رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

mmmahdis

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    138
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis

  1. بانوجان رمانم رو‌میخونی یا فقط لایک میکنی؟

    امید وار بشم یا نه🤣

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. mmmahdis

      mmmahdis

      🤣اخیش مرسی. تو رو خدا محو نشی. بمون بخون خواهش🤣❤️

      چرا اول صفحه اخر؟

    3. ایلماه

      ایلماه

      رمانم اصلا اجازه غیب شدن رو بهم نمیده پس خیالت راحت حالاحالاها ور دل رمانت میمونم 😄

      متاسفانه این یکی از مرضایی که من دارم 😄

    4. mmmahdis

      mmmahdis

      اهان صفحه اخر رو بخونی ببینی از اول بخونی یا نه؟

  2. پارت صد و بیست و هشتم سروش مستاصل سر تکان داد، بنیامین پس از نگاهی گذرا به جناب سروان سرش را به او نزدیک کرده و نجوا کرد: - مسبب جواب منفی سوگل رو پیدا کردم. سروش متعجب گردید، دست چپش که می‌رفت تا بر روی ریش‌های مشکي که کم و بیش سفید نیز درشان یافت می‌شد بنشیند، با سخن بنیامین از حرکت ایستاد. بنیامین کمرش را صاف و به پشتی صندلیِ چرم تکیه کرد، وقت زیادی نداشت که بخواهد تَلَفَش کند، با انگشت اشاره و شصتِ دستِ چپش چشمانش را نوازش داد و رو به سروش که خیره خیره نگاهش می‌کرد گفت: - دخترت یکی...دیگه رو می‌خواد. با چیدن کلمات بعدیِ جملاتش دستش را مچ کرد: - یکی دیگه رو دوست داره، باورت... چشم بست، چطور چنین حرفی را راجب عشقش بر زبان می‌آورد؟! - باورت میشه بغل یکی دیگه رو پذیر... چیز شاخی نبود اگر از عصبانیت رنگش به سرخی می‌رفت. حال سروش نیز با جمله آخر و نیمه کاره او خراب تر از خراب گشت، طلبکارهای خود را به فراموشی سپرده و دندان بر هم سابید. - کدوم... کدوم نامردیه؟! چطور جرئت کرده، به دختر من دست بزنه؟! بنیامین که حال نامساعد او را دید به اقتضای سنش لیوانی از بین لیوان‌های یک بار مصرف روی میز برداشته و از پارچ کنارشان کمی آب درونش ریخت و سوی سروش گرفت. قبل از پیچاندن انگشتانش به دور لیوان به چشمان بی فروغ بنیامین زل زده و گفت: - فقط بهم...بهم نشونش بده، دنیاش رو سیاه... داشت ادامه می‌داد که احمدی سر از پرونده‌های مقابلش گرفت و گفت: - آقای بیات لطفا زودتر تمومش کنید. بنیامین به معنای بله سری تکان داد و سروش پس نوشیدن جرعه‌ای آب به خاطر شدت حرص و عصبانیتی که بر جانش نشسته بود دکمه نزدیک به گردنش را باز کرده و دستی بر صورتش کشید. - تو فقط کافیه کاری که من میگم رو انجام بدی؛ هم از شر اون یارو راحت می‌شیم هم تو امشب بر می‌گردی خونه. به چشمان خمار بنیامین خیره گشت، حرفش جرقه‌ای بر ذهن سروش نشاند. مشکوک به روی او نگاه کشاند. - نکنه... بنیامین زندان افتادن من که زیر سر تو... سریعا به میان کلام سروش پرید، دست بر پای او گذاشت و با لبخندی پیروزمندانه گفت: - در هر صورت الان قدرت دست منه. یا حرفم رو قبول می‌کنی و میایی بیرون، یا تا جور شدن این دویست میلیون اینجا می‌مونی. شانه‌ای بالا انداخت و کش و قوسی به تنش داد. - من در نبود تو راحت‌تر به هدف‌هام می‌رسم. مدارکی که در تمام یک ماهِ گذشته جور کرده بود را مقابل سروش بر میز گذاشت و انگشت اشاره‌اش را روی صورت میلاد قرار داد، گفت: - پسره اینه... سروش به جلو خم شد، با دیدن سوگل در کنار میلاد درون عکس‌ها ذهنش سخنی بر زبانش راند. - چطور این کارو کردی سوگل؟! پاشنه کفش چرم و مشکی‌اش بر زمین ضرب گرفته، صورتش را پشت دستانش پنهان ساخت. - می‌کشمش..چطور به ناموس من نزدیک شده؟! . بنیامین دست بر شانه سروش نهاد و فشاری بر آن وارد نمود. - نه، این کاریه که خودم، شخصا باید انجامش بدم؛ فقط خودم. تو باید... کاری که از سروش می‌خواست را گفته و پس قبول کردن آن از سوی پدر سوگل از اتاق جناب سروان خارج شدند، سربازی سروش را به بازداشتگاه برد و بنیامین تماسی با عماد برقرار کرد. تا او جواب بدهد دست بر کمر نهاد، پیراهن مشکی‌اش بدجور به او می‌آمد و نگاه هر کسی را به سمت خود جلب می‌کرد.- جونم آقا؟! با تصور هیکلِ بزرگ عماد که هم از لحاظ جثه و هم قد دو برابر خودش بود گفت: - بیا پولت رو بگیر و رضایت بده. عماد دستی بر صورت چاقش که با ریش‌های بلند مزین شده بود کشید و هنگامی که از رفیقش دور می‌شد پاسخ داد: - آقا همون بیست میلیون دیگه؟ یه وقت جا نزنی مبلغ کمتر بشه‌ها! ابروهایش بهم نزدیک شده و با پوفی نفسش را بیرون فرستاد، بنیامین عجب آدمی بود؛ مبلغ مجازی چک دویست میلیون اما اصل آن را عددی با هفت صفر پر کرده بود؛ کلاه قشنگی بر سر سروش رفت! *** تمام شب را چشم بر هم نگذاشته و به کاری که بنیامین از او ‌می‌خواست فکر کرد، نمی‌توانست انجام دهد، اما آن مرد با چه اجازه‌ای به دخترش نزدیک شده بود، اگر توانش را داشت مطمئنا می‌رفت و دستان میلاد را می‌شکست. ولی بنیامین هم بد کرده بود، او را به چنین بهانه‌ای به زندان فرستاد تا بتواند به اهدافش برسد!می‌دانست به کسی تهمت ناروا زدن گناهی بزرگ است اما نمی‌توانست قبول کند که میلاد قاپ دختری که قرار بود با بنیامین مزدوج شود را به همین آسانی دزدیده باشد. باید برای نجات دخترش از این مهلکه که بنیامین درونش به شمری واقعی شباهت داشت کاری می‌کرد. شادی سوگل را موقعی که دیشب از بازداشتگاه به خانه برگشته بود به یاد آورد، او برای خوشحالی و هیجان دخترش هر گناهی را به جان می‌خرید!لباس‌هایش را به تن کرد، کیف کارتی‌اش را نیز درون جیب پیراهن کرمی‌اش قرار داد و موبایلش را به جیب شلوار پارچه‌ای مشکی‌اش هدایت ساخت
  3. پارت صد و بیست و هفتم اخم ساختگیش جلوی اعتراض سوگل را گرفت، از کنار او گذشته پس از کمی تفکر محل قرار داشتن سوییچش را به یا آورد، از اتاق خارج شده و جانانش را مخاطب قرار داد: - تا تو کفش‌هات رو بپوشی منم اومدم. *** وارد فضای کلانتری شده و چشم چرخاند، بنیامین را که روی صندلی‌های فلزی نشسته بود، دیده و تند-تند به سویش گام نهاد، صدای پاشنه کفشش سبب گشت بنیامین از حضورش مطلع شود. مقابل بنیامینی که حالا ایستاده بود قرار گرفت و حینی که نگاه آشفته‌اش را به اطراف می‌گرداند پرسید: - بابام کجاست؟ اصلا برای چی گرفتنش؟! حالا که سوگل را دید دلش برای او سوخت، برای این حالِ نگرانش بهر پدر؛ ولی پشیمانی، دیگر سودی نداشت! دستش را بالا برد بر شانه محبوبش بگذارد تا کمی او را آرام کند اما نه تنها فکرش را به انجام نرساند بلکه دعوت اخم را نیز پذیرفت. - چک بی محل کشیده آقا! در چشمان عصبانی بنیامین زل زد، ابروان بلند و حالت‌دارش را بر تخت پیشانی نشاند و متعجب گفت: - از بابا بعیده! بنیامین دست بر کمر زد و پوزخندی بر گوشهٔ لب نشاند. - حالا که کشیده! سوگل نگران و آشفته‌حال گشت؛ اینجا کسی را جز بنیامین نداشت که از او کمک بگیرد. پرسید: - حالا من چیکار کنم؟ اصلا مقدار چک چقدره؟!بنیامین همانطور که رویش را سوی دیگر بر می‌گرداند به لبانش تحرک را هدیه بخشید. - کاریت به قیمتش نباشه، این رو بدون که تو از عهده‌اش بر نمیایی، خودمون یکاریش می‌کنیم. پای چپش را جابه جا ساخته، ابروانش راه کج کرده و به یکدیگر نزدیک شدند، گفت: - نمی‌تونم. من باید با طلبکارا حرف بزنم، بابام نباید شب رو اینجا بمونه! بنیامین قدمِ عقب رفتهٔ سوگل را با گامی کوتاه جبران کرد. لبخند زد، شاید به دل سوگل نمی‌نشست و آرامش نمی‌کرد اما همین که خودش این خیال را داشت کافی بود. - اگه بهت قول بدم تمام تلاشم رو کنم که سروش امشب توی اتاق خودش بخوابه اخمِ ابروهای قشنگت رو باز می‌کنی و به خونه بر می‌گردی؟! دیده‌اش غرق نگاهِ مهربان شدهٔ بنیامین گشت، نه تنها اخمش کاهش نیافت بلکه بغض هم بر آن فزونی یافت. کاش بنیامین هیچوقت پیشنهاد ازدواج نمی‌داد، کاش پدرش رفاقتش را به خانه نمی‌آورد تا روی بنیامین به چهره سوگل باز نگردد؛ اصلا ای‌کاش سوگل از همان لحظه که حدس‌هایی راجب احساسات بنیامین زده بود، تمام کمال همه چیز را کف دست پدر می‌گذاشت! تمام حال و احوال این دوره از زندگیش را ای‌کاش‌هایی در بر داشت که هر چقدر هم اشک می‌ریخت دلشان نمی‌سوخت تا بلکه سبز شوند. دست راستش را با فاصله پشت کمر سوگل قرار داده و او بهر آنکه دست بنیامین بر تنش ننشیند عقب گرد کرد تا جلو‌تر از او به بیرون برود. *** بنیامین پس از خواهش از جناب سروان احمدی موفق شده بود با سروش کلامی سخن بگوید. حال در کنار او نشسته و سخنش را آهسته بر زبان می‌آورد. - ببین سروش! رقم چک خیلی بالاست، خودتم که خوب می‌دونی. سروش دستان دستبند زده‌اش را کمی بالا برده و سپس بر ران پاهایش کوفت که از برخورد اجزای دستبندِ فلزی صدایی آرام ایجاد شد. - من اون چک رو نکشیدم، بخدا نمی‌دونم از کجا سبز شده! بنیامین زانوانش را کمی از هم فاصله داد و حینی که آرنج‌هایش را بر آنها می‌نهاد انگشتانش را نیز در هم قفل ساخت، در حالی که کمرش را به جلو خم کرده بود سرش را سوی مردِ بغل دستیش بر گرداند و ادامه داد: - به هر حال پای اون چک امضای توئه، وگرنه تو رو بازداشت نمی‌کردن.
