نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
163 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis
-
پارت بیست و نهم سونیا به سوگل زل زده با لبخندی ملیح گفت: - همیشه همینطوری بخند سوگلی، من دوست ندارم خواهریم رو ناراحت و گریون ببینم. و اینبار سونیا بود که محکم سوگل را در آغوشش کشید. واقعا که خدا هرکس را دوست داشته به او خواهر داده، تا حرفهایی که نمیتواند را به او بزند! حتی حرفهایی که گفتنش برای خودش هم سخت است. از یکدیگر که جدا شدند، سونیا دستی بر شانه سوگل گذاشته و با شکر خندی گفت: - تو بشین من برم برات یه چیز مقوی درست کنم. دست دخترعمویش را فشرده چشمهایش را رویهم گذاشت و سونیا که رفت دوباره سرجایش دراز کشید. *** میلاد انتظار تماسی از سمت سونیا را میکشید و هنوز هم در مغازه امین حضور داشت. چند تایی مشتری برای فروشگاهش آمد ولی آنقدر انتظار برایش طاقتفرسا شده بود که از جایش تکان نخورده و هنوز هم هیچ خبری از تماس آنها نبود. امین بعد از رسیدگی به کار مشتری بازگشت و کنارش روی صندلی نشست، گوشیاش را که روی میز جلویش بود برداشته و رو به میلاد پرسید: - زنگ نزدن؟ پوکر سرش را عقب به نشانه نه فرستاد. امین صفحه گوشی را روشن کرده و نگاهی به آن انداخت، حتی یک پیامک خالی هم از سمت سونیا نداشت. هرکسی بود فکر دیگری به سرش میزد مگر نه؟ خب امین هم استثنا نبود، با خود فکر کرد که حتماً سونیا هم مانند دختر عمویش سر کارشان گذاشتهاست. سرش را بالا آورده و میلادِ غرق در فکر را صدا زد: - میلاد؟! با شنیدن اسمش از زبان امین از فکر خارج شد. سر بلند کرده نگاه نگرانش را به نگاه مشوش امین دوخت و جواب داد: - هوم؟! - میگم نکنه… پریشانی امین را که دید کمی روی صندلی به جلو خزید و پرسید: - چی شدهامین؟ چی میخوای بگی؟! اما امین دیگر قصد ادامه دادن به این بحث را نداشت. دستی به بینی قلمیش کشیده سری به بالا حرکت داد و گفت: - هیچی، ولش کن. اما میلاد میخواست بداند امین چه حرفی روی دلش سنگینی میکند که این چنین مشوش و عصبیست. دستانش را روی میز گذاشته با اصرار ادامه داد: - بهم بگو امین، حرفت رو بزن. او نیز کمی جلو آمد، آرنج دستانش را روی میز تکیه داده و انگشتانش را میان موهای طلایی و پرپشتش فرو کرد. - میگم میلاد نکنه، نکنه بازهم مثل صبح سر کارمون گذاشته باشن؟! میلاد با شنیدن سخنش اخمی کرده و گفت: - چه حرفیه میزنی امین؟! ولی حرف کار خودش را کرده بود، حال بدش دوباره برگشته ترس به قلبش تزریق کرد. اگر حرفهای امین راست باشد چه؟ یعنی امکان داشت بازهم قلبش را به بازی گرفته باشند؟! اینبار تحمل شکست خیلی سخت تر بود! دستی بهصورت عرق کرده از استرسش کشید و نگران به امین نگاه روانه ساخت. همان لحظه بود که گوشیامین زنگ خورد، میلاد هیجانزده از جا برخاست و به صفحهی گوشی امین زل زد اما با دیدن اسم و عکس، دوباره پوکر سر جایش برگشت. امین از حال او ناراحت شده گوشیاش را برداشت و جواب همسرش را داد: - سلام الی. -… - خوبم تو خوبی؟ اهورا خوبه؟ -… - چی میخواد؟ … - گوشی رو بده بهش باهاش حرف بزنم. تا المیرا گوشی را به اهورای قهر کرده بدهد نگاهش را قفل صورت غمگین و نگران میلاد کرد. - سلام پسرم. صدای مهربانش باعث شد سر میلاد بلند شود، اهورا را خیلی دوستداشت، همیشه با زبان شیرینش عمو میلاد خطاب میشد و این عشقش را نسبتبه آن بچه بیشتر میکرد. -… - پسرکم تو هنوز خیلی کوچیکی، کوچه برات خطرناکه. آن بچه چهار ساله چه کاری میتواند در کوچه داشته باشد؟ - اگر حرف مامان رو گوش کنی قول میدم شب به شهربازی ببرمت . به ذوق پسر کوچکش لبخندی زده و ادامه داد: - عا! قربونت بشه بابا. باشه برو خداحافظ. ثانیهای بعد امین گوشی را از گوشش فاصله داده به صفحه خاموشش زل زد، سر بلند کرده به میلاد نگاه کرد و با خنده گفت: - با المیرا کار داشتما! قطعش کرد. میلاد نیز خندید، کمی حال بدش را عقب فرستاده پرسید: - چی میگفت؟ امین موبایل را گوشهای گذاشته و جواب داد: - می خواد بره تو کوچه با دوستاش فوتبال بازی کنه. میلاد ناخواسته خندهی بلندی سر داد و پرسید: - دوستاش؟ - آره؛ حالا کاش همسن خودش بودن، همهشون دوازده به بالان. دوباره نگرانی جای قبلی خودش را درون قبل میلاد پر کرده شادی را با لگدی بیرون انداخت. - چرا زنگ نمیزنن؟ امین صفحه گوشی را باز کرده و روبه میلاد جواب داد: -نمیدونم. منم که شماره ای ازشون ندارم. دستی به شانه میلاد زده و گفت: - نگران نباش، امیدت به خدا باشه. کلافه از جایش بلند شد و عرض مغازه امین را در پیش گرفت. مغزش بهطور مداوم ارور میداد که برای سوگلش اتفاقی نیفتاده باشد.! برای بار دهم گوشی مدل بالایش زنگ خورده و در جیب شلوارش لرزید. کلافه گوشی را از جیبش خارج کرد و جواب مادرش را با مهربانی داد: - سلام مامان. - سلام پسرم. چرا جواب نمیدی؟ نمیگی من دلم هزار راه میره؟
-
پارت بیست وهشتم سروش به اتاق سوگل برگشت، وقتی چشمهای باز دخترش را دید انگار دنیا را به او داده باشند خوشحال شد. به سمت سوگل رفت و کنارش سر جای سونیا که بلند شده بود نشست. به گویهای آبی دخترش زل زده دستی روی موهایش کشید، تبسمی لبان نازکش را از هم فاصله داد. -بهتری باباجان؟ با لبخند سری برای پدر نگرانش تکان داد. قصد کرد بلند شود؛ پدر نیز کمکش کرده پشت کمرش بالشی قرار داد. به فرزندش نزدیکتر شد و نرم در آغوشش کشید، موهای همهکسش را نوازش کرد و بعد از نفس راحتی گفت: - خیلی ترسیدم چیزیت بشه سوگلم. دست راستش را روی کتف پدر گذاشته کمی نوازش کرد. - خوبم بابایی. از دخترش فاصله گرفت، کمی ابروانش را بالا فرستاد و گفت: - بنیامین تا فهمید چی شده میخواست بیاد ببینتت، ولی گفتم بذاره یه وقت دیگه. فعلا میخوای استراحت کنی. اسم بنیامین که آمد هم سوگل هم سونیا پفی سر دادند، چه می خواهد از سر زندگیش؟ کاش تنهایش میگذاشت. سونیا کلافه شالش را روی موهایش تنظیم کرد، سری به بالا و پایین جنبانده، اخمی با شنیدن نام بنیامین ابروانش را روی تیغهُ بینیِ قلمیش کشید. - آره عمو، خوب کردی، سوگل نیاز به استراحت داره. سر سروش برای تایید حرفهای سونیا تکان خورده و او با یادآوری قرارش با میلاد و امین《وای》 بلندی سر داد. سوگل و سروش هردو متعجب سر چرخانده به عموزاده خیره شدند، سوگل با صدای کم جانی روبه او که با دهان باز و چشمان درشت شده به دیوار روبه خیره بود پرسید: - چی شد؟! سونیا سریع گوشیش را از جیبش درآورده و همانطور که به سمت در اتاق میرفت دستی بلند کرد و مضطرب گفت: - هیچی. به حیاط رفت. گوشی را روشن کرد تا شماره امین را بگیرد که یادش آمد کارت را از کیفش برنداشته. ً دوباره با دو به اتاق برگشت و جلوی نگاه متعجب سوگل وسروش کیفش را زیر بغل زده و با عجله به حیاط نقل مکان کرد. کارت را از کیف در آورد و شمارههای روی آن را دانه به دانه در گوشی نشاند. اخمی که بخاطر عجله روی پیشانیش نقش بسته بود، کمی چهرهاش را زیباتر میساخت. یک بوق، دو بوق، بوق سوم کامل نشده صدای امین در گوشی پیچید: - الو؟! اضطراب باعث پریدن آب دهان در گلویش و به سرفه افتادنش گشت. - سلام... آقای مختاری. من سونیا هستم، دختر عموی سوگل. امین که زیادی منتظر مانده بود، تا او را شناخت عصبی پرسید: - خانم شما کجا موندین؟ قرار شد نیم ساعت بعدش تماس بگیرین، الان از اون موقع چقدر میگذره؟ کنار دیوار ایستاد. شرمگین لبش را به میان دندانهایش کشیده و گفت: - درسته، معذرت می خوام. فراموش کردم زنگ بزنم. - یعنی چی که فراموش کردید؟! چشم چرخاند و به درختان سر به فلک کشیده درون حیاط خیره شد. - راستش آقای مختاری، من از پاساژ مستقیم اومدم خونه عموم، ولی حال سوگل یکم بد شد، نگران بودم، فراموشم... ناگهان بجای صدای امین صدای ترسیده میلاد به گوشش رسید و حرفش را نیمه تمام گذاشت. - الان حال سوگل چطوره؟ گوشی را دست به دست کرده، تار موی لجوج در صورتش را گرفته و زیر شالش پنهان ساخت. - سلام آقا میلاد، الان یکم بهتره، حقیقتش هنوزم نگران شماست، ببخشید که من نگرانتون کردم. میلاد چشم بسته و تاکید وار پرسید: - مطمئن باشم حالش خوبه؟! جواب مثبت سونیا را که شنید دستی به ریشهای کوتاهش کشیده و ادامه داد: - لطفاً هر چی شد به من بگین. سونیا سر تکان داده خواست پاسخی بدهد که میلاد مهلت نداد و خودش گفت: - راستی، من الان شماره خودم رو براتون میفرستم از این به بعد به خودم زنگ بزنین لطفا. سونیا صدای سروش را شنیده، گفت: - باشه حتما. من برم عموم صدا میکنه. سونیا که به داخل برگشت سروش را شال و کلاه کرده دید که درون اتاق سوگل ایستاده بود و داشت راجعبه چیزی با اوحرف میزد. پرسید: - کارم داشتی عمو؟ سروش به سمتش چرخیده، کلافه سری تکان داد و گفت: -آره عمو، بهم زنگ زدن، کار واجبی بود. باید برم سر ساختمون. پیش سوگل میمونی؟) سونیا لبخندی زد، جلو رفته و روبهروی عمویش ایستاد، نگاهی به صورت رنگ پریده سوگل انداخت و با لبخند گفت: - معلومه که میمونم آقای مهندس. من از خدامه پیش این باشم. سروش تشکری کرده بعد از بوسه ای بر صورت دخترش او را ترک کرد، سونیا پیش سوگل نشسته و گفت: - نبینم دیگه غصه بخوریا! میلاد حالش خوب شده، عین قبل. بهش رسوندم که جوابت مثبت بوده. به چشمان سونیا خیره گشت و لبخندی زد، با یاد آوردی چهره گرفته میلاد پرسید: - یعنی فهمیده که قضیه ظهر تقصیر من نبوده؟! گفتی من منتظرش بودم؟! سونیا لبخند مهربانی به دختر عمویش زده، دستی روی دست او گذاشت و جواب داد: - آره بابا! همه چی رو بهش گفتم، تو فکرش نباش. ازت ناراحت نیست ولی نگرانت چرا! پس زود خوب شو! سوگل منظور سونیا را از «نگرانت چرا!» درک نکرده لبخندی زد و نفس عمیقی کشید، هر چند که تا با چشمان خودش نمیدید کاملا باور نمیکرد. با صدای شاداب سونیا نگاه از گردن او گرفته به چشمانش زل زد. - سوگل خانم زودی خوب شو که من دلم هوای کافه کرده. صبح با هم بریم، باشه؟! سوگل چشمانش را رویهم فشرد و با خود فکر کرد: دل سونیا هم بد هنگام هوس چه چیزهایی میکند؟! اما دلش نمیآمد به سونیای پر انرژیش جواب منفی بدهد، فقط مرگ بود که اجازه حرف شنوی از سونیا را از او میگرفت، وگرنه هر چیزی که او میخواست دل سوگل با کمال میل قبول میکرد و چه خوب که او هیچ وقت بد نمیخواست. دستانش را از هم باز و سونیا را به آغوشش دعوت کرده هر دو نرم یکدیگر را در آغوش گرفتند. سوگل دست نوازش بر موهای بلند او کشید و گفت: - سونیا خیلی دوست دارم. بمونی برام. سونیا بازهم خوی شیطانی خود را بدست گرفته و سریع از او جدا شد، سپس متعجب پرسید: - وا؟! سوگل؟! به این سرعت فراموش کردی؟! سوگل حیران گشته و به حرکات او نگاه آویخت، از ذهنش گذشت:« یک دفعه چه شد؟!» دستانش را از تن سونیا جدا کرد و روی پاهایش گذاشته پرسید: - چی؟! اخم ساختگی به سوگل کرده، آهسته به پایش ضربهای زد و گفت: - تا همین دو دقیقه پیش که عاشق میلاد بودی، بههمین زودی یادت رفت؟! لبان سوگل جمع شده مشتی به بازوی سونیا زد و برآشفته بر سرش هوار کشید: - گم شو اونور. دیوونه!
-
پارت بیست و هفتم سونیا به سرعت به اتاق سروش رفته و دستگاه فشار خون را برداشت. سروش دستگاهِ دیجیتال را به دور مچ دخترش بست و در همان حال زیر لب رو به سوگل پرسید: - آخه چرا یهو اینجوری شدی؟ سونیا که سخن عمویش را شنید، کنار تخت سوگل روی دو زانو نشسته و جواب او را داد: - بنظرم بخاطر فشار روحیه! سروش نگاه مشکیاش که رگههایی از شک واردش شده بود را به سونیا دوخت و سونیا بیحرف رویش را از سروش گرفته به سوگل خیره شد. فشار خون سوگلذخیلی پایین بود و این را دستگاه تذکر داد، سروش از جا برخواست و سونیا دست دختر عمویش را درون دستان خود گرفت. دلش برای دلِ عاشق شدهٔ او میسوخت. رفیق مهربانش همیشه از این روز میترسید، از خواستگاری بنیامین واهمه داشت. هیچ وقت علاقهای به بنیامین نداشته و در طی چند روز عاشق سینهچاک میلادِ غمزده شده بود. چرا رسم عشق این است؟ چرا از همان اول غم را به قلبت روانه میسازد؟ چرا اشک را مهمان ناخوانده چشمانت میکند؟ سروش با لیوانی آب قند به اتاق برگشته و بالای سر سوگل ایستاد، کمی خم شد و دستی بهصورت لاغر و کشیده دخترش کشید. همانطور که نگاهش به چشمان بسته سوگل بود سونیا را مخاطب قرار داده، لیوان را به سوی او گرفت و مهموم گفت: - یکم از این بده بخوره، بیدار میشه. میتوانست به عموی کنجاوش که حال روحی دخترش را نمیدانست حقیقت را بگوید؟ بگوید که سوگل درد روی دردش اضافهشده؟ میتوانست بگوید بهعلت شکستن دل میلاد به این حالوروز افتاده؟جوابش به تمامی سوالات منفی بود، شاید سوگل نخواهد پدر بفهمد. *** ساعتی گذشته بود، سوگل بیدار شده، اما نای بلند شدن را نداشت. سروش در آشپزخانه به سر میبرد و سونیا از همان اول از کنار سوگل تکان نخورده بود. حس میکرد کمی جان به تنش برگشته، لای چشمانش را ذرهای باز کرد و نام محبوب را بر لب راند. - میلاد؟! سونیا اول نگاهی به اطراف انداخت تا از نبود سروش در اتاق مطمعن شود که مبادا نام میلاد را از زبان دخترش بشنود، دستانش را روی شانههای او گذاشته، با مهربانی گفت: - بلاخره یه چیزی گفتی؟! لبخند شیطنت آمیزی زده و ادامه داد: - فکر کردم چشم باز مُردی! سوگل چشمش را به اطراف دوخته و سپس گفت: - یهو سرم گیج رفت... سونیا لبخندی به او زد و گفت: - آره یه ساعتیه خوابیدی، مارو هم خیلی نگران کردی، الان بهتری؟ سری تکان داد. امید داشت که میلاد حقیقت را فهمیده باشد و دیگر از او ناراحت نباشد، امیدوار بود دیگر با دلشکسته نگاهش نکند، بیاید تا برای همیشه برای هم باشند. ای کاش که ناامید نشود و میلاد او را ببخشد. نگاهش را از پنجره گرفته، به سونیا زل زد و پرسید: - از میلاد خبری نشد؟ سونیا دستش را نرم نوازش کرده، چشم بر هم نهاد و گفت: - نگران نباش، همهچیز درست میشه.
