-
تعداد ارسال ها
163 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis
-
زهرا متوجه حال بد پسرش شده بود مضطرب به سروش که نگران بنیامین بود و سوگلی که دیدهاش هیچ نشانی از نگرانی و هراس بهر صورت ملتهب و رگهای بیرون زده گردن فرد مذکور نداشت نگاه کرد، اما از آنجایی که میدانست اگر حال بد بنیامین را به رویش بیاورد او عصبانی میشد در جواب سوالش گفت: ـ حالا وقت زیاده پسرم فعلا غذامون رو بخوریم.
-
اول از همه، به نظرم برای این بخش از رمانت یه کاری که خیلی میتونه به بهتر شدنش کمک کنه، اینه که جملات طولانی رو کوتاهتر کنی و اگر لازم بود، یک جمله رو به چند جمله تقسیم کنی. اینطوری متن خیلی خیلی خیلی روانتر میشه و خواننده راحتتر باهاش پیش میره.
یه نکتهی دیگه هم که به نظرم توی نویسندگی واقعاً مهمه، اینه که تا جایی که میتونی احساسات شخصیتها رو مستقیم نگی؛ سعی کن نشونشون بدی. مثلاً بهجای اینکه بگی «فلانی مضطرب بود»، میتونی با رفتار، نگاه، مکث، حالت دستها یا واکنشش کاری کنی که خود خواننده اضطرابش رو حس کنه.
اوکی؟
-
-
زهرا متوجه حال بد پسرش شده بود، میدانست تا چند دقیقه دیگر چه اتفاقی ممکن بود بیوفتد.
از حال او استرسی بر جان مادر نشست و داغی سرتا سر وجودش را فرا گرفت، دو ابرویش بهم نزدیک شد و کمی بالا خزیدند، بلندشد و در کنار بنیامین استاد دست روی شانه خم شده او گذاشت، مضطرب به سروش که نگران حال بنیامین بود و قصد داشت از جایش برخیزد نگاه کرد.
اما سوگل هیچ نشانی از نگرانی و هراس بهر صورت ملتهب و رگهای بیرون زده فرد مذکور نداشت، به بنیامین نگاه میکرد، شست دست چپش را روی ناخون های دست راستش میکشید تا شر از لاک هایش خلاص شود بلکه کمی روانش آرام گیرد.
« بلایی که سر میلاد من آوردی یه جوری باید از جونت در بیاد دیگه! ولی حیف که من به این راضی نیستم. زندگیمون رو نابود کردی، کاری کردی دیگه بهم اعتماد نکنه، کاری کردی زندان بیوفته، کاری کردی شلاق بخوره! این بلا خیلی برات کمه؛ خیلی....»
زهرا که متوجه حس و احساسات سوگل شده بود، چیزی از حال بد بنیامین به روی پسرش نیاورد و پاسخ گفت:
ـ حالا وقت زیاده پسرم فعلا غذامون رو بخوریم.
-
-
پارت صدو پنجاه محمد رسول سکوت کرد، لبخند از لبانش پر کشید و جای شادمانی چشمانش را غم گرفت، به رشتههای دسته کلید دست کشید، دلتنگ دخترکش بود، میلاد نیز همدرد او بود. ـ برای دخترم محیا! M منجق کاری شدهٔ دست کلید را نوازش کرد. ـ امروز روز دختره، میخوام بدم مامانم براش ببره. ابروهای میلاد از سرِ فهم بالا رفت. ـ جدی امروز روز دختره؟ محمد رسول سر تکان داد، میلاد آه کشید.«حیف این رابطه، حیف عشق معلق شده داخلش؛ حیفِ امروز که نمیتونم برای محبوب دلم هدیه...» ـ میخوای بهت یاد بدم؟! شانه بالا انداخت و پاسخ داد: ـ منجوق ندارم. محمد رسول از جا برخاست و سوی تخت خودش که روبروی میلاد بود رفت. ـ من که دارم! تو هم میخوای مثل من حرف درست کنی با منجوق؟ دسته کلید درست کند؟ برای چهکسی؟! اولین فردی که درون ذهنش آمده بود کسی جز سوگل قلبش بود؟! مگر میشد؟! نمیخواست قبول کند اما دلش بدجور برای سوگل تنگ بود! امروز که با امین تماس گرفته بود به سختی خود را کنترل نمود تا سراغی از او نگیرد، اما امین مانند تمام این مدتِ زندان بودنش هر بار که تماس گرفته بود دم از عاشقی سوگل و وفاداری او زده بود. از سوگلی دم زده بود که آن سوی داستان در خانه بنیامین حضور داشت، اما اصلا از آن مهمانی و دعوت شدنشان راضی نبود که اگر اصرار پدر کارساز نمی شد هیچ قدمی در آن خانه نمی گذاشت. در بحث روزمره پدر، بنیامین و خانوادهاش شرکتی نمی کرد، اصلا حوصلهاش را نداشت، دلش اتاقش را پنجره آن و آهنگ ارسالی از میلاد را میخواست. دلش ریختن اضافه دلتنگیش را خواستار بود، قلبش از همه بیشتر خواستار دیدن میلادی بود که میخواست خواسته دلش مبنی بر دیدار سوگل را بیجواب بگذارد. ساعت گوشیش را چک نمود، چند دقیقه بیشتر به اذان نمانده و سوگل از شدت بیحالی توان نماز خواندن را نیز نداشت؛ همیشه همینگونه بود اواخر روز را در ایامی که روزه بود چنان بیحال و رنگ پریده میشد که توان ایستاده نماز خواندن را نداشته باشد. بهر همین ژیلا یا سروش اول از او میخواستند افطار کند بعد سراغ به انجام رساندن واجباتش برود. از جا برخواست، توجهی به قطع شدن سخن اطرافیانش نکرد، ببخشیدی به پدر گفته و از جلویش گذر کرد. زهرا که متوجه قصد سوگل گشته بود نیز بلند شد و او را مخاطب برگزید. ـ سوگل جان تا تو نمازت رو بخونی منم سفره افطارت رو حاضر میکنم. سپس رو کرده به دخترش و ادامه داد: ـ برو برای سوگلجان چادر و جانماز بیار. سوگل تشکر کرد و به سرویس رفت، پاهایش قدرت ایستادن و نگه داشتنش را نداشت، چشمانش را بسته و دستش را بند دستگیره کرد که مبادا بیفتد. پس از خواندن نماز چادر را تا زده به همراه سجاده روی میز کامپیوتر رژین قرار داد. زهرا بر روی میز نهارخوری شش نفره شام را چیده و بنیامین نیز مابین در آشپزخانه به انتظار سوگل ایستاده بود، از اتاق روژین و زهرا خانم که کنار سرویسها بود خارج شد و سوی سالن کوچک گام نهاد. ـ قبول باشه سوگل بانو! بنیامین بود که با خوشرویی آرزوی قبول بودن نمازش را کرده بود، به آشپزخانه اشاره کرد و با لبخند ادامه داد: ـ بفرما افطار! سرپایین انداخت، اصلا تاب نگاه کردن به بنیامین و شنیدن صدای او را نداشت؛ چه رسد صدای پر از لبخندش را! به آشپزخانه رفت، زهرا خانم برای همه سفره شام را حاضر نموده و در کنار آن چای و خرما و زولبیا بامیه نیز گذاشته بود، روی صندلی در کنار پدر نشست، بنیامین هم به همراهش روی صندلي در صدر میز جای گرفت. ـ سوگل جان به اصرار داداش مامان خورشت بامیه .برات درست کرده
-
پارت صدو چهل ونهم در که باز شد اتاق برهم ریخته از هدیههای بنیامین به چشمش خورد، اخم به چهرهاش رسوخ کرد، قدم به داخل گذاشت، نگاهش بر روی سوگل که به صورت نشسته به خواب رفته بود ماندگار شد. چشمان پف کرده و صورت غمناکش چیزی جز اشک ریختن را به ذهن پدر نمیرساند، قفس را گوشهای قرار داد، جلو رفت و از میان پارچههای پهن شده روی فرش گذشت، کنار سوگل زانو زد، سرخی روی گونش که اثر زنجیر کیف بود توی ذوق میزد. دست راستش را بالا برد و با انگشت اشاره موهای توی صورت دخترش را که از تل بیرون جسته بود زدود، پلک سوگل لرزید و دست سروش پایین خزید. ـ چرا اینجا خوابیدی بابا؟! نگاهی به اتاق انداخت و ادامه داد: ـ از سوگل بعیده اتاقش اینطوری باشهها! کمی صاف نشست، خود او نیز نگاهی به اتاقش انداخت. ـ اوضاع زندگیم از اینی که میبینین بدتره! سروش متوجه شد اگر بخواهد در سخن همراه دخترش شود باز هم بحث نخواستن بنیامین و معرفتهای فرد مورد علاقه او به میان میآید. از جا برخاست، گوشه چادر را در دست گرفت و بلند کرد. حینی که تایش میزد پرسید: ـ صورتت چی شده؟ نمیدانست؛ حتی دیگر سوزش خراشیدگیِ سطحیِ صورتش را نیز احساس نمیکرد، دستش را بر زمین گذاشت و تکیه گاه بدنش کرد، برخاست دو قدم به سوی راست برداشت و جلوی آینه ایستاد دستش آهسته آهسته بالا رفت و زخم ایجاد شده دقیقا کنار شقیقهاش را لمس نمود؛ کمی سوخت اما همین که نگاهش به گوشه آیینه افتاد درد را از یاد برد. دسته کلید آکواریومی که میلاد برایش خریده بود را آنجا .گذاشته بود که هر لحظه و هر ثانیه به یاد او باشد «نمیدونم» انقدر آهسته گفته بود که پدر زمزمهای بیش از او نشنید، چادر تا شده را گوشهای قرار داد و جعبه سرویس طلای هدیه را برداشت، درش را بسته و روی چادر قرارش داد، هنگامی که تصمیم به تا زدن پارچه پیراهنی گرفت گفت: ـ نگاه چه پرندههای خوشگلی برات خریدم! سوگل که رو برگرداند سروش ادامه داد: ـ گفتم روحیت باز بشه، یادته بچه بودی یه جوجه رنگی داشتی هر جا میرفتی دنبالت میدویید؟!ذهنش پر کشید به هشت سالگیش، سالهایی که تنها دردش دلتنگی برای پدر سفر رفتهاش بود، روزی که پدر به خانه آمده و علاوه بر سوغاتی جوجه صورتی رنگی نیز برای او آورده بود. گام به گام به قفس نزدیک شد و در کنارش نشست دو پرنده سبز رنگ روی میله پلاستیکیِ قرار گرفته میان میلههای فلزی قفس نشسته بودند. ـ مرغ عشقن؟! سروش با لبخند در کمد را باز نمود و وسایل را درون آن جا داد. ـ آره. روزت مبارک! دیدش توی پدر برگشت کنار قفس روی زمین نشست و به دیوار تکیه زد. ـ ممنون بابا، ولی لطفا اون وسایل رو از اتاقم ببر. سروش ابرویش را بالا فرستاد سوگل ادامه داد. ـ نمیخوام جلو چشمم باشن، دیدن خودش و شنیدن صداش کافیه. وسایلش رو ببر! سروش بدون آن که گفته فرزندش را عملی سازد در کمد را بست، برگشت و به لبخندش نور بخشید، همانطور که سوی موبایل سوگل میرفت گفت: ـ میشه بری دو تا فنجون قهوه درست کنی بیام باهم بخوریم؟! میدانست سر و کله زدن با پدر نتیجهای ندارد؛ دقیقا مانند خودش! سروش موبایل سوگل را از روی طاقچهٔ پنجره برداشت و قسمت توقف موسیقی را لمس نمود. ـ خسته نشدی این آهنگ همش تکرار میشه؟ برخاست و از اتاق بیرون رفت، سروش نمیدانست این آهنگ تا چه حد برای سوگل ارزش داشت؛ حرفهای دل میلاد بود قبل از فهم حقیقت! *** محمد رسول خود را به میلادی که تازه از حمام برگشته بود رساند، دست کلید جدیدی که ساخته بود را رو در روی او گرفته و پرسید: ـ میلاد این قشنگ شده به نظرت؟! دست از خشک کردن موهای بلند شدهاش با حوله مشکی رنگ برداشت و به شی درون دست او خیره شد، کم کم لبخند بر لبش نشست، دست بالا برده و دست کلیدی که منجق کاری بود و ریشههایی از نخ مشکی از آن آویزان بود را گرفت. ـ آره خیلیخوب شده، نگو که خودت درستش کردی؟! محمد رسول دسته کلید را از دست او قاپید و روی تخت میلاد نشست. ـ برعکس، خودم درستش کردم، من رو دست کم گرفتی؟! میلاد هوله را روی تاج تخت فلزیش انداخت و دستی بر روی ابروهایش کشید در کنار محمد رسول نشست و با مهربانی که در وجود داشت گفت: ـ حالا برای کی ساختیش؟!
