نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
163 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط mmmahdis
-
پارت نود و یکم از پشت ویترین خارجگشته و به سوی او رفت، روبهرویش ایستاد و دستانش را درون جیب شلوارش برد، دیده آسمانی سوگل را با مردمک مشکیاش قاب گرفت، لبخندی زد و گفت: - بومه نظر او چویل قشنگد! اگه بهت میگم این لباس رو نخر بخاطر اینکه برام مهمی، چرا روی لباس یه خانم دیگه حساسیت نشون نمیدم؟ چون هیچ ربطی به من نداره، اون اختیارش با خودشه و خانوادش. ولی تو چرا! تو به من ربط داری، قلب منی، سلامت قلبم برای من مهمه، همینطور آرامشش! دست راستش را از مخفی گاهش خارج ساخته و بر شانه سوگل نهاد. - من روی پوششت حساسم چون دوست دارم! سوگل لبخند دنداننمایی زد، خدایی از سخنان میلاد خوشش آمد. - میلاد جملهات خیلی سس ماست داشت!میلاد سر تکان داده بر شانه سوگل فشار آورد. - مسخره میکنی؟ نفس عمیقی کشیده و سر به نشانه «نه» به بالا راند. - جدی جملهات قشنگ بود، اصلا بیا الان با هم بریم خرید، بعد بیا مغازه! میلاد با لبخند نگاهی به اطراف مغازه انداخته و سپس دستش را سوی سوگل دراز کرد و گفت: - بریم. هر دو از مغازه خارج شدند و میلاد در شیشهای را بههم رساند.در راهروهای پر از فروشگاهِ پاساژ که گشت میزدند سوگل به میلاد خیره گشته و با لبخندی ملیح گفت: - امروز بابام گفت روحیهام خیلیخوب شده. میلاد دست او را در دست فشرد و لبخند زد سوگل نیز ادامهی حرفش را از سر گرفت. - بعدشم دلیلش رو پرسید. سر پایین انداخته دست میلاد را بالا آورد و با لبه آستین سفید او سرگرم شد. - نتونستم بگم بهترینش تویی! تو که باعث شدی بعد از رفتن مادرم بازم دلم شاد بشه و به آینده فکر کنم. میلاد به سمت ویترین مغازهای قدم نهاد و درهمانحال غنچه لبخندش شکفته گفت: - نیمههای گمشده براساس روز و ساعتی که براشون تعیین کردن بالاخره بههم میرسن، دقیقاً توی ناامیدانهترین حالت ممکن! مثل حالی که من و تو داشتیم! لباسهای درون ویترین مغازهای که هنوز باز نشده بود را از نظر گذرانده ادامه داد: - ولی هر جور بشه به نظرم نور امید هیچوقت از بُن خاموش نمیشه! نگاهش را به نیمرخ سوگل هدیه کرد، چینهای پایین چشمانش افزایش یافته ادامه داد: - یه کورسوی امیدی تو دل هر ناامیدی هست که با قرار گرفتن کنار نیمه دیگرش کامل میشه! لبخند زد و ابرویی بالا فرستاد، پرسید: - هوم؟! سوگل سر تکان داد و حرف او را تایید کرد، سپس با نگاه به تصویر سینه ستبر میلاد که در شیشه مغازه معلوم بود، لبخندی محو مانند خورشیدی که از پشت ابر بر زمین بتابد بر تصویر زده و گفت: - یه افسانه هست که میگه انسانها درواقع دو تا قلب داشتن، که بعدها یکی، یه دونه از اونا رو برمیداره و توی سینه نیمه گمشدشون میزاره! بخاطره همینه که وقتی بهم میرسن آروم میشن! دستش را بر روی تصویر سینه میلاد گذاشت و چشمانش را بست. - یعنی الان یکی از قلبهای من اینجاست. میلاد که از سخن همیارش قلبش آرامش یافت دستی بر سر او کشید و با لبخند گفت: - و بخاطر اینه که من از وقتی به تو رسیدم زیادی حالم خوبه! رو که برگرداندند چشم میلاد به لباسی افتاده و چشمانش برق زد. - سوگل اون لباس رو ببین!
-
پارت نود میلاد به لباس درون عکس که رنگ گلبهای شومیز آن زیبایی را به رخ میکشید خیره گشت، اما یقه خشتی و آستینهای نیمه لباس و کوتاه بودن قد شومیز برای شلوار سبب شد گوشی را رویمیز قرار دهد و با مهرِ درون دیدهاش خیره سوگلِ منتظر شود، استکان قهوه سوگل را بالا برده به دستش داد و پرسید: - فقط شما دعوتین؟ یا نه همه اقوام؟ سوگل دستانش را به دور استکان گرم پیچانده و لبخند دنداننمایی زد، گفت: - نه، ما تنها نیستیم. اقوام مادری سونیا هم هستن! میلاد آهانی گفته و گوشی را سوی او لغزاند و گفت: - سوگلم من دلم میخواد تو همیشه و همهجا بهترین باشی قشنگم! دستانش را درون هم قفل کرده چشمکی زد و ادامه داد: - اگه موافق باشی با هم بگردیم یه لباس دیگه برات پیدا کنیم؟ سوگل از صندلی برخواسته و استکان را رویمیز قرارداد، ابتدای ابروانش به هم نزدیک وکمی پایین خزیدند، گفت: - میلاد؟! اینکه قشنگه! تازه با شلوارم هست خیلی هم پوشیده اس! میلاد جرعهای از چایش را نوشید، ابروانش به حالت اصلی برگشت، گوشههای داخلی لبش را به دندان گرفته وگفت: - خوب تو که پسندیدی و دوستش داری پس چرا نظر من رو میپرسی؟! سوگل نگاهش را به کراوات مشکی زیر شیشه ویترین خورد و طرحش را پسندید، بر جای قبلش جای گرفته و انگشتر رینگی که در انگشت حلقه میلاد بود را به بازی گرفته محزون پاسخ داد: - ببخشید، منظورم اینه که لباس خوشگلیه، مطمئنم خیلی بهم میاد آخه! میلاد دهان باز کرد چیزی بگوید اما با ورود مشتری به مغازه منصرف گشت، سوگل نیز بیحرف روی صندلیاش نشست و با عشق نظارهگر میلادی شد که با حوصله و مهربانی جواب مشتریاش را میداد. زمانی که گذشت، موبایلش را برداشت و حینی که میلاد حواسش نبود عکس زیبایی از نیمرخش که چال لپش را به رخ میکشید گرفت. باری دیگر که مغازه خالی شد میلاد سوی او آمده و از وقفه ایجاد شده عذر خواست. سوگل انگشتش را به دور دسته کوچک استکان پیچاند و آن را سوی لبانش برد، دست دیگرش را بالا برد تا با اجرای علامت «لایک» به او بفهماند موردی نیست، اما جرعهای از قهوه به گلویش نرسیده چهرهاش مچاله گشت. با همان چهره که هر کسی را به خنده وا میداشت به میلاد خیره گشت، سپس به سرعت استکان چای او را برداشته و بی توجه به داغی آن یکنفس سرش کشید، میلاد از کار او متعجب شده و ابروانش بالا پرید. پرسید: - چرا همچین کردی؟! چند باری پشت سرِ هم مزهی دهانش را گرفت و چندی بعد پاسخ داد: ـ این چقدر تلخ بود؛ اه! حالم بهم خورد! میلاد تاسفبار سری تکان داد و با خنده ظرف شکر را از روی میز بالا آورده رو به او گفت: - بانو جانم ظرف شکر رو الکی اینجا نذاشتم! سوگل پوکر شد و روبه میلاد گفت: - ببخشید، تو یه چایی دیگه برا خودت بریز! از جا بلند شده و حینی که به سوی در مغازه حرکت میکرد گفت: - منم برم خرید. میلاد نیز صاف ایستاده و دستانش را بر سینه زد، لبانش را کج کرده و معترض گفت: - سوگل کاهگل لگد کردم دوساعت؟! کفشش را روی سرامیکهای مغازه سر داده و سوی دلدارش برگشت، موهایش را از صورتش جمع کرد و با لبخندی گفت: - اگه به من باشه کلمه به کلمه حرفهات رو با طلا قاب میگیرم. الانم میرم یکم پنز و چند تا کشمو بخرم برای خودم. لبخند زده انگشت شست و اشارهاش را بهمعنای عشق برهم چسباند و با لبخندی به معشوقهاش گفت: - تو اگه همین الان هم به من بگی بمیر من میمیرم، اونوقت واسه همچین چیز بیارزشی حرفت رو گوش نکنم؟!