  4. پارت صدو بیست و ششم بنیامین کلافه بود، این را می‌شد از سرعت تنفسش و در یک جا بند نبودنش فهمید. آژیر ماشین‌های پلیس هم روی نروش رژه می‌رفت. - بیا کلانتری. بابات رو بازداشت کردن. سوگل که تصمیم داشت قدمی به جلو بردارد، گامش کامل نشده متوقف شد. ضربانِ عضو درون سینه‌اش کند گشت و نگاهش به سمت میلاد برگشت. « به چه دلیل پدرش را گرفته بودند؟!» - برای چی؟! بنیامین متوجه غم صدای معشوقه‌اش شد، چهار انگشت دست راستش را بر تخت پیشانیش کشید و به سمت مخالف برگشت. «تقصیر خودته که حالا بابات اینجاست، اگه به محضر میومدی این اتفاق نمی‌افتاد!» اما حیف که نمی‌توانست حرف دلش را به زبان بیاورد. - خودت بیا می‌فهمی! سپس تماس را پایان داد؛ نمی‌دانست با خودش چند چند است، سروش را به زندان انداخت تا هم او و هم سوگل حساب کار دستشان آید ولی حالا با شنیدن صدای غم بار دلربایش از کرده خود پشیمان بود. سوگل که بوق‌های اشغال تماس را شنید چرخید و سمت میلاد قدم نهاد، او که از همان اولِ شروع تماس بلند شده و ایستاده بود، تا چهره ترسیده سوگلش را دید به سمتش رفت و دستان کوچکش را به میان دستان خود گرفت. پرسید: - چی شده؟ چی شنیدی که حالت رو بهم ریخت؟! در وهله اول پنهای سینه ستبر میلاد در آن پیراهن اندامی منزل‌گاه دیده سوگل گشت، سپس نالان چشم در چشمان معصوم او گذاشت. - میلاد پلیس، بابام رو... دستانش را از دست او جدا ساخت، خط‌های افقی افتاده بر پیشانیش پریشان حالیش را نمود می‌بخشید. میلاد که متوجه اضطراب او شد، اینبار بازوی چپ او را با ملایمت در مشتش گرفته و او را به سمت صندلی میز آرایش که مقابل در ورودی بود برد و مجابش کرد بنشیند. خود نیز جلوی پای او زانو زد، دستش را از بازوی جانانش سر داده و بر مچ او محکم ساخت، همانطور که انگشتش را نوازش‌گونه بر پشت دست لطیف سوگل می‌کشید گفت:- نازارم! آروم باش، یه نفس عمیق بکش. حرف او را به گوش جان سپرده گفته‌اش را عملی ساخت. لبخند میلاد مانند (پرانولی) بود که بر قلب مضطربش نشسته و تپشش را آرام ساخت. - خوب حالا بگو ببینم چی شده؟! ای امان از این شانسِ سوگل که هر وقت به حضورش احتیاج داشت در خواب ناز به سر می‌برد! مثلا آمده بود همه چیز را بگوید، هم خود را راحت کند و هم میلاد! چه فکر می‌کرد و چه شد! به چشمان نگران میلاد نگاه کرد، در آن حال نیز سبب آرامشِ دلِ سوگل می‌شدند. - پلیس بابام رو دستگیر کرده، باید برم. ابروهای کوتاه میلاد به سبب آنچه که شنیده بود بالا پرید. کف دستش را چرخی داد و متعجب پرسید: - دروغ نگو! برای چی؟! در آن دم جوابی نداد، از جا برخواست، نگاه میلاد نیز به دنبالش! کیفش را برداشت و آنگاه بود که جواب گیانِ زندگیَش را داد: - نمی‌دونم بخدا. فقط خبر دادن برم. لبه شالش که افتاده بود را بر روی شانه چپش انداخت و بندهای کوتاه کیف کوچکش را در دست گرفت. - صبر کن می‌رسونمت. در مقابل دلداده‌اش ایستاده و پاسخ گفت: - نه، دستت درد نکنه، خودم میرم.
  5. پارت صد و بیست و پنجم - میلاد مادر، من میرم یکم استراحت کنم از سوگل جان پذیرایی کن، چای هم حاضر کردم برو از آشپزخونه بیار! میلاد دست بر چشم راستش گذاشت و از جا بلند شد، روناک به داخل اتاق قدم برداشته با لبخند روی فرش خاکستری نشست و سوگل نیز به احترام او بر زمین جای گرفت. پیش دستی برداشت و خوشه‌ای انگور به همراه تعدادی گیلاس در آن گذاشته و به دست سوگل داد. - بخور دخترم. سوگل تشکر کرد که روناک برخواست، باز خواست به احترام او بلند شود که روناک دست بر شانه‌اش نهاد و مانع شد. - راحت باش. آمدن میلاد همزمان گشت با رفتن مادرش؛ روبه روی سوگل چهارزانو زد، سینی استکان‌ها و فلاکس را کنار پایش گذاشت. - خب سوگل بانو! حالا تجهیزات محفل هم آماده است، بگو ببینم حرفت رو! لبخند زد، قصد کرد دانه‌ای انگور به دهان بگذارد بلکه اضطرابش کاهش یابد. پس یکی به دهان خود گذاشت و دانه‌ای را به سمت میلادِ جانش گرفت. شادی مصمم شد در قلب میلاد خانه گزیند. - میدونم... میدونم ممکنه از حرف‌هام دلخور بشی. من... میدونم باید زودتر این‌هارو بهت می‌گفتم... دستش که گیلاسی را در خود حبس کرده بود ثابت ماند. « چه می‌خواست بگوید؟! تنها چیزی که میلاد را دلخور می‌کرد فقط از دست دادن سوگلش بود ولا غیر!» دستش را عقب کشید، ناباور خیره دختر مورد علاقه‌اش شد، سوگل پیش دستی جلوی پایش را کنار گذاشته و روی دو زانو نشست. میلاد چشم بست و پس از گشودن آن‌ها جدی پرسید: - چی می‌خوای بگی؟! دستش را بر ران پایش کشیده و سر پایین انداخت، موهای جلوی سرش مانع دیدنش توسط میلاد می‌شد. - میگم... همه چی‌رو میگم... ولی تروخدا قول بده من رو ببخشی! عرقی از سر ترس بر جناغ سینه میلاد راه گرفت «چی می‌خواد بگه که اول قول می‌گیره ببخشمش؟!» صدای زنگ گوشی سوگل اجازه نداد میلاد سوالش را باری دیگر تکرار کند. نگاه خودش هم به سوی کیف صورتیَش که صدای زنگ از آنجا می‌آمد چرخید. دست میلاد سوی صورت یارش رفته و موهایش را به پشت گوشش روانه ساخت، چقدر دلش تمنای بوییدن این موهای خرمایی را از نزدیک داشت! سوگل که متوجه دست گرم او شد برگشت، نگاه میلاد از او می‌خواست به گوشیش بی‌اهمیت باشد و جواب او را بدهد، اما سوگل نگران بد خواب شدن روناک بود که روی کناره درون سالن پذیرایی به استراحت می‌پرداخت.ناراضی نگاه از دیده پریشان میلاد گرفته و بلند شد، موبایل را از درون کیفش که کنار در ورودی اتاق قرار داشت خارج کرد، نام بنیامین در بالای صفحهٔ سفیدِ گوشی نیشخند میزد. تلفن را کمی کج کرده دریای چشمانش را به میلاد هدیه ساخت.دوست نداشت جواب بدهد اما اگر بنیامین ادامه می‌داد و بازهم زنگ می‌زد اجازه نمی‌داد تمام حقیقت را بلاخره به میلاد بگوید، ایستاد و از در خارج شد.- الو؟!بنیامین به گوشهٔ سالنِ مکان رفت، اخمِ چهره‌اش تمام حس پیروزیش را می‌خشکاند.- چرا من هرچی زنگ میزنم جواب نمیدی؟ نمیگی شاید کار خیلی واجبی داشته باشم؟!سوگل کمرش را گرداند و با نگاهی گذرا به میلاد که او نیز با نگاهی بی فروغ خیره‌اش بود پاسخ فرد پشت خط را داد:- چی میگی شما؟ یک‌بار زنگ زدی که جواب دادم.بنیامین پوزخند زده دست بر کمر گرفت.- اگه گوشیت رو نگاه کنی متوجه پنج تا میسکالم میشی!سوگل چشم بست، نفس را در ریه حبس و سر تکان داد.- دارم میگم یبار بیشتر زنگ نزدی، اگه هم زدی گوشی من زنگ نخورده. حالا چیکارم داشتی؟!
  6. پارت صد بیست و چهارم روبه روی میلاد نشسته چشمان شادمان او را می‌نگرید، از شدتِ تپشِ تندِ قلبش، دهانش به کویری خشک شباهت داشت. دلدارش که روی تخت خوابِ خود نشسته بود، پرسید: - بگو ببینم چی می‌خوای بگی. نمی‌دانست چگونه باید سخنش را شروع کند. اصلا چه بگوید؟ حالا که موقعش رسیده حسی ضد و نقیض قلب و ذهنش را تسخیر کرده بود! لبخندی مضطرب زد، دستش را روی دسته صندلی تکیه‌گاه برگزید و گفت: - میشه من برم یه لیوان آب بخورم و بیام؟ کمی صورت کشیده‌اش را به نزدیک سوگلیِ قلبش برد، با لبخندش دل او بازهم به دام چال لپ‌هایش افتاد. - می‌خوای من برات بیارم؟! از جا برخواست، با نگاهی سوی در اتاق گفت: - نه، نه خودم میرم. میلاد چشم بر هم نهاده سوگل راه افتاد، می‌خواست در این مسیرِ هرچند کوتاه فکر کند. لیوانی از جا ظرفی برداشت و آن را از آب شیر پر کرد، اَهرُم شیر را پایین برد و لیوان را لبه سینک گذاشت، دست چپش را بر سینه‌اش گرفت و نفس عمیقی کشید. می‌ترسید، از عکس العمل میلاد پس از فهم حقیقت واهمه داشت. روناک فلاسک بدست وارد آشپزخانه شد و تا او را در آن حال دید پرسید: - خوبی گلم؟ صدا را که شنید چشم گشود، استرس قلبش روی لبخندش نیز تاثیر داشت. بعد از بالا بردن لیوان، همزمان با پاسخش سر تکان داد. - آ...آره. تمام محتوای لیوان را به گلو فرستاده و پس از آن با قدم‌هایی بلند از چهارچوب یک متری آنجا خارج گشت.میلاد در جای قبلش نشسته و به عکس سوگل که تازه از کشو خارج ساخته و کنار آیینه قرار داده بود نگاه می‌کرد. بس که محو عکس بود متوجه بازگشت سوگل نشد، او نیز چیزی نگفت، باری دیگر به اطراف اتاق نگاه گرداند، از شدت ترس دلش می‌خواست وقت کشی کند! تختی یک‌نفره با رویی خاکستری در میانه اتاق وجود داشت که دیوار روبه روی آن توسط شاسی بزرگی از عکس میلاد که درون آن زیباییش به ماه آسمان دهان کجا می‌کرد، پوشیده شده بود؛ پالتویی مشکی به تن داشت با پلیور یقه اسکی زرشکی، موهایش را نیز مانند همیشه به راست کج کرده و باز هم همان لبخند که دل را بدجوری آب می‌کرد!دیوار سمت چپ به طور کامل پر شده از کمد‌های قهوه‌ای و قسمتی از آن به صورت بوفه قرار داشت که میلاد درونش را از وسایل تزیینی قدیمی و انواعی ماشین پر کرده بود. سوی دیگر تخت یعنی مقابل در نیز به عنوان جایگاه میز آرایشِ ست کمدش برگزیده گشته؛ ادکلن، ژل و برسش را روی آن قرار داده بود. چیزی که نگاه سوگل را بیش از همه به خود جلب کرد عکس خودش بر روی آن میز بود. لبخند زد و سمت میلاد که دستش را سوی او دراز کرد گام برداشت. دست در دست مردانه او گذاشته نگاه خندان میلاد را با نگاهش گره زد و کنارش روی تخت سُکنا گزید. - این عکس رو از پیجم برداشتی؟ میلاد چشمکی نثارش کرد، به عکس نگاه افکند و با خاطرات خوشش جوابی را بر لب جاری ساخت. - تنها راهی بود که می‌شد یه عکس خوب ازت چاپ کنم. تو بانک که نمی‌شد عکس گرفت. سوگل خندید، اما بازهم ضربان تند قلبش او را یاد دلیل اینجا بودنش انداخت. روبه روی میلاد چهار زانو زد و به یقه پیراهن سبز یشمی‌اش خیره گشته آب دهانی فرو داد. - راستش...خوب... میلاد پا روی پا انداخت، انگشت اشاره دست راستش را به صورت خم زیر چانه جانانش قرار داد و او را مجاب کرد به چشمانش نگاه کند. لبخندش به مانند ماهِ شب چهارده در صورتش می‌درخشید. - جون دلم، چی می‌خوای بگی که باعث شده ضربان قلبت تا این حد بالا بره؟ ابروهای زیبا و بلند سوگل بالا رفت و متعجب نگاهش را به دیده مشکیِ میلاد که حس قدرت بر او القا می‌کرد دوخت. میلاد که میمیک صورت دلدارش را دید دست بر سینه جمع کرده و بر لبخندش رنگ داد، به مانتوی سبز او اشاره زد و ادامه داد: - آخه داره لباست رو می‌لرزونه. سوگل همراه با نفس راحتش خندید که میلاد برای آرام کردن دلبرش ادامه داد: - حرفت رو بزن، منم یکم باهات حرف دارم. دهان باز کرد سخن آغاز کند که با صدای روناک صرف نظر کرده و رویش را از میلاد برگرداند، جامیوه‌ای بزرگ و پر از میوه‌ای را در دست راستش و در دیگری دو پیش دستی داشت؛ به آن دو که رسید میلاد را مخاطبش برگزید.
