رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mmmahdis

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    138
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis

  1. پارت صدو پنجم کمتر از پنج دقیقه بود که گرمای خواب چشمانش را سوی تاریکی رانده اما صدا و نشستن دست پدر بر شانه‌اش اجازه پیشروی به این زمان کوتاه را نداد. - سوگلِ بابا؟! دست بر سرش نهاد و یک چشمش را تا نیمه‌باز کرد، رویش که سوی دیوار کنار تختش بود را برگرداند و صدایی که گویی از ته چاه می‌آمد را سوی پدر حواله کرد: - جانم؟! سروش آباژور صورتی روی‌میز عسلی را خاموش کرده و با لبخندی گفت: - بهتری؟! پاشو بنیامین اومده برین آزمایشگاه!روسری دور پیشانی‌اش را مابین انگشتانش فشرده و از پس دندان‌های کلید شده‌اش گفت: - نه بابا! خواهش می‌کنم. اصلا حالم خوب نیست. سروش دهان گشود حرفی بزند که بنیامین عرض اتاق سوگل را پیمود و جلو آمد، اخم ابروانش نشان از شاکی بودنش داشت، انگشت اتهامش را سوی سوگل گرفت و گفت: - واسه من فیلم نیا سوگل، پاشو بریم، من حوصله معطلی ندارم. سوگل اخم کرده و سر تکان داد، سروش نیز اخم کرد، دلخور شد، او به خود اجازه نمی‌داد اینگونه با سوگل حرف بزند ولی حالا بنیامین... خم شد و کف دستش را بر پیشانی تک دخترش نهاد، عرق سرد که بر دستش نشست آشفته گشت، سوگل پتو را روی سرش کشید و سروش کمر خم شده‌اش را صاف کرد، به بنیامینِ ترش‌رو نزدیک گردیده و گفت: - زود قضاوت نکن بنیامین! حالش خوب نیست، عرق سرد زده! از کنار سروش قدم برداشته و به نزدیک سوگل رفت، بالای سرش توقف کرد، صدایش عطوفت یافت و لبخندی محو بر چهره‌اش کشید. - خب مگه من چی می‌گم؟! دارم می‌گم می‌ریم آزمایش می‌دیم بعدم می‌برمت دکتر. هان؟! سوگل پتو را از سر خود کشیده و ساعد دستش را تکیه‌گاه بدنش برای نیم‌خیز شدن برگزید، حرف‌های بنیامین دردش را تشدید و اعصابش را به‌هم می‌ریخت، موخای قهوه‌ای چسبیده به پیشانیش را کنار زد، با چشمانی ریز به پدرش خیره گشت و جواب بنیامین را داد: - بابا به خدا حالم خوب نیست، سرم هم درد می‌کنه هم گیج میره! به خدا حس می‌کنم سرم چند کیلو شده. نمی‌تونم بایستم. سروش نیز سوی بنیامین قدم نهاد و دست بر شانه‌ی او گذاشت، دیده به رنگِ پریده سوگل هدایت کرده و گفت: - باشه باباجان، می‌دونم. باور می‌کنم، تو استراحت کن به امید خدا فردا میرین برای کارای آزمایش. سپس فشاری بر دست بنیامین وارد و او را سوی در حرکت داد، لبخندی که به سوگل زد سبب شد دل او آرام گیرد. بنیامین دست بر دست سروش گذاشت و آن را جدا ساخت، خط عمودی میان ابروانش که اخم و خشمگینیَش را جار می‌زد، جلا بخشید و رو به سروش گفت: -‌ تو چرا از پیش خودت حرف می‌زنی؟! من کلی منتظر نشستم نامه رو بگیرم. سروش در را بست، خواست جوابی بدهد که بنیامین مانع شد، تندتند قفسه‌ی سینه‌اش حرکت می‌کرد و لبانش را برهم می‌فشرد. - هیچی نگو، سوگل همیشه یه جوری من رو سر دُوونده تو هم پشتش بودی! سروش بازهم دست بر شانه بنیامین نهاد، اما او قدمی عقب رفته و عصبانی لب زد: - نمی‌خوام چیزی بشنوم؛ ده روزه تو قراره با این دختر حرف بزنی و راضیش کنی ولی کو؟! سپس پشت به سروش کرد و سوی در رفته در دل نجوا کرد: - مگه من چی کم دارم که اون رو به من ترجیح می‌ده؟!
  2. پارت صد و چهارم پیراهنِ سبز یشمی‌اش را پوشیده و آن را به درون شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش هدایت ساخت، کراوات مشکي را نیز از کشوی میز آرایشش که چوبی به رنگ زرشکی داشت برداشت و پس از بستن کمربندِ مارکش از اتاق خارج شد. صدای ظروف از آشپزخانه می‌آمد و نشان می‌داد که مادرش در آن‌جا حضور دارد. جلو رفت و از مقابل اتاق پدر که با وسایل پزشکی مزین شده وپدر روی تخت در خواب به سر می برد گذشت، به آشپزخانه که رسید مادرش را مخاطب قرار داد. - مامان میایی این کراوات رو برام ببندی؟! زهرا دست از شستن ظروف کشیده و با لبخند سوی فرزندش گام نهاد، دستان خیسش را به دامن مشکیِ پایش مالیده و سپس کراوات را از دست او گرفت. بنیامین مقداری خم گشته و سرش را بالا برد، حینی که مادر در حال بستن کراواتش بود گوشه بیرونی چشم راستش را خاراند و پرسید: - روژین هنوز خوابه؟! کراوات را که بست دستی بر آن کشیده سپس با لبخند خیره تنها مرد خانه‌اش شد، به مبل روبه‌رو اشاره کرد و گفت: - نه پسرم، اون‌جا نشسته. بنیامین دستانش را بالا برد و سر مادر را به لبان خود نزدیک ساخت، بوسه‌ای بر موهای جوگندمی و خوشبوی او زد و گفت: - دستت درد نکنه چشمات رو قربون! مادر دست او را گرفته و از سر خود جدا کرد، بوسه‌ای به پشت آن نهاد و حینی که سربالا می‌آورد گفت: - خدا نکنه جونم. لبخند کمیابش را سوی مادر فرستاده و به سمت خواهرش رفت. دستانش را روی پشتی مبل گذاشت و تا کنار گوش او خم شد. - قشنگِ من چرا نمیاد صبحونه بخوریم؟! روژین با صدای برادرش از فکر خارج شد و از تکیه‌گاه مبل فاصله گرفت، سوی بنیامین چرخید و لبخندی ساختگی را به او هدیه داد. - صبح‌به‌خیر داداش. صاف ایستاده مبل را دور زد و در کنار خواهرش جای گرفت. روژین با پوست اضافه لبش سرگرم شده و ادامه داد: - میل ندارم. بنیامین چانهٔ روژین را در دست گرفت و صورت او را به سمت خود برگرداند، خنکای لبخندش را به چهره‌ای که سیبِ نصف شدهٔ خودش بود پاشاند و گفت: - چی شده که خواهر شکموی من میل نداره؟! روژین لبش را رها ساخته و شاکی سوی برادرش چرخید. - من شکموام؟! بنیامین خنده‌اش را رها ساخت و کف دستانش را برهم کوبید. گفت: - آ! آفرین، همینه. روژین من باید پر انرژی باشه. لشکر ابروانش عقب‌نشینی کرده و چشمانش پرآب گشت. - حوصله ندارم چون… مکثی کرد و مچ دست راستش را رقصاند، مغموم ادامه داد: - از این‌که می‌خوای ازدواج کنی خوشحالما! ولی… زهرا دست به سینه برده و خیره به همسر بی فروغش به سخنان فرزندانشان گوش سپرد. آه کشیده در دل رو به شوهرش گفت: - اگر تو به این حال نیفتاده بودی، اگه حرفم رو گوش داده بودی، الان زندگی من و بچه‌هامون این نبود، الان... ادامه‌ی سخن روژین سبب گشت حرفش را قطع کند - تو برام هم برادر بودی هم پدر، سخته… قطره اشک زیر چشمان قهوه‌ایش که بی ربط به رنگ چشم مادرش نبود را گرفت و گفت: - وقتی به این فکر می‌کنم که با ازدواج کردن از پیشم میری دلم می‌گیره! بنیامین از جا برخاست، روبه‌روی خواهر بیست ودو ساله‌اش روی انگشتان پا نشست، دستان او را که در میان دستانش گرفت قطره‌ٔ اشک روژین با دست برادر اُنس پیدا کرد. - مگه کجا میرم که اشکت درآمد؟! فوقش سه چهار تا کوچه اون‌ورتره! زانوهایش را بر زمین گذاشت و دستش را دور گردن خواهرش پیچاند، بر سر او بوسه زد و سرش را به سینه خود چسباند، خیره مادر گشته و روژین را مخاطب قرار داد: - من هیچ‌وقتِ هیچ‌وقت تنهات نمی‌زارم. مگه من به‌جز تو و مامان کی رو دارم؟! با یادآوری خاطرات سخت و دردناک کودکیشان که لبخند در آن نایاب بود دیدهٔ قهوه مانندش دریایی شد. پشت کمرِ خواهرِ تپلش را نوازش کرده در دل به او گفت: - انتقام بی‌پدریِ تو و جوونی نکردن خودم رو می‌گیرم! گناه ما چی بود که مادرمون باید تو خونه مردم کار می‌کرد ولی زن اون مرتیکه مثل ملکه‌ها زندگی کنه! روژینم! بهت قول می‌دم که تاوان می‌ده! بدجورم تاوان می‌ده
  3. پارت صد و سوم با فکرِ این‌که شاید چیز شیرینی بنوشد دردش کمتر شود از جا بلند شد، از بهر سردرد تمام بدنش سست بود، بی‌حال و خسته یک دستش را به دیوار گرفت که نکند بیوفتد و انگشتان شست و اشاره‌ی دیگری را به دو سوی پیشانی‌اش فشرد، دست‌به‌ دست‌گیره نقره‌ای درگرفت و آن را پایین کشید. سالن خانه در تاریکی محصور و چشم، چشم را نمی‌دید، از راهی که در ذهنش ثبت داشت حرکت کرد و دستش را روی رد اشک‌هایش که خارشی بر پوستِ سفیدش ایجاد کرده بود کشید. به آشپزخانه که رسید از تک پله‌ی جلوی آن بالا رفته و کلید را فشرد. نوری نه‌چندان زیاد که خانه را دربر گرفت سبب شد سروش که روی مبل به‌خواب‌رفته بود بیدار شود، نیم‌خیز گشته و با دیدن سوگل نامش را بر لب جاری ساخت. سوگل که شک حضور پدرش در سالن را نمی‌زد ترسیده حینی کشید و سوی او برگشت به‌خاطر ترس دردِ سرش فزونی یافته و دست بر سینه‌اش نهاد. - سرت درد می‌کنه دخترم؟! دستمال بستی آخه! به یخچال تکیه زد و محزون جواب پدر که آرنجش را تکیه گاه تنش کرده و با چشمی ریز شده نگاهش می‌کرد، داد: - اوهوم. جای قطراتی که پاک‌کرده بود خالی نمانده و با دیدن سروش و یادآوری حرف چند ساعتِ پیشش دوباره رد اشک صورتش را رنگین ساخت. سروش از جا بلند شد و سوی آشپزخانه‌شان گام برداشت، صندلیِ طوسی میز نهارخوری را به سمت دخترش کشید و گفت: - تو بشین تا برات یه آب قند درست کنم. به حرف پدرش گوش کرد و نشست، سروش از درون کابینتِ خاکستری که راه‌راه‌های مارپیچ و سفید داشت شیشه گلاب را برداشت و سپس لیوان آبی را پر از قند کرد. محلول مورد نظرش که آماده شد لیوان را جلوی سوگل گرفته و کنارش ایستاد، دستش را روی پشتی صندلی او گذاشت و گفت: - بخور که ان‌شاءالله خوب شی، صبح می‌خوای بری آزمایش بدی اذیت نشی. لیوان را که به سمت دهانش می‌برد پایین آورد و پلک بر هم فشرد. اگر بنیامین هم دست برمی‌داشت پدر دست‌بردار نبود، جمله‌اش که پایان یافت سر سوگل را نوازش کرد و به سوی اتاقش گام نهاد، می‌ترسید از این‌که سوگل با حرفش مخالفت کند و او باری دیگر بر سرش داد بکشد. *** بهر کاری که کرده بود خنده از لبانش محو نمی‌شد، بااینکه ساعت، سه بامداد را نشان می‌داد اما خواب به چشمانش نمی‌آمد. نخ به نخ پاکت سیگارش دود هوا می‌شد و ریه‌هایش را گرم می‌کرد، فضای اتاقِ تاریکش که به‌سبب آباژور سرمه‌ایَش نور کمی داشت را پیمود. به سوی کتی که امروز به تن کرده بود رفت، سکوت خانه حس آرامشی را به او القا می‌کرد، کت اسپرتِ مشکی را از روی جالباسی پشت در برداشت و نامه محضر را از جیب آن خارج ساخت. - جواب آزمایش که فردا بعدازظهر بیاد در اولین فرصت قرار محضر رو هم می‌زارم. لبخندی مرموز بر لب راند، سوی عکس ظاهر شده میلاد که روی‌میز کارش بود نگاه افکند. - کاری می‌کنم که از بدبختی اسم خودت رو یادت نیاد چه برسه به سوگل! جلو رفته نامه را روی‌میز گذاشت و عکس را جایگزینش کرد. - اون روز رو می‌بینم که خودت با زبون خودت رابطه‌ات رو با معشوقهٔ من تموم کنی! با انگشت وسطش ضربه‌ای به‌عکس خندان مرد زد و سر تکان داد. - با زبون خودت! کیفش را از روی صندلی بلند کرده و از زیپ جلوی آن کاغذ قراردادی که بسته بود را بیرون آورد، متن درشت بالای برگه و امضای خود و صاحب ملک که پایین برگه خودنمایی می‌کرد را نظاره‌گر شده و دندان برهم فشرد. - هیچ کاری برای من نشد نداره! شاید چند روزی وقتم رو بگیره ولی می‌شه. گوشهٔ برگهٔ آسهٔ قرارداد را در دست فشرده و به پنجره اتاقش خیره گشت. - این هم اولیشه آقای میلاد حیدری!
  4. سلام خوبی.