-
پارت بیست و ششم - آروم باش فدات شم، من الان پیشش بودم. ذوقی از میان آنهمه اشک، خودش را به ردیف جلوی درون مردمک چشمانش رساند. خود را کمی از سونیا فاصله داد. دریای چشمانش را در چمنزار دیده او ریخته ناباور پرسید: - جد...دی؟ حالش چطور بود؟ صورتِ رنگ پریدهٔ سوگل را با دو دستش قاب گرفت و با انگشتهای شصتش دانههای مرواریدِ غلتانِ روی گونهاش را پاک کرده با ناراحتی گفت: - خوب، راستش، اونم حال خوشی نداشت. سوگل چشمانش نیز گوش شده، به لبهای سونیا زل زد و منتظر ماند. - البته من با دوستش صحبت کردم، خودش توی مغازهاش یه گوشه نشسته بود. سرگیجهاش شدیدتر شده، حالت تهوع هم بهآن اضافهشده بود، حال میلاد نیز خوب نبوده و او باعث این حالش بود. حق داشت اگر نفرینش میکرد، البته اگر دلش میآمد. اما واقعا عاشقی پیدا میشد که معشوق را زیر بار نفرین بگیرد؟ حالت تهوعش لحظه به لحظه شدیدتر میشد، باید خودش را به سرویس میرساند. از جایش برخواست، اشکهایش تمامی نداشت، دنیا دور سرش میچرخید. او باعث حال خراب میلاد بود. اگر او نبود میلاد عاشق نشده، حالش به این روز نمیافتاد. او با ضعیف بودنش در برابر بنیامین، این حال و روز را به میلاد هدیه کرده بود. دستی روی پیشانیاش گذاشت و پلک بر هم نهاد، ولی تأثیری در چرخش سرش نداشت، دیدهاش تار و تارتر میشد. به در که رسید، دستی روی دستگیرهاش گذاشت، اما هنوز بازش نکرده بود که چشمانش سیاه و بدنش نقش بر زمین شد. صدای کوفته شدن تنش بر زمین سروش را از جا پراند و سونیا با دو خودش را به سوگل از حال رفته رساند. کنار او روی زانو نشسته، آهسته به گونهاش ضربه و با نگرانی اسمش را صدا زد. سروش خود را به دخترش رساند و دست زیر گردنش برد، سرش را بلند کرد و با نگرانی رو به او گفت: - سوگلم؟ چی شد یکی یهدونهی بابا؟! اما سوگل ساکت و بی حال چشم بسته و حرفی نمیزد. سروش سر بلند کرده و ترسیده به سونیا گفت: - برای چی اینجوری شد؟! سونیا به عمویش نگاه کرده آشفته جواب داد: _ نمیدونم بخدا، یهو بلند شد اومد سمت در، بعدشم افتاد. سروش صورت رنگپریده دخترش را نوازش کرده و بغضآلود با او به صحبت پرداخت: سوگلِ بابا؟! اون چشمای خوشگلت رو باز کن دردت به جونم. سونیا دکمههای لباس سوگل را باز کرد تا بهتر نفس بکشد و سروش در این فکر بود که چرا حال دخترش به این روز افتاده؟ او که خوب بود! فقط برای یک خواستگاری ساده؟! سپس در حالی که هنوز هم در فکر بود از جا بلند شد تا به آشپزخانه برود و کمی آب برای سوگلش بیاورد. لیوانی را از آبِ شیر پر کرد و سریعا به اتاق برگشت، کمی آب روی دستش ریخته بهصورت سوگل پاشاند، ولی اثری از بیدار شدن درش ایجاد نشد. مغموم سرش را تکانی داده، دخترکش را بغل زد و روی تخت خواب قرارداد. دستی روی موهای او کشید و رو به سونیا گفت: - سونیا لطفا دستگاه فشار خون رو از کشوی اتاق من بیار.
-
پارت بیست و پنجم سریع از ماشین پیاده شده، درش را قفل کرد؛ به سمت در ورودی رفت و آیفون را به صدا در آورد. در که باز شد، دستهاش را در دست گرفت و به سمت داخل هلش داده وارد شد. عرض حیاط موزاییک شده خانه عمویش را گذراند و با خوشحالی بوی گلهای درون باغچه کوچکشان را به ریههایش کشید. جلوی در سالن کفشهایش را از پا خارج کرده و داخل شد. سروش را دید که کنار درِ اتاقِ سوگل ایستاده و با لبخند همیشگیاش به او زل زده بود. جلو رفت، سلام کرد و دست دراز شده عمویش را نرم در دستش گرفت. پرسید: - خوبی عمو جون؟ سروش دستش را عقب کشید و محزون جواب داد: - خوبم عمو، تو خوبی؟ سونیا با لبخند شادمانی سری تکان داده و گفت: - اوهوم. عمو چقدر آخه این باغچتون خوشگله! پر از گلهای رنگارنگ. سروش آهی کشیده و غمناک ادامهداد: میدونی که همش کار سوگله، عاشق گل و گیاهه! سونیا به قصد عوض کردن بحث بلکه غصه عمویش ذرهای کمتر شود با شیطنت پرسید: - حالا کجاست این دختر عموی عاشق ما! سروش متعجب سر از زمین جلوی پایش گرفت و پرسید: - عاشق؟! لبهای صورتی رنگ و کوچک سونیا به خنده باز شد و بعد از نگاه به چهره عمویش که لبخندی به تعجبش اضافه شده بود گفت: - گلها رو میگم عمو! سروش ناخودآگاه بلند خندیده و گفت: آهان اون رو میگی؟ لحظهای گذشته بود که خندهاش محو شد، به اتاق سوگل اشاره کرد و آزرده دل گفت: - توی اتاقشه، درشم قفل کرده، نگرانشم. تا سونیا خواست چیزی بگوید، سروش به دیوار اتاقِ سوگل تکیه و کف پای راستش را به دیوار زده، شروع کرد به توضیح دادن قضیه خواستگاری بنیامین از سوگل! سونیا از تمام قضایا خبر داشت، اما دلش نیامد که به عمویش بگوید، پس کاملاً به حرفهای سروش گوش کرده و بعضی جاها دلداریاش میداد. جمله آخر عمویش را که شنید، دلش برایش سوخت. - من فقط خوشبختی سوگل برام مهمه. سونیا جلو رفته، دست عمویش را گرفت و گفت: - نگران نباشین همهچیز درست میشه، برید یهکم استراحت کنید. من با سوگل حرف میزنم. سروش تکیهاش را از دیوار جدا کرده سری برای سونیا تکان داد و پر تمنا گفت: -آره عمو جون، تو باهاش حرف بزن. سری تکان داد و چشمان سبزرنگش را رویهم فشرده، گفت: - نگران نباشید، برید! سروش که رفت، سونیا به سمت در اتاق سوگل قدم برداشت و دوتا تقه به آن درِ قهوهای زد. چند ثانیهای گذشت ولی هیچ صدایی از سوی سوگل نشنید، باردیگر در زده و اینبار اسمش را نیز نوا داد؛ دستگیره در را فشرد و به داخل هلش داد، باز نشد و راه ورودش بسته ماند. بار سوم که سونیا صدایش زد، شنید و از جایش برخواست. آنقدر ذهنش درگیر چند ساعت پیش بود که صدایی درون گوشش جمع نمیشد. سرگیجه داشت، با کمک دیوار به سمت در رفت. از پدرش دلخور بود، اما سونیا محرم اسرارش نام داشت. به در رسیده کلید را در قفل چرخاند و بازش کرد. چشمانش را ثانیهای رویهم فشرده و دوباره به سمت تختش راه افتاد. سونیا نیز وارد شد و پشت سرش در را بست. سونیا خود را به سوگل رساند و کنارش روی تخت نشسته به چهره غم بار او زل زد. دستی روی پای دختر عمویش گذاشت و با ناراحتی پرسید: - سوگل این کارها یعنی چی؟ بیچاره عمو رو نگران کردی. سوگل سرش را بلند کرد، آن بغضِ پرقدرت سیلِ اشکهایش را به چشمان سوگل راند تا کمی از غم روی گونههایش را بشورد و ببرد. خود را در بغل سونیا انداخت و زار زد. سونیا دستانش را پشت سوگل گذاشته و کمی کمرش را نوازش کرد. این گریهها برای داغِ دلِ تازه عاشق شدهاش کم نبود؟ قلبی که تاکنون تا این اندازه بیتاب کسی نبود، حالا این حال و روز را داشت.
-
پارت بیست و چهارم میلاد حدس میزد صحبت امین درباره سوگل باشد، اگر نبود پس خواهرش آنجا چی میکرد؟ اخمی پرسشی صورتش را نوازش کرده، پرسید: - درباره چی؟ امین لبخندی به چشمان آشفته میلاد زد و گفت: - نگران نباش چیز بدی نیست! اما حال میلاد پریشان بود و دلشوره بدی به جانش ریزان. جلو رفته بازوهای امین را در دست گرفت و گفت: - امین، بگو چی میخوای بگی. نکنه درباره سوگله؟ امین از این حجم استرس میلاد متعجب شده دست راستش را روی دست چپ او گذاشت و آرام گفت: - میگم بهت بزار به مغازه من برسیم. میلاد اوفی گفته و دستانش را از بازوهای او جدا کرد. گفت: - تو برو من مغازه رو ببندم میام. - بذار باز باشه شاید مشتری بیاد. میلاد زهر خندی زده و جواب داد: - دلم خوش نیست. حالا بیام جواب مشتری رو هم بدم؟! شانهای بالا انداخته همانطور که به سمت مغازهاش می رفت و روبه میلاد گفت: - باشه؛ هرجور راحتی. و زیر لب ادامه داد: - درهرصورت چه الان چه نیمساعت دیگه باید ببندیش. میلاد که زمزمه اورا شنید رو از درِ مغازه گرفت و پرسید: - چیزی گفتی؟ امین روی پاشنه پا به سمت رفیقش چرخیده شادمان نچی گفت و به سمت مغازهاش رفت. میلاد سری تکان داد، یک ابرویش را بالا فرستاده و با خود زمزمه کرد: - یهو چه مشکوک شد! میلاد وارد مغازه شده از بین ردیف کفشها گذشت و به میز امین رسید، روی صندلی کنار میزش نشست و به نیت گوش دادن به سخنان امین به او خیره گشت. امین نیز دستانش را درون هم قفل و شروع کرد. - نمیدونم متوجهشدی یا نه؟ ولی دخترعموی سوگل اومده بود اینجا. میلاد سری تکان داد، آری او را دیده بود، کسی را که تا همان لحظه گمان میکرد خواهر سوگل است. - خب؛ یه چیزایی درباره سوگل میگفت. درباره سوگل چه چیزی گفته؟ نکند واقعا رساننده جواب منفی او بوده است؟ کمی قبل همین فکر را داشته اما در تهِ دلش دعا میکرد که حدسش اشتباه باشد. بهر حال خودش جواب منفیه سوگل را فهمید بود، برای چه بازهم کسی را برای رساندن آن پیام فرستاد؟ امین که حال آشفته او را دید خواست ادامه بدهد که مشتري آمد و قیمت کفشی را پرسید، جواب که گرفت درخواست کرد کفش را امتحان کند. ده دقیقهٔ بعد مشتری پول کفش را حساب کرده و رفت، دهدقیقهای که برای میلاد عمری گذشت. امین دوباره به کنارش برگشت، روبهرویش نشست و به چشمان منتظر او زل زد، استکانی چای برای خودش و میلاد پر کرده ادامه داد: - گفت که جواب سوگل… صدای امین در مغزش اکو وار پخش میشد، مانند کسی که از زیر دریا با تو حرف بزند. پس حدسش درست بود، آمد که جواب منفی سوگل را به او برساند. چگونه به نبود سوگل عادت میکرد؟ با بشکن امین که جلوی صورتش زده شد به خودش آمد و پرسید: - هان؟ چیزی گفتی؟ - میگم بهم گفت جواب سوگل مثبته. فقط ظهری مجبور شده با بنیامین... باز هم گوشهایش از شنیدن هر کلامی ناتوان گشته و اینبار این جمله در ذهنش، چندصد بار، پشت سر هم، جمله قبل تمام نشده برای بار دیگر تکرار میشد. «جواب سوگل مثبت است.» جمله بر زبانش آمده و رفتهرفته صدایش بلندتر میشد، در آخر با خندهای سرشار از شادی به سمت امین هجوم برده او را از صندلی بلند کرد و محکم در آغوش گرفت. - واقعاً جوابش مثبت بوده؟ رفیق عاشقش را از خود جدا کرد و با لبخند سری برای او تکان داد، ثانیهای بعد میلاد اخم کرده و گفت: - یعنی چی که مجبور بوده؟! باید حقیقت را میگفت؟ میگفت که خواستگارش مجبورش کرده؟ میگفت که رقیب عشقی دارد؟ نه، چرا الکی اورا ناراحت کند. - آره، اون فردی که سوگل باهاش رفته دوست پدرشه و امروز قرار بوده بره خونه سوگل اینا و اصرار داشته که سوگل با اون بره. سوگل هم نتونسته از قضیه خواستگاری تو بگه و مجبور شده قبول کنه ، فقط اینرو بدون که اون هم تو رو دوستداره و جوابش منفی نبوده. میلاد بود که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید، آنقدر خوشحال که دلش میخواست با صدای بلند داد بزند و از خدا تشکر کند. هیجان زده چشمان پر ز شادیش را به امین دوخته و پرسید: - خب، چرا خودش نیومده بود؟ دلم میخواست ببینمش. با یاد آوری آن مکالمه و توضیحات سونیا چهره امین غم گرفته، گفت: - اونم حالش عین تو بده، دختر عموش که بهش زنگ زد، گریه میکرد. میلاد عصبی شده دستانش را مشت کرد و ناراحت گفت: - خدا بگم چیکار کنه این یارو رو که باعث این حال ما شد. امین هم سری تکان داده حرف اورا تایید کرد و ادامه داد: - دخترعموش گفت الان میره باهاش حرف میزنه و بعد میبرتش کافیشاپ (…)، حرکت کنن زنگ میزنه ما هم از اینجا میریم. میگفت سوگل روی دیدن تو رو نداره، پس بهش نمیگه که با ما قرار داره. چند ثانیهای سکوت مغازه را فرا گرفت و سپس میلاد اخمی کرده و پرسید: - اما این یارو که گفته دوست پدرشه، همسن وسال خوده سوگل بود که! امین نیز با این حرف میلاد سوالی همانند سوال او برایش پیش آمده چند ثانیه بعد شانه ای بالا انداخت و گفت: - این رو دیگه نمیدونم باید از خودش بپرسی.
-
پارت بیست وسوم سونیا اخم کرده، با سر جواب طعنه او را داد. امین سریعاً شماره خود را روی کارتی نوشت و به سمت سونیا که کنارش ایستاده بود چرخید، کارت را میان دو انگشت اشاره و میانیاش قرار داد و مقابل سونیا گرفت. مغرورانه گفت: - حرکت کردین بهم زنگ بزن! هر دو از مغازه خارج شده و به سمت آسانسور رفتند و امین سر راه به هم چراغیَش رو زده و گفت: - چند دقیقه حواست به مغازه من باشه. به آسانسور که رسیدند سوار شده و دکمه همکف را سونیا فشرد، هر کدام بیحرف به نقطه ای زل زده بودند. فکر سرنوشت میلاد و سوگل دست از سر هیچیک بر نمیداشت، حال کدام یک بدتر بود؟ سوگل یا میلاد؟ میشد میزان عشق را با عشق سنجید؟ عشق یعنی دوست داشتن از تهِ تهِ قلب! حالا که دل هر دو به نحوی شکسته و دیگر ته نداشت؛ میزان سنجشی برایش بود؟! اما از حق نگذریم میلاد حال بدتری از سوگل داشت، نداشت؟ او سه ماه آزگار را خیالبافی کرد ولی سوگل... درسته که سوگل نیز به میلاد علاقه داشت اما، بهاندازه یک دهم او هم به رابطهشان فکر نکرده بود. آسانسور ایستاد و هر دو خارج شده به سمت در خروجی پاساژ رفتند. سونیا قبل از خارج شدن از مرکز خرید به سمت امین چرخید و اوهم که متوجه قصد سونیا شد ایستاد. - خوب پس من تا نیم الی چهل و پنج دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم. لطفا شماهم با آقا میلاد صحبت کنید. امین سرتکان داده سونیا با گفتن《خدانگهدار》 به سمت ماشین پدرش رفت، پشت فرمانش نشسته و راه افتاد؛ امروز از فرصت تعطیلیِ کار پدرش استفاده کرده ماشین را کِش رفته بود. امین به سمت مغازهی کنار پاساژ رفته تا چندتایی آبمیوه برای میلاد بگیرد، حین وارد شدن، برای سونیا که با تک بوقی از کنارش میگذشت دستی بلند کرد. میلاد با همان حال نا خوشش بدون ذرهای تکان خوردن به ویترین تکیه زده بود، پای چپش را دراز کرده و پای راستش بهصورت خم تکیهگاه دستش بود. بهعکس سوگل درون گوشی زل زده بود، چشمهی اشکش خشکشده ولی بغضش دستبردار نبود، از شدت فشار بغضی که گریه نداشت سردرد گرفته بود. انگشت شصت دست راستش نوازشگر صورت سوگل شده بود، بغض توان حرف زدن را از گرفته به همین دلیل بریده بریده گفت: سوگل این رسمش نبود، حداقل میخواستی حواب منفی هم بدی صحبت رو در رو رو انتخاب میکردی، با این کارت انگار قلبمو گذاشتی زمین و با پات لهش کردی، سوگل حالا من چجوری به این قلبی که عاشقته بفهمونم که دوسش نداری؟ آب دهان خشک شدهاش را پایین فرستاد و ادامه داد: -خواهرتو فرستاده بودی بیاد جواب منفیت رو برسونه؟ تو که ظهر من رو نابود کردی چرا میخوای دردم رو بیشتر کنی؟ گوشی از بین دستهای لرزانش سر خورده و پایین افتاد، بغضش سخاوتمند شده کمی اشک به چشمان سوزناکش هدیه کرد، تا هم سوزش چشمانش کم شود و هم گلویش کمی از گرفتی در بیاید. قطره اشکی سر خورده، چون سرش پایین بود روی شلوارش افتاد. محزون نگاهی به صفحه در حال خاموش شدن گوشی انداخت. پای چپش را نیز در بغل جمع کرده، دستانش را دور آنها حلقه. سرش را روی زانوانش گذاشته چشمانش را به زانوها فشرد. چند دقیقه بعد بود که امین کنارش نشسته، دستی روی شانهاش گذاشت و آبمیوهای به سمتش گرفت. - میلاد، داداش؟! بیا این آبمیوه رو بخور حالت بهتر بشه! با صدای ناشاد امین سرش را بلند کرده و با چشمهای سرخشده به او نگاه کرد. لبخند تلخی زده، دستش را پس زد و گفت: - میل ندارم. همان لحظه صدای زنگ موبایلش بلند شد، از کنار پایش برداشتش و به اسم «دالگ» کلمهای کردی به معنای مادر که روی صفحه نمایش داده میشد نگاه کرد. جواب بدهد؟ میتوانست با مادرش صحبت کند و دلش را نشکند؟ امین که متوجه مرددی میلاد شده بود گفت: - میلاد بیشتر از این نگران نکن خاله رو، جواب بده. نگاهی به امین انداخت، دستان لرزانش را حرکت داد و قسمت سبز را لمس کرد. - سلام مامان. صدای نگران مادرش از پشت گوشی به گوشش رسید: - پسرم خیلی نگرانتم. بابات نمیذاشت تا الان زنگت بزنم، کجایی عزیزم؟ لبخند بیجانی به مادرش زده و جواب داد: - اومدم مغازه مامان جان. - با اون حالت پاشدی رفتی مغازه؟واجب بود؟ زمان زیادی بود که روی سرامیکهای سرد و سفت مغازه نشسته بود، کف دستش را روی زمین گذاشته از جایش بلند شد، به سمت در مغازه راه افتاد و جواب مادرش را داد: - آره مادر من، کارشون واجب بود، باید یه لباس رو براشون عوض میکردم. روناک بانو حرصی نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت: - چرا اینقدر مهربونی مادر؟ بازهم لبخند مهربانی به علاوه پلکی کم جان روی صورتش نشاند و جواب داد: - مهربون چیه مادر من؟ وظیفم رو انجام دادم. - کاش همه عین تو وظیفهشناس بودن! لحنش ناگهان نگران شده و با خواهش از او خواست: - زودتر بیا خونه پسرم، نگرانتم! امین جلوی میلاد ایستاده و آهسته پرسید: - کجا میری؟ همانجا مقابل امین ایستاده، جواب مادرش را داد: - چشم مامان. میام فدات بشم. کاری نداری؟ - نه مادر برو به سلامت. گوشی را از گوشش فاصله داد و دکمه قطع تماس را فشرد. جواب امین را که منتظر نگاهش میکرد داد: - میرم خونه. امین ابرویی بالا انداخت و ضربهای به شانه میلاد زد و گفت: - عمراً اگه اجازه بدم بااینحالت پشت ماشین بشینی. معلوم نیست چهجوری با این حالت از خونه تا اینجا اومدی؟! دستی میان موهای لختش کشیده خواست جواب امین را بدهد که او متوجه شده، دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و گفت: - هیچ حرفی و قبول ندارم. بیا بریم مغازه من، باید راجعبه یهچیزی باهات صحبت کنم. میان دو انگشت اشاره و میانیاش قرار داد و مقابل سونیا گرفت. مغرورانه گفت: - حرکت کردین بهم زنگ بزن! هر دو از مغازه خارج شده، به سمت آسانسور رفتند و امین سر راه به هم چراغیَش رو زده و از او خواست: - چند دقیقه حواست به مغازه من باشه. به آسانسور که رسیدند سوار شده و دکمه همکف را سونیا فشرد، هر کدام بیحرف به نقطه ای زل زده بودند. فکر سرنوشت میلاد و سوگل دست از سر هیچیک بر نمیداشت، حال کدام یک بدتر بود؟ سوگل یا میلاد؟ میشد میزان عشق را با عشق سنجید؟ عشق یعنی دوست داشتن از تهِ تهِ قلب! حالا که دل هر دو به نحوی شکسته و دیگر ته نداشت؛ میزان سنجشی برایش بود؟! اما از حق نگذریم میلاد حال بدتری نسبت به سوگل داشت، نداشت؟ او سه ماه آزگار را خیالبافی کرد ولی سوگل... درسته که سوگل نیز میلاد را میخواست اما، تابحال بهاندازه یک دهم او هم به رابطهشان فکر نکرده بود. آسانسور ایستاد و هر دو خارج شده به سمت در خروجی پاساژ رفتند. سونیا قبل از خارج شدن از مرکز خرید به سمت امین چرخید و اوهم که متوجه قصد سونیا شد ایستاد. - خوب پس من تا نیم الی چهل و پنج دقیقه دیگه باهاتون تماس میگیرم. لطفا شماهم با آقا میلاد صحبت کنید. امین سرتکان داده سونیا با گفتن《خدانگدار》 به سمت ماشین پدرش رفت، پشت فرمانش نشسته و راه افتاد؛ امروز از فرصت تعطیلیِ کار پدرش استفاده کرده ماشین را کِش رفته بود. امین به سمت مغازهی کنار پاساژ رفته تا چندتایی آبمیوه برای میلاد بگیرد، حین وارد شدن، برای سونیا که با تک بوقی از کنارش میگذشت دستی بلند کرد. میلاد با همان حالِ ناخوشش بدون ذرهای تکان خوردن به ویترین تکیه زده، پای چپش را دراز کرده و پای راستش بهصورت خم تکیهگاه دستش بود. بهعکس سوگلِ درون گوشی دیده واگذار کرد، چشمهی اشکش خشکشده ولی بغضش دستبردار نبود. انگشت دستش صورت سوگل را برای نوازش برگزید، بغض توان حرف زدن را از او گرفته به همین دلیل بریده بریده گفت: - سوگل؟! چجوری خاطراتت رو از ذهنم ببُرم؟ اصلاً میتونم فراموشت کنم؟ خیلی سخته... سوگل خیلی سخته کسی که دوستش داری، دوستت نداشته باشه. نگاهی به پشت سرش انداخته و آب خشک شده دهانش را پایین راند و ادامه داد: _ سوگل، الان خواهرت رو دیدم، اینجا بود، داشت با.... با امین حرف میزد، امینهم اخم کرده بود، تو فرستاده بودیش؟ گفته بودی بیاد جواب منفی تو رو بهم برسونه؟ سرش را به ویترین پشت سرش تکیه داده و گفت: - سوگل این جوری... من رو نسوزون؛ من تحملش رو ندارم. گوشی از بین دستهای لرزانش سر خورده و پایین افتاد، بغضش سخاوتمند شده و کمی اشک به چشمان سوزناکش هدیه کرد، تا هم سوزش چشمانش کم شود و هم گلویش کمی از گرفتی در بیاید. قطره اشکی سر خورده، چون سرش پایین بود روی شلوارش افتاد و محزون نگاهی به صفحه در حال خاموش شدن گوشی انداخت. پای چپش را نیز در بغل جمع کرده، دستانش را دور آنها حلقه. سرش را روی زانوانش گذاشت و چشمانش را به زانوها فشرد. چند دقیقه بعد بود که امین کنارش نشست، دستی روی شانهاش گذاشت و آبمیوهای به سمتش گرفت. - میلاد داداش؟! بیا این آبمیوه رو بخور حالت بهتر بشه! با صدای غم گرفتهٔ امین سرش را بلند کرد و با چشمهای سرخشده به او خیره شد. لبخند تلخی زده، دستش را پس زد و گفت: - میل ندارم. صدای زنگ موبایلش که بلند شد، از کنار پایش برداشته و به اسم «دالگ» که روی صفحه نمایان بود نگاه کرد. حیران ماند جواب بدهد یا نه! میتوانست با مادرش صحبت کند و دلش را نشکند؟ امین که متوجه مرددی میلاد شد، سر از گوشی گرفت و گفت: - میلاد بیشتر از این خاله رو نگران نکن، جواب بده. نگاهی به امین انداخت، راست میگفت، دستان لرزانش را حرکت داد و قسمت سبز را لمس کرد. - سلام مامان. صدای نگران مادرش که از پشت گوشی به گوشش رسید از گفتن حقیقت به او پشیمان گشت: - پسرم خیلی نگرانتم. کجایی عزیزم؟ لبخند بیجانی به مادرش زده و جواب داد: - اومدم مغازه مامانجان. دست روناک برروی ران پایش فرود آمده و پرسید: - با اون حالت پاشدی رفتی مغازه؟ واجب بود؟ زمان زیادی میگذشت که روی سرامیکهای سرد و سفت مغازه نشسته بود، کف دستش را روی زمین گذاشته از جایش بلند شد، به سمت در مغازه راه افتاد و جواب مادرش را داد: - آره مادر من، کار واجبی داشتن، باید یه لباس رو براشون عوض میکردم. روناک بانو حرصی نفسش را به بیرون فوت کرد و گفت: - چرا اینقدر مهربونی مادر؟ بار دیگر لبخندی با محبت به علاوه پلکی کم جان روی صورتش نشاند و جواب داد: - مهربون چیه مادر من؟ وظیفم رو انجام دادم. - کاش همه عین تو وظیفهشناس بودن! لحن روناک ناگهان نگران شده و با خواهش از پسرش خواست: - زودتر بیا خونه پسرم، نگرانتم! امین بلند شده خود را به میلاد رساند، جلوی او ایستاده و آهسته پرسید: - کجا میری؟ همانجا مقابل امین توقف کرد و در جواب روناک گفت: - چشم مامان. میام فدات بشم. کاری نداری؟! - نه مادر برو به سلامت. گوشی را از گوشش فاصله داد و دکمه قطع تماس را فشرد. به امین دیده افکنده و گفت: - میرم خونه. امین ابرویی بالا انداخت و ضربهای به شانه او زد. - عمراً اگه اجازه بدم بااینحالت پشت ماشین بشینی. معلوم نیست چهجوری از خونه تا اینجا اومدی؟! دستی میان موهای لختش کشیده خواست جواب امین را بدهد که او متوجه شده، دستش را به نشانه سکوت بالا آورد و ادامه داد: - هرچی بگی قبول ندارم. بیا بریم مغازه من، باید راجعبه یهچیزی باهات صحبت کنم.
-
پارت بیست و دوم لب از لب باز کرده چیزی بگوید، امین قصدش را فهمید و بازهم حرفش را تکرار کرد: - خانم یک نگاه به میلاد بندازین، ببینین چه به روزش اومده! سونیا رد دست امین را گرفته و قدمی جلوتر به درون مغازه میلاد نگاه کرد. ولی هیچ خبری از خود او نبود. کمی سرچرخانده بادقت بیشتری درون مغازه را کاوید و در آخر سر او را پشت ویترین دید. سری تکان داده و با خود گفت: (یعنی انقدر حالش بده؟) هه! سونیا نمیدانست میلاد چه کشیده که همچین سوالی میپرسید! اگر چهرهاش را میدید چه میگفت؟! چشم از میلاد گرفته به صورت امین سپرد. با یادآوری حال دختر عمویش محزون شد و گفت: - درسته، ولی سوگل که تقصیری نداشت، مجبور شد با بنیامین بره. امین بدون پاسخی با همان اخم که پی در پی درون صورتش بازیگوشی میکرد، به او نگریسته و منتظر ادامه حرفش بود. صدای ملایم زنگ موبایلش که بلند شد با فکر اینکه سوگل پشت خط باشد، حرفش را قطع و سریعا گوشی را از کیف خارج کرد. شماره سوگل را که روی صفحه بزرگ گوشی دید، قسمت سبز را لمس کرده و گوشی را کنار گوشش گذاشت. امین دستش را جلوی صورت سونیا تکانی داده وقتی توجهش را به خود جلب کرد، با ابرو به او گفت که به مغازهاش بروند. صدای گریهی سوگل که به سمع سونیا رسید، دست روی دهانش گذاشته با اضطراب پرسید: - سوگل؟! داری گریه میکنی؟! برای چی؟ -… امین خود را با کفشها سرگرم کرده به حرفهای سونیا گوش میداد. سونیا که صدای گریهٔ غیرطبیعی سوگل را میشنید، فکرش هزار راه نرفته را میپیمود. امین که نگرانی بیش از حد اورا دید کنجکاو شده، با دقت بیشتری آن مکالمه را دنبال کرد. - بنیامین چی؟ امین تا نام بنیامین را از دهان سونیا شنید، عصبی شد.چطور مجبور شده است برود که حالا دارد برای بنیامین اشک میریزد؟! پوزخندی زده نگاه مطرودش را به سونیا دوخت و با خود گفت. (دروغگو تر از این دو، تا بحال کسی رو ندیدم.) - … با جواب سوگل، سونیا ترسش هزار برابر شده، با دست بهصورت خودش زد، هراسان پرسید: - یا خدا، نکنه نبردتت خونتون، هان؟ گوشی از این دست به آن دستش سپرده، دستپاچه ادامه داد: - بگو کجایی؟ یانه لوکیشن بفرست. سوگل به پلیس یا اور... حتما سوگل وسط حرفش پریده بود که نیمه کاره رهایش کرد. نگاهش را از سرامیکهای سفیدرنگ کف مغازهاش گرفت و بهصورت تپل و سفید سونیا زل زد، دستانش را از آغوش یکدیگر خارج ساخته و انگشتانش را در هم قفل کرد. لبهایش را از هم فاصله داد و گفت: - باشه. من برای خوب شدن حال برادرم هر کاری میکنم. باید چه کار کنیم؟ سونیا کمی خوشحال شد، نفس عمیقی کشیده خواست توضیح بدهد که امین دستش را روبه روی صورت او گرفته، چشمانش را روی هم گذاشت و گفت: - فقط قبلش برام توضیح بدید که چرا سوگل مجبور بوده با بنیامین بره. سونیا کمی مکث کرد، سوگل راضی بود که بگوید؟ چه فرقی میکرد وقتی که با تعریف کردن کمی از قضیه رابطهای نیم بند درست و محکم می شد. - بنیامین به سوگل علاقهمنده، اما... اخم امین را که دید حرفش را تاکید کرده ادامه داد: - اما، سوگل هیچ علاقهای به اون نداره. هیچ علاقهای! امروز که بنیامین به خونشون رفته؛ ازش خواستگاری کرده و سوگل هم جواب منفی داده. امین با شنیدن جواب منفیه سوگل کمی خیالش راحت شد و فکر های مزاحم را از مغرش دور کرد. سری تکان داده، سونیا ادامه داد: - سوگل هرچقدر هم حالش بد باشه، مطمئنم روی اینکه بیاد پیش آقا میلاد رو نداره. خب؟ - خب؟ - من الان میرم خونه عموم، سوگل رو برمیدارم و به بهونهای میبرم کافیشاپ (…)، شما هم وقتی ما حرکت کردیم تک زنگ میزنم راه بیفتین. امین پوزخندی زد و پرسید: - احیاناً دخترعموی شما بهخاطر غرورش نیست که این جا نمیاد؟ اخم سونیا نمایان گشت، دیگر امین هم زیاده از حد توهین میکرد. با صدایی که کمی بالاتر از حد معمول رفته بود جواب داد: - من دخترعموم رو بهتر از شما میشناسم آقای مختاری. این حرف مهر خاموشی بر لبان امین زده، دیگر چیزی از حُقههای سوگل نگفت. فقط از جایش بلند شده، قدمی به سوی سونیا برداشت و گفت: - باشه قبول، فقط به خدا اگر برادرم حالش از اینی که هست بدتر بشه بدجور جوابتون رو میدم. سونیا دستی به صورتش کشید، ابروهای کوتاه و نازکش را صاف کرده و دلخور پاسخ داد: - چیزی نمیشه نگران نباشید. دخترعموی خودم حالش بدتره! امین راه خروجی مغازه را در پیش گرفته، با طعنه پرسید: - مطمئنین؟
-
پارت بیست و یکم اخمش به بغض تبدیل شده و از بین ابروهایش به گلویش چنگ زد. - امین؟! - جان؟ دستی به گلوی دردناکش کشیده ادامه داد: - از این به بعد چهجوری زندگی کنم؟ من کل زندگیم رو با سوگل تصور کردم، دیگه آیندهٔ بدون سوگل رو چطور بگذرونم؟ امین از ناراحتی برادرش نچی کرده و زیر لب گفت: - چقدر بهش گفتم نرو سمتش، چقدر گفتم انقدر بهش فکر نکن، گفتم این حسو پروبال نده. کمی صدایش را بلند کرده و شاکی گفت: _ با این کاری که داری با خودت میکنی، میترسم به این آیندهای که میگی نرسی! پوزخندی زد، دستی به فک دردناکش که بخاطر بغضِ تبدیل نشده به گریه، به این وضع افتاده بود، کشید. - هه، دیگه بلا از این بدتر؟ امین حتی تصورش هم اشک به چشمام میاورد که سوگل رو با یکی دیگه ببینم. چشمانش را لحظهای بر هم بسته و سعی کرد نفسی از ریهاش غرض بگیرد. - امین، تو خودت عاشق المیرایی، از همون اولم عاشقش بودی، اصن میخواستیش که باهاش ازدواج کردی، تصور این لحظه برات سخت نبود؟! امین به جلو خزیده دست میلاد را گرفت و پر تمنا گفت: - چرا داداش، چرا، سخته، اما تو این کارو با خودت نکن، رابطهی شما که هنوز تشکیل نشده بود. :مستاصل سری تکان داد و گفت: !باید فراموشش کنی. با شنیدن این حرف از سمت امین عصبی شده، نگاه از زمین گرفت و دست اخم را بوسیده بین ابروهایش نشاند. با صدای دورگهای گفت: - چی میگی امین؟! هان؟ چطور میگی رابطهای نبوده؟ سرش را به به شیشه پشت سرش تکیه داده پی حرفش را گرفت: !از تو توقع همچین حرفی رو نداشتم. چند لحظه گذشت؛ بی حرف، در سکوتی محض! حزین دستانش را روی صورتش گذاشته و لب زد: - من توی این نه ماهی که شناختمش باهاش زندگی کردم، من توی خیالم باهاش زندگی کردم امین! امین سر تکان داد، دست میلاد را دوباره درون دستان خود گرفت، ابروهایش کمی بالاخزیده و گفت: - اما میلاد؟! تو که خودت گفته بودی اگه جوابش منفیهم بود بهت بگه، پس باید برای هرچیزی آماده میبودی. درست است! میلاد خودش گفته بود که اگر جواب سوگل منفی هم هست بیاید و به او بگوید، ولی حالا که اتفاق افتاده؛ میدید تحملش را ندارد. آری تحمل نداشت، او فقط و فقط شروع رابطهاش را سوگل با متصور بود. جدایی هیچ وقت اجازه عبور از دروازههای فکرش را نداشت. میلاد سرش را تکان داده دستی روی پیشانیش که با خوردن قرصهم بهبود نیافته بود کشید و گفت: - آره، آره گفته بودم ولی حالا میبینم که تحملش رو ندارم. صدایش را کمی پایین برده، سر به زیر انداخت، به طرفین تکانش داده، ادامه داد: - تحمل ندارم امین. امین بیحرف چشم از میلاد گرفته به دست باندپیچی شده او زل زد، چه میگفت به این مرد شکسته شده؟! هر حرفی میزد، غصه میلاد از آن بیشتر بود. قصد کرد بلند شود و برود تا چیزی برای رفیقش بگیرد. شاید با خوردن آن کمی حالش بهتر شود. به سمت در رفت و از آن خارج شد. اما تا خواست از مغازه میلاد فاصله بگیرد، متوجه دختری شد که دیروز اینجا او را در حال تحقیق دیده بود. به سمتش رفته روبه روی دختر ایستاد و با اخم پرسید: - شما؟! شما همونی نیستین که دیروز درباره میلاد… سونیا با دیدن او که دیروز زیادی خوبِ میلاد را میگفت اخمش که بخاطر جست و جویش بود باز کرده، وسط حرفش پرید و گفت: - بله خودم هستم. حال آقا میلاد چطوره؟! امین اخمش غلیظتر شده، دستانش را روی سینه در هم قفل کرد و پرسید: - برای چی حالش رو میپرسین؟! سونیا با ناراحتی چشمانش را به پایین سوق داده، جواب داد: - من، باید باهاش صحبت کنم، سوگل… امین با شنیدن اسم سوگل دستانش را از هم باز و اخمش را محکمتر کرد و گفت: - شما چهکاره اون دختر هستین؟ - من؟! دختر عموشم. با ناراحتي که چاشنی اخمش شده بود دستانش را کنار بدنش رها کرده گفت: - خانم میدونید دخترعموی شما چه بلایی سر برادر من آورده؟ سونیا غمگین، همانطور که با انگشتهای کشیده و لاک زدهاش بازی میکرد گفت: - آقای؟! - مختاری هستم. با شنیدن فامیل امین سرش را بالا گرفته و با تعجب نگاهش کرد. از ذهنش خطور کرد: (چجوری برادرن و...) بعد از چند ثانیه پرسید: - اما، برادر؟! امین مابین حرفش پریده، دستی به موهای بورش کشید و جواب داد: - از برادر برام عزیزتره. خانم دخترعموی شما... تا خواست حرفش را ادامه دهد، کسی وارد مغازهاش شد. به سمت مغازهاش چرخیده و بعد از چند ثانیه دوباره به سوی سونیا برگشت. اخم باز شدهاش را دوباره قفل کرد و ادامه داد: - چند لحظه صبر کنید؛ الان برمیگردم! امینکه به مغازهاش رفت. سونیا دستش به نیت برداشتن گوشی به سمت کیفش خزید، درش را باز کرده گوشی را برداشت. رمزش را وارد کرد و به قسمت مخاطبین رفته دنبال اسم «خواهری» گشت، تماس را که وصل کرد گوشی را کنار گوشش گرفت. صدای زیبای خانمی که جمله《مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد》را میگفت، نگرانش کرد. گوشی را از گوشش فاصله داده نگاهی به صفحهاش که عکس سوگل رویش نمایان بود کرد.