  7. پارت صد بیست و سوم - سلام بر دلیل زندگیم. چطوری؟! مادر که نگاهش کرد ذره‌ای، فقط ذره‌ای خجالت کشید، سوگل لبخند زد و چشمانش بی‌حال گشت. آرزو کرد پس از تعریف حقیقت نیز رفتار میلاد با او همین منوال باشد. - خوبم جونم، تو خوبی؟ میلاد صدایش را پایین آورد و از جا برخواست. کمی که از خانواده‌اش دور شد پاسخ گفت: - تا وقتی پیشم هستی حالم رو نپرس، چون همیشه خوبه. باز هم لبخند زد، اما اینبار پر استرس. دلش غنج رفت. - کجایی؟ روناک که صدایش زد از دیوار رو برگرداند، جلو رفت، لقمه‌ی نان و پنیری که برایش گرفته بود را از او ستاند و جواب سوگل را داد: - خونه‌ام. جات سبز تو سالن نشستیم مامانم هم آورده عصرونه می‌خوریم. از شیشهٔ جلوی سمندِ سفید خیره بیرون گشت، امان از این جوان‌ها با کلهٔ داغشان که اینگونه با موتور حرکات موزون می‌رفتند. - نوش جونت. میلاد می‌خوام راجب چیزی باهات حرف بزنم. روی دو زانو نشست و لیوان چای شیرینش را برداشت. جرعه‌ای نوشید، از شادی که بهر دیدن سوگل در آینده‌ای نزدیک بود لپ‌هایش چال افتاد. - بیا اینجا گلم. خودت که بهتر می‌دونی از وقتی مغازه پر پر شده بیست‌چاری خونه‌ام. سپس خنده صداداری کرد و دیده‌اش بر روی مادر که برای خودش لقمهٔ کوچکی می‌گرفت خیره ماند. - به امید خدا مغازه هم پیدا میشه، پس میام میبینمت. در جواب محبوبش «باشه‌»ای گفته و بعد از قطع کردن تلفن از جا بلند گشت.روناک باری دیگر استکان خالی همسرش را پر از چای کرد و در همان‌حال از پسرش پرسید: - سوگل چی گفت مادر؟ میاد اینجا؟! او که حالا دیگر به کتابخانه مجلل سالن رسیده بود روی پاشنه پا چرخیده و پاسخ گفت: - آره. لبخند دندان نمایی زد و ادامه داد: - من برم به خودم برسم. حسین آقا چایش را هم زد و نگاه مشکیش را از همسر خنده به رویش گرفته به پسرش دوخت. گفت: - به امید خدا با سوگل حرف بزن تا دیگه برای خواستگاریِ رسمی مزاحمشون بشیم. میلاد قلبش به تپش افتاده و لبان کوچکش قوس یافت، او که از خدایش بود. *** بنیامین در پارکِ قرارشان روی نیمکتی سرخ رنگ نشسته و حینی که با سالاری سخن می‌گفت عکس‌هایی که او به تازگی گرفته بود را نظاره می‌کرد. - خوب چه خبر؟ کارا در چه حاله؟ سالاری دستانش را در هم قفل و به صفحه موبایل زل زد. - آقا تمام کارایی که گفته بودین رو تا الان سعی کردم به بهترین شکل انجام بدم. عماد هم قرار بوده صبحی بره اونجایی که باید! آنگاه که سالاری «باید»ی که می‌گفت را می‌کشید، بنیامین تمام عکس‌ها را با به او تی جی به فلش خود وارد کرده و گوشی را به سالاری برگرداند. لبخند پیروزمندی زد، قصد شومش را پر وبال داد و رو به سالاری گفت: - کارت خیلی خوبه، پیش من یه پاداش بزرگ داری!
  8. پارت صد بیست و دوم پس از مراسم عقد، سوگل تا ظهر روز بعد بدون رفتن به محل کارش درخانه مادربزرگش ماند و سپس با استرسی فراوان از برخورد پدر به خانه خودشان برگشت. زهرا خانم که از حال پسرش خبر نداشت، پس از اطلاع یافتن از نرفتن او به بانک پی در پی شماره‌اش را می‌گرفت بلکه خبری بگیرد اما نمی‌دانست که بنیامینش از شدت غم و عصبانیت در تب بالا می‌سوزد و رفیقش تیمارداریش را می‌کند. دارویی از گلو پایین نمی‌فرستاد و این سبب عصبانیت بیش از حد کیوان دوستش شد. - دیوونه میمیریا! حالا سوگل نه یکی دیگه. هم دور و برت هم تو محل کارت کلی دختر ریخته و یکی از یکی بهتر! حرف‌های کیوان بد بر روی اعصابش نشست. بدحال روی تخت مشکیِ رفیقش نیم خیز شده و گردن کیوان را میان انگشتانش گرفت. - حرف دهنت رو بفهم کیوان. تو میدونی من نمی‌تونم جز سوگل کسی رو دوست داشته باشم. دست کیوان که بر روی دستش نشست انگشتانش را از دور گردن او باز نمود و روی تخت باری دیگر ولو شد. در همان روز یعنی دقیقا یک روز پس از عقدِ بر هم خورده کمی که حالش بهبود یافت شماره سالاری را برگزیده و تماس را وصل کرد. از او خواست به هر طریقی شده شرخری بیابد تا به قصدی که دارد توسط فرد مذکور برسد. صفته‌های خودش را برای زمان‌های دیگری نیاز داشت. *** سوگل مانتو بلندی به رنگ سبزِ روشن را با شلواری مشکی به همراهی یکدیگر برگزید و به سرعت تن کرد، دلش نمی‌خواست با پدر که از همان روز با او سرسنگین بود چشم در چشم شود. تصمیمی گرفته بود که البته کمی در عملی کردنش شک داشت، موبایلش را از زیر بلیز روی تختش برداشت و شماره سونیا را گرفت. در همان حال سوی میز آرایش رفت و حینی که شانهِ سفید رنگش را روی موهای جلوی سرش می‌کشید صحبتش با او را آغاز کرد. - سونیا! خیلی فکر کردم. می‌ترسما! ولی می‌خوام انجامش بدم، آخرش چی؟! سونیا در حالی که پشت میز رستورانِ نامداری در کرمانشاه روبه روی پسر مورد علاقه‌اش امیرمهدی نشسته بود، یک‌تای ابروی نازکش را بالا فرستاد و پرسید: - چی کار می‌خوای بکنی؟ شال آبی را بر سر انداخت و کیفش را برداشت، پس از چک کردن کلیدِ درونش پاسخ داد: - میخوام داستان بنیامین رو برای میلاد تعریف کنم. سونیا خوشحال گشته استکان قهوه‌اش را از دست امیرمهدی گرفت، برای تشکر چشم بر هم نهاد و امیر مهدی نیز چشمکی نثارش کرد. - جدی؟ خداروشکر بلاخره سر عقل اومدی! از حرف دختر عمویش خنده‌اش گرفت و نامش را شاکیانه صدا زد. - کار درستی می‌کنی، درسته از همون اول باید بهش می‌گفتی ولی ماهی رو هروقت از آب بگیری تازه است. برو منم برات دعا می‌کنم همه چی به خوبی پیش بره. سوگل بر تختش جای گرفت، آشفته شد و لبانش را پیچ داد. - ولی سونیا می‌ترسم میلاد خیلی ازم دلخور بشه. این رو می‌دونم ولی اگه... حتی نمی‌خواست فکرش را بکند، فکر اینکه میلاد دلخور شود و او را نبخشد، اینکه دلش جوری بشکند که راه بازگشتی باقی نگذارد.نگاه سبز فامش متوجه امیر مهدي گشت که بلند شده و با پسری هم سن و سال خودش خوش و بش می‌کرد، گفت: - انشاءلله که به اونجا نمی‌کشه، فکر بد نکن. چندتا نفس عمیق بکش و بعد حرفت رو بزن. حرف‌های سونیا کمی از آرامش از دست رفته‌اش را برگرداند. در آژانس که نشست گوشی که درون دستش بود را مقابل صورتش آورد و تصمیم گرفت شماره میلاد را بگیرد. کیف را از روی پایش بر صندلی گذاشته و موبای ل را دم گوشش قرار داد.
  9. پارت صد بیست و یکم مادرجون از جا برخواسته و تصمیم گرفت سوی آیفون برود که سوگل دست بر دامنِ پیراهنِ گل گلیِ روشنش گرفته گفت: - نه مادرجون! نه، بابامه، اون... روی دو زانو ایستاد، چشمانش از ترس می‌سوخت و پی در پی پلک می‌زد. - من رو...من رو میبره محضر! تو رو خدا باز نکن مادرجون. مادر بزرگ دست بر مشت سوگل گذاشته و پس از جدا کردنش از دامن خود، نگاهی سوی آیفون انداخت و سپس عصبی گفت: - مگه من اجازه میدم مادر؟! هرچی اجبار، ازدواج که اجبار بر نمیداره! نگران نباش. اولین گامش که کامل شد، سوگل یادش به چیزی افتاده همانطور که روی زانوهایش ایستاده بود با قدمی خود را به مادربزرگش رساند. دست او را باری دیگر گرفت، مضطرب به او نگاه افکند و ابروهایش را بالا فرستاد. - یه وقت حرفی از...حرفی از میلاد نزنی‌ها! تروخدا. دستش را از دست نوه‌اش کشید، ضربه‌ای به شانه لاغر او زد و پس از زدن حرفی سوی آیفون که نزدیک بود دیگر از شدت زنگ خوردن بترکد گام برداشت. - نگران نباش. ولی بعد باید برای خودم همه چیز رو تعریف کنی، باشه؟ *** بنیامین که کت و شلواری سرمه‌ای را روی پیراهن سفیدش بر تن داشت، در محضر انتظار سروشی را می‌کشید که ساعتی می‌شد رفته بود تا سوگل را بیاورد. مهمانان نیز که از دوستان بنیامین و چند تن از اقوام سوگل بودند هر ثانیه روی ساعت وصلِ به دیوار یا دور مچشان نگاه می‌گرداندند و این بنیامین را جری‌تر می‌کرد. درِ چوبی اتاقکِ محضر باز و سروش آهسته وارد شد، بنیامین که آشفته و غضبناک کنار میز دفتر دار ایستاده بود تا متوجه ورود او گشت، دستانش را از سینه جدا ساخت و به تندی خود را نزدیکش رساند. به پشت سر او نگاه کرد، به امید آنکه سوگل را ببیند، لبخند لبانش محو شد و پرسید: - پس سوگل کو؟! سروش شرمنده او بود، در برابر نگاه خیره دفتر دار و مهمانان سر پایین انداخت. سفره عقد زیبای درون سالنِ کوچکِ محضر به بنیامین دهان کجی می‌کرد. با چه ذوقی امروز صبح برای سوگل پیراهنِ زیبا و سفید رنگی را فرستاد تا در این مراسم به تن کند و سروشی که از هراس او بر زبان نیاورد که سوگل نیست و بنیامین حرف او به مضنون «سوگل می‌خواد خودش تنها به آرایشگاه بره.» را قبول کرد تا یک وقت دختر مورد علاقه‌اش سر لج نیاید. اما حالا نه عروس مجلس حضور داشت نه حتی لباس را دیده بود! انگشتان دست راستش را بر پیشانیش کشید و دست دیگرش را بر کمر زد، لب پایینش را به دندان گرفت و چشمانش را لحظه‌ای روی هم نگه داشت. زهرا که حال پسرش را دید از کنار زن عموی سوگل برخواسته و سوی دو مرد قدم زد، چادر مشکیش را بر سر تنظیم کرد و دست بر بازوی بنیامین گذاشت. - چی شده پسرم؟ سوگل چرا نمیاد؟ بیچاره خبر نداشت که سوگل از همان اول هم قرار نبود بیاید و او بازیچه خودخواهی‌های فرزندش شده! بنیامین بدون آنکه جواب مادرش را بدهد به سروش که دستانش را در جیب فرو کرده و به اطراف نگاه می‌چرخاند تا بلکه با مرد مقابلش چشم در چشم نشود گفت: - لعنت بهت سروش، لعنت... هنگامی که از کنار او گذشت تنه‌ای بر او زده و حینی که از چهارچوب در خارج می‌شد و از ریزش اشک چشمش جلوگیری می‌کرد زیر لب زمزمه کرد: - دارم براتون. با رفتن او میمهانان دستگیرشان شد عروسی سر نگرفته بهم خورده و کم کم از جا برخواستند تا به خانه‌هایشان برگردند.حامد که از کنار برادرش می‌گذشت دست بر شانه او نهاد و گفت: - داداش یه چیزی میگم ناراحت نشو؛ ولی خوب بچه تربیت نکردی... اینم نتیجش! اما سروش دلخور گشت، خیره برادر کوچکترش شد؛ مظلوم و مغموم! بلد بود، اما حالا چکار باید می‌کرد که مجبور بود دخترش را به ازدواجی که راضی نیست اجبار کند؟
  10. پارت صد بیستم چهار روز از آن بله برون کذایی گذشته و حالا سوگل در خانه مادربزرگش نشسته و با ترس خیره به آیفون خانه بود. هدیه‌هایی که آن شب برایش آورده بودند را هنور باز نکرده و هنگامی که زهرا خانم قصد کرد انگشتر زیبا و تک نگینِ نشان را به دست او کند از جا برخواسته و به بهانه حال بدش مکان را ترک کرده بود. او در دلش خود را نشان کرده کس دیگری می‌دانست، چگونه انگشتر دیگری را به انگشتش راه می‌داد؟! اینکارش سبب عصبانیت بنیامین و چهرهٔ به شدت اخمویش شد، روژین که دیگر سوگل را عضوی از خانواده خود می‌دانست، هرچند انگشتر را قبول نکرده بود بلند شده و خود را به همراه سوگل و سونیا به اتاق او دعوت ساخت.تک خواهر بنیامین که از برنامه‌هایش برای عروسی بردارش و سوگل سخن می‌گفت سبب می‌گشت خون سوگل بیش از پیش به جوش آید. سونیا که متوجه حال او شد ترجیح داد بیرون برود تا بتواند روژین را به همین بهانه با خود ببرد. حامد مانند همیشه از دل دادنِ سروش به دخترش عصبی گشته و عزم رفتن کرد، اما اجازه ماندن مادر و خانواده‌اش را نیز نداد و آنها را نیز برد؛ حتی سونیا!حالا او از ساعت شش صبح به خانه مادر بزرگش برای نرفتن به محضری که قرار بود خطبه عقدشان خوانده شود پناه آورده بود. شب قبل از دختر همسایه‌شان که پرستار و آن موقع صبح به بیمارستان می‌رفت خواهش کرده بود که او را نیز در راه به خانه مادربزرگش برساند و او نیز بهانه سوگل بهر کمک برای نذری را به باور ذهنیش سپرد. مادر جون در لیوانی تکه‌ای نبات انداخته و روی آن از قوری روی گاز کمی گل گاوزبان ریخت. آن را در سینی قرار داده و سوی سوگل حرکت کرد.