رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

پری بانو

گرافیست
  • تعداد ارسال ها

    143
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط پری بانو

  1. سلام سلام

     

    خوشحال میشم به دنیا رمان من سری بزنید. دنیایی از عشق و درد که شاید اولش طنز و دوست داشتنی باشه ولی تهش...🙃

    در ادامه می‌بینید

    1. مهدیه طاهری

      مهدیه طاهری

      دعا کن ویرایشاتم تموم شه، بعد میخونمش😂

       

    2. پری بانو

      پری بانو

      عالی منتظرم🧸🎀

  2. سلام 

     

    خو شحالم میشم به دنیای رمان منم سری بزنید😃

     

  3. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و هفتم🤍🌱 بعد از شستن ظرف‌ها رفتم بالا و یه تیپ اسپرت قهوه‌ای_شکلاتی زدم. کامران هم تیپ قهوه‌ای_شکلاتی زده بود. می‌بینی تروخدا؟ باز باهم ست کردیم. داشتم می‌رفتم بیرون که گفت دوربین رو از چمدون بردارم بیارم. دوربین رو هم برداشتم و باهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. پارک نزدیکی بود تقریبا 10دقیقه توی مسیر بودیم تا رسیدیم. کامران ماشین رو یه‌جا پارک کرد. محوطه قشنگی داشت. مثل اینکه تازه آبیاری شدند. بوی خاک نمناک همه‌جا پیچیده بود، عاشق ای بو بودم. شونه به شونه هم رفتیم پیش بقیه. با همه سلام علیک کردیم. نمی‌دونم چرا مامان بابا نگران بودند. چند بار ازشون پرسیدم چی‌شده ولی بهونه‌های الکی آوردند. یه بار رد نگاهشون رو دنبال کردم و به امیری که با کامران حرف می‌زد رسیدم. ابروهام خود به خود بالا رفتند. بعد اخم ریزی کردم. مامان بابا چرا باید اون رو نگاه کنند؟ چرا باید نگران باشند؟ اصلا چرا... و هزاران چرای دیگه توی ذهنم موج می‌زدند و جوابشون یه کلمه بود؛ نمیدونم. تو افکارم بودم که کیوان پیشنهاد داد بریم وسطی بازی کنیم. همه جوونا باهم بلند شدیم و رفتیم یه جای خلوت. دخترا یه تیم شدند و پسرا یه تیم. اول پسرا رفتند وسط. خداوکیلی بازیشون خیلی خوب بود. آخرین نفرشون کامران بود که از همه بهتر بازی می‌کرد. خودم ازش تعریف کردم و خودم از بازی حذفش کردم! دخترا با جیغ و خوشحالی بغلم کردند و رفتیم وسط. درسته گفتم بازیشون خوب بود ولی تعریف از خود نباشه که بازی ما بهتر از اونا بود. دو دقیقه بعد: خوبه کلا من تعریف نکنم چون که همه چی بعد از اون خراب میشه حتی اگه دو دقیقه بعد باشه. آخرین نفرشون من بودم که همشون رو من نقشه کشیده بودند. توپ دست امیر بود. امیرعلی از اونور داد زد: داداش نمی‌تونی بزنی بده کامران، سایه حریف سر سختیه! امیر با اعتماد به نفس گفت: خودم می‌تونم بزنمش. کامران پوزخندی زد و گفت: کی معصومه و سهیلا و ثریا رو زد؟ من. امیر حق به جانب گفت: الان یه جوری بزنمش دیگه نتونه بازی کنه! کامران چشماش رو ریز کرد و گفت: اگه یه خراش کوچولو برداره اونوقت من می‌دونم و شما. امیر نفس‌عمیقی کشید و گفت: آقا خواهر خودمه خودم می‌تونم بزنمش فقط! با این حرفش جفت ابروهام رفت بالا. این چی گفت؟ خواهر؟ یه نگاه به کامران انداختم که متعجب به امیر نگاه می‌کرد. تک سلفه‌ای کرد که چشماش رو به چشمای گرد شدم دوخت. مثل اینکه تازه فهمیده بود چه سوتی داده بود. با من من گفت: منظورم اینه که سایه‌خانم جای خواهرم می‌مونه. با چشمای ریز شده نگاهش کردم و بازی به حالت قبلی برگشت. امیر توپ رو پرت کرد سمتم که یه جای‌خالی دادم و توپ از بالای سرم رد شد. دخترا با جیغ و خوشحالی اومدند وسط و پسرا هم با صورت آویزون نگاهمون می‌کردند. کامران رفت پیش بابارضا و آقا دیاکو که داشتند کباب‌های روی منقل رو باد می‌زدند. دور از چشم آقا دیاکو چیزی به بابا گفت که چهره‌ی بابا هم خوشحالی و هم نگرانی رو نشون میداد. حواسم پرت کامران بود که یه چیز محکم خورد به صورتم. سرگیجه بدی سراغم اومد. تعادلم و از دست دادم و افتادم که یکی تو هوا گرفتتم. طعم گس‌خون رو توی دهنم حس میکردم. آروم چشمام رو باز کردم که دیدم امیر از بازوهام گرفت و من رو سمت یه درخت میبره و بقیه هم دورم جمع شدند. به تنه‌ی درخت تکیه دادم و نشستم که دستمال کاغذی رو از جیبش درآورد و رو بینیم گذاشت. با نگرانی نگاهم کرد و کامران رو صدا زد. اینقدر بلند داد زد که خودم یه لحظه گریختم. کامران ترسیده اومد سمتم و جلوی پام زانو زد. دستمال کاغذی رو از دست امیر گرفت و نگهش داشت. با عصبانیت گفت: مگه نگفتم محکم نزنیدش؟ هان؟ آروم دستم رو روی دستش گذاشتم و گفتم: کامران خودم حواسم نبود. حواسم به نگاه‌های نگران امیر بود. این همه نگرانیش رو نمی‌فهمیدم. کامران با همون عصبانیت به کیوان گفت بره بطی‌آب رو بیاره تا من صورتم رو بشورم. رو کرد سمتم و گفت: میشه بگی دقیقا حواست کجا بود؟ با شیطنت گفتم: پی دوری یارم. چشم غره‌ای رفت و بطری رو از کیوان گرفت. اون آب می‌ریخت و من صورتمو می‌شستم. در بطری رو بست و گفت: امروز فقط خودت رو چلاغ کردی یادم می‌مونه. لبخندی زدم و گفتم: کامی‌جونم بریم بگردیم عکس بگیریم؟ خندید و گفت: پاشو عزیزم بریم. - فاذا ماذا کامران، دو دیقه پیش سرم داد میزنی الان عزیزم؟ شیطون گفت: الان نظرم عوض میشه‌ها همه هستیم! سری تکون دادم و باهم بلند شدیم و رفتیم پیش به سوی گردش...
  4. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و ششم🤍🌱 از پله‌ها پایین رفتم و دوباره صداش زدم. ای بابا، مثل اینکه اصلا کسی خونه نیست! دیگه واقعا داشتم نگران می‌شدم. یه بار دیگه با صدای بلند صداش زدم که زانوهام شل شد و افتادم زمین. واقعا نمی‌دونم را اینجوری شد ولی چون زیر پام سرامیک بود زانوهام بدجور درد گرفت. کامران در خونه رو سریع باز کرد و دَوون دَوون اومد سمتم و جلوم نشست. نگران پرسید: چیشده سایه؟ زانوهام رو کمی سمت خودم خم کردم و گفتم: معلومه کجایی دوساعته دارم دنبالت می‌گردم؟ دستش رو آروم روی پام گذاشت. آخ کوچولویی گفتم که گفت: بیرون داشتم ورزش می‌کردم، نگا کن با خودش چیکار کرده! اخمی کردم و گفتم: جدیدا آدما ورزش می‌کنند چیزی نمی‌شنوند؟ با خنده نچی گفت و ادامه داد: حالا چیکار داشتی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: هیچی. می‌خواستم بلند بشم که پاهام درد گرفتند و دوباره خوردم زمین. ایشی زمزمه کردم که کامران دستاش رو زیر پاهام و کمرم گذاشت و بلندم کرد. منم با پرویی خودم رو بهش فشردم و مشغول درست کردن یقه‌ی تیشرتش شدم. زمزمه کردم: کامران چرا همیشه یقه لباسات کجه؟ خنده ریزی کرد و گفت: شاید گذاشته باشمش که هر موقع یه خانوم حواس پرت رو دیدم برام درستش کنه. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. روی صندلی توی آشپزخونه نشونددم و رفت از جعبه کمک‌های اولیه چسب‌زخم رو آورد. با یادآوری چیزی گفتم: کامران بقیه کجا هستند؟ جلوم زانو زد و پاچه‌ی شلوار رو کمی آورد بالا و همونطور که چسب رو به زانوم می‌زد گفت: رفتند پارک. از درد زانوم چهرم تو هم رفت و زمزمه کردم: چی؟ بوسه‌ای رو جای زخمم زد و بلند شد و رفت سمت یخچال. - قرار شد امروز خانوادگی بریم پارک. خاله و دایی و عمو هم میاند. امیر و سهیلا هم میاند، چون تو خواب بودی بهشون گفتم دیرتر می‌ریم. آهانی گفتم و مشغول بازی با پاهام شدم. بعد چند دقیقه کامران میز صبحونه رو چید. راستشو بخوام بگم مثل خری شده بودم که کارخونه تیتاب به نامش زده بودند، وقتی هم که لقمه‌های کوچیکی تو دهنم می‌گذاشت ذوق مرگ شده بودم! انگاری کامران من رو مثل یه دختر کوچولو 6_5 ساله می‌بینه که همه جوره باید مراقبم باشه. با یادآوری دیشب لبخندی روی لبم نشست. همه اتفاق‌های دیروز از جایی که توی گوشی برای سرطان کامران تحقیق می‌کردم تا جایی که با شیطنت‌های بی‌وقت کامران خوابم برد مرور کردم. فکرم کشیده شد سمت کیوان و سهیلا! همونطور که پاهام رو تکون می‌دادم به کامران گفتم: کامران، در مورد انتخاب کیوان باهاش صحبت کن. سهیلا دختر خوبیه، این دوتا کنار هم و باهم خوشبخت می‌شند. کامران لقمه دیگه‌ای توی دهنم گذاشت و گفت: باشه حرف می‌زنم تو هم اینقدر پاهات رو تکون نده بچه درد میگیره! سری تکون دادم و گفتم: کامران ساعت چنده؟ لقمه‌ای توی دهنش گذاشت و گفت: یک‌و‌نیم. شدکه با صدای بلند گفتم: چند؟ با حرفم لقمه پرید تو گلوش و شروع به سلفه کردن کرد. سریع چایی رو گرفتم و به زور ریختم تو حلقش که سلفش شدت گرفت و بریده بریده گفت: سا... سایه... داغ... داغه. یه لیوان آب براش آوردم و دادم دستش و پی‌درپی می‌زدم رو کمرش تا سلفش بند بیاد. بالا سرش ایستادم و همونجوری که شونه‌هاش رو ماساژ می‌دادم گفتم: آخه برادر من، من تعجب کردم شما چرا لقمه می‌پره تو گلوت؟ برگشت سمتم و با صدای دو رگه‌ای که بخاطر سلفه بود گفت: اولن اینقدر نزن تو کمرم سوراخم کردی. بعد یه بار دیگه بهم بگو برادر تا نسبتمون رو بهت واضح نشون بدم☻ حالا هم اگه سیر شدی برو آماده شو منم میز رو جمع کردم میام. با لجاجت گفتم: نیازی نیست خودم جمع می‌کنم تو برو آماده شو. خنثی گفت: پات درد میگیره‌ها! اخمی کردم و گفتم: یه زخم سطحیه دیگه، اینقدر شلوغش نکن خوب شد. پوفی کشید و رفت بالا. منم که....
  5. بفرمایید @آتناملازاده عزیزم. امیدوارم به خوبی استفاده کنید برای رمان زیباتون🦋🌱
  6. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و پنجم🤍🌱 بقیه داشتند حرف می‌زدند که یهو دلم هوس آهنگ کرد. اونم چه صدایی بهتر از صدای کامران؟ رو کردم سمتش و گفتم: کامران میشه یکم برامون بخونی؟ متعجب نگاهم کرد که کیوان گفت: آره داداش خیلی وقته نخوندی یه چی بخون حالمون عوض شه. کامران هم که چاره‌ای نداشت با گفتن " یه لحظه صبر کنید الان میام " جمع رو ترک کرد. بعد چند دقیقه با گیتار اومد و گرفتش سمتم. یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: چیکارش کنم؟ لبخند ملیحی زد و گفت: تو بزن منم می‌خونم! گیتار رو از دستش گرفتم. سهیلا گوشیش رو درآورد و با خنده گفت: لازم شد فیلم بگیرم یادگاری. منم گوشیم رو درآوردم به کیوان دادم و گفتم: کیوان تو هم فیلم بگیر ممنون. لبخندی زد و سری تکون داد. کامران گفت چه آهنگی رو می‌خواد بخونه چند لحظه مکث کردم و بعد گفتم که آمادم. دستش رو دورم انداخت و شروع کرد به خوندن: یه سری سیاه سفیدا خوبن مث برف لای موهات مث کلاویه‌های پیانو مث اون دوتا چشات (دستش رو رو روی سرم گذاشت و ادامه داد) مث ترکیب یه شال سفید با موهای مشکی فرفری مث یه آلبوم عکس قدمی که پره از عکسای بچگی با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارم و تو هم شدی ماهم و، کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو (کامران نزدیک‌تر بهم نشست و دستاش رو پشتم حلقه کرد، می‌تونستم بگم بهترین حس عالم رو داشتم♡) با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارمو تو هم شدی ماهمو،کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو توی وضعیت سفیدم باهات متضاد منی ولی رفیقم باهات من سیاهمو تو سفید فرقمون زیاد اما جالب اینه کاملا بهم میاد تیرگی من با روشنی تو قشنگه بعد شب تیره روشنی صبح تو دلیل من برای بودنی من دلیل تو... (این آهنگ داشت دقیقا موقعیت من و کامران توی اون زمان رو نشون میداد سیاه_سفید) با تو رنگه، دنیام چه قشنگه سیاه سفیده آره همینشه که قشنگه، من شب تارمو تو هم شدی ماهمو،کنار هم کاملیم میفهمی احوالمو [حامیم] آهنگ که تموم شد من و کامران شبیه دیوونه‌ها توی چشمای همدیگه زل زده بودیم. همه چیز این آهنگ درست بود. من دلیل اون برای زندگی بودم و اون دلیل من برای ادامه دادن. اون شبیه آسمون تیره بود که کم از سیاه چاله‌ای مجذوب کننده نداشت و من هم مثل آسمون روز، که تمام پرتو‌های خورشید را به زمین می‌تابانه، روشن بودم. با کامران زندگی من رنگ گرفته بود.‌ اون رنگ مشکی من بود منم سفید اون، و البته به‌جز سیاه و سفید بیشتر از 7 رنگ آسمون رو تو قلب کوچیک من جا داده بود. حتی لباس‌هامون هم این رو می‌گفتند! با صدای دست سهیلا و کیوان به خودمون اومدیم. چند نفری هم که اونور تر بودند برامون دست زدند. صدای کامران توی گوشم طنین انداخت: بعضی تضادها هست مثل شب و روز، سیاه و سفید که همدیگر رو کامل می‌کنند. اگه یکیشون نباشه اون یکی هم دلیلی برای بودن نمی‌بینه. خواستم بگم این دنیا با تضادهاش قشنگه، منم با تو:) لبخند آرامش بخشی بهش زدم که بوسه‌ای روی موهام زد و زمزمه کرد: بوی موهات بهترین عطر دو عالمه! همه افراد عالم باید یه کسی درست مثل کامران رو داشته باشند که اعتماد به نفست رو ببره بالا، حمایتت کنه، پشتت باشه، برات یه همدم واقعی باشه که حتی حاضر باشه ساعت‌ها بشینه کنارت و به تک‌تک حرف‌هات گوش بده. یه همچین آدمایی باید توی زندگی هر شخص باشه. مث کامران. کامرانی که همه‌ی این خصوصیات خوب رو تو قلب وسیع خودش جا داده بود. یه حمایت‌کننده مهربون، یه پشتیبان محکم، به همدم تمام وقت، یه رفیق پایه و... یه عشق بی‌پایان. کسی که برای دوست داشتنت منت نمی‌ذاره، کسی که صادقانه دوست داره، حاضر نیست با دنیا عوضت کنه، تو رو بخش بزرگی از وجودش می‌دونه و عشق بزرگ زندگیش، درست عین ارباب قلب من! *** با خستگی از ماشین پیاده شدم. کیوان زودتر از همه رفت اتاقش. حقم داره، از دختر مورد علاقش خواستگاری کرده بود بایدم بال بال بزنه. توروخدا نگاه کن! خوابم میاد دارم چه چیزهایی می‌گم. بی‌حوصله با کامران وارد خونه شدیم. کامران که همون اول خودشو روی کاناپه انداخت و گفت: سایه‌جان یه لیوان آب برام میاری؟ در رو بستم باشه‌ای گفتم که جوابش دستت‌دردنکنه‌ای شد. وارد آشپزخونه شدم و اول خودم یه لیوان آب خوردم و همونطور که برای کامران می‌ریختم گفتم: کامران تو که خواب بودی مامان بابا حرف زدند قرار شد هفته بعد برگردیم. قول بده یکی از این روزا من و ببری پاساژگردی باشه؟ کامران گوشت با منه؟ لیوان رو برداشتم و وارد سالن شدم که گفت: خیلی خب ببینم چی میشه. یه اخم ریزی کردم و گفتم: یعنی چی که ببینم چی میشه؟ از سر جاش بلند شد و روبه‌روم ایستاد. لیوان رو از دستم گرفت و توی یه قلوپ، همش رو بالا کشید. روی میز گذاشتش و گفت: یعنی اینکه الان من ناجور خوابم میاد و باید بخوابم. شما هم بدون هیچ حرفی میاید بالا و لالا می‌تونید. اوکی؟ با دهن باز نگاهش کردم که بدون منتظر شنیدن جوابم، راهش رو گرفت و رفت بالا. پوفی کشیدم و... درکش ‌کردم! به هر حال خسته بود. *** با پرتوهای آفتابی که از پشت پنجره به چشمم خورد چشمام رو باز کردم. به اطرافم نگاه کردم. بلند شدم و کش‌وقوسی به بدنم دادم اما دوباره به تخت نگاه کردم. کامران نبود. از رو تخت پریدم پایین و درو باز کردم و رفتم بیرون. حتما تو این وقت همه بیدارند دیگه. با صدای نیمه‌بلندی اسمش رو فریاد زدم ولی جوابی نشنیدم. نگران شدم. خیلی خیلی نگران...
  7. واقعا عالی پیش میری موفق باشی عزیزممم🥺

