رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

هانی بانو

رمان‌بان
  • تعداد ارسال ها

    467
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط هانی بانو

  1. «پارت صد و سی و پنجم» بهش نگاه کردم؛ نگرانم بود، خیلی! حرف‌هاش رو قبول داشتم، اما بی منطق جواب دادم: _ توفان من باید برم! جوابم رو با تاخیر داد: _ ویانا کارت رو ابداً قبول ندارم؛ اما این رو بدون که ته چاه هم بری، من باهات میام! هیچوقت نمیزارم تک و تنها همچین کاری رو بکنی. هنوز هم بهت میگم، روش فکرکن؛ انقدر لجباز نباش. به فکر خودت باش، به فکر خودتون! خودت و نامدار. و من رو با نهایت عذاب وجدان و حس دودلی رها کرد و از اتاق خارج شد؛ توفان فرشته بود! میدونستم اگر پا توی این راه بزارم تا تهش همراهمه، اما اصلا باید وارد این راه میشدم یا نه؟ *** دوروز گذشته بود؛ هومان با اصرارهای زیاد از پیام خواسته بود تا کلید خونه‌اش رو به پیام تحویل بدم و پیش بچه‌ها برگردم؛ امروز صبح وسایلم رو اینجا آورده بودم و تحمل مهراد اصلا کار آسونی نبود! صبحونه‌ام رو بی اشتها خوردم و از پشت میز بلند شدم؛ پیام جدی گفت: _ کجا؟ بهش نگاه کردم؛ عین خودش اخمو بودم. _ باید جواب پس بدم؟ کلافه چنگالش رو توی دهن گذاشت و توفان صدام زد؛ سمتش برگشتم، آروم گفت: _ باید باهات حرف بزنم. سر تکون دادم و وارد اتاقم شدم؛ به دقیقه نرسید که توفان اومد و سریع در رو پشت سرش بست. _ بلیط دبی رو جور کردم، برای همین امشب یک ساعت بعد از شما! نگرانش بودم؛ داشتم توفان بیچاره رو هم با خودم به اونجا میکشوندم. _ ببخشید توفان، من نمیخواستم تورو توی دردسر بندازم! _ چه دردسری عزیزم؟ بهت که گفتم؛ تو هر تصمیمی بگیری من درکنارتم، نمیزارم تنها بمونی! حالا چه اون تصمیم درست باشه، چه غلط. چیزی نگفتم؛ ادامه داد: _ ویانا، خوب فکرکردی؟ سر تکون دادم. _ من با نامدار کلی بحث کردم راجع به این موضوع، حتی اگر نخوام برم هم نمیتونم یهو بهش بگم نظرم عوض شده و نمیام! چه فکری میکنه با خودش؟ توفان بیچاره رو هم کلافه کرده بودم. _ ویا اگه لازمه برو تو روش بگو که میدونی باباش چه گوهی میخوره! برو بگو من با این هدف اومدم و الان عشق بینمون از پول توی دبی برام مهم‌تره! مهم تر بود؟ بود! اما چرا فکر دبی رفتن انقدر داشت تحریکم میکرد که حتی نامدار رو هم نبینم؟ حرف توفان درست بود؛ اما نه بعد از اون‌همه بحث با نامدار! _ نه توفان؛ دیگه نمیشه. من یه روز کامل با نامدار بحث کردم که بزاره برم! بیخیال، من تصمیمم رو گرفتم. و جواب توفان فقط سکوت سنگینی بود که بینمون حاکم شد؛ خودم‌رو مشغول جمع کردن باقی لباس‌هام کردم و توفان از اتاق خارج شد؛ به محض خروجش روی تخت نشستم و سرم رو میون دست‌هام گرفتم؛ علامت سوال‌ها توی سرم میچرخید، همه و همه با عنوان اینکه نامدار چی میشه؟ نامدار چی میشه؟ نامدار چی میشه؟ کلافه و پرحرص زیپ چمدون رو بستم و حاضر شدم تا به شرکت برم؛ زیر نگاه سنگین پیام و مهراد از در خارج شدم و نگاه سنگین تر نسبت به من، در واقع نگاه نامدار بود! کل روز رو توی شرکت تقریبا کوفتم شد و نامدار انقدر سگ اخلاق بود، که تموم بچه‌های شرکت رو ترسونده بود! کوروش و باقی دخترهای دعوت شده حسابی سرحال و بَشاش بودن و این میون فقط من و نامدار پوکر فیس به بقیه نگاه میکردیم. یک ساعت زودتر از شرکت خارج شدم تا با برداشتن چمدون و وسایلم، خودم رو تا ساعت نُه شب به فرودگاه برسونم. کلید انداختم و وارد شدم؛ خونه توی فضای سنگین و تاریکی فرو رفته بود و طبق حرف‌های صبح آهو یادم افتاد که بچه ها امشب برای شام به یه رستوران جدید رفتن. چراغ رو روشن کردم و چمدون بزرگ رو از توی اتاقم بیرون آوردم؛ همچنان مضطرب بودم و پر از شک و تردید! نامدار چی میشد؟ فکرهارو از سرم بیرون آوردم و چمدون رو توی ماشینم گذاشتم؛ ماشین رو به نیکان سپرده بودم و قراربود مقابل فرودگاه ماشین من و نامدار به جاوید و نیکان سپرده بشه. سمت فرودگاه روندم و درست ده دقیقه قبل از ساعتی که بیان شده بود، به اونجا رسیدم. توی فرودگاه باقی بچه‌هارو دیدم و طبق حرف‌هاشون، فعلا فقط نیهان نرسیده بود! اون هم کمی بعد به جمعمون پیوست و سکوت سنگین بینمون، داشت استرسم رو تشدید میداد. نیکان در حضور پدرش برخلاف همیشه اخمو بود و نامدار از اون بدتر! نگاه عصبیش مدام روی من بود و چرخ‌های چمدون سیاه رنگش رو مدام روی زمین میکشید. تایم پروازمون رسید و چمدون‌هارو تحویل دادیم؛ نیکان عین همیشه با آغوش گرم ازمون خداحافظی گرفت و من رو حسابی چلوند. سوییچ رو بهش سپردم و از جاوید و نیکان دور شدیم. حتی موقع بالا رفتن از پله‌های هواپیما هم پاهام میلرزید؛ حالا که دیگه داشتم وارد هواپیما میشدم، هیچ راه برگشتی نبود! توفان ساعت ده شب پرواز داشت و نزدیکی من به هدف قدیمیم، از همیشه بیشتر بود! اما برخلاف فکر همیشگیم، حسابی پریشون و پشیمون بودم؛ مدام به نامدار نگاه میکردم و نگاه اخموش، داشت اذیتم میکرد! اون نگران من بود و منِ خائن، به فکر لو دادن پدرش بودم تا پول‌هاش رو بالا بکشم! فاصله‌ی صندلی من تا فاصله‌ی نامدار دو صندلی بود! از همون فاصله‌ی کم هم فضای سنگین و حال بد نامدار رو متوجه میشدم؛ خدایا، این چه غلطی بود من کردم؟ نزدیک به سه ساعت بعد هواپیما توی خاک دبی زمین نشست و من از حال بد کم مونده بود وسط هواپیما جیغ بکشم! پایین اومدیم و بعد از تحویل گرفتن چمدون‌ها، همراه با راننده شخصی کوروش کبیر، سمت هتل حرکت کردیم. دیروقت بود و وقت خواب، اما مگه من امشب خواب داشتم؟ ‌ کوروش کبیر برای هرکدوم از ما یه اتاق کوچیک اما مجهز و شیک توی یه هتل چهار ستاره گرفته بود و جداً خوشحال بودم که اتاق ها مجهزن. ویوی اتاق برج های کوتاه و بلند زیبای دبی بود و من توی این موقعیت، نمیتونستم هیچ لذتی از موقعیتم ببرم!
  2. «پارت صد و سی و چهارم» لباس‌هام رو عوض کردم و از شرکت بیرون زدم؛ نامدار ازم دلخور بود و باز توی موقعیت مسخره‌ای قرارگرفته بودم! حتی نمیدونستم چه راهی درسته؛ اگر میرفتم دبی، نامدار چی میشد؟ اگر باباش رو لو میدادم و تموم پول‌هارو برمیداشتم باخودم میاوردم، نامدار چی میشد؟ تا خود خونه‌ی بچه ها رو با فکر مشغول روندم و درنهایت مقابل خونه ایستادم؛ زنگ آیفون رو فشار دادم و به محض شنیده شدن صدای پر ذوق توفان، درب حیاط بازشد. وارد خونه شدم و عین همیشه با استقبال گرم بچه ها مواجه شدم؛ بی‌توجه به مهرادِ زهرمار و اخمو روی مبل نشستم و توفان فنجونی چای همراه با باقلوا برام آورد؛ ازش تشکر کردم و یکی از باقلوا‌هارو توی دهانم گذاشتم. پیام به حرف اومد: _ چه عجب اومدی اینجا! بهش نگاه کردم؛ نرمال بود، حداقل مثل قبل با قصد و نیت خاصی بهم نگاه نمیکرد. _ حقیقتش الان هم بابت یه موضوعی اومدم. توفان خندید. _ کثافت! _ الان درگیر پروژه‌ای هستید؟ بچه ها گیج به همدیگه نگاه کردن؛ آهو جواب داد: _ نه؛ از وقتی مهراد اومده تو استراحتیم. چرا؟ جرعه‌ای از چای مقابلم نوشیدم، بی اشتها بودم. _ ازتون یه کمکی میخوام! پیام مصمم و جدی سر تکون داد؛ به همشون نگاه کردم، باید میگفتم؟ تنها از پسش برنمیومدم! تا الان تموم پروژه‌ها با کمک همدیگه بود، حالا تک و تنها اون هم تو دل شیخ های عرب، میخواستم چیکارکنم؟ دل رو به دریا زدم و بدون اینکه بهشون نگاه کنم بی مقدمه گفتم: _ میخوام برم دبی! توفان اول از همه داد زد: _ چی؟ پیام از روی کاناپه بلندشد؛ اخمش عمیق شده بود و عین همیشه از چهره‌اش پیدا بود که قراره خونه رو روی سرش بزاره. _ ویانا چه چرندی گفتی؟ سعی کردم کم نیارم؛ عین خودش اخم کردم. _ کری؟ میخوام برم دبی! این همه نرفتم تو شرکت کبیر خودم رو جرواجر نکردم که الان بشینم ایران و پیشنهادش رو رد کنم! پیام فریاد زد: _ بهت پیشنهاد داده؟ _ آره! به ته‌ریش هاش دست کشید؛ پر حرص زمزمه کرد: _ حرومزاده… بلندتر ادامه داد: _ اونوقت توِ احمق هم قبول کردی؟ از جام بلند شدم و مقابلش قرار گرفتم. _ پیام آلزایمر داری؟ رفتم شرکت کبیر که چه گوهی بخورم؟ مگه هدفم چیزی غیر از این بود؟ پیام به جنون رسیده فریاد زد: _ دِ آخه دختره‌ی بی عقل، میفهمی داری چه گوهی میخوری؟ این پروژه مثل پروژه های قبلی نیست! همون اولم جلوت رو گرفتم، ولی خری! نمیفهمی چه موقعیتی پیشِ روته. یه دختر تک و تنها میخواد بره تو دل یه مشت گرگ چیکار کنه آخه؟ کلافه‌ام کرده بود؛ میدونستم داد و بیداد میکنه اما نه اینقدر. _ منم واسه همین اومدم اینجا دیگه! اومدم از شما کمک بگیرم، اما حالا که نگاه میکنم میبینم اشتباه کردم. خودم میرم؛ میرم و اونقدر قشنگ از پسش بربیام که حداقل تو یکی دهنت رو ببندی! ازش فاصله گرفتم و پیام سریع بازوم رو توی دستش گرفت. _ همچین گوهی نمیخوری ویانا! من فکرمیکردم بیخیال دبی رفتن شده باشی؛ با اون عشقی که بین تو و نامدار کبیر ایجاد شد، عجیبه که هنوز همونقدر حریص پولی! بد با حرف‌هاش توی صورتم کوبیده بود! لال شده فقط بهش نگاه کردم؛ صدای پوزخند مهراد رو شنیدم و جواب دادم: _ عشق جای خود، پول هم جای خود! پیام مبهوت پوزخند زد. _ یادم رفته بود تو کی‌ هستی. یادم رفته بود ویانا وثوقی، همه رو به پول میفروشه! حتی نامدار کبیر رو؛ حتی کسی رو که اینطوری بهش عشق میورزه و هیچوقت از گل نازک تر حتی بهش نگفته. بحث با پیام، برام گرون تموم شده بود! حق با اون بود؛ من حریص بودم، اونقدر حریص که حتی نتونم عشق نامدار رو مقابل چشم‌هام ببینم. پر حرص بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و سمت اتاقم رفتم؛ وارد شدم و در رو محکم کوبیدم. روی تختم نشستم و به ثانیه نرسید که در باز شد و توفان وارد شد. _ ویانا! سمتم اومد و کنارم نشست؛ عصبی بودم، حس میکردم اگر به توفان نگاه کنم، میزنم زیرگریه! _ ویانا، من رو ببین. بالاخره بهش نگاه کردم؛ عین همیشه نگاهش نهایت نگرانی رو فریاد میزد! _ از تصمیمت مطمئنی؟ نه! مطمئن نبودم؛ اما ویانا کِی غرورش رو شکسته و حقیقت رو بیان کرده؟ سر تکون دادم. _ مطمئنم توفان! حتی الان که هیچکس حاضرنیست باهام همکاری کنه هم مطمئنم. غمگین و نگران لب زد: _ پس نامدار چی؟ بهش نگاه کردم؛ حرف دل خودم رو بیان کرده بود؛ پس نامدار چی؟ واقعا نامدار چی میشد؟ بعد از این اتفاق، اصلا نامداری توی زندگی من میموند؟ _باهاش حرف زدی؟ سعی داشتم به توفان نگاه نکنم؛ نمیخواستم ضعف توی نگاهم رو ببینه. _ آره. _ مخالف بود، نه؟ همچنان نگاهم پایین بود. _ بحثم شد باهاش؛ گفت نرو، من گفتم میرم، اون هم در نهایت گفت هرجا رفتی منم باهات میام! توفان بالاخره جدی شد. _ ویانا معلوم هست داری چیکارمیکنی؟ میخوای پاشی بری دبی جلوی چشم نامدار باباش رو لو بدی و با پول‌هاش فرار کنی بیای ایران؟ به این فکرنکردی که بعدش قراره چه بلایی سر نامدار بیاد؟ پس عشق بینتون چی ویا؟ ارزشش رو نداره عزیزِ من، نکن!