-
پارت بیستم امین سریعا چهارپایه خاکستری که درون مغازه میلاد قرار داشت را برایش آورد، ابروهایش را چینی داده و گفت: - بیا میلاد، اینجا بشین! روی چهارپایه نشسته، آرنج دستهایش را روی زانوانش قرارداد و سرش را بین دو دستش گرفت. امین به سمت ویترین رفت تا کار مشتری را راه بیاندازد. پیراهن را از آنها گرفته نگاهی به مدل و سایز لباس و بعد نگاهی به قفسهها انداخت. *** امین جلوی میلاد ایستاد و دستان سردش را در دست گرفت. با نگراني که از موقع تماس با میلاد به جانش افتاده وحالا صورت او مهر تایید بر افکارش میزد، پرسید: - داداشم؟ چی شده؟ میلاد که سرش را بالا گرفت، امین آشفته و ترسیده پرسید: - چی شده که اشک رو مهمون چشمات کرده؟ دستی به صورت نحیفش کشید و با بغض گفت: - امین همهچی خراب شد. دیگ نمیدونم چجوری میتونم زندگی کنم. بهتزده به رفیق غمدارش زل زد، نمیخواست به افکار درون سرش که هیچ یک قاصد خوش خبر نبودند بال و پر بدهد. - چی میگی میلاد؟ تحمل اینکه روی آن چهارپایه بدون پشتی بشیند را نداشت، از جایش بلند شده با کمک دیواری که پر از چوب لباسی بود خودش را به ویترین رساند، به آن تکیه زده، سُرخورد و روی زمین نشست، جوری که در پشت ویترین پنهانشد. به امینکه همراش تا این قسمت مغازه آمده بود نگاه کرده بعد سرفهای برای صاف کردن گلویش گفت: - امین قرص سردرد نداری بهم بدی؟ سرم داره میترکه. امین نیز غصه رفیقش را میخورد. از او بیشتر بد نباشد کمتر نبود. انسانی واقع گراست، درست اما حالا که حال رفیقش را میدید، تمام نگرانی و مشکلات خودش به گوشهای رفته و تمام مشکلش مشکل میلاد بود. دستی روی شانه میلاد گذاشت؛ بلند شده، جواب داد: - الان میرم برات میارم دادش. امین که رفت بازهم اتفاقات چهار ساعت قبل برگشت، ذهنش پر بود، پر از خاطرات دردآور! وقتی یاد صبح میافتاد بغض گلویش سنگتر میشد. امروز صبح آنقدر خوشحال بود که نمیتوانست به مشتریها برسد، آنقدر خوشحال که آرزو میکرد زمان زودتر بگذرد تا سریعتر سوگلش را ببیند. به حدی ذوق داشت که مشتری همیشگیش متوجه شده و دلیل شادی بیش از حدش را پرسیده بود. چند دقیقه بعد امین برگشت، قرصی به همراه لیوانی آب به سمتش گرفت. دست بی جانش را بلند کرده، قرص را گرفت و در دهان گذاشت. لیوان آبِ نصفه را کنارش گذاشته و چشمانش را به تاریکی سپرد. امین در مقابلش چهارزانو زده و کیسه یخی را به سمتش گرفت و گفت: - بگیر بزار روی گونهات. از کافیشاپ طبقه اول گرفتم. چشم باز کرده، بیحرف پلاستیک پر از یخ را از او گرفت، از یخی کیسه، اخمی نامعلوم به چهرهاش خزید. کیسه را به سمت صورتش برد. روی گونه اش که گذاشت صورتش از درد و سردی نایلون مچاله شد. نگاه امین به دست چپ میلاد افتاد. دست جلو برده آن را در دست گرفت. اخمِ نقاش چند خط افقی در پیشانیش کشید. - دستت چرا انقد داغونه؟ لب هایش به پوزخند صدا داری کج شده، جواب امین را داد. - داغونی این پایه قلبم هیچه. - اینجوری نگو. تعریف کن ببینم چی شده. اشکی از گوشه چشمش خارج و در خیسی کیسه یخ محو شد. - ظهر رفتم جواب خواستگاریم رو بگیرم. کمی مکث کرد، کیسه را پایین آورده چشمش را نیز به پاهایش دوخت و با صدایی گرفته ادامه داد: - نیمساعت منتظر موندم که اومد بیرون. به چهرهی منتظر امین زل زد. بغش شکسته، شانههایش را میلرزاند و سخنش را بریده بریده میکرد: - ولی… تنها نبود، بایه مرد دیگه بود امین… یه مرده دیگه! با شنیدن سخنان پر غصهٔ میلاد اخمش شدیدتر شده دستانش را مشت کرد. آن دختر چطور جرئت کرده حال رفیقش را به اینجا بکشاند. - نفهمیدی کی بود؟ ریه میلاد خساست میکرد و اکسیژنی به سلولهایش نمیرساند. بغضش را قاطی بزاق دهانش کرده قصد داشت پایین براندش. - امین، دست همدیگر رو گرفته بودن. پلاستیک یخ را کنار لیوان گذاشته، صورتش را بین دستانش پنهان کرد. زیر لب زمزمه کرد: - دست همدیگر رو گرفته بودن، دست همدیگر رو گرفته بودن. امین با تأسف سری تکان داد. بلند شده به سمت جعبه کمکهای اولیه که درون مغازه میلاد بود رفت و چند ثانیه بعد برگشت. دست چپ او را در دست گرفت و مشوش گفت: - کاکام؟! دنیا ارزش نداره اینجوری غصه بخوری، قبول کن که قسمت شما بهم نبوده. اینجوری میتونی تحمل کنی! میلاد عصبی شد، امین چطور میتوانست چنین حرفی را بزند؟! چطور میگفت باید زندگی بدون سوگل را تحمل کند؟! دستش را از دست امین کشیده و با اخم سرش هوار کشید، تمام حرفهایی که در ذهن به خود گفته بود را نثارش کرده و در آخر با چشمان اشکی پرسید: _ چجوری میتونی این حرفارو بزنی امین؟! امین بازهم دست میلاد را در دست گرفته و روی دست زخم شدهاش کمی بتادین ریخت، جوابی نداشت که بدهد، اگر دل به دل او میداد فراموش کردن سوگل برای میلاد سختتر میشد و اگر حقیقت را به او گوشزد میکرد... بتادین که روی زخمش پایکوبی میکرد باید، باید دستش میسوخت نه؟ چرا به شدت همیشه حسش نکرد؟! شاید بهخاطر درد زیاد قلبش بود. هان؟ بعد از اینکه زخم را ضد عفونی کرد گاز استریل را روی استخوانِ بندِ انگشتانش گذاشته با باند پیچیدش. میلاد که جوابی از امین دریافت نکرد از دادی که بر سرش زد پشیمان شده و بیصدا فقط به دستش زل زده بود. زخمی که کار سوگل بر قلبش نهاده بود را چجوری مداوا کند؟ اصلاً، مداوایی در کار هست؟ دستمالی برداشته و کمی از آب درون لیوان را روی آن ریخت و بر لب میلاد گذاشت. پوست لب نازک بوده دردش نیز بیشتر. آخ آهستهای گفته صورتش جمع شد.
-
پارت نوزدهم سعی داشت زیاد با دست ضرب دیدهاش کار نکند، به هیچچیز فکر نمیکرد و سوگل جزو هیچچیز نبود. او بیاجازه به مغز و قلبش وارد شده و حالا رفتنی در کارش وجود نداشت. دیگر اختیار قلب و مغزش را از دست داده و با اجباری دوست داشتنی به او فکر میکرد. شیشه را پایین کشید، آرنجش را بهدر تکیه زده و دست آسیب دیدهاش را آهسته به صورتش. حال دیگر همان ته مانده انرژیاش را نیز از دست داده و با حداقل سرعت حرکت میکرد، ماشینهای درون خیابان با سرعت از کنارش گذشته و با تک بوقی عصبانیتشان را به او میفهماندند. حال خرابش با شنیدن موزیک غمگینی اشک میشد و میچکید، ولی تمام؛ نه! دستش را به سمت گوشیاش دراز کرده و از روی صندلی شاگرد برداشتش، رمزش که تاریخ اولین دیدار سوگل بود را وارد و به قسمت گالری رفت، عکسی از سوگل که از پیج اینستای او بعد از کلی جستجو یافته بود را لمس کرد. سوگلش میخندید، تنها جایی که به میلاد لبخند میزد در آن عکس بود، لبخندی که هیچوقت در واقعیت از آن میلاد نمیشد. لبخندی که همیشه برای کسی جز او میماند. میتوانست به همین یک عکس قانع باشد؟ اگر بار دیگر آن دو را در کنار هم میدید چه میکرد؟! بدیهی بود که دیگر زنده نمیماند. یک نگاهش به مسیر خیابان بود و یک نگاهش به موبایل، لبهای صورتی رنگش را از هم فاصله داد. با لبخندی که از هزاربار گریه کردن غمگینتر بود به عکس سوگل زل زده و گفت: - سوگل؟! از وقتی که اون صحنه رو دیدم دلم بیشتر از قبل برات تنگ شده، چرا حوابت بهم مثبت نبود؟ مگه من چی کم داشتم؟ نمیدونی الان قلبم چقدر داره برات بیتابی میکنه! اشکهایی که مهربان بودند و کسی مانند آنها درد قلبش را ندانسته، همراهیش میکردند. - مگه چی کم داشتم؟! مهمتر از اینکه عاشقت بودم؟! یه عاشق واقعی! سوگلیِ قلبم! وقتی فکر میکنم دیگه هیچ وقت نمیشه که پیشم بیایی، وقتی فکر میکنم دیگه مال من نمیشی... سوگل؟! برام سخته که بدون تو زندگی کنم. به خودش که آمد، داشت بهسرعت به ماشین جلویی نزدیک میشد. گوشی را روی پایش انداخته و سریع پایش را روی ترمز فشرد. شانس آورد و چند سانتی ماشین جلویی ایستاد. پس از نگاهی به چراغ راهنمایی که رنگ قرمز به تن داشت دوباره گوشی را از روی پایش برداشته وشروع به درد و دل با عکس دلدارش کرد. رسیدن به تو بود، همه آرزوم خوشبخت کردن تو بود! چراغ سبز شد، راه افتاد. صفحه گوشی را خاموش کرده، با اشک به روبهرو خیره شد و به راهش ادامه داد. *** به پاساژ که رسید چون قصد زیاد ماندن را نداشت ماشینش را به پارکینگ نبرد. پیاده شد و پشت سرش در را بست و قفلش کرد، از چند پله جلوی پاساژ بالا رفته، از بین دری که با چشم مصنوعی نظارهاش میکرد گذشت. با دستمال توی جیبش خون گوشه لبش را پاک کرد، هر کسی که از کنارش میگذشت با تعجب نگاهش میکرد. او تا به حال حتی یکبار هم بدون رسیدن به خودش از خانه پایش را بیرون نگذاشته بود ولی حالا؛ با این وضع! آسانسور که رسید وارد شده و دکمهی طبقهی سوم را لمس کرد. چرخید و به خودش درون آیینه پشت سرش نگاه آویخت. گونهای که کبود شده، لبی که زخمی بود، چشمانی که از شدت غصه به سرخی میزد و گونهی دیگر که به خاطره مشت آن مرد خراشی نسبتا بزرگ رویش افتاده بود. در آسانسور که کنار کشید، چشم از مرد شکستهشده درون آینه گرفته از آسانسور خارج شد. همانطور که به سمت مغازهاش که در نزدیکی آسانسور بود میرفت، نگاهش را به سرامیکهای کرم رنگ کف پاساژ دوخته اما مغزش سرامیک نمیدید؛ بلکه درون هر مربع تصویر سوگل بود که به او لبخند میزد. از جلوی مغازه آقای حبیبی که میگذشت با صدای ایشان ایستاد. میلاد جان؟! سر بلند کرده به چهره او که با ریشهای سفید رنگش زیباتر به نظر میآمد زل زد و با لبخندی که خستهتر از هر خستهای بود جواب داد: - بله؟! آقای حبیبی از دیدن صورت آشولاش این مرد ایثارگر متعجب اخم کرده و نگران با دست به صورت او اشاره کرد و پرسید: - این چه سر و وضعیه؟! میلاد با همان لبخند نگاهی به خودش انداخت و با پوزخندی گفت: - توی راه یکی زیادی به پروپام پیچید! آقای حبیبی بدون حرفی سری تکان داد و میلاد بعد از گفتن «با اجازه»ای به سمت مغازهاش راه افتاد.قطره اشکی از عشقِ سرریز کردهاش روی صورت سوگل افتاد و گفت: - چه برنامههایی که برای خوشبخت کردنت نچیده بودم! چه تصوراتی، چه... به خدا همه آرزوم دو خانم را دید که کنار مغازهاش ایستادهاند، یعنی اینقدر داشتن آن لباس برایشان مهم بود؟! شاید. کلید را از داخل جیب شلوارش برداشته و کنار در مغازهاش نشست تا قفل در را باز کند. چند ثانیه که گذشت چشم امین به میلاد افتاده، نگران به سمتش رفت. - میلاد؟! خوبی تو؟ میلاد قفل در را باز کرده و بلند شد. به سمت امین چرخید، چهره داغون شدهاش امین را متعجب ساخته و شکش را به یقین تبدیل کرد و فکرش به سوی سوگل به پرواز در آمد. ابروهایش از بهر همان تعجب بالا پریده و با ناباوری پرسید: - میلاد؟! این چه وضعیه؟! با تلخند و بغضی که به گلویش چنگ میزد، سری تکان داده رو به امین گفت: - همهچی خراب شد داداش. اگر کمی بیشتر حرف میزد اشکش میریخت و برای فرار از این اتفاق به عقب برگشت؛ در مغازهاش را کاملا باز کرده و وارد شد، پشت سرش امین و بعد از او، آن دو خانم.
-
پارت هیجدهم دستی روی شانهاش نشست، به عقب برگشت، همان مردی که کمکش کرد، بود، لبخندی به چهره آشفته میلاد پاشید و گوشیاش را به سمتش گرفته و گفت: - از جیبت افتاد. موبایل را از مرد گرفت و زیر لب تشکری کرد، آدم خوب کم پیدا میشد و امروز میلاد شانس آورد که یکی از همین خوبها به پستش خورده بود. خواست برود که مرد ضربهای به شانهاش زده ادامه داد: - حالت خوب نیست جوون، با این حالت رانندگی نکن! اصلا دیگر حالش خوب میشد؟ بازهم لبخند به لبهایش برمیگشت؟ لبخندی که از ته دل باشد؟ میتوانست سوگلش را فراموش کند؟ آه که روزگار چقدر نامرد است. لبخند بیحالی به چهرهی مرد زده، دستی روی دست او گذاشت و گفت: - نگران نباشید! حال خوشی نداشت و راه رفتن هم برایش سخت بود. به ماشینش رسید، در را باز کرد، میخواست سوار شود که در همان لحظه صدای بلند ترمز و بعد ناسزای بلند مردی که رانندهی ماشینی که از کنارش میگذشت بود، به گوشش رسید. کمی روی پنجه پایش چرخیده به آن فرد کم ادب نگاهی تاسف بار انداخت و سپس بی صدا رویش را برگرداند تا قصدی که داشت را عملی سازد؛ اما تا پای چپش را درون ماشین گذاشت کسی از پشت یقهاش را گرفته و کشید، قدمی به عقب رفت، همان مرد ناسزاگو بود، چه میخواست از جانش؟ میلاد در مقابل او ایستاد و چشمانش را در کاسه تابی داد. مرد لبههای یقه او را در دست گرفت و محکم کمرش را بهدر ماشین کوبید. درد زیادی در کتفش جمع شده نفسش را ثانیهای قطع کرد. چشمانش را محکم رویهم فشرد تا بلکه راه نفسش باز گردد. دستانش را روی دستان مرد گذاشته و اخم غلیظی را میهمان صورتش کرد. تا این دم ناراحت بوده، حالْ این مرد هم عصبانیت را به حالش افزود. چه شود! با صدایی گرفته و خشدار از غصه چشمانش را مقداری پایین رانده و به چشمان قهوهای مرد زل زد. غضب آلود گفت: - چی میخوای؟ مرد بازهم کمی از ماشین فاصلهاش داده، تنش را باری دیگر به بدنه ماشین زد. ایندفعه دیگر نفسش بند نیامد، اما چنان دردی در کتفش پیچید که توان توصیف را می برد. فرد دعواگر با عصبانیتی که چشمانش را به شدت زشت و ترسناک کرده بود، جواب داد: - این ماشین قراضهات رو چرا این وسط گذاشتی؟ اگه دو ثانیه دیرتر میدیدمش الان ماشین نازنینم داغون شده بود. میلاد دستان مرد را کمی فشرده و از یقهاش جدا کرد، دندانهایش را روی یکدیگر فشرد و جواب داد:- اگر حواست رو بیشتر جمع کنی. به ماشین مرد که یک آردی سبز رنگ بود نگاهی انداخته و با طعنه ادامه داد: - ماشینه نازنینت، هیچیش نمیشه. مرد مذکور عصبیتر شده و اخم کرد، وقتی از آن فاصلهٔ نزدیک با میلاد صحبت میکرد از بوی دهانش مشخص بود که کارهایش دست خودش نیست. میلاد دستی به تخت سینهٔ او زد، سری تکان داد و متاسف پی حرفش را گرفت : - برو داداش، برو که کارهات دست خودت نیست، زیادی خوردی! با جمله آخر میلاد دوز عصبانیتی که مرد برای چشمانش نسخه پیچیده بود بالاتر رفت، حال آنکه میلاد اصلا حوصله دعوا با این مرد پاپتی را نداشت . میلاد چرخید تا بیتوجه به او از آن مکان برود اما مرد دوباره او را به عقب برگردانده و مُشتی ناغافل حواله دهانش کرد. یک دفعه لبش به حدی شروع به سوختن کرد که دست بر روی آن گذاشته چشمانش را روی هم فشرد. امروز به اندازی کافی خورده بود و الان فقط دلش میخواست حرصش را سر کسی خالی کند و چه کسی بهتر از این یارو که خودش دعوا را شروع کرده!؟ نفس عمیقی کشید، عصبانیتش انرژی برای دعوا محسوب میشد، دست از لبش برداشته، انگشت شستش را روی آن کشید و جلوی چشمانش گرفت، انگشت خون گرفتهاش خشمگینتَرَش میکرد، قدمی جلو رفته روبه روی مرد ایستاد. میلاد با کف دست ضربهای محکم، به سینهاش زد. مرد چون تعادل زیادی نداشت کمی تلوتلو خورده و به زمین افتاد. میلاد جلوتر رفت، بر روی سینهی او چمپاته زد. دعوا شروعشده بود و کسی برای جدا کردن این دو فرد که یکی از آنها مغزش در پی اوامر او نبود و دیگری داغ عشقی بر سینه داشت جلو نمیآمد. شاید میترسیدند؟ نه؟! میلاد بود که ضربههای محکمی را با مشتش نثار صورت سفید مرد میکرد، آنقدر عصبی بود که شاید تا کشتن آن فرد هم دست از زدنش بر نمیداشت. آن فرد هم دستِ کمی از میلاد نداشت؛ با اینکه تعادلش دست خودش نبود، اما قدرت زیادی داشت. هرکولی بود برای خودش! حالا نوبت حریف میلاد بود که ضرب شصتش را به او نشان بدهد. نفس عمیقی کشیده به یکباره میلاد را بر زمین زد. اینبار او روی سینه نحیف پسرکِ عاشق ما نشست و مشتهایش روی صورت میلاد فرود میآمد و فحشهای رکیکش به گوش او میرسید. صورت هر دو خونین و مالین بود، ولی هنوز هم کسی برای جدا کردنشان جلو نمیآمد، مردم اطرافشان تنها کاری که میکردند فیلم گرفتن بود. چندی گذشت، مشت میلاد بالا رفته تا برروی دماغ غوز دار مرد بنشیند. مشتش را یک دور باز کرده و محکم تر پیچش داده به سمت مرد حواله کرد. مرد که قصد میلاد را پیش بینی میکرد سرش را به سمتی برده مشت محکم میلاد آسفالت را به بار کتک گرفته درد فجیعی در دستش پیچید. بلاخره چندین نفر جلو آمدند و میلاد را از روی سینهی مرد بلند کردند؛ کسی نیز به کمک آن مرد رفت. میلاد دستش را در دست دیگرش گرفته و میفشرد، چشمانش تقاص دردهایش را میدادند و پلکهایش ثانیههای پی در پی یکدگیر را محکم به آغوش میگرفتند. مردی بازوی میلاد را گرفته و اورا به سمت ماشینش میبرد، چند قدمی ماشین بودند که بازهم صدای مرد شروعکننده دعوا به گوشش رسید. حرفی که زد میلاد را بسیار عصبی کرد، مرد را کنار زده و بازویش را آزاد ساخت. قدمی بلند به سمت مرد اغواگر برداشت اما قدم دومش به زمین نرسیده بازویش توسط فرد دیگری اسیر شد. ناجی قبل نیز خودرا به آن دو رسانده کنار میلاد قدم برداشت. نگاه مهربانی به صورت محزون و عصبی میلاد انداخت و گفت : - فرض کن نمیشنوی، میبینی که کارهاش دست خودش نیست. مردِ دیگر نیز حرف ناجی اول را تایید کرده بازوی میلاد را در دست فشرد و گفت: - آره پسرجان راست میگه، تو بیا برو تا دعوا تموم بشه! بیحرف برگشت و به سمت ماشینش رفت، سوار که شد یکی از دو ناجی در را بسته و میلاد را راهی کرد.
