رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

آتناملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    723
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده

  1. خیلی نقد عالی بود و بهم چسبید ممنون 💖❣️💖❣️😉
  2. ۱۵۷ قبل از اینکه من شروع کنم گفت: - یک چیزی می‌تونم ازت بخوام. - جان! - من دوتا بچه دارم که مادرشون ولشون کرده. سر تکون دادم. می‌دونستم. عکس‌هاشون رو چندین بار برام فرستاده بود. - در جریانم! - می‌تونم بیارمشون اینجا؟ اونجا با خدمتکار تنها هستن. - آره، آره حتما. راستی تو چرا از حساب من پولت رو برداشت کردی؟ انگار آمادگی داشت. - ناراحت شدی؟ - نباید به خودم میگفتی؟ - دستور آرمین بود، خودش گفت از حساب تو بردارم من هم فکر کردم حتماً به توهم خبر داده. نفس عمیقی کشیدم. من چندین جاسوس توی خونه آرمین داشتم اما هنوز خیلی از نقشه‌هاش ازم مخفی میموند. قصد آرمین به دردسر انداختن منه. - چطور؟ - هیچی. آخر هفته بچه‌هات رو بیار. الان یم کار دیگه دارم. دوش گرفتم، خشک شدم، حوله پوشیدم و بیرون رفتم. دیدم دنیل گوشیش به شارژ وصله و مثل همیشه پاش نشسته. - این سِرُمِت رو یه لحظه قطع کن بیا کارت دارم بعد دوباره برگرد کما. خندید و بلند شد دنبالم تا اتاق پوریا اومد. - جان! اشاره کردم بشین. پرهام با کنجکاوی نگاهمون میکرد. - تو باید یک چیزی رو بدونی. - چی رو؟ - ببین... این رو که قبول داری آرمین آدم درستی نیست؟ سر تکون داد یعنی آره. پوریا که داشت میفهمید چه خبره نگران نگاهم کرد. - و این رو میدونی چندین بار زن گرفته که ما فقط از چندتای آخرش خبر داریم. - حدس می‌زدم، اما مطمئن نبودم. - حالا مطمئن باش. خوب میدونی این به معنی این هم میشه که ما تنها فرزنداش نیستیم. چند ثانیه گیج نگاهم کرد بعد گفت: - چیزی شوکه کننده می‌خوای بهم بگی؟ من سکوت کردم اما اون منتظر نگاهم میکرد. وقتی دید حرفی نمیزنم با لکنت گفت: - خو... خب... کی؟ یا کیها؟... حرف بزن دیگ... دیگه. وقتی دید بازم جواب نمیدم سر برگردوند و به پرهام که با چشمهای اشکی نگاهش میکرد نگاه کرد. پوریا بلند شد و من فقط گفتم: - بابک نفهمه. و بیرون رفتم تا هم به اون‌ها فرصت بدم باهم آشنا بشن و هم خودم زنگ بزنم ببینم نتیجه اولین دادگاه نگین چی شد. ** دانای رمان ** دانیال به آرمین پیغام فرستاد که من رو به عنوان نماینده رسمیت توی ایران به نوچه هات معرفی کن اینگار رو کرد که اون نماینده دیگه ای نیاره اما اون امروز و فردا کرد پس دانیال به سرهنگ گفت و سرهنگ اعلام کرد. - ما جز با دانیال با هیچ کس دیگه ای مذاکره نمی کنیم و آرمین بزور قبول کرد. با قبول کردنش باعث شد همه نوچه هاش سعی کنند اون رو به مهمونی خونه خودشون دعوت کنند. پرهام بچه‌هاش رو نتونست بیاره چون آرمین به عنوان گروگان پیش خودش برد و زمان مشخصی برای تحویلشون نگفت. پرهام با کمک دنیل خیلی دنبال پس گرفتن بچه‌ها بودن. سرهنگ برای خودشون امتیاز بیشتری از آرمین خواست. آرمین تصمیم گرفت اول سر بدوونشون و دفع الوقوع کنه اما سرهنگ با خشونت گفت: - فقط یک هفته منتظر نظر قطعیتون می‌مونم. و دانیال هم اون هفته به مرخصی اجباری فرستاد تا اون وقتی معلوم شد که آرمین کمک می کنه یا نه بیاد. این مدت دایی دانیال به التماس برای دخترش اومد اما دانیال گفت: - از دست من کاری برنمیاد. - تو رو خدا از آرمین کمک بخواه! به دروغ گفت: - باشه، بهش میگم. از اون موقع دایی هر روز زنگ می‌زد و دل دانیال براش می‌سوخت. اما قصد هم نداشت حرکتی بزنه. دادگاه اول نگین رو مقصر شناخته بود و حالا وقتش بود که الینا برگرده. ** الینا **