این چندمین بار بود که از صبح برای او چای میاورد و کمی بعد یخ کرده و دست نخورده برمی‌گرداندش. دست بر زانویش گرفته و حینی که می‌نشست و سینی را مقابل سوگل می‌نهاد گفت: - ساعت داره نُه میشه‌ها مادر! نمی‌خوای حاضر بشی؟! به سلامتی عروس این مجلسی‌ها! کمی به جلو خم شده و چشم در چشمان آشفته سوگل ادامه داد: - حالا چرا انقدر پریشونی دختر؟! رنگ به روت نمونده، هیچی هم که نمی‌خوری! زانوهایش را از بغل خارج کرده و به چهره سفید و پر چین مادر جون زل زد. دست گرم او را مابین دستان قندیل بسته از استرسش گرفت. قوس لبانش خمیده گشته و خطی افقی پیشانیش را عبادتگاه خود برگزید. - مامان جون چی کار کنم؟ شما یه راهی جلو پام بزار! بابا اصرار داره با بنیامین ازدواج کنم ولی... نگاه از مادربزرگش گرفته و سکوت کرد، چاقوی درون پیش دستی‌اش را برداشته و لبه آن را بر انگشتش کشید. - پس حدسم درست بود، به این ازدواج راضی نیستی! جوابی به مادر بزرگ نداد که زنگ تلفنش بلند شد. از صدای آن ترسی بر دلش نشست و سبب گشت پوست نازک دست سوخته‌اش با چاقو خراش یابد. هینی از درد کشید و صورتش مچاله گشت، نگاهش را به موبایلی دوخت که تازه از حالت پرواز خارج ساخته بود. مادر جون که قرمزیِ خون سوگل را دید لب به دندان گرفته و سوگل موبایلش را از کنار زانوی او که نام سونیا بر آن نفش افکنده بود برداشته و پاسخ گفت: - الو؟! - سوگل کجایی تو؟! داره دنبالت می گرده. به دست خود در دست مادربزرگش که او دستمالی را به دور انگشت اشاره‌اش پیچانده بود دیده دوخت و گفت: - خونه مادر جونم. تو کجایی، محضری؟ کی اونجاست؟ سونیا لباس‌هایش را از روی طناب برداشت و روی دستش انداخت. - من که نرفتم. واقعا توقع داشتی تو همچین مراسمی شرکت کنم؟ حینی که خم می‌شد تا لباسی که روی زمین افتاده را بردارد ادامه داد: - راستی چجوری عمو نیومده دنبال مادر جون؟مادربزرگ که انگشتش را فشرد آخ بی صدایش به هوا رفت. - بابا دیشب زنگ زد بهش، ولی چون پاش درد می‌کرد گفت نمیره و بعدا دعوت می‌کنه. سونیا نچی کرده و هنگامی که دمپایی‌هایش را از پا خارج می‌کرد گفت: - دلم برای اون میلادِ بدبخت میسوزه! دستش را از دست مادر جون کشید، کمر خم کرد و سر بر زانوی او نهاد، چشم بسته و مغموم پاسخ داد: - صبحی ساعت شیش فرار کردم اومدم اینجا، اگه رخ نشون بدم بنیامین به هدفش میرسه! همینطور که مجبور شدم آزمایش بدم و توی بله برون شرکت کنم. نفسش را آه مانند بیرون فرستاد، مادر بزرگ متوجه حال روحی خراب او شد، برای بی‌مادریش حسرت خورد، دست بر سر نوه‌اش کشید و سوگل ادامه داد: - البته اگه بخاطر میلاد نبود فرار نمی‌کردم. محکم سر حرفم می‌ایستادم و تلاش می‌کردم تا بابا دست از تصمیمش برداره، حالا اگه...اگه آخرش هم می‌باختم... قطره‌ای از الماس‌های براقی که میلاد به شدت روی آنها حساس بود بر زانوی مادر جون چکید. - میلادی...نبود که دلش بشکنه. فقط خودم بودم که نابود می‌شدم. مادر جون که حال خراب او را دید گوشی را از او گرفته و پس از احوال پرسی کوتاهی با نوه دومش گفت: - عمو سروش بهت زنگ نزده؟! - چرا، هم مامانم هم عمو دارن دنبالش می‌گردن. ولی مادرجون، به نظرم یه سر پیش شما هم بیانا! سوگل اشکش را پاک کرده و به سخنان آن دو گوش سپرد. بوقی که نشان از پشت خطی داشت باعث شد مادر جون گوشی را از گوشش فاصله بدهد و با دیدن تصویر آن مقابل صورت سوگل بگیردش. - یکی داره بهت زنگ میزنه. دست مادربزرگش را عقب رانده و پاسخ داد: - الان نمی‌تونم باهاش صحبت کنم. شما با سونیا حرف بزن. اما هنوز موبایل به کنار گوش مادربزرگ نرسیده بود که صدای آیفون مانند ناقوس مرگ به گوشش رسید. از شدت ترس سیخ بر جا نشست و آب دهانش را به سختی فرو داد.
  11. پارت صد و نوزدهم لبانش را بر هم فشرده و سر تکان داد. بازهم سبب نگرانی او شد. نگاهی به دستش انداخت و لبانش را با زبان تر کرد. - نگران نشو. اتفاق خاصی نیوفتاده. میلاد که تازه راه افتاده بود باری دیگر ماشین را کنار خیابان، پشت سر وانت سفید رنگی پارک کرده و پس از خلاص کردن دنده پرسید: - بگو ببینم چی شده؟! دردش را در سینه حبس و با یادآوری اتفاق افتاده صورتش را جمع کرد، پاسخ گفت: - دستم سوخته. صدای آهنگ درحال پخش را پایین برد، زیرِ پای ابروانش خالی گشته و ابتدای هر دوی آنها پایین آمد، دو سوی لبان کوتاهش نیز؛ دستی بر چانه‌اش کشیده و گفت: - چیکار کردی با خودت؟! نگاهش به دنبال پرستاری که از ایستگاه مخصوصشان سوی پیرزن خوش‌خلق و مریض احوالی می‌رفت حرکت کرد. - باورت میشه خودمم نفهمیدم چی شد؟! آب جوش ریخت روی دستم. یعنی... کمی مکث کرد، شال روی سرش که موهای قهوه‌ایش را به محضر دیگران می‌رساند جلو کشید. - دستم افتاد تو آب جوش! میلاد از سخن او هم حرصش گرفته بود و هم بسیار خنده! چگونه می‌شود دست خود به خود درون آب جوش بیوفتد؟! - سوگل یه جوری میگی، انگار دستت یه شئ جدا بوده که افتاده تو آب جوش! سروش نسخه پزشک را به پرسنل داروخانه داد و منتظر ماند تا داروها را برایش بیاورد. از آن سو بنیامین و خواهرش بازار و پاساژ ها را خاک کرده بودند تا هدیه‌هایی در خور برای سوگل بخرند. اما سونیا که از موضوع باخبر بود مدام در فکر سوگل و غصه او را می‌خورد؛ دقیقا بر خلاف او جملیه و پسرانش که سوگل را بسیار دوست داشتند بهر این اتفاق از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدند. مکالمه‌اش که با میلاد پایان یافت پدر نیز به او رسید، گوشی را در دست گرفت و از تخت پایین آمد.*** پدر بهر آن بله برون کلی تدارک دیده و به همراه بنیامین برای سوگل لباس‌هایی را انتخاب کرده بود؛ پس از پایان پیتزایش که جایگزین غذای به ثمر نرسیدهٔ سوگل گشت به اتاقش رفته و وسایل سوگل را آورده و از او خواست که برای مهمانی آن لباس‌ها را که تشکیل شده از کت شلواری سفید و شالی گلبهی که همرنگ کفش‌هایش بود تن کند. پس از آن دیگر دلش نکشید در خانه بماند، حس می‌کرد دیوار ها هم قصد کشتنش را دارند. به پیش محبوبش که رفت کمی آرام گشت، آخ که از سخن او بهر آسیب دیدن دستش چقدر بر جِرم بغض درون گلویش اضافه گشت. «چقدر جای من خالیه حواسم بهت باشه که انقدر به خودت آسیب نزنی!» میلاد نمی‌دانست که تمام آسیب‌های او بخاطر ندانم کاری‌ها و بی فکری‌های خودش است، اگر از همان روز اول همه چیز را به پدر می‌گفت کار به اینجا نمی‌کشید!
  12. پارت صد و هجدهم میلاد آهسته دستش را از درون جیب شلوار جین مشکی‌اش بیرون کشیده و متعجب به مرد که هیکلی چاق و قدی که به زور به شانه میلاد می‌رسید داشت، خیره گشت. - یه دفعه چی شد؟! ما صحبت کردیم باهم. مرد لبخند زد و ضربه‌ای بر شانه میلاد نهاد. - امیدوارم مغازه بهتری پیدا کنی! سپس از مسعودی؛ مدیر بنگاه عذر خواسته و پس‌از خداحافظی مکان را ترک کرد، شب چشمانش ابری شد و با مدیر بنگاه نگاه کوک زد، موهایش را که در چنگ گرفت فرد روبه‌رویش گفت: - ناراحت نباش آقای حیدری، مغازه زیاد معرفی می‌کنن به ما! چشم که برهم گذاشت سر تکان داد. در ماشین را باز کرد و همین‌که نشست موبایلش را بر صندلی شاگرد پرت کرده در را محکم بر هم کوبید، وقت نداشت، فقط دو روز مهلت تا مغازه را خالی کند. موبایلش را که زنگ می‌خورد برداشت، جواب تماسِ قلبش را نمی‌توانست ندهد، آیکون سبز را فشرد و گوشی را دم گوشش گذاشت: - الو؟؟ پس از چند ثانیه که صدایی نشنید بازهم سوگل را مخاطب قرار داد: - الو؟! سوگل؟! سروش که صفحه‌ی روشن گوشی دخترش که کنارش بر تخت قرار داشت را دید به او نزدیک شده و گفت: - به کی زنگ‌زدی گلم؟ دیدم نام باوانم بر صفحه گوشی ذهن سروش را به سوال وا داشت اما نه او به دخترش بسیار اعتماد داشت. سخن پدر که به سمعش رسید، نگاهش را از او گرفته و به موبایلش آویزان کرد، کی دستش خورده و شماره میلاد را گرفته بود خدا می‌دانست! دست راستش را از روی دست آسیب دیده‌اش برداشت و گوشی را بلند کرد. پدر دست بر شانه‌ی دخترش نهاد و حینی که نگاهش متوجه او شد لب زد: - من میرم داروهات رو بگیرم! سوگل سر تکان داد و مشغول صحبت با محبوبش شد. - سلام، تماس خیلی وقته برقرار شده؟! - یه دقیقه‌ای هست، متوجه نشدی؟! سوگل از بالشِ تختِ خم شده فاصله گرفت و پاهایش را از آن آویزان کرد. - فکر کنم دستم خورده، خوبی؟! چه کار می‌کنی؟! میلاد سرش را به پشتی صندلی‌اش تکیه داد و با غضب به ماشین روبرو که صاحب آن همان پشیمان شده‌ از اجاره و حالا کاپوت ماشینش را بالا زده و با آن سرگرم بود خیره شد. - الان فقط حرص می‌خورم. سوگل از جواب صریح او خنده‌اش گرفت و صورت لبخند را بوسه‌باران کرد. - از چی؟ غذا نبود بخوری؟! سوییچ را چرخاند و نفسش را محکم بیرون فرستاد. - اومده بودم مغازه قولنامه کنم که صاحبش منصرف شد. سوگل دست باند پیچی‌اش را بالا برد و حینی که نگاه دریایی‌اش را بر دو سوی سالن بیمارستان می‌گرداند، متعجب گفت: - چرا؟ احتمالا تو قیمتی پیشنهاد دادی که قبول نکرد؟ میلاد دنده را عوض کرده و پا بر روی پدال گاز فشرد. خط اخمش نمایان شد و پلک‌هایش بر هم نزدیک. - نه بابا، قیمتی که خودش گفت خوب بود، قبول کردم. موبایلش زنگ خورد رفت بیرون، چند دقیقه بعد برگشت گفت پشیمون شدم. سوگل هنوز هم در تعجب به سر می‌برد و چیزی نمی‌گفت، میلاد که حرفی از جانب او نشنید، سرعتش را افزوده و دستی ماشین که فراموشش کرده بود را با فشردن دکمه‌اش به پایین راند. - حالا تو نمی‌خواد بهش فکر کنی. خواست حرفش را ادامه بدهد اما با شنیدن صدای پرستاری که دکتری را برای اتاق عمل پیج می‌کرد نگران شده و پرسید: - کجایی سوگل؟! بیمارستان؟