  8. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و چهارم🤍🌱 قطع به یقین می‌مرد. - سایه جان چرا اینجایی؟ برگشتم سمت کامران. لبخندی زدم و با اشاره به اون پایین گفتم: کامران اگه یکی از اینجا بیفته چی میشه؟ یه نگاه بهش انداخت و بیخیال گفت: یا می‌میره یا ضربه مغزی میشه. کامل سمتش چرخیدم و موهام رو پشت گوشم فرستادم. - اگه اون یه نفر آشنا باشه... اگه من باشم؛ بازم اینقدر بی‌تفاوت میگی می‌مرد یا ضربه مغزی میشد؟ یه تای ابروهاش رو داد بالا. - چی؟ ازش فاصله گرفتم و با شیطنتی که تو وجودم بود گفتم: الان بهت می‌فهمونم. بعد دویدم و سمت پرتگاه رفتم. داد زد و گفت: چیکار می‌خوای بکنی دیوونه؟ اونقدر رفتم جلو که اگه دو سه قدم دیگه می‌رفتم جلو پرت می‌شدم پایین و می‌مردم. یه قدم اومد جلو که دستام رو به نشونه نیا اوردم بالا. لبخندی زدم و گفتم: از چی می‌ترسی؟ نگرانی و ترس از چشماش فریاد می‌زد. صورتش مثل سیب سرخ شده بود. می‌دونستم اگه خودم رو از این پایین پرت کنم هم اون پشیمون می‌شد از اون کارش هم من از این رفتارهام پشیمون می‌شدم. دستی به صورتش کشید. عصبی بود، از اون‌هایی که چاقو می‌زدی خونش در نمی‌یومد. چشمایی که الان قرمز شده بود رو بهم دوخت. - سایه بچه بازی نکن بیا این طرف. ابرویی بالا انداختم و لب زدم: نچ اول بگو. آب دهنش رو قورت داد، با تن صدایی که سعی داشت بهم برسه گفت: چیو بگم آخه لامصب؟ لبخند پت و پهنی روی لبم نشوندم و گفتم: اینکه دوستم داری. با چشمای گرد شده نگاهم کرد که یه قدم به عقب برداشتم. با عربده اسمم رو صدا زد. نمی‌دونم چرا اینقدر گفتن یه جمله رو به تعویق می‌انداخت. ازم می‌ترسید؟ می‌ترسید که من رو از دست بده؟ یکم توی دلم بخاطر این کارهاش خالی شد. اشکم که بی‌سر و ته ریخت و پاک کردم. اونم بعد از کلنجار با خودش گفت: با... باشه میگم... تو... تو بیا اینور فقط. - تا نگی نمیام. زود باش وگرنه سایه بی‌سایه. کلافه نگاهم کرد. اشک توی چشماش حدقه زده بود. لابد می‌ترسید غرورش باز شکسته بشه؛ ولی مگه تو این اوضاع غرور مهم بود؟ یا شاید هم می‌ترسید که توی چیزی به اسم " زندگی" اون نباشم. عصبی دور خودش چرخید و هعی لگد به سنگ ریزه‌ها می‌زد؟ ما چمون شده بود؟ از اونور خوابم نمی‌برد تا بیایم و حوصله سر رفتم برگرده و اونم اومد، ولی چیشد که این فکر به سرم زد و حالا شبیه بچه‌ها بازیم گرفته بود؟ - نمیگی؟ اشک‌هاش رو پاک کرد ک با صدای بلندی گفت: دوست دارم به خدا دوست دارم به تموم مقدسات عالم دوست دارم دوست دا... با خوشحالی و خنده دویدم سمتش و محکم بغلش کردم. آروم زمزمه کردم: منم همینطور. چند ثانیه گذشت که بعد، دستاش رو روی کمرم گذاشت و یک آن، به خودش فشرد و حلقه دستش رو تنگ‌تر کرد. لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. دقایقی گذشت ولی بیخیال عالم و آدم بغل هم بودیم. آروم خودش رو جدا کرد و صورتم رو با دستاش قاب گرفت. صورتش قرمز بود، موهاش پریشون. اشک چشماش رو پر کرده بود؛ ولی لجباز بود و نمی‌ریخت. گونم رو شصتش نوازش کرد و با صدای خش‌دارش گفت: سایه هیچ وقت... دیگه هیچ وقت با من همچین کاری نکن! - فقط.. فقط می‌خواستم بفهمم بعد من چی میشه. یکم صداش رو بالا برد و گفت: لعنتی من بدون تو نمی‌تونم زندگی کنم، بعد تو تازه می‌خواستی بفهمی؟ همون لحظه... همون قطره اشک خودسر روی صورتش ریخت. دستم خود به خود بالا اومد و روی گونش نشست. اشکش رو پاک کردم و لب زدم: ببخشید، ولی اگه نمی‌گفتی دوستت دارم... بجای اینجا باید سر مزارم گریه می‌کردی! چیزی نگفت، از این چیزی نگفتنش یکم ترسیدم. دستم و پایین‌تر آورد و به لبش چسبوند. چند لحظه‌ای همونجوری نگه داشت بعد، لای دستای گرمش گرفت و به سمت بالاترین قسمت پارک رفت. یه نیمکت بود که همونجا نشستیم. از این قسمت می‌شد ول پارک رو دید. چیزی نمی‌گفتم و اونم چیزی نمی‌گفت. شاید لحظه‌ای که به همین منوال گذشتکافی باشه! ولی اون خودش پیش قدم شد و از خوراکی‌هایی که گرفته بود، بسته کوچیک لواشک رو بهم داد. نفس عمیقی کشیدم و بیخیال چند دقیقه پیش همونطور که لواشکم رو می‌خوردم به کامران گفتم: کامران امروز خیلی روز خوبی بود، احساس می‌کنم چند عاشق بهم رسیدند. یه چیپس بهم داد و گفت: منظورت خودمونه دیگه؟ با لبخند از دستش گرفتم و گفتم: نچ، منظورم بنیامین و معصومه با امیرعلی و ثریاست. یه تای ابروش رو بالا داد صدایی صاف کرد و گفت: چی؟ بنیامین و معصومه؟ ثریا و امیرعلی؟ از کی تاحالا؟ خونسرد به روبه‌رو خیره شدم و گفتم: توی عروسی خیلی ضایع بودند، در ضمن کیوان هم هست. متعجب گفت: کیوان رو میگی؟ به کیوان، اون‌ور دریا که جلوی سهیلا زانو زده بود و با ذوق همیشگیش بهش خیره بود و ازش خواستگاری می‌کرد نگاه کردم و به کامران با چشم اشاره کردم تا اون‌ها رو ببینه. با خوشحالی گفتم: کیوان خیلی‌وقته به سهیلا علاقه داره. امروز هم به خاطر ما تونست علاقش رو به سهیلا ابراز کنه، مثل اینکه تو انتخابش اشتباه نکرده. همونطور که حرف می‌زدم اشک شوقی از چشمام پایین اومد. خیلی خوشحال بودم، هم برای سهیلا هم برای کیوان. همونطور که به کیوان و سهیلا خیره بودم توی مکان گرمی فرو رفتم. کامران دستاش رو دورم محکم‌تر کرد و گفت: نگاه کن، ما باعث شدیم این سه‌تا زوج بهم نزدیکتر بشندها! خودم رو بهش فشردم ولی هنوز چشمم به اون دوتا بود. سهیلا آروم خم شد و انگشتر رو از از دست کیوان گرفت. از کامران جدا شدم و رو بهش گفتم: سهیلا قبول کرد. با لبخند مهربونی نگاهشون کرد و بعد با همون لبخند دستاش رو جلو آورد و اشکام رو پاک کرد. دستاش آروم رفت زیر شالم و روی لاله گوشم رسید و نوازش‌گونه روش کشید. یهو خندم گرفت و روبه کامران گفتم: کامران چیکار می‌کنی؟ به کارش ادامه داد و عمیق نگاهم کرد. نگاهش قشنگ بود، شاید برای بقیه ساده به نظر می‌یومد؛ ولی برای من قشنگ بود! لبخندی زد و گفت: یادمه قبلا وقتی گریه می‌کردی دستم رو روی لاله گوشِت می‌کشیدم می‌خندیدی. همیشه بخند خانوم، خنده‌هات رو دوست دارم. خندیدم و یاد اولین باری که جلوی کامران گریه کردم افتادم. خودش این راز رو کشف کرد. یادمه اینقدر لاله گوشم رو نوازش کرد که از خنده داشتم می‌مردم. بعد نیم‌ساعت کیوان و سهیلا هم اومدند. سهیلا از خجالت لپش قرمز شده بود. الهی... بگردم. بذار تنها بشیم، خودم می‌کشمت. حاله دیگه از من مخفی کاری می‌کنی! یهو...
  9. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و سوم🤍🌱 خمار نگاهم کرد و گفت: جانم چی میگی؟ لبام رو به هم فشردم و گفتم: حوصله‌ام سر رفته. خمیازه‌ی آرومی کشید و گفت: خب من چیکار کنم. زیر لب خصیصی نثارش کردم و انگشتم رو متفکرانه رو لبم گذاشتم و بعد بشکنی رو هوا زدم و گفتم: پایه‌ای بریم بیرون؟ بانمک خندید و گفت: اهوم خوبه! برو. بعد دوباره پتو رو روی خودش انداخت. لجبازتر پتو رو از روش برداشتم و گفتم: پس اوکی من رو می‌بری، به کیوان و سهیلا هم می‌گم بیاند. از جاش بلند شد و همون جوری که حرصی سمت در می‌رفت گفت: تو به سهیلا بگو منم میرم به کیوان می‌گم. بی‌شعور، ایششش! چشمام رو تو حدقه چرخوندم و سری تکون دادم و اونم رفت. به سهیلا پیام دادم که آماده بشه. امشب در مورد سهیلا و کیوان باید با کامران حرف بزنم. لبخندی زدم و سمت کمد لباسام رفتم. هودی سفیدم رو با یه شلوار سفید لی همراه شال سفیدم برداشتم و با لباسای تنم عوض کردم. موهام رو با کش مشکی سادم بستم و شالم رو روی سرم انداختم. یه ریمل با رژلب صورتی کمرنگ زدم. کوله‌پشتی مشکی رنگم رو برداشتم و تو اتاق منتظر کامران موندم. در اتاق رو آروم باز کرد و اومد داخل. یه چشمک بهم زد و رفت سمت کمدش. تی‌شرت مشکی و یه سیوشرت مشکی مات و شلوار لی ذغالیش برداشت و رفت عوض کرد. وقتی آماده شد با ذوق بهش نگاه کردم. مشکی خیلی بهش میومد. مخالف هم شده بودیم. مشکی_سفید. دستم رو گرفت و آروم سمت در رفت و بازش کرد. آروم گفت: عملیات سریع آغاز میشه. چشمام رو ریز کردم. - مرحله اول چیه؟ - مرحله اول... اوم.. فقط به حرفام گوش بده. اوکی؟ حرصی گفتم: اوکی، مرحله دومم اینه که بی‌هیچ حرفت گوش نمی‌دم، پشتم راه میفتی و به حرف‌های من گوش میدی. حالا آروم پشت من بیا! با چشم ریز نگاهم کرد که بی‌اهمیت بهش دستش رو گرفتم و بیرون رفتیم. با قدم‌های یواش یواش رفتیم سمت ماشین. متعجب گفتم: کیوان کو؟ نگام کرد و گفت: الان میاد. به ماشین تکیه دادم و بعد چند دقیقه کیوان هم اومد. یه تیپ اسپرت زده بود که خیلی بهش میومد. با شوق گفت: سهیلا خانوم هم میاد؟ کامران رفت کنارش و با چشمای ریز و سوالیش پرسید: شما به سهیلا خانم چیکار دارید؟ خانم رو خیلی کشیده و خنده‌دار گفت. کیوان با استرس نگام کرد و با مِن‌مِن گفت: چیزه... اممم... گفتم حوصلشون سر نره. کامران ابرویی بالا انداخت و گفت:اها، که حوصلشون سر نره. کیوان هم با عجله سری تکون داد. دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر خنده. برگشتن سمتم رو بهشون گفتم: بله سهیلا هم میاد. کامران هم دستش رو پشت کیوان گذاشت و گفت: بفرمایید می‌خوایم بریم دنبال سهیلا خانم که حوصلشون سر نره. با ته مونده خندم گفتم: کامران اذیت نکن دیگه بسه! سری تکون داد و سوار ماشین شد. صندلی عقب نشستم و راه افتادیم سمت خونه سهیلا. اون رو هم گرفتیم و یه پارک نزدیک همونجا رفتیم. پارک قشنگ و سرسبزی بود. کامران دستم رو گرفت بود و با هم قدم می‌زدیم. بند کوله‌پشتیم رو روی دوشم درست کردم و کنار هم پا روی سنگ‌فرش‌های شش‌ضلعی خاکستری می‌گذاشتیم. درخت‌ها بهاری بودند و باد خفیفی اونا رو می‌رقصوند. تقریبا نیم‌ساعت راه رفتیم که واقعا خسته شدم. من و کامران تصمیم گرفتیم بریم یه جایی بشینیم. سهیلا و کیوان هم رفتند تا یکم بگردند. سمت نیمکتی چوبی قدم‌های کوتاه و شمرده‌ای بر‌میداشتیم. این مرد رو باید دوست داشت و دوست داشتن، قوی‌ترین حس یه زن می‌تونه باشه! نفس کشیدن کنار این مرد، برای من لذت‌بخش‌ترین کار این دنیا بود. برگشت و گفت: سایه تو همینجا باش من برم یه چیز بخرم بخوریم،جایی نری ها. سری تکون دادم و رفت. به ساعت گوشیم نگاه کردم. 12 و نیم شب بود. نفس‌عمیقی کشیدم و به سنگ جلوی پام ضربه‌ای زدم که چشمم به یه پرتگاه افتاد. با قدم‌های آروم سمتش رفتم. ارتفاعش به شدت زیاد بود و می‌دونستم اگه یکی از اینجا پرت بشه...
  10. در اسرع وقت درست، و براتون در همینجا ارسال می‌کنم. پیشاپیش از صبوریتون متشکرم🥰
