اینا رو میگی؟ محکم زدم تو بازوش و گفتم: کامران اینقدر چرند نگو! کامران من بدون تو نمیتونم. بابا لامصب من نمیدونم بدون تو باید چیکار کنم، زندگی کردن قبل از تو رو یادم نیست، بلدش نیستم.. صبحی که بدون بوسهای به قول خودت صدادارِ کامران شروع نشه رو صبح حساب نمیکنم، اخه تا حالا بهت دروغ نگفتم کامران. دوستت دارم، خیلی زیاد. گفته بودی اغراق میکنم اینکه زندگی بدون تو برام معنایی نداره ولی باید بدونی من بدون تو هیچی نیستم کامران. نمیدونم چم شده بود؛ ولی دلا اونقدر پر بود که هنه حرفهایی که به دهنم میاومد بدون اینکه عقلم کار بده، به زبون میآوردم. اونم شنوندهای بود برای حرفهای بیسر و تهم... اومد کنارم و با صدای آرومش، خیره به تیلههای سبز رنگم گفت: سایه چرا اینجوری فکر میکنی؟ چرا فکر میکنی من اونطور که تو منو دوست داری دوست ندارم؟ چرا اینطور فکر میکنی من بدون تو میتونم زندگی کنم؟ آب بینیم رو بالا کشیدم و لب زدم. - گفتی تو واسه این زمین زشت زیادی زیبایی! تیکهای از موهای فرم که جلوم افتاده بود رو با خنده، پشت گوشم فرستاد و گفت: آخه من غلط بکنم همچین حرفی بزنم عزیزم. مامانهاله یه دنیا رو به من داد. این دنیا خیلی هم قشنگه چون فرشتهای مثل تورو برام آورد. نیمچه لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. نفسعمیقی کشیدم و فهمیدم اون فقط یه خوابه، همه خواب هاهم واقعیت ندارند! *** با دیدن نتیجه آزمایش لبخندی زدم. جوابش مثبت بود! صدای گوشیم اومد که از قسمت آزمایشگاه بیرون اومدم و سمت محوطه رفتم. مامان بود، جواب دادم: الو سلام مامان. - سلام عزیزم، جواب آزمایش رو گرفتی؟ انگاری روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: بله مامان گرفتم، جواب مثبت بود. اول صدایی نیومد؛ ولی بعد، با خوشحالی به یُسری که فکر کنم کنارش باشه گفت: یُسری جان جواب آزمایش سایه مثبته. صدای خوشحالی هردوشون از پشت گوشی شنیده میشد. لبخندی زدم و گفتم: مامان من وسط خیابونم بعدا بهتون زنگ میزنم. - باشه سایه، مواظب خودت باش، به کامران هم سلام برسون. - چشم، خدافظ مامان. گوشی رو قطع کردم و سمت ماشینم رفتم. دستم رو نوازشگونه رو کشیدم. آخه من قربون تو برم آلبالو خانم. با حرفهام خودمم خندم گرفت. این ماشین رو یه سال پیش کامران روز تولدم برام گرفت. در رو باز کردم و پشت فرمون نشستم و سمت خونه راه افتادم. مونده بودم این رو چجوری به کامران بگم. بدجور استرس داشتم. آب دهنم رو قورت دادم و با دقت به رانندگی ادامه دادم. *** - مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفا بعدا تماس بگیرید. و بعد بوقهای متوالی. مگه دل خاموش بودن میفهمه؟ با استرس دستم رو لایه موهام بردم و به ساعت نگاه کردم. ساعت 10 شب بود و کامران هنوز نیومده بود. هر چقدر شماره اون رو با شماره امیر میگرفتم الحق خدا هیچکدومشون جواب نمیدادند. کامران سابقه نداشته تاحالا اینقدر دیر بیاد خونه. نگاهم رو به میز شام دوختم و پوزخندی زدم. مثلا میخواستم امروز بهش بگم که.. خودم رو روی مبل انداختم. ثانبههای ساعت حکم ناقوس مرگم رو داشتند! ترس بدی تو وجودم اومده بود. یهو سرگیجه بدی سراغم اومد و اطرافم تاریک شد. با حس مایع گرمی که از چشمام ریخت و روی گونم جاری شد فهمیدم باز شروع شد.. باز اون اومد سراغم.. °کامران° خسته و کوفته با فکر اینکه تا الان سایه خوابش برده کلید رو آروم داخل قفل انداختم. با دیدن چراغهای روشن متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم. احتمالا سایه بیدار بود. چندبار اسمش رو صدا زدم ولی وقتی وارد پذیرایی شدم با دیدن سایه که ...