  3. «پارت صد و سی و سوم» توی جام خشک شدم! صدای سوت و جیغ بالا رفت و این میون، فقط من و نامدار و نیکان و جاوید بودیم که مبهوت به همدیگه نگاه میکردیم. لبخند بزرگ روی لب کوروش؛ شوق و ذوق بچه های شرکت و اشتیاق بسیارشون از بابت دبی رفتن، باعث شد لحظه‌ای شرکت دور سرم بچرخه! متعجب بودم و هیچ جوره نمیتونستم بهت توی چهره‌ام رو کنار بزنم؛ نگاهم سمت نامدار رفت، مستقیماً به من خیره بود! نگاهش با همیشه فرق داشت؛ نگرانی عمیقی که توی چشم‌هاش موج میزد داشت آزارم میداد. قراربود بخاطر نامدار به دبی نرم دیگه، نه؟ یکی از بچه ها بهم تبریک گفت و من رو در آغوش گرفت؛ اونقدر مبهوت بودم که حتی متوجه حرف هاش نمیشدم و حتی نتونستم متقابلا بغلش کنم و دست‌هام عین مرده ها دو طرف بدنم افتاده بود! صداها توی سرم قطع و وصل میشد؛ تنها چیزی که الان انتظارش رو نداشتم همین بود! دبی رفتن، مگه هدف اصلی من نبود؟ مگه من بخاطر این موضوع پا توی شرکت نزاشتم؟ پس حالا دردت چیه ویانا؟ این سرگیجه ها و مسخره بازی ها بخاطر چیه؟ نمیفهمیدم؛ واقعا نمیفهمیدم اطرافم چه خبره. لحظه‌ی آخر مقابل چشم‌هام تار شد و قطع شدن صدای توی گوشم همزمان شد با سیاهی مطلق و جیغ آرامش! چشم باز کردم؛ صداهای اطرافم دور بود و هیچ چیز رو نه واضح میشنیدم و نه میدیدم. اخم کرده دستم رو بالا آوردم و مقابل چشمم گرفتم؛ صدای قدم های سراسیمه‌ای نزدیک شد و کمی بعد نامدار رو تار اما نگران بالای سرم دیدم. _ ویانا… خوبی؟ چندبار پلک زدم تا تصویر چهره‌اش واضح بشه. _ چیشده؟ بدون توجه به حضور آرامش و جاوید بالای سرمون، دستش روی گونه‌ام نشست. _ چیزی نیست عزیزم؛ بیهوش شدی. نگران بود؛ خیلی! اونقدر که دلم میخواست تا خود صبح بغلش کنم و بهش بگم من همون چهره‌ی مغرور و اخموی همیشگی رو میخوام؛ این نگرانی و پریشونی به نامدارِ من نمیاد. صدای نیکان رو پر از نگرانی و ترس بالای سرم شنیدم. _ میخوای زنگ بزنم دکتر بیاد؟ مطمئنی حالش خوبه؟ دست نامدار روی پیشونیم نشست. _ رنگ و روش پریده؛ بگو دکتر بیاد! سریع دست روی دست نامدار گذاشتم. _ نه! خوبم. بهم نگاه کرد؛ ادامه دادم: _ چشم‌هام سیاهی رفت، فکرکنم ضعف کردم؛ وگرنه خوبم. _ تجربه‌ی بیهوشی اینطوری نداشتی؟ صدای جاوید بود؛ بی حوصله جواب دادم: _ نه. باز چشم‌هام رو بستم؛ صدای نامدار به گوشم رسید: _ بلندشو تا برات غذا بگیرم؛ اگه ضعف کرده باشی با غذا خوب میشی، ولی اگر دیدم همچنان حالت بده به مخالفت‌هات توجهی نمیکنم ویانا! لج نکن، نگرانتم. چشم باز کردم؛ جدی بود، عصبی! دلش میخواست به جای باباش من‌رو تیکه تیکه کنه. _ ضعف کردم؛ چیزیم نیست. نامدار غذا سفارش داد و باقی بچه‌ها از اتاق خارج شدن؛ طولی نکشید که پیتزا و سالاد سزار رو آوردن و من عین بچه پررو ها نشسته روی کاناپه ی بزرگ اتاق نامدار مشغول خوردن شدم. _ بهتری؟ بهش نگاه کردم، داخل دهانم پر بود؛ سر تکون دادم و باز مشغول سالادم شدم، اما نگاه نامدار همچنان روی من بود! به زور اسلایسی از پیتزا به نامدار دادم و درنهایت با تموم شدنش، خواستم از اتاق خارج بشم که نامدار اسمم رو صدا زد. سمتش برگشتم؛ بی مقدمه گفت: _ ویانا نباید بری دبی! شوکه شده از حرکت یکهوییش، در جا موندم و نامدار سمتم اومد. _ ویانا نباید بری! خواهش میکنم، نرو! نگاهش پر بود از عجز و التماس؛ کباب شدم براش؛ غم توی نگاهش باعث شد من هم غمگین بشم! فقط گفتم: _ چرا؟ کلافه بود؛ نمیتونست توضیحی بده. _ ویا نپرس چرا، فقط نرو! من کِی بد تورو خواستم؟ حتما یه چیزی میدونم که میگم نباید بری. نمیدونم چرا، اما باز ساز مخالف زدم؛ افتاده بودم روی دور لجبازی! _ چرا نباید برم؟ یه راه پیشرفته برام، چرا سعی داری جلوش رو بگیری؟ نامدار عصبی به پیشونیش دست کشید؛ ویانا چرا سعی داری از چیزی که هست بیشتر عصبانیش کنی؟ _ ویانا باید حتما جلوت رو بگیرم تا یه کاری رو نکنی؟ چرا انقدر لجبازی؟ دِ دارم بهت میگم نکن دختر! حتما من یه چیزی میدونم که تو نمیدونی. اما من میدونستم! _ چی میدونی؟ چرا نمیگی؟ من که چیزی برای از دست دادن نداشتم؛ حتی اگر نامدار همین الان توی روم میگفت پدرم میخواد ببرتت دبی زیر پای شیخ‌های عرب، بازهم اتفاقی نمیوفتاد؛ دیگه مثل قبل رفتن و نرفتن برام فرق آنچنانی نداشت، اما حرص پول زیاد کوروش کبیر داشت باز جلوی چشم‌هام رو میگرفت! _ ویانا بس کن! این بچه بازی ها رو بس کن؛ بزار دوروز درکنار هم آروم باشیم. عصبی شدم و صدام بالا رفت. _ من چیکار کردم نامدار؟ دارم فقط ازت توضیح میخوام؛ تو حتی حاضر نیستی یه توضیح خشک و خالی به من بدی! فقط دستور میدی که این کار رو بکن و اون رو نه. خشم و لحن بلندم باعث شد نامدار هم متقابلا داد بزنه: _ خبرمرگم دارم سعی میکنم ازت مراقبت کنم ویانا! چرا نمیفهمی؟ اگه پات و گذاشتی دبی و بلایی سرت اومد من چه خاکی باید توی سرم بریزم؟ بی فکر فریاد زدم: _ چه بلایی؟ چه چرت و پرتی میگی نامدار؟ فریاد بلندش لالم کرد. _ خفه شو ویانا! هر موضوعی رو نمیشه بیان کرد؛ چرا نمیفهمی؟ وای ویا، چرا انقدر آزار میدی من و؟ دردت کاره؟ دردت پیشرفته؟ من در عرض چند هفته تبدیلت میکنم به بهترین مدل ایران، خوبه؟ پس بشین سرجات. صداش اونقدر بلند بود که زبونم رو بند آورده بود؛ کلافه بودنش اذیتم میکرد! وسط اتاق راه میرفت و قدم‌هاش محکم بود و پر حرص. _ یه فرصته برام؛ حالا که موقعیتش پیش اومده، سعی نکن خرابش کنی! باز بهم نگاه کرد؛ چشم‌هاش سرخ بود! نمیتونم چطور جرعت داشتم مقابل نامدار با این حجم از خشم اینطوری زبون درازی کنم. _ تو یه روز من رو میکشی! تو و این لجبازی های بی‌جات، هردو یه روز من رو میکشید. باز لال شدم و نامدار بی مقدمه گفت: _ خیلی خب؛ برو! ولی نه تنها؛ اگه رفتی، منم پشت سرت میام! نمیفهمی ویا؛ درک نداری که توی چه موقعیتی هستی؛ کاش وقتی که فهمیدی دیر نباشه.
  4. «پارت صد و سی و دوم» با شوخی و شیطنت گفتم: _ میخوای بهم پاداش بدی؟ من عاشق جایزه و هدیه‌ام، میدونستی؟ جایزه‌م و رد کن بیاد. به حرفم خندید سمت میز کارش رفت؛ دنبال چیزی توی کشو ها میگشت و کمی بعد، با جعبه‌ی کادو پیچ شده‌ی توی دستش مقابلم ظاهر شد. _ جدی جدی پاداش بهم میدی؟ من شوخی کردم! لبخند زد؛ دلم میخواست تا خود صبح بوس بوسیش کنم. _ من هرچی بهت بدم کمه ویا؛ کل زندگیم متعلق به توعه. الانم اگر دوستش نداشتی میریم یه مدل دیگه میگیریم. کنجکاو بسته رو از دستش گرفتم و پوست کاهی روش رو پاره کردم؛ جعبه‌ی گوشی مقابلم باعث شد مبهوت به نامدار نگاه کنم و اون فقط خندون بهم نگاه میکرد! _ بیخیال نامدار! این خیلی گرونه. آخرین مدل آیفون بود، اون هم با رنگ سفارشی؛ آبی اقیانوسی مات! همچنان با دهان باز به جعبه‌ی گوشی توی دستم خیره بودم و نامدار تکرار کرد: _ دوستش داری؟ اگر رنگ یا مدلش رو دوست نداشتی یکی دیگه میگیریم. بهش نگاه کردم. _ نامدار من اصلا نمیتونم قبولش کنم! خیلی گرونه، خیلی زیاد! من حقوقم رو کنارگذاشته بودم که گوشی بگیرم، این و واقعا نمیتونم قبول کنم. لبخندش کمرنگ شد. _ ویانا یه بار این حرف ها رو زدی، دیگه نزن! بهت گفتم؛ من کل زندگیمم به تو بدم کمه. لیاقت تو خیلی بیشتر از این حرف‌هاست. حرف‌هاش روی لبم لبخند نشوند، اما همچنان قصد نداشتم موبایل رو ازش قبول کنم. _ نامدار واقعا نمیدونم چجوری ازت تشکرکنم! بابت درک و شعورت، نه بابت گوشی! چون همچنان میگم، من خودم میخواستم گوشی بگیرم؛ نمیتونم ازت قبولش کنم. کمرنگ اخم کرد. _ ویا تو دوست دختر من نیستی؛ زنمی! من تورو در حد یه دختر معمولی درکنار خودم نمیبینم؛ دلم خواسته، واسه زنم مدل بالاترین گوشیِ بازار و گرفتم! وظیفمه، فکرنمیکنم اشکالی داشته باشه. لفظ «زنم» قلبم رو به تکاپو انداخت و لبخند مسخره و عمیق گوشه‌ی لبم به چشم نامدار اومد! دستش جلو اومد و در جعبه‌ی گوشی رو باز کرد. _ آنباکسش کن عزیزم؛ مبارکت باشه! بازم میگم، اگر رنگ یا مدلش رو دوست نداری عوضش میکنیم سریع. بی مقدمه جلو رفتم و روی ته‌ریشش رو بوسیدم؛ کمی با مکث فاصله گرفتم و نگاه نامدار پر عشق روی چشم‌هام ثابت موند. _ نامدار انقدر خوبی که نمیدونم چجوری ازت تشکرکنم! همیشه با کارهات و حرف‌هات زبونم رو بند میاری. روی سرم رو بوسید؛ عشق داشت! _ خوب تویی که من رو خوب میبینی. لبخندم عمیق شد و نگاهم رو پایین انداختم؛ گوشی رو آنباکس کردم و رنگش از نزدیک از روی جعبه چندین برابر زیباتر بود! باز نامدار رو در آغوش گرفتم و ازش تشکر کردم؛ نامدار فرشته بود! رفتار‌هاش باعث میشد هرروز با خودم فکرکنم که نامدار پاداش کدوم کار خوبمه؟ گوشی رو توی جیبم گذاشتم تا با خروج ناگهانیم از اتاق نامدار اون هم با یه گوشی جدید و مدل بالا، جلب توجه نکنم! صاحب برند درخواست یک سری شات جدید طی دوروز آینده رو داشت و انرژی بسیار هممون باعث شد تصمیم بگیریم امروز بهترین فرصت برای شات گرفتنه! گریمم مثل همیشه میکاپ لایت و کلاسیکی بود با موهای موج دار و مینی اسکارف توری شیری رنگ روی سرم؛ لباسم عین لباس اول قشنگ بود و وایب خوبی بهم میداد. پیراهن پف پفی ژپون‌دار که لبه‌ی آستین‌هاش و پایین لباس عین مینی اسکارف توردوزی شده بود و پارچه‌ی لباس چهارخونه‌ی ریز آبی آسمونی بود؛ قشنگ بود، تموم استایل های این پروژه به دلم مینشست. به پیشنهاد جاوید عینک شیشه رنگی همرنگ لباسم رو زدم و عکاسی رو شروع کردیم؛ تم لوازم آرایش درست عین تم لباس‌هایی که پوشیده بودم کلاسیک بود و اونقدر بسته بندی جذابی داشت که دلم میخواست همشون رو با خودم ببرم خونه! شات‌ها زمان برد و کمی انرژیمون رو گرفت؛ با خسته نباشیدِ نامدار از روی صندلی بلندشدم و لوازم آرایشی هارو به جاوید سپردم. گوشواره های سنگین ست با لباسام که برای شات توی گوشم کرده بودم رو در آوردم و توی جعبه‌ی خودش گذاشتم؛ دستم پشت موهام رفت تا گره‌ی مینی اسکارف رو باز کنم که درب اتاق بازشد و آرامش با عجله گفت: _ ویانا بیا بیرون؛ کبیر بزرگ باهاتون کار داره! کنجکاو دست از باز کردن مینی اسکارف برداشتم و از اتاق گریم خارج شدم؛ کل شرکت مقابل کبیر بزرگ ایستاده بودن و مثل اینکه فقط منتظر من بودن! نیکان بی‌تفاوت یک سمتش، و نامدار با اخم همیشگی سمت دیگه‌اش ایستاده بود. وارد شدم و از اونجایی که نگاه کبیر بزرگ مستقیماً روی من بود، بلااجبار لبخندی زدم و مرتیکه شروع کرد: _ خب، حالا که همه اینجا هستید میخوام یه موضوع بسیار مهم رو باهاتون در میون بزارم! نگاهم روی نامدار نشست؛ حتی دوست نداشت مستقیماً به پدرش نگاه کنه! کل جمعیت ساکت بودن و کبیر بزرگ با لبخند بزرگی ادامه داد: _ همونطور که قبلا هم بهتون گفتم و هم توی رزومه‌هاتون نوشته شده، ما مدل‌های حرفه‌ای و آموزش دیده رو برای پیشرفت توی کار به دبی میبریم! نگاه ها پر از شوق شد و من سر جام خشک شدم! نگاه نامدار جدی شد؛ بالاخره به پدرش نگاه کرد، اما با اخم. _ حالا بعد از مدت ها باز تصمیم گرفتم چندنفر از شمارو به دبی ببرم! فرصتیه که هرکدوم از شما منتظرش بودید و من حالا براتون فراهم کردم. صدای پچ پچ ها بالا رفت؛ هرکس به بغل دستیش اشاره میکرد و دوست داشت اسمش توی لیست باشه؛ من اما، حتی نمیدونستم دوست دارم برم یا نه! نامدار مبهوت بود؛ پر از خشم بود و نیکان عین همیشه، با نفرت به پدرش نگاه میکرد. کوروش لیست اسامی رو از آرامش گرفت و حرفش نفس رو توی سینه‌ام حبس کرد… _ خب، خانوم های عزیز دقت داشته باشید، چندنفری که خدمتتون عرض میکنم باید اوکی رو بدن تا طی دوروز آینده فرستاده بشن دبی. خانوم رویا آژند؛ نرگس حکمت؛ نیهان مهرجو، آوا کامروا و ویانا وثوقی!