    عزیز تو که سرعت العملت بالاس رمان منم بخون  😁

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 19
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      وای از تو😅از اون مادرا میشی😅😅ادامه باوانم نخوندی؟

    3. mmmahdis

      mmmahdis

      سلام چطوری ادامه رو‌خوندی؟

    4. mmmahdis
  5. صد و دوم *** سرش از شدت درد کم مانده بود بترکد، مسکن‌هایی که خورده بود نیز در برابر درد کم آورده و جواب‌گو نبودند. ساعاتی پیش که به خانه رسید و پدر خبری را به او رساند تمام خوشیِ مهمانیِ شب از دماغش کشیده شد. از جایش برخاست و با کمک دیوار به سمت کمد لباسش رفت، دست به دستگیره نقره‌ای آن نهاد و کشوی روسری و شال‌هایش را خارج ساخت‌.از میانشان روسری‌ را برای بستن سرش برگزید، حینی که می‌بست راه برگشت را در پی گرفت، چشمانش از شدت درد ریز شده و می‌سوخت، شاید هم بهرِ بغضِ گلویش می‌سوخت! بغضی از بخت بد و شانس بد و سمجی بنیامین! با یادآوری گفته پدر خود را بر تخت رهانید و آهی کشید.«دخترکم‌ صبح منتظر بمون بنیامین میاد دنبالت، باید قبل‌از رفتن به بانک به آزمایشگاه برین. از محضر نامه گرفته.» قطره اشکی که دیده‌اش را تار ساخت چشم برهم گذاشت و اشک با سرعتی زیاد خود را به سایه‌بان گردنش یعنی زیر چانه‌اش رساند. او جواب مثبتی به بنیامین نداده و حالا او برای عقدشان از محضر نامهٔ آزمایشگاه گرفته بود! بنیامین با کاری که کرد به سوگل فهماند که ول‌کن قضیه نیست و سر حرفی که زده‌، ماندگار است! سوگل می‌دانست که اگر یک قدم سوی آن آزمایشگاه کذایی بردارد بنیامین تا رسیدن به هدفش او را کشان‌کشان می‌برد! دستش را روی سرش وچشمانش را برهم گذاشت، لبش را نیز به دندان گرفت، آه کشید و سرش را به طرفین تکان داد.دلش برای میلاد می‌سوخت، میلادی که هر لحظه انتظار می‌کشید سوگل راجب او با پدرش حرف بزند. میلادی که مانند چشمانش به سوگل اعتماد داشت و سوگل مجبور به پنهان کردن بخشی از داستان زندگی‌اش از او بود. حینی که به سر به بالین می‌گذاشت قطره‌ی اشکی دیگر را به سوی همراهانش رانده و گفت:- خدایا دلت به من نمی‌سوزه اشکال نداره! من عادت دارم، ولی میلاد گناه داره، به اون رحم کن.
  6. پارت صد و یکم خندهٔ عمیقی که بحر کلام اهورا بر لبان جمع سه‌نفره آن‌ها تمثیل گردید با تک جمله زنی از سوی سرویس بهداشتی که در انتهای رستوران قرار داشت به ترسی شگرف تر در دل میلاد بدل گشت. - این خانوم همراه کیه؟! حالش بد شده. میلاد زیر لب «یا خدا»یی گفته و به‌سرعت برخاست، امین نیز بلند شده و المیرا آشفته سوی سرویس چرخید. قلب میلاد نگران تندتند می‌تپید و پاهایش با سرعتی همانند دو او را سمت سرویس می‌کشاند. جز او چند نفر دیگر نیز با نگرانی به آن سمت قدم برمی‌داشتند.به نزدیک سرویس‌ها که رسید سوگل به همراه زنی که خبررسان بود زیر شانه‌های خانمی دیگر که درشت‌اندام و رنگ‌پریده بود را گرفته و از مکان مذکور خارج می‌شدند. میلاد که محبوبش را با حالی مساعد دید نفسی آسوده کشید، سوگل زن را به همسرش سپرده و به سمت دلربایش گام نهاد، میلاد نیز به سوی او رفت و درحالی‌که ابتدای ابروانش کمی بالا رفته بود گفت: - این خانمه بد گفت، خیلی ترسیدم. سوگل دستانش را بالا برد و چند تاری از موهای آرام‌ِجانش را که در پیشانی‌اش بود با لبخندی به سوی دیگر موهایش رانده و گفت: - نترس بادمجون بم آفت نداره. دست چپش را پشت کمر سوگل نهاد و او را به جلو حرکت داد. لبخندی زده و شیطنت‌آمیز گفت: - جرأت داره داشته باشه؟! *** شامشان را خورده و حالا آماده‌ی رفتن بودند، جلوی در از یکدیگر خداحافظی کرده و از خانواده امین جدایی گزیدند. میلاد مسیرش را سوی راست خیابان کج کرد و نگاهش را سمت سوگل. - ماشینم اون‌جاست، بیا بریم. به پل نرده‌ای که روی جدول بود رسیدند، میلاد نگاهی به کفش‌های سوگل انداخت و دست محبوبش را به میان مشتش گرفت. - حواست به این پل باشه، پاشنه کفشت گیر نکنه بیفتی! آهسته از پل گذشته و حینی که درون ماشین که درش توسط میلاد برایش باز شده بود جا می‌گرفت او را مخاطب قرار داد و گفت: - میگم! این طهورایی که اهورا می‌گفت کیه؟! تو که گفتی امین همین یه بچه رو بیشتر نداره! میلاد خنده‌اش گرفته و سر تکان داد، از خنده او سوگل لبخند بر لب راند و خیرهٔ چهره‌ی میلاد شد. - چرا می‌خندی؟! - طهورا دوست اهوراست. سوگل انگشت‌به‌دهان گرفت، انگار که چیزی برایش روشن نباشد ابرو در هم تنید و پرسید: - ولی اهورا جوری صحبت می‌کرد انگار پیششه!میلاد ماشین را روشن کرده چراغ آن را زد و هنگامی که راه می‌افتاد گفت: - آخه دوستش به چشم ما نمیاد، خیالیه! تعجب سوگل به‌همراه خنده‌ای شاد سوی صورتش قدم برداشت. - چه جالب! ثانیه‌ای سکوت کرد و با یادآوری چیزی خنده‌اش عمق یافت. - میلاد توجه کردی دوست خیالیش دختره! خنده‌ی میلاد نیز ژرف یافته و سر تکان داد. - الان این‌جوریه بزرگ بشه از اون پسرا میشه! سوگل خواست جوابی بدهد که زنگ موبایل میلاد مانع شد، پس سر به سوی پنجره چرخانده و فکرش ناخواسته پر زد سوی نکات پنهان کردهِ زندگیش! تماسی از سوی فاطیما، دختر دوازده‌ساله مرجانه که زنگ زده بود از دایی‌اش قول بگیرد در خانه پدر بزرگ برای دیدن فیلم جدیدشان که ژانر مورد علاقه میلاد را داشت مانند شب قبل همراه او و خواهرانش شود.
  7. پارت صدم نگاه حیران همه جز سوگل سوی اهورا برگشت. منظوراو را همان اول متوجه شد و سر به پایین خم کرد، امین‌ که محزون شدن سوگل را دید به اخم خوش‌آمد گفته و نام پسرش را نوا داد. المیرا لب به دندان گزیده و چشمان میلاد غم را پذیرا شد. حرف پسرک را قبول داشت، خدایی سبب غم و غصه میلاد شده و حالا انگار که همه داستان را بفهمند احساس می‌کرد تمام چشم‌های حاضر در رستوران بازخواستش می‌کنند. المیرا دست پسرش را در دست گرفته و سپس با جنباندن سر گفت:- مگه نگفتم فالگوش وایسادن کار خوبی نیست؟ اهورا خیلی ریلکس نگاه از چشمان قهوه‌ای و اخم‌آلود مادر گرفته و به سوی پدرش چرخید: - من فالگوش وانسادم، طهورا شنید اومد به منم گفت. پسرک سه ساله سرش را به سوی میلاد برگرداند، ابروان نازکش بر تخت پیشانی‌اش نشسته و‌ گفت:- عمو من به طهورا گفتم فالگوش وایسادن کار بدیه ولی... سر تکان داد و با چهره گرفته‌ای ادامه داد: - ولی خب دیگه؛ شنیده بود، به من گفت، منم شنیدم! امین خواست به عتاب فرزندش بپردازد که سوگل بغض حجیم گلویش را عقب رانده و محزون گفت: - کاری به بچه نداشته باشین، دروغ نمی‌گه که! میلاد، اندوهناک به چهره‌ی غرق در غم دلدارش خیره گشته دست او را که روی پای خودش قرار داشت در دست گرفت، لبان حالت دارش را به گوش سوگل نزدیک ساخته و گفت: - بچه‌ست، یه‌چیزی گفت. نبینم دنیام رو غم‌گرفته باشه! سوگل چشمانش که میلاد آن‌ها را دنیای خود می‌دانست بالا کشانده و به نگاه مهربان او دیده افکند. - انقدر شور بوده که پادشاه هم فهمیده! صدای امین که به گوششان رسید سر هر دو سوی او گردید. - این حرف‌ها برای قبل جواب دادن شماست سوگل خانم! المیرا پسرش را در برگرفته بود و در گوشش جملاتی را نجوا می‌کرد، از خوبی سوگل و عشق بین او و میلاد! امین مُهر لبخندی را با زور بر لبانش زد و برای اتمام جریان غَم‌انگیزِ کمی قبل گفت: - ولی جدی سوگل خانم نبودین ببینین چطور در نبود شما این میلاد عین بچه اشک می‌ریخت... به بچه‌اش اشاره کرده و ادامه داد: - این بچه هم همین‌ها رو دیده که این‌جوری می‌گه!میلاد نیز متقابلاً خندید و با نگاه به سوگل امین را مخاطب قرار داد: - آبرو نبر دیگه! سوگل خندید اما در دل غم داشت، دلش گرفت از یادآوری غصه خوردن میلاد! از جا برخواسته و با نگاهی به جمع، با لبخندی نه چندان واقعی گفت: - من دست‌هام رو می‌شورم و میام. تنها کسی که حال نالانش را می‌دانست و درک می‌کرد میلاد بود، چشمانش را حزن در آغوش خود حبس کرد و دستی بر موهای پشت سرش کشید. سوگل که رفت المیرا به شوهرش خیره گشته، سرتکان داد و لب زد: - خیلی زشت شد! امین شرمنده دستانش را در هم قفل کرد و سر پایین انداخت، اهورا که انگار حرفی نزده و اتفاقی نیافتاده باشد، پر آرامش روی‌میز خم گشته و حینی که موبایل پدرش را از کنار دست او برمی‌داشت، سفارش جدیدی را سویش حواله کرد. - من و طهورا پیتزا می‌خوریم!