-
پارت هشتاد و نهم رسید کارتخوانی که رویمیز بود را برداشت و حینی که در جای مخصوصشان قرارش میداد جواب داد: - نسکافه! سوی سوگل بازگشته رویمیز به جلو خم گشت، انگشت اشارهاش را ضرب دار به نوک بینی قلمی دلآرامَش زد و با لبخند پرسید: - چه خبرا؟! دلش میخواست اینبار سوگل نگوید سلامتی! بلکه به گفتن خبری بپردازد که شب و روز خوابش را میدیدید، خبری که به خواستگاری و پس از آن عروسیشان ختم گردد. موبایلش را از جیب مانتوی خاکستریش خارج ساخته و با نگاه به دیدهی منتظر میلاد موج شادیش را سوی او رانده و پاسخ گفت: - سلامتی! فرداشب تولد پسرعمومه. عکس مورد نظرش را از گالری انتخاب کرده و گوشی را مقابل میلاد گرفت، ادامه داد: - این لباسمه قشنگه؟! نفهمید چرا چهره میلاد گرفته شد، جملاتی که گفته بود را باری دیگر از ذهن عبور داد اما به دلیل خاصی نرسید، چندی که گذشت و میلاد جز خیره بودن به او حرفی نزد سبب شد دستش را بلند کند و به بازویش ضربه بزند. - میلاد؟! رویش نمیشد اصرار کند که سوگل با پدرش حرف بزند وقت خواسته بود آخر! اما میلاد چه؟ پنج ماه انتظار کم نبود که بخواهد بازهم انتظار بکشد!تکانی خورد و با لبخندی که محو بود پرسید: - جانم؟ چیزی گفتی؟ سوگل دستش را سوی خود برگرداند و بغ کرده گفت: - حواست کجاست؟ میلاد دستانش را از میز فاصله داد و همانطور که به سمت چایساز میرفت پاسخ داد: - ببخش یه لحظه حواسم پرت شد. چای کیسهای برداشت و درون استکان چینی سفید رنگ گذاشته از سوگل پرسید: - گفتی نسکافه میخوری دیگه؟! سوگل اوهومی گفته و حیران پرسید: - تو حالت خوبه؟! متعجب بود از حال یارش که هنگام ورود او به آن خوبی و حالا یکهو به این روز درآمد! میلاد درون استکان دیگر نسکافه ریخته و روی هر دو آب جوش، نلبکیهایی که نگهدارنده استکانها بودند را در دست گرفته و به سوی سوگل گام نهاد. - خوبم، فقط یهو حواسم پرت شد؛ بخشید. لبخندی زد و بر صندلی پشت ویترین نشست. - حالا میشه خواهش کنم حرفت رو تکرار کنی؟! سوگل استکان را از او گرفته و در همان حال که نگاه پرسشگرش صورت میلاد را میبوسید گفت: - نکنه از چیزی ناراحت شدی؟ میلاد دست دلدارش را میان انگشتانش گرفت، آرامش قلبش را به چهره کشانده و گفت: - نه فدات شم، ناراحت چی؟ یهلحظه حواسم رفت سمت مامانم، آخه پا دردش خیلی زیاد شده. سوگل که خیالش از ناراحت نبودن میلاد راحت شده بود نفس عمیقی کشید.میلاد ته ریش مشکیش را با دست مرتب کرده و دوباره پرسید: - چی داشتی میگفتی؟ سوگل بازهم دست به گوشی شده و ذوقزده گفت: - میگم فردا شب تولد پسرعمومه، برادر سونیا! موبایلش را مقابل او گرفت و ادامه داد: - میخوام این لباس رو بخرم، مغازهاش هم همین طبقه اوله؛ قشنگه بهنظرت؟
-
پارت هشتاد و هشتم به اتاق پدرش رفت و با تقهای به چوب قهوهای آن اجازه ورود خواست، سروش کتاب توی دستش را روی میز گذاشته و عینکش را بر دیده تنظیم ساخت، سوگل که داخل شد خنده بر صورت سروش حمله برد. روی تختِ پدر روبهروی او نشسته رخسارش را با خنده زینت داد و پرسید: - چه کتابی میخونین؟! سروش کتاب را بالا آورده و نگاه سوگل جلد خاکستری آن را که نام«کورش کبیر» را یدک میکشید قاب گرفت، به معنای فهم سر تکان داده و سروش با نگاهی به لباسهای بیرون در تنِ سوگل پرسید: - جایی میری؟! سوگل که سوال پدر را شنید دیده بر سرتاپای خود گردانده و پساز زمان کوتاهی جواب داد: - آره، میخوام برم واسه خودم یه دوری بزنم. ابرویی بالا فرستاده و با لبخند ادامه داد: - البته اگر شما لطف کنین و سوئیچ رو قرض بدین! سروش کتابهای رویمیز را کمی کنار زد و در آخر سوئیچ را زیر کتابی یافته و به سوی سوگل گرفت اما قبلاز آن که به او بسپاردش نفسی پر آرامش کشید و گفت: - نمیدونم چرا، ولی چند روزیه روحیَت خیلی خوب شده بابا! تو که میدونی چقدر خوشحالی و حالِ خوب تو برام مهمه! سوگل حرف پدر را تصدیق کرد و با نگاه به انگشتر درون دستش گفت: - دعا کنید خدا هیچوقت من رو با دلیلِ حال خوبم امتحان نکنه. سروش دستانش را بالا برد و سوی آسمان گرفته آمینی گفت، سپس چشمش را ریز کرده و پرسید: - حالا دلیلِ حالِ خوبت چیه؟! سوگل سوتی داده و حالا باید جوری جمعش میکرد. سوییچ را برداشته و با حرفی بحث را سرهم آورد. - دلیل حال خوبم شمایی که دوستم داری و اذیتم نمیکنی، و دل به دلم میدی. او با این سخن قصد داشت به پدر بفهماند که دیگر با اوردن بحث ازدواجش با بنیامین اورا اذیت نکند، سپس ادامه داد: ـ و سونیا که واقعا عین آبجیمه! دلش میخواست از اصلیترین دلیلِ حالِ خوبش یعنی میلاد بگوید اما نمیشد، پس عقبگرد کرده و با لبخندی گفت: - حالِ خوب، من دیگه برم. دستش را برای پدر تکان داده و خداحافظی کرد. *** میلاد در مغازهاش نشسته و طبق یکهفته گذشته انتظار محبوبش را میکشید، سوگل به طبقهی سوم رسیده با امین احوالپرسی کرد و وارد مغازه میلاد شد. سرامیکهای سفید مغازه از تمیزی برق میزد و عطر خوشبوی صاحبِ آن تمام مکان مذکور را پر کرده و خودِ او مشغول مرتب کردن شلوارها درون قفسهٔ مشکی رنگشان بود. سوگل که دلبندش را حواسپرت یافت تصمیم گرفت با پِخی بترساندش اما او ناخواسته حضور جانانش را از رایحه خوب عطر او و ضربان قلب خود احساس کرده، به سویش چرخید. سوگل که به هدفش نرسید پوکر گشته سری تکان داد و شاکی گفت: - میلاد؟! یهبار نذاشتی تو این یه هفته بترسونمت، شیطونیِ خونم افتاده آخه! من وارد مغازه نشدم تو متوجه میشی! به نزدیکی ویترین قرمزرنگ رسید، دستانش را تکان داده و حیران پرسید: - چجوری آخه؟! میلاد خنده رو به جلو قدم نهاده ساعد دستانش بر هم گذاشته و روی شیشهی میز قرارشان داد، لبخند روی لبش را کش داده و ابرویی بالا انداخت، با انگشتش به قلب خود اشاره کرد و گفت: - اینجا بهم میفهمونه! سپس به چهارپایه کنار ویترین اشاره زد و گفت: - بشین. سوگل آرام گشته مانند همدمش لبخند زد و گفته او را عملی ساخت. میلاد به سوی چایساز مغازه که درون طبقه اول قفسه قرار داشت رفت و رو به سوگل پرسید: - چای میخوری یا نسکافه؟!
-
پارت هشتاد و هفت سوگل درون اتاقش جلوی آینه بزرگ آن نشسته به انگشتر درون دستش خیره بود، پس از به خانه رسیدن دستبند را باز کرده به حمام رفت بود تا دستش را با آب گرم ماساژ بدهد. نگاهش سوی دو خال روی گونهی راستش افتاد، دستش را آرام بالا برده وقتی روی گونهاش کشید لبخندی بر لبانش نقش بست، یادش به حرف شیرینی که میلاد در حیاط خانهاشان به او زده بود افتاد. « میلاد تارهای کوتاه جلوموی سوگل را درون شال طرحدارش هدایت کرده و سپس نگاه مشکیش را به نگاه او آمیخت. - در جواب سوالی که صبح تلفنی پرسیدی باید بگم که... سوگل برای یادآوری نشدن حالِ غمناک چند ساعت قبل دستش را بالا آورد تا مانع ادامه دادنِ بحث شود، میلاد لبخندی که دندانهای سفیدش را نمایان میساخت روی لبانش نشانده و یکی از دستانش را دور دست نحیف جانانش پیچانده و دیگری را بر گونهاش کشید. - سوگلم! رابطه من و تو، مثل رابطه این دوتا خال روی گونته. نگاهش که به سمت دوخال مذکور سُر خورد، کلامش را ادامه داد: _ همینقدر همیشگی و جدانشدنی... لبخند سوگل نیز با هر کلمه که جملههای مرد محبوبش را کاملتر از قبل میکرد عریضتر میشد. میلاد برای باری دیگر به چشمان آسمانی دختر رویاهایش خیره گشته و عشق را بر کلامش روانه ساخت، گفت: - قلبهای من وتو به هم زنجیر شده، انقدر محکم که هیچکی زورش به نابود کردنش نمیرسه!» انگشتش را بهر آنکه بر رد انگشت میلاد کشیده شده بود به سمت لبانش برده و بوسهای بر آن کاشت. تمام درد و غصه سخنان دیشب پدر با دیدن میلاد پرکشیده و آرام بود. صدای صحبت پدرش با تلفن حواسش را از آینه به خود جلب کرد. *** سروش روی مبل جلوی تلوزیون دراز کشیده و مشغول خواندن اخبار از درون گوشیاش بود، بخاطر اعلان تماسی که بالای صفحه آن افتاد نگاه از متن خبر گرفته و اخم کرد. با خود گفت: - باز چی میخوای؟ گفتم راضیش میکنم دیگه! در جواب دادن مردد بود که تماس قطع شد، سر تکان داده و دوباره مشغول خواندن گشت. اما ثانیهای نگذشت که بار دیگر صدای زنگ موبایلش بلند شد و اینبار بیمعطلی آیکون سبز را لمس کرد. - الو؟! سروش که پاسخ داد بنیامین سرش را از دستش که روی فرمان قرار داشت جدا کرده و پساز سرفهای مصنوعی برای صافی صدایش گفت: - خوبی سروش؟! خواب بودی؟ سروش برخاسته پاهایش را از مبل آویزان کرد و دستی بر موهای پشت سرش کشید. - شکر. نه خواب نبودم. بنیامین کف دستش را جلوی چشمانش گرفته و به رد سوختگی سیگار خیره گشت. - خوبه، ببخش بعد اینکه جواب دادی ساعت رو دیدم. صدای گرفتهی بنیامین سؤالی به ذهن سروش انداخت لبانش را کج کرده و سری تکان داد اما چیزی نپرسید تا خود او ادامه دهد: - عصری سوگل رو دیدم، داشت برمیگشت خونه. نگاه از دستش گرفت و به روبهرو خیره شد، به نور لامپِ عابر که سوسو میزد، مانند قلبِ حال خراب بنیامین! - هرچی اصرار کردم برسونمش قبول نکرد. سروش تایید کرده و گفت: - به دعوت دوستش نهار بیرون رفته بود. عصبانیت بنیامین از دروغ سروش برگشته، تنفسش تند گشت و سردرد به سراغش آمد، دست بر پیشانیاش کشیده و آب دهانش را پایین فرستاد. - کدو… کدوم دوستش؟ سروش شانه بالا پرانده و با نگاهی به سوی اتاق سوگل جواب داد: - نمیدونم. گفت از بچههای دانشگاهشونه، من نمیشناختم. انگشتانش را بر عابله سوختگی دستش فشرد و پوزخندی زد، سری به بالا و پایین جنبانده و گفت: - آهان، سوگل هم که هیچوقت دروغ نمیگه!
-
پارت هشتاد و ششم سالاری سر تکان داد و تندتند آدرس خانهٔ دخترِ مذکور را بازگو کرد، اما هرچه که جلوتر میرفت اخم بنیامین غلیظتر میشد و سیگار در مشتش فشرده. سالاری آرنج چپش را به کنسول مابین صندلیها تکیه و ادامه داد: - شاید اینا هم براتون مهم باشه، خونشون هم اواخر کوچه بود و درش سفید رنگ، دختره هم لاغراندام و هم قد خودتون، والا من از نیمرخ دیدمشون بخاطر همین رنگ چشمش رو متوجه نشدم. به روبه خیره گشته و انگشتش را بر چانهکشید سپس ابرویی بالا پراند که نشان دهنده فهمیدن چیزی بود، گفت: - آهان، آره! دو تا خالهم روی گونه راستش داشت. رگ پیشانی بنیامین از شنیدن سخنان او برجسته شده و داغی سیگار بر کف دستش نقش میافکند. در باورش نمیگنجید فردی که سالاری از او حرف میزند همان دلبرش باشد! به میان کلام او پرید با صدایی که از زور عصبانیت به خفا رفته بود پرسید: - ازش... ازشون عکس گرفتی؟! سالاری که صدای ضعیف او را شنید بر چهرهاش بیشتر توجه کرده نگران شد، کمی به سویش خم گشته و پرسید: - آقا حالتون خوبه؟! بنیامین عصبانی مشت محکمی بر فرمان کوبیده و داد زد: - گفتم از دختره عکس گرفتی یا نه؟! سالاری کمی تته پته کرد و پس از گذشتن ماشینی از کنارشان جواب داد: - نه! با دیدن اخم بنیامین ترسی بر دلش ریزش کرده و گوشی را بالا برد، ترسیده گفت: - آقا گوشی من اصلا دوربین نداره آخه! خشم بنیامین بیشتر گشت و «اَه» بلندی لب زد، چشم بر هم فشرده و گفت: - پیاده شو. سالاری که باری دیگر صدایش زد چشم باز کرده و دست به سمت کنسول میان دو صندلی برد؛ موبایل قبلیاش را برداشت و سیم کارتش را خارج ساخته آن را به سمت سالاری گرفت. - از این به بعد هرچی که فکر کردی مهمه رو عکس بگیر. سالاری که تلفن را گرفت، بنیامین بسته سیگار مارلبورنش را از جیب درون کتش درآورده و تصمیم گرفت نخی دیگر بکشد. *** طاقت نیاورده از ماشین پیاده شد، بدنش در داغی آتش خشم میسوخت و عرق آن پیراهنش را به تنش چسبانده بود.دستانش را به سقف ماشین کوبانده و دادی را نثار اطراف کرد. موهای قهوهای و صورت و اندام لاغرِ دختر و آدرس خانه خبری بد را به مغزش متذکر میشد. دو دستش را به سمت موهای مشکی و پرپشتش برده و آنها را در چنگ گرفت؛ شاید میتوانست هر احتمالی را نابود سازد اما دو خال روی گونه راست دختر را چه میکرد؟! دستش را بر چشمان سرخ شده از بغضش کشیده و لگدی محکم به لاستیک جلوی ماشین زد.