  5. «پارت صد و سی و یکم» سعی کردم با مظلوم نمایی متقاعدش کنم. _ پیش خودتم که همش، از کجا میخواد گیرم بیاره؟ کلافه بود؛ خیلی زیاد. به پیشونیش دست کشید و بهم نگاه کرد. _ ویانا به قرآن اگه اون حرومی باز تورو برداشت برد قبل از اینکه اون کاری بکنه خودم میکشمت! مظلوم خندیدم و نامدار با همون خشم و کلافگی بسیارش پشت میز نشست؛ سمتش رفتم و بی مقدمه روی میز کار مقابلش نشستم. نگاهش بالا اومد؛ عصبی بود و دوست داشتم با وجودم آرومش کنم! نوازش‌گرانه روی ته‌ریش هاش دست کشیدم و درنهایت دستم رو روی موهاش نگه داشتم. _ عادت ندارم انقدر اخمو و کلافه ببینمت! دستش بالا اومد و دستم رو گرفت؛ میون انگشت‌های گرمش پشت دستم رو نوازش کرد و جواب داد: _ من همیشه اخمو و کلافه‌ام؛ ولی برای تو نه! لبخند شیرینی روی لبم نشست و نگاه نامدار روی لبخند خشک شد؛ از روی میز پایین پریدم و گونه‌اش رو جایی نزدیک به ته‌ریشش، نرم بوسیدم؛ همونجا زمزمه کردم: _ در رو قفل کنیم؟ دقایقی بعد مشغول بستن دکمه‌های تاپ توی تنم بودم و نامدار هم دکمه‌ی آخر پیرهنش رو میبست؛ جلو اومد و صداش رو از پشت سر شنیدم. _ بزار من ببندم. دو دکمه‌ی آخر رو بست و روی شونه‌ام رو از بوسید؛ درهمون حالت بهش نگاه کردم صدای نامدار رو از همون فاصله‌ی کم زمزمه‌وار شنیدم: _ ویانا هیچوقت توی زندگیم همچین آرامشی نداشتم! در همون حالت موندم؛ نامدار دورشد و کمی بعد مانتوم روی شونه‌هام قرار گرفت؛ دست‌هام رو کمی بالا آوردم و با کمک نامدار، دست‌هام رو توی آستین مانتو بردم. بالاخره بهم نگاه کرد؛ حالا برخلاف دقایق، آرومِ آروم بود. آروم دکمه‌های مانتو‌م رو بست و قبل از اینکه دکمه‌ی بالارو ببنده، جلو اومد و روی ترقوه‌ام رو بوسید. _ این بدن برای من حکم یه عبادتگاه رو داره ویانا؛ تا عمر دارم میتونم ستایشش کنم! هیچوقت بدنت رو ، خودت رو از من محروم نکن. عین خودش عمیق بهش نگاه کردم؛ دوستش داشتم، خیلی زیاد! لبخند زدم و جلو رفتم؛ بی وقفه مهر عشقم رو آروم و کوتاه روی لب‌هاش کوبیدم و فاصله گرفتم. _ منم توی زندگیم هیچوقت و هیچ‌جا این حس رو نداشتم نامدار، این آرامش رو نداشتم. میدونی چی قشنگه؟ اینکه توی یه رابطه هر دوطرف اولین تجربه‌هاشون رو درکنار همدیگه باشن خیلی قشنگه نامدار! من این آرامش رو کنار تو پیدا کردم، و در کنار هیچ‌کس دیگه‌ای نمیخوامش. *** بعد از پایان جلسه‌ی پروژه‌ی من، از اتاق جلسات خارج شدیم و نامدار محترمانه با تحلیل‌گر و صاحب برند خداحافظی کرد و به محض خروجشون از شرکت، صدای دست و جیغ ها بالا رفت! پروژه‌ام رسمی شده بود و صاحب برند آرایشی حسابی از عکس‌ها و از من راضی بود. پورسانت رو دوبرابر قرار داده بودن و این موضوع به نفع همه‌ی ما بود. با لبخند دندون نمای بزرگی از همه تشکر کردم و صدای تشویق ها بالا رفت؛ بعد از این همه مدت کار توی شرکت، برای اولین بار لبخند کمرنگی از نامدار درمقابل بچه‌های شرکت دیدم! نیکان عین همیشه شاد و پر انرژی سوت بلندی زد و من رو در آغوش گرفت؛ احساسات این پسر درست عین توفان بود. اونقدری که توی این مدت نیکان من رو بغل کرده بود نامدار توی کل مدت دوستیمون بغلم نکرده بود! از آغوش نیکان بیرون اومدم و نگاهم با کوروش برخورد کرد؛ لبخند داشت، اما مرموز! باعث شد کمی لبخندم کمرنگ بشه اما به سرعت نگاهم رو گرفتم و سعی کردم نرمال برخورد کنم، این مرتیکه چرا برنمیگشت دبی؟ نامدار با حرکت دست‌هاش از بچه‌ها خواست سروصداشون رو کم کنن و بعد عین همیشه جدی اما آروم با صدای بلندی خطاب به همه گفت: _ ممنون از همراهی همه؛ مخصوصا خانوم وثوقی عزیز! خسته نباشید میگم به همتون؛ چون هر موفقیتی که پیش بیاد نتیجه‌ی تلاش تک تکتونه! توی شرکت ما آدم کم کار نیست؛ تلاش همتون رو به چشم دیدم و لیاقتتون بهترین‌هاست، به افتخار خودتون. و بلافاصله بعد از تشویق نامدار، صدای دست و جیغ ها باز بالا رفت؛ لبخند کمرنگ باز گوشه‌ی لب نامدار نشست و کمی بعد جمعیت پراکنده شدن و هرکس رفت سراغ کار خودش. با اشاره‌ی نامدار سمت اتاقش رفتم و به محض ورود، با جیغ خفیفی از گردنش آویزون شدم و دست‌های نامدار دور کمرم پیچید. _ از همون اولم میدونستم بهترین گزینه برای این پروژه تویی! سرم رو از روی شونه‌اش برداشتم و از همون فاصله‌ی کم بهش نگاه کردم؛ شوق و ذوق توی چشم‌هام و لبخند عمیقم لبخند نامدار رو بیشتر کرد. _ خیلی انرژی گرفتم نامدار! تا خود صبح میتونم شات بگیرم. خنده‌اش عمیق شد و من گونه‌اش رو بوسیدم. _ تورو اینجوری خندون میبینم کیف میکنم! چرا انقدر اخمویی همیشه؟ نگاه خندون و پر انرژیش روی لب‌هام ثابت موند. _ کِی پیش اومده من کنار تو اخمو باشم؟ برای بقیه اخمو ام، ولی تو نه! با عشوه پشت چشمی نازک کردم و نامدار با خنده‌ی بیشتری ادامه داد: _ آخرین باری که سعی کردی اخمم رو از بین ببری باعث شد دیگه هیچوقت اخم نکنم. نگاهم شیطون شد؛ همچنان از گردنش آویزون بودم و دست‌های نامدار دور کمرم قفل بود. _ شیطون! نگاهش بین چشم‌هام و لب‌هام چرخید؛ خندون بود. صدای خنده‌ام بالا رفت و نامدار فقط با عشق و لبخندِ بی سابقه‌اش بهم خیره بود. _ ویا از روز اول میدونستم چقدر توی این پروژه رشد میکنی؛ هر موفقیتی هم یه پاداشی داره، درسته؟
  6. «پارت صد و سی‌ام» نیکان با همون چهره‌ی بی تفاوت سمت ما اومد و آرامش حرفش رو قطع کرد؛ قهوه‌ی توی دستش رو خورد و لیوان یک‌بار مصرفش رو توی سطل کنار آرامش انداخت. _ نامدار کو؟ نگاهش روی من بود؛ شونه بالا انداختم. _ نمیدونم؛ فکرکنم بابات رو برد توی اتاق هنوز نیومده! بی سابقه پوزخند زد و گفت: _ نامدار بی عقل هنوز کمک دستِ کوروشه؛ نمیفهممش واقعا. واقعا مثل اینکه رابطشون افتضاح بود؛ کنجکاو پرسیدم: _ چرا؟ چیزی شده؟ بهم نگاه کرد؛ نیکان خیلی ساده بود، و البته احمق! تقریبا همه چیز رو بدون فکر به زبون میاورد. _ تو بابام رو نمیشناسی؛ نه در حق من پدری کرده، نه نامدار. باز حداقل نامدار رو بزرگ کرد، شاید حق داشته باشه بهش کمک کنه! ولی من نه؛ ویانا من حتی مدرسه هم نمیرفتم… زیرِ شیش سال بودم که بدون فکر مامانم رو طلاق داد و من رو همراه باهاش فرستاد آلمان! هیچ خاطره‌ای از کوروش کبیر توی ذهنم نیست. یعنی حداقل بیست سال از طلاق مادر و پدر نامدار میگذشت! عجیب بود؛ فکر میکردم اتفاق جدیدی باشه. حرف های نیکان رو با دل و جون میفهمیدم؛ من چی میگفتم که خشایار وثوقی مادرم رو دق داده بود؟ کاش حداقل طلاق گرفته بودن. _ میفهممت نیکان؛ منم وضعیتم از تو بدتر نباشه، بهتر نیست. بهم نگاه کرد؛ برای اولین بار نیکان رو غمگین میدیدم! عین توفان بود؛ احساسی و لطیف. ولی توفان همیشه غمش رو بروز میداد و نیکان، کامل پنهونش میکرد. سریعاً خنده‌ای جایگزین غم توی نگاهش کرد و بحث رو تغییر داد. _ ول کن این هارو؛ بگو ببینم، حالت بهتر شد به نسبت چندروز پیش؟ از نامدار شنیدم حالت بد شده و رفتی دکتر! سعی کردم عین خودش بحث قبلی رو با خنده از بین ببرم. _ خوبم؛ همون شب خوب شدم! نامدار زیادی بزرگش کرد؛ وگرنه من از فرداش میومدم شرکت. _ میدونستم؛ به خود نامدار هم گفتم ویا بچه سوسول نیست. اگه انقدر بهش سخت نگیری میتونه بیاد شرکت، ولی کلی دعوام کرد! به لحن بامزه‌اش بلند خندیدم و مثل همیشه خنده‌ی عمیق نیکان رو متقابلا دریافت کردم؛ نامدار اخمو از کنارم ردشد و با چشم به نیکان اشاره کرد جمع رو ترک کنه. نیکان بیچاره معترض شد: _ بابا عه! چیکار با من داری؟ دارم با زن‌داداشم میگم و میخندم؛ جرمه؟ تا دو دقیقه میایم شاد باشیم با اون قیافه‌ی عبوست میای گند میزنی تو حالمون! بهش خندیدم و نامدار مطیعانه گفت: _ نیک گمشو برو؛ کار دارم با ویا. نیکان با چشم غره‌ای جمعمون رو ترک کرد و نامدار با همون اخم‌های درهم به من خیره شد. _ ویانا حرف دارم باهات! خیلی مهم. منتظر بهش خیره موندم که با چشم به آرامش اشاره کرد؛ آرامش بیچاره مشغول ور رفتن با مانیتور بود و ذره‌ای حواسش به اطراف نبود. _ اگه میخواستی بریم توی اتاق حرف بزنیم چرا نیکان بیچاره رو فرستادی رفت؟ سمت اتاق نامدار رفتیم و در رو بستیم؛ نامدار کاملا جدی بود و اخم‌های درهمش، داشت من رو میترسوند. _ نامدار میشه بگی چیشده؟ داری من و میترسونی! دست از کلافه قدم‌برداشتن‌هاش برداشت و بهم نگاه کرد. _ آدم های کیاراد بابام رو گیر آوردن توی دبی؛ تصادفی در کار نبوده! تعجب نکردم؛ طبق حرف های آرامش، حدس زده بودم. ادامه داد: _ ویا بابام برام هیچ‌ اهمیتی نداره! اگر هر غلطی کرده حقشه بلا ملا سرش بیاد؛ ولی من میترسم باز پرشون بگیره به پر من و تو! کیارادِ بی پدر با من کاری نداره؛ اگر بخواد رو نِرو من راه بره مستقیم میاد سراغ تو. ترسیدم؛ خیلی ترسیدم! کیاراد توی اون چندروز بهم ثابت کرده بود چقدر روانیه و واقعا هرکاری ازش برمیاد. تازه اوضاع خوب شده بود و اصلا حوصله‌ی دردسر جدید رو نداشتم. _ نامدار کیاراد سراغِ من اومد! تورو به مقدار کافی حرصی کرد؛ فکرنمیکنم اونقدری باهات مشکل داشته باشه که هنوز بخواد اذیتت کنه. نامدار عصبی بود؛ خیلی زیاد. دستش مدام توی موهاش فرو میرفت و سراسیمه کل فضای اتاق رو قدم میزد. _ ویانا کیاراد از اون چیزی که فکرمیکنی هم دیوونه‌تره! آدم نرمالی نیست؛ هر لحظه ممکنه هر کاری بکنه. حتی ممکنه دست بزاره روی نقطه ضعف نیکان یا مامانم! با وجود اینکه میدونه اونا سال‌هاست هیچ ارتباطی با کوروش کبیر ندارن، اما مریضه؛ دست خودش نیست. بهم نگاه کرد؛ کلافه بود و نگران. _ ویانا چندروز این اطراف آفتابی نشو! کلافه شدم. _ نامدار بیخیال! هر دوروز یه اتفاقی میوفته و ازم میخوای خونه نشین بشم و پام رو توی شرکت نزارم؛ بخدا نشده یه هفته‌ی کامل بدون مشکل اینجا کار کنم. عصبی‌ترش کرده بودم، اما سعی داشت صداش رو بالا نبره. _ ویانا هر گوهی میخورم واس خاطر خودته! کِی پیش اومده من بد تو رو بخوام؟ زمزمه کردم: _ هیچوقت. _ خب پس! برو استراحت کن تا هروقت که بهت گفتم. نتونستم جواب ندم؛ درست حالا که نامدار داشت از خشم میترکید، لال نمیشدم. _ نامدار امروز بعد از مدت ها اومدم شرکت! _ دِ اومدی که اومدی، ویا بهت میگم برو! اگه کیارادِ عوضی باز تورو گیر بیاره من چه خاکی تو سرم بریزم؟