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بفرمایید عزیزم- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست تیزر رمان آغوش کاکتوس نویسنده آتناملازاده
پری بانو پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست تیزر رمان
بله خیلی ممنون🧸 ممنون میشم اگه دوباره شروع شد بهم اطلاع بدید۰🎀 -
درخواست تیزر رمان آغوش کاکتوس نویسنده آتناملازاده
پری بانو پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست تیزر رمان
سلام گلم. یعنی کلا کار تیزر زنی متوقف شده و انجام نمیشه؟! -
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله عزیزم حتما. ولی کاشکی زودتر میگفتی که دوباره کاری نشه🙂- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و هفتم🤍🌱 میخواستم از رو تخت بلند بشم که مامان هاله اومد سمتم و گفت: بذار کمکت کنم عزیزم. بیحوصله گفتم: مامان بهخدا من خوبم؛ چرا اینجوری میکنید آخه شما؟ بیخیال حرفم کمکم کرد تا بلند بشم. باهم رفتیم پیش لیلاخانم. مامان رو کرد سمتش و گفت: آبجی دکتر چیگفت؟ با خوشحالی نگاهی بهم انداخت و لب زد: گفتش جواب آزمایش فردا آماده میشه. چشمم رو زن بارداری که رو صندلی نشسته بود و دستش رو روی شکمش گذاشته بود دوختم و زمزمه کردم: امیدوارم منفی باشه. مامان صدا زد که چرخیدم سمتش. - چیزی گفتی سایه؟ با لبخند سری تکون دادم و لب زدم: گفتم چه خوب! - اهوم خیلی خوبه. بالاخره نوه کوچولوم داره میاد. رو کرد سمتم و گفت: یعنی من میشم مامان بزرگ؟ پلکی زدم و گفتم: مامان بهتره بریم دیگه. باشهای گفت و باهم راه افتادیم سمت خونه. صندلی عقب نشستم و سرم رو به پنجره تکیه دادم. امروز خیلی خسته شدم. اون بچه اگه.. اگه وجود داشته باشه، نمی دونم کامران چه برخوردی میکنه. اون میگفت که بچه دوست داره ولی.. نگاه کن چقدر حساس شدم. بخدا که این یکی از علائم بارداریه. با رسیدن به در خونه با مامان هاله و لیلا خانم خداحافظی کردم و وارد خونه شدم. اول سمت آشپرخونه رفتم و یه لیوان آب خنک خوردم. آخر بهار بود و هوا اینقدر گرم بود که میتونست آدمکش باشه. به گردنم فشاری وارد کردم و سمت اتاق رفتم. لباسای تنم رو با یهدست لباس راحتی عوض کردم و خودم رو به پهلو رو تخت انداختم. نفس آسودهای کشیدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم که ناخودآگاه لبخندی رو لبم ظاهر شد. لبم رو به دندون گرفتم و با لحن آرومی گفتم: ببین بچه کوچولو، من از همین الان زودتر از همه فهمیدم که تو وجود داری. بالاخره مامانیتم دیگه. ولی از همین الان یه عذر خواهی بهت بدهکارم! فنچل کوچولو ببخشید که با اومدنت مخالفت کردم، این رو بذار به پای بیحوصلگی و خستگی مامانی. در کنارش این رو هم بدون که مامانی خیلی دوست داره؛ مطمئنم بابایی عاشقت میشه! لبخند رو لبم پررنگتر شد که خمیازه کوچیکی کشیدم و چشمام از فرت خواب آلودگی بسته شد. دوباره پلکی زدم. ولی هیچ چیز تغییر نکرد. چرخی زدم، همش بیابون بود و بهغیر از خاک و چند بوته هیچ چیز نبود. خورشید نورش رو انگار تابونده بود به دل اینجا. دستم رو سایهبان چشمام گرفتم و