-
پارت هشتاد و پنجم خنده بر لبان سوگل نقش کشیده ابروانش را بالا فرستاد و پرسید: - اون وقت میتونم بپرسم آخرین کمربندی که دریافت کردی چه رنگیه؟! سونیا بلند شده به سنگ جلوی پایش ضربهای زد و مستاصل با ناخون بلند و لاک خورده انگشت اشاره پیشانیاش را خاراند. - خوشرنگترینش؛ یعنی زرد! سوگل به سوی میلاد چرخیده در جواب نگاهش لبخندی زد و سر تکان داد، سپس از سونیا پرسید: - راستی! گفتی از روی دیوار میپری… حرفش را قطع کرده پس از کمی تفکر با ابروهایی بالا پریده که نشان دهنده تعجب او بود پرسید: - نکنه پشت در اینجایی؟! سونیا تلفنش را که داشتن پشت خطی را بر او متذکر میشد، از گوشش فاصله داده و با دیدن نام مادرش سوال سوگل را پاسخ گفت: - دقیقا زدی وسط خال. خندهای شیطنت آمیزی سوی تلفن رانده و ادامه داد: - داشتی میومدی یه پرس غذا هم برا من بیار! سوگل دستی بر صورتش کشید و حیران گفت: - الحق که دیوونهای. اخم تصنعی کرده ادامه داد: - در ضمن مگه اینجا رستورانه؟! *** خیابانهای شهر از بهر گذشتنِ ساعت از نیمه شب دقیقا برعکس کینهٔ درون قلب بنیامین ساکت و آرام بودند. به محل قرارش با سالاری رسید و ماشین را پشت موتور هوندا او پارک کرده برای اعلام حضور دسته چراغِ را به نشانه سلام حرکت داد. سالاری بلاخره با خود کنار آمده و قبول کرده بود که کار بنیامین را انجام دهد و حالا با آمدن او از موتورش فاصله گرفته و روی صندلی شاگرد ماشینِ بنیامین که رنگ آبی آسمانیاش دل هرکسی را میبرد نشست و دستش را سوی او دراز کرد، بنیامین جواب سلامش را داد و با اخمی کنج پیشانیش پرسید: - خب! چه خبر؟! سالاری دستانش را درون هم قفل کرده و به نیمرخ جذاب بنیامین نگاه افزود. - همونطور که گفتید از همون لحظه کارم رو شروع کردم. تا ظهر ساعت یکونیم توی مغازه خودش بود ولی بعدش رفت بانک ملی مرکزی. بنیامین نفسی کشیده و خشمگین در دلش رو به میلاد گفت: « خیلی خوبه که با پای خودت اومدی توی گور! » - چند دقیقه بعد اومد بیرون و مقصد بعدیش پارکِ نزدیکِ بانک بود. به فردی که از کنار ماشین بنیامین میگذشت نگاه دوخته و پس از پایین فرستادن آب دهانش ادامه داد: ـ دنبالش رفتم، نگو با یه دختره قرار داشت، یه کم حرف زدن و بعد هم رفتن سمت خونه پسره! مچ دستش را چرخی داده و پی حرفش را گرفت: - از آدرسی که گفتین متوجه شدم خونه پسره است. فندک ماشین را برداشته حینی که به سوی سیگار مابین لبانش میبرد سری تکان داده و از سالاری پرسید: - نفهمیدی با دختره چه نسبتی داشت؟ سالاری تماسی که به موبایل نوکیایش وصل شده بود را قطع کرده و جواب گفت: -نه آقا، ولی هر چی بود توی یه خونه با هم زندگی نمیکردن آخه بعد از چند ساعت دختره رو برد جایی رسوند. پک عمیقی از سیگارش گرفته و درحالیکه چهرهاش پشت هالهای از دود مخفی میشد گفت: - هرچی که به این پسره ربط داشته باشه برا من مهمه، آدرس خونه دختره رو یادته؟
-
پارت هشتاد و چهارم روناک گل را از دست میلاد گرفته و به سمت بینیاش برد، لبخندی زده روبه سوگل گفت: - ممنون چرا زحمت کشیدی؟ خودت گلی عزیزم. هر دو کفشهایشان را از پا خارج کرده و حینی که وارد میشدند سوگل شالش را بر شانه انداخته با مهربانی جواب داد: - خواهش میکنم. قابلی نداره. به پذیرایی که رسیدند حسین قدمی به سمتشان رفته با پسرش دست داد و حال سوگل را پرسید. او که دلبرِ فرزندش را برای اولینبار میدید در دل به سلیقه پسرش آفرین گفته، سپس رو به سوگل گفت: - خیلی خوش اومدی دخترم، بیا بشین. و خود جلوتر راه افتاد. از برخورد خودمانی پدر و مادر میلاد استرسش کمی کاسته شده و با لبخند نگاهی گذرا به او که از خوشی در پوست خود نمیگنجید انداخت. *** از صحبت با والدین میلاد بیشتر از خود او نباشد کمتر از او خوشش نیامده وقتی صمیمیت این خانواده را میدید یاد روزهای حضور مادرش در خانه میافتاد. عقربههای ساعتِ روی دیوار زاویهٔ نود درجه ساخته و روناک به آشپزخانه رفته بود تا ناهار را حاضر کند. حسین خیره دست سوگل گشته، سوالی را که از همان اول ذهنش را درگیر کرده بود پرسید: - دستت چی شده سوگل جان؟! به دستش دیده کشیده سری تکان داد و فکر کرد. « آخه چرا همین روزیکه اینجا دعوتشدم باید این بلا سر دستم میومد؟!» دستبند پزشکی که میلاد در راه برای دستش گرفته بود را کمکم از دور آن باز کرده و درهمانحال توضیح داد که چه بلایی سر آن آمده، حسین ناراحت شده و اخمی بر تخت پیشانیش نشست، دستش را بالا برد تا مانع بازکردن دستبند شود اما دیگر سوگل چسبهای آن را باز کرده بود، صورت حسین از کبودی دست او مچاله گشته و گفت: - ای باباچقدر بد شده! باید خیلی مراقب باشی دخترم. میلاد دست محبوبش را میان دست خود گرفته سوگل از حرکت او در مقابل پدرش خجالت کشید. - مادرم یه دارو بلده که برا درد خیلی خوبه، میگم برات درست کنه بزنی روش. دستش را از دست میلاد کشیده حسین آقا با لبخندی که سعی میکرد زیاد معلوم نباشد گفت: - زیاد باهاش کار نکن که زودتر خوب بشه! چشمیگفته، نگاهش را به دستش دوخت که دستبند توسط میلاد به دورش بسته میشد، کمی به سوی مرد دلخواهش خم گشته و نزدیک گوش او شیطنتبار گفت: - انقدر انگشتری بهم دادی قشنگه که چشمم زدن! دستبند را که بست، آرنجش را روی پشتی گذاشت و کف دستش را به گونهاش تکیه داده گفت: - انگشتره از وقتی توی انگشت تو نشسته ارزش پیدا کرده بانوجان! حسین از کار سوگل پرسید، درباره خانوادهاش که سوال شد محزون گشته گفت که مادر ندارد، گفت او برای پدر مادر گردیده و پدر برای او! روناک مخلفات را درون سینی بزرگی چیده و سفره را مابین دست و بدنش گرفت، سوگل نیم خیز شده، میلاد سر بلند کرد و به صورت او نگاه آویخته حیران پرسید: - کجا میری؟! - با یه دست هم میتونم به مامانت کمک کنم. حسین تا شنید از جا برخواست، سوی سوگل قدم نهاده و با مهربانی گفت: - بشین سوگل جان، من خودم میرم کمکش. حسین که رفت، سوگل سرجای قبلش نشست، به کتابخانه بزرگ درون سالن خیره شده و پرسید: - خانواده کتابخونی هستین نه؟ میلاد لبانش را کج کرده، او نیز به کتابخانه نگاه افکند. جواب داد: - اِی... ولی بیشتر از همه بابام کتاب میخونه. نگاهش تیلهٔ آبیِ چشمان سوگل را نوازش کرده و با لبخند ادامه داد: - یکم که یخش آب بشه کلی داستان برات تعریف میکنه. دستانش را بر هم مالیده، با خنده گفت: - ولی خدایی کتابهای قشنگی میخونه و داستانهای قشنگی تعریف میکنه. خیلی لذت بخشه بشینی به داستاناش گوش کنی. سوگل سرتکان داده و با لبخند گفت: - ایول.. من که داستان خیلی دوس دارم! مخصوصا عاشقانش. به روبه رو خیره گشته با لبخندی دندان نما ادامه داد: - دقیقا مثل داستان من و تو! *** خورشتِ خلالِ کرمانشاهیِ روناک را خورده و حالا دیگر مشغول صحبت بودند، بحثشان داغ داغ گشته و هرکسی چیزی میگفت، آلبومی از عکسها را نیز میلاد آورده و با خنده گفته بود: - این آلبوم مخصوص خودمه. هر بچهای میبینی منم. درون عکسی پسر بچهای یکسال و نیمه به دیوار سفید و نیمه سرامیک شده خانه تکیه زده و زیبا میخندید، چال گونههای او را که دید فهمید میلاد است. صدای زنگ موبایلش که برخواست عذر خواهی کرده کیفش را از کنار دستش برداشت، گوشی را از درونش بیرون آورده و تماس از سوی سونیا را پذیرفت، دیده بر چهرهٔ خندان میلاد حواله کرد و گفت: - الو؟! - خونه آقای معشوق خوش میگذره؟ سوگل لب به دندان گزیده از کنار میلاد بلند شد، از او و خانوادهاش عذر خواسته و به سمت در سالن قدم برداشت. - خودت چی فکر میکنی؟! سونیا کنار دیوار روی زمین نشسته و دستی بر پیشانی عرقکردهاش کشید. - از صدات مشخصه که چقدر بهت خوش گذشته. پوکر گشته ادامه داد: - چی نهار خوردی؟ سوگل خندهاش گرفته از بین دندانهای قفل شدهاش گفت: - بگم دلت آب میشه. بعدشم زشته میشنون! سونیا نچی کرده و تاسف بار گفت: - ببین ما برای کی گشنگی خوردیم. سوگل کنار چشمش را خارانده، متعجب پرسید: - گشنگی خوردی؟ سپس ابرویی بالا پرانده و ادامه داد: - کاری نکردی زنعموجریمت کنه غذا نده بهت؟! لبانش را جمع کرده و شاکی جواب سوگل را داد: - نهخیرم. جریمهم نکردن. چون خونه نرفتم غذا نخوردم. سپس فرصت هر حرفی را از سوگل گرفته و با چشمی ریز شده گفت: - ببین اگه یه وقت عکسالعمل مشکوکی ازشون دیدی کافیه یه تک به گوشیم بزنی! سوگل تغییر جهت داده و نگاهی به میزبانانش که در حال صحبت با یکدیگر بودند انداخت، دوباره به جهت قبلی خود بازگشته شانهای بالا انداخت و پرسید: - چه عکسالعمل مشکوکی مثلاً؟! سونیا با چوب کوچک درون دستش روی آسفالت طرحی کشیده و جواب داد: - نمیدونم، هرچی که به نظرت مشکوک اومد. تو که تک بزنی از رو دیوار میپرم داخل چند تا فن کاراته روشون خالی میکنم.