-
پارت صدوچهل و هشتم خیلی از پارمیدا خوشش میآمد که حالا مادر نیز نام و عکس او را روی گوشیاش دیده بود، برای آنکه از آن جو فرار کند بلند شد و حینی که سوی اتاقش میرفت گفت: ـ خودم میرم دنبالش. اگر چیزی نیاز داشتین پیام بدین براتون میخرم. منتظر پاسخی از سوی مادر نماند، در اتاقش را باز کرد و وارد شد، شلوار جینی که صبح برای رفتن به بانک به تن کرده بود را از روی جالباسی پشت در برداشت و کلید را در قفل آن چرخاند، به سوی تختخوابش رفت و شلوار را روی آن کنار لبتاپش انداخت. زنگ معروف اپل از موبایلش بلند شد، باری دیگر پارمیدا بود که تماس میگرفت، پفی کشید و گوشی را جواب داد. ـ بله؟! پارمیدا خود را روی مبل راحتی وسط سالن خانهشان انداخت به طوری که دامن کوتاهی که بر تن داشت پف کرد؛ به چشمغره برادرش اخم کرد و معترض در جواب شاکیه بنیامین گفت: ـ چرا جواب نمیدی انقدر زنگت میزنم؟ بنیامین دستی درون موهای پرپشتش فرو راند و چشم در کاسه چرخاند. ـ وقتی جواب نمیدم یعنی یا دلم نمیخواسته یا شرایطش رو نداشتم. پارمیدا باریکهای از تار موهای جلوی سرش را به دور انگشتش پیچانده گوشه لبش را به چپ کشید و پرسید: ـ حالا به کدوم یکی از این دو دلیل جواب نمیدادی؟ ـ هر دوش! پارمیدا در جایش نیمخیز شده و شربت پرتقال جلوی برادرش را برداشت. هاتف که متوجه این عمل شد به سرعت سوی خواهرش هجوم برد تا لیوان را از او بستاند؛ اما پارمیدا بیتوجه به بنیامینِ پشتِ خط تند تند آب میوه را به گلو فرستاد. هاتف مادرش را با لحن معترض صدا زد و سپس محکم کف دستش را بر پشت سر خواهرش کوباند؛ پارمیدا گوشی را روی مبل انداخت و از جا بلند شد، در برابر هاتف گارد گرفت و گفت: ـ امروز روز دختر بوده باید برای خواهر کوچکترت هدیه میخریدی! نگاهی به لیوان نیمه پر انداخت و سپس عصبی ادامه داد: ـ به چشم نمی بینی یه آبپرتقالم بخورم؟! بنیامین حینی که گوشی را از گوشش فاصله میداد صدای ضعیف تک برادر پارمیدا را شنید. ـ حالامگه چقدر کوچیکتری؟ همش ده دقیقه! بنیامین چیز جدیدی دستگیرش شده بود پس به نشانه فهم سر تکان داد و با خود گفت:« پس امروز روز دختره! چطوری یادم نبود؟» تا بنیامین به تماس پایان دهد، لباس یپوشد و راه بیفتد زمانی نیم ساعته از او گرفت، در راه تنها مشغله ذهنیش گرفتن هدیه برای سوگل بود، اینکه چه چیزی بگیرد؟ چه رنگی بگیرد؟ یا اینکه آیا سوگل قبولش میکند یا نه؟ رژین از کلاس خارج شد و سوی ماشین برادر که چند دقیقه قبل اطلاع داده بود به دنبالش آمده گام نهاد. دوستانش نیز با لبخندهای گاه بسیار ذوق زده گاه بی تفاوت به بنیامین که خواهرش به سبب او به دوستانش فخر میفروخت نگاه میکردند. با رژین به خرید رفته و یک روسری زیبا برای خواهرش و یک شال بسیار زیباتر بهپسند خود برای سوگل خرید. ماشین را مقابل در خانه پارک کرد، سوییچ را خارج نموده در خودرو را گشود، پیراهن کرمَش را کمی پایین کشید و ماشین را دور زده، از روی صندلی شاگرد قفس پرندههایش را برداشت و پس از بستنِ در ، قفلشان کرد. در سالن را باز نمود و به داخل هلش داد، پای چپ را پشت پای راست فشرد تا کفش را از پایش خارج سازد. نام سوگل پیدر پی بر زبانش جاری بود. ـ سوگل بابا؟ بیا ببین چه خریدم؟! در را پشت سرش بست و جلو رفت، چند قدم جلوتر مقابل اتاق سوگل ایستاد، لبخند زد و نگاهی به قفس پرنده انداخت، دو تقه به در زد وقتی جوابی نشنید دستش را به دستگیره نشاند و آن را به پایین فشرد.
-
پارت صدو چهل و هفتم به قسمت عکسهای مورد علاقهاش رفت و تک عکسی از سوگل و میلاد را انتخاب نمود. با دیدنشان کنار هم عصبی میشد، هر چقدر هم این اتفاق در نظرش تکرار میشد برایش عادی نمیشد، با نگاه کردن به میلاد قلبش از آرامش فاصله گرفت. وجودش از حرص یخ کرد، موهای تنش سیخ شد و گوشی را درون دستش فشرد به حدی که قاب براقش زیر انگشتانش لرزید. پس از سالها عشق به او نیز رو کرد اما باز هم آن خانواده یعنی خانواده حیدری جلویش را گرفتند، در نظر بنیامین همیشه و همه جا جلوی رشدش توسط آنها بدجوری سد میشد. دندان بر هم فشرد مهم نبود که برای چندمین بار حرفهایش را برای خود و خطاب به آن عکس تکرار میکرد اما هر بار آتش انتقامش سوزانتر میشد. لبخند زد، لبخندی که از خشم و انزجار میسوختو لبانش را به تیک وا میداشت. ـ تو و خانوادت همیشه و همیشه زندگیم رو به گند کشیدین حالا هم که آرزوی... نگاهش را به چشمان آبی و خندان سوگل که درون عکس نزدیک میلاد ایستاده و میلاد گردن خود را به سر او چسبانده بود دوخت. ـ حالا هم تو آرزوی قلبیم رو هدف قرار دادی... دیدهاش را گرداند و چهره میلاد را قاب گرفت. ـ کاری میکنم دیگه هیچ وقت این چال گونهها روی صورتت نمایان نشه؛ من رو داغدار کردین چنان خانوادت رو داغدار کنم که تا عمر دارن اشک بریزن. لبانش بیشتر کش آمد، مردمک بین دو فرد خندان عکس گرداند، خندههایشان از دور داد میزد که تا چه حد خواهان یکدیگرند. ـ فقط کاری نکنین که این اتفاق زودتر از موعدش بیفته. صدای مادرش را که شنید سریعا صفحه گوشی را خاموش نمود، سر به راست و کمی عقب برگرداند و در جواب مادرش که گفته بود « عه بیدار شدی!» پاسخ گفت: ـ خواب نبودم که مامان! شما کجا بودی؟! زهرا استکانهای لبطلاییاش را پر از چای خوش رنگ تازه دمش کرده و پس از گذاشتن آنها درون سینیِ حاوی قندان، سوی بنیامین حرکت کرد. ـ فکر کردم خواب بودی این دو ساعت! بنیامین که به نشانه نفی سر تکان داد زهرا ادامه حرفش را زد. ـ من خونه همین همسایه جدیدی بودم، بنده خدا تازه عروسِ، میخواست فسنجون برای شوهرش بپزه ازم کمک خواست. بنیامین آهانی گفت و کمی خم شد و استکان گرم چای را برداشت، به صورت گرد مادرش که چینهای کنار چشمانش مشهود بود خیره گشت. کم نبود، کم نبود ۱۰ سال آزگار از عمرش را سختی کشیده و تنهایی دو بچه را به اینجا رسانده بود. لبخندی بر چهره مادرش ریخت، لبخندی که واقعی بودنش فقط مختص چند نفر بود خانواده خود و سوگل؛ که برای سوگل همین که بنیامین آزارش نمیداد کافی بود. ـ مامان واسه امشب چه غذایی میخوای درست کنی؟ زهرا قندی ریز درون دهان گذاشت و جرعهای چای را از روی آن گذر داد. ـ نگران نباش میخوام غذای مورد علاقه سوگل رو بار بزارم تو هم که دوست نداری برات خورش قیمه میذارم. بنیامین لبخندی محو بر لب کشید استکان را درون سینی گذاشت و دستی بر موهای مشکی حالت داده شدهاش کشید. ـ منم همون خورش بامیه رو میخورم. لبان با یک و کم رنگ زهرا کش آمد، با خود گفت« آخه چقدر اون دختر رو دوست داری؟! با اینکه انقدر کم محلت میکنه، روز عقد بهونه آورد و نیومد، انگشتر نشونت رو قبول نکرد، ولی حالا حاضری معده خودت رو اذیت کنی که فقط با سوگل همراه شی!» ـ هم قیمه درست میکنم هم بامیه! صدای زنگ موبایلش که بلند شد نگاه مادر و پسر بر آن خیره گشت. نام پارمیدا و تصویری که خود او برای مخاطب انتخاب نموده بود بر صفحه نشسته بود. بنیامین نگران به مادرش که با اخم به گوشی نگاه میکرد دیده افکند و سریعاً تماس را پایان داد برای آنکه جو را عوض کند لبخند مضطربی بر روی مادر پاشید و پرسید: ـ روژین چه ساعتی برمیگرده خونه؟! زهرا استکان خود را نیز کنار استکان پسرش نهاد و یک دستی سینی را بلند کرد. ـ تا نیم ساعت دیگه کلاسش تموم میشه و قراره با دوستش برگردن. بنیامین نوچی کرده و سر تکان داد. ـ ببین چه جوری خودش رو اذیت میکنه گفتم ترم تابستون برندار، حرف حساب توی کلش نمیره. از صبح تا ظهر دانشگاه بعدم کلاس نقاشی! زهرا لپههای پخته شده را به علاوه چند بسته گوشت از فریزر خارج ساخت و گفت: ـ اون بچه هم به همین چیزا دلش خوشه مادر!
-
پارت صد و چهل و ششم چادر عقدیِ سفیدی که همیشه با دیدنشان دلش ضعف میرفت را در دست گرفته به ضرب به سوی دیوار روبه رو پرتاب کرد، پارچه چند متری سفیدِ شاین دار اتاقش را در بر گرفت. کیف هدیه بنیامین نیز به سرنوشت چادر دچار گردید، اما بند زنجیری و طلایی آن، هنگام پرتاب شدن گونه راستش دقیقا زیر چشمش را خَش انداخت، اما به سوزش آن اهمیتی نداد. اشکهایش، هق هقهایش و پرخاشگریهایش با گله گذاری از بنیامین همراه شده بود. ـ ازت بدم میاد، برو بمیر، برو بمیر... «برو بمیر» دوم را داد زد، عصبی بود و دلخواهش این بود که جوری عصانیتش را خاموش کند. مانتو سنگ دوزی شده گلبهی را نیز برداشت و بر زمین کوفت. ـ دست از سرم بردار، چی میخوای از جون من و زندگیم، زندگیم رو نابود کردی... پارچه پیراهنی فیرزوهای را نیز به سمت دیگری پرت کرد، از دنیا ناامید شده بود، از زندگی نیز سیر! انگار دیگر هیچ رنگی هیچ صدایی و هیچ آرزویی نداشت، در خلاء ترین حالت ممکن به سر میبرد، یک ماه میگذشت که اکسیژن قلبش را از دست داده بود، به نحو بدی جدایشان کرده بودند، معشوقه سوگل در این دنیا حضور داشت، در این شهر بود، نفس میکشید، با فاصله چند کیلومترِ کوتاه از او زندگی میکرد اما سوگل از دیدنش محروم بود. مانند اینکه دیواری عظیم میانشان چیده باشند؛ روی دو زانو افتاد، کمر خم کرد و سر بر روی پارچهها نهاد. ـ زندگیمرو ازم گرفتی بنیامین؛ این چه عشقیه که تو ازش دم میزنی؟! چادر سفید و لطیف براق که گلهای صورتی درونش نقش داشتند نمناک شده بود، نه از اشک شوقِ سر سفره عقد بلکه از هجر عشق! ـ میلاد تو که از من عاشق تر بودی! پس چی شد؟! دل تو برای من تنگ نشده؟ قصد کرده بود از همه بنالد و گله کند، پس از میلاد هم نوبت مادرش بود. برخاست، پاهایش را دراز کرد و کمرش را به کمد تکیه زد. ـ مامان حالا که به اشک ریختن توی آغوشت نیاز دارم چرا نباید باشی؟! چرا برام دعا نمیکنی؟! مگه حالم رو نمیبینی؟ مگه خودت نمیگفتی مُردهها هم میتونن برا عزیزاشون دعا کنن؟! سرش را کمی جلو برد و سپس محکم به در کمد کوبیدش. ـ توهم مثل بقیه فراموشم کردی، آره. توهم مثل بابا دوسم نداری! » نزدیک من باشی نباشی غرق صدا شی یا که صدا شی هرگز نمیگم به تو خدانگهدار...تا تو بخوای من هستم« کمی آرام شده و چشم بسته بود، آفتاب هم روی صورتش نقش طلایی کشیده و قصد آزار چشمانش را داشت، اما او لجبازتر از آفتاب بود و ذرهای تکان نخورده نگاهش را به نور زرد سپرد. ـ خوشبحالت که میتونی از اون بالا میلاد من رو ببینی! من دلم از صمیم قلب براش تنگ شده، اما اجازه نمیده برم ببینمش! آهی کشید، دیگر تحمل دوری نداشت، تحمل دلتنگی برایش طاقت فرسا شده و امان از او ربوده بود. ـ خدایا اولین روز از نذری که کردم هنوز کامل نشده ولی... سر بلند کرد و به سقف زل زده اشکی به ساحل خشک گونهاش زندگی بخشید. ـ تو میلاد رو بهم برگردون، کمک کن من رو ببخشه من نذرم رو ادامه میدم! فقط زنگ بزنه... روی مبل جلوی تلویزیون نشست و کوسنی که از پشت سرش برداشته بود را روی مبل کناری قرار داد، کمی خم شده و شکلاتی از جا شکلاتی روی میز قهوهای رنگ وسط مبل ها برداشت، حواسش را به تلوزیون که فیلم سینمایی درامی پخش میکرد داد و شکلات را از پوست صورتی رنگش خارج نمود. کمرش را به پشتی مبل تکیه داد و پای چپش را روی پای راست انداخت، طعم توت فرنگی شکلات او را یاد کودکیاش میانداخت. در این یکماه تلاش بسیاری برای مجاب و نرم کردن سوگل به کار برد، اما موفقیتی کسب نکرده بود و حرص و عصبانیتش را پشت لبان خندانش پنهان مینمود. اما او بنیامین بود، کاری را آغاز مینمود ممکن نبود به نتیجهٔ دلخواه نرساند. شکلات درون دهانش را پایین فرستاد، زانوی خم شدهاش را صاف نمود و از جیب آن موبایلش را خارج کرد. انگشت اشاده دست راستش را روی حسگر اثر انگشت نگه داشت و پس از بازشدن قفل به گالری گوشی رفت.