  8. پارت نود و نهم امین نگاه عاشقانه‌اش را از فرزندش گرفته و از سوگل پرسید: - دیشب تولد خوش گذشت؟! سوگل فرد درون دیده‌اش را از اهورا به امین تغیر داده و با لبخندی تصنعی پاسخ گفت:- بد نبود، جاتون سبز. میلاد با شنیدن کلام خارج شده از دهان دلدارش سر به سویش گرداند و با آهی خیره‌اش شد. سوگل که نگاه او را حس کرد سر پایین انداخته با استکان قهوه‌اش سرگرم گشت. سکوتی که جمع را دربرگرفته بود توسط امین که گارسون را صدا زد شکسته شد، رنگیِ نگاهش را به میلاد هدیه کرده و با خنده او را مخاطب قرار داد. - خودمون سفارش بدیم، این میلاد خان که اصلا معلوم نیس حواسش کجاست! میلاد که سمع نامش به گوشش رسید، درحالی‌که جواب اهورا را می‌داد سوی امین چرخید. - باشه برای طهورا هم می‌خرم… سپس همانطور که هنوزهم دستش در دستان کوچک اهورا بود جواب امین را داد. - ببخشید حواسم پرت شد، آره سفارش بدین... مشکی نافذش را به صورت سفید اهورا مایل ساخته و ادامه داد: - که من و اهورا خیلی گشنمونه! نگاه به چشم‌های میلاد گره زده و با لبخندش مواجه شد، او می‌خندید اما سوگل دلخوری‌اش را از چشمانش می‌فهمید. میلاد که روبرگرداند سوگل آه کشید، المیرا زنجیر کلام را در دست گرفت و دختر روبه‌رویش را مخاطبش قرار داد: - اِن قدر که میلاد از شما تعریف می‌کرد دوست داشتم سریع‌تر ببینمتون. با فکری که به سرش خطور کرد به سرعت صفحه موبایلش را برداشت و به پشت خواباند، از بنیامین بعید نبود تماس بگیرد و سوگل توان جمع کردن سوتی دیگری را نداشت.میلاد متوجه این فعل شد و ذهنش را سوالی در برگرفت. - از کم سعادتی ما بوده! میلاد بهم گفت می‌خواسته دیشب مهمونی رو بذاره که از قضا من نبودم. اهورا از عموی موردعلاقه‌اش جداشده و سوی صندلی خود قدم زد. امین کف دستانش را به لبه میز فشرده و کمرش را به پشتی صندلی تکیه داد. - واسه شیرینی دادن دیشبم دیر بود. الان ده روز باهمین! جمله آخرش تاکیدوار نوا یافت، میلاد به بازوی رفیق شوخش مشتی زد که سبب تکان خوردن او شد، باغ لبانش پر از لبخند گشته و گفت: - به اولین کسی شیرینی دادم خودتی که! امین ابرو بالا رانده و شاکی پاسخ گفت: - پس مامان بابات چی؟! باری دیگر که لبان کوتاهش بهر لبخند کش آمد، چال گونه‌هایش نمایان گشت، سر تکان داده و جواب رفیقش را داد: - عجب حسودی هستیا! سوگل آرنجش را روی‌میز گذاشت و گوشه‌ی راست سرش را به مشتش تکیه داد. - اما به‌نظر من، شما و دخترعموی من باید به بقیه شیرینی می‌دادین، آخه شما بودید که رابطه خراب‌شده مارو سامان‌ بخشیدین! المیرا تا کلام سوگل یعنی «شما و دخترعموی من» را شنید اخمی ناخواسته بر چهره‌اش نشست و نگاه اخم‌آلودش را بر چشمان رنگی همسرش آویخت. حسادت زنانه بود دیگر! - خدایی برا آدما یه رفیق خوب به‌اندازه آب و غذا نیازه! البته از نوع مفید و خوش‌طعمش که بهت انرژی، زور، قدرت بده، نه یه غذای فاسد که هرچی بیشتر ازش بخوری بیشتر حالت رو بد کنه! امین حینی که نگاهش ما بین سوگل و میلاد در نوسان بود به خود اشاره کرد و با لبخندی دندان‌نما ادامه داد:- مثل من؛ مثل سونیا خانوم که اون روز با گریهٔ شما نزدیک بود اشکش دربیاد! دراین‌میان گارسون آمده و هر کس سفارشی را ثبت کرد، میلاد دست دور شانه‌ی سوگل انداخت و با لبخندش صورت او را مورد عنایت قرار داد.- خدا به من شیرینی داده؛ منم به شماها! لبخندی که بهر حرف میلاد بر لبانشان نشسته بود با چیزی که مهمان کوچکشان گفت، از جمعشان پرکشید. همان‌طور که روی‌میز نشسته و بادام‌هایی که مادرش به دستش داده بود را می‌خورد و ملچ ملوچ می‌کرد با اخم سوگل را مخاطب خود برگزید: - تو همونی هستی که عمو میلادم رو اذیت کرده؟!
  9. پارت نود و هشتم اعصابش از خود خُرد بود، بهر آن که شب قبل هنگامی‌که سونیا عکس‌ها را فرستاد عکس بنیامین را حذف نکرد. بنیامینی که در عکسِ ذکر شده رویش را سوی سوگل گردانده و با لبخندی پر عشق خیره‌اش بود. سر پایین انداخت، به دکمه مشکلی مانتواش نگاه دوخت، قلبش از غم میلاد گرفت، بَد هم گرفت! - چند وقت بعد از مرگ مامانم بابام ورشکست شد، مجبور شدیم هر چی داریم و نداریم اعم از خونه و ماشینمون رو بفروشیم بلکه مقداری از بدهی‌های بابا رو بپردازیم. دستش را بند چرخاندن گوشی‌اش روی میز کرد و ادامه داد: - به‌خاطر بدهکاری‌های زیاد، بابام نتونست چندین ماه قسط وام‌هایی که گرفته بود رو بپردازه و اونا هم شده بودن قوز بالا قوز. بغض لانه کرده در گلویش سبب سوزش بینی‌اش شد، انگشتان شست و اشاره‌اش را دوسوی بینی گذاشته و همزمان که چشم می‌بست چند ثانیه‌ای دماغش را فشرد. نگاه هر دو با صدای بلند خنده دختری که در آن سوی کافه نشسته بود به آن سو‌کشیده شد. سه دختر هم سن و سال های سوگل دور میزی نشسته و صحبت میکردند. - بخاطر همین بهمون وام هم نمی‌دادن؛ چند وقتی‌که گذشت بابام انقدر رفت بانک و با رییس اونجا که بنیامین باشه حرف زد که باهم صمیمی شدن. حالا بنیامین دلش سوخت یا چیز دیگه نمیدونم ولی... چشمانش را به سیاه‌چاله‌های چشمان میلاد تبعید کرده و حینی که مژهٔ افتادهٔ زیر چشم او را به کناری می‌راند پی حرفش را گرفت. میلاد نیز با احساس سرمای شدید انگشت او در این مکان که هوای متعادلی داشت پی به استرس و اضطرابش برد. - در حدی باهم صمیمی شدن که بنیامین به نام خودش وام می‌گرفت و می‌داد به بابا تا قرض‌هاش رو بده! میلاد که نام کوچک فرد را چندین بار از سوگل شنید سر تکان داد، کف دستانش را برهم گذاشت و انگشتان اشاره‌اش را به لبانش کشید. ابرویی به بالا هدایت ساخته و پرسید: - بنیامین؟! سوگل آه کشید، نگاهی به اطراف انداخت و قاشق را برداشته درون استکان چرخاند. آب دهانش را به سختی قورت داده و گفت: - بابام الان داره کم‌کم پولش رو پس می‌ده، از بس که بابا از خوبیاش برای همه تعریف کرده تو دل همه دوستا و آشناهای ما جا باز کرده! به نیم رخ میلاد دیده چکاند، دستی بر کتف او گذاشت و ابروانش را به پیشواز یکدیگر فرستاد، ادامه داد: - اگه ناراحت شدی معذرت می‌خوام! ولی باور کن که هیچ… چشم از نیم‌رخ او گرفت، نمی‌توانست در صورتش نگاه کند و دروغ بگوید، پنهان کند؛ به دختر بچه سفید پوست میز بغل که برای پدرش خودشیرینی می‌کرد خیره گشت و ادامه داد: - هیچ ربطی به من نداره! میلاد پیشانیش را بر کف دستانش تکیه داد و چیزی نگفت، سعی کرد شکی که در دلش جولان می‌دهد را نابود سازد، از همان دیدار اول حس بدی نسبت‌به این مرد داشت و حالا که درون عکس او را در کنار سوگل می‌دید حالش را دگرگون می‌ساخت! دستش را از کتف میلاد جدا و بر ران پای خود نهاد. - میلادم؟! به خدا هر چی گفتم، حقیقت بود. نمی‌توانست حرف سوگل را، قسمِ خورده‌اش و چشمان بُغ کرده‌ او را باور نکند، دستش را دراز کرد و سر سوگل را سوی خود برد، بوسه‌ای بر گوشه‌ی پیشانی او که مغموم بود و نمی‌دانست برای باور کردن میلاد چه کند، نشاند و چشم بست، گفت: - فراموشش کن! چشمش به امین افتاد که به‌همراه همسر و پسر کوچکش وارد رستوران می‌شدند. دستی برایشان بلند کرد و پس‌از نفسی عمیق رو به سوگل گفت: - اومدن. هر دو از جا برخاسته و با مهمانانشان که دیگر به آنها رسیده بودند به احوال‌پرسی پرداختند، المیرا دست سوگل را میان دستانش فشرد، لبان صورتی و نازکش را کج کرده و گفت:- المیرا هستم. خط چشم نازکی که سوگل بر پلک بالایش کشیده بود چشمان به رنگ آبش را زیباتر می‌ساخت، او نیز خود را معرفی کرد و کمی خم گشت. خواست لپ تپل اهورا که با اخمی بسیار غلیظ به او نگاه می‌کرد را بکشد، اما پسرک که متوجهٔ قصد او شد سرش را به عقب رانده به سوی میلاد حرکت کرد و نگاه متعجب سوگل نیز به همراهش پر کشید. المیرا کمی نزدیکش شد و گفت:- بچه‌اس. ببخشید. ولی الحق که میلاد حق داشت چند ماه انتظارت رو بکشه. سوگل موهایش را پشت گوشش رانده تشکری کرد و از آنوَر اهورا خود را در بغل میلاد انداخت، زمانی‌که با او سخن می‌گفت لبخند از لبان قلوه‌ای و خونی‌رنگش محو نمی‌شد اما همان که چشمان قهوه فامش به سوگل می‌افتاد اخم غلیظش بازمی‌گشت