مدام اسم کامران رو صدا زدم. ولی جواب نمیداد. نگران اسمش رو بلندتر صدا زدم ولی هیچی به هیچی. هیچکس نبود. با دیدن آدمی که چند متر اونورتر بود، نیمچه لبخندی زدم. با فکر اینکه کامران باشه سریع سمتش دویدم و بلند اسمش رو صدا زدم. وقتی رسیدم بهش برگشت سمتم و با لبخند نگاهم کرد. اشکهای جاری شده رو صورتم رو پاک کردم و به دستش نگاه کردم که دیدم خورشید تو دستشه. ترسیده گفتم: کامران چرا خورشید دستته؟ حتما دستت خیلی میسوزه، دستت رو بده به من. لبخندش رو پررنگتر کرد و گفت: سایه تو خیلی خوبی. ولی.. لبهای خشک شدم رو تکون دادم و با صدایی که به زور از حنجرم بیرون مییومد گفتم: ولی چی کامران؟ نگاه خستهاش رو بهم دوخت. گرما داشت پوستم رو میسوزوند ولی مثل اینکه کامران هیچ چیزی رو حس نمیکرد! - من نمیتونم تا آخر کنار خوبیهات باشم. متعجب زمزمه کردم: کامران چی میگی؟ منظورت از این حرفها چیه؟ به چشمام خیره شد و گفت: وقتش رسیده که ترکت کنم؛ ولی نترس سایه! به خورشید نگاه کرد و گفت: این کنارت هست؛ من نمیذارم تو این دنیا تنها بمونی. اشکهام قطره قطره روی گونم میریخت. هیچ فهمی از حرفهاش نداشتم! فاصله بینمون رو پر کرد و دستاش رو محکم دورم پیچید و کنار گوشم زمزمه کرد: تو واسه این دنیای زشت زیادی زیبایی! بعد ازم جدا شد و به سمت مخالف من حرکت کرد. چندبار صداش زدم و سمتش دویدم ولی هعی ازم دورتر و دورتر شد. چند لحظه بعد گذشت که دور و اطرافم تاریک شد و تو سیاهی مطلق فرو رفتم. برای بار آخر کامران رو صدا زدم ولی هیچ جوابی از جانبش نشنیدم. از خواب بلند شدم و ترسیده سر جام نشستم. رنگ صورتم پریده بود و صورتم خیس عرق شده بود. چند تار از موهامم جلوی صورتم افتاده بود. نفسم بند اومده بود و به سختی میتونم اکسیژن رو داخل ریههام بفرستم. دستم رو روی قلبم گذاشتم، قلبم محکم به سینم میکوبید و خیلی اذیتم میکرد. با یادآوری خوابی که دیدم دستم رو روی گوشم گذاشتم و با صدای بلندی گفتم: نه! نه! قرار نیست اینجوری بشه، قرار نیست! نتونستم ادامه بدم و اشکهام روی صورتم جاری شد. با کشیده شدن دستم توسط کامران... @رائوزین @عسل @Hananeh @علیرضا شیرحسینی
- 65 پاسخ
-
- 2
-
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و ششم🤍🌱 وارد محوطه بیمارستان شدیم. خوشحال بودم، از حرفهای دکتر که حس خوبی رو منتقل میکرد، خوشحال بودم! با دیدن نیمکت چوبی رو به کامران گفتم: کامران جانم بریم اونجا بشینیم. سری تکون داد و باهم، به سمت جلو راه رفتیم. با نشستن کامران روی نیمکت نگران پرسیدم: کامران مطمئنی خوبی؟ سرگیجه نداری؟ سرش رو بالا آورد و اعتراضی گفت: عزیزم گفتم نه دیگه، خوبم. بطری آب رو دستش دادم و خودم، کنارش جاگیر شدم. - کامران خیلی خوشحالم، دیدی دکترت چی گفت؟ گفت سرطانت داره بهتر میشه، گفت اگه یکم دیگه مراعات کنی کلا از بین میره. سمتم برگشت و با لبخندی گفت: دلبر خانم، اگه میدونستم اینقدر خوشحال میشی که زودتر خوب میشدم. خندهای زدم و... شاید اینجاست که شکرت رو بهجا بیارم، مرسی خدا جون، شکرت برای همه این مهربونیت! *سه سال بعد* °سایه° سه سال گذشت. همینطوری نمیگمها، این سه سال خودش 1095 روز بود. همه چی آروم بود. کیوان همراه سهیلا و امیر با یُسری ازدواج کردند. یُسری یه دختر افغانستانی بود که خیلی مهربون و خوشگل و خوش برخورد بود. خلاصه من ازش خوشم اومده بود. هر دو زوج با هم خوب بودند و زندگی خوبی هم داشتند. ولی حیف، حیف یُسری که گیر امیر افتاد! هنوز که هنوزه ازش بدم میاد. پسره بد عنقِ بیادب. ایش! اینجا من یکم تعجب کردم. امیر و یُسری بعد ازدواجشون اومدن خونه مامان بابا زندگی کردند و واقعا برام جای سوال بود. و اما بریم سر زندگی خودم. زندگی خودم که هیچ. 1095 روز گذشت. هیچ چیز هم تغییر نکرده. نمیدونم چرا؛ ولی احساس میکنم که کامران مثل قبل دوستم نداره، احساس میکنم جام توی قلبش کوچیک شده و این برای من حس خیلی بدی بود. کاش میتونستم ازش بپرسم، حالا چرا میگم کاش چون هر موقع اومدم در مورد خودمون باهاش صحبت کنم یا بحث رو عوض میکنه یا میگه " این چرندیات رو از سرت بنداز بیرون " یا میگه " داری پیر میشی ". با صدای زنگ در به خودم اومدم. چاقو رو کنار ظرف سالاد گذاشتم و سمت در رفتم. با دیدن مامان و لیلا خانم لبخندی زدم و به هردوشون سلام دادم. با سینی چایی از آشپزخونه بیرون اومدم و روی میز گذاشتم. خودمم روی مبل یه نفره نشستم. رو بهشون گفتم: چرا به سهیلا و یُسری نگفتید بیاند؟ منم بیکار بودم. مامان با اخم بامزهای گفت: اونا هر کدوم خودشون کار دارند مثل تو که بیکار نیستند! اعتراضی گفتم: مامان!.. این چه حرفیه میزنی آخه. هردوشون خندیدن که لیلاخانم گفت: آبجی این حرف رو نزن سایه خانم هم کارهای خودش رو داره. بعد رو کرد سمت من و گفت: دخترم تو و کامران نمیخواید به بچه فکر کنید؟ با حرفش چایی پرید تو گلوم که بعد چند سرفه به خودم اومدم. شوکه گفتم: بله؟ نفس عمیقی کشید و گفت: دختر چرا اینطوری میکنی اخه؟ گفتم نمیخواید به وجود بچه تو زندگیتون فکر کنید؟ چشمام گرد شد که با صدای مامان به اون نگاه کردم: لیلاخانم راست میگه دخترم. الان سه ساله شما ازدواج کردید و خوشگذرونیهاتون رو توی این زمان انجام دادید. به بچه هم فکر کنید، خوب نیست تو زندگیتون یه تنوع هم ایجاد بشه؟! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: آخه مامان.. نگاهش رو چرخوند و گفت: تو از همون اول هم حرف گوش کن نبودی. متعجب نگاهش کردم و بعد چند لحظه با گفتن " من برم به غذا سر بزنم " بلند شدم و وارد آشپزخونه شدم. آخه بچه؟ من و کامران در موردش حتی حرف هم نزدیم. پوف کلافهای کشیدم و در قابلمه رو بلند کردم ولی وقتی بوی غذا به بینیم خورد با احساس حالت تهوع دستم روی دهنم گذاشتم و سریع سمت سرویس بهداشتی رفتم. در رو پشت خودم بستم که تمام محتویات معدم بالا آوردم. نمیدونم چرا ولی حس خیلی بدی داشتم. بلند شدم و دست و صورتم رو شستم. همونطور که با حوله سبزم صورتم رو خشک میکردم اومدم بیرون که لیلاخانم اومد سمتم و گفت: سایهجان خوبی؟ چیشد؟ نفسعمیقی کشیدم و گفتم: نمیدونم تا بوی غذا خورد به دماغم حالم بهم خورد. تاحالا اینجوری نشده بودم! مامان لبخند شیطنتی زد و گفت: ولی من اینجوری شدم.