  3. ۱۵۶ ** ملینا ** داشتم از دانشگاه برمی‌گشتم که صدای بوق ماشینی از پشت سرم اومد. محل ندادم که صدایی گفت: - خانم خوشگلم! با ما به باش که با خلق جهانی! به عقب برگشتم. داداش ناتنیم مهران بود که از ماشینش یک پاش رو بیرون آورده بود. خندیدم. - مهران! - جون! بیا بشین. صندلی کنار راننده نشستم و حرکت کردیم. یکم خاطرات ترم دوم رو تعریف کردم بعد از کنی سکوت پرسیدم: - از الینا چه خبر؟ - شنیدم از کسی که اینکار رو بهش کرده شکایت کرده. اما هرکار می‌کنم آدرس و زمان دادگاه رو به ما نمیگن. - طفلک! خیلی اذیتش کردید ها! مهران کلافه دستی توی موهاش کشید و چیزی نگفت. - از شدت نگرانی براش دارم دیونه میشم. توی شهر که میرم هی چشم می‌چرخونه‌م شاید ببینمش. - فکر می‌کنی دوباره به ما برمی‌گرده. - شاید... اما خیلی دیر. به روبه‌رو زل زدم و با ناراحتی گفتم: - ازدواج می‌کنه، تشکیل خانواده میده، اما ما نیستیم که بچه‌هاش رو ببینیم. - مریم همش به بابا سرکوفت می‌زنه. - حق داره مامانمه. اون فقط بود که الینا رو اذیت نکرد. بعد یاد مازیاز افتاد. - اون شوهر دیونه‌ش طلبکاره چرا الینا تنهاش گذاشته. - آره واقعا، هیچ نشونه‌ای از پشیمونی توی وجودش نبود. - حتی گاهی می‌رسونه که تا نتیجه دادگاه نیاد چیزی مشخص نیست. مهران با حرص گفت: - نمی‌فهمم چرا خواهرم رو غیابی طلاق نمیده. چیزی نگفتم. خواهرم دانشگاه رفتنم رو ندیده بود. به خونه که رسیدیم سر کامپیوتر رفتم و ایمیل‌هام رو چک کردم. یک ایمیل بود از دنیل، داداش دانیال، به سختی فهمیده بودم دانیال کیه و با داداشش تونستم در ارتباط باشم تا ببینم چیزی از الینا می‌دونستن یا نه. ** دانیال ** پرهام لوازم جدیدی به سلیقهی خودش گرفت و ست اتاق بنفش، یاسی رو به ماشی، حنایی تغییر داد. - حالم به هم خورد! دنیل در حالی که با چندش به دور و برش نگاه میکرد گفت: - همون ست دخترونه بهتر بود. پوریا درحالی که به نظر میاومد از نتیجه کار خیلی راضی هست گفت: - با وسایل قبلی میخوای چیکار کنی؟ - به خیریه میدمشون اما تو اگه از ست اتاقت پشیمون شدی فکر نکنم هیچ خیریه‌ای قبول کنه. بابک زیر خنده زد. اتاق همون کاغذ دیواریهای یاسی رو داشت که جای-جای عکس زده بود و قالی حنایی روی زمین پهن کرده بود. اتاق چهل متری بود و جز اون قالی سرامیکهای بنفش دیده میشد. یک مبل سه نفرهی ماشی با تخت حنایی گذاشته بود که رو تختی ساده ماشی داشت. میز کار پوست پیازی و کمد حنایی هم از بقیه لوازم اتاق بود. پرده ماشی رنگ روی پنجره زار میزد. - چرا این اتاق رو به من دادید؟ شاید من اتاق بزرگتری رو میخواستم. بابک توضیح داد: - اتاق دانیال و حنانه خانوم سی متره، اتاق دنیل شصت متر و بزرگ‌ترین اتاق خونه‌ست اما فکر نکنم بتونی ازش بگیری. مال من هم سی متره. اتاق حنانه خانوم دری به باغ داره و اتاق دانیال بالکن. اتاق من هم به خاطر آشپزخونه کوچیکش به درد بخوره. این اتاق هم حموم داره چون بقیه اتاق‌ها ندارن. این اتاق باربد بود. برگشتم و نگاهش کردم که لب به دندون گرفت و سر پایین انداخت. پرهام پرسید: - این باربد کیه؟ قبل از این که بابک چیزی بگه من گفتم: - کسی که نه باید اسمش رو بیاری و نه باهاش دیدار داشته باشی. با انگشت اشاره به سینه‌اش زدم. - هیچ‌وقت. رو به بابک گفتم: - امشب رو توی هال می‌خوابی. توی قوانین دانیال این نوعی تنبیه حساب میشد. سرش رو بالا نیاورد. پوریا سعی کرد بحث رو عوض کنه: - چرا استخر باغ از آب خالیه؟ - چون بابک اونجا فوتبال بازی میکنه. بابک خندهاش گرفت. - خونه به این بزرگی چرا توی استخر؟! خودش جواب داد: - آخه توپ می‌خوره به دیوار برمیگرده. پرهام رو به من گفت: - دانیال موهات رو رنگ کنی بهت میادها. چشم‌هام گرد شد. - برو بابا دیوونه! یک قرار با ستوان بلوچ داشتم. اون یکی از افرادی بود که تالش زیادی برای نابودی من داشت. دیدار توی یک پارک بود. وقتی رفتم روی نیمکت نشسته بود. با دیدن من بلند شد و ایستاد. جدی به چشم‌های هم زل زدیم. گفت: - برای دعوا اومدی؟ - اونی که چند وقته دنبال دعواست تویی. چرا دست از سر من برنمی‌داری؟ - شغل من اینه. یک قدم جلو رفتم. - من میدونم چه دروغ‌هایی داری پشت سرم میگی. یا میری و اصلاح میکنی یا من خودم به همه میگم. - نگو، ثابت کن. اگه ثابت کنی بی‌گناهی من هم تا آخر عمر بهت شک نمی‌کنم. - ثابت میکنم. سری تکون داد و از کنارم رد شد. دوباره به خونه برگشتم و توی استخر زیر زمین پوریا رو خواستم. داشتم شنا می‌کردم که رسید و با هیجان گفت: - آفرین داداش، دمت گرم! کنار استخر ایستادم و عینکم رو برداشتم و بهش خندیدم. کنار استخر نشست. - بیا داخل. - من شنا بلد نیستم. - عجب!