-
پارت هفدهم لبخند غمگینی به صورت مهربان مادرش زده گفت: - میل ندارم مامان. با همان وضع ژولیده از خانه خارج و سوار ماشین شد و با سوئیچ روشنش کرد. راه افتاد، ضبط که از قبل روشن بود صدای آهنگش در فضای ماشین طنین انداخت. او بهاندازهی کافی حال خوبی نداشت و حالا این موزیکها قصد کشتنش را داشتند. «چه درد بزرگیست کسی را که دوست داری دست در دست مرد دیگری ببینی!» سرعتش زیاد بود و احتمال تصادفش زیادتر، ولی نه! او باید باشد و حقیقت را بداند، چرا تصادف؟ «دیدم که مرا دیدی و حیران ماندی دیدم که مرا دیدی و رو گرداندی من به رسم ادب اما سلامت کردم» بیست دقیقهٔ بعد به چراغ قرمز رسید، پشت سر SLXای ایستاد، سر سنگینش را که توان نگه داشتنش روی گردن را نداشت به فرمان تکیه داد، اشکهای مردانهاش قانون «مرد گریه نمیکند» را زیر پا گذاشته بودند. «یادم بود دل غم زده ی در تب را یادم بود خداحافظی آن شب را من به رسم ادب اما سلامت کردم» هقهقی که صدای قلب غمدارش را به عموم میرساند بدنش را میلرزاند. سوگلش دوستش نداشت، سوگلش مال او نمیشد. از این به بعد باید اورا در کنار مردی دیگر میدید که حتی تصورش هم قلب که هیچ، مغزش را میسوزاند. «پیش چشمان رقیبان خرابم کردی، خرابم کردی، خرابم کردی» سوگلی مه در ذهن اورا با میم مالیک صدا میزد دیگر سوگل او نبود نه؟! همسر فرد دیگری میشد؟! یعنی دیگر حق فکر کردن به همه فکرو ذهنش را نداشت؟ چگونه فراموشش میکرد؟ «دلبری کردی و هر بار جوابم کردی جوابم کردی جوابم کردی» نه! این فکر زیادی عذابش میداد! سرش را از روی فرمان جدا کرد و بین دو دستش گرفت. فشاری به آن وارد کرده قصد له کردنش را داشت. کاش کمتر فکر «سوگل دیگری» در سرش اکو میشد و آزارش میداد، فراموشی؛ ای کاش فراموشی میگرفت! «باران زد و من با غم تو دست به دعا ماندم حیران ز غمت گشتم و در کار خدا ماندم» فکرهایی که درون مغزش بود،قلب محزونش را به آتش خود انداخته و رنجش میداد. قطرات اشکْ غم باد گرفته به سمت آسمان چشمانش میرفتند و به حد آخر نرسیده میترکیدند و از پلکهایش پایین میچکیدند. کسی به شیشه زد، چشمان بارانیاش را به طرف آن برگرداند. پسرکِ گلفروشی بود که مغموم به او نگاه میکرد. شیشه را پایین کشید. پسرک پرسید: - چرا گریه میکنی؟ جوابی نداده، فقط با چشمان اشکی به نظارهاش نشست. پسرک ادامه داد: - مامانت دعوات کرده؟ کاش میشد انسانها همیشه بچه میماندند و بیشترین غصهشان همین دعوا شدنشان توسط مادر بخاطر خطایی کوچک میبود؛ نه دعوا شدن از سمت قلبشان بخاطر خطایی که بیشترین درد را به آنها هدیه کند؛ خطایی به بزرگی و مظلومی عشق! به حرف بچه پوزخندی نثار کرد، به پسرک شش- هفت ساله زل زد و با بغض سنگین توی گلویش گفت: -کاش مادرم دعوام کرده بود. « ای وای که در این قصه دلت عاشق اگر میشد با تو آخرین پرسهی ما جور دگر میشد» پسرک گلهای نرگسش را به سمت میلاد گرفته و گفت: - گل میخری؟ برای که گل بخرد؟ برای عشق پر زدهاش؟ هه! چقدر تصور این روزها را داشت، که برای سوگلش، نه! سوگل پر زدهاش، گل بخرد. برای او ببرد و جملهای که همیشه در ذهنش جولان میداد را به او بگوید. ( گل برای سوگل) «چشمت آتشفشان ماه شب آسمان دگر از من گذشت با دگران یار بمان» بازهم قطرهای به سیل روی گونهاش اضافه شد و رو به پسرک با بغض گفت: - برای کی گل بخرم؟ هوم؟! - خب، نامزدت، یا عشقت، یا… عشقش؟! عشقی که عاشقش نبود، گلش را قبول میکرد؟ چقدر حالش درد داشت! معشوق او معشوق و عاشق دیگری بود. با خود فکر کرد: «یعنی یه لحظه هم به حرفهام فکر نکرده؟» از فکر که خارج شد، پسرک را ندید. حتما خستهشده و به کنار ماشین جلویی رفته بود، شیشه را بالا کشید و سرش را به صندلیاش تکیه زد، اینبار اشکها مسافت چشم تا گوشهایش را در پیش گرفته حتی ریش صورتش نیز توانایی مقابله با آن ها را نداشت. «اسم تو آمد و دلشوره امانم را برد، فکر شبهای پس از تو همه جانم را برد، همه جانم را برد» چندینبار سرش را به صندلیاش زده و هوار میکشید. اشک میریخت و با فریاد از سوگلِ خیالیش چرای جواب منفیش را میپرسید. فرمان تو سری خورِ ضربههایش شده جرات اعتراض نداشت. چراغ سبز شد، ماشینهای عقبی برایش بوق میزدند که حرکت کند، سر از صندلی گرفته پایش را روی گاز فشرد. چشمانش سرگردان بودند. دنبال چه کسی میگشتند؟ میلاد در این زمان چه کسی را به جز سوگل میخواست؟! قلبش نیز برای دیدن معشوقهاش بیتابی میکرد و خود را تند تند به میلههای زندانی که درش گیر بود، میکوفت. به امید دیدن سوگل اطراف را با اشک میکاوید. چه میشد اگر او را میدید؟ «پیش چشمان رقیبان خرابم کردی خرابم کردی خرابم کردی» کمی که گذشت، رویش را به سمت مخالف چرخانده و ثانیهای بعد چشمانش کسی را دید، قلبش تپش گرفت، آری قلبش حالا تندتر از قبل میزد. به حدی که حالا از سر شوق اشک میریخت. سوگل را دیده بود، زندگیاش را، تنهای تنها! پایش را روی ترمز گذاشته، سریعا پیاده شد؛ ماین های عقبی نیز به سرعت ترمز گرفته و هر کدام فحشی نثارش کردند، اما برای اهمیتی نداشت، ماشین را همانجا وسط خیابان رها کرد و به سمت پیادهرو رفت. وارد مسیر سنگ فرشِ آن شده و به سمت آن خانم دوید، خوشحال بود، با چشمهای خیس میخندید و از بین عابرها میگذشت، میدویید و در دل با شوقی که نفسش را منقطع کرده بود نامش را صدا میزد. بالاخره رسید، بالاخره به عشقش رسید! « دلبری کردی و هر بار جوابم کردی جوابم کردی جوابم کردی» کیف دختر را در دست گرفت و به سمت خودش کشید، دخترک با ترس به سمت میلاد چرخیده و عصبی بر سرش داد زد« چیکار میکنی آقا!» لبخندش پرپر شد، بازهم قلبش بود که ترک دیگری برمیداشت، قطره اشکی که دیدهاش را تار کرد، چکید و در بین ته ریشش گم شد. او سوگل نبود، تمام شوق قلبش به یکباره فروکش کرد و حال انگار که دیگر نمیزد. آری ای کاش دیگر نمیزد! سخت بود برایش زندگی بدون سوگل! «یادم بود دل غم زده ی در تب را یادم بود خداحافظی آن شب را» دختر عصبی کیفش را از دست میلاد که ناباورانه به او خیره بود آزاد کرده او را همانجا در خلائی که درش غرق شد، رها کرد. او فقط کمی به دلبرش شباهت داشت. دستانش شل شد و به کنار بدنش افتاد. حالش خوب نبود؟ بود؟ زانوانش توان تحمل وزن بدنش را نداشته سست شدند و روی زمین افتاد. کف دست راستش را بر کف پیاده رو فشرده و از برخورد بالاتنهاش به زمین جلوگیری کرد. دلش می خواست در همان لحظه زمین دهن باز میکرد و اورا میبلعید. دگر بی سوگل این زمین، این دنیا، این زندگی چه ارزشی داشت؟ قطره اشکی که سعی در پنهان کردنش را داشت روی دستش چکیده سر خورد و زمین را با برقش زیبا ساخت. مردی از میان خیل عابرها، با دیدن حال میلاد به سمتش آمده زیر بغلش را گرفت. میلاد دست روی شانه مرد گذاشت و بی رمق روی پایش ایستاد. بی حرف و غمین از کنار مرد راه افتاد و از بین مردمی که بعضی با ناراحتی، بعضی با ترحم وبعضی با تمسخر نگاهش میکردند گذشت. چشمش پیاده رو را نمیدید، زمین را نمیدید، فقط چهره آن دختر را روبه رویش داشت که با اخم به او خیره بود. دختری که با دیدنش قلبش زنش پیدا کرده و با دیدن چهرهاش از زَنِش افتاد. با کمک درختان خودش را به خیابان رساند. آنقدر ذهنش درگیر بود که متوجه خیابان نشده به سمت ماشینش رفت، اما ناگهان....
-
پارت شانزدهم میلاد با حالی نزار روی زمین، روبهروی کولر دراز کشیده و پاهایش را رویهم انداخته و ساعد دست چپش را روی چشمان حزینش گذاشته بود، چشمانی سوزناک از اشک! ذهنش مدام به چهار ساعت قبل برمیگشت، زمانی که سوگل را دست در دست مردی دیگر دید و این یادآوری بر درد قلبش میافزود، چه دعوایی دردناکی بین قلب و مغزش ایجاد شده و مغز برای گریاندن قلبش هر کاری میکرد! دست راستش را روی سینه ترکخوردهاش گذاشته و با چانهای لرزان به صدای قلب تب دارش گوش سپرد. قلبی که شادیِ عشق را نچشیده نالان شد. دلی که دست به سمت دل دلدار دراز کرده او دست به قلب دیگری داده بود. روناک از ظهر که پسرش با اینحال به خانه آمد نگران شده و حالا از کنار گلخانه بزرگشان به میلادش زل زده بود. چه شده که حال پسرکش به این روز افتاده و از ظهر اشک را پشت چشمان سرخش پنهان کرده؟ چه شده که جز احوال پرسي ساده آن هم با صدایی لرزان که مادر را خوب متوجه بغض گلویش کرده بود چیزی نگفته؟! روناک با گلویی بغض آلود که سرگرفته از بغض پسرش بود رو به او گفت: - پسرم؟ میلاد جانم؟ بیا نهار بخور. با شنیدن صدای مادر انگار که از دنیای دیگری به این دنیا بازگشته باشد؛ صدای روناک، سپس کولر و در آخر صحبت پدرش با تلفن بود که به گوشش خورد. دستش را از روی چشمانش برداشته و سرش را کمی بالا آورد. با دیدهای سرخ که دل مادرش را رو به ناآرامی میبرد به او نگاه کرد. دوباره سرش را روی بالش برگرداند؛ بغض گلویش را عقب فرستاده با صدایی خشدار گفت: - شما بخورین مامان، من سیرم! روناک به شوهرش که کنار در سالن دراز کشیده و مشغول موبایلش بود، نگاهی انداخت. به سمت میلاد رفته کنارش روی دو زانو نشست، دستش را دراز کرد و دست میلاد را گرفت و از روی پلک بستهاش برداشت. تیله سیاه چشمان میلاد به سمت مادرش برگشت، دیدهای که از روناک به ارث داشت. با نگرانی که چشمان شب رنگش را پر کرده بود پرسید: - میلاد جان؟ مادر! خوبی؟ اتفاقی افتاده؟ دلش میآمد مادرش را غمگین کند؟ دلش میآمد اشک به چشمانش روانه شود؟ لبخند غمگینی به صورت گرد و تپل مادرش پاشانده، پلکهای بی رمقش را بهم زد و جواب داد: - نه مادر من، چه اتفاقی؟ فقط میل ندارم غذا بخورم. اما روناک تیزتر از این حرفها بود، مگر میشد شک یک مادر اشتباه شود؟! -پسرکم، من بزرگت کردم. میدونم الان چه حالی داری. دست میلادش را نوازش کرد و ادامه داد: - بهم بگو چی شده قربونت بشم! بیشتر از این توان نگهداری آن بغض سنگین را داشت؟! مادرش بزرگش کرده بود! دردش را به او نگوید به چه کسی در این دنیای نامرد بگوید؟ آرنج دستش را تکیهگاه بدنش کرده، سرش را از روی بالش برداشت، کمی خودش را به جلو رانده و سرش را روی پای مادرش گذاشت، جوری که پیشانیاش روی پای روناک بود. پیراهن گلگلی مادرش را در مشتش گرفته، با بغضی که در آستانه شکستن بود گفت: - مامان همه برنامه هام بهم خورد. دستان چروکیده روناک که روی موهای ژولیده میلاد کشیده شد، غمش بیشتر شد، حس میکرد قلبش ثانیه به ثانیه بیشتر فشرده میشود. دقیقا مانند بادکنکی که هرچه بیشتر هوا درونش رَوَد احتمال ترکیدنش بالاتر میرود. صدای محزون مادر با قطره اشکی عجین شده و در موهای میلاد به نیستی سپرده شد. گفت: چراغ عمر من، چه برنامه ای؟ با سوگل حرف زدی؟ بغضش بالاخره شکست و هقهقش به آسمان بلند شده شانههایش شروع به لرزیدن کرد. مادر با آوردن نام معشوقش زجه قلب شکستهاش را در آورد. روناک با سینه پر درد از ناراحتیِ پسرش بازهم موهای او را نوازش کرد. پیراهن مادرش را بیشتر در مشتش فشرده و با صدایی گرفته ادامه داد: همه برنامهها بههم خورد مامان، همه تصوراتم، سوگل؛ جوابش مثبت نبود. چشمانش را روی پای مادرش فشرد و دوباره صدای هقهقش تمام خانه را پر کرد. لرزش شانههایش دل مادر را میلرزاند. چه میشد دنیا تمام میشد، چه میشد همه چیز از حرکت میایستاد؟ چه میشد ساعتی را فراموشی میگرفت؟ اشک میلاد به غصه مادر افزوده و او نیز چنان باران بهاری اشک میریخت. اصلا مادری پیدا میشد که از اشک فرزندش اشک نریزد؟ قلب پسرش شکسته شده، قلبی که مادر برای تشکیل شدنش نه ماه صبر کرده بود. پدر که صدای گریه آلود میلاد را شنید سر از گوشی در آورده از جا بلند شد و به سمتشان آمد. سرش را از روی پای مادرش برداشته، نشست. دستانش را تکیه گاه بدنش کرد، کمی عقب رفته به دیواره پشت سرش تکیه زد. با پشت دست مانند بچهای که مادرش دعوایش کرده باشد و حالا با مهربانی از دلش درآورده اشک چشمانش را پاک کرد. پدرش کنار او نشست، دست دور گردنش انداخت و سرش را به سینه ستبر خود چسباند. کسی تحمل اشکهای این مرد زیادی مهربان را نداشت، پدر از غصه او محزون گشته، اشکِ گوشه بینی خوش فرمش را پاک کرد. از دیوار بدی دیده بودند از میلاد نه! میلاد دست پدر را که به سمتش دراز شده بود در دست گرفته نفس لرزانی کشید، پدر چینی بر پیشانیاش داده، ناراحت پرسید: - نگفت به چه دلیل جوابش منفیه؟ آهی از عمق وجودش تقدیم هوای اطرافش کرد. او حتی قدمی جلو نیامد که جواب منفیش را رودر رو به او بگوید؛ ارزش میلاد برایش همینقدر بود؟ بیمحلی؟ آدم بودا! عاشق بودا! قلب تقدیم کرده بود. ولی سوگل... سری به نشانهی نفی تکان داد، از پدرش فاصله گرفت، پاهایش را در شکمش جمع کرد و دستانش را دور پاهایش قفل. حسین آقا موهای فرفری میلاد را از پیشانیاش کنار زد و پر ز غصه از چهره گرفته میلادش گفت: باید از خداشم باشه! آدمِ عاشقِ واقعی کم پیدا میشه! میلاد با یادآوری صحنه آن لحظه باز هم آهی از تهِ تهِ قلبش که حال با قلب یک مرده تفاوت چندانی نداشت کشید؛ آهی سوزان از این داغ بر دل نشسته! چیزی نگفت و سکوت کرد. سکوتی که از فریاد برای دردهایش بلندتر بود، هنوز هم دلش نمیآمد مادر و پدرش از سوگل دلگیر شوند. واقعا که عشق انسان را کر و کور می کند، میلاد کم محلی سوگلی قلبش را دیده و حالا در این باره چیزی نمیگفت، مبادا سوگل بد جلوه داده شود. پدر دستی روی شانهاش گذاشت و کمی فشرد. از جایش بلند شد و راه آشپز خانه را در پیش گرفت. روناک بانو کمی جلوتر رفت، صورت تبدار پسرش را نوازش کرد و با مهربانی گفت: میخوای من برم باهاش حرف بزنم؟ لبخندی که بیشتر شبیه تلخند بود به صورت مغموم مادر زده. دستش را روی دست او گذاشت و کمی فشرد سپس دست چروکیده مادر را به لب هایش نزدیک کرد و بوسهای نرم روی آن کاشت. با بغض لبخندی زده که ناخواسته اشکی دست مادر را بوسید. - نه قربونت بشم، ممنون! صدای زنگ موبایلش بلند شد، چشم از مادر گرفته گوشی را از داخل جیب شلوارش خارج کرد. به تماسی که از سوی امین بود چشم دوخت، درست است حال خوشی نداشت، اما امین از برادر برایش پیشتر بود. قسمت سبز را لمس کرده و با صدایی گرفته و بی حال جواب داد: - جانم امین؟ - سلام داداش، خوبی؟ با انگشت شست و اشارهاش چشمان سوزناکش را فشرد و در جواب امین آهسته گفت: - نه، کارم داشتی؟ صدای نگران رفیقش از آنسوی خط به گوشش رسید: - چرا نه؟ چیزی شده؟ حوصله حرف زدن نداشت، تنها چیزی که میخواست آرامش بود که دیگر فکر نمیکرد حتی لحظهای آن را احساس کند. روناک بانو به چهره آزرده پسرش نگاه کرده در دل باعث و بانی حالش را... نفرین نه، آن دختر کسی بود که میلادش با جان و دل دوستش داشت. نفرین نکرده خدا حرف دلش را میشنید مگر نه؟ واقعا اگر که خدا دور گیر است خیلی سخت گیر نیز! - بعداً بهت میگم، چی شده؟ - دو تا خانم اومدن مغازهات، میگن صبحی یه پیراهن ازت گرفتن که تنگه، میخوان عوضش کنن، سراغت رو از من گرفتن گفتم احتمالاً بیاد. الانم نمیفهمن من بهت زنگ زدم، مغازه نمیایی؟ لبخند شیرینی با چشمهای خسته به مادرش زد. او گناهی ندارد که با این سنش غصه اورا نیز بخورد. به او اشاره کرد که به آشپزخانه برود و خودش جای قبلیاش دراز کشید، پای راستش را خم کرده و دیگری را روی آن انداخت و در جواب امین گفت: - حال ندارم، امین امروز مغازه نمیام. امین نگرانیش دو چندان شده، آب دهانش را قورت داد و پرسید: - چرا حال نداری؟ نگرانم کردی، بگو چی شده؟ - گفتم که بعداً بهت میگم، فعلا کاری نداری؟ امین با نگاه به سمت دو خانم کلافه که بعد از دور کوتاهی دوباره برگشته بودند گفت: - میلاد این بیچارهها پیراهن رو واسه امشب میخوان آخه، دوسه باره رفتن و تو پاساژدوری زدن دوباره برگشتن. میلاد کلافه دستی به پیشانیاش کشید، حس مهربانیش اجازه نمیداد مشتریهایش ناامید به خانه برگردند. بعد از چند ثانیه مکث جواب داد: - باشه الان راه میافتم. - پس بیا، فعلا! قسمت قطع تماس را لمس کرد، از جایش بلند شده بعد از بوسیدن دوباره دست مادرش که هنوز هم همانجا بود به سمت بیرون از خانه راه افتاد، مادر که از حرکاتش متعجب بود، پرسید: -کجا پسرم؟ نهار نخوردی که!