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی خب گلم. در اسرع وقت خدمتت ارسال میکنم- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
درخواست جلد برای داستان در پناه باران | جمعی از کاربران انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خواهش عزیزم- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@Hananeh سلام عزیزم وقت بخیر. من گرافیستتون هستم و خوشحالن که این مسئولیت رو پذیرفتم. امیدوارم اثری که خلق میکنم باعث پیشرفت هرچه سریع شما، در مجموعه دوست داشتنیم داشتنیمون بشه. گلم عکس رو همین جا ارسال کن🎀- 20 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست کاور رمان به جای خواهرم|Hananehکاربر انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای Hananeh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
با کمال افتخار -
درخواست جلد برای داستان در پناه باران | جمعی از کاربران انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مبارک باشه عزیز- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و پنجم🤍🌱 اون.. اون اینجا چیکار میکرد؟ لحظهای توی سکوت گذشت که به خودش اومد. سمتم اومد و گفت: سلام سایه خانم. با لبخند مصنوعی سلامی دادم و رو کردم سمت کامران که با لبخند گشادی نگاهم میکرد. خودم رو خیلی کنترل کردم تا سقف خونه رو روش پایین نیارم. همه نشستیم که چند دقیقه بعد من و مامان رفتیم آشپزخونه. رو کردم سمت مامان و با اخم گفتم: مامان این اینجا چیکار میکنه؟ همونطور که چایی رو تو لیوانها میریخت گفت: کیو میگی سایه؟ ظرف شیرینیهارو داخل سینی چیدم و گفتم: امیر رو میگم. اون اصلا دوست کامران هست، اینجا چیکار میکنه؟ نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت: سایه اون مهمون ما هستش، اگه چیزی رو میخوای بفهمی یاد بگیر باید صبر داشته باشی. بعد با سینی چای رفت بیرون. پوفی کشیدم و برای خودم زمزمه کردم: پس اینجا فقط منم که بیخبرم. شونهای بالا انداختم و با سینی شیرینی رفتم بیرون. ظرفهارو روی میز گذاشتم و کنار کامران نشستم. امیر نگاهش رو به همه چرخوند و در آخر گفت: من از کامران خواستم تا همه رو اینجا دور هم جمع کنه چون میخواستم یه خواهشی ازتون بکنم. متعجب نگاهش کردم که نگاهی به مامان و بابا انداخت و ادامه داد: نمیدونم کامران بهتون گفته یا نه؛ ولی من پدر مادر ندارم و تو بهزیستی بزرگ شدم. الانم بجای پدر مادرم میخوام شما برام آستین بالا بزنید و جای پسرتون برام خواستگاری برید. صدای دست مامان بابا و کامران بلند شد که متعجب نگاهم رو چرخوندم. جان؟ دقیقا چیشد؟ لب باز کردم و گفتم: بله؟ چیشد؟ امیر لبخندی زد و گفت: یعنی میخوام هاله خانم و آقا رضا جای مادر و پدرم، شما به عنوان خواهرم و آقا کامران هم به عنوان برادرم تو مجلس خواستگاری باشند. یه تای ابروم رو بالا انداختم که مامان با شوقی که انگار امیر پسر واقعیش باشه گفت: پسرم از دختر خانم بگو، اسمش چیه.؟ اونم لبخند محوی زد و گفت: اسمش یُسری (بخونید یُسرا) هستش، خلاصه چی بگم دختر خیلی خوبیه و... بیتوجه بهشون روبه کامران که به حرفهای امیر گوش میداد گفتم: کامران میشه یه دقیقه بیای، باهات کار دارم. نگاهش رو بین من و امیر چرخوند و بلند شد. جلوتر ازش وارد آشپزخونه شدم و به کابینت تکیه دادم که با خنده اومد تو و گفت: جانم اتفاقی افتاده؟ با اخم گفتم: کامران این چی میگه؟ قضیه خواستگاری چیه؟ اداش رو درآوردم و گفتم: شما به عنوان خواهرم.. اصلا من نخوام خواهر اون باشم باید کدوم بشر رو ببینم؟ اول شوکه... بعد که به خودش اومد زد زیر خنده گفت: سایه خیلی خوب بود! با پام محکم تو ساق پاش زدم و همونطور که سعی میکردم صدام بالا نره گفتم: هرهر بانمک، رو آب بخندی، میگم این اینجا چی میگه؟ پاش رو محکم گرفت و گفتم: آی خدا بگم چیکارت نکنه سایه... با اومدن مامان بابا به آشپزخونه حرفش رو خورد. رو به مامان گفتم: اصلا مامان خودت بگو، چرا این، این حرفهارو زد؟ مامان و بابا همزمان نگاهی به کامران انداختند که شونهای بالا انداخت و گفت: من چیزی نمیدونم. بعد رفت بیرون. با اخم به مامان نگاه کردم که گفت: بابات بهت میگه. بعد مشغول کشیدن شام شد. دستام رو از دست این همه پیچوندن تو هم قفل کردم و رو به بابا گفتم: بابا آقا امیر چرا میخواد شما براش برید خواستگاری؟ مگه با ما نسبتی داره؟ آروم با لحن همیشگیش گفت: دخترم کار خیر که نسبت نمیخواد! حالا وروجک بابا بگو تو چرا مخالفی؟ سرم و انداختم پایین و گفتم: شما و مامان فقط مامان بابای مناید نه برای اون. خندید و بوسهای به پیشونیم زد و گفت: خانم کوچولو شما از کی تا حالا حسود شدید؟ قفل دستم رو باز کردم و اعتراضی گفتم: عه بابا من حسود نیستم. سر تکون داد و گفت: باشه عزیزم من رفتم پذیرایی زشته همه اینجا باشیم. تو هم کمک مادرت کن. چشمی گفتم و با کمک مامان میز شام رو چیدیم. نگاه موشکافانهام رو از روی این امیر بر نمیداشتم. پسرهی ناقلا، نیومده دل مامان بابای من رو بدست آورده. نگاه کن تروخدا چجوری با مامان بابا حرف میزنه. نگاهش رو سمتم چرخوند که سرم رو پایین انداختم و مشغول خوردن غذام شدم. تک سرفهای کرد و گفت: - سایه خانوم میشه پارچ دوغ رو بدید؟ سرم رو بالا آوردم و گفتم: البته. از اونجایی که فاصله بین من و اون زیاد بود پارچ رو از کنارم برداشتم و کنار دستم گذاشتم و گفتم: ببخشید دست من تا همینجا میرسه! بعد قاشقم رو داخل دهنم گذاشتم. بابا لبخندی زد و گفت: اشکال نداره امیرجان بیا از این پارچ برای خودت بریز. چشمای گرد شدم رو بهشون دوختم که دیدم امیر با پرویی تمام، برام ابرویی بالا انداخت و دور از چشم بقیه شکلک درآورد. آی من بزنم.. یعنی چیز.. امم.. نگاهم سمت کامران چرخید که از بس خندش رو کنترل کرده بود صورتش قرمز شده بود! حرصی نگاهش کردم و با پام، دوباره به پاش زدم. آخ کوچولویی گفت و با اخم سمتم برگشت. نفس عمیقی کشیدم و کلا... بیخیال! *** همونطور که تو راهرو بیمارستان حرکت میکردیم، دستاش رو محکم گرفتم و گفتم: کامران حالت خوبه؟ دستام رو محکمتر گرفت و گفت: خوبم!
- 65 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست جلد برای داستان در پناه باران | جمعی از کاربران انجمن نودهشتیا
پری بانو پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
@آتناملازاده در اسرع وقت برات ارسال میکنم گلم- 17 پاسخ
-
- 2
-