  4. آتناملازاده

    متن مذهبی

    هر روز صبح به امام زمان <ع>سلام بدین شاید روزی که امدند وقتی دارند از سربازاشون سر کشی می کنند به تو که می رسند بگن تو هر روز صبح به من سلام می کردی منم جوابتو می دادم
  5. ۱۵۵ - این شیش آقا باغبون هستن جز این به اصطبل و کارهای مردونه رسیدگی میکنن. البته ایشون آقا ماکان پسر عموی ما هستن که در کارها به ما کمک میکنن. و بعد تک‌تکشون رو معرفی کردم. پوریا بیشتر حواسش به ماکان بود. وارد شدیم و سوتی کشید. خانم‌ها رو خواستم و دوباره توضیح دادم: - در کارهای خونه کمکمون می‌کنن. و معرفی کردم و بعد به حنانه خانوم اشاره کردم. - ایشون همه کارهی خونه هستن و حق مادری به گردن ما دارن. با خوشحالی با همه‌شون سلام و احوال‌پرسی کرد. اشاره کردم بالا بریم. با تردید دنبالم اومد. به سمتش برگشتم. - چیه؟ - برای اولین بار میخوام ببینمشون. برگشتم و دوباره راه افتادم. به بالا که رسیدیم دنیل روی مبل نشسته بود و بابک روی زمین جلوی تلویزیون دراز کشیده بود. با دیدن ما هر دو بلند شدن و بعد از سالم به پوریا خیره شدن. احساس کردم حتی توان جواب دادن نداره. جواب سالمشون رو دادم و بعد گفتم: -ایشون آقا پرهام هستن دوست من، یک مدت اینجا میمونن. با لبخند و کنجکاوی بهش خیره شدن. تنهاشون گذاشتم. ** الینا ** اومده بودم تهران اما کسی از خانواده‌م خبر نداشت. اولین دادگاه گذاشته شده بود و قرار بود به زودی شرکت کنم. یم آپارتمان هم در اختیارم قرار داده بودن. صبح اداره بودیم و سرهنگ داشت می‌گفت: - همه شک‌ها روی دانیال رفته. - شک چی؟ - حدس زده میشه که یک جاسوس داخل اداره ما بوده. البته فقط حس بوده اما باز هم دانیال خیلی مورد شک واقعه شده. همون‌موقع اعلام کردن: - رزم‌آور شباهنگ! - بگو بیان. صدای قدم‌های محکم و بعد خودش داخل اومد و احترام گذاشت. - آزاد. عصبی جلو اومد و گفت: - یعنی چی؟ یعنی چی؟ یعنی چی؟ سرهنگ با خونسردی نگاهش کرد اما دانیال ادامه داد: - گفتم اگه همه دنیا ضد من بشن شما و خانوم ملوانی من رو باور دارید. اما زهی خیال باطل! می‌خوام ببینم گناه من چیه که باور نمی‌کنید! که اتهام سنگین خیانت رو روی پیشونیم مهر کردید! من لعنتی قبل از این که وقت کنم الفبای خلاف رو یاد بگیرم زیر دست شما اومدم. مگه من همونی نیستم که هر وقت گفتید تحریم‌ها رو دور بزنم خودم قاچاقی رفتم و بعد از چند ساعت بدوبدو و بی خوابی با همین دستهام کیسه‌کیسه پول ملت رو توی هواپیما می‌گذاشتم و می‌اومدم؟ آب دهنش رو قورت و ادامه داد: - من همونی بودم بالا کیسه‌ها می‌ایستادم تا نکنه یک نفر یک دلاری ازش برداره یا باد بزنه پولی بیرون بریزه. چقدر جاسوس بهتون لو دادم و هرچی نیاز بود و تحریم بودیم براتون وارد کردم. چقدر هم پاتون جنگیدم و هر وقت خواستید اسلحه به لبنانی و فلسطینی‌ها بفرستید خودم رفتم وسط میدون جنگ اسلحه رو تحویل دادم اومدم. چه شب‌هایی بالای همین دستگاه بیدار موندم تا اطلاعاتی که شما می‌خواستید رو براتون جور کنم و تحویل بدم. کم‌کم از عصبانیت به غمگینی تغییر حالت میداد: - خدمه خونه‌م نصفی جاسوس شما هستن نصفی آرمین، هرجا میرم همه جا اطلاع از شما دارن. من حریم خصوصیم رو به شما دادم تا بهم اطمینان کنید. گناه من چیه؟ جز ناخواسته پسر آرمین بودن! نگاهی به هم کردیم. سرهنگ گفت: - شونزده میلیارد. ابرویی بالا انداخت. - شونزده میلیارد چی؟ - اون شونزده میلیارد که دیروز وارد حسابت شد کجا رفت؟ یکم فکر کرد بعد گفت: - پولی دیروز وارد حساب من نشد. - رزم‌آور دیروز همچین پولی وارد حساب شما شد که ما فکر کردیم جز دارایی بوده که برای دور زدن تحریمها نیاز ه و برای همین اهمیتی بهش ندادیم اما این پول پنج دقیقه بعد از ریخته شدن برداشت شد و ما هیچ نشانی ازش نداریم. - شونزده میلیارد پول به حساب من ریخته و به همین راحتی برداشته شد؟! واقعا به افرادی که براش عجیب بود می‌خورد. - بله. یک کم فکر کرد. - من همچین پولی... یک دفعه انگار چیزی به ذهنش برسه وای آرومی گفت و خواست بیرون بره که بهش گفتم: - لطفاً ما رو در جریان بگذارید. با اخم نگاهم کرد. - پول مال برادرم پرهامه. اموال خودش که آرمین براش فرستاده اما این که بدون اجازه من از حساب من برداشت کردن برام عجیبه. نگاهی به هم کردیم و نفس عمیقی کشیدیم. سرهنگ گفت: - اگه حرفهای شما درست باشه نتیجه رو اعلام خواهیم کرد. - کاش انقدر بهم اطمینان داشتید که اول از خودم میپرسیدید. و بیرون زد.
  6. ۱۵۴ ** دانیال ** الینا بدون خبر به کسی از نگین شکایت کرد و به شیراز رفت. فرداش پیامی از پوریا میاد. *دارم ایران میام میخوام ببینمت*. از خدا خواسته ساعتش رو پرسیدم. رفتم فرودگاه دنبالش. فکر کنم از همه مردم اونجا من مشتاقتر به دیدار عزیزم بودم. وقتی چمدون رو برداشت سر پایین و توی فکر بیرون اومد. انقدر با همین حال ادامه داد که محکم به سینه من برخورد کرد و شوکه شده گفت: - آخ! با توپ‌پر سرش رو بالا آورد که با دیدن من خنده‌اش گرفت. - دانیال! چمدون رو ول کرد و همدیگه رو بغل کردیم. دلم نمی‌اومد ازش جدا بشم. به سختی دل کندم اون هم برای این که چشم‌های خوشگلش رو ببینم. - چطوری مرد؟ -به خوبی شما! چمدون رو برداشت و راه افتادیم. - اینبار خوب وسیله آوردی. آره چون هم قراره یک مدت بمونم هم این که یک کم سوغاتی برای تو و پسرها آوردم. - راضی به زحمت نبودیم! سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم . - خوب برادر عزیز کجا بریم؟ - کاخ گلستان بریم؟ خیلی دوست دارم ببینم. لبخند میزنم و به کاخ میریم و دو ساعتی دور میزنیم و از همه چیز حرف میزدیم. بعد از اون داشتیم کنار خیابون قدم میزدیم که یک بالا فروش دیدیم. دوتا سفارش دادیم و همون کنار خیابون نشستیم . - حالا سوغاتی چی آوردی برای داداش؟ - یک زنجیر نقره خیلی شیک تازه توی استانبول مد شده. - دمت گرم! مرد بالاها رو آورد و با خوشرویی به دستمون داد. پولش رو حساب کردم و به پوریا اشاره کردم بلند شو. داشتیم سمت ماشین میرفتیم و در همون حال بالاها رو سق می‌زدیم که گوشیش زنگ زد. - اوه، اوه آرمین. - ای بابا! گوشی رو برداشت. - بله! - ... ایستاد. - من... - ... -یک لحظه گوش کن. - ... نگران جلو رفتم. - چه خبره؟ مبهوت به من نگاه میکرد که صدای بوق آزاد گوشی اومد. طول کشید تا بتونه بهم توضیح بده: - باید یک چیزی رو بهت بگم... یعنی یک کاری کردم. - چی؟ اشاره کرد سوار ماشین بشیم حالش خیلی بد بود. نشستیم و منتظر نگاهش کردم. آب دهنش رو قورت داد. -آرمین به من ماموریت نداده بود. خودم اومدم. برای دیدن شما. چشم‌هام گرد شد. - بهت نگفتم چون می‌دونستم مخالفت میکنی. - معلومه مخالفت میکنم پسره ابله! سرش رو پایین انداخت. - آرمین فهمید؟! سرش رو بالا نیاورد. - کفر من رو در نیار جواب بده. ناراحت گفت: - داد نزن دیگه حالم به اندازهی کافی بده. - چی گفت؟ - گفت هرچی اموال داری برات میفرستم و دیگه برای من کار نمیکنی. یک جورهایی به اینجا هم تبعیدم کرد. تو نمی‌تونی باهاش صحبت کنی؟ با این حرف‌هاش یک نفس راحت کشیدم و تکیه‌ام رو به صندلی دادم. خدا چقدر بزرگ بود. - من اینکار رو نمی‌کنم. - یعنی چی اینکار رو نمی‌کنم؟! بهش چشم غره رفتم. - صدات رو برای من بلند نکن. من هیچوقت برادرم رو وارد راه خطرناک نمی‌کنم. - پس من چیکار کنم؟ - پیش ما بمون تا برات کاری پیدا کنم سرگرم بشی. با زاری گفت: - اموالم چی؟ - چقدر به نام آرمینه؟ از اموال خودم نصفش به نام آرمین بود. - همه‌ش. - زرشک! - چه با زرشک چه بی زرشک اینطوره. یک کم فکر کردم بعد گفتم: -برات ردیفش میکنم. آروم‌تر شد. وارد باغ خونه که شدیم دهنش باز موند. - خونه من نصف اینه. - پس خوب بزرگه. پیاده که میشیم باغبون‌ها با تعجب نگاهم میکنن. عادت نداشتن من با کسی بیام. صداشون میزنم و ازشون می‌خوام جلو بیان. بیشتر تعجب میکنن. ایشون آقا پوریا دوست بنده هستن و مدتی اینجا میمونن. نگاه‌ها به پرهام بود. با دست معرفیشون کردم.
  7. ۱۵۳ بگو. بعد از مکث طولانی گفتم: - خودت میدونی که منو باربد چقدر صمیمی بودیم. خیلی هم هوای هم رو داشتیم. *** دانیال: دم در بمون تا بیام مراقب باش کسی نیاد. باربد: دارم هوات رو بیا. دانیال: بدجنسی نکنی اومدم در بری. باربد: نترس داداشها که به نم رکب نمیزنن. *** - نمیدونم از کی، خوب یادم نمیاد، فقط متوجه شدم باربد بدخلقی میکنه. خودت که یادته. توی خودش میرفت. نمیتونستم اینجوری ببینمش ازش خواستم بگه. *** - اما اون بهم نگفت تا زمانی که چهار ماه از رابطه‌شون گذشته بود. وقتی جواب مثبت گرفت تعجب کردم. اما نمی‌دونستم چی رو قربانی کرده. - منظورت چیه؟ - منظورم شرط ازدواجش هست. ازش خواستن که هیچ کدوم از اعضای خانوادش توی مهمونی شرکت نکنن و حتی فامیلش رو عوض کنه تا کسی نفهمه کیه. حالا نوبت اجرای نقشم بود با خشم ادامه دادم: - من هم بهش گفتم گورش رو گم کنه. بهش گفتم اگه به یکی از ما نزدیک بشه زندگیش رو آتیش میزنم. گفتم نمیخوام دیگه چشمم به قیافه نحسش بیفته. به آرمین اصرار کردم که هرچی داشت ازش بگیره. حتی لباس تنش رو. با چشم‌های ناباور نگاهم میکرد. سرم گیج رفت. چشم‌هام رو بستم. دست‌هام مشت شده بود. صدای دنی رو می‌شنیدم: - دانیال حالت خوبه؟! دیگه نمی‌تونستم بیدار بمونم. بهوش که اومدم پسرها بالای سرم بودن اما من گفتم: - تنهام بذارید. باید چیزی رو لو می‌دادم که نمک به حرومی بود. گوشی نوکیام رو در آوردم. شماره گرفتم. صدای سرهنگ توی گوشی پیچید: - بله! - سلام! - سلام، چقدر صدات گرفته! آهی کشیدم. - سرهنگ من فهمیدم. - بگو کی بود؟! فکر نمی‌کردم موضوع الینا انقدر براش مهم باشه. - دختر دایی‌م... نگین. سکوت سنگینی کرد. ** الینا ** با بغض روبه‌روش ایستادم. - چرا با من اینکار رو کردی؟! روی صندلی بازجویی نشسته بود و نالید: - چون تو مردی که من دوست داشتم رو ازم دزدیدی و بعد غمگینش کردی. حتی نذاشتی شاد باشه. جیغ کشیدم: - خدا تو رو لعنت کنه! از پشت صندلی بلند شدم و خواستم برم بزنمش که یکی از پلیس‌های زن اومد و من رو گرفت. من همچنان داد می‌زدم: - خدا تو رو لعنت کنه! خدا دانیال رو لعنت کنه! خدا شما رو که باعث اینهمه درد شدین رو لعنت کنه! سرهنگ گفت: - رزم‌آور رو بیرون ببرید. من رو به بیرون کشوندن و کنار دیوار نشوندنم. یکی از رزم‌آورهای آقا به فامیل *آبان* به خانم گفت: - برو براش آب بیار. اون به سمتی دوید و یکی کنارم نشست. نگاه کردم. دانیال بود. چشم‌هاش غمگین، دلسوز، ناراحت و پر آشوب بود. - پس لعنت به من! پس پشت دوربین‌ها بود. - اون... حالم بد بود! - آهان! و سرش رو پایین انداخت. گفتم: - دانیال! سرش رو متعجب بالا آورد. با همون حال بدم گفتم: - من فقط حالم بد بود! اینبار با حال بهتری سر تکون داد و رفت و من تازه نگاه قضاوت‌گر آبان رو دیدم.