-
پارت صد و چهل و پنجم صبح سه شنبه بود و هوا بسیار گرم، صدای گنجشکان درون درختان، حیاط را پر کرده بود، دیشب خواب درستی نداشت، ینی اصلا نتوانست بخوابد، امروز دقیقا دوماه از آشنایش با میلاد میگذشت و یکماه از زندانی شدن او. ماه اول تقدیر، هدیه خوبی به هر دو داد و دومین ماهگرد نیز بهر میلههای مقابل میلاد، نتوانستند باهم باشند، البته اگر میلهها هم نبودند امکان آنکه میلاد به ملاقاتش نمیآمد زیاد بود. میلاد سر حرفش مانده و نه تماسی با سوگل میگرفت و نه قبول میکرد که سوگل را ببیند، در حالی که هرروز با روناک در ارتباط بود و دوست و خانوادهاش را هر هفته میدید؛ از زبان خوده روناک شنیده بود، موقعی که برای پرسیدن حالِ دلِ دلدادهٔ دلشکستهاش دست به دامن مادر او شده بود. دلش گرفته بود اما آسمان انگار که میخندید رنگ آبیِ براقش چشم را میزد. در طاقچه نیم متری پنجره اتاقش نشسته، زانو در بغل گرفته و دستانش را به دورشان حلقه کرده بود. حوصله شانه زدن به موهایش را نداشت، تنها کارش برداشتن تل مویش و گذاشتنش روی موهایش بود. سروش به محل کار رفته و حالا سوگل با تمام فکر و خیالات میلاد تنها بود، لبخندش سعی داشت از اشکهای روز ملاقاتشان پیشی بگیرد اما توانش را نداشت، سخنان و صدای بغض دار میلاد قدرت را در دست داشتند. آهنگی را پلی کرده و روی تکرار قرارش داده بود، آهنگی که پس از اطلاع از بازداشت شدن میلاد و باز کردن صفحه چت او بر گوشهایش نقش عشق کشید. آهنگ میخواند و سوگل خاطرات را مرور میکرد. « اگر از دنیا دلت گرفته غمت نباشه من هستم... پیدانکردی کسی رو که باهات هم صدا شه، من هستم» روزی که میلاد دست سوگل را گرفته و بر قلب عاشق خود نهاده بود، وقتی به سوگل از عشقش گفته و تقاضا کرده بود او نیز در قلب سوگل جا داشته باشد. « اگر دیدی که زندگی با تو راه نیومد من هستم...واسه عشق من کلی سال بعد دل تو لک زد من هستم.» روزی که میلاد با تمام قلبش به سوگل گفته بود که هِوارِجانش است، که جان میلاد به جان سوگل بند است و سوگل همسفر روح میلاد. چشمانش میخندید، پر از عشق بود که جرعهای از آن لبریز کرده و بر دست سوگل چکیده بود. لبان قلوهایش نیز آن صدای بم و مردانه را از خود عبور داده و برگوشهای سوگل حریر آرامش نشانده بود. ـ تو باوانِ منی! « رو عشق من حساب کن همیشه...آدم از عشقش خسته که نمیشه» میلادی که وقتی سوگل سه بار، فقط سه بار به تماسش پاسخ نداده بود قید مهمان و خانواده را زده و به سوی او پرواز کرده بود، موقعی که نگرانی از چهرهاش میبارید و طرهای از موی سوگل این افتخار را یافت که به دور انگشت میلاد بپیچد. صدای هقهقش در تمام فضای مسکوت خانه پخش میشد، اما مرحمی نداشت، مادری نداشت که سر بر شانهاش نهد و او سنگ صبورش شود، او بگوید میلاد میبخشد و سوگل اطمینان کند که بخشیده میشود. « تنها من رو توی ذهنت... تا تو بخوای من هستم» واقعا بود؟! با این اوضاع که پیش آمده و زندانی که در وسط سرنوشت میلاد نشسته بود بازهم درکنار سوگل میماند؟ او را میبخشید؟! از دروغی که فقط از ترس رفتن میلاد گفته بود میگذشت؟! « نزدیک من باشی نباشی...غرق سکوت شیم یا که صدا شیم هرگز نمیگم به تو خدانگهدار...تا تو بخوای من هستم» چشمانش را به زانوانش فشرد و چهره مهربان میلاد را هنگامی که میگفت:« وقتی اشک میریزی انگار زندگیم یه قبر میشه» را تصور کرد. پاهایش را از طاقچه آویزان نمود و ایستاد، به سوی کمدش رفت، از قفسه زیرینش هدیههایی که بنیامین و خانوادهاش روز بله برون برایش آورده بودند را بیرون کشید، اشکش را به درون دهانش کشید و لبانش را برهم فشرد.
-
پارت صد و چهل و چهارم سونیا او را به اجبار به خانه خودشان برده و حالا در کنارش پایین تختی که سوگل بر آن آرامش یافته بود نشسته و محزون نگاهش میکرد. ـ سونیا واقعا راسته که میگن ترس برادر مرگه! نه از بهر اینکه از شدت ترس ممکنه بمیری نه، از لحاظ اینکه... به رو به رو خیره شد، کمی سرش را بلند کرد و به پشتی تخت تکیه زد، قلپی از جوشانده آرامبخشی که زنعمو برایش آورده بود را نوشید. ـ من ترسیدم، و حالا نه تنها خودم مرگ رو توی قلبم احساس میکنم بلکه میلاد هم... صورتش را بالا برده و فرق سرش را به پشتی تخت چسباند. ـ بیست و هشت سال از خدا عمر گرفتم ولی حتی یهبار هم اونجوری دلم میخواست نگذشت. حتی یهبار، همیشه همهچیز تا یه حدی خوب و خوش جلو میره و همونجا که دیگه خیالم راحت میشه... پا روی پا انداخت، با صدای عطسه سونیا نگاهی کوتاه به او انداخت و اشکی که لاله گوشش را خیس کرده بود پاک نمود. آه که کشید سونیا نیم خیز شد و بر لبه تخت جای گرفت. دست سوگل را خیلی نرم در دست گرفت و به سوی لبانش برد. ـ نباید انقدر زود ناامید بشی و از همه چیز بِبُری عزیز من. اگه اینجوری پیش بری چجوری میخوای رابطهٔ به مو رسیدهات رو دوباره از اول پرورش بدی؟! نگاهش چهره محزون سونیا را در آغوش کشید. ـ فکر میکنی میشه؟ سونیا سکوت کرد، چه میگفت؟! مطمئن نبود، با تعریفهایی که امروز سوگل از حال میلاد کرده بود چیزی بعید نبود. سوگل که فهمید سونیا پاسخی برای سوالش ندارد چشم بست، نفس عمیقی کشید تا بتواند دور از بغض کلامی سخن بگوید. ـ میشه تنهام بزاری؟ لیوان جوشانده را روی عسلی کنار تخت گذاشت، پتو را از پایین پایش برداشته و روی خود پهن نمود. سونیا نیز بلند شد، قبل از برداشتن لیوان روسری سوگل را از دور سرش باز کرد و با لبخندی آرامشبخش گفت: ـ آره جونم! بخواب تا یکم آروم بشی. سونیا عقب گرد کرد برود که یکدفعه سوگل موضوعی را به یاد آورد. ـ راستی میشه به بابام خبر بدی اینجا هستم؟ گوشی خودم شارژ نداره، یه وقت نگران میشه. سونیا که رفت سوگل پتو را تکانی داد و خود، روی پهلوی چپ خوابید. با اینکه پدر چنین بدی در حق او و میلاد نشسته در قلبش کرده بود بازهم دلش نمیآمد که نگران شود؛ البته به نظر سوگل اگر نگران میشد! سخنان میلاد مانند تبری کلمه به کلمه بر تنه درخت مغزش مینشست، تصور اشکهای او بر اقیانوس متلاطم چشمانش میافزود. خود را جای میلاد گذاشت، با خود فکر کرد اگر میلاد به او دروغ میگفت یا چیزهایی را پنهان میکرد چه حالی میشد؟ نمیتوانست، نمیتوانست حتی تصور کند، میدانست چقدر درد دارد تو با پارتنرت رو بیایی و او با پنهان کاری و دروغ راه رابطه را پیش بگیرد. جمیله با خواهر زادهاش امیرمهدی بر مبلهای درون سالن نشسته و مشغول صحبت بودند، تا صدای در اتاق دخترش را شنید به سوی او نگاه گرداند. ـ حالش چطوره؟! سونیا که غم از چهرهاش میبارید، سرتکان دادو شانهای بالا انداخت، روی مبل تکی کنار مادرش نشست و پاسخ داد: ـ خراب. گفت تنهاش بزارم. امیر مهدی لیوان شربت خود را سوی سونیا گرفت و گفت: ـ بیا گلم یه قلپ بخور. تو که حالت از اون بدتره! جمیله سر تکان داد و پیش دستی که پر از میوههای اسلایس شده بود را سوی امیرمهدی گرفت و دخترش را مخاطب برگزید. ـ وقتی به تو گفته تنهاش بزاری معلومه حالش چقدر بده. حالا میشه تو برامون توضیح بدی داستان چیه؟ آیفون که زنگ خورد جمیله بلند شد. ـ مامان امشب بابا کی میاد خونه؟! جمیله دکمه در باز کن آیفون را برای پسرانش زد و پاسخ گفت: ـ امشب نمیاد. ـ سونیا جدا از حال بد سوگل. اون به ملاقات کی رفته بود؟! مادر قدمهای رفته را برگشت و به دخترش که خیره صفحه تلوزیون که سریالی را پخش میکرد، بود نگاه کرد و قبل از پاسخ سونیا به امیر مهدی، نگران پرسید. ـ بیمارستان؟ امیر مهدی نگاه تیزش را به خاله تپلش دوخت. ـ نه جلوی زندان رفتم دنبالشون. دیده جمیله هراسان شد و سونیا دست بر چشمانش کشید. سرتکان داد و حینی که شالش را مرتب میکرد گفت: ـ نترس مادر من. صبر کن برات توضیح میدم. کسری و یاشار هر دو به سرعت وارد خانه شده و باهم جمیله را مخاطب برگزیدند. ـ ما...مان یکم آب...بده! جمیله متاسف سر تکان داد و با نگاه به صورتهای عرق کرده دو فرزندش عقب گرد کرد. ـ خوب مگه سگ دنبالتون کرده اینجوری میدویین که نفستون بالا نیاد؟! کسری دست مشت شدهاش را بالا برده و با ذوق داد زد: ـ تیممون برد مامان! ـ خوب شما که تا اینجا اومدین یه لیوان بردارین از آبریز یخچال پرکنین بخورین دیگه. یاشار دهن کجی در جواب سونیا کرده و گفت: ـ حوصله نداریم. جمیله دو لیوان آب را پر کرده و به دست پسرانش داد و در حالی که به سالن بر میگشت گفت: ـ حوصله دارین یه ساعت بدویین، حوصله ندارین یه لیوان آب برا خودتون بردارین؟ به مبلها که رسید نشست و نگاه منتظرش را به سونیای محزون و مشغول صحبت با امیر مهدی دوخت. ـ بگو ببینم جلوی زندان چیکار میکردین که حال سوگل اون بود؟ انگار عزیز از دست داده بود! سونیا سخنش را با امیر مهدی نیمه کاره تمام کرد و تصمیم گرفت اول جواب مادر را بدهد. ـ اتفاقی که افتاده کمتر از از دست دادن عزیزش نیست مامان.