  11. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و دوم🤍🌱 عمیق نگاهم کرد و گفت: سایه، قول بده تا آخر این راه دور و دراز باهام بمونی. یه قطره از اشک روی گونم ریخت و با ذوق دست راستم رو بالا آوردم. - به لحظه دیدار قسم می‌خورم! دستش رو آورد بالا و انگشتای بزرگ مردونش رو مابین انگشتای سفیدم برد، محکم بست. سرش رو جلو آورد و روی رد اشکم رو بوسید. ما نه لیلی و مجنون بودیم، نه شیرین و فرهاد! داستانمون شاید مثل بقیه داستان‌ها باشه اما یه فرق داره! فرقش هم اینه که این داستان زندگی من و کامرانه، داستان ما! ما چه ساده بهم دل بستیم، کی فکرش رو می‌کرد می‌کرد من کنار کامران به خوشبختی و آرامشی که لحظه به لحظه دنبالش بودم برسم، برق‌ها روشن شد و من و کامران یکم از هم فاصله گرفتیم و ساقدوشا اومدن دورمون کردن و گفتند رقص کُردی بریم. موافقت کردیم و یه دایره بزرگ دختر پسری درست کردیم. آهنگ کُردی شادی پخش شد و شروع به رقصیدن کردیم. همه مشغول بودند و عده‌ای هنوز داشتند می‌رقصیدند. به چند لحظه قبل فکر می‌کردم که قسم خوردم تا آخر این راه دور و دراز با کامران بمونم. دستی روی شونم نشست. برگشتم سمت کامران که با لبخند گفت: سایه‌جان گوشیت پیشته؟ آروم سری تکون دادم و ادامه داد: میدی یه لحظه؟ همونطور که از کیفم درش می‌آوردم گفتم: برای چی می‌خوای؟ - بده میفهمی. گوشی رو سمتش گرفتم. گرفتش و قسمت دوربین جلو رو آورد و رو صورت هر دومون تنظیم کرد. دکمه فیلمبرداری رو زد و با خنده گفت: خب توله‌های قشنگم، من امروز با مامان جونیتون ازدواج کردم و زنم شد. تا چند وقت دیگه شما توله‌ها رو به‌دنیا میاره. دستش رو آورد بالا حلقه‌اش رو جلوی دوربین گرفت و با خنده گفت: سایه حلقه‌ات رو نشون بده توله‌ها ببینند زنم شدی! با لبخند مهربون و شیطونی دستمو جلوی دوربین گرفتم و گفتم: بچه‌ها باباتون اول شوهر من بوده و قراره فقط من رو ببره شهربازی و رستوران و سینما. محکم بغلم کرد و گفت: یه تار موهاش روهم به شما توله‌ها نمیدم. ،،، بعد شام سمت ماشین‌ها رفتیم تا بریم خونه. با کامران سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. تو راه همش صدای آهنگ و بوق بود. رو به کامران با خوشحالی داد زدم: کامران. اونم داد زد: جانم. - عاشقتم، دیوونتم روانی. خبیث نگاهم کرد و گفت: اگه می‌خوای امشب کار دست خودم و خودت ندم کمتر دلبری بکن لعنتی! خنده دلبری زدم و آروم سرجام نشستم. با خوشحالی از پنجره به بیرون نگاه کردم. حس خیلی خوبی داشتم. کامران ماشین رو نگه داشت و پیاده شد. پشتش بقیه ماشین‌ها هم وایستادند و پسرا اومدند و رقصیدند. با لبخند نگاهشون می‌کردم که سهیلا اومد پشتم و گفت: عروس‌خانم الان قراره کجا بریم؟ خنده ریزی کردم و گفتم: می‌ریم خونه کامرانشون. آهانی زمزمه کرد و بعد چند ثانیه ادامه داد: آقا داماد هم چقدر قشنگ میرقصه ها. با خنده به کامران نگاه کردم. دقایقی گذشت و بعد اومد سوار ماشین شد و راه افتادیم سمت خونه. توی باغ بودیم که می‌خواستند جلوی پامون یه گوسفند بکشند. کامران که می‌دونست من می‌ترسم از همه خداحافظی کرد و دوتایی اومدیم داخل و چقدر خوبه که بدونه من چجور آدمی هستم و من رو بشناسه! تو اتاق رفتم و روی تخت نشستم. هرکاری می‌کردم این زیپ کوفتی لباس نمیومد پایین و از طرفی هم لباس خیلی سنگین بود. با فریاد کامران رو صدا زدم که سریع در اتاق رو باز کرد و با ترس گفت: جانم، چی شده؟ اوخی، ترسید؟ با مظلومیت گفتم: کامی جونم میای کمک کنی لباس رو در‌ بیارم آخه میدونی خیلی سنگینه! حرصی نگاهم کرد. آخر چشماش رو توی حدقه گردوند و اومد کمکم کرد تا درش بیارم. بوسه‌ای روی شونم زد که با برخورد ته ریش‌هاش به پوستم قلقلکم اومد. یه لباس راحتی مشکی رنگ با شلوار ستش برداشتم و رفتم حموم. بعد از حموم لباسام رو پوشیدم و خودم رو انداختم رو تخت. احساس می‌کردم 10 کیلو کم کردم. کامران هم رفت یه دوش سریع گرفت و سوت‌زنان اومد بیرون. مثل اینکه اونم سبک شده بود. روز قشنگی بود، و صد البته که نتیجش خسته شدن همه بود. دقایقی سپری شد. نگم انگاری روی دیوار سفید رنگ اتاق خشک شده بود، اینهو زامبی‌ها! ولی از کامران صدایی نمیومد. برگشتم سمتش که دیدم خوابش برده. خدا میدونه چقدر خسته بود. ولی برعکس من خوابم نمی‌برد. نفس عمیقی کشیدم و هرم داغ نفس‌هاش رو به جونم خریدم. امشب رویایی‌ترین شب زندگیم بود. از پایین صدای سروصدا میومد. به احتمال زیاد بقیه اومدند داخل. پاهام خوابش برده بود و از طرفی هم خیلی تشنم بود. یه نگاه کوتاه به کامران انداختم و خودم رو آروم از حصار دستاش آزاد کردم. با قدم‌های آهسته رفتم بیرون. از پله‌ها اومدم پایین. طبق حدسم اومده بودند داخل. لبخندی زدم و رفتم آشپزخونه. از یخچال بطری آب رو بیرون آوردم و یه لیوان آب خوردم. رفتم پیش بقیه که روی مبل‌ها نشسته بودند، کنار مامان‌هاله نشستم. بابا گفت: دخترم، کامران کجاست؟ به بابا نگاه کردم و به اتاق اشاره کردم و گفتم: خوابش برده بابایی. سری تکون داد و مامان‌هاله دستم رو گرفت. - اشکال نداره حتما خیلی خسته شده. لبخند مهربونی زدم که کیوان گفت: زن‌داداش تو چرا نخوابیدی؟ دیر وقته! دستام رو روی پاهام گذاشتم و گفتم: من خوابم نبرد. ابروهاش رو انداخت بالا و گفت: عجب، منم خوابم نمی‌بره! آروم سری تکون دادم و بقیه مشغول حرف زدن شدند. مثل اینکه هیچکس قصد خواب نداشت. از بحث‌ها نتیجه این شد که یک هفته بعد برگردیم تهران. هرکس سمت اتاق خودش رفت تا بخوابه ولی من هنوز خوابم نمی‌برد. چراغ‌ها رو خاموش کردم و به سمت اتاق رفتم. یه نگاه به کامران انداختم که دیدم هنوز خوابه. پوفی کشیدم و گوشه‌ای از تخت نشستم. به سهیلا پیام دادم مثل اینکه اونم خوابش نمی‌بره. همه امروز همین مشکل رو دارند فکر کنم، بجز کامرانِ من. عجیباً غریباً. چند دقیقه خیره نگاهش کردم. وقتی فهمیدم که واقعا خوابه پوفی از بی‌حوصلگی کشیدم. تکونش دادم و گفتم: کامی... کامی جونم. یکم تکون خورد و دستم رو کنار زد. دوباره بازوش رو گرفتم و تکون دادم. - کامران... کامرانم. چشم‌هاش رو باز کرد و خمار نگاهم کرد که ...
  12. پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن 