  13. پارت صد و هفدهم سروش حالت پاهایش را عوض کرده و آن‌ها را در یکدیگر قفل ساخت. - ببین دخترم، مهمونی امشب هیچ ربطی به مهمونی دوره‌ایمون نداره، البته تعداد مهمونا کم نیست!سوگل لبخند زد، تار مویی را از روی لبانش زدود و پرسید: - حتماً عمو حامد این‌هارو دعوت کردین؟! سروش در جواب دادن مردد ماند، سوگل دستش را برد تا بار دیگر قاشق درون قابلمه را بردارد و به‌هم زدن محتوا بپردازد اما با حرفی که پدر زد نگاه از قابلمه گرفت، دهانش بازمانده و حرفش در آن یخ بست، چشمانش مات شده و دو دو می‌زد، لرزش دستانش شروع گشته و تپش قلبش برگشت. خواست دستش را کنار بدنش رها کند اما قدرتش را ازدست‌داده و دست چپش درون قابلمه آب جوش فرود آمد. سروش بی‌توجه به حال دخترش حرفش را ادامه می‌داد که یک‌دفعه با افتادن چنین اتفاقی سخنش را قطع کرد و از جا برخاست، سوگل با دادی پر درد دستش را از قابلمه درآورده و آن را به میان آغوشش کشید، اشکش درآمده و با صدا از شدتِ درد گریه می‌کرد؛ سروش ترسیده بود، شانه‌های دخترش را گرفت و او را سوی صندلی هدایت کرد. - سوگل؟! بزار دستت رو ببینم بابا. دست را بیشتر به تنش چسباند بلکه دردش کاهش یابد چشمامس را بسته و‌لب به دندان می‌گزید. - نه بابا، وای خیلی درد می‌کنه! سروش اما به‌زور دست دخترش را از آغوش او خارج کرده و با دیدن وضع ناجور آن سرتکان داد، سریعاً از جا بلند شد و رب گوجه‌فرنگی را از یخچال خارج ساخت. - بیا بابا، بذار روش رب گوجه بزنم خنک شه. اما سوگل می‌ترسید، از بیشتر شدن دردش می‌ترسید. سروش با انگشتش مقداری از رب را برداشته و حینی که دست سوگل را با آن گلگون می‌کرد به چهره‌ی خیس او نگاه افکنده و از حرفی که زد به‌شدت پشیمان گشت. «امشب بنیامین و خانواده‌اش قراره بیان و برات نشونه بیارن.» تمام دستش از مچ به پائین سوخته و قرمز بود و قسمت‌هایی از آن را تاول پوشانده بود. پرستار که شستشویش می‌داد، دانه‌دانه مرواریدهایش را حرام می‌کرد، باند را نیز که به دور آن می‌بست از شدت درد می‌لرزید. سروش پس‌از رفتن پرستار به‌نزدیک دخترش رفته و روی موهای قهوه‌ای او را بوسه نشاند، خواست حرفی بزند که موبایلش زنگ خورد و فرد تماس گیرنده کسی نبود جز فرد منفورِ ذهنِ دخترش. آیکون سبز را به سمت راست کشیده و کمی از سوگل فاصله گرفت. اشکش هنوز هم روان بود و کسی از دردِ دلش خبر نداشت. خوب می‌دانست اگر یک قدم برود بنیامین چه می‌کند! دست لرزانش را بالا برد و بر پیشانی‌اش گذاشت، به پدرش که نگاه واصل کرد، با قد بلند او به یاد میلادش افتاد. «کاش سونیا نمی‌رفت رابطه‌مون رو درست کنه! کاش! من برای میلاد جز غم و غصه هیچی ندارم!» میلاد در بنگاه برای امضای قرارداد مغازه‌ای مورد پسند در خیابانی که کم شلوغ نبود ایستاده و منتظر مؤجری که چند دقیقه وقت برای صحبت با تلفنش تلف شده بود. قسمت‌هایی که مربوط به خودش بود را امضا کرده و حالا با موبایلش کار می‌‌کرد، صدای کفش‌های فرد مؤجر که آمد میلاد موبایلش را خاموش کرده و آن را به درون جیبش برگرداند، مرد بی حرف به سوی کتش رفت و حینی که آن را از روی دستهٔ صندلی برمی‌داشت سمت میلاد نگاه گرداند، سر تکان داده و گفت: - داداش شرمنده! ولی منصرف شدم، کرایه نمی‌دم.
  14. پارت صد و شانزدهم میلاد مانکن‌ها را بغل زده و آن‌ها را به داخل مغازه آورد. پس از پایان کارش سوی سوگل آمد، پشت سرش ایستاده دستانش را بر شانه‌های نحیف او نهاد و به سوی در هُلش داد. - مگه این‌که من مرده باشم که تو دلت بگیره. سوگل «خدا نکنه»ای لب زد و کنار میلاد که کیف او را در دست داشت و در مغازه را قفل می‌کرد ایستاد. - یادته چند روز پیش قرار بود بریم جایی چیزی برات بخرم که اون اتفاق افتاد و نشد؟! سوگل که تایید کرد میلاد کیفش را به خود او برگرداند و با لبخندی دندان نما گفت: - امروز برات می‌خرمش! سوگل کیفِ مشکی را بر روی دستش انداخت و با حالی که نمی‌شد گفت «خوب» جواب داد: - این‌جوری من رو شرمنده می‌کنی میلاد، لوس میشم‌ها! میلاد دست چپش را به دور شانه‌های جانانش پیچاند و او را به خود چسباند. - لوس شو خب! اصلا سوگل خودمه دلم می‌خواد لوسش کنم. سوگل که خندید میلاد نفس راحتی کشید، چه‌طور عاشقی می‌توانست چشمان معشوقش را باور نکند؟! مخصوصاً معشوقه میلاد که تا ته دنیا به او اعتماد داشت! به فروشگاهی که در نظر داشت وارد شدند و سوگل به محض ورود همان چیزی را دید که میلاد بخاطر خرید آن برای سوگل چند ماه صبوری کرده بود؛ دسته کلیدهای آکواریومی که سوگل همان چند ماه پیش، در پیچ اینستایش عکس‌های کیوت‌شان را به اشتراک گذاشته و درباره زیباییشان اظهار نظر کرده بود. سوگل سریعاً یکی از دسته کلیدها را که رنگ صورتی داشت و درون مایع آن کوالایی به اندازه بند انگشت معلق بود برداشت و با ذوق سوی میلاد برگشت. - وای میلاد این‌هارو! شوق میلاد از سوگل نیز بیشتر بود بهر خرید این شی‌ء کوچک برای محبوبش؛ فروشنده که حالا دیگر میلاد را می‌شناخت نیز لبخند زده و پرسید: - بالاخره موقعش رسید؟! *** در سه روز گذشته میلاد به دیدن دو مغازهٔ دیگر در جاهای متفاوتی که معرفی کرده بودند رفت، اما هیچکدام به مذاقش خوش نیامده بود. باید عجله می‌کرد، درست؛ اما باید جای مناسبی را می‌یافت. سوگل نیز دیگر حرفی از حال ناکوکش به میلاد نزده و او را مطمئن می‌کرد که حال دلش خوش است. سونیا تا فهمید سوگل برای آزمایش با بنیامین هم گام شده اخم کرد و کمی هم پرخاش، پرخاش بر سوگلی که با انجام دادن آن کار روح خود را زخمی کرده بود، سونیای همراه و همدل این‌بار فقط به طرفداری از میلاد برخواسته و بهر او اشک ریخته بود. سروش وارد آشپزخانه شد و یکی از صندلی‌های میز ناهارخوری را عقب کشیده نشست، سوگل نیز قاشق را در قابلمهٔ روی گاز که پر از برنجِ درحال‌پخت بود گذاشته و برای پدرش از سماور روی گاز چای ریخت، استکان را درون نعلبکی مخصوص خودش قرار داده به پدر تحویل داد، برنج را هم زد و دوباره سوی پدر رو برگرداند، آماده نبودن پدر را که دید پرسید: - امروز سرکار نمیرین؟! سروش قلپی از چایی خوش‌طعمِ هلی‌اش را خورد و پس‌از گذاشتن استکان در جای قبلش، انگشتانش را در هم مشت کرد و روی میز نهاد، به حالتی که استکان میان آن‌ها بود، آب دهانش را پایین فرستاد و گفت: - امشب یه مهمونی خاص داریم. می‌مونم خونه یه‌کم کمکت کنم. متوجه منظور پدر نشد و اخم کرد. انگشت به دهان گرفت، کمی فکر کرد، هنگامی که مناسبتی برای این میهمانی خاص نیافت پرسید: - اما دوره مهمونی که هنوز نوبت ما نشده!
  15. پارت صد و پانزدهم دانه‌دانه برنج‌هایی که خورد تیغ شده و گلویش را زخمی کرده بود، جمله‌های سروش و بنیامین نیز بر پرده‌ی گوشش خط انداخته و حتی نوشابه‌ای که برای پائین راندن غذا پشت هر لقمه می‌نوشید مثال سم کشنده‌ای بود که بهر خیانت بنوشد. دستهٔ بلند کیف در دستش و خود آن نیز بر زمین کشیده می‌شد و پاشنه‌های سوزنی کفشْ پایش را آزرده و حالا زق‌زق می‌کرد، اما ترس داشت مقداری برای استراحت بر نیمکت سبز و رنگ و رو رفته پارک بنشیند و عذاب وجدان خفتش کند، خیال می‌کرد با این سرعت کم، از عذاب وجدانی که درونش است فرار می‌کند؟! *** به خود که آمد مقابل مغازه میلاد بود، فروشگاهی که مقداری از وسایلش به‌علت جابجایی حراج شده و تا چند روز بعد باید خالی می‌گشت. نفس عمیقی به ریه فرستاد و کیف را جمع کرده بر چشمانش دست کشید و ابروانش را مرتب ساخت. جلو رفته و خیره میلادی شد که نوع‌خاصی از شلوارهای لی را در قفسه‌شان مرتب می‌کرد، پیراهن آبی آسمانی‌اش که شلوار کتان مشکی آن را به خود جذب کرده بود در تن داشت، پاچه‌های تنگ شلوار قد کشیده‌اش را بیشتر نشان می‌داد و قلب سوگل قربان‌صدقه‌اش می‌رفت. - از اون قهوه‌های تلخِ تلخت داری بهم بدی؟! صدای یارش را که شنید به پشت برگشت، چهره سوگل که به دیده‌اش نور تاباند لبخندی زد و از روی چهارپایه پایین آمد، پاچه‌های شلوارش را پایین‌تر کشید و سوی محبوبش قدم برداشت. - بله که دارم، ولی چرا تلخ؟! سوگل کیفش را که ته آن بسکه بر زمین کشیده‌شده بود خراش داشت، بر روی ویترین گذاشته و سعی کرد چیزی بگوید که از حقیقتِ ناراحتیِ دلش دور باشد، لبخندی بسیار ساختگی زده و پس‌از تفکری گفت: - ام… تا دوباره چایی تو رو بخورم! میلاد خنده‌اش گرفت و سوی سوگل خم گشت، لبانش را به لاله گوش او چسبانده و نجوا کرد: - لبخند مصنوعیت من رو گول نمی‌زنه بانو! قلبش به مانند ساختمانی که از درون بپاشد شده و زنش تند آن تمام تنش را به حرکت وا داشت، میلاد سرش را عقب برده و به نگاه متزلزل سوگل خیره گشت. - حقیقت رو بگو دختر! - حقیقت؟! میلاد چشم بر هم‌نهاده و چال لپ‌هایش را به میدان فرستاد. - یادته دیروز خودت چی گفتی؟ اگه من بدرد دردو دلِ تو نخورم پس این رابطه به چه دردی می‌خوره؟! سوگل از جا بلند شد و به سوی آینه پایداری که وسط مغازه قرار داشت رفت، به چشمان پر مهر میلاد که از درون آیینه نگاهش می‌کرد خیره گشته و حزین پاسخ گفت: - هیچی… فقط دلم گرفته، همین. میلاد نیز از پشت ویترین بیرون آمد، دستانش را به سینه زده و قدم به قدم به سوگل نزدیک‌تر گشت. سر تکان داده و پلک‌هایش را به نزدیک هم فرستاد و گفت: - که دلت گرفته؟! حرکات میلاد برایش مشکوک بود و هراس‌انگیز. اگر چیزی فهمیده باشد چه؟ میلاد می‌رفت، مطمئن بود؛ اگر می‌فهمید… اگر می‌فهمید سوگل بهر وجود او از طرف پدر و بنیامین تحت فشار است می‌رفت و سوگل این را نمی‌خواست!
  16. پارت صد و چهاردهم ساعت دو بعدازظهر را نشان می‌داد و هنگام تعطیلی بانک، سوگل درحال جمع کردن وسایلش بود که بنیامین از پشت میزش خارج گشته و با قرار گرفتن جلوی در اتاق او را صدا زد. - خانم موحد؟! دست از کار کشیده رویش را سمت او برگرداند، به نوبه‌ی سوگل سر تعدادی از همکاران نیز به سوی بنیامین چرخید. سوگل نفسش را با پفی بیرون رانده موبایلش را برداشت، آن را دست‌به‌دست کرد و با قدم‌های محکم سوی بنیامین گام نهاد، در بانک بودند و بنیامین او را جلوی بقیه خوانده بود، باید می‌رفت. از درگاه در اتاق او قدمی جلوتر نرفت، اخم کرد و چشمانش را به جای چهره بنیامین به دیوار روبه‌رو دوخت. - بله؟! دقیقاً مانند همیشه، برخلاف سوگل بر لبانش گل لبخند کشید، کیف سامسونتش را محکم در دست گرفت و سینه‌به‌سینه‌ی او ایستاده در چشمانش خیره گشت. به حدی که سوگل نیز مجاب شد سر بلند کرده و نگاهش کند، اما بازهم چشمانش نه، بلکه لبانش! - کیفت رو بردار، امروز با هم میریم بیرون ناهار بخوریم. مقداری هوا را به ریه کشید، با حرص چشم در کاسه گرداند، ناهاری که با او صرف شود برایش زهر ماری بیش نیست! دستش را از در جدا کرده و به سینه زد. آب دهانش را فرو فرستاد و جدی گفت: - خیلی ممنون. اما ترجیح می‌دم ناهار رو با پدرم بخورم. بنیامین پایی جابجا کرده و نیشخندی زد. - خوب پدرتم قراره باما بیاد. اگر گریه‌اش می‌گرفت حق داشت، همیشه همین بود، هرچه بهانه می‌آورد بنیامین از قبل آن را حل کرده بود، دندان برهم سابید و ریه‌های پر از هوایش را ذره ذره و تندتند خالی ساخت، دستانش را دور گوشی مشت کرده و بعد از نگاهی به اطراف رو به مرد مقابلش گفت: - ببینید اگه می‌خواین ناهار رو بیرون بخورین، بابام که هست، دور من رو خط بکشید. من... خواست حرفش را ادامه دهد که بنیامین با لبخندی حرصی که دندان‌هایش را نمایان می‌ساخت گفت: - این‌ها فقط به خاطر توئه می‌فهمی؟! حالا نوبت سوگل بود که اجازه ندهد او حرفش را کامل کند. - تشکیل نده، برای من هیچ کاری نکن، حتی به من فکر هم نکن آقای بیات… بنیامین که از طرف دلبرش آقای بیات صدا زده‌شده بود عصبی گشت، آن‌چنان که اگر در فضای بانک نبودند پشت دستش دهان سوگل را مهروموم می‌کرد. - دست از سرم بردار... چند بار بهت بگم که رابطه‌ی من و شما به زن و شوهر بدل نمی‌شه؟ دیگر ملاحظه مکان را نکرده قدمی به جلو برداشت و بازوی سوگل را میان پنجهٔ قوی‌اش گرفت، کمی او را بالا کشاند و غضب‌ناک گفت: - این‌قدر تو گوش من یه حرف تکراری‌ رو تکرار نکن. اگر می‌خواست اثر کنه همون روز خواستگاری به هدفت می‌رسیدی! او را تکانی داده و صدایش را پایین آورد. قهوه چشمانش از شدت اخم زیر پلکش پنهان گشته و قلب سوگل تپش پیدا کرد. - فهمیدی یا جور دیگه‌ای بفهمونمت؟! سپس بازوی محبوبش را به ضرب رها کرد که سبب گشت او کمی به عقب برود، اشک سوگل که به تلنگری احتیاج داشت نیز چکید. - بیرون تو ماشین منتظرتم.