  8. کتاب دختر شینا یکی از بهترین کتاب ها در این ژانر. زندگی نامه شهید ستار ابراهیمی از زبون همسر در داستان عاشفانه های رمانتیک، رسم و رسومات ازدواج جالب و طرز زندگی سنتی زنان اون دوره جلب توجه می کنه امتیاز من ۱٠ از ۱۰
  9. ۱۵۲ یک لحظه خون جلوی چشم‌هام رو گرفت. - من به این باید ذکر بدم تو رو هم باید خفه کنم؟ به شما دوتا چی؟ اگه جرئت دارید سمتش برید تا روزگارتون رو سیاه کنم. وقتی میگم نه یعنی نه. اصلا تو فکر کن عشقی! یک بار، فقط یک بار دیگه از این ماجرا حرف بزنید حرمت برادری رو کنار میگذارم همچین میزنم توی دهنتون که مجبور بشین دونه‌دونه دندون‌هاتون رو از روی زمین جمع کنید. با ترس و بهت نگاهم کرد. - دانیال! - دانیال و کوفت! دانیال و زهرمار! صدای پوزخند بابک رو شنیدم. خشمگین به سمتش برگشتم. تو دیگه چه مرگته! چرا ادا و اطفار در میاری؟ با چشمهای گرد شده نگاهم کرد. - دانیال خوبی؟ یک قدم به سمتش برداشتم. چونهاش رو گرفتم و فشار دادم. - مگه نگفتم به تو ربطی نداره؟ سرش رو به عقب هل دادم. به اتاقم رفتم و در رو قفل کردم. *** - اینطور اعصابم مورد حمله قرار بگیره تا یک هفته دیگه بیمارستان روانی بستری میشم. بعد از سرما دستم رو دور خودم حلقه کردم. - اون در رو ببند حنانه خانوم بیرون سرده. - حالا من این در رو ببندم هوای بیرون گرم میشه آقا؟ با تعجب نگاهش کردم. - از من عصبانی هستی؟ - هیچی شما هم هی عصبی بشو، هی بپر به جون این کیسه بکس، هی لباس چرک کن من بشورم... حالا من نه ماشین لباسشویی بشوره؛ ولی پهن کردنش که با منه. روزی ده دست لباس من بدبخت باید پهن کنم. - اونجا پهن نکن این دختر همسایه میبینه، اتاقش به بالکن من می‌خوره. با تمسخر گفت: - این دختر مگه بیکاره مثل شما هی بیاد لب این بالکن بشینه؟ بعد با حرص داد زد: - دنا دختر یک چوب لباسی دیگه بیار. بعد صداش رو پایین آورد: - هرچقدر میخوای بپر به جون این کیسه بکس، دیگه به این بچه‌ها چیکار داری؟ راست میگه ها. اصلا رفتارم دست خودم نبود. چرا من با داداش‌هام اینطوری رفتار کردم؟ از اتاق بیرون رفتم تا از دلشون در بیارم. اول خواستم به سمت اتاق بابک برم که صدای دنیل اومد: - اول من. لبخند محوی زدم. روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بود. سرش رو بوسیدم. - خوب شد؟ نوچی کرد. چشم‌هام رو ریز کردم. - پرو نشو دیگه. به لپش اشاره کرد. - اینجا هم ببوس. با خنده لپش رو هم بوسیدم. اومدم سمت اتاق بابک برم که گفت: - اونجا نیست، گلخونه‌ست. یک پیراهن ساده تنم کردم و بیرون رفتم. گلخونه توی حیاط پشتی بود که به خاطر علاقه زیاد بابک درستش کرده بودیم. در رو باز کردم و آروم وارد شدم. داشت داخل یک جعبه رو نگاه میکرد. - بابک! زیر چشمی نگاهم کرد. - بله! - چی اون توی؟ بابک مثل دنیل اهل پرو بازی نبود اما وقتی دلخور میشد گوشت تلخ میشد. - فکر می‌کردم از کلمه چی چرا بدتون میاد. رفتم نزدیکش نشستم. - به من نگاه کن. محل نداد. خندم گرفت. البته فقط تصمیم به خندیدن گرفتم اجراش نکردم. دستش رو گرفتم و یک فشار کوچیک دادم. باز هم محل نداد. - خوب اگه دوست داری بدونی چی شد با باربد بهم زدیم بیا چون اگه بخوام بگم فقط الان میگم. سریع ایستاد. - بگو. پشت میز گلخونه نشستیم.
  10. ۱۵۱ بعد به اتاق جلسه رفتم. - رفسنجانی و خاتمی توی خونه‌هاشون نشستن و ما دنبال زیر دست‌ها هستیم. ارغان نامهای به سران بقیه کشورها دربارهی ایران نوشته بود که موضوع سیاسی اون دوران شده بود و آقای خاتمی هم با نام‌های مردم و اوضاع که هنوز آروم نشده بود رو دوباره به هم ریخت. معلوم نبود چند ماه برنامه ریزی همه دست‌ها برای اون اتفاق کرده بودن اما ضربهی کاری زد، هرچند به آرزوشون نرسیدن اما نمیشد درد و زخمی که به تن میهن زده شده رو فراموش کرد. ضربه به حدی محکم و حساب شده بود که اگه به هر حکومت دیگه‌ای برخورد میکرد نه این که کلا کنار بره اما مطمئن به قدر حکومت افغانستان ضعیف میشد تا هرج و مرج و جنگ داخلی بهوجود بیاد. سال هشتاد و هشت نه تنها یک ضربهی کاری به انقلاب بود. بلکه ضربه کاری به خانواده جان باختگان دو گروه، وحدت بین مذهبی و غیر مذهبی، آرامش دانشگاه‌ها، ایجاد تفاهم بین اصلاح طلب و،... اعتبار رهبری، درک نیاز به یکی بودن میشد و همچنین یک کینه برای جوان‌ها حداقل تا بیست سال بعد از گروه‌های مخالف و نظام درست میکرد و از طرفی راه سرکوب سخت که تا قبل از آن کم به چشم میخورد در مقابل شورش سخت رو باز میکرد. ** الینا ** توی خونه شیراز بودم که دانیال اومد. - چشمه نیست - قصد داشتم با تو حرف بزنم. اشاره کردم بشین. چیزی شده؟ نگاهم کرد. - میتونی برام یک کاری بکنی؟ - بگو ببینم میتونم یا نه. - میخوام اون فرد نفوذی رو پیدا کنم. اما اینجا نمیتونم. باید برم انگلیس. همه دم و دستگاه اصلی مافیاییمون اونجاست. فقط از اونجا میتونم پیدا کنم. متوجه نشدم من چه کمکی میتونم بهش بکنم اما پرسیدم: - اگه جز مافیا نباشه چی؟ - اون وقت حداقل از گردن من برداشته میشه. - من چیکار میتونم برات بکنم؟ جدی نگاهم کرد. - باهام بیا. چشم‌هام گرد شد. بله؟! با نگاه جدیش اعالم کرد حرفش همون هست. یک کم فکر کردم و گفتم: - چه زمانی؟ - بهت میگم. بلند شد و رفت. خاطرات رفته را چون خواب میبینم ولی کاش در جایی به جز کابوسِ خود میزیستم. *فاضل فرداش اومد و گفت: - چهار هفته دیگه راه میافتیم. - چرا انقدر دیر؟ - سرم شلوغه نیاز به زمان دارم. و بدون این که منتظر حرفی از من بمونه به اتاق رفت. ** دانیال ** وارد انباری که نگه‌ش داشته بودن شدم. با دیدن من رنگش پرید و به التماس افتاد: - آقا دانیال شمایید! آقا دانیال من نمی‌فهمم چرا اینجام و چیکار کردم! تو رو خدا نجاتم بدید! جلو رفتم. - پس نمی‌دونی! - بخدا که نمی‌دونم. پارچه‌ای که برای بوکس دور دستم می‌بستم و برداشتم و مشغول بستن دور مشتم شدن. با وحشت به مشتم نگاه می‌کرد. - حالا به همه‌ش اعتراف می‌کنی. با گریه گفت: - شما بگین به چی اعتراف کنم من اعتراف می‌کنم! تو رو خدا آقا دانیال بستمه! این نوچه‌هاتون من رو حسابی کتک زدن. دیگه طاقت ندارم. خوب خوبه، این راحت اعتراف می‌کرد. ** حرفش انقدر حالم رو بد کرد که به خونه رسیدم سمت کیسه بکس شروع کردم به ضربه زدن. اولی.. دومی.. سومی.. صدای باز شدن در اومد. کلافه به اون سمت برگشتم. دنیل و بابک بودن. - بشکنم اون پایی رو که بدون اجازه وارد اتاقم شد؟ هر دو سنکوب نگاهم کردن. دنی با تعجب گفت: - دانیال! - بنال. - چته تو؟ بابک که بیشتر حالیش بود اینطور مواقع باید سکوت کنه خودش رو عقب کشید. - هر چی هست به تو ربطی نداره. چیکار داشتی؟ - نمیای آتلیه بریم. قرار بود آتلیه بریم؟ شاید اینطور حال و هوام عوض میشد. - بریم. سریع حاضر شدیم. آتلیه مال خودمون بود و ثریا روش کار میکرد. - خوب بابک در حال پیانو زدن سرت رو سمت من خم کن. دنی حوله رو بنداز روی یک شونه تکه لبخند بزن. - دانیال چاقو رو روی صورتت بکش و با اخم به من زل بزن. این که کار سختی نبود. - خوب حالا عکس‌هایی که میخوان بزرگش کنید. بابک تیشرتت رو در بیار. - یعنی چی؟! اصالً فکرش هم نکن. - ولی طرح کار من اینطوری خوب میشه! با همون لجبازی همیشگی گفت: - من این کار رو نمیکنم. - اوف خیلی خب. و طرح دیگه‌ای پیشنهاد داد. بعد سراغ دنیل رفت. - خوب دنی تو غمگین باش. دراز بکش رو زمین دستهات رو زیر سرت به صورت قائمه بذار. - دانیال تو فوکول بگیر. این هیکل کار منو محشر میکنه! تیشرت رو درآوردم و فیگور گرفتم. تموم هیکلم طوری که تا چند ثانیه خشک شد بیرون ریخت. نمیدونم چرا ولی ناراحت شدم. - عکست رو بگیر. سریع به خودش اومد و عکس رو گرفت. سوار ماشین شدیم. دنیل شروع کرد با ذوق درباره عکس‌ها صحبت کردن اما بابک ساکت بود. از آینه نگاهش کردم. هنوز اعصابم سرجاش نیومده بود. - تو چته بابک؟ روی اعصابه قیافت. - چیزیم نیست، فقط... ابرویی بالا انداختم. اخمی کردم و تا خونه حرفی نزدم. اون هم سکوت کرد اما وقت داشتم- کاش باربدم بود. دلم براش تنگ شده! بخدا دیگه نمیتونم دانیال! به اتاقم میرفتم دنیل برای اولین بار به این وضع اعتراض کرد: - من هم بدجور برای باربد دلتنگم! درسته به احترامت اسمش رو نمیاریم اما این حقمون هست که بگی چرا باهاش قطع رابطه هستیم.