-
برترین رمان های درحال تایپ نودهشتیا درخواست انتقال رمان به تالار برتر
mmmahdis پاسخی برای نسترن اکبریان ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
سلام درخواست انتقال داشتم https://forum.98ia.net/topic/5509-رمان-هِوارِجان-محدثه-اکبری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=39990 -
پارت صد و چهل و سوم تنها کسی که برای جدا کردنشان دست به کار شد محمد رسول رفیق و هم سلولیش بود. با دو خود را به آنها رساند و مرد را از روی تن میلاد بلند کرده به سوی مخالف هلش داد، جلو رفت، کنار میلاد بر روی زانوهایش نشست و به میلاد که نیم خیز شده بود تا بلند شود کمک کرد. دماغش خونی بود و زخم زیر موهای جلوی سرش نیز باز شده بود. چشمان میلاد میسوخت. اشک هایش انگار نمکی بر روی زخمش بودند که این چنین دیدهگانش را میسوزاندند. ایستاد و دست بر پهلویش گرفت،دست محمد رسول را پس زد، دلش برای امینی که یک هفته از آخرین دیدارشان میگذشت تنگ شده بود. سوی سرویس ها قدم نهاد، خدا را شکر کرد که کسی آنجا حضور نداشت، شیر روشویی را باز نمود، در آینه لک دارِ آن چهرهاش را نظاره کرد، دستانش را تکیه گاه بدنش به روی سنگهای سفید رنگ دو سوی روشویی قرار داد، شانههایش لرزید و گریه مردانهاش فضا را غم پاشید. صدای قدمی را که شنید دستانش را زیر شیر برد و پی در پی چند مشت آب بر صورتش زد. ** آخر شب سردردش به حدی شدید شده بود که به بهداری آورده بودندش. دکتر آنجا اول فشارش را گرفت، آنهنگام که آرنجش را بر میز گذاشته و چشمانش را پشت کف دست دیگرش پنهان ساخته بود. سرش نبض میزد، نبض شقیقه و گوشه پیشانیش. کار دکتر که تمام شد دستش از فشار زیر دستگاه آزاد شد. ـ چیکار کردی با خودت مرد؟! فشارت روی۱۸ هست. چیزی نگفت و سرتکان داد. ـ قبلا هم سابقه فشار بالا داشتی یا نه؟! تهوع هم داری؟ نگاه تارش را به دکتر جوان دوخت، او چه میدانست از حال میلاد؟! ـ اولین باره. آره. دکتر از جا برخاست و میلاد را راهنمایی کرد تا روی تخت دراز بکشد باید سریعا برای پایین آوردن فشارش دارویی تزریق میکرد. ـ اولین بارمه اینجوری میشم، چون از اعتمادم سوءاستفاده کردن؛ چون... صدایش را پایین آورد و چشم بسته زیر لب ادامه داد: ـ چون خر فرضم کردن! کاری که سوگل با او کرده بود غمی بزرگ را بر دلش نگاشته بود، احساس میکرد هر کس که اورا میبیند آبشار حسرت را از چهرهاش متوجه میشود. چقدر الان پای مادرش را میخواست، بوی عطر چادر نمازش را، موقعی که نمازش رو به پایان است وقتی که از آخرین سجده نماز بر میخیزد سر بر پایش بگذارد و دست مادر بر روی موهایش نشیند. ـ باید مهمون ما باشی فعلا یه سرم باید بزنی. صدای دکتر از فکر خارجش کرد، جوابی نداد، سوگل کاری کرده بود که حس کند پیمانه عمرش لبریز شدهاست. «سوگلی که عین چشمام بهش اعتماد داشتم چنان با اعتمادم بازی کرده که انگاری با سر از فاصله خیلی زیاد افتادم.» دستش را بالا برده و بر پیشانیش نهاد. حالم مثل یه بازیکن ذخیرهاس مثل اون که اگه بازیکن اصلی نتونه بازی کنه اون رو بازی میدن حس میکنم سوگل من رو ذخیره نگه داشته بود، نگه داشته بود تا اگر یه روز اون...» چشم در کاسه چرخاند حتی دوست نداشت نام بنیامین را در ذهن جاری سازد چه رسد بر زبان.
-
پارت صد وچهل و دوم نگاهش را از سرباز گرفت، دوست نداشت کسی به او ترحم کند، دست راستش را روی موزائیکهای خاکستریِ خاکی بندِ زمین کرد، پایش را حرکت داد و برخاست، لبه چادر نیز زیر پایش ماند و با کشیده شدنش لبه روسریش کج شد. احساس میکرد روی زمینی پر از زغال و خاکستر ایستاده است، پاهایش میسوخت و کل تنش را میسوزاند، اما نه؛ تمام آن داغی، از قلب بازندهاش بود، قلبی که با ندانم کاریِ مغز به این حال و روز افتاده بود. قدم که برمیداشت، حس میکرد مغزش در جمجمهاش تکان میخورد، سربازی لیوانی آبی در مقابلش گرفت. اما اگر تمام اقیانوسهای جهان را نیز مینوشید داغ دلش رفع نمیشد که هیچ بدتر هم میشد، درست مانند وقتی که با صورتی اشکی خود را درون آیینه نظاره کنی! دست پشت صندلي که زنی با چثهای ریز روی آن نشسته بود، نهاد. چشم برهم گذاشت بلکه حجم اشک جمع شده در دیدگانش بچکد تا شاید جلوی پایش را واضح ببیند. به سختی خود را به در خروج رساند، سونیا بیرون آن در انتظارش را میکشید، او نیز صدای فریاد میلاد را شنیده و نگران بود. سربازِ جلوی در، که در را باز نمود سوگل از درگاه آن گذشت و سونیا بود که به سویش دوید. ـ چی شد؟! سوگل به دیوار کنار در تکیه زد و همانجا نشست. پر روسریش که به صورت لبنانی بسته بود از گیره جدا شد و افتاد، سونیا جلویش روی دوزانو بر زمین جای گرفت. ـ آبجی سوگل؟! بهم بگو چی شده! ـ سونیا تو گفتی الان بگم به... بهتره؛ ولی... سونیا قدم بلندی برداشت و در کنارش نشست و سر سوگل را به آغوش کشید. ـ میلاد عصبی شد، دوباره اشکش رو درآوردم، گفت... نمیتوانست آخرین کلام میلاد را بر زبان جاری سازد. توانش را نداشت. ـ سونیا انگاری یه سرنگ زدن تو رگم هرچی انرژی داشتم رو کشیدن. خالیم، خالیه خالی. خیلی... به میلاد، بد کردم. سونیا نیز بغض کرده بود، بر سر سوگل بوسه زد، با خود گفت «چرا شانس تو اینجوریه آخه!» حضور کسی را که کنار خود احساس کرد سر برآورد، امیرمهدی بود، پسرخالهای که قرار بود سونیا تا چند روز دیگر با او نامزد کند. ـ حالتون خوبه سوگل خانم؟! او که از قضایا مطلع نبود حالا با دیدن حال سوگل سوالات زیادی در ذهنش ایجاد شده بود. سونیا برخواست، دست دختر عمویش را نیز گرفت و کمکش کرد بلند شود. سوگل که ایستاد سونیا چادر او را از سرش برداشت و روی دست خود انداخت. امیر مهدی جلوتر از آن دو حرکت کرد و پس از باز کردن قفل درها درِ عقب را برای آنها باز نمود. ـ سونیا میلاد داغون میشه با این کارم. ازمگله کرد گفت، من از همون اول همه چیز رو بهت گفتم ولی تو موضوع به این مهمی رو ازم پنهون کردی! سونیا نیز در کنار سوگل روی صندلی عقب نشست و سوگل کمی خم شد و سرش را روی پاهای سونیا قرار داد. ـ حال خودت رو دیدی سوگل؟! ـ اونجا کتکش زده بودن سونیا؛ بجز شلاقا، اینا همش تقصیر منه! سرباز قفل در را باز کرد و میلاد به درون راه روی وسط سلولها وارد شد. حالش اصلا خوب نبود. عصبانیت، غصه، بغض و اشکهایی که اجازه خروج نداشتند همگی دست به دست هم داده و روی قلبش نشسته بودند. میخواست به سرویسها برود وچند مشت آب سرد به صورت خود بپاشد شاید بهتر میشد! پاهایش توان نداشت و کفشهایش روی زمین کشیده میشد و صدا میداد. چگونه جلوی آن همه مرد اشکش را روانه میساخت؟ ولی با این حال هرکه حالش را میدید به درونش پی میبرد. این را فردی ثابت کرد که خوش زبان نبود و بهر جرم میلاد بسیار کتکش زده بود. صدای پوزخندش را میلاد شنید و چشم در کاسه چرخاند. ـ چیه آقا میلاد؟! ناراحتی! نکنه کاری که با دختر مردم کردی رو سر خواهرت آوردن؟! امان از افرادی که اول حرف میزنند و بعد فکر میکنند! دلش میخواست دق و دلیاش را سر کسی خالی کند و آن فرد بهترین فرصت را در اختیارش قرار داد. چشمان خونیاش را به چشمان خونسرد مرد گره زد، دستش مشت شد، دندان بر هم سابید و فاصله کوتاه بین خودشان را پر کرد و مشت محکمش را روی گونه فرد نشاند. این همان فردی بود که آن ضربه محکم را بر پهلویش زد. مشت دوم را که روی دماغ فرد زد خون از بینیش بیرون جهید، تصور بنیامین در کنار معشوقهاش درد داشت. کسی جدایشان نمیکرد، اشک جمع شده در چشمانش از جاری شدن واهمه داشت. دق و حرصش را میشد از رگ بیرون زدهٔ وسط پیشانی و صورت لرزانش متوجه شد. همه تشوق میکردند و هرکس نام یکیشان را صدا میزد، گویی که در مسابقه کشتی کج شرکت کرده باشند. مردک ظالم هم رحم نداشت، دقیقا همان جاهایی ضربه میزد که از کتک چند روز پیش هنوز کبود بود و دردناک.
-
پارت صد وچهل ویکم از جا برخواست، نفسش تنگ شده بود، از دروغ متنفر بود و حالا عزیزترینش ناف رابطه را با دروغ بریده بود. سوگل نیز بلند شد، نمیتوانست اجازه دهد میلاد اینگونه از کنارش برود، دو دستش را روی ساعد دست او گذاشت. میلاد سر برگرداند، انگار که بدنش را برق گرفته باشد در تنش سرما پیچید، قطرات اشک سوگل پشت سر هم بر لبانش بوسه مینشاند، نگاه میلاد به دستان سوگل نشست، اخمهای او معشوقهاش را میترساند. جدایی، قلب عاشق سوگل رانابود میساخت. ـ اینجوری... ن...نرو! میلاد برگشت، دستش را از دست محبوب جفاکارش به ضرب کشید و سرش را کمی به گوش سوگل نزدیک ساخت. ـ نامردیت روچجوری... ضربهای محکم بر سینهاش نشاند بلکه بغض از ترس فراری شود،ضربهای که صدایش سبب چشم بستن سوگل وجلب توجه اطرافیان شد. ـ میتونی جبران ک...کنی؟! هان؟! کلمه آخر جملهاش را زد سوگل قالب تهی کرد و پسر بچه میز بغلی به آغوش پدر چسبید. دیگر برایش اهمیت نداشت که دیگران اشکش را ببینند، گور پدر آنکه گفت مرد گریه نمیکند. ناخونهایش را محکم در کف دستش فرو کرد و دندان بر هم کشید. ـ با خودت چی فکر کردی؟! وضع من رو ببین سوگل؟! به خود اشاره کرده قدمی عقب رفت. ـ من توخوابمم نمیدیدم زندان برم ولی به خاطر تو... سربازها به سویش آمدند، زیادی جو را متشنج ساخته بود. سوگل لیوان آب را به سوی میلاد گرفت و خواهش کرد جرعهای بنوشد. اشکهایش تند تند میچکید و وجودش را بی حال تر میکرد. ـ حرفی ندارم جز... ببخش من رو میلاد... میلاد با پشت دست ضربهای به لیوان آب زد و آب درون آن به سمت راست پرتاب شد، سربازها دستانشان را دور بازوهای میلاد پیچیده و او را سوی دری که به سویش میرفت کشاندند. ـ چجوری ببخشمت سوگل؟! هان؟! چجوری؟! منه بدبخت همه چی رو بهت گفتم، از همون اول؛ چه به ضررم بود چه نه! ولی توی نامردِ بی معرفت... دستش را سوی سوگل برده و به ضرب تکانش داده و عصبی بر سر سوگل داد کشید: ـ نگفتی، دروغ گفتی، پنهون کردی، موضوع به این مهمی رو پنهون کردی. با مشت چند ضربه محکم به سینهاش نشاند و گفت: ـ به من میگفتی دوسم داری، میگفتی عاشقمی ولی از اونوَر با اون یارو آزماش قبل عقد میرفتی و مراسم بله برون برگزار میکردی سوگل. هق هقش را رها کرد و خواهش گرایانه به سوگل گفت: ـ چجوری ببخشمت، سوگل... با حرفات جونم رو... سربازها میلاد را به سوی در می بردند، میلاد عقب عقب میرفت و سوگل رو در روی میلاد حرکت میکرد. حال سوگل دست کمی از میلاد نداشت او نیز بلند بلند هق هق میکرد، حال دو نفرشان سبب دلسوزی اطرافیان گشته بود. ـ اگر نبخشی؛ میمیرم! غم درون کلامش باعث شد اعدامی حاضر در آن مکان نیز درد دل خود را به فراموشی سپرده و خدا را شکر کند که هیچوقت نشد که عاشق بشود؛ اینجور یکبار میمُرد اما اگر عاشق میشد! به در بزرگ آهنی رسیدند، یکی از سربازها در را گشود و میلاد قبل از گذر حرف آخرش را زد. ـ دیگه نیا! نمیخوام هیچوقت ببینمت. هیچوقت! میلاد از در عبور کرد و در بسته شد، صدای بلندش در فضا و ذهن سوگل اکو میشد، قدمش که به زمین نشست زانویش استخوان در استخوان قفل نکرده پخش زمین شد و چادر مشکیش بر زمین پهن گشت، نگاهش به درِ مقابل حک شد، میلاد حرف آخرش را زد و رفت، رفت و تمام شد، رفت و سکوتی محض مکان مربع شکل بزرگ را در برگرفت. در نظرش همه چیز پایان یافت، میلاد دیگر به سویش باز نمیگردید، سربازی که میلاد را به همراه یک نفر دیگر به سوی در برده بود به سمت سوگل حرکت کرد. او نیز اخم کرده بود، زیادی این زوج اوضاع را به هم ریخته بودند، سوگل روی دو پا افتاده، پاهایش را جمع کرده و سرش را روی ساعد دستش بر زمین قرار داده بود، گریه تنش را میلرزاند اشکش تن یخ کرده زمین را گرما میبخشید. ـ خانم لطفا از روی زمین بلند شید. صدای سرباز را که شنید تنش دیگر نلرزید، سربلند کرد، سرباز نیز چشمان غمگینی داشت؛ او نیز دلش برای عشق عمیق بین این دو میسوخت. در آن لحظه فقط یک خواسته داشت آن هم اینکه میلاد برگردد، برگردد؛ در را باز کند، به سویش بدود، دستش را بگیرد و بلندش کند. اما همه چیز تمام شده بود! تنها کسی که برای بلند شدنش در آن ثانیهها کمکش میکرد زانوی خودش بود.