  17. پارت صد و سیزدهم مراجعه‌کننده‌ای نداشت و خیره به صندلی خالی کنارش که متعلق به دختر عمویش بود در افکار عمیقش به سر می‌برد. اگر سونیا حضور داشت می‌توانست راجع‌به اتفاق صبح صحبت کند و کمی دلش آرام گیرد، ولی حیف که او دو روزی می‌شد برای عقدکنان پسر دایی‌اش با خانواده به روستا رفته بودند. سایه مردی را که بالای سرش احساس کرد نگاه ازصندلی چرمی و مشکی سونیا گرفت، آقا محمود برایش چای آورده بود، لبخند؛ همیشه نقشی زیبا بر لبانش می‌ساخت، ریش و موهای سفیدش و آن جلیقه خاکستری که همیشه بر روی پیراهن‌های راه‌راهش می‌پوشید سبب می‌شد سوگل حس خوبی نسبت‌به او داشته باشد، نه‌تنها سوگل بلکه تمام کارمندان بانک. حینی که استکان چای را روی‌میزِ سوگل در کنار مدارک متفاوت می‌گذاشت از گوشهٔ چشم خیره‌اش شده و پرسید: - حالت خوب نیس دخترم؟! همش تو فکری! سوگل شوکه شده لبخندی زد و دستانش را برهم قفل کرد. - هان؟! محمود سینی خالی را صاف کرده و آن را به سینه‌اش چسباند، سوگل ادامه داد: - یه‌کم… یه کم مشغله فکری دارم. همهمه‌ای که در بانک بود سبب می‌شد برای شنیدن صدای یکدیگر کمی سرشان را بهم نزدیک کنند. آقا محمود روی صندلی سونیا نشست و منتظر ماند تا سوگل جواب خانمی که در حال پر کردن فرم بود و حالا مشکلی داشت را بدهد، کارش که پایان یافت با حرفی که آقا محمود زد چشمانش درشت شد. - عاشق شدی بابا مگه نه؟! بغض عظیمی در گلویش نشست و نگاهش سوی بنیامین که سدی در برابر راه رسیدن به عشقش محسوب می‌شد کشیده گشت، چانه‌اش لرزید و آقا محمود فهمید، لبخندی پرمهر زد و او نیز نگاهی بر چهره شاداب رئیس بانک که می‌دانست سوگل را دوست دارد گذراند. - اما کسی که دوستش داری آقای بیات نیست مگه نه؟! سوگل آه کشید، دیگر اثری از لبخند را در چهره‌اش نمی‌یافتی، یاد چشمان شبرنگ میلاد را در ذهنش تداعی کرده و دست بر رگش که مُهر خیانت به وسیله آن بر پیشانی‌اش چسبیده بود گذاشت. - شما… شما از کجا می‌دونین؟! خیال کرد که چند روز پیش صدای صحبتش با سونیا درون بانک را شنیده باشد اما این‌طور نبود، محمود دستی بر زانویش گذاشت و دیده‌اش را سوی سقف سوق داده در خاطراتش که غرق گشت گفت: - آخه منم یه روزایی حال تو رو داشتم، پدر حنیفه باهام مخالف بود، چندین بار رفتم خواستگاری؛ به‌جز بار اول، دفعات بعدی علاوه‌بر خوردن حرف از پدرزن باید خانواده خودمم راضی می‌کردم. هر بارم پدرش یه سنگ جلو پام می‌انداخت، هر دفعه بدتر از قبل! لبخندی زد و ادامه داد: - شب‌ها با فکر حنیفه می‌خوابیدم و صبح‌ها با ترس از این‌که امروز عروسش کنن چشم باز می‌کردم. سوگل گونه‌اش را بر مچ دستش تکیه داده و پرسید: - چند وقت بعدش بلاخره قبولتون کردن؟! آقا محمود از جا برخاست، حینی که صندلی را به حالت قبلش برمی‌گرداند پاسخ داد: -انقدر رفتم و اومدم، رفتم و اومدم که آخرش پدره گفت بیا ببر. خنده‌ای کرد و اطمینان‌بخش پلک بست. ادامه داد: - فقط ناامید نشدم، تلاش کردم و عقب نکشیدم. اگه دوستش داری و دوسِت داره برای هم‌دیگه تلاش کنین، نمی‌دونی زندگیِ با عشق چه صفایی داره!
  18. پارت صد و دوازدهم بنیامین انگار دنیا را به او داده باشند خوشحال بود، قدمی از سوگل فاصله نمی‌گرفت و هنگامی‌که آزمایش را انجام می‌داد در کنار او ایستاده و دستانش را بر شانه‌های سوگل نهاده بود و به تقلاهای او برای رهایی نیز توجهی نمی‌کرد. کار هر دو در یک کابین انجام‌شد و آنگاه که پایان یافت پرسنلی که آزمایش گرفته بود لبخند زده و به بنیامین گفت: - خوش‌بخت بشین. بنیامین شعف وجودش را دربرگرفت و سوگل بغض… - معلومه با این خانوم خوش‌بخت می‌شم! سوگل دستانش مشت شد، دلش می‌خواست انگشتان بلندش را بر صورت خود بکشد تا شاید شدت نفرت و عصبانیتی که داشت با خون آن به بیرون بجهد. سوی ماشین بنیامین که درون حیاط آزمایشگاه در کنار دیگر اتومبیل‌ها پارک بود قدم می‌زدند، سروش و مرد جوان چند قدم جلوتر از او بودند، توان راه رفتن نداشت، نمی‌توانست گریه کند و این سبب درد بیش‌از حد فکش شده بود. دست بر سینه‌اش نهاد، لبه‌های روسری‌اش را در مشت گرفت، حال بدش به‌علاوه غصهٔ کاری که بالاخره به انجام رسیده بود باعث شد چشمانش سیاهی رود و چرخش سرش سبب سست‌شدن قدم‌هایش گشت، دستش را بر سر گرفت و ناخواسته نقش بر زمین شد، زانوی راستش که بر آسفالت نه‌چندان صاف حیاط برخورد کرد، آخش توجه پدر را به سویش کشاند. دختری که می‌گذشت با دیدن صحنه افتادن سوگل چشمانش را بست و در دل برایش دل سوزاند. سروش «ای وای» گفته و حرفش را که بنیامین مخاطب آن بود قطع کرد، به پشت برگشت و سوی سوگل رفت، کنار دخترش نشسته و آشفته گفت: - ای بابا! خوبی؟! سوگل که ناخواسته دانه‌ای اشک بر گونه‌اش نشسته بود از جا بلند شد و جواب داد: - آره، پام… پام به سنگ گیر کرد. سروش روی پاهایش ایستاد و خم شد، دستش را روی زانوی سوگل حرکت داد تا خاک آن را بتکاند، بنیامین نیز کنار دختر مورد علاقه‌اش ایستاده و بطری آبی که در دست داشت را سویش گرفت. لبان کوتاهش به دو سو کشیده شد و گفت:- یه‌کم بخور. برای بازیابی توانش نیاز داشت حرف او را قبول کند، سروش دستش را بر شانه دخترش نهاد و با دست دیگر روسری مشکی او را مرتب ساخت. آبِ بطری، آب‌معدنی ساده‌ای بود درست؛ اما چون از دست بنیامین بر گلوی خشک سوگل رسید تلخ بود، بسیار! بطری را پایین آورد و آن را سوی صاحبش برگرداند، سرفه ساختگی زد تا گلوی گرفته‌اش آزاد شود، سپس دستش را روی دست پدر که بر شانه خود قرار داشت گذاشته و چشم بست. - شما برین بابا، من خودم میرم بانک، می‌خوام تنها باشم. بنیامین در بطری کوچک را بسته و هنگامی‌که به ماشین رسیدند دستانش را روی سقف آن گذاشت و گفت: - منم بعد از این‌که سروش رو برسونم میرم. یا من بیا، بعد با هم برمی‌گردیم بانک. جوابی به بنیامین نداد و کیفش را بر شانه‌اش تنظیم کرد، انگشتانش را بر چشمان تب دارش کشید و سوی در آزمایشگاه گام نهاد.
  19. پارت صد و یازدهم بنیامین که صدا را شنید به‌سرعت برگشت و با دیدن حال زار سروش نگران گشت. هرچه که بود رفیق بودند! قدمی بلند سوی سروش نهاد و آشفته سوگلِ هراسان را صدا کرد. - سوگل! بابات! پدر را که از کنار پای بنیامین دید، ترسید، کیف از دستش افتاد و در لحظه‌ای صحنه مرگ مادر در نظرش ایجاد گشت. گوش‌هایش صداهای زمان حال را نمی‌شنید، بلکه تماماً ذهنش به شش سال پیش برگشته بود، روزی‌که هرچه مادر را صدا زد او پاسخ نداد، روزی‌که پدر اشکش خشک نمی‌شد و اورژانس دیر رسیده بود. با دادی که بنیامین بر سرش کشید از فکر خارج شد، ماتش برده و اشکی از پلکش سرازیر گشت، انگار که زبانش سنگین شده باشد تکان نمی‌خورد. قدمی به جلو برداشت، بنیامین نشسته بود و دوسوی صورت سروش را در دست گرفته و صدایش می‌زد. سوگل نیز کنار پدر زانو زد و بنیامین از جا برخاست. دست چپش را بر گونه راست پدر گذاشت و با گلویی مملو از بغض نام او را نجوا کرد. - بابا! سروش باورش نمی‌شد حال سوگل با دیدن بدحال شدن او تا این حد بد شود. - بابایی؟! چی شد فدات بشم؟! اما سروش می‌دانست اگر کارش را کامل نکند به هدفش نمی‌رسد، پس تصمیم گرفت کمی اشک دختر یتیمش را تحمل کند، سپس دستش را بلند کرد و بر روی سر خود گذاشت، آه که می‌کشید سوگل می‌ترسید، لیوان آبی که بنیامین برای پدر آورد را گرفت؛ بینی‌اش را بالا کشیده و لیوان را سوی دهان پدر برد. - بابایی یکم آب بخور. سروش دست دخترش را پس زده و رو از او گرفت، سوگل دلیل رو گرفتن او را فهمید، اشک‌هایش افزایش‌یافته و ادامه داد: - غلط کردم بابا، رو نگیر از من، آب رو بخور…بنیامین اشک او را که می‌دید دلش به درد می‌آمد، دستش را بلند کرد تا بر گونه‌ی خیس دلبرکش بکشد که با ادامه دادن سوگل منصرف شد.- باشه… باشه، میرم آزمایش می‌دم. پس از هق هقی پلک بر هم گذاشت و ادامه داد: - غلط کردم رو حرفت حرف زدم، تو این آب رو بخور، آخه چیزیت بشه من می‌میرم. سروش تا شنید، به سوی دخترش رو کرد و لبخند بر لب بنیامین نشست. - این... بهترین کاره باباجان! بنیامین مهر تایید را از سوگل گرفته، خودش جلو خزید و دست‌بر دست سوگل که لیوان را دربرداشت گذاشت، با لبخندی عمیق چشم بر هم زد و گفت: - بده به من. سوگل دستش را سریعا از زیر دست بنیامین کشید، از لبخند او خوشش نیامد، قلبش نیز از شدت نفرت نزد! اگر اجازه داشت گلدان جلوی پنجره اتاقش را برمی‌داشت و بر فرق سر بنیامین می‌کوبید!*** کاری که نباید را کرده بود، جواب مثبت به میلاد داده‌ و آزمایش قبل‌از عقد را با کس دیگری به انجام رسانده بود. هنگامی‌که خون می‌گرفتند گویی جانش را درون سرنگ ده سی‌سی جمع می‌کردند، اشک که ریخته بود، خانمِی از پرسنل آزمایشگاه که حدوداً چهل سال داشت خیال کرد اشک سوگل بهره ترس است؛ اما نمی‌دانست… نمی‌دانست که گریه‌ او به‌خاطر میلاد خوش‌خیال است.
  20. سلام خوبی رمان منم بخون بی زحمت🤤