-
پارت پانزدهم *** به عکس مادرش که روی میز کنار تخت بود خیره شد، قطره اشکی روی پوست صافش سر خورد و روی پایش افتاد. کمی خم شد، قاب عکس را برداشته، روبهرویش گرفت. با دستش مشغول نوازش صورت زیبا و کشیده مادرش شد. حال که مادرش را، همدم تنهاییهایش را کنارش نداشت، عکسش سنگ صبور او شده، اما با این حال حسرت نداشتن او همیشه در قبلش ماندگار بود. روی تخت کمی عقب رفته، کمر خم شدهاش زیر بار این غم را به دیوار کنارش تکیه زد. کمی سرش را به سمت چپ خم کرده و با صدای لرزان از بغض گفت: - آخ مامانی؟! خیلی دلم برات تنگ شده، دلم خیلی گرفته. میدونم میدونی که میلاد ازم خواستگاری کرده ولی، مامان من… من نمیتونم با بنیامین ازدواج کنم، دوسش ندارم! شدت گریهاش بیشتر شده، اشکهایش صورت سفید و بیضی شکلش را با خون خود خیس میکردند. عکس را به سینهاش چسباند و آهسته لب زد: - اما بابا به این ازدواج راضیه! روی تخت دراز کشیده و پاهایش را در شکمش جمع کرد، دریای چشمانش که حال با دریایی طوفانی فرقی نداشت را بسته و آرام کرد. - مامانی تو یک جوری به بابا بفهمون که به این ازدواج راضی نیستی. تورو خدا! چند دقیقه ای گذشت، عکس را از سینه جدا نکرد و سرش را به سمتش خم کرد. بهخاطر گریه چشمان داغ دیدهاش خسته بود و به خواب عمیقی رفت. *** نور آفتابِ عصرگاهی از پنجره به اتاقش میتابید و روی صورتش گرد زعفران میپاشید. پلک لزرانی زده، چشمانش را باز و دستش را سایهبان صورت عرق کردهاش کرد. کمی جابهجا شد تا از زیر نور آفتاب کنار برود، قاب عکس هنوز هم مثل چند ساعت قبل توی آغوشش بود. به پشتی تختش تکیه زده و آهی کشید. از کنار پردهِ کنار رفتهٔ پنجره به آسمان آبی زل زد، به پرندگانی که با سرخوشی در آن پرواز میکردند. با خود فکر کرد« ایکاش منم میتونستم پرواز کنم، از اینجا بال میزدم و فرار میکردم! شاید در اونجا میتونستم مادرم رو بعد از چند سال دوری ببینم. بال بزنم و به سمت میلاد برم، روی حرف زدن با اون رو ندارم درست، اما... می تونم تماشاش کنم که!» صدای زنگ ملایمی فکرش را خط خطی کرده نگاهش را از آسمان گرفت. به سمت موبایلش که رویمیز کنار تختش بود، چرخید. دست دراز کرده تن گرم موبایل را به آغوشش گرفت. عکس سونیا را که روی صفحه خودنمایی میکرد، دید و با دیدن عکسِ همه همدمش بغضش بیشتر شده قطرهای دوباره قصد خودکشی کرد. آیکون سبز را فشرد، آب دهانش را قورت داده، شاید بغضش از بین برود، ولی بی خبر بود که او زورش بیشتر از این حرفهاست. - الو؟ - سلام سوگل، خوبی؟ جلوی سونیا نمیتوانست خوددار باشد و هقهقش را برای دخترعموی از خواهر نزدیکترش به هوا فرستاد، سونیا بیشتر نگران شده لب گزید و پرسید: - سوگل؟! داری گریه میکنی؟! برای چی؟ چشمانش را ثانیهای رویهم گذاشت، اشکی که روی پلکش نشسته بود به بیرون چکید. لب زد: - بنیامین! سونیا ترسید، چشمان هراسانش را به فرد روبه رویش دوخت، فکرش به هزار راه نرفته رفت و با سرعتی که بخاطر ترسش از حرف سوگل بود پرسید: - بنیامین چی؟ وقتی جوابی جز صدای گریهٔ او دریافت نکرد، ترسش هزار برابر شده و به قبلش نیز ورود کرد، تن داغ شدهاش را به سمتی کشاند و با اصرار پرسید: - بنیامین چی سوگل؟ با فکری که به جانش خطور کرد، ترسیده بهصورتش زد، انگشتانش را روی گونهاش کشید و پرسید: - یا خدا! نکنه نبردت خونتون؟ هان؟ دستپاچه شده و حالا بخاطر ترس از اتفاقی که فکر می کرد، بغض کرده بود. ادامه داد: - بگو کجایی؟ یا نه لوکیشن بفرست. سوگل به پلیس یا اورژ… با حرف سوگل حرفش را نصفه رها کرده به او گوش سپرد. نفس عمیقی که سست عنصر بوده و میلرزید از سمت سوگل به سونیا رسید. - نترس خونه خودمونم؛ بنیامین کاری نکرد، فقط… با یادآوری حرفهای بنیامین چشمانش را بست، دلش میخواست همه چیز به فراموشی سپرده شود اما... با گریه ادامه داد: - سونیا! ازم خواستگاری کرد. لب سونیا بازهم به بازی لبانش در آمد، سوگلِ محزون گلههایش را شروع کرد. - سونیا چرا...کمکم نکردی؟ چرا بیشتر بهانه... نیاوردی؟ چرا گذاشتی من رو با خودش ببره؟ او نیز از گریه رفیقش به گریه افتاده، گفت: - فدات بشم. خودت که بنیامین رو میشناسی، من هر کاریام میکردم اون...کار خودش رو میکرد! یک دفعه متوجه شد که سوگل اسم خواستگاری را آورده، متعجب ابروهای نازک و کوتاهش را بالا فرستاده با تن صدای بالا رفته پرسید: - چی گفتی؟! ازت خواستگاری کرده؟! تو چی جواب دادی؟ همانطور بیحال خم شده و سرش را روی بالشش گذاشت. نفس عمیقی کشید و گفت: - گفتم دیگه نمیخوام... در مورد این قضیه چیزی بشنوم، نه اینجا نه، هر جای دیگهای. اشکهای چشمش حالا گلهای بالشش را آبیاری میکردند. این اشکها دیگر بخاطر خواستگاری بنیامین نبود بلکه چیز دیگری قلبش را میآزرد. - سونیا میلاد دلش شکست!
-
پارت چهاردهم واقعاً میلی به غذا نداشت و فقط با قاشقش روی برنجها طرح میکشید، سروش سر از غذا گرفته به دخترش خیره شد. با خود فکر کرد. «چی شده که سوگل تا این حد ناراحته؟» صورت به غم نشسته سوگل را که میدید نفسش میگرفت. دست جلو برده روی دست یخ کرده او گذاشت و با مهربانی گفت: - قربونت بشم، چرا غذات رو نمیخوری؟ اما او بدون اینکه نگاهی به سروش بیاندازد، سری به طرفین تکان داد و بغضش را عقب فرستاده تا بنیامین به قوی بودنش شک نکند. - میل ندارم. سروش دهن باز کرده مخالفتی کند همزمان بنیامین نیز تصمیم گرفت دستش را روی دست محبوب قبلش بگذارد که صدای آیفون مانع شد. سوگل که دنبال بهانهای برای فرار از غذا خوردن که نه؛ از حضور در جمعی که بنیامین در نزدیکیاش نشسته بود از جایش بلند شده و گفت: - من باز میکنم. از آشپزخانه خارج شده، به خندههای یک در میان بنیامین هم اهمیتی نداد. او انقدر عاشقانه سوگل را میخواست که با دیدن حتی اخمش هم در دلش سرور می نشست؛ ینی به دیدن چهره اخمآلودش هم راضی بود. به آیفون رسید و تصویرش را نگاه کرد، مردی جوان که کیفی بر کوله داشت درون تصویر بود. با اخمی که نشان از حس کنجکاویش داشت گوشی را برداشته و پرسید: - کیه؟ - منزل آقای موحد؟ - بله بفرمایید. - میشه بگید خانم سوگل موحد چند لحظه جلوی در بیان؟ ابروانش پذیرای تعجب شدند! این مرد جوان با او چه کار داشت؟ - شما؟! - پستچی. وقتی متوجه شد که آن فرد کیست، سری به نشانه فهمیدن تکان داده، اخمش باز شد. - لطفا چند لحظه صبر کنید! آیفون را که گذاشت. سروش بلند شد، پشت اپن ایستاد و پرسید: - کی بود بابا؟! همانطور که به سمت اتاقش میرفت تا شالش را تنظیم کند جواب او را داد: - پستچی! از اتاق خارج شده به سمت در سالن رفت، دمپاییهایِ مشکیِ پاشنه دارش را پوشید و به سمت درِ حیاط حرکت کرد. در که باز شد، پستچی را پشت آن با یک دستهگل بزرگ که حدود شصت- هفتاد تا گل رز رنگی رنگی را درون خود جا داده بود، دید. مرد جوان دسته گل را به سویش حواله کرد و سوگل نیز آن را در دست گرفت. قسمتی که باید را امضا کرده و وارد حیاط شد. گل را کمی از سینهاش فاصله داده به دنبال آدرس فرستنده گشت، اما تنها آدرسی که در میان گلها دیده میشد آدرس گلفروشی بود. با خود گفت: «آخه این هدیه زیبا از کیه؟» وارد خانه شد. از راهرو گذشته به سالن رسید، پدرش که در آستانه سالن ایستاده بود، با دیدن گلها لبخندی زد و پرسید: - چه گلای قشنگی! کی فرستاده؟ برای توعه؟! او که هنوز هم کنجکاوانه درگیر پیدا کردن اسم فرستندهٔ گلها بود جواب پدرش را داد: - ننوشته کی فرستاده! سپس سر بلند کرد و به پدرش خیره شد. صدای خنده بلند بنیامین نگاهش را به سمت او کشید: - خوب خواستگاری علاوهبر شیرینی گل هم میخواد دیگه! اخمی که تازه به خواب رفته بود دوباره بیدار شده و سر پستش برگشت. ابروهای بهم چسبیدهاش را کمی بالاتر از جای همیشگی کشیده و پرسید: - خواستگاری؟! از کی اونوقت؟! سر چرخانده نگاهش را به چشمان خندان پدر افشانه کرد و دوباره به سمت بنیامین برگشت. سروش نیز وقتی صدای پر شعف رفیقش را شنید به سمت او برگشت. - خواستگاری من از تو دیگه سوگل خانم! سوگل با شنیدن این حرف بسیار عصبی شد، قفسه سینهاش به شدت بالا و پایین رفته و چشمان غضبناکش را به چشمان خندان او دوخت. انگار که یک سطل آب یخ روی سرش ریخته باشند، چیزی نمیگفت، لبانش را بر هم میزد چیزی بگوید نجوایی خارج نمیشد، ناامید شده از حنجرهاش، با چشمان به رود نشسته به آن مرد لبخند بِرو زل زد. دسته گل از دستش افتاد و گلهای درونش از درد متلاشی شدند. کمی در جایش تکان خورده تن قندیل بستهاش را به سمت پدر گرداند. بغض سنگ شده در گلویش را با التماسِ بزاقِ دهانش مقداری عقب فرستاد، ولی جلوی حجم غصهٔ اشک چشمش کم آورد و راحتش گذاشت. با چشمان مملوء از اشک و چانه لرزان از بغض رو به سروش ناباورانه پرسید: - بابا؟! چطور اجازه دادید؟ سروش دو قدم فاصلهاشان را پر کرده و دستانش را روی بازوهای نحیف دخترش گذاشت. با صدایی که کم از قرصی آرامبخش نداشت، آهسته جوری که فقط خودشان بشنوند گفت: - بنیامین دوست داره گلم، اون میتونه تو رو خوشبخت کنه. از حرف پدر، بغض کنار کشیده غول شده و دوباره گلویش را در آغوشِ گرمش گرفت. درد قلب عاشقش نیز دو چندان و صدای دادش را در سرش می شنید! حال علاوه بر بنیامین که هر کاری که تا الان خواسته انجامشده، پدرش نیز به این ازدواج راضی بود. باید خودش مستقیم همهچیز را به بنیامین میگفت، از این پدرِ خوشحال، آبی گرم نمیشد. دستانش را از بدنش کمی فاصله داد تا دستان پدر را عقب بفرستد. اخم را جانشین ناباوری صورتش کرده، ابروانش به سمت یکدیگر دویدند. چشمان دریاییش ناخودآگاه تنگ شده لبان خشک شدهاش را از یکدیگر باز کرد و با زبانی که در خشکی دست کمی از آن لبها نداشت، ترِشان کرد،به صورت شادمان بنیامین خیره گردیده و گفت: - من که از این خواستگاری خبری نداشتم، ولی اگر داشتم هیچوقت اجازه همچین چیزی رو نمیدادم. چشم گردانده به دیدگان متعجب پدر نگاه کرد، دوباره رو به آن خواستگار خوشچهره که حالا دیگر هیچ خبری از خنده روی لبانش نبوده و اخم بود که در پیشانیش چند خط را نقاشی میکرد، ادامه داد: - دیگه هم هیچوقت نمیخوام درباره اینموضوع چیزی بشنوم. نه اینجا نه هر جای دیگهای. تصمیم به انابت گرفته و به اتاقش رفت. در را محکمتر از قبل بهم زده به سمت تختش پرواز کرد. در این مواقع چیزی جز گریه کردن همدمش نبود. قطرههای اشک پس از پشت سر گذاشتن ویدیؤ تمامی صحنههای خواستگاری به دیدگانش رسیده خود را به پایین می انداختند، گویی گه قصد خودکشی دارند. چرا همچین میشد؟ چقدر الان دلش مادرش را میخواست، مهربانیهایش را، مادرانههایش را، دستهایش را نیاز داشت ولی… بنیامین نیز عصبی بود، به کوه غرور برخورده بود انقدر خشمگین که دیگر نفسش یارای بالا آمدن را نداشت. چشمانش را ثانیهای روی هم نهاد تا شاید عصبانیت حد خود را بداند و مقداری عقب بکشد. از آشپزخانه به سرعت خود را به سروش رساند، بخاطر حرصی که در چند ثانیه پیش نثار جانش شده بود، انقدر قدمهایش را محکم بر میداشت که زمین تحملش را از دست داده به لرزه میافتاد. روبهروی او ایستاد. نگاه به نگاهش دوخت و با عصبانیتی که سروش تا به حال از او ندید بود، از بین دندانهای کلید شدهاش گفت: - سروش! تو من رو میشناسی و میدونی که من ول کن خواستام نمیشم؛ پس خودت باهاش صحبت کن که با زبون خوش خواستگاریم رو قبول کنه. و بدون هیچ حرف دیگری از کنار سروش گذشت و به سمت در سالن راه افتاد. به آن که رسید، قبل از باز کردن دَر صدایش را به فریادی تبدیل کرده با لبخند مرموزی گفت: - وگرنه اون روی من رو میبینین!