  7. «صد و بیست و نهم» بوسه‌ی نرم و پر مهری روی موهام کاشت و از آغوشش بیرون اومدم. _ مرسی عزیزم؛ دلم برات تنگ شده بود، بهتری؟ سر تکون دادم؛ بی وقفه گفت: _ غذا درست کردی؟ خنده‌ام گرفت. _ عجیبه، نه؟ _ بوش کل خونه رو گرفته! وارد آشپزخونه شد و با دیدن میز چیده شده چشم‌هاش درخشید. _ اگه میدونستم انقدر کدبانویی زودتر عاشقت میشدم! بلند خندیدم و نامدار از میز فاصله گرفت. _ من لباسم رو عوض کنم و صورتم رو بشورم تا خستگیم بپره، سریع میام؛ تو شروع کن. _ بدون تو از گلوم پایین نمیره! جلو اومد و با لبخند شیرینی از فاصله‌ی کم زمزمه وار گفت: _ گلوت رو بخورم من. و بی مقدمه پیشونیم رو بوسید و سمت اتاق رفت. با تیشرت و شلوارک خاکستری و سوییشرت مشکی روی لباسش وارد آشپزخونه شد و صورت خیسش رو خشک کرد؛ موهاش آشفته بود و من نامدار رو با این موهای آشفته‌ی روی پیشونیش و چهره‌ی خسته‌اش بیشتر دوست داشتم! مشغول غذاخوردن شدیم و از حق نگذرم، به نسبت غذاهای قبلیم عالی بود. کمی بی‌نمک بود و برخلاف مخالفت های نامدار، نمک‌دون رو به محتویات روی میز اضافه کردم تا شام بیشتر بهمون بچسبه. زندگی درکنار نامدار مثل یه رویای دور از انتظار بود؛ الان تازه میتونستم بفهمم این مرد چقدر ارزشمنده و عشق توی نگاهش رو بیشتر از قبل حس میکردم. حالا دقیقا نقطه‌ای بود که به جز نامدار، هیچ چیز دیگه‌ای توی سرم نبود! هیچ فکر دیگه‌ای؛ نه اتفاقات چندروز اخیر، نه مهراد و رفتارهای مزخرفش، نه خونریزیِ غیرعادی شب گذشته‌ام، نه گوشی شکسته شده‌ام و نگرانی های هومان و بچه ها، و نه حتی هدف مسخره‌ای که بخاطرش پا توی شرکت کبیر گذاشتم! البته این نقطه، نقطه‌ای بود که نمیخواستم راجع به کوروش کبیر و هدفم هیچ فکری کنم؛ اگر شرایط دیگه‌ای پیش میومد چی؟ هنوزهم روی حرفم میموندم و نامدار رو به هدف مسخره ترجیح میدادم؟ *** چندروزی گذشت و نامدار بالاخره به من اجازه‌ی برگشت به شرکت رو داد؛ حالم از همون شب اول خوب شده بود اما، نامدار معتقد بود که لازمه بیشتر استراحت کنم! شال زرشکی رو روی سرم مرتب کردم و از پشت گره‌ای بهش زدم؛ موهای لَخت شده‌ام روی صورتم رو گرفته بود و بچه‌ی برادر شیرین و بامزه‌ی آرامش امروزهم مهمون ما بودژ موهام رو پشت گوش فرستادم و لگویی که دختربچه سمتم گرفته بود رو گرفتم. _ خاله دالَم خونه دُلُست میتُنم؛ تو هم تُمتَم تُن. (خاله دارم خونه درست میکنم؛ توهم کمکم کن.) به لحن بامزه‌اش خندیدم و لگوی توی دستم رو رندوم یک جای خونه‌ی کج و کوله‌اش گذاشتم؛ راضی از تغییری که توی خونه‌اش ایجادکردم لبخند دندون نمایی زد و دوباره مشغول پیداکردن لگوهای صورتی رنگ شد؛ از کش موهای صورتی و لباس‌های صورتی‌ترش، میتونستم این رو بفهمم که چقدر این رنگ رو دوست داره. از فرصت استفاده کردم و نگاهم رو از بچه‌ی مقابلم گرفتم؛ شرکت شلوغ بود و هرکس مشغول کاری بود. نامدار هرازگاهی به من و دختربچه سر میزد و این رو کامل متوجه شده بودم که رابطه‌ی نامدار با بچه‌ها، افتضاحه! حتی یه لبخند مصنوعی هم نمیتونست به بچه‌ی بیچاره بزنه؛ دختربچه‌ به محض دیدن نامدار اخم میکرد. نیکان برخلاف نامدار عاشق بردارزاده‌ی آرامش شده بود و مدام گونه‌ی گل انداخته‌اش رو بوس میکرد و موهای بورش رو به هم میریخت. دختر کوچولو لگوی دیگه‌ای به دستم داد و به زبون بچگونه‌ی خودش حرف هایی زد اما من، تماماً حواسم سمت درب ورودی شرکت بود! جمعی از بچه های شرکت دورهم جمع شده بودن و پچ پچ میکردن، و نامدار رو دیدم که با اخم‌های همیشه درهمش سمت درب شرکت رفت و نگاه نصف شرکت اون سمت کشیده شد. دخترکوچولو رو به آرامش سپردم و سمت نامدار رفتم؛ قبل از رسیدنم به درب شرکت، درکمال تعجب کوروش کبیر با سر و وضع نامناسبی وارد شرکت شد! سر بسته شده و صورت زخمی و پای شکسته شده‌اش، همه رو متعجب کرد! صدای پچ پچ ها بلند شد و همه سمتش هجوم آوردن؛ هرکس به نحوی حالش رو میپرسید و نیکان و نامدار به عنوان پسرهاش، هیچ اقدامی برای نگرانی نمیکردن! جالب بود؛ البته نه، حقیقت رو میدونستن. پدرشون رو میشناختن و مسلماً هیچ علاقه‌ای به درکنارش بودن نداشتن. عقب موندم و میون جمعیت نرفتم؛ کمی طول کشید تا با خنده‌ی فیکی کارکن‌ها رو متقاعد کنه و دور خودش رو خلوت کنه. _ عزیزای من نگران نباشید؛ یه تصادف کوچیک پیش اومد قبل از برگشتم به ایران، وگرنه عالیم! مثل همیشه. ناخواسته پوزخند کمرنگی زدم و نامدار با اخم‌های درهم به پدرش کمک کرد تا به اتاقش بره؛ این رو متوجه شدم که نیکان، هیچ رابطه‌ی خوبی با کوروش نداشت! حتی جلو نرفته بود تا حالش رو جویا بشه؛ نامدار حداقل بهش کمک کرده بود دو قدم تا اتاق رو بره. باز پیش آرامش برگشتم و دختر کوچولو، هنوز بی توجه به فضای اطرافش مشغول به درست کردن خونه‌ی لگویی بود. آرامش سرش رو از مانیتور بیرون آورد و زمزمه‌وار خطاب به من گفت: _ به نظر من که تصادف نبود! بود؟ ابروهام درهم رفت؛ منظورش چی بود؟ ادامه داد: _ زیر چشم و گوشه‌ی لب‌هاش همه کبود بود؛ تو تصادف که آدم و کتک نمیزنن! آرامش عاقل بود؛ خیلی! راست میگفت. علائمش اصلا شبیه به انسانی نبود که توی تصادف آسیب دیده باشه.
  8. «پارت صد و بیست و هشتم» خونریزیم قطع شده بود و دلدردم آروم شده بود؛ با برس نامدار کمی روی موهای نم دارم رو برس کشیدم؛ سمت کمد لباس‌هاش رفتم و تیشرت مشکی بلندی برداشتم. یقه‌ی تیشرت گشاد بود و درهرصورت یک سمت شونه‌ام برهنه میموند. سمتی که توسط ضربه‌ی کیاراد کبودشده بود رو زیر لباس مخفی کردم و از اتاق بیرون زدم. سر نامدار توی گوشیش بود و لباس‌هاش رو با تیشرت و شلوار تیره‌ای تعویض کرده بود؛ موهاش آشفته بود و زخم‌های روی صورتش کاملا با اخم‌های درهم رفته‌اش هماهنگ بود! نگاهش بالا اومد و روی من نشست؛ سمتش رفتم. _ غذاها رسید! به میز غذاخوری نگاه کردم؛ پاستا و استیک رو از بسته بیرون آورده بود و روی میز چیده بود. نامدار حتی توی شرایط سخت هم سعی داشت تمیز ترین و شیک ترین میز غذا رو برای من بچینه! پشت میز نشستیم و با ولع اولین تکه‌ی استیک ولدان رو توی دهنم گذاشتم؛ نامدار همچنان اخم داشت، کمی از پاستای آلفردوی مقابلمون رو بی اشتها خورد. _ موهات رو خشک میکردی ویانا؛ سرما میخوری. سر تکون دادم؛ با دهان پُر جواب دادم: _ گشنمه فعلا! کمی بیشتر نگاهش روی من ثابت موند و بعد برخلاف اخم عمیق لحظات قبلش، کمرنگ لبخند زد. لقمه‌ی بعد رو خورد و باز پرسید: _ خونریزیت قطع شد؟ همچنان دهانم پر بود؛ اینبار با پاستا. فقط سر تکون دادم و نامدار انگار قصد غذاخوردن نداشت و میخواست کل شب رو صحبت کنه. _ کوچیکترین خونریزی‌ای داشتی به من میگی؛ باشه؟ دهان باز کردم و حین جوییدن غذا با دهان پر باشه‌ای گفتم؛ شام رو خوردیم و نامدار ظرف‌هارو جمع کرد و از من خواست استراحت کنم. روی کاناپه‌ی توی پذیرایی نشستم و نامدار از آشپزخونه بیرون اومد. _ استراحت کن ویانا؛ اگه حالت بدشد سریع بهم بگو، من بیدار میمونم! بهش نگاه کردم؛ جدی بود و نگران. داشت دست‌های خیسش رو با دستمالی خشک میکرد. _ نامدار خوبم واقعا! خونریزیم قطع شده و هم دوش گرفتم و هم غذام رو خوردم. یکم زیر شکمم درد میکنه اما نرماله، لازم نیست تا خود صبح بیدار بمونی. نزدیکم اومد و روی کاناپه کنارم نشست. _ ویانا اگه توهم خودت رو توی اون شرایط میدیدی الان عین من همینقدر پریشون و نگران بودی! چهارزانو نشستم و ناخواسته به زخم روی پیشونیش دست کشیدم. _ باید زخمات رو پانسمان کنم. نگاهش توی چشم‌هام بود؛ بهش نگاه کردم و دستم روی پیشونیش ثابت موند! دستش جلو اومد و موهای حالت‌داری که تازه خشک شده بودن رو از جلوی چشم‌هام کنار زد. _ ویانا مردم و زنده شدم! مردم و زنده شدم تا تونستم از دست اون مرتیکه نجاتت بدم؛ کل اون پنج روز یک طرف و اون تایمی که راه خونه تا اون خراب شده رو با سرعت برق روندم یک طرفِ دیگه. هزارتا فکر و خیال کردم؛ اگه بلایی سرت میومد هیچوقت نمیتونستم خودم و ببخشم ویانا! نگاهش شرمنده بود؛ دلم نمیخواست نامدار رو اینطوری ببینم. بی مقدمه جلو رفتم و محکم بغلش کردم؛ دست‌هاش پر از احساس دورم قفل شد و سرش رو میون موهام فرو برد؛ نفس‌های عمیقش رو حس کردم و دست‌هام رو از پشت توی موهاش فرو بردم. _ خیلی دوستت دارم ویانا! صداش میون موج کم موهام گم شد و آروم به گوشم رسید، اما همون طنین آروم جوری به دلم نشست و میون سختی لبخند روی لبم آورد که هیچ چیز دیگه توی این شرایط اینطور نمیتونست حالم رو خوب کنه. سرم رو روی شونه‌ی پهنش گذاشتم و همونجا پشت گوشش زمزمه کردم: _ منم دوستت دارم نامدار؛ خیلی دوستت دارم! صبح روز بعد نامدار رو روی تخت کنارخودم ندیدم و اولین چیزی که به چشمم خورد یادداشت کوچیک کنار تخت بود. « من میرم شرکت عزیزم؛ حسابی استراحت کن، برات صبحونه آماده کردم و توی یخچال گذاشتم، هروقت چشم‌های قشنگت رو باز کردی تا آخرش رو بخور که بی انرژی نباشی.» لبخند به چهره‌ی خواب آلودم روح بخشید و از روی تخت بلند شدم؛ صبحونه‌ی لوکسی که نامدار برام حاضر کرده بود رو تا ته خوردم و ظرف‌هاش رو توی ظرفشویی چیدم؛ تلفن نداشتم و حسابی حوصله‌ام سررفته بود. رقصیدم؛ فیلم دیدم، سیگار کشیدم، خوابیدم و غذا درست کردم. زیر شکمم خوب شده بود و خونریزی‌ کاملا قطع! تمام عشقم رو وسط گذاشتم تا قبل از اومدن نامدار به خونه شام خوشمزه‌ای حاضر کنم و کدبانو بودنم رو بهش ثابت کنم؛ هرچند غذاهای من همیشه یا بی‌نمک، یا شور بود. زیر گاز رو خاموش کردم؛ بوی قیمه کل فضای خونه رو گرفته بود. ظاهر خورشت قیمه‌ام فوق العاده بود و روغن روش و لپه‌های زیاد و سیب زمینی‌های کنارش عجیب بهم چشمک میزد، و امیدوار بودم طعمش هم به اندازه‌ی قیافه‌اش خوب باشه. ساعت نزدیک به نُه بود و نامدار باید همین موقع ها به خونه برمیگشت؛ غذارو توی ظرف‌های ساده اما شیکِ نامدار ریختم و روی میز چیدم؛ به ثانیه نرسید که صدای چرخیدن کلید توی در چرخید و کمی بعد، نامدار با چهره‌ی خسته و اورکت توی دستش وارد خونه شدژ لبخند زنان جلو رفتم و روی پنجه ایستادم و بغلش کردم؛ دست آزادش محکم دور کمرم قفل شد و زیرگوشش زمزمه وار گفتم: _ خسته نباشی عزیزم!