  10. پارت صد و هفتم به رستوران موردنظر رسیده پس‌از حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شد، به اصرار خود با آژانس آمده بود تا راه میلاد دور نشود. موبایلش را از جیب مانتوی گلبهی‌اش بیرون آورده و شماره ضربان قلبش را لمس کرد. میلاد در رستوران پشت میزی در دنج‌ترین جای ممکن نشسته و انتظار میهمانانش را می‌کشید.امشب قرار بود شیرینی امین را که از موقع خواستگاری کردن از سوگل قولش را داده بود بدهد، شماره‌ی سوگل که بر صفحه گوشی‌اش صفا بخشید پا از روی پا برداشت و با لبخندی تلفنش را پاسخ گفت: - الو جانم؟! سوگل کیف را بر ساق دستش تنظیم کرد و پرسید: - من رسیدم میلاد، تو کجایی؟! گل از گلش شکفته، این را دختری که چند میز با او فاصله داشت و خیره خیره نگاهش می‌کرد نیز متوجه شد. - من داخل رستورانم، بیا تو! در اتوماتیک که برایش گشوده شد، نور درون مکان چهره زیبایش را نمایان‌تر ساخت، میلاد انگار که در کشوری غریب آشنایی را دیده باشد قلبش آکنده از خوشی گشته و با لبخند دستی برای او تکان داد.سوگل نیز با دیدن او لبخندی کُنج لبش نشست و به‌سرعت سوی او گام نهاد. حتی صدای پاشنهٔ کفش‌های مشکی او نیز برای میلاد متفاوت بود! صندلی کنار خود را برای سوگل عقب کشید و قبل‌از نشستن او کیفش را ستاند، سوگل تشکری کرده و آرام بر صندلی جای گرفت، میلاد خم شده و در کنار گوش او «خواهش می‌کنم»ی زمزمه کرده و بعد از انداختن کیف جانانش بر روی پشتی صندلی او خود نیز بر جای قبلش نشست. موبایلش را روی‌میز قرارداده و رو به میلاد که با چال‌های نمایان شده گونه‌اش نگاهش می‌کرد پرسید: - دوستت اینا کی میان؟! سر به پائین کشانده چشم برهم گذاشت. جواب داد: - تا تو یه قهوه نوش‌جان کنی اونا هم می‌رسن. تا میلاد قهوه سفارش دهد سوگل موبایلش را برداشت و به قسمت گالری آن رفت. پس از صحبت کردن با گارسون دستش را روی پشتیِ صندلیِ سوگل گذاشت و خیرهٔ گوشی او شد. - اینم عکسایی که دوست داشتی ببینی! گوشی را از سوگل گرفته با دیدن اولین کلیپ ابرویی بالا فرستاد و سوتی زد.- ایول! عجب تولد خفنی بوده، حسابی خوش گذروندیا! میلاد که عکس‌ها را تک‌به‌تک رد می‌کرد سوگل نیز افراد درون آن را به او معرفی می‌نمود، نگاه از میلاد گرفته و جرعه‌ای از قهوه‌ی شیرین شده‌اش که تازه به دستش رسیده بود را نوشید، استکان قهوه که بر نعلبکی نشست آبیِ چشمانِ سوگل به میلاد حیران و اخم‌آلود افتاد.«چرا این‌طوری اخم کرده؟!» نگاهش را آهسته پائین کشید، اصلا حواسش پی تک عکسی که با بنیامین در کنار کسری گرفته بودند نبود و حالا میلاد بهر آن اخم داشت. نام محبوبش را بر زبان جاری کرده و گوشی را از دست او کشید، میلاد نگاهش را از موبایل گرفت، قفسه سینه‌اش به شدت بالا و پایین می‌شد و این نشان از غم و حرص و دردِ دلش داشت! - این… این همون دوست بابات نیست؟! همون که اونروز من و تورو باهم دید که باعث ترس و ناراحتیت شد؟! سوگل صفحه را خاموش کرد و آن را گوشه‌ی میز قرار داد، دست میلاد را میان دو دستش گرفته و محزون توجیه کرد: - اوهوم، خودشه! میلاد دستی بر چهره کشیده‌اش کشید و خواست چیزی بگوید که سوگل سریع‌تر ادامه داد: - کسری خیلی بهش علاقه داره! به خواست اون توی این عکسِ! رو از سوگل گردانده و دستانش را درهم روی میز برد. - پس اون فقط دوست بابات نیست!
  11. پارت نود و ششم آرام کردن و به خواب رفتن بچه وقتی نیم‌ساعته از آن‌ها گرفت، سوگل گوشی‌اش را از کیف خارج ساخت و رمزش را وارد کرد. - سونیا؟ پیامک میلاد که حالش را جویا می‌شد پاسخ گفته در جواب جانمِ سونیا گفت: - امروز بنیامین من و میلاد رو با هم دید! خبر خوبی به گوش سونیا نرسیده و ترسیده دست بر دهانش گذاشت. - وای! سوگل آهی کشید، از روی تخت سونیا از کنار نوزاد بلند شد و ادامه داد: - تو هر ثانیه صد بار گوشت تنم آب می‌شه، هنوز چیزی به بابا نگفته، اونموقع حتی پیاده هم نشد از ماشین، یه‌کم موند و بعد راه افتاد رفت. سونیا کمی جابجا شد، با صندلی چرخ دار کامپیوترش خود را به سوی سوگل که حلوی آیینه اتاق او ایستاده بود کشاند؛ چشمانش از حد معمول درشت‌تر و رنگ سبزش نمایان‌تر شد، با قلبی ضربان بالا گفت: - این یه قصدی داره از کارش! حالا چی‌کار کنیم؟ میلاد چی؟ میلاد نفهمید؟! شانه‌ای به بالا راند، رژ سونیا را برداشت و کمی بر لبانش کشید دیده آسمانیش متلاطم گشته و گفت: - نمی‌دونم، فقط پرسید اون پسره کی بود دیدی؟ و دیگه تکرارش‌هم نکرد. نگاهش را به دیده دختر عمویش گره زد، دوسوی لبانش را پایین کشید و حزین پرسید: - سونیا چقدر فرق بین آدم‌هاست آخه؟! یکی مثل میلاد انقدر مهربونه که عصری حتی وقتی جواب درستی راجب حالم بهش ندادم پاپیچ نشد، می‌دونه با بابام صحبت نکردم ولی اصرار نمی‌کنه که مجبور شم ولی بنیامین… دستانش را روی میز آرایش سونیا تکیه گاه بدنش ساخت و‌چشمانش را محکم برهم فشرد و پرسید: - تاوان کدوم گناهمه؟! سونیا از صندلی برخواست، دست بر دست سوگل گذاشته و مغموم پاسخ داد: - باید قوی باشی سوگل! دیگه کم‌کم باید میلاد رو به بابات معرفی کنی! سوگل صاف ایستاده و بازهم مسیر تخت را در پیش گرفت روی آن در کنار سر نوزاد نشست و سرش را به پشتی تخت سفید او تکیه داد. سونیا نیز کنار جای گرفت و بر ران پای سوگل دست کشید، گونه‌هایش کمی بالا رفته و چشمانش ریز گشت. - اگر نمی‌تونی حرف بزنی خب شماره عمو رو بده به میلاد تا مادرش زنگ بزنه به عمو و اجازه خواستگاری رو بگیره! سوگل خیره چهره آرایش‌کرده سونیا شد، ابروانش را بالا رانده و محزون گفت: - نه! می‌خوام اول به بنیامین پایان بدم، بعدش خودم باهاش حرف می‌زنم! تا وقتی بنیامین باشه بابا به هیشکی نگاهم نمی‌کنه! سونیا گونه‌اش را به دستش تکیه داد، لبانش را کج کرده و گفت: - عشق یه پادشاهیِ که میاد و قلبت رو تسخیر و اونجا تخت پادشاهیش رو علم می‌کنه؛ ولی، روزگار این شاه که همیشه شاد و یکنواخت نیست سوگل جون! یه روزایی به‌خاطر جنگ پر از آشوب و غم و غصه و نگرانیِ ولی یه روزهایی‌هم هست به‌خاطر اتحاد پر از شادی و جشن باشه! لبخندی زد و ادامه داد: - زندگی اگه بالا و پایین نداشته باشه که هیجان نداره! پس از ساعتی بالاخره سونیا توانست بیرنگ لبخندی واقعی را بر لبان دختر عمویش بکشد، به جلو خم شده و بوسه‌ای بر گونه‌ی سرخ سونیا کاشت. - اگه لیلی هم یه حامی مثل تو داشت هیچ‌وقت از مجنون جدا نمی‌شد. سونیا چشمکی زده و حینی که برای بوسیدن پسر داییش خم می‌شد گفت: - قابل شما رو نداره! ***حاضر و آماده جلوی آینه اتاقش ایستاده و نگاهی به چهره‌اش انداخت، چشمان آبی‌اش که توسط مژه‌های بلندش مزین شده بود را از نظر گذرانده و آهی کشید. - رسم عشق این نیست که چیزی رو ازت مخفی کنم می‌دونم! سر پایین انداخته ومهموم ادامه داد: - اما واقعاً داستان بنیامین رو نمی‌تونم بهت بگم میلاد، به‌خاطر من چند بار دلت شکسته، نمی‌تونم یه بار دیگه هم غم چشمات رو ببینم.
  12. پارت نود و پنجم لباسی که به انتخاب میلاد خریده بود را به تن داشت و حالا کنار سونیا به زن عمویش کمک می‌داد. صدای احوال‌پرسیِ صمیمانهٔ جمع را که شنید از میز فاصله گرفت و به سوی در آشپزخانه که اپن آن با پرده کتابی پوشیده شده بود قدم برداشت، چهره فرد تازه‌وارد را که دید رولت گردویی درون دستش بر زمین افتاده رنگ رخش نیز شیرینی را همراهی کرد. بنیامین متوجه‌‌اش شده دست بر سینه ستبرش گذاشت و با لبخند، کمی به جلو خم شد، سونیا با دیدن اتفاق افتاده به سوی رفیقش رفت و بنیامین زیر لب سلام داد. سوگل متوجه دیده مشکوک او که شد دست سونیا را محکم در دست فشرد، بنیامین نگاه از او گرفته و در کنار سروش جای گرفت. سونیا دست بر شانه‌ی دختر عمویش نهاد و نگران پرسید: - سوگل؟! تمام توانش را جمع کرده و به‌ داخل آشپزخانه بازگشت: - کی... کی این رو دعوت کرده؟! سونیا خم شده و حینی که شیرینی را از روی زمین برمی‌داشت جواب او را داد: - اصرار کسری بود، بابامم قبول کرد و بنیامین رو گفت بیاد. اون هم که می‌دونی… سوگل میان کلامش پرید، دستی بر موهای فر شده‌اش کشید و محزون و کلافه گفت: - جایی ک من باشم رو با کله میاد! دراین‌میان جمیله به آشپزخانه آمد، متوجه حال بد سوگل شد اما نخواست چیزی بپرسد که یک‌وقت او معذب شود، سونیا نیز متوجه شد مادرش چیزی فهمیده، جمیله لبخند از لبان قلوه‌ایش پاشاند و گفت: - خوب بچه‌ها آقا بنیامین هم اومد، دیگر برین بشینین منم کیک رو بیارم. سونیا دستی بر کتف سوگل زده و پیش‌دستی‌‌ها را برداشت، سوگل سر تکان داد ظرف شیرینی را در دست گرفته و سر به سوی آسمان گرفت. - تو که همیشه کمکم کردی و کنارم بودی، به خاطر میلاد اینبارم برام مهربونی کن خدا. ***در گوشه‌ای از سالن نشسته و به پدرش و بنیامین که مشغول صحبت با یکدیگر بودند نگاه می‌کرد، می‌ترسید، از آنکه بنیامین از فرصت استفاده کند و حالا همه‌چیز را به سروش بگوید؛ اما نمی‌دانست که او قصد