-
پارت صدو چهل دروغ و پنهان کاری تنها کلمههایی بودند که بلند و با صدای سوگل در ذهن میلاد اکو میشد. « از کدوم دروغ حرف میزنه؟ چی رو ازم پنهون کرده؟ چه دروغی به خورد ذهن من داده؟» دروغ! چیزی که میلاد هیچوقت در رابطه از آن استفاده نکرده بود هیچ؛ حتی چیزی را از سوگل پنهان هم نکرده بود. ـ دو...دروغ؟! سوگل سر بلند کرد، چادر از سرش افتاده و به پایین کمرش رسیده بود، میلاد دیگر نمیخندید، در نگاهش تردید بیداد میکرد، دیدهاش دیگر مهربان نبود، انگار که عشق هیچگاه به چشمانش قدم نگذاشته باشد. باری دیگر دستان سوگل به دور پنجه دست میلاد گره خورد. ـ دروغ نه میلاد، دروغ... خواست بگوید دروغ نگفته اما؛ اما معرفی کردن بنیامین بجای خواستگار به عنوان دوست پدر دروغ نبود؟! پنهان کاری هم چیز خوبی نبود که بخواهد دروغش را با پنهان کاری توجیه کند. اما مجبور بود دلیلی بیاورد تا میلاد رام شود. ـ من فقط یه چیزهایی رو نگفتم. بغض در این موقعیت هم رهایش نمیکرد. نگاهش تند تند تار میگشت و گلویش بهر بغض میگرفت و صدایش لرزان میشد. ـ اونروز که خونمون اومدی... سوگل در جواب سخن میلاد سرتکان داد، سرتکان داد و تایید کرد. اشک روی لبانش را با کشیدن آنها به داخل دهانش زدود و پاسخ گفت: ـ آره؛ اومدم بگم روم نشد، ترسیدم. میلاد باری دیگر دستش را از دست سوگل کشید، سوگل حین آهستهای کشید و نگاهش بیشتر به گِل غم نشست. گلوی میلاد نیز گیپ شده بود، او نیز بغض کرده بود؟! ـ اگر، اگر این اتفاق نیوفتاده بود... سوگل روی صندلی به جلو خزید، اشکهایش را با پشت دستانش فراری داد، آب دهانش را پایین فرستاد و پیش از پایان یافتن جمله میلاد گفت: ـ میلاد من... میلاد دستش را به نشانه سکوت در مقابل صورت سوگل بلند کرد، سرش پایین بود و چشمانش بسته. تلاشش برای راندن آب دهانش به گلو از پیش بغض سخت بود! بغضی که کوه شده و راه نفسش را نیز تنگ کرده بود، بهر همین سینهاش تند تند بالا و پایین میشد. ـ تروخدا حقیقت رو بگو؛ مقدمه نچین ومعطل نکن. جوابش سکوتی از سوی سوگل بود، نمیدانست چگونه حرفش را شروع کند، نمیدانست چگونه کارش را توجیه کند، چگونه سخن بگوید که میلاد به عمق قلبش و حقیقتی که میگفت مطلع شود. صدای پسر بچهای که میز کناریشان در کنار پدر و مادرش نشسته و با پدرش سخن میگفت توجهش را جلب کرد. ـ بابا مامانی میگه هیچوقت نباید دروغ بگم حتی اگه به ضررم باشه. اما دیروز توی باشگاه امیر و سجاد باهم دعواشون شد و تقصیر سجاد بود. منم کنارشون بودم و وقتی خانم مربی از من پرسید که تقصیر کی بوده من راستش رو بهش گفتم. ولی حالا سجاد باهام قهره... چشم بست، از در و دیوار برایش ندا می آمد و از پنهان کاریش بیشتر نادم میشد. دیگر به جواب پدرِ بچه توجهی نکرد، اما باید همه چیز را میگفت، آخر تا کی به این پنهان کاری ادامه میداد؟ حال میلاد امروز با اینکه کمتر از یکماه از رابطهشان میگذشت به این روز افتاده بود اگر ادامهاش میداد چه میشد؟ ـ بنیامین... بازهم نام این مردک؛ نفسش را محکم به بیرون فرستاد، عصبانیت نیز خود را هم جوار بغض قرار داد، هیچوقت احساس خوبی نسبت به او نداشت، حالا دلیلش را میفهمید! سیب گلویش بالا و پایین گشته و به چشمان اشک بار سوگل خیره شد. ـ اون... فقط دوست بابام، نیست. اون... نگاهش را به اطراف چرخاند، در دل آرزو کرد که ای کاش سونیا داخل میآمد و او حقیقت را به میلاد میگفت، سوگل از پسش بر نمیآمد، جرئتش را نداشت! میلاد منتظر بود، بیشتر از همیشه، میترسید چیزی بگوید، اصلا میترسید چیزی بشنود اما گوشهایش هم با او مخالف بودند چون حتی صدای نفس خود را نیز نمیشنید و کل وجودش گوش شده بود تا نسبت بنیامین با سوگل را بداند. ـ اون، خواس... خواستگارمه! بلاخره گفت، اما دستان میلاد شل شد و روی میز افتاد، خون درون رگهایش انگار از حرکت ایستاد که کل وجودش یخ بست. او مانند چشمانش به سوگل اعتماد کرده بود و او اینگونه بازیش داد! هق هق گریههای سوگل توجه خیلی از افراد را به سویشان جلب کرده بود، سربازها نیز خیرهٔ صورتماتم گرفته میلاد بودند. ـ ولی بخدا میلاد من... من نمیخوامش، من دوسش ندارم، من... کاری که آغاز کرده بود را باید هرطور شده به پایان میرساند، نمیشد نیمه کاره رهایش کند. ـ میلاد... دهان میلاد که برای سخن گفتن گشوده شد سوگل سکوت را برگزید. ـ اما من از همون اول باهات صا... صادق بودم. سوگل نگاهی به سرباز روبه رویش انداخت و تقاضای لیوانی آب کرد و پشت انگشتانش را به زیر چانه خیسش کشید. ـ میلاد تو خودت گفتی اگه می فهمیدی پای یکی دیگه تو زندگیم هست میری! خودت گفتی بخاطر من از خودت میگذری، همون روز اول؛ توی کافه! سرباز لیوان یکبار مصرف پر از آب را روی میز گذاشته و تذکر داد که آرام باشند. ـ این حرفت من رو ترسوند. من از رفتنت واهمه داشتم، من... من اصن بنیامین رو دوست ندارم. ** همه چیز را برای میلاد تعریف کرد دقیقا از همان روز اول، برای هرکدام هم نشانهای از آن روز آورد تا میلاد باور کند. ـ یادته اونشب اومدی در خونمون چون من گوشیم روجواب نمیدادم؟! نفس کشیدن برای میلاد دشوار شده بود، انگار حقیقتی که سوگل میگفت دو دستی گردنش را چسبیده باشد، دستانش میلرزید و قطرهای اشک بود که به سختی خود را به لبه پرتگاه نگاهش رساند. ـ بعد از رفتن تو بود که بابام بهم گفت فقط به ازدواجم با بنیامین رضایت میده! اشکی دیگر نیز راه دوستش را در پیش گرفت و در ریشهای میلاد ناپدید شد. پایش را تند تند تکان میداد و میزان اظطرابی که داشت را به نمایش در میآورد. ـ صبحش که رفتم بانک بنیامین انگشتر حلقهای که بهم دادی رو توی دستم دید، چنان انگشتام رو بهم فشار داد که دستم اونجوری کبود شد. میلاد آرنج دست راستش را روی میز نهاد و سرش را بر کف دستش تکیه داد. موهای بلندش را میان پنجه گرفت و کشید. نمیدانست غصه بلایی که سر سوگل آمده را بخورد یا بلایی که سر خودش آمده بود را! سوگل بینیاش را بالا کشید و پره بینیاش را خارانده و ادامه داد: ـ بخاطر همین حرفا و اتفاقا بودکه نمیتونستم راحت راجب تو با بابا صحبت کنم. ـ اگه میگفتی بنیامین رو دوست نداری که از پیشت نمیرفتم! حرفی نمیماند که سوگل بزند. ولی صدای آهسته و بغض دار میلاد که میلرزید دلش را به آتش کشید، سکوت کرد و سر افکند. ـ من اگه دوسِت نداشتم روز بله برون میذاشتم انگشتر نشونش رو دستم کنه یا روز عقد فرار نمیکردم برم خونه مادرجونم قایم بشم. آنگار آب سردی روی سر میلاد بریزند هنگ کرد، چه میشنید؟ بله برون؟ عقد؟! با بنیامین؟ از چه عشقی سوگل حرف میزد؟! نگاهش را بالا آورده و ناباور به سوگل خیره شد؛ واقعا توقع بخشش داشت؟!سخن ریحانه پس از پایان جلسه دادگاه به ذهن میلاد برگشت، موقعی که میلاد از مادرش درخواست داشت که هوای سوگل را داشته باشد. «ـ یعنی چی بیگناهه برادر من بخاطر اونه که پای تو به زندان باز شده، فقط به اسم مزاحمت برای مادمازل؛ اگه اون نبود الان تو به زندان نمیرفتی. ـ ریحانه ببین سوگل بیشتر از تو برام عزیز نباشه کمتر از توهم نیست؛ پس لطفا راجبش قضاوت نکن، حتما یه دلیلی داشته که چیزی نگفته.»
-
-
وای اونجا که عماد به ماعده گف هیچ وقت دوست نداشتم چقدر غصم گرفت.