  9. «پارت صد و بیست و هفتم» روی تخت سفید رنگ دراز کشیدم و بعد از زدن ژل سرد به شکمم، دستگاه رو درست روی جایی که ضربه خورده بود قرارداد؛ درد داشتم و چهره‌ام مدام درحال جمع شدن بود؛ نگاه نامدار اخمو و جدی، مستقیم روی چهره‌ی من بود و خانوم دکتر از پشت عینکش به مانیتور نگاه میکرد. _ درست حدس زدم! دهانه‌ی رحمت ضربه خورده و بخاطر ضعف بدنیت و خونریزی های پریودیت، خونریزیت الان از حد نرمال بیشتره. تاحالا زایمان داشتی؟ به نامدار نگاه کردم؛ زمزمه‌وار گفتم: _ نه. _ ممکنه اگر تا چندسال اخیر باردار بشی از بابت این موضوع کمی اذیت بشی؛ یادت باشه که این موضوع رو به دکترت اطلاع بدی تا درصورت نیاز بهت استراحت مطلق بده؛ اگر آدم حساسی بشی خطر سقط یا زایمان زودرس هم داری! من که قرارنبود باردار بشم، اما حرف‌های دکتر کمی من رو ترسونده بود. از روی تخت بلندشدم و دکتر داروهایی رو همراه با سرم برام نوشت و ازم خواست که یک امشب رو اینجا بمونم. _ خانوم دکتر نمیشه برم خونه؟ نامدار اسمم رو معترض صدا زد! دکتر جواب داد: _ بمونی بهتره؛ ولی اگر اذیتی هم برو، اما حواست باشه اگر خونریزیت دوباره شروع شد سریعاً باید بیای بیمارستان! برگه‌ی دارو هارو به دست نامدار داد و با لبخند پرمهری مثل یه مادر توصیه کرد: _ باز تاکید میکنم؛ حواست به زنت باشه؛ این موقعیت برای یه زن جوون اصلا خوب نیست. سمت من برگشت. _ امشب رو حتما پد بهداشتی استفاده کن؛ هرچند خونریزیت قطع شد، اما ممکنه لکه بینی داشته باشی یا حتی دوباره خونریزی‌هات شروع بشه. سری تکون دادم و درنهایت با تشکر و خداحافظی از اتاق خارج شدیم؛ نامدار داروهام رو گرفت و بعد از زدن سرم، بالاخره از بیمارستان لعنتی خارج شدیم. _ چرا امشب نموندی بیمارستان؟ اگه باز حالت بد بشه چی؟ چرا لجبازی میکنی ویانا؟ سوار ماشین شدیم و کلافه سرم رو به شیشه تکیه دادم. _ خوبم نامدار؛ چرا سخت میگیری؟ خونریزیم قطع شده. _ اما هنوز درد داری! بهش نگاه کردم؛ اخم داشت. در جواب سکوتم ادامه داد: _ خودم دیدم؛ روی تخت سونو که خوابیدی قیافه‌ات مدام درهم بود. دوباره چشم‌هام رو بستم و سمت پنجره متمایل شدم. _ دردم خیلی آروم تر شده؛ الان هم که سرم زدم و وقتی رسیدم به خونه دارو هارو میخورم. ماشین رو روشن کرد؛ جدی و مصمم لب زد: _ امشب میای خونه‌ی من! باز بهش نگاه کردم. _ ویانا اعتراضی درکار نیست! زنمی؛ باید مراقبت باشم. الان هم به مقدار کافی عصبی هستم؛ تنها خوشحالیم از بابت اینه که درکنارمی! ولی این موقعیتی نبود که من میخواستم؛ میخواستم پیدات کنم و باز درکنار خودم ببینمت، اما نه این شکلی. _ چه شکلی؟ بی مقدمه پرسیده بودم؛ با نیم نگاهی بهم جواب داد: _ نه با این وضع خراب ویانا! تو نمیدونی با دیدنت توی این موقعیت به چه حالی افتادم! با این چشم های گود افتاده و صورت لاغر شده‌ات در عرض پنج روز؛ پنج روز کامل غذا نخوردی ویا، متوجهی؟ جون توی تنت نمونده؛ اون کیاراد کثافت هم که زده هردو طرف لبت رو زخمی کرده؛ چندبار کتکت زده ویا، ها؟ اونقدر عصبی بود که حتی جرعت نداشتم جوابش رو بدم؛ دستش از خشم روی فرمون میلرزید و مدام به پیشونیش دست میکشید؛ کلافه بود! مدام زیرلب به کیاراد فحش میداد و من فقط سکوت کرده بودم. کمی در سکوت سپری کردیم؛ بی ربط با صدای گرفته و آرومم گفتم: _ باید برم خونه لباس بردارم! _ خودم بهت لباس میدم. معترض شدم. _ نامدار! لباس زیر میخوام؛ کل پایین تنه‌ام خونیه، از طرفی‌هم‌ باید دوش بگیرم، نیاز دارم. بدون اعتراض راه رو سمت خونه‌ی من کج کرد و مقابل ساختمون از حرکت ایستاد؛ دستش رو سمتم گرفت و گفت: _ کلیدت رو بده، خودم میرم میارم! نگهبان اگه تورو با این سر و وضع ببینه و بره بزاره کف دست هومان میخوای چیکارکنی؟ راست میگفت؛ اما نامدار چطور قراربود لباس زیر‌های من رو پیداکنه؟ کلید رو ناچار کف دستش گذاشتم و لحظه‌ی آخر تاکید کردم: _ پد بهداشتی هم میخوام! باشه‌ای گفت و پیاده شد؛ چرا انقدر ریلکس بود؟ من حتی تلفنی نداشتم که بخواد بهم زنگ بزنه و ازم بپرسه که چی کجاست و کجا نیست! از پنجره‌ی باز ماشین اسمش رو صدا زدم، سمتم برگشت. _ نمیخوای بپرسی کجارو باید بگردی؟ نمیخواست کم بیاره؛ درحین جدی بودن عمیقاً بامزه شده بود. _ پیدا میکنم بالاخره! بهش خنده‌ام گرفت؛ گفتم: _ توی اتاقم کشوی دوم کمد لباس‌هام جفتش هست. سمت خونه رفت و نزدیک به ربع ساعت طول کشید تا برگرده! وسایل مورد نیازم رو توی یکی از کیف‌هام گذاشته بود و به محض سوار شدن، به دستم داد. بدنم عمیق کوفته بود و از خستگی داشتم پس میوفتادم! نامدار بلافاصله بعد از رسیدن به خونه، مستقیماً سمت تلفنش رفت و از من پرسید: _ چی میخوری؟ معده‌ام کاملا خالی بود، اما بیشتر به فکر حمام رفتن بودم. _ نامدار میخوام دوش بگیرم! _ خیلی خب تو برو دوش بگیر تا برگردی غذا رو سفارش دادم؛ بدنت ضعیف شده ویانا باید غذا بخوری. سمت حمام رفتم و صدای نامدار به گوشم رسید. _ استیک و پاستا دوست داری؟ برخلاف کباب، استیک رو خیلی دوست داشتم؛ بلند آره‌ای گفتم و وارد حمام شدم؛ نامدار سریع پشت در اومد و حوله‌ای رو به دستم داد. _ چیزی نیاز داشتی بهم بگو. باشه‌ای گفتم و در رو بستم؛ پاهای سر تا پا خونیم و موهای ژولیده و کثیفم داشت اذیتم میکرد! سریعاً دوش کاملی گرفتم و حوله پیچ شده از حمام خارج شدم؛ سمت آینه‌ی قدی اتاق نامدار رفتم، تمیز شده بودم و جز زیر چشم‌های گود افتاده و گوشه‌ی لب‌هام و سرشونه‌ی کبود شده‌ام، دیگه چیزی دل رو نمیزد.
  10. «پارت صد و بیست و ششم» لب‌هام رو روی هم فشردم؛ نمیدونستم حتی به درد کجای بدنم توجه کنم. نگاهم پایین اومد و درکمال تعجب، با دیدن جین کامل خونی شده‌ام لال شدم! فقط تونستم اسم نامدار رو صدا بزنم و به محض دیدن شلوارم، گوشه‌ی خیابون پارک کرد. _ نامدار برو! چرا موندی؟ نامدار بیشتر از من ترسیده بود! جلو اومد، حتی نمیدونست چی بگه. _ ویانا، بخاطر دوره‌ته؟ درد داشتم؛ اما نامدار اونقدر ترسیده به نظر میومد که دلم نمیخواست نگرانش کنم. _ نامدار من دیگه خونریزی نداشتم؛ الان به شکمم ضربه زد، آخ! نامدار تروخدا برو سمت شهر، درد دارم! چشم‌هام رو باز محکم بستم و نامدار ماشین رو روشن کرد؛ زیرلب به کیاراد فحش‌های زشت میداد و اونقدر تند میروند، که اگر ماشین ایرانی زیر پامون بود تا الان چپ کرده بودیم. به محض رسیدن به شهر مستقیم سمت بیمارستان رفتیم و من تا رسیدن به مقصد، از درد ضعف کرده بودم. چشم‌هام مدام سیاهی میرفت و اگر پیاز داغش رو زیاد نکرده باشم، نصف خون بدنم از دست رفته بود. شلوار جین روشن توی پام تا زانو خونی شده بود و به محض خروج از ماشین، تازه فهمیدم که ماشین نامدار رو هم به گند کشیدم. با کمک نامدار پیاده شدم و از درد، حتی نمیتونستم صاف روی پام بایستم؛ خم شدم و مجددا آخ بلندی از دهانم خارج شد؛ نامدار بی توجه به اینکه دست و یا لباسش قراره خونی بشه، من رو بلند کرد و سمت بیمارستان قدم تند کرد. _ نامدار خجالت میکشم! بهم نگاه کرد؛ حالا بیشتر از نگرانی، چهره‌اش عصبی بود. _ از چی؟ از اینکه یه عوضیِ دیگه زده این بلا رو سرت آورده تو خجالت میکشی؟ چشم‌هام از درد روی هم فشرده شد و لبم رو از درون گاز گرفتم. _ نامدار آروم تر حرف بزن! به پذیرش رسیدیم و نامدار منِ نابود رو، با شلوار تماماً خونی و صورت زخمی و موهای آشفته‌ی بدون حجاب، روی یکی از صندلی ها گذاشت و سمت پذیرش رفت؛ اونقدر عصبی و جدی با منشی بیچاره صحبت کرد که نوبت فوری بهمون دادن؛ قبل از بلند شدن از روی صندلی خجالت زده لب زدم: _ نامدار صندلی رو به گند کشیدم! اخم داشت؛ خیلی زیاد. _ به جهنم! برو توی اتاق، بهت نوبت داد. درکمال تعجب خودش هم پشت سرم اومد و وارد اتاق دکتر زنان شدیم؛ خانوم میان سال با موهای شرابی و پوست روشن از پشت عینکِ دور آبیش بهمون نگاه کرد و نگاهش سریعاً روی شلوار قرمز شده ی من نشست! _ سلام عزیزم؛ بفرما داخل. خجالت زده سلام کردم و نامدار جدی گفت: _ سلام خانوم دکتر؛ میشه لطفا سریع معاینه کنید؟ وضعیت خوبی نداره. دکتر به آرومی از پشت میزش بلند شد و به پرده‌ی گوشه‌ی اتاق اشاره کرد. _ حتما! عزیزم برو پشت پرده، شلوارت رو در بیار تا معاینه‌ات کنم. بی حرف پشت پرده رفتم و روی تخت سفید دراز کشیدم؛ با وجود درد عمیقم، حتی در آوردن شلوار هم کار راحتی نبود! دکتر با حوصله معاینه‌ام کرد و شلوارم رو پوشیدم؛ از پشت پرده بیرون اومدم و دکتر پشت میز رفت. نامدار اخم داشت و تمام نگاهش روی من بود. _ رَحِمت ضربه خورده، درسته؟ نامدار به جای من جواب داد: _ بله؛ محکم هم ضربه خورده! دکتر با نیم نگاهی به منِ لال شده از نامدار پرسید: _ خانومتونه؟ نامدار ریلکس پاسخ داد: _ بله. _ پریود نبودن؟ نامدار با مکث پاسخ داد: _ بود؛ اما روزهای آخرش بود، خونریزیش قطع شده بود. نگاه خانوم دکتر دوباره روی منِ سر به زیر و آروم نشست؛ مشغول نوشتن چیزی شد و درهمون حین گفت: _ عزیزم با ضربه‌ی محکمی که با رحمت برخورد کرده خونریزی نرماله، اما نه تا این حد! اینکه قبلش توی دوره‌ات بودی هم بی تاثیر نیست؛ فکرمیکنم دهانه‌ی رحم زخم شده باشه؛ اینطوری نمیشه تشخیص داد، باید سونو بدی حتما. برگه‌ی مقابلش رو جلوی نامدار گذاشت. _ براش نوبت سونو بگیر تا همین الان انجام بده؛ هم خیال خودتون راحت میشه هم منط سرم گیج رفت و روی صندلی مقابل نامدار نشستم؛ معذب لبه‌ی صندلی نشسته بودم تا حداقل این صندلی رو به گند نکشم. نامدار برگه رو برداشت و از روی صندلی مقابلم بلند شد که دکتر پرسید: _ ضعف داری؟ آخرین بار کِی غذا خوردی؟ صدام گرفته بود و آروم. _ پنج روزه غذا نخوردم! نامدار از حرکت ایستاد؛ بهش نگاه نکردم اما متوجه شدم نگاهش روی من نشسته. ابروهای دکتر بالا پرید. _ دختر متوجهی با خودت چیکارکردی؟ اصلا شاید اگر یکم جون توی بدنت بود به این حال و روز نمیوفتادی؛ با وجود خونریزیت پنج روز کامل غذا نخوردی؟ متاسف سری تکون داد و دوباره به برگه‌های مقابلش خیره شد. _ هوای زنت رو داشته باش؛ من تضمین میکنم چیزی نیست که بخواید از بابتش بترسید، ولی با وجود این حجم از خون‌ریزی، بهتره که یه امشب رو اینجا بمونه. نامدار رفت تا از پذیرش نوبت سونوگرافی بگیره؛ دقایقی طول کشید تا به اتاق دکتر برگرده و برگه‌ی نوبت رو بهش تحویل بده.
  11. هانی بانو