    1. Masoome

      Masoome

      سلام عزیزم، وقتم یکم باز شه در اسرع وقت چشم🫶🫂

    2. mmmahdis
    3. Masoome
  21. پارت صد و دهم هرچه تلاش می‌کرد از در خوبی و مهر با سوگل وارد شود نمی‌شد، او قبول نمی‌کرد و این بنیامین را خشمگین می‌کرد. روی پاشنه پا چرخید، دسته کیف را محکم‌تر در دست فشرد، نفس عمیقی کشید و لبخندی زورکی روی لبانش کاشت. - چرا سوگل؟! مشکلی هست؟ لبخندهای واقعی بنیامین هم او را مجاب به فرمان‌برداری نمی‌کرد چه رسد به زورکی! اخم نمود و تیزی نگاهش را در دیده بنیامین فروکرد. - شما دوبار درباره‌ی اون خواستگاری پرسیدی و من همون اول بدون هیچ‌وقت تلف کردنی جوابتون رو دادم. خواست ادامه دهد که بنیامین کف دستش را به نشانه‌ی سکوت بلند کرد، او نیز به‌شدت اخم داشت، اخمی که چشمان تیره‌اش را ریز می‌کرد. - منم نگفتم قبول! سعی کرد توان را به دست و پاهایش برگرداند، چشمانش را بست و با فشار دستش به دسته صندلی خود را سوی دو مرد مقابلِ در هل داد. رودر روی بنیامین ایستاد و چشمان پرخشم و غمش را به نگاه او که با مژه‌هاس بلند زینت یافته بودند وصل کرد، پدرش را مخاطب قرار داده و گفت: - بابا به ایشون بگو فکر ازدواج با من رو از سرش خارج کنه. اخمش را جلا بخشیده، دیده بین بنیامین و پدر گرداند و از میان دندان‌هایش گفت: - چون هیچ‌وقت این اتفاق… با قدمی کوتاه خودرا به بنیامین رساند و کیفش را از دست او کشیده ادامه داد: - نمیوفته! این رو یک‌بار دیگه‌هم گفتم. سپس از بین آن دو گذشته و به راهروی خانه وارد شد. بنیامین دستانش را بر سر کشید و نفسش را بیرون فرستاد، اخمش را سروش می‌شناخت، از لبخند و شادمانی چندی پیشش هیچ خبری نبود، به پشت چرخیده قدمی سوی سوگل برداشت اما تا نام او را صدا زد سروش دست به بازوی او نهاد.- سوگل… دست سروش را که احساس کرد سرش را به راست و کمی بالاتر گردانده و خشمگین و منتظر سخنی از سوی او به چشمان مشکی‌اش خیره ماند، سوگل درِ جاکفشی را باز کرد و سروش لبخندی توجیه‌کننده زد. - کمی صبر کن، اگه بخوای عصبانی باهاش صحبت کنی بیشتر لج می‌کنه. ضربه‌ای به شانهٔ پسر جوان روبه‌روی خود زد و ادامه داد: - اصلا بزار من باهاش حرف می‌زنم. مجبور بود کاری انجام دهد، کاری کند تا سوگل راضی شود بلکه مورد آزار بنیامین قرار نگیرد. بنیامین سر برگردانده و به سوگل که درحال بستن بند کفش‌هایش بود خیره شد، انتظار شنیدن صدای سروش را می‌کشید که به جای آن در ثانیه‌ای کوتاه صدایِ بلندِ برخورد تنِ سروش به در و در به دیوار، قلب هر دو را به تند تپیدن وا داشت.
  22. پارت صد و نهم سوگل متعجب شد و درجا ایستاد، ابروهایش درحالی‌که به‌هم نزدیک می‌شدند بالا رفته و سرش مقداری جلوتر خزید: - چرا؟! میلاد مچش را در فضا تکان داد و با پوزخندی بر شانس خود گفت: - فروخته دیگه. بهش می‌گم چرا به من چیزی نگفتی می‌گه خریدار قیمت خوبی پیشنهاد داد حتی یه مقدار بیشتر از قیمتی که املاکی گفته. سوگل سر تکان داد و دل‌گرفته پاسخ گفت: - باید بهت می‌گفت، قبوله که به پول احتیاج داشته، ولی اگه به توهم می‌گفت و تو مغازه رو می‌خریدی، اون باز به پولش می‌رسید. دستی پشت سرش کشید و آرنجش را روی ویترین قرارداد. از جا برخاسته و سوی در مغازه گام نهاد. - نگفت دیگه؛ نامردی کرد. دوسوی لبانش پائین کشیده‌شد و چشمانش بی‌فروغ. - حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟! میلاد گوشی را مابین شانه و گوش راستش قرار داد و پیراهن در تن مانکن جلوی مغازه را مرتب کرد و گفت: - چه کار کنم دیگه. مجبورم خالی کنم. سوگل چهار انگشت دست چپش را بر پیشانی‌اش کشید و با اخم گفت: - الان‌که قرارداد رو هم‌بسته بهت چقدر وقت داد؟! یا باید با صاحب جدید حرف بزنی؟ میلاد گوشی را در دست گرفته و نگاهی به دو سوی راهروی طویل و تمیز که دو لاینش پر از مغازه بود انداخت و حینی که به داخل برمی‌گشت گفت: - نه؛ گفت خودش از صاحب جدید یه هفته وقت گرفته، گفت اونم می‌خواد کارش رو شروع کنه. *** دیروز به‌محض آن که از مغازه رفته بود خود را به املاکی نزدیکی رسانده و درخواست داد مغازه‌ای خوب برایش پیدا کند. حالا سوگل نیز در اتاقش نشسته و برای رفتن به بانک کمی بر لبانش رژ میزد، سردردش بهتر شده و عجله داشت به بانک برود تا شاید سرگرم بگردد و ساعتی غمش را فراموش کند. از جا برخاست و مقنعه‌اش را از روی دسته صندلی میز توالت برداشت، آن را چپ کرده تا آمد بر موهایش بگذارد صدای خندان بنیامین به گوشش رسید، دستانش شل و مقنعه بر زمین افتاد. - چطوری سروش؟! حاضری؟! لرزش دستانش بار دیگر آغاز شد فقط لرزش دستانش نبود احساس می‌کرد تمام وحودش از درون می‌لرزد، زیر لب گفت: «برای یه کارت بانکی این موقع صبح تا این‌جا نمیاد!» سروش که پس از باز کردن در به آشپزخانه رفته بود، در حالی که برای مهمانش استکانی بلورین را پر از چای خوش‌رنگ هندی می‌کرد گفت: - من حاضرم، احتمالاً سوگل هم‌ حاضر شده باشه، تا من گوشیم رو از اتاقم میارم تو هم اون رو صدا بزن. بنیامین که از نزدیکی به سوگل شادمان بود با کمال میل پذیرفته و سوی اتاقش گام برداشت، اول جلوی آینه کنار در اتاقِ سوگل دستی بر موهایش کشید و سپس با دو گام خود را به در رسانده و انگشت وسطش را بر آن کوبید. سوگل حرفی نزد و دست به صندلی گرفت، کمرش را خم کرده و مقنعه را از زمین برداشت، بر سرش که نهاد در توسط مرد باز شد. لایه دیگر مقنعه را که بر روی دیگری قرارداد چشمانش بر لبان خندان و کوتاه بنیامین گره خورد. - به‌به آماده‌ای که… سپس کمی سرش را عقب برده و سروش را مخاطب قرار داد: - سروش! سوگل هم آمده‌است، پس تا دیر نشده بیا بریم. سروش همان‌طور که به سمتش می‌آمد، دست در جیبش برده و جواب او را داد: - بیاچاییت رو بخور بعد بریم. بنیامین جلو رفته و کیف سوگل را در دست گرفت، تا سوگل خواست اعتراض کند او پیش‌دستی کرد. - نه! برای خوردن چای وقت زیاده! به پشت چرخیده و با نگاه به سوگل گفت: - فعلا بریم آزمایشگاه. سوگل بغضش را به‌سختی سرکوب کرده و با من‌ومن گفت: - من… من نمیام. با شنیدن سخن او لبخند لبان سروش محو و پاهای بنیامین جلوی در اتاق متوقف گشت.
  23. پارت صد و هشتم خواست دستش را بالا ببرد و افتخار نوازش آن را نصیب برگ درخت کند که سردرد سبب چرخیدن دنیا دور سرش گشت، چشمانش را بست و دستش را از نزدیکِ برگ عقب کشیده بر چشمانش نهاد. خم شد و لبه سنگ صورتی دور باغچه نشست، صدای نزدیک گربه‌ای را که شنید چشم باز کرد. گربه‌ای که سوگل نام پشمک را برایش برگزیده بود، هر روز باید در حیاط خانه حاضری‌اش را می‌زد. از دیدن او لبخندی بر لبانش نشسته، گربه جلو آمد، دستش را دراز کرد بر کمر سفید پشمک بکشد که متوجه کارت بانکی جلوی پای او شد. دستش را پایین کشیده و کارت را برداشت، کارتی آبی از بانک ملی که با خطوط درشت نام «بنیامین بیات» را بر دیدهٔ منت گذاشته بود. پشمک که خود را برای نوازشی پرمهر آماده کرده بود چشمانش به‌همراه دست سوگل حرکت کرده و روی دوپایش نشست. سوگل لبه کارت را چند باری به نوک انگشت شستش کوبید و آه کشید، چشمانش را از زور درد ریز کرده و پشمک چشم‌آبی را مخاطب قرار داد: - وقتی خودش‌هم نیست یا بابا حرفش رو می‌زنه یا وسایلش وجودش رو یادآوری می‌کنن! او که سخن می‌گفت پشمک نیز میومیو می‌کرد، انگار که او نیز برای سوگل دل بسوزاند