دیگری دارد! آن‌قدر در افکارش غرق بود که متوجه نشد کی موقع عکس گرفتن فرارسید، کسری به کنارش آمد و دست او را دورن دست خود گرفت. - سوگل بیا بریم چند تا عکس باهم بگیریم. دلش نمی‌آمد دل بچه را بشکند، هنوز پاسخی نداده بود که سونیا لبانش را چین داده و رو به سوگل گفت: - پاشو بیا سوگل خانم، این پسره برا عکس گرفتن با خواهر خونیش انقدر شوق نداره! لبخند بر لبانش نشست، دست عرق‌کرده‌اش را از دست پسرعمویش جدا ساخت و موهای بازش را روی شانه تنظیم کرد. شالش را روی سرش جلوتر کشید و در کنار کسری پشت میز ایستاد. چقدر دلش می‌خواست در تمام این لحظات میلاد همراهیش کند! ولی... سونیا دوربین موبایل اپلش را آماده ساخته و از هر دو خواست لبخند بزنند، سوگل چشمانش را بست و پس‌از زدن نقابی پر لبخند بر چهره‌اش نگاه گشود. عکس‌های متفاوتی گرفته و بدترین قسمت آن حضور بنیامین در عکس دونفره‌اش با کسری بود. ***سفره‌ شام را که پهن کردند در کنار پدر نشست، اگر کسی از او می‌خواست که بدترین شب زندگی‌اش را نام ببرد الحق که امشب بود؛ در جشنی که همه می‌گفتند و می‌خندیدند سوگل باید می‌ترسید که مبادا بنیامین حرفی به پدرش بزند. قاشق را در ظرف برنج می‌چرخاند و سعی می‌کرد سر بلند نکند که یک وقت با بنیامین چشم در چشم شود! صدای گریه بچهٔ شش‌ماههٔ داییِ سونیا را که شنید از جا برخاست. - کجا میری گلم؟! لفظ مهربان پدر را که شنید کمی خیالش آرام گرفت. - بچه‌رو از مادرش بگیرم راحت شامش رو بخوره. پدر سوی بچه‌ مذکور دیده کشانده و سپس گفت: - خودتم شام نخوردی! لبخند کم جانی زد، (مگر میلش می‌کشید؟!) - من الان میل ندارم، بعداً می‌خورم. پس از کمی تعارف پسرک را از مادر گرفته و به سوی اتاق سونیا راه افتاد. سونیا که حال خراب او را دید میلش از غذا پر کشید، بانگرانی سویش دیده افکنده، سر تکان داد و از جا برخاست.
  13. پارت نود و چهارم میلاد که حال بد او را دیده بود قید خرید را زده و سریعاً او را به خانه‌شان رساند، از شدتی که نگران حال سوگل بود دلیل رفتارش را نپرسید و سوگل شاکی از کار خود در حالی که راه خانه را در پیش داشتند دست او را در دست گرفته و گفت:- میلاد؟! دست دختر محبوبش را بلند کرده و بر پوست سردش گرمای بوسه را بخشید. - جانم؟! دستمالی بر بینی‌اش که نوک آن از بهر گریه قرمز شده بود کشیده و گفت: - تو که… تو که می‌دونی ناراحتیت چقدر برام عذاب‌آورِ؟! ماشین را پشت چراغ‌قرمز نگه‌داشته سوی سوگل چرخید و لبخندی زد، لبخندی که ساختگی بودن آن فریاد می‌کشید. میلاد: اگه برات مهمه پس چرا خودت رو ناراحت می‌کنی؟! نگاه بی فروغش را به کلیسای چشمان میلاد هدایت کرده و گفت: سوگل: یکی از آشناهامون رو دیدم. سر پایین افکنده و در حالی که با ناخون‌های لاک خورده‌اش بازی می‌کرد ادامه داد: - درسته هنوز با بابا صحبت نکردم، ولی دوست دارم خودم داستان تو رو براش بگم؛ نه این‌که از زبون کس دیگه‌ای بشنوه که من با یه پسر بیرون بودم! انگشت شصتش را نوازش‌گونه بر پشت دست سوگل کشید و چال‌های گونه‌اش را نمایان ساخت. - تا این حد ترس بخاطر دیدن یه آشنا؟ آخرش که بابات باید بفهمه، عجیب ترسیدی! سوگل مضطرب شد، بازهم ضربان قلبش بالا رفت و نگران از سوال‌های میلاد گشت. ـ اصلا می‌خوای من با بابات صحبت کنم؟ میلاد از خدایش بود سوگل قبول کند، اما سوگل تا سخن او را شنید حینی کشیده و چشمانش ناخودآگاه از اندازه واقعی درشت‌تر شد. نه! نمی‌توانست چنین اجازه‌ای را بدهد، اگر میلاد با سروش گفتگو می‌کرد مطمئن بود که حضور بنیامین برایش معلوم می‌گشت و…نمی‌خواست بار دیگر شکستن او را ببیند. *** دورن آشپزخانه ایستاده و قصد داشت لیوانی آب به تن داغ کرده از هراسش هدیه دهد، در چند دقیقه‌ای که به خانه رسیده بود پدر حرفی نزده و این امکان وجود داشت که بنیامین خبر را به او نرسانده باشد. چشمانش را بسته و انگشتان شصت و اشاره‌اش را روی آن‌ها گذاشته بود، دست لرزانش توان نگه‌داشتن لیوان را نداشت و دیگری را نیز به کمک آن آورد. قصد کرد روی صندلی بنشیند، اما همان که کمر خم کرد آیفون خانه به صدا درآمد، ترسید و به‌سرعت ایستاد، نگاهش قفل آیفون شده در دل دعا کرد بنیامین نباشد. بهر اضطراب زیاد لیوان پر از آب از دستش رها شد و صدای خرد شدنش را که شنید بیمناک قدمی به عقب رفت و جیغی را ترکیب صدای نگران پدرش کرد. سروش که به سوی آیفون قدم برمی‌داشت با افتادن این اتفاق تغییر مسیر داده و به سوی دخترش رفت. - چی شد؟! سوگل دست لرزانش را سوی دهانش برد و ناخنش را به قتلگاهش فرستاد، سروش وارد آشپزخانه شده و حینی که مراقب بود شیشه به درون پایش نرود، دستانش را روی شانه‌های او گذاشته و با مهربانی گفت: - اشکال نداره باباجان. سوگل را به سوی در هدایت کرده و ادامه داد: - تو برو در رو بازکن گلم، من این‌جا رو جمع کنم. می‌دانست اگر پدر داستان را از کسی جز خودش مخصوصاً بنیامین که خواستار اوست بشنود، سر لج ایستاده و در آخر دلداری مجبور به ترک دلبرش یعنی میلاد می‌شد. بغض به گلویش چنگ زده و از سوزش آن اشک به چشمانش روانه گردید، آب دهانش را فروداد و آیفون را برداشت، کسی را که درون تصویر ندید پرسید: - کیه؟! ثانیه‌ای بعد که زن همسایه درون تصویر دیده شد قلبش آرام یافته و از روی خیال راحت اشکش پایین ریخت. - نذری آوردم سوگل جان.
  14. پارت نود و سوم بنیامین صحنه‌ای که نباید را دیده و این سبب جدایی روح از تن سوگل شد، می‌ترسید از آن که حالْ بنیامین جلو بیاید و هویت هر دو بر یکدیگر فاش شود. لب به دندان گزید و از آغوش میلاد خارج گشت، غصه قلبش به اوج خود رسیده اشکش نشان از آن داشت، دست میلاد را کناری زد و نگاه آشفته‌اش قفلِ اخم بنیامین شد. تارهای موی کوتاه جلوی ،سرش از بهر عرقِ ترس روی پیشانیش چسبیده، چشمانش دو دو میزد و بدنش از سر هراس داغ شده بود. فرمانِ مشکی و براقِ ماشین تاوانِ کار سوگل را پس می‌داد و انگشتان بنیامین محکم بر پوستش فشرده می‌شد، از شدت عصبانیت پلک راستش می‌پرید و دستانش نیز می لرزید. اما حال به هدفش رسیده و برای آنکه عصبانیت کار انجام شده‌اش را خراب نکند، تصمیم به ترک آن مکان کذایی گرفت. اشک سوگل تندتند به‌مانند آبشاری به راه بود، پوست تنش در داغیِ ترس جولان می‌داد و درون بدنش از سرما گویی قندیل بسته بود. پس‌از رفتن بنیامین که میلاد به سوگل نزدیک شد، دیگر در برابرش مقاومت نکرده و دستان او را که بر صورت خود حس کرد با جانِ دل پذیرفت. - سوگلم چی شد؟! اون مرد کی بود که این‌جوری ترسیدی؟! میلاد بنیامین را فقط یکبار آن هم از نیم رخ دیده و حالا او را بخاطر نیاورده بود، دستانش را زیر بغل او گذاشته و کمکش کرد تا روی جدول کنار خیابان بنشیند، حینی که سوگل دستش را بر دست او گذاشت لرزش دست زن دلدارش را احساس کرد، قید دریافت جواب را زده با نگرانی که در صدایش بیداد می‌کرد پرسید: - میمونی برم برات یه آب‌میوه بگیرم؟ سوگل چهره‌اش را به معبد دستان خود فرستاده و پاسخی نداد. میلاد نچی کرده و دستی درون موهایش کشید، مردد بود چه کند و از تنها گذاشتن او می‌ترسید. زنی خوش‌چهره و جوان که حال نزار هر دوی آنها را دید سویشان گام برداشت، ابتدای ابروانش بالا نشین شده و از سوگل پرسید: - حالت خوبه عزیزم؟! صورتس را از زیر دستانش بیرون کشیده، نگاهی گذرا به زن جلویش کرد و پس‌از تکان دادن سرش زیر لب نجوا کرد: - خوبم، خوبم! با نگاه کردن به حال رنگ‌پریده محبوبش از خانم کنارشان خواهشی کرد. - می‌شه شما چند لحظه پیشش بمونید من از مغازه براش چیزی بگیرم و بیام؟ زن به چهره‌ی آشفته‌ی میلاد نگاه آویخته و سر تکان داد. میلاد بلند شد و قدمی عقب رفته دو لبه کت اسپرت مشکی‌اش را بر تن صاف نمود و سپس به سوی مغازه رفت، زن دست سرد سوگل را گرفته و گفت: ـ گلم بیا بریم روی اون صندلی بشین، بتونی تکیه کنی. سپس به سوی صندلی‌ای که جلوی در فروشگاه افق کوروش بود اشاره کرد. ترس قلبش حتی پس‌ از رفتن بنیامین نیز از دلش نقل‌مکان نکرده بود و از درونش کسی حرفی وحشت‌آور را بر گوشِ جانش تحمیل می‌کرد؛ حرفی تشکیل‌شده از کلمات «الان میره و همه‌چیز رو به بابا می‌گه!» دست درون دست خانم کنارش گذاشته و به همراهش به سمتی که گفته بود حرکت کرد. لبه‌ی شالش را در دست گرفته و از سر استرس آن را می‌پیچاند، متاسف سر تکان داد و حالا دیگر تنها خواسته‌اش از خدا حرف نزدن بنیامین بود!
  15. سلام خوبی ستایش؟