  11. ۱۵۰ - یا حسین شهید! روی زمین افتادم. نیروها به سمتم دویدن. رد چاقو یک گودی عمیق و وسیع ایجاد کرده بود. به اثر افتادن روی زمین و گذشتن زمان مسکن بعدیم درد بازو و شونهم هم چند برابر شده بود. کمکم کردن تا سوار ماشینی بشم و حرکت کرد. توی ترافیک مردمی مجبور بودی چندبار بایستیم. وسط نیروها یک نفر که به خاطر تاری دیدم ندیدم کی هست کارتش رو به شیشه چسبوند و ستوانی که من رو میرسوند هم قفل رو باز کرد و اون مرد عقب نشست. دوباره درها قفل شد و طرف گفت: - حالشون چطوره؟ فهمیدم دانیال.... به بیمارستان که رسیدیم چندبار بیهوش و به هوش شده بودم. برانکارد آوردن و پرستارها سریع سوارم کردن. دانیال هم پا به پام میاومد. نالیدم: - به خدا... این حق... نیست که اینطور به جون... هم بیفتیم. ندونیم... کی دوست و کی دشمن... ما باهم هستیم... چرا افرادی که از... ما نیستن... باهامون بازی میکنن. از بین سالن‌های بیمارستان به سرعت می‌گذشتیم. - اگه... اگه فقط واژه قدرت... توی لغت‌نامه نبود ما.... همه.... می‌تونستیم دور هم زندگی کنیم... وارد اتاقی کردنم که پر از مجروح بود. - چرا گول خوردن... چرا نمیدونیم غیر از این چیکار.... کنیم؟... چرا عاشورا؟.. از کی مردم انقدر بی... حرمت شدن؟ مگه... همه بچگی‌ها... برای این حسین.... گریه نکردن؟ دانیال بیرون دوید تا دکتر بیاره اما من هنوز حرف میزدم: - اگه نه... چرا مردم ما انقدر... فراموش کار شدن... اگه آره... از کی انقدر بی‌حرمت شدن! پرستارها قسمت زخمی پام رو باز کردن و یکیشون هم لباس رو از روی شونه‌م کنار زد تا باندپیچی رو معاینه کنه. - کشتن مردم بی‌سلاح جای بخشش... نداره. چاقو زدن از سر... کینه به شخصی... دیگه توجیح... نداره. نالیدم: - چرا نمیتونن... در مقابل معترضین... خودشون رو کنترل کنن؟!... شاید نمیفهمن... اینها وضع رو... بدتر میکنه؟!... چرا درک نمیکنن... اعتراض... آسیب... نمیرسونه... چرا هر دو... گروه... خشونت نابجا... دارن؟ چرا هیچکدوم... کنار نمیان که اعتقاد... شخصی... جزاش مرگ... نیست. دانیال و دکتر رسیدن. دکتر سریع به سراغ زخم رفت و سوال‌هایی از دانیال و پرستارها و شاید از منی که اصلا متوجه نبودم میپرسید. - چرا وقتی یکی بلده سرکوب... میشه. چرا وقتی یکی خوبه... نابود میشه. چرا وقتی یکی دو روئه بیشتر... حرفش رو قبول میکنن؟ دکتر بیهوشی خواست. - چرا راه دیگه‌ای... بلد نیستیم؟ چرا... وسیله دیگه‌ای... اختراع نکردیم؟ چرا نمیشه جور دیگه‌ای جلوی... اغتشاشگرها رو گرفت؟ چرا... به حرفمون... گوش نمیکنن؟! و بیهوشی اثر کرد. به هوش که اومدم دانیال کنار تختم بود. آروم صداش زدم: - الینا! به سرعت سرش رو بالا آورد و چند ثانیه نگاهم کرد بعد نفس عمیقی کشید. - چرا انقدر ضعیف شدی؟ دوازده ساعته بیدار نشدی. ده بار دکتر رو خواستم بیاد معاینه کنه اما گفت فقط ضعف شدید داری. اگه دیروز اون تصادف نشده بود این بلا سرت نمی‌اومد. بی صدا خندیدم. - تو که انقدر پر حرف نبودی. خندید. زمزمه کردم: - اون بیرون چه خبر شد؟ سرش رو پایین انداخت و جواب داد: - آروم شد. چشم‌های خیسم رو روی هم گذاشتم. ** دانیال ** زندگی گذشت و اون روزهای تلخ هن فراموش شد و الینا به شیراز برگشت و از آرمین یک اطلاع عجیب بهم رسید: - این مردی که برام فرستادی از افراد درجه سوم منه و الان هم همراهمه. جا خوردم. - بفرستش برام. در نره! - باشه.
  12. ۱۴۹ اونها هم که متوجه شده بودن بدو بدو به داخل رفتن. چند نفر به سمت داخل مسجد دویدن و یک گروه خواستن در رو ببندن که اون‌ها در رو هل دادن و با چاقو و قمه به جون مردم افتادن. اون روز عاشورا بود و شهر عاشورا شد. پرچم یا حسین رو آتیش زدن. دختری که دوید جلوی آتیش گرفتن پرچم رو بگیره چاقو به بازوش خورد و مثل من از یک دست مجروح شد. داد کشیدم: - در رو ببندید. در داخلی مسجد که بزرگ و چوبی بود بسته شد و پشتش رو انداختن. اون‌ها به در میکوبیدن و داد می‌کشیدن: - باز کنید نامردها! ما رو توی خیابون کشتن شما روی توی مسجد میکشیم. همه ترسیده بودن و جیغ میزدن. چند نفر هم پشت در رو گرفته بودن. یک دفعه روحانی مسجد گفت: - خونه سرایداری با یک در به مسجد و از در بعدی به بیرون از مسجد میخوره. همه می‌خواستن تند به اون سمت برن که اشاره کردم بایستید و گفتم: - هر سه بچه رو با سه مرد بفرستید. مادرها با بچه‌هاشون برن. گروهی بیرون برید. چون لباس نظامی داشتم بهم اعتماد کردن و طوری که گفته بودم بیرون رفتن. چند پسر که در رو گرفته بودن و من داخل بودیم و اونها هنوز به در میزدن. میدونم بالاخره یه روزم چراغ زندگی ما هم مثل دستبند این‌ها سبز میشه! - شما برید خانوم. - به سرعت به سمت در سرایداری بدویید. من اسلحه دارم سرعتشون رو کم میکنم. همزمان باهاتون میام. جای مخالفت نبود، دچار باید بود! زیر لب ذکری گفتن و به سرعت به سمت اینور مسجد دویدن. در با ضربه بعدی باز شد. اسلحه رو که روبه‌روی خودشون دیدن و مسجد رو خالی پیدا کردن مثل بچه آدم سرجاشون ایستادن. عقب، عقب رفتم و سریع به سمت در دویدم. وارد کوچه که شدم هیچ کسی نبود. کوچه رو رد کردم تا به خیابون برسم. به خودم اومدم وسط تظاهرات بودم و همه از ترس عقب رفته بودن و چاقوهاشون رو سمتم تکون دادن. در کمال تعجب بین اون‌ها محمدعلی پسر دایی مهدی رو دیدم. نگاهم رو که دید با خجالت روش رو گرفت. یک دفعه صدای موتور