یکی داره بر علیه ماعده یه کارایی میکنه
-
پارت صد و سی ونهم روی صندلی پلاستیکی آبی رنگی پشت میزی هم رنگ وهم جنس صندلیها نشسته وچادرش را در آغوشش جمع کرده بود. نگاهش به اطراف میچرخید، سالن پر بود از خانوادههایی که برای دیدن عزیزشان به این مکانِ گرفته آمده بودند؛ هرچند هوای مکان گرفته بود اما دیدار فرد مذکور سبب شادی قلبشان میشد. در آهنی که باز شد صدای آزار دهندهاش سبب گشت سوگل ابرو در هم کشد و نگاهش را سوی در سوق دهد، اورا دید، محبوب قلبش را، دیده میلاد خیره دستبند دور مچش بود که سرباز در حال باز کردن قفل آن بود. لباسهای آبی رنگ راه راه زندان در تن نحیف میلاد زار میزد، دمپاییهای پلاستیکیاش نیز پاهای کبودش را بحر شلاق در بر گرفته بود، پاهایی که سوگل با دیدنشان قلبش به حزن نشست. ریشهایش بلند شده بود اما نامرتب نبود. اوج دلتنگیاش برای میلاد را با دیدن او فهمید، میلاد بدنش را به سمت سوگل برگرداند و به سویش گام برداشت، لبخند ساختگی سوگل پر کشید، گونه او کبود بود، میلاد لبخند که زد با اخم صورتش را جمع کرد، پهلویش چه مشکلی داشت که دست بر آن نهاده و بدنش کمی به راست مایل بود؟! چرا پایش لنگ میزد. میلاد را سالم به اینجا فرستاد اما این چه حالیست که از او میبیند؟! حکم شلاق چه ربطی به پهلو و گونه داشت؟! برخاست و قدمی به جلو برداشت، دلتنگیاش فزونی یافته و قطرهای از آن از چشم چپش لبریز شد، میلاد آهسته راه میرفت، زخم کف پاهایش هنوز بهبود نیافته بود؟! میلاد مقابل سوگل از حرکت ایستاد، سوگل به سرعت صندلی که روبه روی خود بود را برای میلاد عقب کشید تا کمتر اذیت شود، میلاد بی حرف روی صندلی نشست و سوگل نیز عقب گرد کرده و روی صندلی خودش جای گرفت. اشکش هنوز هم جاری بود، میلاد بر روی صورت محبوبش لبخند پاشید، هر چند گونهاش درد میگرفت اما نمیتوانست لبخندش را از لیلیاش دریغ کند. ـ چقدر چادر بهت میاد! گل لبخند سوگل نیز در میان اشکهایش شکوفا شد، دستی بر چادر کشید. لبخند در میان اشکها مانند رنگین کمان در میان باران بهاریست. ـ جدی؟! برای مامانمه! یه مقدارم برام بلنده. میلاد خندید و بعد از سوق دادن نگاهش به سوی کفشهای او چشمکی را به سوگل هدیه داد. ـ عجیبه سوگل کفش پاشنه دار نپوشیده! سوگل سر پایین انداخت، سروضع میلاد بر غصهاش افزوده بود و تاب خندیدن وَلوُ لبخندی راهم نداشت. دست سرد میلاد را که بر دستش حس کرد گفت: ـ تو دلت میخواد چادر بپوشم؟ اگه تو دوست داشته باشی میپوشم. میلاد فشاری بر دست سوگل اورد و با لبخندی که مهربانیش بر قلب سوگل مینشست گفت: ـ چادر به اندازه چندین نفر از یه زن مراقبت میکنه و بهش امنیت میده اما برای من خوده خودت مهمی، وجودت مهمه، درونت! سوگل بود که از بهر دوری این مدت چانهاش لرزید و آن را به دست مشت شدهاش تکیه داد. اگر میلاد حقیقت را بداند باز هم اینگونه از سوگل تعریف میکرد؟ بازهم خواهان وجود و درون پاک سوگل بود؟ باز هم با حال ناکوک لبخندهای مهربانش را سوی او روانه میکرد؟ ـ خیلی بده که نمیتونم به راحتی ببینمت. من واقعا شرمندتم. شرمنده اینکه بخاطر من به زندان افتادی؛ گونه و پهلوت چی شدن؟! میلاد به پشتی صندلی تکیه زد و دست چپش را به میان موهایش کشید، حینی که سر به بالا میراند چشم راستش را بست و لبش را به راست کش داد. ـ چیز جدی نیست ولی... دستش را سر داده و روی ریشهایش کشید. ـ جرمم ناموسی بوده دیگه! سوگل متوجه منظور او شد، یکبار چنین داستانی را شنیده بود و فهمید که زندانیها بهر اینگونه جرمی زیر بار کتک گرفتنش، دستش را بر دهانش گذاشته و اخم کرد. ـ اما توکه واقعا کاری نکرده بودی! میلاد سرخم کرد به پشت دست سوگل بوسه نشاند که با تذکر سرباز عقب کشید. ـ تو خودت رو ناراحت نکن. ولی نمیدونی چقدر دلم برای بوییدن موهات تنگ شده! سوگل نگاهی با غضب به سرباز انداخت و گوش سپرد به ادامه سخن میلاد. ـ گفتم بیایی هم ببینمت هم ازت سوالی داشتم. ضربان قلبش بالا رفت، نمیدانست سوال میلاد چیست اما امروز قرار بود او حرفهای بسیاری بزند و حقایقی را رو کند. به چشمان مشکی رنگ میلاد خیره شد و منتظر ماند سخن بگوید. ـ اونروز توی دادگاه چرا... اما پشیمان شد، از سوال پرسیدنش پشیمان گشت، او امروز سوگل را خواسته بود و او با کمال میل آمده بود، اگر نمیخواستش باز هم میآمد؟! سوگل متوجه منظور او شد، میلاد سخنش را در نیمه راه متوقف کرد اما سوگل باید میگفت، باید میگفت تا اولین ابهام او را از میان بردارد. ـ بابام. سر پایین انداخت، روی نگاه کردن در چشمان میلاد را نداشت. ـ گف اگه حرفی به نفع تو بزنم آقّم میکنه، به روح مادرم قسمخورد. دانهای اشک بر میز نشست. ـ من ترسیدم، آق پدر شدن خوب نیس! توی دوراهی بدی... میلاد دست بلند کرد، انگشت شستش روی قطره اشک زیر چشم سوگل نشست، بازهم سرباز بود که اخطار میداد، خیسی اشک دلدار که انگار از پوست میلاد به خونش نفوذ کرده باشد غم سوگل را در سرتا سر قلب او حککرد. ـ دیدی که حرفم رو ادامه ندادم سوگلِ زندگیم. مهم اینه الان پیشمی. اگه من رو نمیخواستی نمیومدی! این دوماه هم هرچند سخت ولی میگذره. بی توجه به افراد اطرافشان دست میلاد را درون دو دستش گرفت و سوی لبانش برد، بوسهای بر زخم پشت آن نشاند و پیشانیش را بر آن نهاد. گویی سرباز هم دلش به حالشان سوخت که دیگر اخطاری صادر نکرد. همانگونه که سرش پایین بود ادامه داد: ـ نه، بزار همه چی رو بگم، همه حقیقت رو! امروز دیگه... دیگه نباید دروغ و چیز پنهونی بینمون بمونه!
-
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
mmmahdis پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
۲۹ شهریور سالگرد ازدواج منه -
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
mmmahdis پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
۱۹ آبان -
پارت صدو سی و هشتم بنیامین پاکت کاغذی را روی میز، سوی سالاری لغزاند و گفت: - این پاداش تمام کارایی هست که برام انجام دادی. جرعهای از آب پرتقال سفارش دادهاش را نوشید و ادامه داد: - همونطور که بهت قول داده بودم کاری هم برات جور کردم.چشم در چشمان قهوهای سالاری که مشتاق نگاهش میکرد دوخت و گفت: - فردا صبح اول وقت برو فروشگاه زنجیرهای که آدرسش رو توی پاکت برات نوشتم؛ به آقای امجدی بگی از طرف منی میزارتت سرکار. سالاری اخمی متعجب را خوش آمد گفت، علامت سوالی بزرگ در ذهنش جا خوش کرد اما با ادامه دادن بنیامین پرسشش را خاموش نمود. - و اینکه چون هم سوگل و هم میلاد چهرت رو دیدن و میشناسنت دیگه نمیتونی به کار قبلت ادامه بدی. قلپی دیگر از آبمیوهاش را خورد و به سوی استکان قهوه سالاری اشاره کرده و گفت: - بخور، یخ شد! قهوههای این کافه حرف ندارن، بزار آخرین دیدارمون خوب باشه. ساعتی بعد که هنگام خداحافظی فرا رسیده بود بنیامین برخواست و دستش را سوی سالاری دراز کرد. - امیدوارم همیشه موفق و سالم باشی. سالاری نیز بلند شده دست بنیامین را نرم فشرد. - خیلی ناراحتم که دارم ازتون جدا میشم و خیلی ازتون ممنونم بابت کار و این پاداش. *** ده روز از محکوم شدن میلاد میگذشت، ده روزی که فقط بر زبان جاری شدنش ساده بود، اما زندگی کردن این مدت برای دو عاشقِ دور افتاده کار آسانی نبود. شیشهٔ عقب تاکسی زرد رنگ را پایین کشید، دلش آنقدر تنگ محبوبش بود که نفس کشیدن برایش سخت تر از جابه جا کردن عضو به خواب رفتهاش مینمود. سونیا دست بر شانه او نهاد. مگر میشد در این روزهای سخت سوگل را تنها بگذارد؟! دوستانی که علاوه بر هم خون بودنشان انگار که یک روح در دو بدن داشتند. - آبجی سوگلم؟! سمت سونیا رو برگرداند، چیزی نگفت، زنش تند قلب و ترس از اتفاقات ساعتی بعد توان سخنوریش را ربوده بود. سفیدی چشمانش به سرخی رفته و آبی آن نیز دو دو میزد. - اصلا نترس. یه روز باید این اتفاق میوفتاد دیگه، حالا هرچی زودتر بهتر! کمی تن صدایش را پایین آورد، به نگاه پر از استرس و نالان سوگل چشم دوخته و ادامه داد: - اینجوری نگام نکن، اگه میخوای یه بار دیگه احوال این روزا سراغت نیاد باید همه چی رو همین امروز بگی بهش. در میان هوایی به آن گرمی دستانش بی بدیل به تکهای یخ نبود، دست راستش را بالا برده و محکم به دهانش فشرده چند ثانیه بعد گفت: - آخه الان وقت مناسبی نیست، مکانشم خوب نیست. گناه داره! همان دستش را سُر داده و بر گلوی داغ دارش کشید. تصور عکس العمل میلاد برای بغضش اجازه ورود را صادر میکرد. - دق...دق میکنه، تنهاست! سونیا گلِ بوسهای را بر گونه چپ دختر عمویش نهاد و پاسخ داد: - اگه بعد آزاد شدن بهش بگی و بپرسه چرا زودتر بهش چیزی نگفتی؛ چی میگی؟! لبانش را کج کرده و ادامه داد: - در ضمن اینجوری بهتر میتونه فکر کنه! سوگل سر پایین انداخت، سونیا کمی شال مشکیاش را تکان داد تا تن کوره شدهاش آرام گیرد. - کدوم بار کج رو دیدی که به منزل برسه؟! نگاه سوگل بار دیگر متوجه او شد، منتظر ماند حرفش را کامل کند بلکه مفهوم سخنِ مبهمش را بیابد. - دروغ توی یه رابطه دقیقا به منزله همین بار کجه! دشمن هر رابطهای همین پنهانکاری و دروغه، بی اعتمادی میاره! به سوی سوگل نیم خیز شد، نگاهی به راننده انداخت و سپس آهسته گفت: - حقیقت رو بگو تا رابطه تون رو حفظ کنی عزیرم. ماشین از حرکت ایستاد و نگاه هر دو به اطراف چرخید، مسیر پایان یافته و به مقصد رسیده بودند، قلب سوگل از بهر نزدیکی به قلب دلدار تند میزد اما ترسِ رفتار میلاد یکی یکی از میان ضربانها میقاپید. زیپ کوچک پشت کیفش را گشود، کرایه آژانس را حساب کرده اول او و سپس سونیا پیاده شدند. تاکسی زرد که از کنارشان گذشت چادر مشکی تا شدهٔ روی ساقِ دستش را آزاد ساخت، کش آن را روی روسریش که به صورت لبنانی حالتش داده بود محکم کرد، سپس دو لبه چادر که جنس لطیفی داشت و مملوء از رایحه مادرش بود را به هم نزدیک کرده و نالید: - اگه این باری که میگی رو، توی وقت نامناسبی جا به جا کنم و سنگینیش بیوفته روی زندگیم چی؟!سونیا بر روی زمینِ خاکیِ جلوی زندان قدم برداشته به سوگل نزدیک شد، لبه روسری سورمهای دختر عمویش را صاف کرد و با لبخندی که سعی میکرد اضطرابی نداشته باشد گفت: - صداقت هیچ وقت به آدم آسیب نمیزنه، من فقط میخوام این حالِت رو دیگه هیچ وقت نبینم. دستانش را دور کمر سوگل پیچانده و سرش را روی شانه او گذاشت. - به خدا توکل کن، قلبت رو آروم می کنه. من پشتتم! پس از آنکه از آغوشش خارج شد دو انگشت اشاره دستانش را انتهای ابروان سوگل قرار داده و آهسته به دو سو کشید، ادامه داد: - از همین اول با این اخم نرو پیشش، میترسونیش دختر!