-
پارت هشتاد و سوم با شنیدن سلامی از سوی همدم قلبش از دریای فکرِ مغزِ مواجش خارج گشت، سر بلند کرد و وقتی چشمان یاقوتی او را دید از جا برخاست. میلاد دست در جیب شلوار مشکی رنگش برده و آستینهای کت تکش را نیز کمی بالا زده بود لبخندی به چهرهی بیحال سوگل افشاند و گفت: - رفتم بانک سونیا گفت اومدی اینجا، بهت زنگ زدم جواب ندادی. سوگل کیفش را از روی نیمکتِ رنگ و رو رفته پارک برداشت و درهمانحال جواب داد: - اوهوم. زودتر از بانک زدم بیرون، اومدم یهکم قدم بزنم. ببخشید گوشیم سایلنت بوده. میلاد کمی کنار رفت تا سوگل از کنارش بگذرد و سپس خودش نیز همقدم او شده با لبخندی بر چهرهی دلنشین محبوبش گفت: - کار خوبی کر… حرفش کاملنشده به دست سوگل توجهش جلب و اخم کرد، با قدمی بلند خود را جلوی سوگل رساند و دست او را میان دستان خود گرفت، سوگل لبانش را به خلعت لبخندی بی جان زینت داد و گفت: - نگران نباش چیزه خاصی نیست. اِم… کمی با خود فکر کرد تا دلیلی جز دلیل اصلی برای میلاد شرح دهد. به دستش که کبودیش از لحظه اول فرقی نکرده بود خیره گشته و گفت: - خورده به دیوار! میلاد بر لبان سوگل که وقایع را بازگو میکرد خیره شده پساز پایان کلام او در حالی که نگاهش رنگ نگرانی داشت پرسید: - دکتر رفتی؟ سوگل سر تکان داد و جواب منفیاش را به او رساند: - چیز خاصی نیست، چند روز باهاش کار نکنم خوب میشه. اما انگار که میلاد قانع نشده باشد، اخم دوستیِ ابروانش را پذیرفت، دست سوگل را تکانی داد که باعث آخ او شد، پرسید: - تا این حد کبودی و درد مطمعنی کارنکنی خوب میشه؟! سوگل دستش را از دستان میلاد کشیده و برای عوض کردن بحث بینشان شرمنده سر پایین افکند و سپس جواب داد: - بابت حرفی که صبح پشت تلفن زدم معذرت میخوام. میلاد کمی خم شده و خیره چهرهی خجالتزدهی سوگل که با انگشتانش بازی میکرد شد، دستش را از جیب شلوارش خارج کرده و انگشت خم شدهاش را زیر چانه دلدارش گذاشت، سوگل که سرش را بالا آورد، میلاد چشمان پر آب او را میان دیده خود قاب کرد. - خیلی خوب بحث رو عوض میکنیا! سوگل حیران گشته نگاهش را به کفشهایش دوخت، میلاد ادامه داد: - من گفتم ازت دلخورم؟! جواب میلاد را نداده از کنار شانه او به خیابان خلوت روبه رویشان خیره شد و حرف خود را ادامه داد: - دیشب خیلی ناراحت بودم، صبح نفهمیدم چرا اون سوال رو پرسیدم، من… میلاد دستش را روی بینی خود گذاشته جلوی حرف زدن سوگل را گرفت و کنار او ایستاد، دستش را با فاصله پشت کمر یارش قرارداد تا به جلو هدایتش کند، سپس پرسید: - چی باعث ناراحتی قلب پاکت شده؟ سوگل نفسی کشیده مردمک به مردمک چشمان میلاد گذاشت، جواب داد: - یهو این فکر به ذهنم اومد، میگن از هرچی بترسی سرت میاد! میلاد خندهی شیطنتآمیزی بر لبانش کندهکاری کرد و زیرچشمی خیره سوگل شده، گفت: - یعنی الان میگی دوستم داری؟ سوگل بسوی او رو گرداند و نگاهی را که کمی با چشمغره ادغام شده بود به سوی او راند، گفت: - یعنی میخوای بگی نفهمیدی؟ میلاد لبخندی را چاشنی چشمکش کرده به سوی سوگل راند و پس از قرار دادنِ کف دستش روی سینه خود بعد از اینکه کمی به جلو خم شد گفت: - من نوکرتم! *** جلوی خانهی پدری میلاد از ماشین پیاده شدند، سوگل دسته گلی را که کمی پیشتر بهعنوان هدیه برای پدر و مادر او گرفته بود را با دست راستش از روی صندلی برداشته و پساز صاف کردن کمرش در را بست. میلاد درهای ماشینش را قفل کرد و خود را کنار سوگل رسانده قصد کرد تا دستهگل را از او بگیرد: - بدش به من، تو دستت درد میکنه. سوگل لبخندی زد و آن را به دست میلاد سپرد. هر دو در کنار هم جلو رفته پس از آنکه میلاد با کلیدِ متصل به سوئیچش در را باز کرد وارد شدند.باد خنکی که میوزید بوی گلهای داوودی را به استشمام سوگل میرساند، روناک که به انتظار میلاد و دختر رؤیاهای او گوشبهزنگِ درِ حیاط بود، از کنار حسین آقا برخاست، روسری را روی موهای سپید رنگش تنظیم کرده و به همسرش گفت: - اومدن، پاشو! سپس تند به سوی در ورودی سالن حرکت کرد. سوگل و میلاد که از حیاط سرسبز و دلنواز خانه گذشتند مقابل در ورودی با روناک مواجه گشتند. روناک از دیدنِ دوبارهٔ سوگل پساز چندین ماه خوشحال لبخند زد و به سوی او رفت، سوگل نیز از شیرینی صورت و مهربانی چشمان روناک که بیشباهت به چشمان میلاد نبود به وجد آمده، دست راستش را به دست مادر و صورت برصورت او گذاشت. روناک که گونه او را بوسید، میلاد دستهگل را به سمتش گرفته و با شادی که تا به حال روناک از او ندیده بود گفت: - این دستهگل رو سوگل برای شما گرفته.
-
پارت هشتاد و دوم سوگل نفسی کشید، سر پایین انداخت و با سر کفش به سنگ جلوی پایش ضربه زد، بازهم دستش را به سینه چسباند تا شاید دردش ساکت شود، دردی که حالا به سوزشی عمیق بدل گشته بود. به سونیا رو کرده و اندوهناک گفت: - آره، اینجوری دیگه میلاد بهم علاقه و بنیامین هم قصد ازدواج پیدا نمیکرد، اینجوری؛ اینجوری میلاد غصهدار نمیشد. سوگل آنقدر از شب قبل فکر و خیال کرده بود که حالا خودش نیز نمیدانست چه میگوید! سونیا گامی به جلو نهاده اهمیتی به فضای اطرافشان که افراد زیادی در رفتوآمد بودند نداد و دست دور گردن دختر عمویش انداخت، لبانش را کنار گوش او قرار داد و لطیف گفت: - واقعا فکر میکنی اگه با اون یارو ازدواج میکردی میلاد ناراحت نمیشد؟! نهخیرم خانم! این سرنوشت شما بوده، سرنوشت تو، میلاد، بنیامین! با قسمت که نمیتونی بجنگی! سوگل سرش را در گودی گردن سونیا پنهان کرد، چه داشت که بگوید؟ هر چه که میگفت پساز دقایقی فکر ضدونقیض دیگری جایش را میگرفت!*** ساعتی بعد از رفتن سوگل بنیامین نیز عصبی کیفش را برداشت و پساز صحبت کردن با آقای مهدوی از بانک خارج شد، بالاخره کارهایش داشت روی ریل میافتاد و امروز با کسی که از طرف معرفی با او صحبت کرده بود قرارداد میبست؛ برای نقشهای که چندین سال در سرش میپروراند! در ماشین را باز و قبل از آنکه سوار شود کتش را از تن خارج کرده و پشت فرمان نشست، کیف و کتش را روی صندلی شاگرد گذاشت و ماشین را روشن کرد. پساز نیمساعت رانندگی به محل قرارشان که کافیشاپ(...)بود رسید، شماره آقای سالاری را گرفته و کنار گوشش قرار داد زنگ اول پایان نیافته تماس پاسخ داده شد. - سلام آقای بیات! بنیامین بدون آنکه جواب سلام او را بدهد، جذبه چشمانش را به سخنش ریخته و پرسید: - رسیدی؟! سالاری سر تکان داد و همانطور که با دستش رویمیز ضرب گرفته بود گفت: - بله، داخل کافه هستم. بدونآنکه حرف دیگری به سالاری بزند تلفن را قطع کرد، گوشی را درون جیب شلوارش قرار داد و کتش را پوشیده با قدمهای بلندش خود را به داخل کافه دعوت نمود. پشت میزی در گوشهایترین قسمتِ سالنِ کافه نشسته بودند، فردی که دوستش معرفی کرد مردی میانسال با موهای فرفری و صورتی گوشتی بود. - عزتی میگفت دنبال کار میگردی؟ سالاری سر تکان داد، دستی به موهای پر پشتش کشید، چهرهاش دلخور گشته گفت: - آره، والا هرجا میرم برای کار، سابقه کار میخوان ازم، منم که ندارم. نون کارگری هم کفاف خرج چهار تا بچه رو نمیده. بنیامین جرعهای از قهوهاش که تازه به دستش رسیده بود را نوشید و پاسخ داد: - کاری که من بهت میگم انجام بدی نیازی به سابقه کار نداره، فقط باید حواست خیلی جمع باشه. سالاری چشمانش برق زد، «چی بهتر از این؟» دستانش را در هوا تکان داد و با خوشحالی گفت: - خیالت جمع آقا! من حواسم جمعه جمعه، تو فقط بگو چه کار باید بکنم؟! بنیامین دستانش را روی میز در هم قفل کرد، به دو سو که میزهای رزرو شده آن را پر کرده بودند، نگاه افکنده و لبانش را با زبان تر!***
-
پارت هشتاد و یکم سونیا با انزجار نگاهی به دست کبودشده سوگل انداخت و پرسید: - خوب انگشتر رو دیده باشه! برای چی با دستت همچین کرد؟ خودش نیز به دستش که دیگر از سفیدیِ پوستش خبری نبود نظر کرده و ناراحت پاسخ داد: - بهم گفت فکر اینکه زن یکی دیگه غیر از اون بشم رو از فکرم بیرون کنم. چه غلطی باید بکنم؟ من این بنیامین را خوب میشناسم. کمی مکث کرد، نگاهش را گرداند و چهره سونیا را در آن نشاند، قطرهٔ بارانِ چشمانش که به زمین گونهاش چکید ادامه داد: - آخه چرا باید همون روزیکه میلاد خواستگاری کرد بنیامین هم همین کار رو انجام بده؟! چرا نمیفهمه دوستش ندارم؟ سونیا با دو قدم بلند خود را روبهروی سوگل قرارداده و همانطور که عقبعقب میرفت جواب گفت: - سوگل، تو باید تلاش کنی تا بنیامین متوجه بشه که شما به درد همدیگه نمیخورین و برای هم نیستین؛ باید سعی کنی بابات راضی بشه و به ازدواجت با میلاد رضایت بده. سوگل پوزخندی زد و به گوشه پیاده رو رفت، لبهی جدولی که درونش پر از گلهای رنگارنگ بود نشسته آه حسرتی کشید و گفت: - اگه نشد چی؟ اگه آخرش بهجای میلاد، بنیامین همسرم شد چی؟ اگه مجبور بشم خواسته بنیامین رو عملی کنم؟! سونیا جلوی پای دختر عمویش چمپاته زده، دست روی زانوان او گذاشت و با لحجه زیبای کوردی جواب داد: - میشه خونشیرینم، اگه بخوای میشه! سپس دستانش را بالا برده و صورت رنگپریده سوگل را قاب گرفت، لبخندی ملیح بر چهره کاشته، ادامه داد: - عشق مرحلهای از زندگیِ که نصیب هرکسی نمیشه! توهم حالا که این موهبت الهی بهت رسیده قدرش رو بدون. نیم خیز شده و بر گونه خیس سوگل بوسه چسباند، گفت: - تو نخوای نمیتونن مجبورت کنن! از جا بلند شد، تا آمد حرفش را ادامه بدهد سوگل نیز برخواسته، پلکی بیجان زد و در حالی که با دست سالمش مقنعه و مانتوی میکیش را تنظیم میکرد رو به سونیا گفت: - تو برگرد بانک، منم میخوام یکم واسه خودم قدم بزنم. سونیا اخم تصنعی کرد و مقنعه دختر عمویش را گرفته لبهاش را کشید، سوگل شاکی نام او را صدا زد و سونیا پاسخ داد: - کاهگل لگد میکردم؟ در ضمن! فکر کردی اینجوری ولت میکنم؟! دست به سینه زده و اخمالو ادامه داد: - هرجا بری باهات میام. با دست سالمش باری دیگر مقنعهاش را صاف و شاکی تاکید کرد: - میگم میخوام تنها باشم میگی میخوای همرام بیای؟! کیفش را بر شانه زده و اخمش را باز کرد. - تو برو به کارت برس، منم احتمالاً میرم خونه! سونیا به حرف او اهمیتی نداده، با نگاه به دست او گفت: - ولی سوگل! این وضع دستت یه جوریه، مطمعنم سالم نمونده، با اون زورش دست لاغر و استخوونهای ضعیفت رو فشرده! سوگل دیده از او گرفته و به آسمان آبی وصل نمود، محزون گفت: - سونیا کاش چند سال پیش، قبلاز اینکه با بنیامین آشنا بشیم. اون پسره بود که اومد خواستگاریم!سونیا که تایید کرد، ادامه داد: - کاش قبولش کرده بودم، اینجوری دیگه این داستانا هم پیش نمیومد.سونیا حینی کشید و بازوی سوگل را گرفته سبب چرخشش به عقب شد، عصبی گشته گفت: - چی میگی تو؟! دستت رو فشرده، نه سرت! دیوونه یادت نیس اون چه وضعی داشت؟ خودت با گوشهای خودت نشنیدی داشت به مادره درباره مال ثروت شما میگفت؟ اون فقط به طمع پول اومده بود سراغت!