و قصد دل‌داری دادنش را داشته باشد. موبایلش که بار دیگر زنگ خورد، نگاه از پشمک گرفته و گوشی را از کنارش برداشت. - ببخشید یکی اومد مجبور شدم قطع کنم. لبخندی که زد درد با تیر کشیدن پیشانیش اعلام حضور کرد. - قرار بود یه‌چیزی بهم بگی! میلاد به تی‌شرت سفیدی که چند روز پیش سوگل در مغازه‌اش دید و از قضا خیلی خوشش آمد و حالا لباس در تنش نشسته بود خیره گشت؛ مثلاً امروز قصد داشت سوگل را با پوشیدن این لباس خوشحال کند، اما این‌جور که معلوم بود قراره امروز کنسل بود. - مهم نیست، دلم نمی‌خواد با حرفام سر دردت رو بدتر کنم. به مسیر رفتن پشمک خیره شد و گفت: - گوشی که به درد شنیدن حرف‌های تو نخوره رو باید کَند انداخت دور! میلاد لبخند زد، از داشتن سوگل بسیار خرسند بود. قضیه ساعتی پیش و سخنان صاحب مغازه که یادش آمد شروع کرد. - یک ساعت پیش صاحب مغازه‌ام اومد پیشم... سوگل که تا همان لحظه گمان می‌کرد مغازه از خود میلاد است متعجب گشته و پرسید: - صاحب مغازه؟! من فکر می‌کردم مغازه از خودته! - قسمت نشد بخرم. سخنی که از سوی سوگل نشنید، ادامه داد: - با حرفی که زد خوش‌گذرونی دیشب از دماغم بیرون کشیده شد. سوگل نگران شده و از جا برخاست، دستش را به درخت گرفته و خود را قدمی سوی خانه کشاند. - مغازه‌ رو فروخته!
  24. پارت صد و هفتم میلاد دستی بر سرش کشید و سر تکان داد، خودکار درون ویترین را برداشت و به خط خطی پشت رسیدی مشغول گشت. - امین امروز نیومده مغازه، به مادرم هم نمی‌تونم بگم، آخه خیلی روی داشتن این مغازه برام حساب باز کرده بود. مکثی کرده و خودکار را انداخت، ادامه داد: - خیالش راحت بود پسرش شغل خوبی داره! سوگل دستگیره در سالن را به پایین فشرده و قدمی بیرون گذاشت. - چه اتفاقی افتاده؟! پس من به‌درد چی می‌خورم؟! به من بگو! لبخندی غمین بر چهره‌ی میلاد نقش کشید و سری به بالا راند. قبل‌از آنکه حرفی بزند پسر آقای حبیبی به داخل مغازه‌اش آمد، خنده‌ی روی لبش و جعبه شیرینی درون دستش نشان از حال و خبر خوبش را داشت؛ قسمت پایین گوشی را به دهانش نزدیک کرد و رو به سوگل گفت: - سوگل می‌گیرمت. سپس گوشی را پایین آورد و تلفن را قطع کرده از جا بلند شد، او نیز لبخند بر لب راند، نباید ک همه دردش را بدانند! از پشت ویترین خارج گشت و به سوی محمد رفت. دست به سویش دراز کرد و گفت: - به‌به آقا محمد! خوش‌خبر باشی! محمد نیز دستش را به دست میلاد سپرد و جعبه شیرینی را سمتش گرفت، دستانشان را که از هم جدا کردند، میلاد به شانه او ضربه زد و با دست دیگرش دانه‌ای از شیرینی درون جعبه را برداشت. - دیروز مراسم عقدکنونم بود، گفتم برای شما همکارا شیرینی بیارم. لبخند میلاد عمق یافته و رو به همکارش گفت: - پس بوس رو بده بیاد! روبوسی که می‌کردند محمد نیز لبخند بر لب آورده و گفت: - ان‌شاءالله قسمت خودت. خنده‌ی میلاد محو گشت و به شیرینی درون دستش خیره گشت، چقدر روز عروسی‌اش با لیلیِ قلبش را متصور شده بود، عروسی که با حرف نزدن سوگل معلوم نبود کی به وقوع بپیوندد.محمد ضربه دیگری بر شانه چپ میلاد زد و پرشور ادامه داد: - خوب دیگه آقا میلاد، من برم این شیرینی‌ها رو بین بقیه پخش کنم. میلاد سربلند کرد، لبان کش آمده‌اش سبب چین افتادن دور چشمانش شد. - برو محمد جان، خوش‌بخت بشین. سوی ویترین گام نهاد و شیرینی مورد علاقه‌اش را در دهان گذاشته پس‌از فکری سر تکان داد. به قول خودش کم غم و غصه داشت! حالا داستان مغازه هم به آن اضافه شد. *** آفتاب که بر موزاییک‌های حیاط تابیده بود چنان داغ‌شده بودند انگار که عزیزی را ازدست‌داده باشند، دمپایی‌های پرنگینش را به پا کرد و قدمی جلو رفته گوشی را پایین آورد. نفس عمیقی کشید، نگاه به موزاییک‌ها که برقِ نور آفتاب را بازتاب می‌کردند سبب تشدید سردردش می‌شد. از سکوی حیاط پایین رفت و خود را به باغچه خوش رنگشان رساند، چشمان بی‌حالش را بالا کشانده و برگ‌های سبز درخت سیب را از نظر گذراند. صدای گنجشکانی که درون درختان لانه داشتند حس زندگی را بر او القا می‌کرد.
  25. پارت صد و ششم انگار که امروز حال هر دو به یکدیگر وصل باشد میلاد نیز بهر خبری که به گوشش رسیده بود پوکر و افسرده‌حال در مغازه‌اش نشسته و اطراف آن و لباس‌های آویزان شده از چوب‌کت‌های دیواری را از نظر می‌گذراند. امین‌؛ محرم دردهایش نیز به دلیل مریضی پسر کوچکش به مغازه نیامده بود. دو خانم جوان وارد مغازه شده و پس‌از سلامی کوتاه دیده رنگینشان را بر پیراهن‌ها و تی‌شرت‌های آویزان شده دوختند، میلاد نیز از جا بلند شد و تصمیم گرفت راهنمایی‌شان کند. سوگل پس‌از رفتن بنیامین دیگر خوابش نبرد اما سردردش جای بهتر شدن به‌خاطر سخنان او بدتر گشته و علاجی نداشت آن را به دیوار بکوبد بلکه ساکت شود! چشمانش را بسته و مشتش را سوی پیشانی دردناکش برد، پی‌درپی بر آن می‌کوبید و از خدا خواهش می‌کرد دردش ساکت شود، حتی مسکن‌های قوی‌ای هم که خورده بود علاج نکرده و می‌دانست تا اعصابش آرام نشود سردرد نیز نمی‌خوابد. سروش نیز پس‌از رفتن بنیامین قرص‌های مسکن و صبحانه‌ای مفصل که لیوانی آب پرتقال را نیز شامل می‌شد درون سینی برای دخترش آورده و سپس به محل کارش رفته بود. سوگل نگاهی به صبحانه انداخت، سر تکان داده آهی کشید. صدای زنگ متفاوت موبایلش که مخصوص میلاد بود را شنید، روی پهلوی چپ چرخید و دستش را سمت موبایلش که روی میز عسلی قهوه‌ای تیره‌اش قرار داشت دراز کرده و آن را از میان انبوه بسته‌های قرصِ روی رومیزیِ بافتِ سفید برداشت. از جا که بلند شد سرش تیر کشید و همین امر سبب گشت اخم کند، انگشتش را روی آیکون سبز به بالا کشید و گوشی را کنار گوشش قرار داد: - الو؟! میلاد که متوجه پاسخ دادن سوگل شد، گوشی را از روی میزِ ویترین برداشت و سرفه‌ای ساختگی برای صاف شدن صدایش کرد. - سلام هلو! لبخندی تلخ به صورت سوگل دست نوازش کشید و آهی را ضمیمه آن کرد. «همین یکی دو ساعت پیش یه خطر خیانت رو رد دادم.» - هلو؟! یادش به شب قبل افتاد، شبی که میلاد برایش تعریف کرد با خواهرزاده‌هایش انیمیشن عصر یخبندان دیده و سوگل نیز با لبخند گفته بود که از کاراکتر «هلو» خوشش می‌آید و حالا به سبب همین امر میلاد او را با این نام صدا می‌زد. تن صدای میلاد را که شنید از فکر بیرون پرید. - صدات چرا گرفته؟! پاهایش را زیر پتو جمع کرده چهار زانو زد، دستش را نیز از سرِ درد به پتو کشید و پاسخ داد: - سرم درد می‌کنه. ابرو بالا پراند و ادامه داد: صدای تو هم نشون میده سرحال نیستی! « تشخیص حال خراب فقط از روی صدا و پشت تلفن؟! از آپشن‌های عاشقی‌ست مگرنه؟» لبانش به ذره‌ای لبخند کش نمی‌آمد بس‌که غم در دل داشت، روی‌میز ضرب گرفته و به عبور افراد از جلوی مغازه‌اش خیره گشت. - مسکن خوردی؟! می‌خوای چیزی برات بیارم؟! سوگل پتو را کنار زده و از تختش پایین آمد، آیینه کوچکش را از کشوی میز عسلی خارج کرده و خودش را نظاره کرد. چشمان سرخ و صورت تبدارش ثابت می‌کرد که چه حال بدی دارد. اما می‌دانست اگر به حیاط برود ممکن است حالش بهتر شود، سیاهی محض که چشمانش را فراگرفت سبب سرگیجه‌اش شد، خم گشته بهر نیافتادن دست بر لبه‌ی تختش گرفت. - آره… نه دستت درد نکنه! آهی که میلاد کشید از گوش معشوقش دور نماند و آنگاه که آهسته سمت در قدم می‌نهاد از میلاد پرسید: - چی روی دلت سنگینی می‌کنه؟! بهم بگو!
×
×
  • اضافه کردن...