-
پارت صدو سی و هفتم با تک به تک ضربههایی که صبح با شلاق بر کف پاهایش خورده بود خاطرهای با سوگل در ذهنش رونمایی میگشت، تمام این چند روز را به این میاندیشید که به چه دلیل سوگل برای دفاع از او سخنی بر لب جاری نکرد؟! دلتنگیش برای سوگلیِ قلبش نیز دردی شده و روی درد و سوزش زخم پاهایش سنگینی میکرد. محمد رسول با دو سینی غذا به داخل سلول آمده و پایین تختِ میلاد نشست. - پاشو آقا میلاد، پاشو یه چیزی بزن بر بدن که انرژیهای از دستت رفتت برگرده. لقمهای از مرغ به دهان گذاشت و ادامه داد: - هرچند خیلی انرژی هم با این طعمش به بدن نمیده! سپس خندهاش را رها ساخت، میلاد که بر تخت دراز کشیده و دست راستش را زیر گردنش قرار داده بود، سرش را به سوی دوست جدیدش برگرداند. - ممنون میل ندارم. بعد از اینکه غذات رو خوردی یه کاری ازت بخوام برام میکنی؟ محمد رسول غذای درون دهانش را پایین فرستاد و به نشانه قبول سر تکان داد. - حالا بیا یه لقمه بخور، پات زخمه کلا! میلاد در جایش نیم خیز شد، پاهای پانسمان شدهاش را روی یکدیگر قرار داده سینی غذا را از رفیقش گرفت. - شماره میدم به بابام زنگ بزن بگو با وکیل صحبت کنه برام وقت ملاقات با سوگل بگیره. باید باهاش صحبت کنم. *** بنیامین آخرین قرارش را با سالاری تایین کرد، اما تماسش پایان نیافته بود که صفحه موبایلش نام کیوان دوستش را نمایان کرد. - چطوری بنیامین؟! روی مبل کنار تلوزیون نشست، پا روی پا انداخت و پاسخ گفت: - علیک سلام. کیوان که نیشخند زد با سرخوشی ادامه داد: - فعلا عالیم. تو خوبی؟! باید هم عالی باشد، میلاد را روانه حبس کرده و سوگل را پذیرای اشک؛ باید هم عالی باشد! ظرف میوهای که مادر برایش حاضر کرده بود را از روی میز برداشت و دانهای انگور را به دهانش هدایت ساخت. - خوبم. امشب ایمان مهمونی داره پایهای؟! روژین از جای خود که کنارش مادرش بود بلند شده و با دو قدم کوتاه کنار برادر جا گرفت، دستش را دور گردن او حلقه نمود و با لبخندی دندان نما تکهای از هلو شیرین او را برداشت و نوش جان نمود. بنیامین ساختگی اخم کرد و آهسته گوش خواهرش که دو گوشواره زیبا بر روی لاله آن نشسته بود را کشید. - آره میام. برخواست و ظرف میوه را روی میز قرار داده رو به مادرش لب زد: - الان میام. به اتاقش رفت، در را بسته و به کیوان که در حال اراجیف بستن به هم بود گفت: - فقط مطمئن شو اون دختره پارمیدا نیاد. جلوی آیینه قدی متصل به در کمد اتاقش ایستاد و دستی بر پیراهن سورمهای رنگش کشید. - اصلا ازش خوشم نمیاد. کیوان موادی که مشتریش برداشته بود را درون نایلون قرار داده و کارت بانکی را از او ستاند. - آره، اون سیریش توعه توهم سیریش سوگل! از آینه رو برگرداند، دست به کمر زد و اخمْ شاد و خرم به منزلگاهش برگشت. - من سیریش سوگل نیستم، فقط دوسش دارم. چقدر بگم؟! کیوان کارت را به زن پس داد و در جواب تشکرش به آرامی (( خواهش میکنم))ی گفت. - ولی میدونی که اون دوست نداره! صدایش را پایین آورد بلکه مشتریهای درون سوپر مارکت صدایش را نشنوند. - قلبت رو به پارمیدا که دوست داره بسپار، این به سودته! خود را روی تخت خواب نرم و گرمش انداخت، پوفی کشیده و دست بر موهایش نگاشت. - ببین میتونی حال خوبم رو خراب کنی! در ضمن اونم کم کم از من خوشش میاد. دیگر حوصله حرف زدن با کیوان را نداشت و همین دلیلی برای پایان مکالمه بود. - شب میبینمت. کاری نداری؟! پس از قطع تلفن لباسهای مناسبی برای بیرون رفتن پوشید و گوشی و سوییچش را در دست گرفته پاکت مورد نظر را در جیب کت مشکیاش قرار داد. با قدمهای متوازن سوی در اتاق رفت و دستگیره نقرهایش را پایین فرستاد. تا حرکت کند و برسد سالاری نیز میآمد.بر سر مادرش بوسه نشاند و روبه هر دویشان گفت: - من میرم بیرون، شب دیر میام. شام بخورین. اگه هم کاری داشتین حتما زنگ بزنین. قدم اول را برداشته به دومی نرسیده با صدای روژین متوقف شد. - حالا دیگه فقط مامانی رو میبوسی؟! باش! و بعد از نجوای «باش» کشیدهاش دستانش را در سینه قفل و لبانش را نیز جمع کرد. بنیامین همزمان با تکان دادن سر لبخند زد و عقب گرد کرد. پشت مبل روژین ایستاد و خم شد، دست راستش را روی گوش خواهرش نشاند و دست دیگرش را زیر چانه او، سر روژین را به سمت خود و کمی بالا برگرداند و جای بوسه بر گونه او دندانهایش لپ تپل خواهر را در بر گرفت که سبب جیغ بلند او شد. لبخند بر لبِ مادر نشست و دست روژین بر موهایِ برادر! نه بنیامین محکم گاز میگرفت و نه روژین محکم مو میکشید، اما هر دو به یاد بچگی چشم انتظار مادر برای جداییشان بودند که زهرا هم آن را از فرزندانش دریغ نکرد.
-
پارت صدوسی و ششم از روزی که دادگاه میلاد برگزار شد، سوگل به خانه مادربزرگ رفته آنجا ماندگار گشته بود، سردرد نیز به عنوان مونس و همراه همراهیاش میکرد. کژال از آشپزخانهٔ سه در چهار خانهاش خارج گشته و سوی نوهاش گام برداشت، بالای سرش جا گرفت و سر سوگل را در آغوش کشید. - جانِ مادر، چرا این چشمای قشنگت رو همهاش تَر میکنی؟ برو با میلاد صحبت کن، همه چیرو هم براش بگو، اون میبخشتت! سوگل اشکِ رویِ لالهٔ گوشش را پاک نمود و جواب داد: - اگه باور نکرد چی؟ اگه دیگه نخواد من رو ببینه چه غلطی بکنم؟! مسکوت شد، کژال کمر خم کرد و بوسهای بر پیشانیِ بلند نوه پسریاش نشاند، با فکری که بر سرش خطور کرد اشکش زیاد گشت، دو دستش را بالا برد و بر روی صورتش گذاشت. - اصلا چرا زندگی من اینجوریه؟! به چه گناهی؟! اول مادرم از دستم رفت، بعد بابا ورشکست شد، سروکله بنیامین پیدا شد... حالا که میخواستم رویِ خوبِ زندگی رو ببینم این بلا سر میلاد اومد! کژال موهای خرمایی سوگل را نوازش کرد. - حتما امتحان الهیه مادر، یه حکمتی داره! تحمل کن تا سربلند تمومش کنی. صدایش میلرزید، اشکهایی که به گفتهٔ میلاد زندگی او را مانند قبر وهم آور و تاریک میکرد دانه به دانه حرام میگشت. - دیگه چقدر امتحان؟! خسته شدم. چرا الان که انقدر به مامانم نیاز دارم نباید باشه؟! بلند شد و سر بر روی شانه مادر بزرگ نهاد، دستان او که به دور کمر باریکش قفل شد، لباسش توسط سوگل خیس شد. طاقتش طاق شده و این را ندیدن چند روزه میلاد تشدید میکرد. - خیلیها هستن خدارو فراموش کردن ولی چرا اونا امتحان نمیشن؟! چرا اونا سختی نمیکشن؟! چرا هرچی میخوان به راحتی بدست میارن؟! چشمانش را بر شانه کژال فشرد و با صدایی که بهر چسبیدن به آغوش مادر بزرگ ضعیف بود ادامه داد: - تازه غم هم اونهارو قابل غم خوردن نمیدونه!مادرجون نیز دلش شکسته بود، دو ضربه به پشت کمر سوگل زد و شانهاش را بوسید: - اونهارو به حال خودشون گذاشته مادر! خدا اگه تورو امتحان میکنه چون دوسِت داره و میخواد مطمعن بشه که از رحمتش نا امید نمیشی فدات بشم! در سالن که باز شد نگاه هر دو سوی آن برگشت، کژال در این چند روز کلید خانهاش را به او داده بود تا هر وقت میآمد که به آن دو سر بزند به راحتی وارد شود. - سلام بر مادرجون و دختر عموی قشنگم. کژال جواب سلام دختر حامد را لب زد و سوگل سر تکان داد، سونیا خوراکیهایی که خریده بود را روی اپن آشپزخانه که نزدیک در بود نهاد و سپس شروع کرد به باز کردن دکمههای مانتواش! مادر جون باری دیگر سوی سوگل برگشت، موهای جلوی صورتش را کناری زد و لبخند به رویش پاشید. - مهم اینه میلادت حالش خوبه مادر، من مطمعنم میبخشتت ولی... من رو چی میگی که ته تغاریم رو از دست دادم؟! هان؟! دیدهٔ آبی سوگل به سوی قاب عکس روی دیوار مقابل از تنها عمهاش کشیده شد که رنگ چشمانش ارثیه او بود، تنها مونسِ مادربزرگ! سونیا مانتواش را بر جا لباسی کنار در آویزان نمود و سوی دو عزیزش رفت، پس از روبوسی با مادر جون صورت سوگل را بوسید. خیسی اشک او را که حس کرد پشت دستش را بر لبان نمناکش کشید و با صورتی جمع شده گفت: - اَه! سوگل تو باز گریه کردی؟! دنیا رو آب برد به خدا! - دلم شور میزنه! حکم...حکمِ شلاقِ میلاد... دلم بدجوری ترک خورده سونیا، ولی از شکستگیش نمیتونم حرفی بزنم... با این... با این کاری که بابا کرد؛ مشخصه هیچوقت میلاد رو قبول نمیکنه! اشک چشمش چکید و بر روی گلویش نشست. ابروهای تا خوردهاش چشمانش را نیز بی حال نشان میداد. - از خودم... بدم میاد. دست سونیا بر کنار لبان دختر عمویش جای گزید. اون نیز بغض داشت، دلنازک نبود اما تحمل اشک خواهر بزرگش را نداشت. - چرا نتونی، از دلتنگیت بگی؟! پس من برای چی اینجام؟! دیگه این رو نشنومها! در ضمن چرا باید از خودت بدت بیاد خانم؟! کژال که رفته بود تا برای نوههایش میوه بیاورد در حالی که محتویات ظرف را هم مرتب میکرد کنار نوههایش نشست. - من انقدر ضعیفم که... که نمیتونم از میلاد دست بکشم؛ انقدر توان ندارم که بخاطر خودش ازش فاص... فاصله بگیرم! سونیا دو دستش را بر دو سوی صورت سوگل گذاشت و سر او را بلند کرد، لبخندی ملیح میتوانست آرامشی را بر روح سوگل القا نماید. - حتما این پتانسیل رو تو خودت داشتی که عاشق شدی سوگل! یادته بهت گفتم عشق اگه درد و غم نداشته باشه عشق نیس؟! به این زودی یادت رفت؟! به این زودی تسلیم شدی؟! مادر بزرگ لیوان جوشانده را به دست سوگل سپرده لبان نازک و کشیدهاش را به لبخند زینت بخشید. - من دلم روشنه مادر! همه چی درست میشه انشاءلله. به پشتیِ ترمهٔ پشت سرش تکیه داده چشمانش را بست، دستانش را بر روی زانوان خم شدهاش نهاد و گفت: - حق تمام اون ضربههای شلاقی که میلاد میخوره گردن منه! چجوری اداش کنم؟!