-
پارت سیزدهم آهنگ تموم شد و ماشین ایستاد، سوگل سرش را از زانوانش گرفته با چشمهای تار شده از حلقه اشک به اطراف نگرید. سرش را بالا برده به سقف ماشین زل زد، چند پلک پی در پی زده و اشک را به عقب روانه کرد. سپس؛ سرش را پایین آورد و به بیرون زل زد، جلوی داروخانه بودند، بنیامین لبخند زد، هر جور هم که سوگل رفتار میکرد او بازم هم با دیدنش لبخند روی لبانش نقش میبست. - بابات زنگ زد به گوشیت، حواست نبود من جواب دادم، گفت چند تا قرص براش بگیرم. با حرف بنیامین به چشمانش زل زد، چشمان میلاد خیلی زیباتر بود مگر نه؟ شاید برای فردی دیگر این چشمها زیباترین باشد اما برای سوگل چشمان میلاد زیباترین دیدنی دنیایش شناخته شده بود. اصلا بنیامین به چه اجازهای دست به گوشیش زده و جواب تماسش را داده بود؟ بنیامین سوییچ را برداشته و بدون توجه به اخم سوگل از ماشین پیاده شد. سوگل عصبی چشم از او گرفت و حجم عظیمی از اکسیژن درون ماشین را به سلولهایش پیش کش کرد. دقیقهای بعد صدای قفل شدن درها به گوشش رسید، سر چرخانده بنیامین را دید که در حال ورود به داروخانه بود. سوئیچ را جلوی صورت خود گرفته لبخند لبانش را به سمت سوگل افشانه میکرد. می ترسید، از اینکه در نبود او سوگل تنهایش بگذارد. در این دقایقی که درون ماشین کنار محبوب قلبش نشسته بود چنان حال خوشی داشت که حال خوش در برابرش هیچ بود. بنیامین عاشق بود اما عاشقی کردن را بلد نبود؛ سوگل را دوست داشت ولی نمیتوانست از غرورش دست بکشد. با عصبانیت مشتش را روی داشتبرد فرود آورد و حرصی 《اه》 لب زد. برای چه قفل درها را زد؟ اتفاقی که نباید، افتاد، حالا فرار می کرد که چه؟ با اخم به روبهرو خیره شد، نظارهگر افرادی بود که بدون دغدغه از کنارش میگذشتند، با که می توانست درد و دل کند جز سونیا؟ چه کسی دردش را می فهمید جز دختر عمویی که حالش را به چشمان دیده و به دل درک کرده بود؟ پانزده دقیقه بعد بنیامین با یک پلاستیک دارو و یک جعبه شیرینی به سمت ماشین آمد؛ قفل در را باز کرده و روی صندلیاش نشست. رو کرد به سوگل با خندهای که او را جریتر میکرد گفت: - ببخشید طول کشید، داروخونه کمی شلوغ بود. جوابی به او نداد، انقدر از او متنفر بود که تا به حال این حس را حتی نسبت به خونی ترین دشمنش نیز نداشت. بنیامین قبلاز اینکه ماشین را روشن کند و راه بیفتد از داخل نایلون داروها لاکی را درآورد و به سمت سوگل که با انزجار نگاهش می کرد، گرفت. لبخندی به صورت احاطه شده از اخم سوگل زد و با ملایمت گفت: - فکر کنم رنگ قرمز خیلی به دستای سفیدت میاد! سوگل رویش را از او گرفته با اخم به سمت پنجره چرخید؛ دوست داشت هرچه زودتر به خانه برسند تا از فضایی که بنیامین نیز در آن نفس میکشید رها شود. لبخند بنیامین را که میدید به یاد میلاد میافتاد؛ میلادی که بخاطر همین مرد خودخواه دلش تالار عروسی غم شد. با حس گرفته شدن دستش توسط دست گرم بنیامین چشمش را به آن گره زد، بدنه سرد لاک که با پوست دستش ادغام شد، برقی با آخرین ولتاژ به بدنش نفوذ کرد. با هر لمس دستش توسط بنیامین حس خ**یا*نت داشت، خ**یا*نت به میلادی که پاسخ نگرفته، عزای پاسخ منفی از سوگل را گرفته بود. دستش را از دست او کشیده با داد گفت: - اینقدر به من دست نزن! صورت بنیامین از صدای داد بلند سوگل پذیرای ترس شد. تعجبی دست به دست ترس داده خودرا بالا کشید و و روی الاکلنگ ابروانش نشست. بنیامین دستش را به سمت خود کشید و گفت: - باشه، باشه آروم باش! ساعتی بعد جلوی خانه سروش ترمز زد. سوگل کیفش را به شانهاش زد و پیاده شده در را محکم بهم کوبید، در حدی که ناله ماشین بی زبان به هوا برخاست. در خانه را با کلید باز کرد و بدون هیچگونه تعارفی به داخل رفت، بنیامین حرصی از حرکات او بود اما از سر عشقی که نسبت به سوگل داشت کمی غرورش را نادیده گرفته و بی حرف پشت سرش وارد شد. جلوی در سالن سلامی سرسری به پدرش کرده و به اتاقش رفت. بنیامین که به سروش رسید دست او را محکم در دستش فشرد و با لبخند سلامی داد. همانطور که به سالن می رفتند بساط احوالپرسی هم گرم بود. سوگل عصبی و ناراحت بود، تمام حسهای بد وجودش را احاطه کرده گرم اورا در آغوش میکشیدند. عذاب وجدان از حال بد میلاد دست از سرش برنمیداشت. از بهر چشمان به غم کشیده دلدارش بغض به گلوی نحیفش نشسته ولی گریه؛ نه! کیفش را گوشهای پرت کرد، خود روی صندلی میز آرایشش نشست، میلاد از او ناراحت بود ولی کاری از دستش برنمیآمد، حالْ او چه حالی داشت؟ از سوگل دلگیر بود مگر نه؟ نیم ساعتی را در تنهایی و فکر و خیال گذرانده بود که پدرش صدایش زد: - سوگل جان بابا، بیا نهار! دوست نداشت که بازهم قاتل لحظههایی که با ذوق تصورشان میکرد را ببیند، صدایش را بالا برده و محزون گفت: - من میل ندارم. سروش از جایش برخواست، بدون دخترش غذا از گلویش پایین نمیرفت، دستی به ریشهای بلندش کشید، در اتاق را باز کرده، سرش را داخل برد و رو به سوگل که از درون آیینه پدرش را میدید گفت: یعنی چی میل نداری؟ پاشو دخترم، پاشو بیا غذا بخور تا به جون منم بچسبه! جوابی از سوی دخترش نشنیده وارد شد، سوگل نیز از جایش بلند گشت و به سمت سروش چرخید، دست زیر چانه کشیده دخترش نهاد و سرش را بالا آورد. در چشمان به رنگ شبش خواهش ریخته و گفت: - بیا بریم دیگه! اینبار مخالفتی نکرد، از جایش بلند شده نه به دل نه به جان همراه پدر به آشپزخانه رفت. بنیامین سر میز نشسته و با لبخند به او مینگرید. درست است که مرد زیبایی بود، اما، زیبایی او پای چشمان مهربان میلاد برای دلِ به دامِ عشق افتاده سوگل هیچ بود. دور میز گردشان بین پدر و بنیامین نشست. بوی کباب خانه را پر کرده بود ، کی سفارش داده و کِی رسیده؛ سوگل اصلا متوجه نشده بود.
-
پارت دوازدهم سونیا «ای وای» گفته و به سمت سوگل چرخید، دستش را گرفت و بعد تشکر از آقا محمود که استکانها را درون سینک ظرفشوییِ اول آشپزخانه میگذاشت از پشت سر او اول خود و سپس سوگل را گذر داد. نگاهی به ساعت دور مچش انداخت، عقربه کوچک از بازی خسته شده و روی عدد دوازده و نیم به استراحت میپرداخت. سوگل طی چند ساعتی که از سخن با بنیامین میگذشت به تنها چیزی که فکر میکرد راه فراری از دست او بود ولی هیچ راهی جز فرار کردن نبود. همانطور که ترسیده تند-تند وسایلش را در کیف میریخت، اطراف را میکاوید که مبادا بنیامین سر برسد. کیف را روی ساعد دستش انداخته و با نگاه به اطراف به سمت در خروجی راه افتاد، سونیا نیز سریعا وسایلش را جمع کرده و پس از خداحافظی با همکارانش پشت سر او راه افتاد. جلوی در بنیامین بود که مقابل سوگل قرار گرفت، دست درون جیب شلوارش برده، لبخند زد و پرسید: - سوگلی مگه نگفتم منتظرم باش خودم میبرمت؟ سوگل سر چرخانده به همکارانش که وسایلشان را جمع میکردند دیده افکند، در دل «ای خدایی» گفته و چشمانش را محکم رویهم فشرد، او چیزی نداشت که بگوید، اما سونیا به دادش رسیده پس از کمی مکث گفت: - ام...سوگل قراره با من به جایی بیاد. بنیامین اخم را به ابروهای پهن و بورش راه داد. هنگامی که عصبانی میشد کسی جرات مخالفت با خواستهاش را نداشت. - اما سوگل این ساعت باید با من بیاد خونه! و امروز سونیا بود که بخاطر دخترعمویش بی پروا از چهرهٔ اخم آلود بنیامین حرف روی حرفش می آورد. مانند مرد مقابلشان اخمی را میهمان ابروان کوتاه و دخترانهاش کرد و دست سوگل را توی دستش گرفت، به سمت خروجی کشیده در همان حال گفت: - کار من خیلی مهمه. بنیامین عصبی دستی بر دماغ خوش فرمش کشیده، پوفی کرد و خود را با قدمی بلند به آنها رساند، مچ دست دیگر سوگل را در دست گرفته و خشمگین نام سونیا را صدا زد: - خانم موحد! و با تحکم ادامه داد: - سوگل امروز با من میاد. سونیای شجاع شده برای ثانیهای؛ نتوانست بیش از این روی حرفش حرف بیاورد. بنیامین پشت سر خود سوگل را کشیده و او بالاجبار به همراهش از بانک خارج شد. بنیامین اخم را پرانده و لبخند زد، لحظهای ایستاد تا دختر مورد علاقهاش نیز با او همقدم شود، سوگل که انگار دستش در باتلاقی فرو رفته باشد، تلاشهایش بینتیجه بود؛ قدرت بنیامین کجا و قدرت سوگل! سونیا که حرفش به نتیجه نرسید، سوی بنیامین اخم کرده، دست به سینه پشت سر آنها راه گرفت. از روی پلهی جلوی بانک که پایین آمدند، چشم سوگل ناخودآگاه به چپ چرخید. همانطور که گفت؛ سر ساعت، در همان محل ذکر شده به انتظار ایستاده بود، زیر سایه درختی در میان آفتابِ داغِ تیر ماه! میلاد به جلوی پایش خیره و صورتش از همان فاصله هم اضطرابش را داد می زد. دستش را بالا برده تا دستمالی روی پیشانیاش برای پاک کردن عرقش بگذارد اما، چشمش به سوگل اندوهگین افتاد و لبخندی زد، دستش را برای سوگل تکان داده تا خواست جلو برود چشمانش به پایین کشیده شد و دستان قفلشده درهم سوگل و مردی که در کنارش ایستاده بود را دید. سوگل ناخودآگاه قدمی به جلو برداشته اما دست محصورش در دست بنیامین مانع از حرکتش میشد. چشمان دختر قصهمان نیز رد دیده میلاد را گرفته و روی دستان در هم قفلشان ثابت ماند. دستش که برای سوگل بالا رفته بود آهسته پایین آمد و کنار بدنش افتاد. لبخند روی لبانش بالغ نشده نابود شد و صدای زاری قلب داغ دیدهاش گوشهای تیزش را به اطاعت خود آورد. نگاه سوگل به مانند پیچکی به دور دیده اشکآلود میلاد پیچید. میلاد نیز ناباور به سوگل زل زده و از همان فاصله هم برقِ اشک در چشمانش پدیدار بود! جلو نرفت، داد نزد، دعوا نکرد! ولی با کمری خم شده از بار غم عقبگرد کرده و به سوی ماشینش رفت. سوگل برق اشکش را دیده بود و حالا کمر خم شده او بغضی در گلویش نشاند. قدمی جلو نهاد. دست بنیامین که مانند طنابی دور دستش او را در کنار خود نگه داشته بود باعث شد گام جلو رفته را برگردد، دست دیگرش را روی پنجهٔ قدرتمند بنیامین گذاشته و دست خود را از ندامتگاهش آزاد ساخت. انگار که قلبش از زیرِ لاستیکِ بزرگ کامیونی بیرون آمده باشد راه نفسش باز شد، گام برگشته را دوباره به جلو برداشت، اما قدم دومش بالا نرفته پشیمان گشت، نمیتوانست! چه میگفت بر آن عاشقِ داغ دیده؟! همانطور که چشمش هنوزهم روی میلاد قفل بود بهدنبال بنیامین که اینبار آستینش را در دست داشت رفت. درِ شاگرد را برای سوگل باز کرده و او به ناچار درونش نشست. تنش را گردانده و از شیشه پشت به میلاد که هنوز هم از عرض خیابان عبور نکرده بود خیره گشت. قلب او نیز بی تاب شده و بهانه میلاد را میگرفت. بنیامین که سوار شد، ماشین را راه انداخت. دو الی سه متر جلوتر دوربرگردانی بود که باید از آنجا دور زده و بعد از رسیدن به چهار راه به سمت چپ میپیچیدند. راه مذکور را پیموده و وارد خیابان موردنظر شدند، به سبب سرعت زیاد ماشین و صدای آهنگ اعصاب نداشته سوگل بیشتر بهم میریخت. چشمانش را بر هم گذاشته و پوفی کرد، همین که پلک برداشت میلاد جلوی ماشینشان سبز گشته و سوگل با دیدن او و سرعت زیاد بنیامین جیغ بلندی سر داد. بنیامین بهسرعت پایش را روی ترمز فشرده و پنج سانتی میلاد ماشین را نگه داشت، میلاد متوجه شد اما انگار که هیچ ترسی از اتفاقی که عن غریب اتفاق میافتاد نداشته باشد، محزون خیره نگاه اشک آلود سوگل گشت. سوگل حال بد او را که میدید در دل خود را نفرین میکرد. میلاد با حالی نزار لبخندی که از دلخونش برخواسته بود را به سوگل زده و پی راهش را گرفت. بنیامین عصبی گشته سرش را از پنجره خارج کرد و دستش را در هوا تکان داد، خواست فحشی نثار میلاد کند که سوگل آستین کتش را گرفته و با بغض سنگین درون گلویش داد زد: - هیچی نگو، سرعت تو زیاد بود اون هیچ تقصیری نداشت!
-
پارت یازدهم سوگل عصبی از اتاق بنیامین خارج شد و به سمت میز خودش که روبه روی اتاق رییس بود رفت. با اخم صندلی را کمی عقب داده نشست، سونیا هر دم بیشتر از حرکات سوگل حیران شده و در فکر فرو میرفت، صندلیش را سُر داد و به او نزدیک گشت. پرسید: - سوگل؟ خوبی؟ چرا یهو اینقدر اخمالو شدی؟ بنیامین چی بهت گفت؟ اما او انقدر خشمگین بود که حتی جواب سونیا را نداد، از عصبانیت خطی افقی پیشانیش را بوسه میزد. آرنجش را رویمیز گذاشت و دیدگانش را تکیه به کف دستهایش داد. سونیا بیشتر از این پاپیچ سوگل نشده مجبورا به سوی میز خودش رفت. او واقعاً از بنیامین خوشش نمیآمد، مرد مذکور از همان اول در همه کارهای او دخالت میکرد و حتی یکی از شرایط سوگل برای شروع رابطه را نیز نداشت. از شدت حرص بدنش داغ کرده بود، دستی به صورت ملتهبش کشید و چانهٔ گِردش را درون مشتش به زندان فرستاد. سر از میز زیر دستش گرفته و متوجه پسر بچهای شد که در وسط سالنِ بانک کنار مادرش نشسته و با مایلر کوچکش بازی میکرد . چقدر دلش هوای بچگی را داشت؛ بچگیای که تا اولین قطره اشک از چشمش میچکید آغوش مادر پذیرایش بود. از جایش بلند شد و همانطور که پاهایش را محکم روی زمین میکوبید، به آشپزخانه رفت. این دختر یک روز خوش در این بانک نداشت و همه و همهاش زیر سرِ به اصطلاح رییسِ مکانِ گفته شده، بود. سونیا که از عمل او متعجب شد، کار مراجعه کنندهاش را تند تند انجام داده و پشت سر او راه افتاد. سوگل وارد آشپزخانهای که در عرض آن دونفر به زور میتوانستند بایستند شد، کمرش را به لبه کابینت تکیه و آرنجش را روی شکمش و دستهایش را روی صورتش گذاشت. سونیا نیز به او ملحق شده، روبهرویش ایستاد و نگران پرسید: - سوگل؟ تو چرا هر دفعه یه چیزیت میشه؟ تعریف کن! سوگل دستانش را از روی صورت برداشت، چهار انگشت دست راستش را به پیشانی عرق کردهاش کشید و کلافه گفت: - کی جز بنیامین اعصاب من رو بهم میریزه؟ جلو رفته دست سوگل را در دست خود گرفت و بعد از کمی نوازش، از بهر غصه دختر عمویش کمر ابروهایش شکسته، پرسید: - چرا؟ مگه چی گفته؟ سوگل به سمت آبسردکن قدم نهاده لیوان یک بار مصرفی از جایگاهش برداشت و از آب یخ پرش کرد، یکنفس که سر کشید باعث شد سرش از شدت سردی آب درد بگیرد، چشمانش را چند ثانیهای رویهم گذاشت و دستش را روی پیشانیش فشرد. واقعا اگر سونیا را نداشت این همه درد را چطور تاب میآورد؟ پلکهایش را فاصله و سری به طرفین تکان داده عصبی دستش را مشت کرد و گفت : - گفت ظهر خودش من رو میبره. اخمِ ابروهای صاف و کوتاه سونیا از ترسِ تعجب فراری شده حیران گفت: - ام...ولی این شدت عصبانیت! دستانش را دو طرف بدنش به کابینت تکیه داده لبانش را جمع و تاکید کرد. من از این بدم میاد اینم ولم نمیکنه! سونیا کتری را روی گاز کمی به عقب هل داده به آن تکیه زد، دستانش را روی سینه به آغوش یکدیگر فرستاد و کلافه جواب داد: - میدونم که. اذیتت میکنه، بهت میپلکه، بدتر از همه اینه که دوست داره! سوگل دیگر حوصله شنیدن حرفهایی که خودش بارها و بارها زده بود را نداشت، بههمین دلیل وسط حرف سونیا پریده و خشمگین کف دستش را روبه روی صورت او گرفت. - آره، فهمیدم سونیا تو میدونی، به خدا حوصله هیچی رو ندارم! انگشت اشاره هر دو دستش را بالا برده و به جنگ شقیقههایش فرستاد، چشمانش را بست و با انگشتانش کمی پوستش را روی استخوان چرخاند. چند ثانیهای سکوت بینشان اقامت کرد تا اینکه سونیا خنده کنان گفت: - سوگل بنیامین با اینکارات اخراجمون نکنه خیلیه! چشمهایش را باز نکرده، همانطور که هنوزهم از حرفهای بنیامین آتشینمزاج بود گفت: - نه بابا، این اینقدر به من میپلکه که اخراج توی گزینهاش نیست. تو رو هم نمیزارم… با چیزی که به ذهنش رسوخ کرد حرفش را نیمه تمام گذاشته کف دستش را محکم به پیشانیاش زد که صدای تق بلندی کرد، آبی چشمانش که بخاطر ترس دو دو میزد از تعجب درشت شده بود، سونیا با دیدن حال او هراسیده، کمی جلو آمد. سرش را کمی خم کرده تا چشمان رفیقِ همکار شدهاش را ببیند، قلبش از استرسِ حال سوگل مانند گنجیشکی ترسیده تند تند میزد. - دوباره چی یادت اومد؟! جوابی به حرف سونیا نداد. تعجب نیز از ترسِ سوختن از صورتِ داغ کردهاش به خانه خودش کوچ کرد و جایگاهش را به ترس باخت. - وای نه! سونیا دست او را تکانی داده و پریشان پرسید: - چی نه؟ میشه حرف بزنی؟! میمیک گریه با ترسِ توی صورتش دست دوستی داده جواب گفت: - ظهری باید جواب خواستگاری میلاد رو بدم! سونیا نیز وقتی یادش به قرارشان افتاد، گوشه لبش را گزیده و دست چپش را پشت دست راستش زد، گفت: - وای آره! حالا چیکار میکنی؟ چه بهونهای برای بنیامین میاری؟ سوگل ترسیده و نگران بود، حالا چه میشد؟ چطور جواب میلاد را میداد؟ یا چطور میتوانست بنیامین را بپیچاند؟ نگاه مضطربش را به دختر عمویش که حالش دست کمی از او نداشت انداخته و پرسید: - چی کار کنم سونیا؟! اما او حرفی برای زدن و ایدهای برا پیشنهاد نداشت. هردو در فکرِ یافتن راه حل به سر میبردند تا اینکه صدای آقا محمود که در حال ورود به آشپزخانه بود را شنیدند: - دخترا؟! شما اینجا چیکار میکنید؟ آقای بیات چندبار سراغتون رو گرفته.