-
پارت هشتاد سوگل دست ضربدیدهاش را میان دست دیگرش گرفته و از زور درد خم گردید، اشک دردآلود صورتش را به تردمیلی برای خود تبدیل کرده و مشغول ورزش شد. دستانش را به سینه چسبانده راهی را جست و جو میکرد تا از آن درده عظیم خلاص شود، بنیامین با اخمی که پیشانیش را زمین خود در نظر گرفته بود وارد بانک شده و در حالی که به افراد درون آن حتی همکارش که حالش را پرسید هم بی توجهی کرد با قدمهای محکم راه اتاقش را پیش گرفت. سونیا که اخم و تنها به بانک برگشتن او را دید از فرصت نداشتن مراجع استفاده کرده و از جا برخواست، «یا خدا»یی لب زد و به سمت بیرون راه افتاد، سرعت راه رفتنش به حدی زیاد بود که میشد به آن لفظ دو را نسبت داد. سوگل حواسش بخاطر درد از اطراف پرت گشته و در دل بنیامین را نفرین میکرد اما نه دلش خنک میشد نه دردِ دستش کم...سونیا به سوگل که رسید، تا حال او را دید راه باقی مانده را طی کرده، هراسان پرسید: - چرا داری گریه میکنی؟! سوگل جوابی نداد و فقط دستش را بیشتر روی دیگری فشرد، سونیا متوجه شد دست سوگل دردی دارد که این چنین محکم درون دیگری میفشردش، دست خود را روی آنها گذاشته سعی در جدا کردنشان کرد. - دستت رو به کجا زدی؟ بنیامین چی میگفت؟ اصلا چرا اینقدر عصبی بود؟ بالاخره زورش به زور سوگل چربید و دست سیاه شده از سرخی او را دید، ترسید و «وای» سرداد، درد سوگل التیام نیافته تا یک میلیمتر تکانش میداد آزار در تمام دستش میپیچید. سونیا دوباره دست سوگل را میان پنجهاش گرفت که باعث شد آخ ناخواسته او به هوا برود، هول شد و دستان خود را به نشانه تسلیم بالا برد، گفت: - ببخشید! به دست او اشاره کرده ادامه داد: - چرا اینطوری شده؟ اصلا چرا رنگت پریده؟ سوگل دستش را به مخفیگاه قبل فرستاده، در حِینی که سعی میکرد حتی نفس کشیدنش هم سبب تکان خوردن دستش نشود اندوهگین پاسخ داد: - بنیامین... که انگشتر رو دید، دستم رو فشرد. اشکی از چشمش چکید، انقدر فشار روحی برای یک دختر بیست و هشتساله زیاد نبود؟! سونیا تندخویانه به سمت بانک چرخید و پایش را محکم روی زمین کوبید، زیر لب حرصی نام بنیامین را آورد و دوباره به سوی سوگل رفت، در چشمان متلاطم او خیره شد و گفت: - بمون برم کیفم رو بیارم بریم دکتر. سوگل سر تکان داد و با دیدهای که برهم میفشرد پاسخ داد: - نه نمیخواد، تو برو به کارت برس. دست راستش را بازهم دور دست چپش قرارداد و عقبگرد کرد اما قدمی جلو نذاشته بود که یادش آمد کیفی همراهش داشته، همینکه چرخید سونیا شاکی جواب گفت: - فکر کردی ولت میکنم؟ میزارم تنها بری؟ کیف سوگل را از زمین برداشته هنگامی که بلند میشد گفت: - راه بیفت، میریم درمونگاه! سوگل دستمالکاغذی از جیب مانتواش خارج کرده و زیر ساحل چشمانش کشید، پوزخندی زد و گفت: - بدون اجازه بنیامین اومدی اخراجت میکنهها! بدون نگاه کردن به سوگل همانطور که خیره خیابان پر رفت و آمد روبرویش بود خشمگین پاسخ داد: - به درک! جاییکه به آبجیم توهین بشه دوست ندارم باشم. جوابش را که گرفت، نفس عمیقی که بیشباهت به آه نبود بر ریه کشیده و گوشهایش را هدیه کرد به آوازِ دلنشینِ گنجشکانِ سحرخیز!
-
پارت هفتاد و نهم حینی کشیده و قدمی عقب رفت. اخم کرد و نگاهی تاسفبار به سرتاپای بنیامین انداخت، پرسید: - چی میخوای؟! اما حالت چهره خوشسیمای بنیامین برخلاف سوگل خندان بود، دستش را جلو برده و دست چپ سوگل را میان انگشتانش گرفت. با این عمل انگار که رعدوبرقی عظیم جان سوگل را در بر گیرد پرید، دستش را از دست او کشید اما بنیامین قصد رها کردن نداشت. فاصلهی میان ابروان سوگل کاهش یافته و نگاهی به اطراف انداخت، جز ماشینهای عبوری از خیابان کسی را ندید، به سوی مرد جلویش برگشته و گفت: - چه کار میکنی؟ دستم رو ولکن. بنیامین بی توجه یه تلاش سوگل برای آزاد کردن دستش انگشتش را نرم روی انگشتر سوگل کشیده و سبب مالامال شدن قلب او از ترس گشت. ترسش بهخاطر خود نبود بلکه میهراسید بنیامین از حضور میلاد اطلاع یافته و بلایی سر محبوبِ قلبش بیاورد. - چه انگشتر خوشگلی سوگل خانم! سوگل بازهم موضعش را به دست آورده و سعی در جدا کردن دستانشان نمود، آتشی سوزان را در نگاهش ریخته و گفت: - ولم کن؛ باید برم کار دارم. دستش کمی بیشتر توسط بنیامین فشرده شده و سپس صدای پر خندهاش به سمع او رسید: - رییس بانک منم مگه نه؟ پس نگران نباش بهت خورده نمیگیرم چرا دیر اومدی. به چشمان سوگل خیره گشته و با ابرو به انگشتر اشاره کرد، از بین نفسهای پی در پیش عصبانیت بی داد میکرد، محض آنکه صدایش به گوش عموم نرسد دندانهایش را روی هم گذاشته گفت: - این حلقه رو کی بهت داده؟! «چه زندگی جالبی داشت! بنیامین را از میلاد پنهان میکرد و میلاد را از بنیامین!» باید به شیوهای بحث را سوی دیگری میبرد. دست دیگرش را روی دست بنیامین گذاشته تا دست چپش را آزاد سازد اما او پنجهاش را محکمتر به دور انگشتان سوگل پیچانده و بهخاطر وجود انگشتر میانشان درد زیادی درون دست دخترک بی پناه راه کشید. بنیامین به مرد و زنی که خیره خیره نگاهشان میکردند اخم کرده سپس رو به سوگل که دلخور و باچشمانی پر اشک به دستش که هر لحظه فشار دورش بیشتر میشد زل زده بود با تن صدایی پایین و لبخندی دنداننما گفت: - فکر نمیکنم سروش همچین انگشتری برات بخره، که اگه میخرید خبرش بهم میرسید! درد که شدت یافت، ناخواسته بازهم دست بر دست بنیامین نهاد تا بلکه رهایش کند. - چرا نخره؟ بابامه… دستم رو ول، کن. درد انگشتانش بهحدی بود که حس میکرد تمام استخوان هایش خرد شدهاند، ولیکن بنیامین دستش را رها نکرد و او را به سمت خود نیز کشید، سر خم کرده و کنار گوشش با تمام دِقّی که در کلام داشت گفت: - یه بچه دو سالهام این انگشتر رو ببینه میفهمه حلقه است. نمیخواست او را التماس کند، غروری داشت جلوی این مرد خودخواه! چشمانش را بست تا بلکه درد را کمتر احساس کند اما بنیامین انگار که کل خشمش را درون دستش ریخته باشد نیت رها کردن انگشتان نحیف او را نداشت، سوگل دستش را روی دهانش گذاشته و گوشه انگشت اشارهاش را به دندان گرفت تا آخ بلندش به هوا نرود. جواب داد: - به تو ربطی نداره که کی برام خریده! چه کارمی مگه؟! بنیامین جوابی که انتظار داشت را دریافت نکرده و محکم دست سوگل را تکان داد، بهرِ اخمی غلیظ، چشمانش ریز گشته و گفت: - من چکارتم؟ هان؟! الان این سوالیه از من میپرسی؟ بیشعور ما قراره با هم ازدواج کنیم. انگشتش را در مقابل سوگل تکان داده، تهدیدش کرد: - سوگل! یا میگی کی این انگشتر رو برات خریده یا انگشتات رو بند به بند میشکنم. این نیز توهینی دیگر به سوگل بود، به چشمان قهوهفام بنیامین خیره شده و خشمگین جواب داد: - تو خواب ببینی من زنت بشم. و همین حرف کفایت میکرد تا بنیامین دست سوگل را بیشاز پیش بفشارد، سوگل که دیگر تحمل درد را نداشت روی پنجه پا ایستاده و کمی خواهش در کلامش ریخت. - آخ… تو رو خدا دستم رو ول کن، بنیامین! حالا چیز دیگری جز عصبانیت نیز در چشمان بنیامین پدیدار بود، غصهای که فقط خودش دلیلش را می دانست، پلکی لرزان زده و زیر لب نجوا کرد: - چی میشه همیشه اینجوری اسمم رو صدا بزنی؟!«بنیامین»! چی میشه همیشه بهم لبخند بزنی؟! چی میشه.... سوگل متوجه نشده و التماسهایش را از سر گرفت، بنیامین برای چاشنی کلامش بازهم خشم را برگزیده، کمی جلو آمد و کنار گوش سوگل گفت: - فکر اینکه با کس دیگهای غیر از من ازدواج کنی رو از سرت بیرون کن! سپس دست او را رها کرده و ادامه داد: - این رو به اون پدرتم بگو!