-
پارت صد و سی و پنجم - مزاحمم...مزاحمم نشده! کلام سوگل سروش را عصبی ساخت، اخم کرد، نباید داستان لو میرفت، برخواست، کمک کرد دخترش بنشیند. - معلوم نیست چی کار کردی دخترم میترسه جلوت حرف بزنه. مخاطبش میلاد بود و این را تیزیِ نگاه غضبناکش به سوی او نمایان ساخت. قاضی که از میلاد پرسید، نتوانست پاسخی بدهد، همه چیز بر علیه او بود، چه میگفت؟ چه کسی باور میکرد؟ - من سوگل رو دوست دارم، من ازش... نگاهش را به سر زیر افتاده دلدارش دوخت، برق اشکشان حال یکیِشان را نمود بخشید. - سوگل لطفا حرف بزن، بگو که ازت خواستگاری کردم. سخن میلاد در چشم سوگل به رعد و برقی بدل گشته بارانش را افزایش داد، سوگل سر بلند کرد. - این دختر پدر نداشت؟! *** قاضی حکم را داد، حکمی که همان اول دردش بر جان سوگل نشست، هفتاد وشش ضربهٔ شلاق و دوماه حبس! شلاق میخورد بهر کاری که مرتکب نشده بود! این رسمش بود؟! جلسه را خاتمه دادند، سوگل نتوانست بماند، نتوانست از میلاد عذر بخواهد. از اتاق خارج شد، صدای دوییدنش توجه همه را به سمت خود کشید، دیگر توان نداشت جلوی اشکش را بگیرد، قلبش سرکش شده بود، دیگر از او حرف شنوی نداشت، به خیابان رسید، بی وقفه دوید، بدون توجه به ماشینهای عبوری، خود را لعنت میفرستاد، نگاه غمبار میباد از جلوی دیدهاش کنار نمیرفت. بازویش توسط کسی گرفتار گشت، برگشت، بنیامین در مقابلش بود، از اشک سوگل دلش ریش شد، این را نگاه جمع شدهاش نشان میداد. - خوبی سوگل؟ بازویش را به ضرب از دست بنیامین کشید، قدمی عقب رفت، اشکهایش را با پشت دست پاک کرد، آب دهانی فرو داد، صدایش میلرزید، نفرت در چشمانش غلغله میزد، اخم چهرهاش را در آغوش گرفت. - خیلی نامردی! خیلی، همهاش تقصیر توعه، چی از جونم میخوای؟ گفتم دوستِ ندارم ولم کن، بزار دو روز هم که شده با خیالِ آسوده زندگی کنم. نگاهش را به سویی که از آنجا آمده بود دوخت، دست لرزانش را بالا آورد، به دادگاه اشاره کرد، با دست گیرش دستی زیر بینیش کشید و ادامه داد: - - حالا خیالت راحت شد؟ میلادم رو فرستادی حبس، خوبت شد؟ دستانش را بر هم زد، اخم را روانه ساخت و با پوزخندی ادامه داد: - آفرین، دست مریزاد، کارت خیلی خوب بود؛ دوتامون رو... کشتی! کلام آخرش با گریه مزین گشت، او که به راه افتاد سروش به بنیامین رسید. بنیامین را مات برده بود، دلش گرفت از حالِ بدِ دلبرش! به سروش خیره گشت، ابروهایش را بالا فرستاد، محزون بودن چشمانش مشهود بود. - چقدر ناراحت بود! سروش در جواب فقط سر تکان داد. سوگل لبهٔ جدولِ کنار خیابان ایستاد، دست بر پیشانیش کشید. - معذرت میخوام میلاد، معذرت میخوام. سرباز که بلند شد میلاد نیز ایستاد، از سالن که خارج شدند، خانوادهاش دورش را گرفتند، نگاهش در راهرو به دنبال محبوبی میگشت که با این اتفاقات هنوز هم دوستش داشت. مهران کنارش ایستاده و آرام در کنار گوشش گفت: - اونجا با هرکسی صمیمی نشو، آسه برو آسه بیا، خیلی مراقب خودت باش، فقط... ادامه حرفش را خورد، از چیزی میترسید که تا به حال چندین بار از افرادی شنیده بود، اما گفتنش به میلاد فقط تحمل آن مکان را برایش سختتر میکرد. روناک اشک میریخت، میلاد به خودش قول داده بود بعد از آن تصادفِ هولناک دیگر اشک مادرش را در نیاورد اما حالا! دست راستش که آزاد بود را بالا برده و بر گونه مادر نشاند. - فدات بشه میلاد، خواهش میکنم گریه نکن. پدرش نیز غمگین بود، اما نباید بهروی خود میآورد تا همسر و دخترانش آرام بگیرند، ضربهای به شانه پسرش زد و لبخندی بر لبان پهن و پنهانِ پشت سبیلهایش کشید. - نگران نباش بابا، تا چشم رو هم بزاری این دوماهم میگذره! میلاد با لبخند چشم بست و دوباره مادر را مخاطب برگزید. - مامانم سوگل رو تنها نزاریا! من مطمئنم که اون توی زندان افتادن من عین خودم بیگناهه. حرف نزدنش حتما یه دلیلی داشته، ندیدی چطور نگاهِ هراسونش بین من و پدرش میگشت؟! مرجانه فقط اشک میریخت، طاقت دوری از میلاد را نداشت، اما ریحانه که سخن برادر را شنید قدمی جلوتر آمد، رخ در رخ میلاد ایستاد، اعصابش از اتفاق افتاده ناراحت بود. - یعنی چی بیگناهه داداشِ من؟! بخاطر اونه که افتادی زندان، به اسم مزاحمت برای اون؛ اگه فرار نکرده بود خودم حسابش. میرسیدم! میلاد اخم کرد، هیچکس حق نداشت از سوگلش بد بگوید، دستش را به نشانه سکوت مقابل خواهرش گرفته و گفت: - ریحانه تو تا حالا حتی یک بارم با سوگل برخورد نداشتی و هم صحبت نشدی پس لطفا قضاوتش نکن. پوزخندی بر کناره لب ریحانه که انگار سیب نصف شده برادر بود نشست. - اگه پای همین سوگلی که اینجوری ازش دفاع میکنی به زندگیت باز نشده بود الان مجبور نبودی دو ماه از عمر گرانبهات رو توی زندان بگذرونی!روناک ضربهای به پای دخترش زد که زبان به دهان بگیرد و سپس دستش را بالا برده بر گونه پسرش روی ریشهای نامرتب او نهاد. - قربونت چشمات بشم من، خودت رو ناراحت نکن ریحانه الان یکم دلخوره حواسش نیس چی میگه. ریحانه جبهه گرفت جواب مادر را بدهد اما سخن میلاد این اجازه را از او گرفت. - ریحانه ببین سوگل بیشتر از تو برام عزیز نباشه کمتر از توهم نیست. نمیتونم تحمل کنم اینطوری بهش توهین کنی! - مامان؟! دیدی بابا میلاد رو فرستاد حبس؟! بهش گفته بودم چقدر میلاد رو دوس دارما ولی... دستی بر چشمان خیسش کشید و بینیاش را با دستمالی پاک کرد. - خیلی سختم شد با این اتفاق؛ تو این شیش سال یه بار نشد از بابا پیشت شکایت کنم، یعنی کاری نکرده بود که بگم ولی حالا... در حالی که شاخه گلی را پر پر میکرد ادامه داد: - خیلی بد کرد مامان، اینکارو انجام داد که من خواستش رو قبول کنم... ساقه بی گلبرگ گل را روی زمین گذاشته و بر اسم زیبای مادر دستِ نوازش کشید. - میلادِ من از برگِ گلهم پاکتره اما بابا بخاطر کارِ نکرده ازش شکایت کرد و امروزم قاضی حکم زندان بهش داد، بابا از کی عوض شده مامان؟! من الان چجوری تو روی میلاد و خانوادش نگاه کنم؟ آخه اون حقشه به جرم عاشقی این بلای سنگین سرش بیاد؟!
-
پارت صد سی و چهارم سوگل بر روی موزاییکهای سفید کف زمین گام برداشت، سروش دست دخترش را به میان مشت درشت خود محصور کرد، میلاد پَکَر و نگاه سوگل سوی دست پدر کشیده شد. مشت پدر مچ لاغرش را میفشرد. نگاهش کم کم بالا رفته و بر چهره سروش رسید. توقع داشت سوگل از اخم غلیظش بفهمد که نباید سوی میلاد برود؟! سرباز میلاد را به درون سالنِ مخصوص کشاند و روناک بغض کرده به همراه همسر و فرزندانش به دنبالشان روانه شدند. سوگل نگاه از پدر گرفته به مسیر رفتن محبوبش چشم دوخت، جلوی نگاهش گاه و بیگاه با گذر افرادی سد میشد و سبب پلک زدن و استراحت چشمانش میگشت، میفهمید منظور پدر چیست اما نمیخواست که بداند، قلبش برای کنارِ میلاد بودن بیتابی میکرد، فقط یک روز او را ندیده بود! الحق که عشق همین است. قدم برداشت، باید امروز کاری میکرد، تمام تلاشش را باید به کار میبست، از نظر او میلاد جایش درون اتاقی کوچک در کنار افرادی گناهکار نبود. مچ دستش رها نشده و به خواست پدر به عقب برگشت، باری دیگر نگاهش دیده مشکی سروش را نوازش کرد. اخم ابروهای پهن و بلندش کاسته نشده بلکه افزایش هم یافته بود. سرش را خم کرد و لبانش را کنار گوش دخترش قرار داد. دل سوگل بیقرار بود، بی قرار دیدنِ از نزدیکِ میلاد!سروش که سخن گفت تمام احساس سوگل پر کشید و گوشهایش سوت کشید. نامش را به حضرت مرگ دادند؟! چه میشنید؟ پدر از کی انقدر سنگدل شده بود؟ - به ارواح خاک مادرت، یه کلام...فقط یه کلام به نفع اون پسره حرف بزنی آقّت میکنم. گفت و از کنار سوگل گذشت، به مسیرِ رفتنِ پدر زل زد، کاش که میشد، که میشد و نمیشنید پدر او را در چنین دو راهی سختی گیر بیاندازد! او حقیقت را میدانست اما پدر تقاضا داشت پنهانش کند؟! مخفی کند تا دنیایش در زندان حبس شود؟! آق شدن! از سوی پدر؟! این را کجای دلش میگذاشت؟! مردانگیِ پدر کجا رفته بود؟! انگار که تمام راهرو و افراد درون آن به دور سرش میچرخند، صداها، گریهها و داد و بیداد ها در ذهنش زیر صدای سخن پدر گشته بود، دست بر سرش گذاشت، پاهایش میلرزید، نه از سرمای کولرِ راهرو بلکه از ناتوانی بهر اتفاق پیش رو! جلو رفت اما دو دل بود، بین رفتن و ماندن! پشت در از حرکت ایستاد، صدایی از داخل سالن نمیآمد، اگر فرار میکرد و از میلادش دفاع نمیکرد؛ اگر همین سبب جداییشان میشد؛ اگر... دستش چند باری سوی دستگیرهٔ نقرهای درِ چوبی رفت و برگشت، چطور میتوانست خودش سبب زندانی شدن محبوبش شود؟! بغض بازهم حضور داشت، مانند همیشه؛ در صف اول!اما اشک؛ ظالم شده بود. با نوری که از درون اتاق به چهرهاش خورد سر بلند کرد، وقتش برای فرار را از دست داد، حالا دیگر به جای در قامت بلند پدر جلوی رویش قد علم کرده بود، لبخند سروش ساختگی بود؛ این را به خوبی فهمید. - کجا موندی بابا! بیا داخل. دستش را گرفت و به همراه خود سوی صندلیهای سمت چپ سالن کشاند، مثلا آماده شده بود به عنوان مدافع بیاید، اما حالا! نگاهش به میلاد و دیدهٔ میلاد قفل روی او بود، ابروهای مشکی و کوتاه مردِ دلخواهش افتاده و چشمانش غم داشت، یک روز بازداشتگاه با میلادش چه کرده بود که رنگ به رخ نداشت؟! پاهایش دیگر از مغزش دستور نمیپذیرفتند، بلکه به سلطه قلب عاشقش در آمده بودند، هر از گاهی دلش میکشید بلند شود و سوی میلاد برود، دستان دستبند زدهٔ دلدارش را در میان دستان گرمش بگیرد، سپس سر او را به روی قلب خود بگذارد، که او با صدای تپش نامنظم قلب سوگل و سوگل نیز از عطر تن او آرام گیرد! اما نمیشد و این را هنگامی که قاضی وارد مجلس شد حکم کرد. جلسه آغاز گردید، سروش عکسهایی را به عنوان مدرک به قاضی داد و گفت: - جناب قاضی یه روز دیدم این پسره افتاده دنبال دخترم و دختر منم ترسیده بود، من هرروز سرکارم نمیتونم که بیوفتم دنبال دخترم و مراقبش باشم، بخاطر همین یه نفر رو گذاشتم که حواسش به سوگل باشه. بعد چند روز اومد و این عکسا رو بهم داد... عجب داستانی، پدر قصهگوی خوبی بود، از همان اول! نفسِ سوگل با دیدن عکسها گرفت، میلاد نیز با دلی مملوء از غصه خیره نیمرخ سوگل شد، مدارک دقیقا برای همان روزی بودند که بنیامین او را با میلاد دید، به همراه چند فیلم دیگر که بازهم بر علیه میلاد بود اما در واقعیت بازي بیش نبود. *** قاضی مدارک را پذیرفت، میلاد و خانوادهاش هر چه که تلاش کردند اثری نداشت و جملهٔ قاضی مهر سکوت بر لبانشان نهاد. - دادگاه به مدرک نیاز داره نه حرف! هنگامی که قاضی شاهد خواست، سروش فردی را معرفی نمود که همان لحظه در را باز کرده و وارد شده بود، فردی که برای دو عاشق داستان ما شناس نبود. سالاری به قسمت مورد نظر رفت، قسم خورد، میلاد را متهم کرد و لبخند را بر قلب سروش نشاند، اگر این دادگاه به نفع میلاد پایان مییافت بد جوری ضایع میشد. سالاری دروغ نگفت، بلکه تمام وقایعی که آن روزها دیده و عکاسی کرده بود را تعریف نموند. باید جوری خود را گول میزد دیگر! نوبت به سوگل رسید، قاضی از او خواست سخن پدر را تایید کند، ایستاد، نمیدانست چه بگوید، اصلا میتوانست حرف بزند؟ میلاد، مادر و پدرش، برادر و خواهرانش، همه و همه نگاهش میکردند، چطور میتوانست بر علیه او سخنی بگوید؟ مثل این بود که تیم قویِ فوتبالی گل به خودی بزند! دستانش یخ کرده بود، هر دو را به جیب هایش فرستاد، اگر حرف نادرستی بزند، چگونه در چشم این خانواده نگاه کند؟! بر پدر دیده گذراند، پلک بر هم نهاد، آق پدر شود، میلادش آزاد میگردد، میلادش به زندان برود، پدر آرام میگردد!قلبش روی هزار میزد، اشک میلاد را که دید اشک خودش نیز در آمد. گناه او چه بود که باید شرنوشتش با تقدیر سوگل گره میخورد؟