    مشاعره با اسم پسر🩵

    رحیم
  12. هانی بانو

    مشاعره با اسم پسر🩵

    دانیال
  13. هانی بانو

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آنیتا
  14. «پارت صد و بیست و پنجم» ضربه‌های محکم با در چوبی برخورد میکرد و فقط دعا میکردم در لعنتی هرچه زودتر شکسته بشه! در قدیمی به نظر میرسید، اما محکم بود. بعد از بارها ضربه، بالاخره شکاف بزرگی ایجاد شد و با ضربه‌ی بعد، در چوبی کامل شکسته شد! نامدار سراسیمه با موهای ژولیده و چهره‌ی پریشون وارد شد و بی وقفه سمت من اومد؛ اشک‌هام روی گونه‌هام سرازیر شد و درنهایت جذب پارچه‌ی مشکی دور دها‌نم شد. نامدار با دیدنم روی زمین نشست و صورتم رو میون هردو دستش گرفت؛ چشم‌هاش نگرانی رو فریاد میزد؛ شادی رو، غم رو، و در نهایت عشق رو! نگرانی از بابت وضعیتی که توش قرار داشتم؛ شادی از بابت اینکه بالاخره بعد از گذشت پنج روز من رو پیدا کرده بود؛ غم از بابت حال و روزم با اشک‌های روی گونه هام و پارچه ی دور دهانم، و در نهایت عشق، تمام اون چیزی بود که چشم‌های نامدار، همیشه مقابل من فریاد میزد! جلو رفتم و بی مقدمه سرم رو توی سینه‌اش فرو بردم؛ دست‌هام پشت کمر بسته بود و نمیتونستم بغلش کنم؛ دست‌های نامدار اما، محکم دور کمرم قفل شد و صدای هق هق های من بلند شد. _ پیدات کردم ویانا؛ پیدات کردم فرشته‌ی زندگیم. چشم‌هام رو بستم و نامدار سراسیمه من رو از آغوشش بیرون آورد. _ من و ببین ویانا؛ باید سریع از اینجا بریم! نیکان و جاوید اون بیرون دارن یه تنه اون غول پیکرا رو میزنن، تا قبل از اینکه پدرشون در بیاد باید فرار کنیم، باشه؟ سرم رو تکون دادم و قبل از هرکاری، پارچه‌ی دور دهنم رو باز کرد! نگاهش با زخم‌های گوشه‌ی لبم برخورد کرد و زمزمه‌وار گفت: _ دستش بشکنه! سعی کردم حواسش رو پرت کنم. _ نامدار الان وقتش نیست. به خودش اومد؛ با سرعت چاقوی توی جیبش رو بیرون آورد و طناب رو باز کرد؛ دست‌هام باز شد و مرتیکه اونقدر دست‌های من رو هردفعه محکم میبست، که مچ دست‌هام کبود بشه! شروع کردم به ماساژ دادن مچ دست‌هام و نامدار من رو سریع از روی زمین بلند کرد؛ چهره‌ام از درد کمر و زیر شکمم در هم رفت و نامدار نگران پرسید: _ ویانا؛ خوبی؟ زیر شکمم رو با دست گرفتم. _ درد دارم! پریودم نامدار… سریع از اتاق خارج شدیم و به بچه‌ها رسیدیم. کیاراد سمت من هجوم آورد و قبل از رسیدنش بهم، با نامدار مواجه شد! نامدار مشت محکمی به صورتش زد و کیاراد پخش زمین شد؛ متاسفانه هیکل بزرگ کیاراد نشون دهنده‌ی قدرتش بود و درلحظه مشت نامدار رو جبران کرد. ترسیده جلو رفتم و بازوی نامدار رو گرفتم تا اون رو به عقب بکشم؛ بی توجه به من هردو شروع کردن به کتک کاری و این میون، مرد غول پیکیری که بیخیال جاوید شده بود، برای حفاظت از کیاراد جلو اومد و مشت محکمی توی سینه‌ی نامدار زد که باعث شد محکم با زمین برخورد کنه! بی فکر جلو رفتم و مقابل نامدار ایستادم و کیاراد از روی زمین بلند شد؛ قبل از اینکه حتی متوجه بشم کجا ایستادم، مشت محکمی با شکمم برخورد کرد و جیغ بلندم کل سالن رو گرفت! مشت کیاراد لعنتی، درست جایی برخورد کرده بود که قبل از برخورد محکمش هم عمیق درد میکرد… به پایین خم شدم و اشک‌هام از درد روی گونه‌هام سرازیر شد؛ قبل از هرکس صدای نیکان رو کنار گوشم شنیدم که نگران میگفت: _ ویانا؟ خوبی؟ صدای فریاد و عربده‌ی نامدار به گوشم رسید و دیگه متوجه چیزی نشدم! هوشیار بودم، اما شرایطم رو نمیفهمیدم؛ لحظه‌ی آخر توسط نامدار بلند شدم و نوری که توی چشمم خورد، باعث شد متوجه بشم از اون زندون لعنتی بیرون اومدیم. قدم های بلند و محکم نامدار همراه با صدای قدم‌های دونفر دیگه به گوشم میرسید و حداقل این رو میفهمیدم که به مقدار کافی داریم از کیاراد و آدم های مریضش دور میشیم؛ قطره‌ی بارونی روی پیشونیم نشست و پلکم لرزید؛ صدای نامدار رو شنیدم، از همیشه نگران تر بود. _ ویانا؟ باز کن چشم‌هات رو عزیزم! چشم‌هام باز شد؛ دیده‌ام تار بود و حتی چهره‌ی نگران نامدار رو درست نمیدیدم. بارون لعنتی در لحظه شدت گرفت؛ قطرات بارون بی وقفه روی صورتم مینشست و خوب بود، میون این درد عمیقی که داشتم، قطره‌های بارون روی صورتم داشت بهم حس خوب میداد. پلک‌هام سنگین بود اما نامدار مدام با حرف‌هاش باعث میشد چشم نبندم. _ ویانا نبند چشمات رو؛ باشه؟ سریع میرسیم به شهر میبرمت دکتر؛ نترس عزیزم! نگران بود؛ به من میگفت نترس، اما خودش داشت از ترس سکته میکرد! بالاخره به ماشین رسیدیم؛ حاضر نبود من رو پایین بزاره و با خشم خطاب به نیکان فریاد زد: _ نیکان باز کن این لعنتی و! نیکان بیچاره سریع درب ماشین رو باز کرد و نامدار من رو روی صندلی جلو نشوند؛ کمی گیج بودم، اما متوجه شدم که جاوید و نیکان سوار ماشین ما نشدن. نامدار سراسیمه سوار ماشین شد و در رو بست؛ تازه متوجه لباس پاره شده و صورت زخمیش شدم! پلک‌هام باز سنگین شد و سرم رو تکیه دادم به شیشه‌ی ماشین؛ زیر شکمم از درد بی‌حس شده بود! نامدار سریع ماشین رو روشن کرد و راه افتاد؛ قطرات بارون خودشون رو محکم روی شیشه‌ی ماشین میکوبوندن و نامدار بدون توجه به بارون، پاش رو گذاشته بود روی گاز و فقط سعی داشت وارد شهر بشه. اطراف تا چشم کار میکرد بیابون بود؛ کیاراد کثافت من رو کجا آورده بود؟ چهره‌ام از درد جمع شد و آخی از دهنم خارج شد؛ نامدار نیم نگاهی بهم انداخت، چهره‌ی پریشونش من رو ناراحت میکرد! _ ویانا آروم باش؛ چشم به هم بزنی رسیدیم بیمارستان.
  15. «پارت صد و بیست و چهارم» ساعت ها گذشت و مثل چندروز اخیر، همونطور خیره به دیوار کنج دیوار نشستم و زانوهام رو بغل کردم. اینبار اما برخلاف روزهای قبل، کتک خورده بودم و بدن درد داشتم. خون گوشه‌ی لبم پاک شده بود و درد دستم آروم شده بود؛ پس نامدار کجا بود؟ نکنه اومده بود و توسط کیاراد و آدمای غول پیکرش حسابی کتک خورده بود؟ ترسیده و نگران از جام بلند شدم و سمت در رفتم؛ دستگیره‌ی زنگ زده‌اش رو کشیدم؛ قفل بود! بی فکر به در کوبیدم و داد زدم: _ باز کن در و! محکم به در کوبیدم؛ جوابی نشنیدم و اینبار با تمام وجود داد زدم: _ در و باز کن کیاراد! در با شتاب باز شد و به عقب پرت شدم؛ کیاراد با نگاه ترسناک و اخم‌های درهمش وارد شد و در رو به هم کوبید. روی صورتم خم شد و عمیق بهم نگاه کرد؛ از چشم‌هاش میترسیدم، خیلی زیاد! _ چه مرگته صدات رو گذاشتی روی سرت؟ مگه بهت نگفتم لال بمون؟ ترسیده بودم، اما نتونستم حرفم رو بیان نکنم. _ نامدار اومده؟ بهم نگاه کرد؛ چیزی نگفت، اینبار نگران تر تکرار کردم: _ تروخدا بگو؛ اومده نه؟ کتکش زدید؟ پوزخند زد و پارچه‌ی مشکی رو از جیبش بیرون آورد و سمت دهنم آورد؛ تقلا کنن دستم رو جلو آوردم که کف پوتینش روی دست دیگه‌ام نشست! _ صدات در بیاد فشار میدم! لال شدم؛ فعلا حداقل حوصله‌ی خُرد شدن انگشت‌هام رو نداشتم! جلوی دهانم رو بست و گفت: _ حالا دیگه لازم نیست ازت خواهش کنم خفه شی. دست‌هام رو بدون توجه به تقلاهام با طناب پشت سرم بست و من رو پر شتاب وسط اتاق رها کرد. _ بتمرگ همینجا و تا خودم سراغت نیومدم از جات جُم نخور؛ البته، بخوای هم نمیتونی! و عین روانی ها خندید و از اتاق خارج شد. سرگردون خودم رو با دست‌ها و دهانِ بسته شده روی زمین کشیدم؛ تلاش‌هام بی فایده بود! تمام این پنج روز رو جز یک وعده‌ی نصفه و نیمه، ذره‌ای غذا نخورده بودم. جون توی تنم نمونده بود و کمر درد و دلدرد داشت امونم رو میبرید! وسط اتاق رها شدم و عاجزانه با همون پارچه‌ی مشکی بسته شده دور دهنم، ناله کنان اشک ریختم. صدایی از بیرون نمیومد و همین من رو بیشتر میترسوند؛ کاش صدای نامدار رو میشنیدم! اگر صداش رو میشنیدم، یک جون به جون‌هام اضافه میشد و حداقل میتونستم خودم رو از روی این زمین کوفتی جمع کنم و دیگه اشک نریزم. چند دقیقه در همون حالت موندم و درست همون موقعی که از حال بد کم مونده بود پلک‌هام روی هم قرار بگیرن، صدای ضعیفی از بیرون به گوشم رسید! صدای کیاراد بود که بلند فریاد میزد و سعی داشت طرف مقابلش رو سرکوب کنه! سرگیجه داشتم و حتی محتوای حرفش رو نمیفهمیدم، اما میون این کلمات نامفهوم، اسمش رو شنیدم. شک نداشتم؛ شک نداشتم فرد مقابلش نامداره! چشم های نیمه بازم کامل باز شد؛ به هزاران سختی سرجام نشستم و باز سعی کردم خودم رو روی زمین بکشونم و به در نزدیک بشم. صداها واضح تر شد؛ کیاراد بلند فریاد میزد: _ من به حساب اون بابای عوضیت هم میرسم؛ ولی چی باعث شده فکر کنی دست از سر تو و باقی اعضای خانوادت برمیدارم؟ صدای نامدار به گوشم رسید؛ قلبم توی سینه لرزید! نجات پیدا کرده بودم؟ اون هم توسط نامدار؟ _ بی شرف مشکلت بابامه! ویانا رو چیکار داشتی؟ کجا قایمش کردی کثافت؟ زر بزن! ولم کن روانی. جمله‌ی آخرش رو بلند خطاب به کیاراد بیان کرده بود؛ شاید هم یکی از آدم‌های غول‌پیکر ترسناکش. _ بعد از اینکه یکم خوش گذروندم، اونوقت شاید دوست دخترت رو بهت تحویل دادم! نامدار بلند نعره میزد و سعی داشت از دست آدم‌های کیاراد خلاص بشه تا به خودش برسه و اون رو به باد کتک ببنده؛ اما تلاش‌هاش بی فایده بود و تنها بودنش هم کار رو سخت تر میکرد! فکر میکردم تنهاست؛ درست تا قبل از اینکه کیاراد در کمال تعجب فریاد بزنه: _ بی همه چیز بهت گفته بودم تنها بیا! گفتم بودم؛ میدونستی که اگر تنها نیای هم گردن خودت رو شکوندم و هم پدر اون دوست دختر وحشیت رو در آوردم. حدس زدن در حین ندیدن کار سختی بود؛ حتی نمیدونستم نامدار همراه با خودش چه کسایی رو آورده! اما مثل اینکه فرد مورد نظر به کیاراد حمله کرد، که مرتیکه‌ی ترسو بلند داد زد: _ بگیریدش! صدای فریاد ها در هم ادغام شد و دیگه هیچ رو درست متوجه نمیشدم! صدای نامدار هرلحظه بهم نزدیکتر شد و قلبم به تپش افتاد. _ ویانا؟ کجایی؟ توی کدوم اتاقی؟ دست‌هام بسته بود و نمیتونستم به در بکوبم؛ با همون دهان بسته شده شروع کردم به توی گلو جیغ زدن و بدنم رو محکم به در کوبیدم؛ دستم بر اثر ضربه با زمین درد میکرد اما بهش توجهی نکردم! به گریه افتاده بودم و صدام بیشتر از این از گلو خارج نمیشد؛ اگر با وجود سر و صداهای بیرون به گوش نامدار نمیرسید چی؟ صدای قدم‌ها سراسیمه و محکم به گوشم رسید؛ نامدار به در اتاق نزدیک شد. _ ویانا؟ اینجایی؟ کاش این پارچه‌ی لعنتی روی دهانم نبود! دوباره شروع کردم به سر و صدا و نامدار سریع گفت: _ آروم باش زندگیم، باشه؟ از در دور شو، باید بشکونمش. خودم رو روی زمین کشیدم و عقب رفتم؛ شلوار جین توی پام بر اثر کشیده شدن روی زمین آهکی حسابی ساییده شده بود.
  16. «پارت صد و بیست و سوم» با همون دست‌های توی جیب و قدم های محکمش بهم پشت کرد و ازم دور شد؛ کمی طول کشید تا تلفنش رو از توی جیبش بیرون بیاره و سمت من برگرده و تهدیدوار بگه: _ حق نداری حرفی بزنی! لال میمونی تا من صحبت کنم؛ وگرنه دهنت رو صاف میکنم، شیرفهم شد؟ فقط سر تکون دادم و مشغول ور رفتن با تلفنش شد؛ هر از گاهی بهم نگاه میکرد و شک داشت که قراره میون حرف‌هاش حرف بزنم یا سکوت کنم! بالاخره تماس گرفت و گوشی رو روی آیفون گذاشت؛ بوق سوم خورد و صدای نامدار توی اتاق پیچید! _ بله؟ حتی بله گفتنش هم عصبی بود؛ اصلا مثل همیشه نبود. مرتیکه به من اشاره کرد که دهنم رو ببندم و جواب نامدار رو پر تمسخر داد: _ نامدار کبیر؛ درسته؟ صدای نامدار به کل قطع شد! مثل اینکه صدارو کامل شناخت؛ مبهوت گفت: _ کیاراد؟ اسمش کیاراد بود؟ نامدار اون رو فقط با شنیدن یه جمله ازش شناخته بود؟ بلند خندید و نامدار خشمگین غرید: _ دردت چیه مرتیکه؟ باز میخوای چطور زهرت و بریزی؟ نگاهش روی من نشست؛ کم مونده بود از خشم بهش حمله کنم. _ زهرم رو که ریختم! نامدار باز لال شد؛ اینبار بعد از مکث بلندی، تقریبا فریاد زد: _ مشکلت با کوروشه؟ چیکار با من داری؟ چرا دست از سر زندگی ما برنمیداری؟ گورت رو گم کن. کیاراد ریلکس گفت: _ وایسا کبیر؛ قطع نکن! نامدار چیزی نگفت که کیاراد ادامه داد: _ بهت آدرس میدم؛ بلند میشی میای اینجا، منتها تنها! اگه کسی رو همراه با خودت بیاری گردنت رو میشکونم. نامدار تهدیدش رو جدی نگرفت؛ خشمگین فریاد زد: _ زر زر نکن مرتیکه‌ی بی همه چیز؛ پاشم بیام که واس خاطر کوروش لَت و پارم کنی؟ نمیفهمیدم؛ جداً نمیفهمیدم و بی فکر داد زدم: _ نامدار من و گروگان گرف… کیاراد پر خشم جلو اومد و جلوی دهانم رو محکم گرفت. _ ببند دهنت و دختره‌ی بی عقل! نامدار باز لال شد! با مکث زیادی به جنون رسیده صداش رو توی گلوش انداخت: _ حروم لقمه‌ی عوضی گَشتی گَشتی درست دست گذاشتی رو نقطه ضعف من، نه؟ آدرس بده حرومی؛ تخم بابام نیستم اگه نیام همونجا خشتکت رو بکشم روی سرت! کیاراد خشمگین دستش رو روی دهانم فشار داد؛ اکسیژن بهم نمی‌رسید، کم مونده بود خفه بشم! _ انقدر خط و نشون نکش کبیر؛ خودت هم میدونی تهش اونی که خشتکش روی سرشه تویی، نه من! نامدار بی توجه به کیاراد خطاب به من فریاد زد: _ ویانا؟ عزیزم؛ آروم باش، باشه؟ چشم رو هم بزاری اونجاام؛ نمیزارم آب توی دلت تکون بخوره… پوزخند صدادار کیاراد هردومون رو حرصی کرد؛ دستش همچنان روی دهانم بود و هیچ جوره هم حاضر نبود اون رو برداره. _ گوه اضافه نخور نامدار! پاشو بیا اینجا؛ قول نمیدم بعد از این زر زر کردن ها نقطه ضعفت رو بهت تحویل بدم. و بی مقدمه تلفن رو قطع کرد! دستش رو از روی دهانم برداشت و تلفن رو توی جیبش گذاشت. ریلکس بهم نگاه کرد و بی مقدمه چونه‌ام رو میون انگشت‌هاش گرفت؛ چهره‌اش ریلکس بود، اما فکش رو اونقدری از خشم روی هم فشار میداد، که کم مونده بود صدای شکستنش به گوش برسه! _ میدونی اینجا هر گوه خوری‌ یه تاوانی داره؟ اولین کشیده رو محکم توی گوشم زد! سرم به سمت مخالف برگشت و جاری شدن خون رو از گوشه‌ی لبم به وضوح حس کردم. حتی سرم رو برنگردوندم تا بهش نگاه کنم! حالم ازش به هم میخورد؛ حالم از خشم و وحشت توی چشم‌هاش به هم میخورد. _ تا همین الان هم خوب دهنم رو بستم؛ هی هر گوهی خوردی باهات راه اومدم، ولی نه! هم خودت وحشی‌ای هم دوست پسرِ بی عقلت. چونه‌ام رو گرفت و سمت خودش برگردوند؛ بی شک نفرت توی چشم‌هام رو میدید! میدید که پوزخند زد و از همون فاصله‌ی کم گفت: _ درست عین خودت میزنمش؛ اونقدر میزنمش که عین سگ به پارس کردن بیوفته. طاقت نیاوردم و با تمام وجود توی صورتش تف کردم! خشمگین به صورتش دست کشید و سمت دیگه‌ی صورتم رو هم محکم کشیده زد! اینبار اونقدر محکم که پخش زمین شدم و چهره‌ام جداً درهم رفت. من بچه سوسول نبودم! حداقل اونقدری زیر دست خشایار وثوقی کتک خورده بودم که حالا نخوام به گریه بیوفتم. بازوم رو گرفت و از روی زمین بلندم کرد؛ اینبار ریلکس نبود، نگاهش پر از حرص بود! با تمام وجود فریاد زد: _ دختره‌ی عوضی، با خودت چی فکر کردی؟ دوست پسر عقب مونده‌ات میخواد بیاد دنبالت هوا برت داشته فکرکردی هر غلطی میتونی بکنی؟ نخیر دختر خانوم! اراده کنم سرت جدا از تنت پیش همون سگاییه که شب از این پنجره صدای پارس کردنشون رو میشنوی! اشاره‌اش به پنجره‌ی کوچیک بالای اتاق بود؛ دروغ چرا، ترسیدم. از این روانی همه چیز برمیومد! دستم رو رها کرد و با شتاب روی زمین محکم و سرد رها شدم؛ کتفم عمیق درد گرفت و ناخواسته آخ آرومی از دهانم خارج شد. _ لال میمونی همینجا تا نامدار بی پدر سر و کله‌اش پیدا بشه؛ اونوقت میتونم تصمیم بگیرم چه بلایی سر جفتتون بیارم! از اتاق خارج شد و زیرلب بهش ناسزا گفتم؛ منفور ترین آدمی بود که توی کل زندگیم دیده بودم. به سختی از روی زمین بلند شدم و همون کنج همیشگی نشستم؛ گونه‌هام از شدت کتک‌های محکمش سِر و بی‌حس بود و گوشه‌ی لب‌هام زخم! موهام روی پیشونیم چسبیده بود و عرق سرد تموم بدنم رو فرا گرفته بود. کتفم رو لمس کردم، چهره‌ام درهم رفت! مرتیکه جای سالم توی بدنم نزاشته بود.
  17. «پارت صد و بیست و دوم» کلمه‌ی «سورپرایز» ترس توی دلم نشوند؛ پرسیدم: _ تا کی قراره من و اینجا نگه داری؟ باز بهم نگاه کرد؛ چرا انقدر ترسناکه؟ _ بار چندمه که دارم بهت میگم تو نمیتونی برای من چیزی رو تعیین کنی؟ کلافه شدم. _ من چیزی رو برای توی تعیین نمیکنم! فقط دارم سوال میپرسم؛ شاید یه چیزایی نیاز داشته باشم. به حرفم خندید؛ اخم‌هام درهم رفت و جواب داد: _ چقدر تو خوش خیالی! میخوای بهت سرویس‌دهی هم بکنیم؟ میفهمی تو چه موقعیتی قرار گرفتی؟ داشت عصبیم میکرد؛ منظورم رو متوجه نشده بود. _ منظور من اون نبود! چندتا مورد بهداشتی نیازدارم، میفهمی؟ نگاهش روی چهره‌ی پر خشمم ثابت موند؛ با مکث زیادی جواب داد: _ خیلی خب؛ تا قبل از اینکه این اتاق و به گند بکشی میگم برات بگیرن. نگاه پر نفرتم رو ازش گرفتم و باز به زمین آهکی و کثیف زیر پام خیره شدم؛ کجا بودم؟ اصلا تهران بودم؟ نامدار چه حالی داشت؟ من چرا انقدر این بچه رو آزار میدادم؟ تازه داشتیم باهم صحبت میکردیم؛ خدایا چرا به محض خوب شدن اوضاع، باز باید اتفاقات بد روی سرمون آوار بشه؟ آخرشب بود و نزدیک به صبح؛ این رو از هوای گرگ و میشی میفهمیدم که از پنجره‌ی کوچیک بالای اتاق قابل تماشا بود. بی توجه به تخت فلزی، کنج اتاق روی زمین نشستم و زانوهام رو بغل گرفتم؛ مرتیکه بالاخره دست‌هام رو باز کرده بود. نگاهم روی سینی غذای روی تخت نشست؛ وضعیتم کم از زندان نداشت! گشنگی معده‌ام رو مالش میداد و غذا بهم چشمک میزد، اما با خودم شرط بستم ذره‌ای نزدیک به اون سینی لعنتی نشم. مرتیکه‌ی چشم آبی برام یک بسته‌ی بزرگ پد بهداشتی آورده بود و بزرگ بودن بسته من رو میترسوند؛ قرار بود چندروز توی این وضعیت بمونم؟ سرم رو به دیوار سرد پشت سرم تکیه دادم؛ تمام فکر و ذکرم سمت نامدار بود! حواسم پرت شد سمت مکالمه‌ی لحظات آخر نامدار و مادرش و نیکان؛ راجع به کسی حرف زده بودن که با پدر نامدار دشمنی داشته و حالا تابان نگران بود که بخاطر کوروش، یقه‌ی نامدار رو بگیره! بی شک منظورشون همین مرتیکه‌ی مو مشکی چشم آبی بود؛ ولی آخه این کی بود؟ منی که حتی روی هم رفته پنج بار هم کوروش کبیر رو ندیدم، چرا باید بخاطرش گروگان گرفته بشم؟ *** شمرده بودم؛ امروز پنجمین روزی بود که توی این سلول کثیف سپری میکردم. خونریزیم کم بود اما بخاطر غذا نخوردن و ضعف بدنیم، کم مونده بود از دل درد و کمر درد پس بیوفتم! چشم آبی پلشت، هرروز با لباس‌های سر تا پا سیاه و پوتین های مشکیش توی اتاقم میومد و سعی داشت دل من رو با چشم‌های فوق العاده روشن و نگاه ترسناکش بلرزونه. بی تاثیر هم نبود و حتی حضورش هم توی اتاق ترس به دلم می‌انداخت. درب اتاق باز شد و قبل از خودش، پوتین های تماماً سیاهش وارد اتاق شد؛ کلافه از روی زمین بلند شدم و نگاهش مستقیماً روی من نشست. سمت تخت رفت و به سینی پُر غذا نگاه کرد. _ پنج روز کامل جز روز سوم غذا نخوردی؛ حواست هست؟ فقط بهش نگاه کردم؛ جلو اومد و ادامه داد: _ زیر چشم‌هات گود افتاده؛ روز اول خوشگل‌تر بودی! پر حرص لب‌هام رو از داخل گاز گرفتم اما همچنان جوابش رو ندادم؛ پوزخند زد و ازم دور شد. قدم‌های محکمش رو از سر گرفت و بی مقدمه گفتم: _ به نامدار نگفتی؟ با مکث سمتم برگشت. _ بنظرم دلت نمیخواد پای نامدار به اینجا باز بشه. بی ربط جواب دادم: _ نگرانمه؛ باید بفهمه کجا ام حداقل! _ فکرکردی اگر بفهمه گروگان گرفته شدی خیالش راحت میشه؟ راست میگفت؛ اما دلم نمیخواست مقابل این مرتیکه کم بیارم. _ تو که تهش میخوای نامدار و بکشونی اینجا؛ بهش بگو! بگو که من اینجا ام. دست‌هاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و سمت من قدم برداشت؛ مقابلم که ایستاده ریلکس جواب داد: _ اینجا من تعیین میکنم چه اتفاقی بیوفته؛ نه تو! پنج روز تمام من رو حرصی کرده بود؛ داشتم از کلافگی دیوونه میشدم! عین خودش جلو رفتم و بدون توجه به اینکه چه کسی مقابلم ایستاده، انگشت اشاره ام رو به سینه‌اش کوبیدم و کمی جدی تر از همیشه گفتم: _ من و ببین؛ کل این پنج روز هیچی نگفتم، ولی دیگه طاقتم و طاق کردی! من و گروگان گرفتی بخاطر کسی که روی هم رفته ده بار هم ندیدمش و جز یه اسم و فامیل، هیچ چیز دیگه‌ای ازش نمیدونم. حالا هم که حتی حاضر نیستی به نامدار اطلاع بدی من اینجا ام؛ مشکلت با من چیه؟ دردت کوروش کبیره؟ برو سراغش! چرا دست از سر من برنمیداری؟ ذره‌ای حالت چهره‌اش تغییر نکرد؛ همونطور خیره بهم نگاه کرد و با مکث زیادی جواب داد: _ آدم‌هام رو فرستادن سراغش؛ گفتم بودم، نترس! سراغ اون هم میرم. جواب ندادم که ادامه داد: _ گرفتنش؛ دوست دارم بهت امید بدم که دیگه کاری باهات ندارم و میتونم ولت کنم، ولی پررو میشی! پوزخند زد؛ این آدم دیوونه بود، این رو مطمئن بودم. _ خیلی خب؛ به نامدار میگم، ولی اگه سر تا پا خونی از اینجا رفتید، من مسئول نیستم! دوست پسرت وحشیه و عصبی؛ منم کاری نکنم اون حمله‌ور میشه. نگاهم بهش پر بود از تنفر؛ حق نداشت راجع به نامدار اینطور حرف بزنه! اما حرف‌هاش دور از حقیقت هم نبود؛ نامدار عصبی بود، اون هم وقتی که بعد از پنج روز من رو پیدا کرده باشه و بخواد از دست این روانی نجات بده.
  18. «پارت صد و بیست و یکم» با حس گیجی و سردرگمی چشم‌هام رو باز کردم؛ هرچقدر پلک میزدم مقابل دیده‌ام تار تر و تار تر میشد… کلافه توی جام تکون خوردم؛ دست‌هام تکون نمیخورد! سرم درد میکرد و موهام بر اثر گرما، از روی پیشونی تا پشت گردنم چسبیده بودن. بیشتر پلک زدم؛ اطراف واضح شد، کجا بودم؟ دست‌هام رو تکون دادم؛ درک موقعیت برام سخت بود، حس میکردم اعضای بدنم رو احساس نمیکنم. تازه به خودم نگاه انداختم؛ دست‌های لعنتیم پشت سرم بسته شده بود! زمین کثیف زیر پاهام بوی رطوبت میداد و دیوار های دور تا دورم پر بود از لکه‌های بزرگ. ترسیده سعی کردم توی جام تکون بخورم؛ لعنتی، دل درد امونم رو بریده بود! حس میکردم دارم زایمان میکنم؛ با چهره‌ی جمع شده خودم رو روی زمین کشیدم؛ کار کردن با دست بسته وحشتناک بود. پاهام جون نداشت، یا بهتر بود بگم بدنم اصلا جون نداشت! تا وسط اتاق خودم رو کشیدم؛ اونقدر دست‌هام رو محکم بسته بودن که مچ دست‌هام بی حس بود! چکمه های پاشنه ده سانت لعنتیم داشت آزارم میداد؛ کم مونده بود بزنم زیر گریه! وسط اتاق از حرکت ایستادم و نفس زنون به زمین مقابلم نگاه کردم؛ کجا بودم؟ اصلا کی من رو دزدیده بود؟ این چه بدبختی جدیدی بود آخه؟ در اتاق بازشد؛ وحشت زده نگاهم رو بالا کشیدم؛ مرد هیکلی با پوتین های بزرگ و لباس های سر تا پا مشکیش جلو اومد؛ ابروی سمت چپش شکسته بود و ترکیب موهای تیره‌ی عقب فرستاده شده‌اش، با چشم‌های آبی خیلی روشنش، توی ذوق میزد! این دیگه کی بود؟ نگاهش ترسناک بود. چشم‌هاش انقدر روشن بود که حتی نمیتونستم مستقیم بهش نگاه کنم! مبهوت و منفور بهش نگاه کردم؛ اولین جمله‌ای که به ذهنم اومد رو بیان کردم: _ تو دیگه کی هستی؟ با من چیکار داری؟ پوزخند زد؛ پوزخندش از نگاهش هم ترسناک تر بود. نمیشناختمش، اما هرکس که بود، آدم جالبی نبود. خطرناک به نظر میرسید و اصلا حس خوبی بهش نداشتم. _ شنیدم دردونه‌ی نامداری! درسته؟ قلبم توی سینه ایستاد! لب‌هام جنبید تا حرف بزنم، اما لالم کرده بود. _ شنیدم از وقتی اومدی توی زندگیش، دیگه یه نیم نگاهم به باقی دخترا ننداخته! قه قهه زد؛ کریه بود و کثیف؛ جلو اومد و دوزانو کنارم نشست؛ چشم‌هاش از فاصله‌ی کم، تقریبا ترسناک ترین صحنه‌ی عمرم بود! تا حد امکان خودم رو روی زمین کشیدم و ازش دور شدم؛ ادامه داد: _ باید خیلی شیرین باشی که نامدار کبیر بخاطرت دست به هیچ دختر دیگه‌ای نزنه. ترس توی دلم لونه کرد؛ به نفس نفس افتادم و عرق سرد تموم وجودم رو گرفت. _ من اصلا نمیدونم تو کی هستی؛ کارِت با من چیه؟ دست از سرم بردار. صدام اونقدر میلرزید که باعث لذت بیشتر فرد مقابلم شده بود؛ بازهم بهم نزدیکتر شد و پشت انگشت اشاره‌اش رو نوازشگرانه روی گونه‌ام کشید. با انزجار سرم رو تکون دادم تا ولم کنه؛ دست‌هام بسته بود و راه دفاع دیگه‌ای نداشتم! دستش رو عقب کشید و پوزخند زد. _ نترس جوجه، کاری باهات ندارم؛ فقط میخوام یکم کبیر و بترسونم و یه خوشی بگذرونم؛ اوکی؟ بهش نگاه کردم؛ کریه بود و نفرت انگیز! این آدم چه دشمنی‌ای میتونه با نامدار داشته باشه؟ نگاه منفورم رو که دید از جاش بلند شد و قدم زنان، دور تا دورم رو گشت؛ صدای بلند پوتین‌هاش روی مغزم یورتمه میرفت. _ نامدار باباش رو دوست نداره؛ این چیزیه که همه میدونیم. بهش نگاه کردم؛ دیگه پوزخند نداشت! جدی صحبت میکرد. _ ولی گاهی لازمه آدم بخاطر نسبت داشتن با آدم های کثیف تنبیه بشه! با تنفر جواب دادم: _ منطقی نیست؛ اصلا منطقی نیست. از حرکت ایستاد؛ بهم نگاه کرد، همچنان جدی بود. _ تو نمیتونی برای من تعیین کنی چی منطقیه و چی نه. _ داری میگی نامدار رو بخاطر باباش داری تنبیه میکنی؛ چه کاریه؟ اگه مشکل تو با کوروش کبیره، با نامدار چیکار داری؟ به پنجره‌ی کوچیک بالای اتاقک خیره شد. _ اون عوضی مدام از زیر دستم در میره؛ حالا هم که رفته دبی! نگاهش باز سمت من برگشت. _ نترس؛ سراغ اونم آدم فرستادم! آب دهنم رو قورت دادم؛ این کی بود که همه‌ جای دنیا آدم داشت؟ _ اگه سراغ کوروش آدم فرستادی با نامدار چیکار داری؟ تو که داری به هدفت میرسی. جدی بهم نگاه کرد؛ از چشم‌های آبی یخیش میترسیدم. _ اگه تیرم به سنگ خورد چی؟ فقط بهش نگاه کردم؛ باز به پنجره‌ی مربعی کوچیک بالای اتاق خیره شد؛ بی مقدمه گفتم: _ لااقل دست‌هام رو باز کن! بلند خندید؛ با انزجار سر تا پاش رو نگاه کردم و پر تمسخر جواب داد: _ یادت رفته؟ گروگان گرفتمت! تو نمیتونی واسه‌ی من تعیین کنی کِی دستت رو ببندم و کِی بازش کنم! خم شد و چونه‌ام رو محکم توی دستش گرفت؛ دردم گرفت و چهره‌ام درهم رفت، مرتیکه تا جایی که در توانش بود چونه‌ام رو میون انگشت‌هاش فشار میداد! _ من و نگاه کن دخترخانوم؛ شانس بیاری تا زمانی که نامدار جونت میاد دنبالت زبون درازی نکنی، وگرنه خوب بلدم قیافه‌ات رو بهم بریزم. با حرص چونه‌ام رو ول کرد؛ با همون چهره‌ی درهم گفتم: _ نامدار میدونه من اینجام؟ پوزخند زد؛ دوباره مشغول قدم زدن وسط اتاق شد. _ نه فعلا؛ براش سورپرایز دارم!
  19. هانی بانو