-
پارت هفتاد و هشتم میلاد ترسید و قلبش ثانیهای تصمیم به نزدن گرفت. سوگل نیز از وقفهای که درون مکالمهشان ایجاد شد، واهمه در دلش نشست. اما ترسش با میلاد فرق میکرد، ترس سوگل از جواب میلاد بود! «اگه بگه جدا میشیم چی؟ ممکنه جواب عاشقی چون میلاد این باشه؟» در حالی که موازی دیوار بیرونِ بانک قدمرو جلو میرفت دست داغ شدهاش را مشت کرد و نام محبوبش را صدا زد: - میلاد؟! میلاد یکبار مانند این جمله را به چشم دیده و حالش به آن روز رسید؛ حالا که سوگل با زبان خودش اینچنین حرفی میزد...! زمین لرزهای ساق پاها و قلبش را در دست گرفته و تکان میداد، تنش را به دیوار چسبانده سعی کرد با کشیدن چند نفس عمیق از لرزش آنها بکاهد. روناک که تاخیر میلاد را متوجه شد از جا برخواسته به کنار او رفت. رنگ رخسارهاش را که دید اخمی نگران میان ابروانش تمثیل کشید. قدمی جلو نهاده دست روی شانه او گذاشت و حالش را پرسید. حسین که ندای نگران همسرش را شنید بلند شده و به سوی آن دو رفت. میلاد که انگار پدر و مادر را نمیدید، یقه تیشرتش را کمی از گردن فاصله داد تا بهتر تنفس کند سپس به صدا زدنهای پیدرپی و مشوش سوگل پاسخ گفت: - با… بابات، صحبت کردی؟! سوگل با کف دست محکم به پیشانی خود زده و مردد گفت: - نه، نه… صحبت نکردم. درباره تو، هنوز چیزی نگفتم. میلاد من؛ این سوال خودم بود، من… میلاد دست مادر را که روی شانهاش بود در دست یخ کردهاش گرفته و فرصت حرفی به سوگل نداد، دلنگران پرسید: - نکنه، نکنه از اینکه… نکنه پشیمون شدی؟! روناک فرد پشت خط تلفن را شناخت و با حدس صحبت او اخمش دیگر از بهر نگرانی نبود. سوگل گوشه دیوار ایستاد و عصبی از حرفی که زده در دل به خود گفت: «خاک تو سرت. حالا این سوالت رو نمیپرسیدی نمیشد؟» از شدت خشم ناخنهایش را روی دیوار میکشید و از صدای نابههنجارش موهای تنش سیخ میگشت. - نه به خدا میلاد جانم. من... من، پشیمونی برا چی؟! اصلا کاش لال شده بودم این سؤال مسخره رو نمیپرسیدم. روناک گوشی را از دست میلاد کشیده و حسین پسرش را به آشپزخانه برد تا برای بهتر شدن حالش لیوانی آب به او بدهد. سوگل محزون و منتظر حرفی از سوی میلاد سر جایش ایستاده بود تا اینکه صدای روناک از پشت خط به گوشش رسید. - الو؟! سوگل که تن صدای او را شنید نگرانِ میلاد شده لب به دندان گرفت و پرسید: - سلام روناک خانم. میلاد چی شد؟! روناک سری تکان داد و دلخور پرسید: - چی بهش گفتی سوگل؟! خیلی ناراحته! سوگل مغموم نچی بر لب کشید و پاسخ داد: - به خدا چیزه بدی نگفتم، نمیدونم چرا یهو اینجوری شد! خجالت زده سر به پایین انداخت و ادامه جواب روناک را گفت: _ فقط گفتم اگه خداینکرده بههم نرسیم چه کار میکنی؟ روناک به سمت تلویزیون رفته، رومیزیاش را مرتب کرد و درهمانحال، پند گویانه گفت: - آخه دختر گلم. میدونی وقتی همچین سوالی میپرسی ازش دل عاشقش چی میکشه؟ چطور دلت اومد اینجوری اذیتش کنی؟! سوگل دیگر تاب نیاورد و اشکش ریخت. او نیز عاشق بود، مظلوم بود؛ ضعیف هم… چرا او را اذیت میکردند؟! تازه! او که به میلاد چیزی نگفت! کلمه «خداحافظ» را بر لب راند و آیکون قطع تماس را لمس کرد. نفس عمیقی کشیده، دستانش را روی رد اشکهایش لغزاند، رویش را که برگرداند سینه به سینه بنیامین متوقف شد. @گیلاس @خانوم سین @سایان @هانی بانو @Roshana
-
پارت هفتاد و و هفتم با دو سرفه مصنوعی صدایش را کمی صاف کرد و به گوشه سالنِ بانک رفت تا صدای صحبتش به کسی نرسد. - سلام. صبحبهخیر. میلاد تا تن گرم صدای او را شنید دست روی سینهاش گذاشته نفس عمیقی کشید، سپس لبخندی زد و گفت: - آخ از تو سوگل. چرا جواب نمیدی؟! ماندگاریِ لبخندی که سوگل زد دقیقا مانند ماندگاری نسیمی خنک بود! نگاهی به دورتادور فضای اقتصادی بانک انداخت و به دختربچهای که خیره خیره نگاهش میکرد لبخند پاشید. - ببخشید زنگ زدی، من… دلش نکشید دروغ بگوید پس حرفش را ادامه نداد و بحث را عوض کرد. _ خوبی؟! شعرت رو خیلی دوست داشتم. سوگل که در جواب دادن به سوال ماند و بحث را عوض کرد، میلاد متوجه شد که چیزی این وسط میلنگد. تصمیم گرفت بار دیگر دلیل پاسخ نگفتنش را بپرسد اما ثانیهای تلمبه درون سینهاش بر مغز او غلبه کرد و به آن تشر زد: «نپرس میلاد! اگر مهم باشه خودش بهت میگه. شاید مسئلهی خانوادگی باشه که فعلا نتونه راجبش صحبت کنه. اصلا شاید با گفتنش اذیت بشه، نپرس!» سرش را تکان داد تا افکار مزاحم را از خود دور کند، گوش به حرف قلب مهربانش کرد و لبخندی روی لبانش راه یافت. - جدی؟ دیشب یادم نیست کجا دیدمش، ولی همون لحظه گفتم باید این رو برای سوگل بفرستم. سوگل به سمت دیوار چرخید و با انگشتهای شست و اشارهاش آب جمعشده درون چشمانش را گرفت، بعد از التماسی بینتیجه به بغض؛ زبان در دهان چرخاند. - گشتم یه شعر خوب پیدا کنم برات، بفرستم اما هیچی قشنگتر از جمله تو ندیدم. خندهای کرده و ادامه داد: - به جملت حسودیم شد. خنده سوگل مُسری بوده و به میلاد نیز سرایت کرد. تا پدر را درحال خروج از اتاق دید از جا برخواست و به سمتش قدم برداشت، حسین آقا نیز وقتی متوجه پسرش شد درجا ایستاد. ابرو بالا داده سوالی رو به سوگل پرسید: - به جملهام حسودیت شد؟! به پدر که رسید سری به نشانهی سلام تکان داد و پساز چند ثانیه دست درونِ دستِ دراز شده او گذاشت و هر دو هم قدم به سوی آشپزخانه رفتند. - آره. چون با دیدنش اینقدر ذوق کردی! ثانیههایی که با میلاد صحبت میکرد یا در کنار او بود، هرچند کوتاه، غم کنار میرفت و آرامشی محض جایش را میگرفت و الان نیز از آن لحظههای شیرین محسوب میشد! خنده شیطنتآمیزی روی لبانش نشسته و منتظر پاسخی از سوی میلاد ماند! قبل از آنکه جواب سوگل را بدهد جلوی در آشپزخانه ایستاد و نگاهی ترسیده توام با شیطنت به سوی مادر انداخت، حسین نیز صندلی پشت میز را کنار کشید و نشست. به آن دلیل که سوگل معطل نماند اخم کرده و به آرامی طوری که پدر و مادرش نشنوند جواب او را داد: - سوگلم؟! من چون میخواستم اون جمله رو برای تو بفرستم ذوق کردم. وگرنه برای دیدنت که دلم هر ثانیه پر میکشه. سوگل خیره حلقه درون انگشتش شده و زیر لب گفت: - چیکار کنم دلت نشکنه؟ میلاد که فقط زمزمهای از او شنیده بود یک چشمش را کمی ریز کرده و گفت: - صدات نمیاد، بلندتر حرف بزن. سوگل گوشی را از گوشش فاصله داد و نفس عمیق کشید بلکه بتواند از شر این غصهی عظیم راحت شود. - چیز خاصی نگفتم فقط… میلاد؟! میلاد به دیوار سالن تکیه زد و سرش را نیز به آن چسباند، لبخندی از نجوا شدن نامش توسط سوگل بر لب راند و جواب داد: - جونِ دلم؟! فضای محبوس بانک برایش خفقانآور شده و قدم به سمت در برداشت، نمیتوانست سوال جا گرفته در مغزش را نپرسد، حس درونش این اجازه را به او نمیداد. از بانک که خارج میشد با دیدن همکارش که تازه رسیده بود لبخندی تصنعی زده و سپس با پریشانحالی سوالش را از میلاد پرسید: - اگر… اگر نتونیم بههم برسیم… چی… چیکار میکنی؟ @Roshana @گیلاس @سایان @خانوم سین @هانی بانو
-
پارت هفتاد و شیشم سونیا بهدور از چشم او اشکش را پاک کرد و با اشاره به موبایلِ سوگل گفت: - الان قطع میشهها! جواب بده تا نگران نشده. سوگل گوشی را به سوی سونیا گرفت، خواهشِ دلش را به دیدهاش کشانده و گفت: - میشه تو، جواب بدی؟!سونیا متعجب به خود اشاره کرد و پرسید: - من جواب بدم؟! سپس دستش را در هوا چرخانده و ادامه داد: - به من زنگزده یا تو؟! سوگل اشک کنار دماغش را بالا و دستمالی به زیر چشمش کشید. - من چهجوری... باهاش حرف بزنم؟! از صدام میفهمه… حالم رو! سونیا به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاهی انداخته و سپس گوشی را پس زد و گفت: -اما اگر من باهاش صحبت کنم بیشتر نگران میشه. نمیگه من این موقع صبح که هنوز بانک هم نرفتیم پیش تو چه کار میکنم؟! نمیگه چرا من گوشیت رو جواب دادم؟ بغض سوگل ترک دیگری برداشته حجمِ آبِ اشک از میان کوه بغضش بیرون جهید و گفت: - آخه من یک کلمه نگفتم اشکم درمیاد! سونیا جوابی نداد و تلفن قطع شد، سوگل صفحهی گوشی را به سمت خود چرخاند و محزون رو به میلاد لب زد: - به خدا نمیتونم حرف بزنم. نمیتونم قلب مهربونت رو ناراحت کنم! ماشین که ایستاد نگاه هردو به روبه رو کشیده شد، فضای آشنایِ خیابانِ جلوی بانک که در دیدهشان نقش بست فهمیدند راه پایان یافتهاست. سونیا کف دستش را به دور بند کوتاه کیفش پیچاند و پس از سوگل حینی که از ماشین پیاده میشد توسط راننده فراخوانده گشت. - جسارت نباشه اما من ناخواسته حرفاتون رو شنیدم. سپسرو به سوگل کرد و ادامه داد: - کاش همه خانم ها انقدر وفادار به فکر و قلب ما مردا بودن. سوگل جوابی نداده و به آهی بسنده کرد اما سونیا قبلاز بستن در کمی خم شده لبخندی زد و جواب راننده را داد: - حاضرم شرط ببندم مردی مهربونتر از نامزد دخترعموم هم وجود نداره. راننده دیگر چیزی نگفته و پس از رفتنش، سونیا دست سوگل را گرفت و با هم راهی بانکی شدند که استخدامیِ راحتِ هر دو از دست رییسش یعنی بنیامین آب میخورد. *** میلاد سعی داشت حرف مادر را باور کند اما قلبش غم سوگل را حس کرده بود؛ بازهم روی شماره باوانِم انگشت نگاشت. *** همین که وارد شد بنیامین را در حال قدم زدن پشت میز کارمندان و صحبت با برخی از آنها دید، دل بنیامین نیز عاشق بود. حضور معشوق را از فرسنگها حس میکرد چه رسد به چند متر کوتاه! اما سر که چرخاند اولین چیزی که دید صورت سوگل نبود، چشمانش یا موهای فرق شدهاش نبود بلکه دسته چپی بود که برای تنظیم کردن مقنعهاش بالا رفته و انگشترِ حلقهِ میلاد درون آن برق میزد. سوگل بیتوجه به نگاه خیره و اخم عظیم میان ابروهای بنیامین راهش را گرفته و به سمت میزش قدم برداشت، بعد گذشتن مردِ مراجعه کنندهای از جلوی دو دخترعمو بنیامین دیگر سر جای قبلش حضور نداشت. سوگل اهمیتی نداده با صدای زنگ موبایلش درجا ایستاد و گوشی درون دستش را بالا آورد، سونیا که جلوتر از او بود، به تبع از سوگل از حرکت ماند و کمی به عقب چرخید. سوگل باری دیگر که تماسِ از سوی میلاد را دید نفس عمیقی کشید، باید جواب میداد وگرنه بازهم نگران میشد. برای صدای گرفتهاش نیز باید بهانهای جور میکرد. آیکون وصل تماس را لمس و قبلاز صحبت با میلاد با اشاره به سونیا فهماند که برود. @گیلاس @سایان @هانی بانو @خانوم سین @Roshana
-
پارت هفتادوپنج قبلاز رفتن به سرویس بهداشتی به سوی موبایلش گام نهاد. از حال ناکوکِ سوگل بیخبر و حالا با امید آمدن جوابِ پیامکش، خوشخوشان گوشی را از زمین برداشت و با شادمانی انگشتش را به نیت روشن ساختن صفحهٔ آن روی دکمه مخصوص فشرد. وقتی صفحه خالی از نوتیفیکیشن آن را دید اخمی سؤالی به میان پیشانیاش دوید. از رفتن به سرویس منصرف شده و همانجا نشست، لبخندی لبانش را به سویی کشاند و با خود گفت: - نکنه خواب مونده باشه؟ علامتِ تماسِ بالای صفحه را لمس کرد و تماس را وصل. بوق اول بیجواب ماند و بوق دوم در حال برقراری بود که روناک از آشپزخانه خارج شده پساز طی کردن هال کوچک به پذیرایی رسید؛ میلاد را که سرگرم تماس دید ابرو بالا فرستاد و پرسید: - این موقع صبح به کی زنگ میزنی؟! میلاد گوشی را از گوشش فاصله داد و نگاهی به صفحه تغیر نکردهاش انداخت، سپس گفت: - سوگل! روناک نوچی گفته و سر تکان داد: - این موقع صبح اذیتش نکن. بزار بخوابه. میلاد که از جواب دادن سوگل پساز طی بوق ششم ناامید شده بود موبایل را روبهروی صورتش گرفت، با اخمی نگران دستش را در هوا تکان داد و درهمانحال سخن مادرش را پاسخ گفت: - آخه باید بره بانک! روناک لبخندی به نگرانی پسرش زد و همانطور که راه اتاقخوابشان را در پیش میگرفت گفت: - نگران نشو حالا! شاید مثل دیشب گوشی پیشش نیست، شاید روی سایلنت باشه؛ نترس مادر… *** سوگل همانطور که هنوز هم سر روی شانهی سونیا داشت، اشکهایی که مانند جوجه اردک بهدنبال اولین قطره که به منزلهی مادرشان بود از چشمش بیرون میچکیدند را پاک و آهنگ در حال پخش هم حال بدش را دو چندان میکرد. سونیا که متوجه اینموضوع شد بعد از کمی کلنجار رفتن با خودش، خجالتزده رو به راننده گفت: - شرمنده آقا! میشه ضبط رو خاموش کنید؟ راننده با ناراحتی نگاهی از آینه به او انداخت و پساز زمانی؛ گفته سونیا را عملی ساخت. سوگل نفس لرزانی که از بهر بغض به او تحمیلشده بود را کشید و رو به سونیا آهسته گفت: - اگه بابا هیچوقتِ هیچوقت به ازدواجم با میلاد رضایت نده چی؟ سونیا لب به دندان گزید، نمیدانست چه بگوید، هرچه که میگفت حکم سروش محکمتر بود، صدای تماس گوشی سوگل که بلند شد، سر از شانه سونیا جدا کرده و تلفن را از کیف درآورد. با دیدن نام میلاد روی صفحه، نفس لرزانش قطع شد! چشم رویهم فشرد و از جهت غصهای که ممکن بود به میلاد رانده شود ران پایش را میان ناخنهای بلندش کشید.با دست دیگرش گوشی را مرتبهای روی پایش کوبید و حزین گفت: - چی بگم بهش؟! سونیا با دیدن فشاری که سوگل به پای خود وارد میکرد چشم رویهم نهاد و دست او را از پایش جدا ساخت، دست دختر عمویش را میان دو دست خود گرفت و پساز بوسهای روی انگشتِ اشارهٔ همراه همیشگیاش گفت: - سوگل اینجوری گریه میکنی عمو از حرفی که زده برمیگرده؟ نه! پس نکن... - چطور توقع داری خودم رو اذیت نکنم؟! بابام از حرفش برنمیگرده ولی... پس از وقفهای کوتاه میان کلامش، به نام سیو شده میلاد خیره گشته، با چشمانی اشک بار ادامه داد: - خودم رو اذیت نکنم؛ میلادم اذیت میشه!
-
پارت هفتاد و چهارم سوگل را در آغوشش کشید و او نیز سر روی زانوان خود قرار داد. سونیا جا به جا شد و کنار دختر عمویش نشسته سرش را روی کمر او گذاشت و اشکش را هم قدم اشکهای سوگل کرد. لرزش شانههای نحیفش بدن سونیا را نیز میلرزاند و از میان هقهق گریهاش لبانش را به نجوای شعری روانه ساخت. «طاقت کجاست روی عرقناک دیده را؟ آرام نیست کشتی طوفان رسیده را!» سونیا روی کمر دختر عمویش بوسهای نشاند و پس از تازه کردن نفسی گفت: - یادته یه آهنگه بود میگفت، خدا گفته عاشقا براش عزیزترن؟ مطمعن باش که همینطوره، خدا توی دلِ شکستهاست. یکم تحمل کن اینروزا میگذره و انشاءلله به هم میرسین. سوگل سر بلند کرده دستش را پی پاک کردن اشک بر چانهاش کشید و صاف نشست، سونیا تاکید را بر کلامش افزوده و ادامه داد: - بهنظر من همین اول دلیل حضور بنیامین رو به میلاد بگی بهتره. سوگل نفسی از اعماق وجودش کشید و همزمان سرش را تندتند به طرفین تکان داد، ثانیهای لبانش را روی هم فشرده، گفت: - نه… نه من...نمیتونم، غصه... غصهی میلاد رو ببینم، این… ادامه حرفش به دلیل بلند شدن صدای در، در هوا ماند، نگاه متعجب سونیا به سمت در چرخید و سوگل حینی که مقنعهاش را صاف میکرد گفت: - آژانسه، من زنگزده بودم. کیفش را برداشته و به همراه سونیا سوی در گام برداشتند، او درست حدس زده و سمندی زرد جلوی خانه منتظرشان بود، سونیا در را بست و سوگل در ماشین را باز کرد. اول او نشست و سپس سونیا، آدرس را که گفتند راننده راه افتاد. سوگل سر روی شانه سونیا گذاشت، چشمانی که تازه از اشک خالی شده بود را بست و گفت: - این مشکل، مشکل منه، خودم… باید حلش کنم! *** میلاد به محض آنکه بیدار شد گوشی را به دست گرفته و شعری عاشقانه که دیروز برای سوگل پیدا کرده بود را برایش فرستاد، سپس پتو را کنار زد و از جا برخاست، موبایل را همانجا گذاشته خود به سمت آشپزخانه رفت تا اولین نفری را که در روز میدید مادرش باشد. با کف دست چشمانش را کمی مالید و از درگاه آشپزخانه عبور کرد، مادر پشت میز نشسته و درحال ریختن چای برای صبحانهٔ آمادهٔ میلاد بود. به دیوار آشپزخانه تکیه زد و دست به سینه، با لبخند خیره اعمال مادر مهربانش شد، مادر که کارهایش پایان یافت همانطور که سربهزیر داشت، با لبخند گفت: - من اینقدر دیدنیام؟! میلاد از دیوار جدا شده قدمی جلو گذاشت و با لبخندی گفت: - اندازهاش رو حتی نمیتونی تصور کنی! روناک از روی صندلی برخواسته و میلاد دستانش را باز کرد تا او را در آغوش بکشد، مادر اخم ساختگی کرد و کمی به عقب رفت، اما میلاد خود را نباخته با لبخندی شیطنتآمیز گامی بلند به سوی روناک برداشت و خود را به او رساند، مادر را که در بغل گرفت روی سرش بوسه نشاند، هلال لبان خود را یافته و گفت: - یعنی میخوای این نعمت رو از من بگیری؟! روناک سرش را روی سینه میلاد به بالا لغزاند و پرسید: - نعمت؟! چشمکی زد و خرسند رو به مادر گفت: - بغل کردن مادری به این طنازی! روناک با خنده اخمی کرد و سریعاً از آغوش میلاد خارج شد، دمپایی آشپزخانه را از پایش درآورد و آن را به دستش رساند، به نشانهی تهدید بالایش آورد و گفت: - به من میگی طناز؟! میلاد تا دمپایی را دید با قهقههای پا به فرار گذاشت، از آشپزخانه که خارج گشت روناک سری تکان داد و با لبخند کفش را روی زمین انداخت. @گیلاس @سایان @Roshana @Nasim.M @هانی بانو @خانوم سین
-
اهان مرسی
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
رومنس ینی چی
- 25 پاسخ
-
- 1
-
-