    یبین تو پارت بیستو پنج اونجایی که چاوش شهرزاد رو از رستوران میاره خونه. یجاش نوشتی جاوید راه را سد کرده. بعد چاوش با چشمای بسته به شهرزاد میگه چرا اومدی اینجا.

    من اینو قسمت جاوید رو‌نفهمیدم

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      مرسی که حواست بود اشتباه نوشته بودم اسم رو

    2. mmmahdis

      mmmahdis

      خواهش میکنم

  16. سلام چطوری خوبی.‌ آرتریا. رو دارم میخونم خیلی قشنگه. 

    فقط یه چیزی خیلی تکرار فعل داری. قبلا گه توی سایت بودم نمیدونم‌موقع نقد گفتن بهم یا رصد یا نظارت گفتن فعلا رو تکرار نکن . حالا قانون الانشو نمیفهمم.

     

    1. خانوم سین

      خانوم سین

      مرسی عزیزدلم آره نیاز به یکسری ویرایش ها داره ایشالله به وقتش درستش میکنم 

    2. mmmahdis

      mmmahdis

      به امید خدا

  17. صفحه اول  ساختمان سایه رو تموم کردم.

    میرم برای ادامه. گم شدن سایه نقشه نیس؟

    خودش نرفته اخه از کارت بانکیش خرید کرده؟ درهرحال قشنگه

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 9
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      توهم باوانم بخون عزیزم