-
پارت دهم صدای پدرش را که شنید چشم گشود، اتاقش پنجرهای به سمت حیاط داشت، ولی این وقت صبح آفتابِ درون آن حیاط هم خیلی کم بود چه برسد به اتاق او. در جایش نشسته و دستی به صورتش کشید. جواب داد: - جانم بابا؟! سروش در اتاق مشکی رنگ دخترش و با لبخندی به چهره خواب آلودش گفت: - پاشو بابا، باید بری سرکار، دیرت میشه ها! از جایش بلند و از پدر تشکر کرد، سروش لبخند زده، دستی بر دماغ نه خیلی کم کشید و از اتاق بیرون رفت. سوگل مشکوک شد، پدرش دیشب و امروز به طرز عجیبی، خیلی خوشحال بود، حالا چرایَش را، سوگل نمیدانست! از دستشویی که برگشت پدر را چیدن میزانه دید. سروش طی چند سالِ نبودِ همسرش، برای خود کدبانویی شده بود. اما هر وقت دست به ظروفی که خانمش با آنها کار میکرد، میزد به یاد او افتاد و آهی از عمق وجود میکشید. حالتی که با حوله درون دستش صورتش را خشک میکرد، به سمت آشپزخانه قدم نهاد، حوله را روی شانهاش انداخت لقمهای کوچک از نان و پنیر درون دهانش گذاشت و روبه پدرش لبخندی مرموز زده و گفت: - بابایی؟! قضیه چیه؟ خیلی مشکوک میزنی! سروش خندهای را چاشنی تعجب کرده و گفت: - نه فدات بشم، چرا مشکوک؟! مثل همیشه. سوگل ابرویی بالا انداخته و سر تکان داد و در حالی که هنوز قانع نشده بود روی صندلی روبه روی پدرش نشسته بود و هر دو در خوردن صبحانه بودند. *** پس از پوشیدن لباس، ساعت مچی اسپرتش را به دست کرده و جلوی صورتش را زیر مقنعهاش تنظیم میکند. به سمت کیفش رفته، برداشتش و کلید و گوشیش را در آن قرار داد. از اتاق خارج گشت، سروش جلوی در ورودی سالن منتظرش بود، به سمت جاکفشی گام نهاده. کفشهایش را در آورد و روبه پدرش گفت: - بابا چرا هنوز نرفتی؟ - منتظر تو بودم نورِ دیده. در حالی که کفشهای پاشنه دارش را میبست، سرش را بلند کرد و گفت: - من خودم رفتم! سروش جلوتر از او راه افتاد، دستی بر کرواتش کشیده گفت: من که دارم میرم، تورو هم میبرم دیگه. سوگل حرف دیگری نزده و در کنار پدر درون ماشین جا گرفت. سروش ماشین را از حیاط خارج کرده دوباره پیاده شد تا در را ببندد. *** محل کارش زیاد شلوغ نبود و فقط سه یا چهار نفر در آن حضور داشتند روی صندلیهای فلزی نشسته بودند، حضور همه همکارانش حتی سونیا نشان میداد که او آخرین نفر است. تمام میزهای روبروی در ورودی که تک و توک را میتوان از نظر گذراند تا به گوشه راست فضای بانک یعنی اتاق رئیس رسید، بنیامین روی صندلیاش نشسته و به پرونده درون دستش با اخمی که نشان از دقت داشت خیره بود. نگاه از او گرفته به سوی میزش رفت، با سونیا دست احوال پرسی کرد و پرسید: - دیشب کی رفتی؟ من اصلا متوجه نشدم. سونیا برخواست، گونهٔ سوگل را بوسه زد و گفت: - ساعت یک بود، عمو که آمد من برگشتم، من رو رسوند. *** آقا محمود که سوگل را صدا زد، به سمتش چرخید و به چهره دلنشین و مهربانش زل زده نگاهش بر پیراهن سفید و راه راه او محو گشت. - دخترم آقای رئیس کارت داره. سوگل با شنیدن سخن او اخم کرده و سر تکان داد. (چکارم دارد؟ من نمی دانم چرا دست از سر من بر نمیداره؟!) آن پیرمردی که گناهی نداشت، پس سوگل سومهای جای اخم و لبخندش را عوض کرده و جواب او را داد. بلند شد، بی توجه به نگاه سونیا به سمت اتاق رئیس حرکت کرد. اتاق نزدیک بنیامین که رسید، با لبخندی زورکی جواب خیره خانم علیخانی، همکارش را داد. تقهای که در زد، آقای بیات سرش را از منیتور مقابلش گرفته و روبه سوگل با لبخندی که لبان نازکش را کمی کش داده بود گفت: - بفرمایید خانم موحد، بنشینید. سوگل بی توجه به لبخند و تعارفش، به این فکر کرد که چرا او رسمی سخن میگوید! اخمی کرده در جواب بنیامین گفت: - باید برم، کلی کار دارم، آقا محمود گفت باهام کار دارم، اومدم. بنیامین به صندلیش تکیه زد. خونسردی را به چشمان قهوهای رنگش ریخت، دلشاد بود از این که میتوانستم در کنار سوگل بگذراند. تحکمی را به کلام بر غروش آویخت تا کاری که میگوید انجام شود. - خوب پس؛ حالا که باید بری حرفام رو میزارم برای ظهر، توی خونتون! تکیهاش را از صندلی برداشت، ساعد دستانش را روی میز گذاشته و انگشتانش را درون هم فرو برد. یک تای ابروی پهن و مشکیش را بالا رانده و با لبخندی پیروزمندانه ادامه داد: - موقع برگشت خودم میرسونمت، پس تنها نرو! سوگل از حرفی که زده حرصش گرفت، دستش را مشت کرده و نفس عصبیاش را حواله بنیامین ساخت. چاره دیگری ندارد، آب ریخته شده را که نمیتوانست جمع کند
-
پارت نهم ساعت روی دیوار پشت تلوزیون یک بامداد را نشان میداد. سوگل جلوی تلوزیون روی پای سونیا خوابش برده ولی هنوز سروش برنگشته بود، سونیا هم خسته از نشستن کم کم داشت چرت میزد. *** در سالن را آهسته گشوده و وارد شد، طول راهرو را که طی کرد سونیا را دید، برادرزادهاش که به سوی در چرخیده بود با دیدن او لبخندی زده و گفت: - سلام عمو. - سلام عمو جان. نگاهی به سوگل انداخته و روبه سونیا ادامه داد: سوگل خیلی وقته خوابیده؟ سونیا دیده به چهره غرق در خواب و مژههای پرپشت سوگل روانه ساخته به معنای مثبت سر تکان داد. کش و قوسی به تنش داده، سر سوگل را از روی پایش بلند کرد و کوسنی را برای جایگزینی پایش برگزید، لبخندی زده روبه عمویش ادامه داد: - خب، عمو جون شمام اومدید، سوگلم دیگه تنها نیست، من برم. سروش به سمت یخچال رفته لیوان آبی برای خودش ریخت و روبه برادرزاده مهربانش گفت: - صبر کن عمو، خودم میرسونمت! سونیا همانطور که کیفش را برمیداشت، پاسخ گفت: - خیلی ممنون، زحمتتون میشه! سروش به سوی او برگشته اخم ساختگی کرد و با تحکم جواب داد: - گفتم میرسونمت! سونیا هربار که رفتار عمویش را میدید محزون گشته باخود میگفت: (سوگل چقدر خوشبختِ که باباش اینجوری عاشقشه! که انقدر دوسش داره! که برای راحتیش هر کاری می کنه. خوش به حالش که همچین رابطه خوبی با هم دارن. کاش منم میتونستم همچین رابطه خوبی با بابام داشته باشم.) سروش بطری آب را در یخچال برگردانده دوباره به سالن برگشت، جلوتر از سونیا وارد راهرو شد، دستی بر چشمها و ابروان مشکی و پهنش کشیده، با گفتن: - برو بریم! او را از فکر خارج کرد. *** سونیا را به خانهاشان رسانده و حالا در راه برگشت بود، خیابانِ نزدیک منزل خودش را طی میکرد که تلفنش زنگ خورد، به گوشی که جلوی کیلومتر شمار قرار داشت نگاه انداخته سپس با خوشحالی جواب داد: -به به آقا بنیامین گل، چطوری؟ - خوبم سروش جان. خودت چطوری؟ از پیچ خیابان عبور کرده جواب داد: - منم خوبم، تازه از مهمونی دارم به خونه میرم. - خوبه. سوگل چطوره؟ - اون هم خوبه. سیگارش را لبه تراس اتاقش خاموش کرده و ادامه داد: -راستش سروش جان زنگ زدم برا اون قضیه. سخنش سروش را به فکر فرو برد، ولی متوجه منظور بنیامین نشد، به همین خاطر دنده را عوض کرده با اخمی که به صورتش هجوم آورده و نشان دهنده سوالش بود پرسید: - کدوم قضیه؟ بنیامین ته مانده سیگارش را همان جا گذاشته و دانهای دیگر را از جعبه مشکی رنگش خارج نمود، گفت: قضیه خواستگاری دیگه. می خوام فردا بیام خونتون و قضیه رو با سوگل در میون بزارم، نظرت چیه؟ مگر میشد موافق نباشد؟ او به دنبال فردی برای دخترش بود که دوستش داشته باشد و خوشبختی او را تظمین کند و حالا خدا بنیامین را سر راهش قرار داده و چه کسی بهتر از این پسر؟! در حالی که سعی میکرد خنده در صدایش تاثیر نگذارد گفت: - آره بیا، من فردا خونه هستم. بنیامین بشکنی زده و با لبخند گفت: - خوب پس من بعد بانک همراه سوگل میام. سخنانشان که پایان یافت، تلفن را قطع کرده و جلوی خانه ترمز زد. ماشین را که داخل حیاط برد، سوگل بخاطر صدای در که البته خیلی هم بلند نبود بیدار شد. اطراف را نگاه کرده نه خبری از سونیا بود نه از پدر! از جایش برخواسته، با صدای در سالن به سمت راهرو رفت و پدر را در حال در آوردن جوراب هایش دید. دستی به چشمان پف دارش کشیده و گفت: - سلام بابا. - سلام دختر گلم، بیدارت کردم؟ - نه خودم بیدار شدم، نمی دونم سونیا کی رفته! سروش به دخترش رسیده و دستی دور شانههای نحیف او انداخت، بوسهای بر موهای خوش بویش کاشته گفت: - تا الان اینجا بود، خودم به خونشون رسوندمش. دستش را از دور گردن سوگل برداشته و در حالی که به سمت اتاقش میرفت با خوشحالی که در صدایش موج میزد گفت: - برو بخواب جانم، فردا باید بری سرکار! سوگل تا کنار آشپزخانه پشت سر پدر رفته دلیل خوشحالیش را نپرسید، لیوان آبی برای خود پر کرده و یک نفس سر کشید. به پدر که به اتاقش رفته بود شب بخیر گفته جوابش را که دریافت کرد به سوی اتاق خواب خود گام برداشت. حولهاش هنوز هم روی بالشش پهن و همانجا آب از جانش به هوا رفته بود. تایش زده و در کمدش روی بقیه لباسها قرارش داد. کش موهای قهوهای رنگش را باز کرده و به سمت تختش رفت، پس از خمیازهای از عمق جان پتویش را کنار زده و دراز کشید.
-
پارت هشتم به همراه سونیا در راه رفتن به نانوایی برای خرید خمیر بودند، به میلاد فکر می کرد، لبخند از لبانش محو نمیشد. سونیا ناراحت شده و به لبخند عموزادهاش شکایت کرد. -سوگل بس کن دیگه چقدر مسخره میکنی! با شنیدن حرف او متعجب گشت اما دوز خندهاش نه تنها پایان نیافت بلکه بیشتر هم شد، به سونیا اشاره کرد و ابروهای قهوهایش را بالا پراند، گفت: - تو چرا به همهچی شک داری؟! شاید من دارم به یه چیز دیگه میخندم! سونیا هنوز اخمهای صورتش باز نشده به راهش ادامه داد، سوگل با دو به سمت دختر عمویش رفته اینبار او دستش را گرفت و نگه داشت. تا آمد حرفی بزند صدای پسر بچهای هشت-نه ساله که دوچرخه سواری میکرد سرشان را به راست چرخاند. پسرک که بلوز و شلوارک زرد رنگی به تن داشت سونیا را مخاطب قرار داده با شیطنت گفت: - دختر خانم حرص نخور پیر میشی! سپس به رکابش سرعت بخشیده و سونیا را در بهت تنها گذاشت. خنده محو شده سوگل برگشت و او از ترس آنکه سونیا بازهم ناراحت شود سعی در پنهان کردنش داشت. قدمی جلو رفته، لبانش را به درون دهانش کشید تا شاید خندهاش وا بدهد. سر به سویی خم کرده و گفت: - سونیا جونم من به تو نمیخندیدم. سونیا نگاهش را از جای خالی پسرک گرفت و عصبی به چشمان آسمانی سوگل دوخت، پس از مکثی؛ دیدهاش را پایین کشیده و ادامه داد: - خب، راستش... داشتم به میلاد فکر میکردم. سونیا با شنیدن این سخن از جانب دختر عمویش در آنی اخمش از چهره فراری گشته و بغ کرده پرسید: - باور کنم؟ سوگل به چشمان سبز او خیره و انگشتهای کشیدهاش را درون دستش گرفت، با لبخندی که چشمانش را آبیتر از حد معمول نشان میداد گفت: - آره باور کن. سپس نفس عمیقی کشیده و ادامه داد: - استرس دارم! جلوتر راه افتاده سونیا با قدمی خودش را هم قدم او کرد و سوال درون ذهنش را پرسید: - چرا استرس داری؟ به صورت تپل و سفید دختر عمویش نگاه پاشیده چینی در پیشانی بلندش که به سبب موهایش پوشانده شده بود انداخت و جواب داد: - نمیدونم چهجوری فردا جوابش رو بدم؟ چی بگم بهش؟ یه وقت فکر بد نکنه راجبم؟! درونگرا بود و تا جایی که میتوانست از ابراز احساسات خودداری میکرد؛ شاید هم میترسید، الله اعلم! حرف زدن از حس درونش واقعا برایش سخت و جواب دادن به خواستگاری میلاد سختتر. سونیا مچ نحیف او را گرفته و با ملایمت گفت: - نفسم چه فکر بدی بکنه؟ هان؟ خودش ازت خواستگاری کرده، خودش خواسته که حتی اگه جوابت منفیِ بازهم بری و بهش بگی، پس چی میگی؟ بر گونه او بوسه نشاند و ادامه داد: -اگه نری بدتره! سخنان رفیقش سبب شد دلش ذرهای آرام گیرد. باید روی خودش کار میکرد تا بتواند به راحتی حرفش را بزند، اما میدانست که گفتن این حرفها برای اولین بار به کسی که تا حالا برایش غریبهای بیش نبوده طاقت فرساست و زبانش از حرف زدن جا میزند. به نانوایی رسیدند و سوگل پشت سر خانمی درون صف ایستاده، بوی نان تازه که به بینیش رسید تصمیم گرفت نان هم بگیرد. سونیا نیز کمی عقبتر کنار نرده جلوی نانوایی توقف کرده و سرگرم موبایلش شد. *** میلاد در مغازهاش نشسته و خوشحال، با رفیقش که فروشنده مغازه روبرویی نیز بود صحبت میکرد: امین بالاخره بهش گفتم، خیلی سخت بودا ولی گفتم. امین که دست کمی از برادر برای میلاد نداشت لبان گوشتیاش را به لبخند و شیطنت را به چشمان خاکستریش دعوت کرده و گفت: - خب پس، یه شیرینی طلبکار شدم. چشم روی هم گذاشت و با لبخندی که شادمانیش را هوار میکشید جواب او را داد: - حالا بذار جواب مثبت بده من یه شام توپ بهت میدم. حرفش که پایان یافت چیزی بر ذهنش خطور کرد.(اگه جواب سوگل مثبت نباشه چی؟) فکرش بلند بود و امین که صدای زمزمهاش را شنید از روی چهارپایه درون مغازه بلند شده پشت تیشرت خاکستریش را پایین کشید، قدمی به سمت او رفت، دستی روی شانه رفیقش گذاشت و با مهربانی گفت: - حالا بد به دلت راه نده! میلاد نگران سرش را بالا برده او را نگرید. - اگه جوابش منفی باشه من میمیرم. چهجوری تحمل کنم؟ چهجوری به خودم بفهمونم من رو نمیخواد؟ پیشانی کشیده خود را نوازش کرده و محزون ادامه داد: - حتی فکر کردن بهش هم آزارم میده. امین به او نزدیک شده و سرش را در آغوش کشید. دو مرد ذکر شده از بچگی رفیقهای گرمابه گلستان یکدیگر بوده و در این پنج ماه که میلاد از عشق سوگل ناله میکرد، امین برای آرامشش به هر ریسمانی چنگ زده بود. ***
-
پارت هفتم سوگل با یاد آوری سخنان سونیا خندهاش گرفته و هر چه که میکرد قطع نمیشد، هر از گاهی ادای دختر عمویش را درمیآورد و دوباره میخندید. سونیا معترض اسم او را صدا زد و رویش را برگرداند، تلویزیون را روشن کرده صدایش را نیز زیاد! دقیقهای بعد که آرام گرفت، دستی روی شانهی سونیا گذاشت، او بغ کرده به خودش تکانی داد و شانهاش را از زیر دست سوگل آزاد ساخت؛ اما سوگل بیخیال نشده دوباره ساعدش را روی شانهی دختر عموی نازک نارنجیاش که قهرهایش در مقایسه با شیطنتهایش دوست داشتنیتر بود، قرار داد و گفت: - سونیا جونم؟! ولی او به این سادگیها قانع نمیشد و سوگل هم به این زودیها تسلیم! دستش را از روی شانه او برداشت و دور کمرش پیچاند، چانهاش را روی شانهی تپل سونیا گذاشت و با نگاه به مژههای بلند و حالت دارش گفت: - خواهری؟! جوابی که نگرفت، با خندهای که سعی در پنهان کردنش داشت ادامه داد: - خودت یهکم فک کن بهش، خندت نمیگیره؟ سونیا دلخور به سمتش برگشته و گفت: - اینقدر خودت رو لوس نکن، میدونم خندهداره ولی تو همدیگه زیادی میخندی! دستش را از دور کمر سونیا باز کرده و آرنجش را روی پشتی مبل قرار داد، انگشت کوچک دست راستش را به سمت سونیا دراز کرده و خواهشمند گفت: - آشتی؟ سونیا دقیقهای حرف نزده اخمش کم کم باز شد و بعد انگشت کوچکش را در انگشت دختر عمویش قفل کرد. سوگل دو دستش را دوسوی سر سونیا قرار داده و آن را به لبانش نزدیک کرد، بوسهای رویش نشاند و گفت: - قربون دخترعموی دلنازکم. ***