    مشاعره با اسم دختر🩷

    دلوین
  20. هانی بانو

    مشاعره با اسم دختر🩷

    ویانا
  21. هانی بانو

    مشاعره با اسم دختر🩷

    هلنا
  22. «پارت صد و بیستم» هومان شب قبل باهام تماس گرفته بود و هرچی از دهنش بیرون اومد به من و دوست‌های بی غیرتش نسبت داد؛ موضوع بازداشتگاه رفتن رو تازه فهمیده بود و مثل همیشه، مقصر این موضوع روهم من میدونست! حتی خود توفان به شخصه بهش گفت که مقصر ویانا نیست، اما نه! هومان اصرار داشت که ویانا سرخود و بی‌باکه و قطعا دستی توی این موضوع داشته. کلافه پُک دوم رو به سیگارم زدم که سیگار از میون انگشت‌هام دزدیده شد! متعجب به کنارم نگاه کردم و درکمال تعجب، نامدار رو دیدم. مثل همیشه اول به فیلتر سیگار نگاه کرد و بعد، اون رو میون لب‌هاش گذاشت! جدی بود و اخمو. اُورکت بلند ذغالیش روی پیرهن مردونه‌ی مشکی‌ای که پوشیده بود، با اون دکمه‌های باز شده‌ی روی سینه‌اش، من رو بیشتر دلتنگ آغوش و عشق ورزیدنش میکرد. بی حرف بهش خیره موندم و بالاخره بهم نگاه کرد؛ نگاهش جدی بود، اما دلتنگی رو فریاد میزد. دوست داشتم بی وقفه بغلش کنم و مثل همیشه، دست‌هاش دور کمرم قفل بشه؛ اما نه. نامدار ازم دلخور بود و حق هم داشت، باید بهش زمان میدادم! _ چرا سیگارم رو گرفتی؟ نسبت به شرایط، کمی پررو برخورد کرده بودم. _ این روزها زیاد سیگار کشیدی! نگاهش رو دزدید؛ راست میگفت، چندروز اخیر مدام توی بالکن بزرگ شرکت درحال سیگار کشیدن بودم. _ حواست بهم بود؟ باز بهم نگاه کرد؛ پک دیگه‌ای به سیگار زد و اون رو زیر پاش له کرد. _ مغزم ازت دلخوره؛ نه قلبم! هرلحظه بیشتر میفهمیدم چقدر نامدار رو دوست دارم؛ بعد از تموم اون رفتارها از سوی من، هنوز عاشق بود! نگاهش این رو فریاد میزد؛ اخم داشت، اما نمیتونست باهام بد باشه. حرفش لالم کرد؛ دست توی جیب اورکتش کرد و بهم نگاه کرد. _ نامدار من معذرت میخوام. چیزی نگفت؛ ادامه دادم: _ بعد از یه شب قشنگ، افتضاح ترین کاری که میتونستم رو انجام دادم! ولی نمیتونم راجع بهش صحبتی کنم؛ شاید یه روزی فهمیدی. نگاهش پایین بود؛ جواب داد: _ من از تو انتظار معذرت خواهی ندارم ویانا؛ فقط ازت میخوام همونطوری باشی که من برات هستم. منت نمیزارم، وظیفه‌ی هرکس توی رابطه اینه که صدش رو بزاره، و این باید متقابل باشه! تو رویی از من دیدی که هیچکس ندیده بود؛ من تنها انتظاری که ازت داشتم این بود که بهم احترام بزاری؛ بی دلیل و توضیح ول نکنی بری، اون هم توی شبی که برای جفتمون خیلی مهم بود! نگاهش روی چهره‌ام نشست و من خجالت زده سر به زیر شدم؛ کاملا حق با نامدار بود، اما حداقل فعلا نمیتونستم هیچ توضیحی در این مورد بدم. _ حق با توعه؛ بعدم همه چیز باهم پیش اومد، اصلا حواسم نبود که گوشیم شکسته و ممکنه زنگ بزنی؛ بعدش هم که کلید خونه رو گم کردم و نتونستم شب اونجا بمونم. بی مقدمه پرسید: _ گوشی جدید گرفتی؟ سر تکون دادم. _ نه. تلفن خودش زنگ خورد و دست توی جیبش برد تا تلفن رو بیرون بیاره؛ لحظه‌ای آستینش کمی بالا رفت، ساعتی که براش گرفته بودم رو دستش کرده بود؟ تلفن رو جواب داد؛ نگاه من همچنان روی لبه‌ی آستینش بود! _ بله نیکان؟ صدای نیکان به گوش من نمیرسید؛ طبق شناختم ازش چرت و پرتی گفت که نامدار رو کلافه تر کرد. _ میتونی دو دقیقه جدی باشی؟ کی اومده؟ مامان داره چی میگه؟ چیزی گفت و اخم‌های نامدار عمیق درهم رفت. نگاهش لحظه‌ای روی من نشست و پرخشم جواب داد: _ چی؟ یعنی چی؟ فرصت حرف زدن به نیکان نداد و ادامه داد: _ این عوضی اینجا چیکار میکنه؟ نترس مامان! هیچ غلطی نمیتونه بکنه؛ اصلا کارش با من چیه؟ یارو به خون بابا تشنه‌اس، مگه دشمنِ منه؟ مثل اینکه مامانش تلفن رو گرفته بود؛ باز گفت: _ مامان دارم بهت میگم طرف دشمن باباست؛ خیلی خب، باشه؛ من کاری باهاش ندارم، مامان چی میگی؟ مگه مریضم برم بی دلیل بیوفتم به جون یارو؟ با کمی مکث جواب داد: _ باشه مواظبم؛ کاری نداری مامان؟ خداحافظ. و کلافه تلفن رو قطع کرد؛ داشتم از کنجکاوی میترکیدم، اما چیزی نگفتم! کی برگشته بود؟ باز چه بدبختی‌ای قرار بود سرمون آوار بشه؟ تلفن رو توی جیبش گذاشت و به اون سمت خیابون نگاه کرد؛ ماشینش اون سمت بود. _ بهتره بعداً راجع به اون موضوع باهم صحبت کنیم ویانا؛ اون هم نه وسط خیابون! سر تکون دادم و قدمی ازم فاصله گرفت. _ مواظب خودت باش. نگاهم عمیق توی چشم‌هاش نشست؛ دلم نمیومد ازش جدا بشم! اون هم حالا که بعد از چندروز باهام درست و حسابی هم‌صحبت شده بود. زمزمه وار جواب دادم: _ توهم همینطور. ازم دورشد و رفت تا از خیابون رد بشه. دور زدم تا پشت فرمون بشینم؛ نامدار به ماشینش رسید و نگاهی به من انداخت، درب ماشین رو باز کردم و به نامدار نیم نگاهی انداختم تا سوار بشم؛ لحظه‌ی چهره‌اش درهم شد! هجوم همزمان نگرانی، خشم و اضطراب رو از اون فاصله توی چهره‌اش دیدم؛ همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد! نامدار بلند اسمم رو فریاد زد و دستی جلو دهنم رو گرفت! دستمال جلوی بینیم حتی نزاشت درست تقلا کنم و قبل از اینکه متوجه چیزی بشم، وارد ون بزرگی شدم و دیده‌ام کامل تیره شد…
  23. «پارت صد و نوزدهم» قلبم آتیش گرفت؛ حق با نامدار بود، درست توی شبی که حالمون کنارهم خوب بود، همه چیز رو خراب کردم. نامدار بیشتر از قبل فریاد زد: _ ویانا من بهت گفتم نمیخوام از این خواب بیدارشم! گفتم میخوام تا ابد تورو کنار خودم داشته باشم، و تو درست همون شب من و ول کردی و رفتی. طاقت نیاوردم؛ جلو رفتم و دست‌هاش رو گرفتم. از خشم میلرزید، نمیخواستم نامدار رو اینطور ببینم، ولی باعث و بانی تموم این اتفاقا خودم بودم. _ نامدار آروم باش، تروخدا! اشک اول روی گونه‌ام نشست؛ نامدار آروم تر شده بود، اما همچنان فریاد میزد: _ چطور آروم باشم ویانا؟ تو نمیدونی من از دیشب تا حالا رو با چه حالی گذروندم! دارم بهت میگم چرا؟ ویانا چرا اینطوری میکنی؟ چرا جواب نمیدی؟ چرا یه دلیل منطقی برام نمیاری تا بدونم تو همون ویانایی هستی که من رو اینطوری عاشق خودش کرد؟ اشک دوم و سوم هم پایین اومد؛ چی میگفتم؟ میگفتم هدف من بابای لعنتیت بود و دبی رفتن؟ حالا سردرگمم که کدوم راه درسته و کدوم غلط؛ اصلا تا این مرحله پیش رفتن اون هم با پسر کوروش کبیر کار درستیه؟ دستش رو از میون دست‌هام بیرون آورد. _ کل دیشب تا امروز صبح رو دنبالت گشتم؛ به هر دری که فکرکنی زدم، نبودی ویانا! میون دلخوری ازت داشتم از نگرانی میمردم. میفهمی یعنی چی؟ اونوقت تو ریلکس از کنار من بلند شدی رفتی؛ کجا رفتی اصلا ویانا؟ چرا گوشیت و خاموش کردی؟ بالاخره لب باز کردم. _ بخدا خاموش نکردم نامدار؛ گوشیم شکست! بعدم کلید خونه‌ی هومان و نداشتم، رفتم خونه‌ی دوستام. با پوزخند نگاهش رو ازم گرفت؛ ازم دلخور بود، خیلی زیاد. در اتاق باز شد و جاوید وارد شد. _ ببخشید بچه ها؛ ولی لطفا آروم تر! کل شرکت جمع شدن جلوی در اتاق تو نامدار. نامدار سریع از کنار جاوید گذشت و از اتاق خارج شد؛ خطاب به همه‌ی کارکن‌هایی که جمع شده بودن خشمگین فریاد زد: _ اومدید سینما؟ برید سرکارتون! برید تا تک تکتون و اخراج نکردم. با ترس آب دهنم رو قورت دادم و جاوید نگاه نگرانی بهم انداخت؛ نامدار وارد شد و جاوید بیچاره ترسیده گفت: _ بیا جلسه رو شروع کنیم؛ علیزاده و شمس بیچاره صدبار چای و کیک خوردن! نامدار با اخم حتی بدون اینکه به کسی نگاه کنه به در اشاره کرد و آروم از اتاق خارج شدم. کل تایم جلسه، برخلاف سری قبل حتی بهم نگاه هم نمیکرد و به شمس بیچاره جواب های یک کلمه‌ای میداد؛ من فقط با انگشت اشاره‌ام روی میز خط های فرضی میکشیدم و هر از گاهی به شمس نگاه میکردم اما ذره‌ای از حرف‌هاش رو نمیفهمیدم. شمس و علیزاده کاملا متوجه مشکل من و نامدار شده بودن و جلسه رو سریع به پایان رسوندن؛ نامدار فقط گفت « امروز شات نداریم!» و وارد اتاقش شد؛ امروز روز شات های من بود و حتی حوصله نداشت پشت دوربین بشینه و چهره‌ی من رو ببینه. خسته و کلافه توی اتاق گریم نشستم و دستم رو تکیه گاه چونه‌ام کردم؛ سیگاری آتیش زدم و پک اول رو بهش زدم؛ عین دیوونه ها به فیلتری که اثری از رژلب روش نبود نگاه کردم، دلم برای نامدار و شیطنت‌های هر از گاهش تنگ شد! پُک دوم رو به سیگار زدم و الان وقتش بود که نامدار سیگار رو ازم بدزده‌ و بگه: « سیگارای خودم دیگه بهم نمیچسبه؛ سیگاری که جای رژ تو روی فیلترش باشه رو دوست دارم.» اشکی که از چشمم اومد رو با پشت دست پاک کردم؛ ویانا خیلی خری، خیلی زیاد! حرف ‌های نامدار توی سرم تکرار شد. «چی باعث شد فکرکنی رها کردن آدما اونم توی موقعیت خوبشون کار درستیه؟» با عذاب وجدان پشت دستم رو روی چشم‌هام گذاشتم و سیگار توی دستم آروم آروم به فیلتر رسید؛ نامدار یه فرشته وسط حال بدم بود و من قدر فرشته‌ی زندگیم رو نمیدونستم. چندروزی گذشت و رابطه‌ی من و نامدار ذره‌ای تغییر نکرد؛ میفهمیدم، بی‌طاقت بود و نگاهاش بوی دلتنگی میداد، اما هیچ تلاشی برای نزدیکی نمیکرد. با کت و دامن کلاسیک و مینی اسکارف توربافی شده مشغول شات گرفتن بودیم و درنهایت کلافگی، سعی داشتم صدم رو بزارم تا بهترین شات ها گرفته بشه. روز اول دوره‌ام بود و از کمردرد کلافه شده بودم؛ رژلب تبلیغی که توی دستم بود رو به جاوید تحویل دادم و قبل از تعویض لباس‌هام، مسکنی رو همراه با آب خوردم. نگاه نامدار روی من بود و خودش پیش عکاس مشغول بررسی شات ها بود؛ مطمئن بودم هیچ چیز از شات ها متوجه نمیشه و عکاس بیچاره هم هردقیقه ازش خواهش میکرد دقت بیشتری روی جزئیات داشته باشه! امروز رو هم با لباس های کلاسیک و خاص عکاسی کرده بودیم اما من لباس شات‌های اول رو بیشتر میپسندیدم. لباس هارو با بافت مشکی و بگ کوتاه جین روشنم تعویض کردم و زیپ چکمه‌های پاشنه بلند سیاهم رو بستم؛ هوا سرد شده بود و بدون بافت بیرون اومدن از خونه سخت بود! تایم کاری تموم شد و درست مثل چندروز اخیر، بدون خداحافظی های طولانی با نامدار، بارونی ذغالیم رو برداشتم از شرکت بیرون زدم. سوار ماشین شدم و قبل از رفتن به خونه، مقابل اولین سوپرمارکت ایستادم؛ پاکتی سیگار گرفتم و تکیه داده به ماشین، اولین نخ رو آتیش زدم. باد میومد و حتی سیگار روشن کردن هم آزارم میداد! این روزها همه چیز دست به دست هم داده بودن تا من رو کلافه تر کنن.
×
×
  • اضافه کردن...