     

    عروسی کامران و سایه

    spacer.png

    پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن 

     

    عروسی کامران و سایه

    spacer.png

    1. رائوزین

      رائوزین

      یه لحظه «زاایزسهازخستطمسخطتستنسزتز عرررر» ممنون از شما >>

    2. پری بانو

      پری بانو

      عزیزمممممممم🙃🤭🌱

  13. پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن عروسی کامران و سایه پارت بیست و یک رمان یک روح در دو تن عروسی کامران و سایه
  14. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیست و یکم🤍🌱 همه برگشتیم سمتش که گفت: البته اگه بخواد! سهیلا هم با شرمندگی قبول کرد و سوار ماشین کیوان شد. کامران با لبخند محوی اومد سمتم و دست گل رو بهم داد و آروم دستام رو گرفت، در ماشین رو برام باز کرد و سوار شدم. اونم دور زد و سوار ماشین شد. برگشت سمتم با آوردن دستاش به سمتم شنلم رو از رو سرم انداخت. ای بابا! این باز چشماش برقی شد که. آروم گفت: خیلی خوشگل شدی! منم دستمو بردم جلو و کرواتش رو مرتب کردم و همونطور گفتم: شما هم جذاب شدی. دستام رو گرفت و جلوی لباش برد و بوسه‌ای نرم، روشون زد. چشمکی بهش زدم و راه افتادیم. توی راه آهنگ پخش شده بود که کامران باهاش همخونی می‌کرد، گه گاهی هم باهاش می‌رقصید. با خنده گوشیم رو از کیف نقره‌ای رنگم در آوردم و روی جاگوشی گذاشتم. کامران با تعجب گفت: خانومی چیکار می‌کنی؟ روی دوربین جلو تنظیم کردم و گفتم: می‌خوام فیلم بگیرم یادگاری بمونه به بچمون نشونش بدم بگم چه بابای گلِ خوبی داره! با خنده سری تکون داد و صدای ضبط رو بلندتر کرد. همونجور هم دوتایی همخونی می‌کردیم: می‌خندم که دنیا به روم بخنده عاشقی کن که عاشقی قشنگه تا می‌شنوم صدات و آروم می‌شم خدایی اون دوتا چشات قشنگه امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم ،،، با دلم چه کارا که نکردی عاشقش کردی بد با دل هیچ موقع تو تا نکردی عاشقش کردی نمی‌ذاری یه لحظه تنها بشم بر می‌گردی امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم امشب پیش عالم و آدم قلبمو بهت دادم دلبر تماشایی من به عشقت افتادم لحظه‌های قشنگی رو کنار مرد زندگیم سپری می‌کردم، مردی که حاضره جونش رو بهم بده؛ منم همینطور! منم حاضرم کل زندگیم رو به خاطرش بدم. حس می‌کنم تموم نداشته‌هام پیش کامران کامله. •او را نه تنها دوست دادم بلکه ذره ذره‌ی وجودم او را می‌خواهد• ،،، کامران ماشین رو جلوی یه آتلیه نگه داشت. باهم پیاده شدیم و دا رفتیم. فضای خیلی قشنگی داشت. عکاس یه دختر تقریبا جوون بود و خیلی خوش‌اخلاق بود. بعد از عکاسی گفت که عکس‌ها فردا آماده میشه. اومدیم بیرون و دوباره سوار ماشین شدیم و به سمت تالار رفتیم. جلوی یه تالار که از بیرون نمای مشکی_سفید بود نگه داشت. از ماشین پیاده شد و در سمت من رو باز کرد و دستش رو جلو آورد. شنلم رو سرم انداختم و دستم رو توی دستای مردونش گذاشتم، بعد باهم وارد سالن شدیم. با وارد شدنمون صدای دست‌وجیغ بلند شد. کامران دستش رو گذاشت رو کمرم و به سمت جایگاه عروس و داماد رفتیم. سمت کامران چرخیدم. با مهربونی بهم نگاه کرد و شنل رو از سرم انداخت. بوسه‌ای به پیشونیم زد که آرامش خاصی بهم دست داد. دخترها و زن‌ها وسط سالن با آهنگ شادی که پخش شده بود می‌رقصیدند. رو به کامران گفتم: اگه چشمت به یکی از این دخترا بیفته من می‌دونم باتو. خندید و گفت: دست من نیست که عزیزم چشمه! همه‌جا میره. اول خندیم بعد که فهمیدم چی‌گفت اعتراضی گفتم: کامران! دستم رو محکم فشرد و گفت: نترس خانوم کوچولو من تو رو انتخاب کردم و به‌جز تو هیچ دختر دیگه‌ای به چشمم نمیاد حتی اگه اون دختر زیباترین دختر روی کره زمین باشه. از خجالت سرم رو انداختم پایین و آروم گفتم: کامران اینجوری باهام حرف نزن یهو می‌بینی غش میکنم میفتم رو دستت‌ها! خندید و گفت: من میرم سالن مردونه تا تو یهو غش نکنه بیفتی رو دستم. لبخندی زدم و سری تکون دادم. بعد از رفتنش سهیلا دستم رو رو کشید تا با هم وسط بریم. با خنده مشغول رقصیدن با سهیلا و ساق‌دوش هام که ثریا و معصومه و بیتا و دختر خاله‌ام غزال شدن. احتمالا ساق‌دوش‌های کامران هم کیوان و بنیامین و امیرعلی و امیر باشند. ذهنم کشیده شد سمت امیر. کامران می‌گفت خیلی شبیه منه. خیلی دوست داشتم ببینمش! نیم ساعت گذشت و کامران اومد بالا. سمتم اومد و دستم رو تو دستاش محکم گرفت. پشتش کیوان و بنیامین و امیرعلی با یه پسره اومدند. چشمام قفل پسره شد. اونم بهم زل زد. فکر کنم همون امیر باشه که کامران می‌گفت. باورم نمی‌شد. صورتش کُپ صورت من بود. یجورایی کپی در برابر اصل! سنگینی نگاه کامران رو روی خودم حس کردم. سمت کامران چرخیدم که لبخند محوی زد و گفت: ایشون اقا امیر، یکی از دوستای قدیمیم هست که شبیه کیوان می‌مونه برام و البته همکار. بعد رو کرد سمت امیری که هنوز مات مونده داشت من رو نگاه می‌کرد و گفت: امیر داداش ایشون هم سایه، خانوم گلم و مادر توله‌های آیندم. از تعریف کامران همه خندیدیم. زودتر از امیر من به خودم اومدم و رو کردم سمتش. - سلام آقا امیر، خوشبختم. لبخند مهربونی زد و گفت: سلام سایه خانم منم خوشبختم، پیوندتون رو تبریک میگم. پسر مهربونی به نظر می‌رسید. متقابل لبخندی زدم و تشکر کردم. فیلم‌بردار از من و کامران خواست تا بریم وسط و برقصیم. وسط سالن خلوت شد و کامران من رو به وسط هدایت کرد. برق‌ها به یکباره خاموش شدند و حالا چراغ‌های رنگی بودند که بر فضا حکمرانی می‌کردند. ساز آهنگ پخش شد. از همون اول ساز شناختم کدوم آهنگ هست. آهنگ قسم می‌خورم از هنگامه! چون که آهنگ آرومی بود رقص تانگو رو پیشنهاد کردم. کامران نگاهم کرد و گفت: آماده‌ای؟ آروم گفتم: چه جور‌شم! خنده ریزی کرد و سری تکون داد: تو چشمات سواله، یه عالم سوال نگاهت پر از آرزو‌های کال می‌دونم تو ذهنت چیا می‌گذره می‌بینی تو اما کی عاشق تره؟ می‌مونم کنارت درست مثل سایَت از امروز تا هر روز تا اون بی‌نهایت نمی‌گیره هیچ‌کس جای‌خاک پاتو نمی‌میره این عشق قسم می‌خورم تا روزی که قلبم هنوز میزنه تا وقتی که جونی توی این تنه تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم قسم می‌خورم توی لحظه‌هاتم قسم می‌خورم همیشه باهاتم قسم می‌خورم توی لحظه‌هاتم قسم می‌خورم به بارون نم‌نم به دریا به کوه به این آفرینش به کشتی نوح به ماه و ستاره به هفت آسمون به عشقم به عشقی تا مرز جنون (اینجا کامران من رو به خودش فشرد و دستاش رو پشتم محکم کرد. پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند و خوند.) به لحظه دیدار قسم می‌خودم دوباره با تکرار قسم می‌خورم به عهدی که بستیم قسم می‌خورم به هستم به هستیم قسم می‌خورم تا روزی که قلبم هنوز می‌تپه تو وقتی که جونی توی این تنه تو روزای خوب تو روزای بد همیشه باهاتم قسم می‌خورم همیشه باهاتم قسم می‌خورم توی لحظه‌هاتم قسم می‌خورم همیشه باهاتم قسم می‌خورم آهنگ تموم شد و توی تاریکی من و کامران هنوز وسط سالن بودیم. کامران من رو یکم از خودش فاصله داد ولی هنوز دستاش پشتم بود. عمیق نگاهم کرد و گفت: سایه، قول بده تا آخر این راه دور و دراز باهام بمونی! یه قطره از اشک روی گونم ریخت و و با ذوق دست راستم رو بالا آوردم و گفتم: به لحظه دیدار قسم می‌خورم... @رائوزین @عسل @علیرضا شیرحسینی @آتناملازاده @خانوم سین @گیلاس @
  15. قشنگم دانلودش می‌کنی بعد توی uploadkon.ir می‌زنی لینکه دومی که بهت میده رو کپی می‌کنی و توی تاپیک رمانت بخش افزودن تصویر از آدرس میزنی لینک رو میذاری بعد کاور رمان قشنگت میاد🎀