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      چرا ک ن

      چشم

    4. mmmahdis

      mmmahdis

      قربونت مرسی ازت

  18. ستایش امشب با حس باوانم رو بخون نظرتو بگو خیلی مهمه برام

    😁

  19. پارت نود و دوم بنیامین که آمارش را دریافت کرد به در خاکستریِ خانه پدری میلاد خیره گشت و با لبخندی مرموز رو به سالاری گفت: - تصمیم دارم یه بوتیک بخرم. سالاری که حواسش به موتورش که آن‌سوی خیابان قرار داشت، بود لبخند زد و در جواب او گفت: - به سلامتی آقا! کجا؟! بنیامین به لبخندش عرض بخشیده و با نگاه به سالاری پاسخ داد: - یه بوتیک بزرگ و شیک توی طبقه سوم پاساژی که بیشتر وقتت رو روزا جلوی اون می‌گذرونی! سالاری نیز به بنیامین خیره شد و یک تای ابروی پهنش را بالا فرستاد، سپس گفت: - چه خوب، جاش عالیه آقا! کلی‌ام بازدیدکننده داره! بنیامین انگشتانش را بر دور فرمان پیچانده سر تکان داد و حرفش را از سر گرفت: - اگه کارت رو خوب انجام بدی، مغازه رو می‌دم دستت کار کنی. سالاری نور به قلبش تابیده و خوشحال گفت: - جدی آقا؟! بنیامین که تایید کرد سالاری ادامه داد: - دستت درد نکنه آقا! تو فقط از من جون بخواه! *** تولد کسری از راه رسیده و سوگل قبل‌از رفتن به میهمانی به دیدار میلاد آمده بود تا به قول خودش دوز آرامش امروزش را دریافت کند و حالا هر دو به خواسته میلاد به بیرون از پاساژ آمده بودند تا در مغازهٔ مورد نظرِ مردِ عاشقِ داستان چیزی که سوگل نمی‌دانست را خریدار شوند. در میانه راه به سوی مغازه مورد نظر بودند، سوگل از تک تک کلمات و سخنان میلاد حس شعف می‌گرفت و با ذوقی که در چشمانش مشهود بود به میلاد نکاه می‌کرد. سوگل نگاهش را بهر بوق طولانی ماشینی به سوی خیابان کشاند و به ناگه خنده عمیقش از بهر دیدن چهره‌ای آشنا محو گشته و ترس جانشین آرامشِ قبل در دل او شد. میلاد که متوجه تغیر ناگهانی حال و میمیک صورت سوگل شد، طرح قوس مانند لبان او نیز بهر حال سوگل ناپدید گردید. دستش را به ضرب از دست میلاد جدا کرده و همان‌طور که نگاه هراس‌آلودش بر صورت فرد روبرو بود میلاد را مخاطب قرار داده و با تته پته گفت: - میلاد...چند لحظه، همین‌...جا بایست! فکر می‌کرد اگر از میلاد جدا شود بنیامین متوجه رابطه‌شان نشود، اما نمی‌دانست که این تعقیب و گریز یک هفته است شروع گشته! خیابان شلوغی بود و هرکه صورت سوگل را می‌دید متوجه ترس او و چهره سوالی میلاد می‌شد. دختر بچه هفت ساله‌ای که دست در دست مادرش از کنارشان می‌گذشتند با دیدن حال سوگل و میلاد رو به مادرش کرده و پرسید: ـ مامان این خانمه مثل من وقتی که کار اشتباهی کردم و تو میخواهی تنبیهم کنی ترسیده، نه؟ اما بر خلاف تلاش سوگل برای فاصله گرفتن از میلاد، او که دلیل کار سوگل را نمی‌دانست اخم کرده و حتی یک‌سانت هم از او فاصله نمی‌گرفت بلکه جواب سؤالش را بگیرد. (چرا هم‌چین می‌کنه!) سوگل دستانش را بالا آورده و کف دستانش را رو به بنیامین گرفته سرش را به دو سو به نشانه منفی تند تند تکان میداد. میلاد رد نگاه سوگل را گرفت، به شاسی بلندی رسید و مرد درون آن! اخم کرد، دلیل ترس سوگل چیست؟! بنیامین در شاسی بلندش نشسته و ثانیه‌ای نگاه اخم‌آلودش را از سوگل و میلاد که به سویش گام می‌نهادند جدا نمی‌کرد، سوگل دست میلاد که به سویش دراز شده بود را به عقب رانده و با اخم اما زیر لب خواهش کرد دقیقه‌ای کنارش نیاید. بنیامین دستانش را مشت کرده و اگر جلوی خود را نمی‌گرفت درصورت میلاد می‌خوابید. قلب سوگل تند می‌زد و نفسش از بهر ترس و سرعت زیاد بالا نمی‌آمد. نفس نفس میزد انگار که ساعت‌ها دویده باشد، پاهایش به لرزه افتاده و در دل از خدا می‌خواست بنیامین متوجه ارتباطش با میلاد نشود. میلاد نیز نگاهش میان چهره سوگل و مرد روبه رو در گردش بود تا بلکه متوجه تغییر رفتار دلدارش شود اما دلیلی را نیافت. سوگل از سرِ استرسِ فراوان تعادلش را از دست داده و به‌خاطر داشتن کفش پاشنه‌بلند نزدیک بود بیفتد که میلاد متوجه شده و بدترین کار در آن زمان از نظر سوگل را انجام داد. با قدمی بلند خود را به او رسانده و محبوبش را در آغوش کشید.
  20. پارت نود و یکم از پشت ویترین خارج‌گشته و به سوی او رفت، روبه‌رویش ایستاد و دستانش را درون جیب شلوارش برد، دیده آسمانی سوگل را با مردمک مشکی‌اش قاب گرفت، لبخندی زد و گفت: - بومه نظر او چویل قشنگد! اگه بهت میگم این لباس رو نخر بخاطر اینکه برام مهمی، چرا روی لباس یه خانم دیگه حساسیت نشون نمیدم؟ چون هیچ ربطی به من نداره، اون اختیارش با خودشه و خانوادش. ولی تو چرا! تو به من ربط داری، قلب منی، سلامت قلبم برای من مهمه، همینطور آرامشش! دست راستش را از مخفی گاهش خارج ساخته و بر شانه سوگل نهاد. - من روی پوششت حساسم چون دوست دارم! سوگل لبخند دندان‌نمایی زد، خدایی از سخنان میلاد خوشش آمد. - میلاد جمله‌ات خیلی سس ماست داشت!میلاد سر تکان داده بر شانه سوگل فشار آورد. - مسخره می‌کنی؟ نفس عمیقی کشیده و سر به نشانه «نه» به بالا راند. - جدی جمله‌ات قشنگ بود، اصلا بیا الان با هم بریم خرید، بعد بیا مغازه! میلاد با لبخند نگاهی به اطراف مغازه انداخته و سپس دستش را سوی سوگل دراز کرد و گفت: - بریم. هر دو از مغازه خارج شدند و میلاد در شیشه‌ای را به‌هم رساند.در راهروهای پر از فروشگاهِ پاساژ که گشت می‌زدند سوگل به میلاد خیره گشته و با لبخندی ملیح گفت: - امروز بابام گفت روحیه‌ام خیلی‌خوب شده. میلاد دست او را در دست فشرد و لبخند زد سوگل نیز ادامه‌ی حرفش را از سر گرفت. - بعدشم دلیلش رو پرسید. سر پایین انداخته دست میلاد را بالا آورد و با لبه آستین سفید او سرگرم شد. - نتونستم بگم بهترینش تویی! تو که باعث شدی بعد از رفتن مادرم بازم دلم شاد بشه و به آینده فکر کنم. میلاد به سمت ویترین مغازه‌ای قدم نهاد و درهمان‌حال غنچه لبخندش شکفته گفت: - نیمه‌های گمشده براساس روز و ساعتی که براشون تعیین کردن بالاخره به‌هم می‌رسن، دقیقاً توی ناامیدانه‌ترین حالت ممکن! مثل حالی که من و تو داشتیم! لباس‌های درون ویترین مغازه‌ای که هنوز باز نشده بود را از نظر گذرانده ادامه داد: - ولی هر جور بشه به نظرم نور امید هیچوقت از بُن خاموش نمی‌شه! نگاهش را به نیم‌رخ سوگل هدیه کرد، چین‌‌های پایین چشمانش افزایش یافته ادامه داد: - یه کورسوی امیدی تو دل هر ناامیدی هست که با قرار گرفتن کنار نیمه دیگرش کامل می‌شه! لبخند زد و ابرویی بالا فرستاد، پرسید: - هوم؟! سوگل سر تکان داد و حرف او را تایید کرد، سپس با نگاه به تصویر سینه ستبر میلاد که در شیشه مغازه معلوم بود، لبخندی محو مانند خورشیدی که از پشت ابر بر زمین بتابد بر تصویر زده و گفت: - یه افسانه هست که می‌گه انسان‌ها درواقع دو تا قلب داشتن، که بعدها یکی، یه دونه از اونا رو برمی‌داره و توی سینه نیمه گمشدشون میزاره! بخاطره همینه که وقتی بهم میرسن آروم میشن! دستش را بر روی تصویر سینه میلاد گذاشت و چشمانش را بست. - یعنی الان یکی از قلب‌های من اینجاست. میلاد که از سخن همیارش قلبش آرامش یافت دستی بر سر او کشید و با لبخند گفت: - و بخاطر اینه که من از وقتی به تو رسیدم زیادی حالم خوبه! رو که برگرداندند چشم میلاد به لباسی افتاده و چشمانش برق زد. - سوگل اون لباس رو ببین!
  21. پارت نود میلاد به لباس درون عکس که رنگ گلبه‌ای شومیز آن زیبایی را به رخ می‌کشید خیره گشت، اما یقه خشتی و آستین‌های نیمه لباس و کوتاه بودن قد شومیز برای شلوار سبب شد گوشی را روی‌میز قرار دهد و با مهرِ درون دیده‌اش خیره سوگلِ منتظر شود، استکان قهوه سوگل را بالا برده به دستش داد و پرسید: - فقط شما دعوتین؟ یا نه همه اقوام؟ سوگل دستانش را به دور استکان گرم پیچانده و لبخند دندان‌نمایی زد، گفت: - نه، ما تنها نیستیم. اقوام مادری سونیا هم هستن! میلاد آهانی گفته و گوشی را سوی او لغزاند و گفت: - سوگلم من دلم می‌خواد تو همیشه و همه‌جا بهترین باشی قشنگم! دستانش را درون هم قفل کرده چشمکی زد و ادامه داد: - اگه موافق باشی با هم بگردیم یه لباس دیگه برات پیدا کنیم؟ سوگل از صندلی برخواسته و استکان را روی‌میز قرارداد، ابتدای ابروانش به هم نزدیک و‌کمی پایین خزیدند، گفت: - میلاد؟! این‌که قشنگه! تازه با شلوارم هست خیلی هم پوشیده اس! میلاد جرعه‌ای از چایش را نوشید، ابروانش به حالت اصلی برگشت، گوشه‌های داخلی لبش را به دندان گرفته و‌گفت: - خوب تو که پسندیدی و دوستش داری پس چرا نظر من رو می‌پرسی؟! سوگل نگاهش را به کراوات مشکی زیر شیشه ویترین خورد و طرحش را پسندید، بر جای قبلش جای گرفته و انگشتر رینگی که در انگشت حلقه میلاد بود را به بازی گرفته محزون پاسخ داد: - ببخشید، منظورم اینه که لباس خوشگلیه، مطمئنم خیلی بهم میاد آخه! میلاد دهان باز کرد چیزی بگوید اما با ورود مشتری به مغازه منصرف گشت، سوگل نیز بی‌حرف روی صندلی‌اش نشست و با عشق نظاره‌گر میلادی شد که با حوصله و مهربانی جواب مشتری‌اش را می‌داد. زمانی که گذشت، موبایلش را برداشت و حینی که میلاد حواسش نبود عکس زیبایی از نیم‌رخش که چال لپش را به رخ می‌کشید گرفت. باری دیگر که مغازه خالی شد میلاد سوی او آمده و از وقفه ایجاد شده عذر خواست. سوگل انگشتش را به دور دسته کوچک استکان پیچاند و آن را سوی لبانش برد، دست دیگرش را بالا برد تا با اجرای علامت «لایک» به او بفهماند موردی نیست، اما جرعه‌ای از قهوه به گلویش نرسیده چهره‌اش مچاله گشت. با همان چهره که هر کسی را به خنده وا می‌داشت به میلاد خیره گشت، سپس به سرعت استکان چای او را برداشته و بی توجه به داغی آن یک‌نفس سرش کشید، میلاد از کار او متعجب شده و ابروانش بالا پرید. پرسید: - چرا هم‌چین کردی؟! چند باری پشت سرِ هم مزه‌ی دهانش را گرفت و چندی بعد پاسخ داد: ـ این چقدر تلخ بود؛ اه! حالم بهم خورد! میلاد تاسف‌بار سری تکان داد و با خنده ظرف شکر را از روی میز بالا آورده رو به او گفت: - بانو جانم ظرف شکر رو الکی این‌جا نذاشتم! سوگل پوکر شد و روبه میلاد گفت: - ببخشید، تو یه چایی دیگه برا خودت بریز! از جا بلند شده و حینی که به سوی در مغازه حرکت می‌کرد گفت: - منم برم خرید. میلاد نیز صاف ایستاده و دستانش را بر سینه زد، لبانش را کج کرده و معترض گفت: - سوگل کاه‌گل لگد کردم دوساعت؟! کفشش را روی سرامیک‌های مغازه سر داده و سوی دلدارش برگشت، موهایش را از صورتش جمع کرد و با لبخندی گفت: - اگه به من باشه کلمه به کلمه حرف‌هات رو با طلا قاب می‌گیرم. الانم میرم یکم پنز و چند تا کش‌مو بخرم برای خودم. لبخند زده انگشت شست و اشاره‌اش را به‌معنای عشق برهم چسباند و با لبخندی به معشوقه‌اش گفت: - تو اگه همین الان هم به من بگی بمیر من می‌میرم، اونوقت واسه هم‌چین چیز بی‌ارزشی حرفت رو گوش نکنم؟!