پارت هفتاد و سوم شیشه مربا و کره و پنیر را از یخچال خارج کرد، چایساز را به برق زده و مقداری مربا داخل ماست خوری ریخت، جعبه شکر را نیز از کابینت بیرون آورد. پدر هنوز در خواب بود و بیخبر از حالِ دلِ سوگل! دلش نمیکشید صبحانه بخورد، در دو راهی سختی گیر کرده بود که یکی از موردهایش را دلش پیشنهاد میداد و دیگری را…! نه! مغزش نیز دلش با همان یک راه بود؛ مگر میشد پایِ دلِ میلاد درمیان باشد و قلب و مغز سوگل به دشمنی یکدیگر بپردازند؟! نمیتوانست کاری کند که قلب میلادش بشکند، با خود فکر کرد «بنیامین هم بالاخره دست از سرمون برمیداره...» اما نمیدانست که بنیامین چه نقشههای شومی برای آینده او در سر دارد. از جا برخاست، راه اتاقش را در پیش گرفت تا زودتر حاضر شود. سروش نیز تمام شب را پلک بر هم نذاشته و در فکر سرنوشت و آیندهی دخترش پرسه میزد. هنوز هم نمیدانست چه کاری درست و کدام غلط است؟ به حرف دل سوگل عمل کند یا تهدید بنیامین؟! بنیامینی که از چهرهاش مشخص بود چقدر خبیث شده است! دیشب که اشک ریختن سوگل را از پشت پنجره دید بیشتر به سمت عملی کردن اَوامر بنیامین کشیده میشد، با خود گفت: (کارهای بنیامین رو انجام میدم تا اشکهای سوگلم از اینی که هست بیشتر نشه!) و نمیدانست سوگل دل را تقدیم کرده و اگر از میلاد دور میشد! انسان بدون قلب زنده میمانَد؟! سوگل لباسهایش را که پوشید حلقه میلاد را نیز برداشت و درون انگشت مخصوصش نشاند، موبایلش را در دست گرفت و قبلاز آنکه آن را در کیف بیندازد صدای زنگ تماسش بلند شد، نام سونیا را که دید سریعاً پاسخ داد. دلش انگار که همدمش را پیدا کرده باشد بغض را به گلویش فرستاد. - سلام سونیا! سونیا موبایل را میان شانه و گونهاش قرار داده بود و همانطور که وسایل کیف مشکیش را درون کیف زرشکیاش میگذاشت گفت: - سلام خوبی؟! سوگل در جواب سونیا مردد ماند. سر به زیر انداخت و جواب داد: - نمیدونم، نمیدونم دیگه هیچوقت خوب میشم یا نه! شاید دلم خیلی برای گفتن کلمه خوبم از تهِ دل، تنگ بشه. سونیا آهی کشید و تصمیم گرفت تصمیمی که گرفته را عملی سازد و بدون گفتن هیچ چیزه دیگری تلفن را قطع کرد. سوگل که بوق اشغال موبایل را شنید متعجب اخمی کرده و گوشی را از گوشش فاصله داد، صفحه خاموش موبایل را که دید متاسف سری تکان داد و گوشی را درون کیف انداخت، جلوی میز آرایشش نشست، باید صورتش را با سیلی سرخ نگه میداشت. کرم آبرسانش را برداشت و حینی که درش را باز میکرد غمگین به خودش گفت: - سونیا هم از غم بیپایان من خسته شده! کمی از مایه کرم را روی انگشت اشارهاش گذاشت و روی صورتش پخش کرد، بغضی که کمکم داشت به اشک تبدیل میشد را آزاد گذاشت. رژ کمرنگی که رنگش را دوستش داشت روی لبانش کشید و آن را با اشکهای چشمش مخلوط کرد. از جا بلند شد و کیفش را نیز برداشت. کرم پودر و رژلب را نیز درون کیف انداخت تا ظهر که به خانه پدر میلاد میرفت آنها را بههمراه داشته باشد.
-
پارت هفتاد و دوم بدون کفش روی موزاییکهای خنک حیاط قدم میگذاشت. یادش به خاطرات کودکیاش افتاد، روزهایی که با دوچرخه کوچکش درحالیکه هنوز هم تایرِ کمک داشت مشغول بازی میشد. مامان ژیلایش جلوی در میایستاد، تشویقش میکرد و سوگل نیز به او با بوق پلیسیاش سلام میداد. آهی کشید و گوشهای کنار دیوار سنگ کاری شده نشست. کاش بازهم میتوانست به آن روزها برگردد، برگردد تا بزرگترین دردش زمین خوردن و زخم شدن دست و پایش باشد، نه قلب و مغزش! دیدهاش را روی درختان سبز و پربار درون حیاط چرخاند، صدای اللهاکبر اذان که بلند شد بازهم دلش شکست، از جا برخاست، به سمت حوض کوچک مستطیلی درون حیاط رفته و کنار آن چمپاته زد. دست درون آبخنک حوض برد، دلش کشید خود را داخل آب بیندازد تا شاید کمی از سوزش قلبش کاسته شود. نگاه از آنسوی حوض گرفت و مشت پر آبش را بهصورت خیس از اشکش پاشید، از خنکای آب حینی به درون سینه برد. *** پلکهای میلاد با روشنشدن لامپِ داخل سالن از جا پریده و سفیدی نور را به مردمکهایش هدیه دادند. چند ساعت قبل درحالیکه فوتبال دو تیم خارجی را تماشا میکرد خواب بر شبِ چشمانش یورش برده و او را در خود حبس کرده بود. دیدگان خستهاش که هنوز هم میل به خواب داشتند را باری دیگر بهم زد، مادر را دید که پتو به دست به سمتش میآید، لبخندی به چهره مهربان روناک زد، آرنجش را تکیهگاه بدنش قرار داد و نیمخیز شد، درحالیکه یک چشمش بسته و دیگری نیمهباز بود پرسید: - سلام. ساعت چنده؟! روناک لبخندی به پسرش زد و گفت: - سلام مادر، ساعت چهارِ، اومدم وضو بگیرم دیدم اینجا خوابیدی. میلاد بازهم سرجایش دراز کشید و بعد از تکان کوتاهی که به سرش داد گفت: - فوتبال که تموم شد دیگه حال نداشتم برم اتاقم. روناک «خوبه ای» به میلاد گفت و بعد از چشم بستن پسرش از او فاصله گرفت. *** سوگل وضویش را که گرفت بلند شد، هنوز برای خواندن نماز باید اذان پایان مییافت، پس تصمیم گرفت در این وقت کوتاه پاهایش را درون حوض قرار دهد تا شاید با خنک شدن قلب دومش داغیِ قلب اولش نیز التیام یابد. کمی پاچههای شلوارش را بالا زد و پای راست و سپس پای چپش را به چشیدن آب صاف و زلال حوض دعوت کرد، خودش نیز روی لبه آبی رنگ آن نشست. گونهاش را روی زانویش گذاشت و با انگشت اشاره دست چپش روی آب ضربه زد. امشب از آن شبهایی بود که شب سوگل نبود، بدون آنکه خودش بفهمد اشکش به ساحل چشمانش رسید و به شنهای گونهاش نشست، اشکها از حجم غمی که با خود حمل میکردند سنگین شده و خود را به آغوش حوض دلنشینشان میانداختند. *** از موقعی که بیدار شده، دیگر خواب به دیدهاش نیامده بود. ساعت شش صبح را نشان میداد و باید تا یک ساعت دیگر به بانک میرفت، لازم میدید از همین الان نقاب لبخند به چهرهاش بزند تا موقعی که میلاد به دنبالش میآید از همیشه عادیتر جلوه کند.
-
پارت هفتاد و یکم با آستین لباسش رد اشکهایش را محو و به سمت اتاقش قدم برداشت، بهمحض رسیدن به آن دستش را به دستگیره بند کرد و در را به داخل هل داد. پس از بستن، آن را تکیهگاه سرش برگزید، شانههایش که میلرزید هقهقاش دیوارهای اتاق را نیز به گریه وا میداشت. با یادآوری لحظاتی قبل که دخترش در خواب به آن طریق اشک میریخت کنار در سر خورد و نشست. آرنجهایش را روی زانوانش قرار داد و سرش را میان دو دستش گرفت. قطره اشکی که دیدش را تار کرده بود چکید، چشمش بهعکس قابشده همسرش افتاد. روی نگاه کردن بهعکس را نیز نداشت؛ شرمنده او بود، بهحدی که احساس میکرد ژیلا نیز از درون عکس به او اخم کردهاست. از جا برخواست و دستی میان موهایش کشید، قدم به سمت قاب روی عسلی کنار تخت برداشت و آهسته روی تشک نشست، نگاه غمآلودی به عکس انداخت، دست به سمتش برد و سر پایین انداخت. - شرمندتم ژیلا، شرمنده! قاب عکس را خم کرد تا چشم در چشم همسر مرحومش نشود و بدون درآوردن کت از تنش روی تخت دراز کشید. *** بدن خشکشدهاش را از زمین بلند کرد، هوا هنوز روشن نشده اما سوگل از بهر کابوسهای نفسگیری که حتی یک دانهاش را نیز به یاد نداشت بیدار شده بود. نگاهی به فضای مسکوت و تاریک خانه انداخت، ساعد دستش را روی زمین قرار داد و بدنش را بلند کرد، دستی به دور دهانش کشید و در جایش نشست. قسمتی از موهایش که صورتش را دربر گرفته بودند با انگشت اشاره به پشت گوشش فرستاد، دست دراز کرد تا موبایل را از روی مبل بردارد اما متوجه چراغ روشن اتاق پدرش شد، از برداشتن گوشی منصرف و آهی عمیق کشید. سر پایین انداخت و باز هم بغض دست به دامن گلویش شد. تنها فکری که آن دم به ذهنش رسید این جملهٔ طاقت فرسا بود. (- حالا که بابا اومده و حتی یه بالش یا روانداز هم برام نیاورده، نشون میده که هنوزهم سر حرفش هست.) مستاصل سر تکان داد و از جا بلند شد، پدر که روی تختش دراز کشیده از میان در معلوم بود. سوگل میدانست او عادت دارد به موقع خواب بدن خود را با چیزی بپوشاند ولی حالا که حتی ملافهای نازک رویش نبود بهحتم خواب راحتی نداشت. قدم جلو گذاشت، اشکهایی که در خواب صورتش را پرکرده بودند پاک کرد و همین کار کافی بود تا بازهم مانند برگهای خزان چهرهاش را جولانگاه خود تصور کنند. دست روی دهانش گذاشت تا صدای هق هقاش پدر را بیدار نکند، کف دستش را روی در نهاد و آن را به عقب راند. سروش که صدای در را شنید سریعاً چشم رویهم گذاشت، سوگل چشمش به قاب خوابیده مادرش افتاد، لب به دندان گرفت. به سمت کمد رختخوابی اتاق رفت و از درونش ملافهای برداشت. با ساعد دستش از حجم اشکهایش کاست و کنار تخت ایستاد. روانداز را باز و تا روی کمر پدر کشید، از شدت گریه سکسکه اش گرفته بود. روی پاشنهی پا چرخید، کمی خم شد، قاب عکس را در دست گرفت و بالا آورد، بوسهای با لبان خیسشده از امواج چشمانش روی عکس مادر نشاند و بریدهبریده گفت: - مامانی… میبینی چه… سرنوشت قشنگی… دا… دارم؟!