  16. یک روح در دو تن👥 #پارت_بیستم🤍🌱 °سایه° چشمام سبک شدند و آروم بازشون کردم. نور ضعیف خورشید آروم چشمام رو نوازش می‌کرد. بلند شدم و کش‌وقوسی به بدنم دادم. شب نفهمیدم اصلا کی خوابم برد. اصلا وقتی کنار کامران باشی می‌فهمی زمان چطور میگذره؟ هوم؟ به کامران نگاه کردم. هنوز خواب بود. لبخندی زدم و آروم بازوش رو تکون دادم و گفتم: کامران، کامران‌جان پاشو. تکونی خورد و با صدای خواب‌آلودی گفت: مگه ساعت چنده؟ به ساعت رومیزی نگاه کردم. 6 رو نشون میداد. گفتم: ساعت 6. پاشو آقا، پاشو. خمیازه‌ای کشید و سرجاش نشست. با گیجی اینور و اونور رو نگاه کرد. پوفی کشید و با چشم بسته بلند شد و می‌خواست بره سمت حموم که به دیوار خورد. خندیدم و بلند گفتم: کامرااان، حواست رو جمع کن! برگشت سمتم و خمار نگام کرد. جلوی خندم رو به‌هیچ‌وجه نمی‌تونستم بگیرم. قیافم رو که دید چشم غره‌ای رفت و راهی حموم شد. بلند شدم و تخت رو مرتب کردم. به سهیلا پیام دادم که آماده بشه. کت‌وشلوار کامران رو از کمد بیرون آوردم و رو تخت گذاشتم. خودمم تا کامران از حموم بیاد بیرون، روی تخت انداختم. این روزها باید بیشتر حواسم به کامران باشه. گوشیم رو برداشتم و تو گوگل سرچ کردم که چه چیز‌هایی برای سرطان‌سینه مفیده. خب خب نوشته بود: میوه‌های حاوی آنتی‌اکسیدان (مثل زغال‌اخته، انار، پرتقال)، ماهی‌های چرب و منابع امگا3، حبوبات مثل عدس، نخود، لوبیا، غلات کامل (مثل جو، برنج قهوه‌ای، نان سبوس‌دار)، سیر، پیاز، گردو، گیاهان، تخم‌مرغ، مصرف آجیل، ادویه‌جات و ترشی. سر گوشی رو به لبم چسبوندم و رفتم تو فکر. کامران عاشق زغال‌اخته و پرتقال و ترشی‌جات بود. لبخند محوی رو لبام نشست. تو افکارم بودم که کامران خوش و خُرم اومد داخل و تا چشمش بهم افتاد متعجب شد. ابرویی بالا انداخت گفت: چیکار می‌کردی سایه؟ گوشی رو از لبم فاصله دادم و لبم رو گزیدم. با استرس گفتم: هیچی بوخودا. خونسرد نگاهم کرد. از نگاهش فهمیدم که میگه خر خودتی! اومد سمتم و با اجازه‌ای گفت، گوشیم رو گرفت. الانه که همه چیز رو بفهمه. یه نگاه به من انداخت و دوباره به گوشی خیره شد. هر وقت که ما بخوایم یه خوبی‌ای بکنیم آخرش گند زده میشه بهش، اه! گوشی رو گرفت سمتم و گفت: نیازی نبود به سهیلا خانوم اینقدر زود بگی. آیا الان فهمیده بود و می‌خواست به روی من نیاره؟ سری تکون دادم و گوشی رو ازش گرفتم. بعد سمت حموم رفتم و داخل شدم. حموم بخاطر بخار آب گرم شده بود و خیلی باحال بود. بوی شامپو می‌پیچید و حس خوبی بهم می‌داد. یه دوش یه ربعه گرفتم و اومدم بیرون. کامران توی اتاق نبود. شونه‌ای بالا انداختم و یه تیپ سبزومشکی زدم و کیف مشکیم رو با گوشیم برداشتم و رفتم پایین. به‌به... مثل اینکه آقا کامران یه صبحونه دونفره حاضر کرده بود. مرد مهربون‌من، تو خیلی خوبی، همیشه خوب باش! لبخندی بهم زد و گفت: سایه‌جان، بیا صبحونه بخوریم بریم که دیر نشه. باشه‌ای گفتم و باهم شروع به صبحونه خوردن کردیم. بعد از خوردن صبحونه می‌خواستیم بریم سمت ماشین تا سوار بشیم که کیوان صدامون زد و اومد سمتمون. متعجب نگاهش کردیم که نفس‌زنان گفت: منم باهاتون میام از اون‌ور با کامران برم آرایشگاه. ای کلک! من که می‌دونم بخاطر سهیلا می‌خوای بیای. قبول کردیم و راه افتادیم. تو راه کسی حرف نمی‌زد و فقط آهنگ بود که سکوت توی ماشین رو می‌شکست. بالاخره بعد 20 دقیقه به خونشون رسیدیم. خونشون یه آپارتمان بود. زنگ در رو زدم که قبل اینکه حرفی بزنم صداش از آیفون اومد. - الان میام. خنده ریزی کردم و پشت در منتظرش موندم. زیر چشمی به کیوان نگاه کردم که با شوق به در خیره بود. کیوان خیلی من رو یاد کامران می‌انداخت. شبیه اون موقع‌های کامران شده بود که میومد دم در خونمون تا بریم بیرون. نفس‌عمیقی کشیدم و لبخند محوی زدم. سهیلا اومد و باهم سلام و احوالپرسی کردیم. برای راحت بودن من و سهیلا عقب نشستیم و کیوان و کامران هم جلو نشستند. آدرس آرایشگاه رو به کامی دادم و اونم راه افتاد. تو راه اینقدر کیوان حرف زد و مسخره‌بازی درآورد تا نظر سهیلا رو جلب کنه که موفق هم شد، سهیلا به کارهاش و حرف‌هاش می‌خندید. ساعتای 7 و ربع بود که رسیدیم آرایشگاه. پیاده شدیم و می‌خواستیم بریم که کامران صدام زد. اومد سمتم وگفت: برو بعد ساعت 3 یا 4 میام دنبالت. لبخندی زدم و گفتم: باشه، تو هم مواظب خودت باش. سری تکون داد و زمزمه کرد: تو هم همچنین. خداحافظی کردیم و رفتیم داخل. آرایشگر با مهربونی از من و سهیلا استقبال کرد و اشاره کرد که برم اتاق پرو و اول لباسم رو بپوشم بعد بیام. لباسم رو عوض کردم روی صندلی نشستم. اونم مشغول آرایش کردنم شد. چند ساعت گذشت. دیگه واقعا داشت حوصلم سر می‌رفت. گوشیم رو برداشتم و رفتم تلگرام. پیوی کامران رو آوردم. عکس پروفایلش یه عکس از خودش به شکل سیاه سفید بود. براش نوشتم: کامرانم کجایی؟ به ثانیه نکشیده جوابش اومد. 《عاشق اون میم مالکیتم که می‌چسبونی به اسمم.》 سریع براش تایپ کردم: تو کامران منی تا آخرم برای من می‌مونی؛ نگفتی کجایی؟ 《از آرایشگاه اومدم بیرون دارم میرم گل‌فروشی.》 《خیلی خب، موقع رانندگی هم گوشی دستت نگیر خطرناکه》 《چشم》 《چشمت بی‌بلا》 《خدافظی》 لبخندی زدم و نوشتم: خدافظی. گوشی رو روی میز گذاشتم و صبوری کردم... تا ساعت 2 و 45 دقیقه شد. خمیازه‌ آرومی کشیدم و تو آینه به خودم نگاه کردم. اصلا خودم رو نمی‌شناختم. سمت سهیلا رفتم، مثل اینکه کار اونم تموم شده بود. نگاهش کردم و گفتم: سهیلا خودتی؟ لبخندی زد و گفت: من که خودمم ولی مثل اینکه تو خودت نیستی. لباس بلند سرخ‌آبی پوشیده بود که بالاتنش نگین‌کاری شده بود و پایینش چین‌خورده بود و یه کمربند ظریف مشکی هم داشت. آرایشش هم با پوستش و لباسش تناسب قشنگی پیدا کرده بود. با چند تا بوق پشت هم به خودم اومدم که فهمیدم کامران اومده. سهیلا مانتو طوسی رنگش رو روی لباسش پوشید و شالش رو هم رو سرش انداخت. دوباره توی آینه به خودم خیره شدم. لبخند ملیحی زدم و شنلم رو روی سرم انداختم. سهیلا دستم رو گرفت و دوتایی رفتیم بیرون. با دیدن کامران برقی تو چشمام ظاهر شد. توی اون کت و شلوار مشکی خیلی خواستنی و خوشگل‌تر شده بود. علاوه بر اون ماشین هم به طرز زیبایی تزئین شده بود. یه نگاه به سهیلا انداختم که مهربون گفت: من تاکسی می‌گیرم میام! کیوان از اون‌ور حرفش رو قطع کرد و گفت: سهیلا خانم با من میاد ... @الهام قادری @امین حسینی @علیرضا شیرحسینی
  17. یک روح در دو تن👥 #پارت_نوزدهم🤍🌱 °راوی° با کمک هم سفره چیده شد و مشغول خوردن شام شدند. هرکس فکری در سر می‌پروراند. هاله و رضا در فکر بودند که دخترشان دیگر برای خودش خانمی شده و فردا عروسی‌اش است. لیلا و دیاکو به فکر پسر بزرگشان که مردی برای خودش شده است. کیوان هم به فکر دلداده‌اش است و این روزها عادی نیست؛ شاید همان نگاه اول و شیطنت‌های او کار خودش را کرده بود. سایه هم فکر فردا را در سر می‌پروراند که کامران برای خودش است؛ ولی فکر کامران با همه فرق میکرد! در فکر این بود که چگونه به عزیزکش بگوید که... بگوید که قرار است زودتر از او برگردد تهران. به یک جا خیره شده بود که دور از چشم سایه نماند. سایه دور از چشم بقیه آرام به دستش زد و گفت: کامران کجایی، شامت رو بخور دیگه. مگه نمی‌گفتی گرسنته؟ او هم برای دلگرمی‌اش لبخندی زد، سری تکان داد و مشغول خوردن غذایش شد. بعد از غذا نشستند تا کمی صحبت کنند. لیلاخانم و هاله‌خانم می‌گفتند که مهمان های فردا را از چند روز پیش دعوت کرده بودند. بعد از یک دورهمی خانوادگی وقتی که ساعت 11 شد تصمیم به خواب گرفتند، البته کامران بخاطر خستگی زودتر از همه رفت تا بخوابد. سایه می‌رفت سمت اتاق که کیوان آرام صدایش زد. او هم با تعجب و چشمان خواب‌آلود برگشت سمتش. - بله؟ کیوان هم با مِن‌مِن لب زد: چیزه زن‌داداش... اوم... چیزه... مثل اینکه برای گفتن حرفش تردید داشت! سایه هم با لبخند دلنشینی گفت: چیشده کیوان؟ کلافه پوفی کشید و گفت: می‌خواستم بگم سهیلا خانم هم فردا میاند؟ سایه با تعجب و گمراهی گفت: اهوم میاد. ذوق‌زده گفت: یعنی الان کردستانند؟ با لحن مهربانی گفت: بله ساعت 7 رسیدند قرار شد فردا صبح باهم بریم آرایشگاه. - اها باشه ممنون، خدافظ... اوم یعنی شبخیر. و با خوشحالی رفت؛ ولی سایه، سایه نبود اگر نفهمیده باشد که کیوان چه حسی نسبت به سهیلا دارد. این را روز عقد از نگاه‌های زیر زیرکی کیوان و لبخندهای محوش فهمیده بود. آرام در اتاق را باز کرد و با قدم‌های آهسته، آهسته سمت تخت رفت. تا مبادا کامران بیدار شود. روبه‌رویش ایستاد و بالبخند محو صورتش شد. چهره‌ی کامران در خواب خواستنی‌تر از هر زمانی شده بود. • چهره بخت تو دل می‌برد از شاه و گدا، چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی♡ • خنده ریزی کرد و آرام پیشانیش را بوسید. کنارش روی تخت به تاج‌تخت تکیه زد و پتو را روی خودشان مرتب کرد. خمیازه کوچکی کشید و مشغول نوازش موهای پریشان کامران شد. ناگهان یاد چیزی افتاد. قلبش فشرد. او به کل سرطان کامران از یاد برده بود. چشم‌هایش را محکم روی هم گذاشت و اولین قطره اشک از چشمانش بارید و اجازه گرفتند تا بقیه قطرات هم مانند سیل روی گونه‌ی نرمش جاری شوند. او چطور می‌توانست فراموش کرده باشد که عزیز دلش بیمار است. خودش را آرام پایین کشید. با دست جلوی دهانش را گرفت تا کامران را از خواب بیدار نکند. دلش آغوشش را میخواست. جثه کوچکش را به تن کامران فشرد و سرش را میان سینه‌اش پنهان کرد بی‌خبر از آنکه کامران نوت به نوت کارهایش را در ذهنش ثبت می‌کرد و تن ظریف دخترکش را بیشتر به خود فشرد. اولین قطره اشک ریخت و چه کسی می‌گوید مردها گریه نمیکنند؟
  18. یک روح در دو تن👥 #پارت_هجدهم🤍🌱 °سایه° از اون‌وقت دو روز می‌گذره. کامران بهتر شده و دیگه زیاد فکر نمی‌کنه؛ یعنی تا اون حد دیگه تو افکارش پرسه نمی‌زنه. با صداش به خودم اومدم: سایه‌جان رسیدیم پیاده شو. لبخندی زدم و از ماشین پیاده شدم. امروز با کیوان و مامان‌هاله و لیلاخانم و شوَر گلم اومدیم خرید عروسی. باهم وارد مجتمع شدیم. اول قرار شد لباس عروس بخریم. خیلی گشتیم ولی لباس قشنگی پیدا نکردیم. هر کدومش یا نقصی داشتند یا زشت بودن و یا کامران دوست نداشت. ناامید داشتیم می‌رفتیم که کامران وایستاد، از اونجایی که دست من تو دستاش بود محکم خوردم بهش. بقیه هم خندیدند و اومدند پیشمون. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و دیدم کامران داره با ذوق به یه چیزی نگاه میکنه. با ابروهای بالا رفته رد نگاهشو دنبال کردم و رسیدم به یه لباس‌عروس قشنگ که تو ویترین بود. کامران باز دستمو کشید و رفتیم تو. فروشنده یه دختر نسبتاً جوون بود. کامران گفت: سلام؛ میشه اون لباس که تو ویترین بود رو ببینیم. دختره تا چشمش به کامران افتاد انگار پروژکتور تو چشماش روشن شد و گفت: سلام‌آقا، بله حتماً. کامران هم سرد و خونسرد نگاهش کرد و سری تکون داد. ای من قربون این شوَر فهمیدم بشم. رفتیم و از نزدیک لباس رو دیدیم. واقعا قشنگ بود. یقش قایقی بود و تا کمر تنگ بود و بعد از اون پف داشت،دامنشم پر از زرق و برق بود. یه تاج نقره‌ای خیلی خوشگل و یه شنل هم داشت. دختره لبخندی زد و گفت: خب باید بگم سلیقتون خیلی پسندیده و زیبا هستش چون یکی از لباس عروس‌های پر فروشمون هست. کامران یه نگاه سریع بهم انداخت و گفت:سایه برو بپوشش ببینم. خندیدم و به فروشنده گفتم از مانکن درش بیاره و بیاردش برام. رفتم تو اتاق پرو پوشیدمش. لامصب زیپش خیلی سفت بود هر کاری می‌کردم نمیومد بالا. عصبی کامران رو صدا زدم. کامران در رو باز کرد و گفت: جانم چی‌شده؟ با خنده ضایعی گفتم: کامی جونم، میای زیپ اینو بدی بالا، خیلی سفته من نمی‌تونم. از لحن صحبت کردنم خنده‌ای کرد و منو به پشت چرخوند و زیپ لباس رو در یک حرکت بست. دستم رو گرفت و سریع از اتاق بیرون آورد. یه‌جای خلوت وایستادیم. داشتم دامن لباس رو درست می‌کردم. سرم رو آوردم بالا که دیدم کامران با ذوق و چشمای برقی داره نگام میکنه. از قیافش بدجور خندم گرفته بود. شبیه بچه‌هایی شده بود که عروسک مورد علاقش رو بهش دادن. آروم گفتم: چطوره کامران؟ بدون اینکه فرصتی بده سریع اومد و دستاش رو دور کمرم حلقه کرد، سرشو رو شونم گذاشت. باخنده گفتم: قشنگه کامران؟ سرشو فاصله داد و گفت: خیلی خوشگل شدی خانوم! چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: پس همینو بگیریم. (گفته‌باشم مردی‌که اینجوری روز پوشیدن لباس عروست ذوق نکنه کنسله!) بعد از خرید لباس رفتیم توی یکی از پاساژ‌های مردونه. آخرش باسلیقه من یه کت‌وشلوار ست مشکی مات با پیرهن سفید و کروات قهوه‌ای خریدیم. مامان و لیلاخانم و کیوان هم خرید‌هاشون رو کردند و باید می‌رفتیم خونه. ناهار رو تو بیرون خورده بودیم. تقریبا ساعتای 6 بود که رسیدیم خونه. خب... خب... مثل اینکه آقا دیاکو و بابارضا شام رو درست کرده بودند. با کامران سریع رفتیم اتاق و خریدهامون رو یه گوشه گذاشتیم. لباسام رو تو حموم با یه دست لباس سبز بلند عوض کردم و خودم رو زودتر از کامران رو تخت انداختم. تک خنده‌ای کرد و رفت حموم تا یه دوش بگیره. فردا همون روزی بود که من و کامران منتظرش بودیم. قرار بود فردا مراسم عروسی رو بگیریم و خیلی براش ذوق داشتم. صبح برای آرایشگاه وقت گرفته بودم و کامران هم از قبل کارهای تالار و اینارو انجام داده بود. کارهای دعوت مهمونا هم به عهده مامان بابا و لیلاخانم و آقا دیاکو بود. حس خیلی خوبی داشتم. اینکه تو یه مراسم، مراسمی که هردومون چشم به راهش بودیم، هر دوتامون خورشید و ماه مجلس بشیم. گوشیم رو برداشتم و به سهیلا پیام دادم کجاست. قرار بود بیاند کردستان و فردا باهم بریم آرایشگاه. کامران از حموم بیرون اومد و رفت جلوی آینه تا موهاش رو درست کنه. صدای گوشیم بلند شد. پیام از طرف سهیلا بود. گفته بود رسیدیم. براش نوشتم که برای فردا ساعت 7 آماده باشه که بریم دنبالش. تو گوشیم بودم که صدای زنگ گوشی کامران بلند شد. گوشیش رو از روی میز برداشت و جواب داد: الو سلام داداش... منم خوبم تو چطوری؟... چه خبر از اونجا؟... اها باشه برا فردا هستی دیگه؟... جون من الان کردستانی؟... ایول داداش فردا پس می‌بینمت... خدافظ. گوشی‌رو قطع کرد و گذاشت روی میز. ابروهامو دادم بالا و گفتم: کامران کی بود؟ برگشت سمتم و گفت: امیر بود، اومد کردستان. لبخندی زدم و گفتم: چه خوب. کامران نفس عمیقی کشید و اومد پیشم. روی تخت نشست و گفت: می‌دونی سایه، یه چیز خیلی برام عجیبه! رو تخت نشستم و دستامو تکیه‌گاه خودم کردم. سرمو نزدیک کامران بردم و چشمام رو ریز کردم. - چی عجیبه کامی؟ از حالتم خندید و گفت: امیر خیلی شبیه توعه. پوفی کشیدم و گفتم: کامران میشه اینقدر قسطی حرف نزنی؟ خیره شد تو چشمام و گفت: چشماش دقیقا رنگ چشمای تورو داره، کل صورتش شبیه توعه، انگار یه سیب رو از وسط نصف کنی. در ضمن، شبیه تو لجبازم هست. چشمای گرد شدم و به گوشه تخت دوختم و با لبخند ملیحی گفتم: چه باحال! مشتاق شدم این آقا امیر شما رو ببینم. چشم غره‌ای بهم رفت و گفت: اینقدر چرت و پرت نگو. پاشو بریم شام بخوریم بدجور گشنمه! چشمام و باز ریز کردم و گفتم: نکنه تو از اون‌هایی هستی که اگه غذا نخوری شهر رو به آتیش می‌زنه؟ همونطور که بلند می‌شدم و می‌رفتم سمت در، دستاشو رو شونم گذاشت و گفت: قبلا آره ولی الان یکی تو این شهر هست که خیلی برام مهمه اگه شهر رو آتیش بزنم اونم آتیش می‌گیره. لبخندی زدم و باچیزی که یادم اومد سرم رو چرخوندم سمتش و گفتم: کامران سهیلا و خانوادش همین چند ساعت پیش رسیدند کردستان. فردا می‌خوایم باهم بریم آرایشگاه باید اول بریم دنبال سهیلا بعد بریم آرایشگاه. با خونسردی سری تکون داد و رفتیم پایین.
  19. روشنای عزیزم عالی پیش میری موفق باشی گلمممم🧸😶

    1. Roshana

      Roshana

      ممنونم عزیزکم:)«ایموجی چشم قلبی»

×
×
  • اضافه کردن...