  22. پارت هشتاد و نهم رسید کارت‌خوانی که روی‌میز بود را برداشت و حینی که در جای مخصوصشان قرارش می‌داد جواب داد: - نسکافه! سوی سوگل بازگشته روی‌میز به جلو خم گشت، انگشت اشاره‌اش را ضرب دار به نوک بینی قلمی دل‌آرامَش زد و با لبخند پرسید: - چه خبرا؟! دلش می‌خواست این‌بار سوگل نگوید سلامتی‌! بلکه به گفتن خبری بپردازد که شب و روز خوابش را می‌دیدید، خبری که به خواستگاری و پس از آن عروسیشان ختم گردد. موبایلش را از جیب مانتوی خاکستریش خارج ساخته و با نگاه به دیده‌ی منتظر میلاد موج شادیش را سوی او رانده و پاسخ گفت: - سلامتی! فرداشب تولد پسرعمومه. عکس مورد نظرش را از گالری انتخاب کرده و گوشی را مقابل میلاد گرفت، ادامه داد: - این لباسمه قشنگه؟! نفهمید چرا چهره میلاد گرفته شد، جملاتی که گفته بود را باری دیگر از ذهن عبور داد اما به دلیل خاصی نرسید، چندی که گذشت و میلاد جز خیره بودن به او حرفی نزد سبب شد دستش را بلند کند و به بازویش ضربه بزند. - میلاد؟! رویش نمی‌شد اصرار کند که سوگل با پدرش حرف بزند وقت خواسته بود آخر! اما میلاد چه؟ پنج ماه انتظار کم نبود که بخواهد بازهم انتظار بکشد!تکانی خورد و با لبخندی که محو بود پرسید: - جانم؟ چیزی گفتی؟ سوگل دستش را سوی خود برگرداند و بغ کرده گفت: - حواست کجاست؟ میلاد دستانش را از میز فاصله داد و همان‌طور که به سمت چای‌ساز می‌رفت پاسخ داد: - ببخش یه لحظه حواسم پرت شد. چای کیسه‌ای برداشت و درون استکان چینی سفید رنگ گذاشته از سوگل پرسید: - گفتی نسکافه می‌خوری دیگه؟! سوگل اوهومی گفته و حیران پرسید: - تو حالت خوبه؟! متعجب بود از حال یارش که هنگام ورود او به آن خوبی و حالا یکهو به این روز درآمد! میلاد درون استکان دیگر نسکافه ریخته و روی هر دو آب جوش، نلبکی‌هایی که نگه‌دارنده استکان‌ها بودند را در دست گرفته و به سوی سوگل گام نهاد. - خوبم، فقط یهو حواسم پرت شد؛ بخشید. لبخندی زد و بر صندلی پشت ویترین نشست. - حالا می‌شه خواهش کنم حرفت رو تکرار کنی؟! سوگل استکان را از او گرفته و در همان حال که نگاه پرسش‌گرش صورت میلاد را می‌بوسید گفت: - نکنه از چیزی ناراحت شدی؟ میلاد دست دلدارش را میان انگشتانش گرفت، آرامش قلبش را به چهره کشانده و گفت: - نه فدات شم، ناراحت چی؟ یه‌لحظه حواسم رفت سمت مامانم، آخه پا دردش خیلی زیاد شده. سوگل که خیالش از ناراحت نبودن میلاد راحت شده بود نفس عمیقی کشید.میلاد ته ریش مشکیش را با دست مرتب کرده و دوباره پرسید: - چی داشتی می‌گفتی؟ سوگل بازهم دست به گوشی شده و ذوق‌زده گفت: - می‌گم فردا شب تولد پسرعمومه، برادر سونیا! موبایلش را مقابل او گرفت و ادامه داد: - می‌خوام این لباس رو بخرم، مغازه‌اش هم همین طبقه اوله؛ قشنگه به‌نظرت؟
  23. پارت هشتاد و هشتم به اتاق پدرش رفت و با تقه‌ای به چوب قهوه‌ای آن اجازه ورود خواست، سروش کتاب توی دستش را روی میز گذاشته و عینکش را بر دیده تنظیم ساخت، سوگل که داخل شد خنده بر صورت سروش حمله برد. روی تختِ پدر روبه‌روی او نشسته رخسارش را با خنده زینت داد و پرسید: - چه کتابی می‌خونین؟! سروش کتاب را بالا آورده و نگاه سوگل جلد خاکستری آن را که نام«کورش کبیر» را یدک می‌کشید قاب گرفت، به معنای فهم سر تکان داده و سروش با نگاهی به لباس‌های بیرون در تنِ سوگل پرسید: - جایی میری؟! سوگل که سوال پدر را شنید دیده بر سرتاپای خود گردانده و پس‌از زمان کوتاهی جواب داد: - آره، می‌خوام برم واسه خودم یه دوری بزنم. ابرویی بالا فرستاده و با لبخند ادامه داد: - البته اگر شما لطف کنین و سوئیچ رو قرض بدین! سروش کتاب‌های روی‌میز را کمی کنار زد و در آخر سوئیچ را زیر کتابی یافته و به سوی سوگل گرفت اما قبل‌از آن که به او بسپاردش نفسی پر آرامش کشید و گفت: - نمی‌دونم چرا، ولی چند روزیه روحیَت خیلی خوب شده بابا! تو که می‌دونی چقدر خوشحالی و حالِ خوب تو برام مهمه! سوگل حرف پدر را تصدیق کرد و با نگاه به انگشتر درون دستش گفت: - دعا کنید خدا هیچ‌وقت من رو با دلیلِ حال خوبم امتحان نکنه. سروش دستانش را بالا برد و سوی آسمان گرفته آمینی گفت، سپس چشمش را ریز کرده و پرسید: - حالا دلیلِ حالِ خوبت چیه؟! سوگل سوتی داده و حالا باید جوری جمعش می‌کرد. سوییچ را برداشته و با حرفی بحث را سرهم آورد. - دلیل حال خوبم شمایی که دوستم داری و اذیتم نمیکنی، و دل به دلم میدی. او با این سخن قصد داشت به پدر بفهماند که دیگر با اوردن بحث ازدواجش با بنیامین اورا اذیت نکند، سپس ادامه داد: ـ و سونیا که واقعا عین آبجیمه! دلش می‌خواست از اصلی‌ترین دلیلِ حالِ خوبش یعنی میلاد بگوید اما نمی‌شد، پس عقب‌گرد کرده و با لبخندی گفت: - حالِ خوب، من دیگه برم. دستش را برای پدر تکان داده و خداحافظی کرد. *** میلاد در مغازه‌اش نشسته و طبق یک‌هفته گذشته انتظار محبوبش را می‌کشید، سوگل به طبقه‌ی سوم رسیده با امین احوال‌پرسی کرد و وارد مغازه میلاد شد. سرامیک‌های سفید مغازه از تمیزی برق می‌زد و عطر خوش‌بوی صاحبِ آن تمام مکان مذکور را پر کرده و خودِ او مشغول مرتب کردن شلوارها درون قفسهٔ مشکی رنگ‌شان بود. سوگل که دلبندش را حواس‌پرت یافت تصمیم گرفت با پِخی بترساندش اما او ناخواسته حضور جانانش را از رایحه خوب عطر او و ضربان قلب خود احساس کرده، به سویش چرخید. سوگل که به هدفش نرسید پوکر گشته سری تکان داد و شاکی گفت: - میلاد؟! یه‌بار نذاشتی تو این یه هفته بترسونمت، شیطونیِ خونم افتاده آخه! من وارد مغازه نشدم تو متوجه می‌شی! به نزدیکی ویترین قرمزرنگ رسید، دستانش را تکان داده و حیران پرسید: - چجوری آخه؟! میلاد خنده رو به جلو قدم نهاده ساعد دستانش بر هم گذاشته و روی شیشه‌ی میز قرارشان داد، لبخند روی لبش را کش داده و ابرویی بالا انداخت، با انگشتش به قلب خود اشاره کرد و گفت: - این‌جا بهم می‌فهمونه! سپس به چهارپایه کنار ویترین اشاره زد و گفت: - بشین. سوگل آرام گشته مانند همدمش لبخند زد و گفته‌ او را عملی ساخت. میلاد به سوی چای‌ساز مغازه که درون طبقه اول قفسه قرار داشت رفت و رو به سوگل پرسید: - چای می‌خوری یا نسکافه؟!
  24. پارت هشتاد و هفت سوگل درون اتاقش جلوی آینه بزرگ آن نشسته به انگشتر درون دستش خیره بود، پس از به خانه رسیدن دست‌بند را باز کرده به حمام رفت بود تا دستش را با آب گرم ماساژ بدهد. نگاهش سوی دو خال روی گونه‌ی راستش افتاد، دستش را آرام بالا برده وقتی روی گونه‌اش کشید لبخندی بر لبانش نقش بست، یادش به حرف شیرینی که میلاد در حیاط خانه‌اشان به او زده بود افتاد. « میلاد تارهای کوتاه جلو‌موی سوگل را درون شال طرح‌دارش هدایت کرده و سپس نگاه مشکیش را به نگاه او آمیخت. - در جواب سوالی که صبح تلفنی پرسیدی باید بگم که... سوگل برای یادآوری نشدن حالِ غمناک چند ساعت قبل دستش را بالا آورد تا مانع ادامه دادنِ بحث شود، میلاد لبخندی که دندان‌های سفیدش را نمایان می‌ساخت روی لبانش نشانده و یکی از دستانش را دور دست نحیف جانانش پیچانده و دیگری را بر گونه‌اش کشید. - سوگلم! رابطه من و تو، مثل رابطه این دوتا خال روی گونته. نگاهش که به سمت دو‌خال مذکور سُر خورد، کلامش را ادامه داد: _ همینقدر همیشگی و جدانشدنی... لبخند سوگل نیز با هر کلمه که جمله‌های مرد محبوبش را کامل‌تر از قبل می‌کرد عریض‌تر می‌شد. میلاد برای باری دیگر به چشمان آسمانی دختر رویاهایش خیره گشته و عشق را بر کلامش روانه ساخت، گفت: - قلب‌های من و‌تو به هم زنجیر شده، انقدر محکم که هیچکی زورش به نابود کردنش نمی‌رسه!» انگشتش را بهر آنکه بر رد انگشت میلاد کشیده شده بود به سمت لبانش برده و بوسه‌ای بر آن کاشت. تمام درد و غصه سخنان دیشب پدر با دیدن میلاد پرکشیده و آرام بود. صدای صحبت پدرش با تلفن حواسش را از آینه به خود جلب کرد. *** سروش روی مبل جلوی تلوزیون دراز کشیده و مشغول خواندن اخبار از درون گوشی‌اش بود، بخاطر اعلان تماسی که بالای صفحه آن افتاد نگاه از متن خبر گرفته و اخم کرد. با خود گفت: - باز چی می‌خوای؟ گفتم راضیش می‌کنم دیگه! در جواب دادن مردد بود که تماس قطع شد، سر تکان داده و دوباره مشغول خواندن گشت. اما ثانیه‌ای نگذشت که بار دیگر صدای زنگ موبایلش بلند شد و این‌بار بی‌معطلی آیکون سبز را لمس کرد. - الو؟! سروش که پاسخ داد بنیامین سرش را از دستش که روی فرمان قرار داشت جدا کرده و پس‌از سرفه‌ای مصنوعی برای صافی صدایش گفت: - خوبی سروش؟! خواب بودی؟ سروش برخاسته پاهایش را از مبل آویزان کرد و دستی بر موهای پشت سرش کشید. - شکر. نه خواب نبودم. بنیامین کف دستش را جلوی چشمانش گرفته و به رد سوختگی سیگار خیره گشت. - خوبه، ببخش بعد این‌که جواب دادی ساعت رو دیدم. صدای گرفته‌ی بنیامین سؤالی به ذهن سروش انداخت لبانش را کج کرده و سری تکان داد اما چیزی نپرسید تا خود او ادامه دهد: - عصری سوگل رو دیدم، داشت برمی‌گشت خونه. نگاه از دستش گرفت و به روبه‌رو خیره شد، به نور لامپِ عابر که سوسو می‌زد، مانند قلبِ حال خراب بنیامین! - هرچی اصرار کردم برسونمش قبول نکرد. سروش تایید کرده و گفت: - به دعوت دوستش نهار بیرون رفته بود. عصبانیت بنیامین از دروغ سروش برگشته، تنفسش تند گشت و سردرد به سراغش آمد، دست بر پیشانی‌اش کشیده و آب دهانش را پایین فرستاد. - کدو… کدوم دوستش؟ سروش شانه بالا پرانده و با نگاهی به سوی اتاق سوگل جواب داد: - نمی‌دونم. گفت از بچه‌های دانشگاه‌شونه، من نمی‌شناختم. انگشتانش را بر عابله سوختگی دستش فشرد و پوزخندی زد، سری به بالا و پایین جنبانده و گفت: - آهان، سوگل هم که هیچ‌وقت دروغ نمی‌گه!
  25. پارت هشتاد و ششم سالاری سر تکان داد و تندتند آدرس خانهٔ دخترِ مذکور را بازگو کرد، اما هرچه که جلوتر می‌رفت اخم بنیامین غلیظ‌تر می‌شد و سیگار در مشتش فشرده. سالاری آرنج چپش را به کنسول مابین صندلی‌ها تکیه و ادامه داد: - شاید اینا هم براتون مهم باشه، خونشون هم اواخر کوچه بود و درش سفید رنگ، دختره هم لاغراندام و هم قد خودتون، والا من از نیم‌رخ دیدمشون بخاطر همین رنگ چشمش رو متوجه نشدم. به روبه خیره گشته و انگشتش را بر چانه‌کشید سپس ابرویی بالا پراند که نشان دهنده فهمیدن چیزی بود، گفت: - آهان، آره! دو تا خال‌هم روی گونه راستش داشت. رگ پیشانی بنیامین از شنیدن سخنان او برجسته شده و داغی سیگار بر کف دستش نقش می‌افکند. در باورش نمی‌گنجید فردی که سالاری از او حرف می‌زند همان دلبرش باشد! به میان کلام او پرید با صدایی که از زور عصبانیت به خفا رفته بود پرسید: - ازش... ازشون عکس گرفتی؟! سالاری که صدای ضعیف او را شنید بر چهره‌اش بیشتر توجه کرده نگران شد، کمی به سویش خم گشته و پرسید: - آقا حالتون خوبه؟! بنیامین عصبانی مشت محکمی بر فرمان کوبیده و داد زد: - گفتم از دختره عکس گرفتی یا نه؟! سالاری کمی تته پته کرد و پس‌ از گذشتن ماشینی از کنارشان جواب داد: - نه! با دیدن اخم بنیامین ترسی بر دلش ریزش کرده و گوشی را بالا برد، ترسیده گفت: - آقا گوشی من اصلا دوربین نداره آخه! خشم بنیامین بیشتر گشت و «اَه» بلندی لب زد، چشم بر هم فشرده و گفت: - پیاده شو. سالاری که باری دیگر صدایش زد چشم باز کرده و دست به سمت کنسول میان دو صندلی برد؛ موبایل قبلی‌اش را برداشت و سیم کارتش را خارج ساخته آن را به سمت سالاری گرفت. - از این‌ به‌ بعد هرچی که فکر کردی مهمه رو عکس بگیر. سالاری که تلفن را گرفت، بنیامین بسته سیگار مارلبورنش را از جیب درون کتش درآورده و تصمیم گرفت نخی دیگر بکشد. *** طاقت نیاورده از ماشین پیاده شد، بدنش در داغی آتش خشم می‌سوخت و عرق آن پیراهنش را به تنش چسبانده بود.دستانش را به سقف ماشین کوبانده و دادی را نثار اطراف کرد. موهای قهوه‌ای و صورت و اندام لاغرِ دختر و آدرس خانه خبری بد را به مغزش متذکر می‌شد. دو دستش را به سمت موهای مشکی و پرپشتش برده و آن‌ها را در چنگ گرفت؛ شاید می‌توانست هر احتمالی را نابود سازد اما دو خال روی گونه راست دختر را چه می‌کرد؟! دستش را بر چشمان سرخ شده از بغضش کشیده و لگدی محکم به لاستیک جلوی ماشین زد.
×
×
  • اضافه کردن...