اومد. لباس شخصی‌ها که با یک دقت فهمیدم همون گروهی بودن که صبح دیدم چوب به دست به سمت تظاهرات کننده‌ها اومدن. یا خدایی گفتم و اونها هم به جون مردم و مردم هم به جون اونها و گروهی فرار کردن. خودم رو عقب کشیدم و به دیوار چسبیدم تا یکم درد شونه‌م بهتر بشه. عرق از صورتم پایین میریخت. توی سرمای زمستون تمام وجودم آتیش بود. تکیه به دیوار از روی شیشه‌های شکسته مغازه‌ها رد شدم و نگاه غمگینم به دکه‌های آتیش گرفته و ماشین‌های نابود شده بود. این حق مردم نبود. این روز حق عاشورا نبود. از پشت یک گروه تظاهراتی بزرگ در اومدم. از کوچ‌های داخل رفتم و از کوچه بعدی وارد گروه افراد نظامی رفتم. دیگه محل ندادم اداره خودمونهه یا نه. یک درجه بالا به سمتم دوید. - کارت. نگاهش کردم. شناختمش. خودش جلو اومده بود که اگه انحتاری داشتم سربازی طوریش نشه. همزمان که کارتم رو در می‌آوردم گفتم: - رزم‌آور هستم سردار همدانی. سردار همدانی که بعدها شهید رشید جبهه مدافع حرم شد نگاهی به کارت انداخت و بهم پس داد. - چه بلایی سرتون اومده؟ - دیروز تصادف داشتم. - سوار ون بشین و استراحت کنید. دستم روی شونه‌م و پشت خم بود. - برای استراحت نیومدم. با عقب افتادن نیروها سر فشار مردم سریع به اون سمت رفت. من هم به اون سمت رفتم. معترضین داشتن به سمت مامورها سنگ میزدن. *داستان پیش رو واقعی * یک سنگ پرت شد و به سر سردار همدانی برخورد کرد. تلو-تلویی خورد و سرش رو گرفت. من که توی گرفتن راه معترضین کمک میکردم به سمتش رفتم و چند نفر از مامورها بین مامورها ریختن تا فرد ضربه زده رو بگیرن و گرفتن و آوردن. سردار که متوجه این حرکت شد در حالی که دستش روی قسمت شکسته سرش بود خندید و گفت: - این آقا نبود که! اونها گفتن: - چرا همین آقا بود. - نه بابا یکی دیگه بود این آقا نبود. آزادش کنید. اونها با تردید و اکراه آزادش کردن و کنار رفتن. پسر خواست به سمت جمعیت بره اما گفت: - می‌دونم فهمیدی من بودم. این کارت رو فراموش نمی‌کنم. داشتیم مردم رو آروم میکردیم که یک لحظه چند نفر شور و شوق انداختن و با چنان سرعتی به سمت مامورها خیز برداشتن و به جونشون افتادن که نزدیک به نفوذ و آسیب زدن به مامورها بود که چند مامور شاید به مجبور از مثل من و شاید از ترس تیراندازی کردن. وقتی دیدم معترضین عقب نشینی کردن داد کشیدم: - دیگه شلیک نکنید. هنوز مردم بین مامورها بودن و از بین ما داشتن عقب میرفتن که یک سوزش بد توی رون پام احساس کردم. دست به پام بردم و روی زمین افتادم. از رد چاقو خون فواره میزد. خونریزی شدید به سرعت بیحالم کرد. نالیدم:
  13. ۱۴۸ نیاز کجا محل درگیری اما با حال شما. - رزم‌آور! به ناچار حرکت کرد. از کوچه پس کوچهها گذشت و توی یک کوچه نگه داشت. - به سرعت از همین جا برید. پیاده شدم و به اون سمت رفتم. وارد خیابون اصلی که شدم از شدت جمعیت سرجام خشکم زد. گروهی جوون به جون مغازه‌ها و اینور و اونور افتاده بودن و نیروی نظامی هم همه جا بود. چند موتور سوار هم در حال دور شدن بودن. جوون‌ها با چنان سرعتی حرکت می‌کردن و هجوم می‌آوردن که هرچی سر راهشون بود نابود می‌کردن. نیروی نظامی هم سعی در متفرق کردن داشتن. از کنار راه افتادم و شروع به دویدن کردم تا نیروهای سپاه رو پیدا کنم. به جایی رسیدم که جز جوون‌های معترض و انقلابی کسی نبود. یک گروه از جوون‌های انقلابی با چوب معترضین رو تهدید می‌کردن و اون‌ها هم چاقو رو نشونشون می‌دادن. یک لحظه چیز عجیبی دیدم. *ماجرا واقعی* یک پسر مذهبی رو روی زمین انداخته بودن و چندنفر بالای سرش ایستاده بودن. یکیشون عکس آقا رو به دستش داد و گفت: پارش کن. پسر عکس رو گرفت و مدتی بهش نگاه کرد. بعد عکس رو به سینهاش چسبوند و برگشت. یکی از پسرها قمه رو بالا برد و من دویدم تا نگذارم اما قمه وسط کمر پسر فرود اومد. بعداً که راجع‌بهش پرس و جو کردم فهمیدم قطع نخاع شده. همون موقع اون گروه دیگه هم به جون هم افتادن. اسلحهام رو در آوردم و تیر هوایی زدم. اما فایده‌ای نداشت. جلوی چشمم میدیدم که چطور جوون‌های مملکتم روی زمین می‌افتن. یکی سرش میشکست و یکی شکمش پاره میشد. بغض گلوم رو گرفت. - خدایا من نمی‌تونم! نمیتونم! با امیدواری دوباره تیر هوایی زدم اما فایدهای نداشت. نالیدم: - الینا زود باش! هر لحظه تردید جون سه نفره. نشونه گرفتم و با دستهای لرزون اولین تیر رو بیرون فرستادم. تیر به شکم یکی از معترضین خورد. یک لحظه سکوت برقرار شد و پسر دست به جیگر روی زمین افتاد. نگاهها به سمتم برگشت. اشک توی چشمم جمع شد و شونه‌هام سوت کشید. چند لحظه نگذشت موتور سوارهای سپاه اومدن. با یک نگاه سرسری فهمیدم از اداره ما نیستن. پس از کنار راه افتادم و به سمتی رفتم. لباس شخصی‌ها *افراد شبهه نظامی*رو دیدم که با موتور دارن راه می‌افتن. بینشون نگاه می کردم که در کمال تعجب یکی بینشون برام آشنا اومد. سه ماه پیش، گزارش‌ها، نفوذی... وحشت زده به دنبالشون شروع به دویدن کردم. یک نفوذی که به صورت دلسوز به رهبر و انقلاب بین بسیجی‌ها باشه و با درخشان کردن رگ غیرت و تعصب به همراه خشم و جوون موجود توی وجود هر جوون انقدر خطرناک بود که وجود نفوذی بین معترضین خطرناک نبود. توی هر تظاهرات رهبرانی هست که پشتیبانی می کنن و نفوذی‌ها هم زیاد اما مشکل معترضین ایران این بود که رهبران اصلی در بیرون از کشور فعالیت میکنن و با این که مردم بازیچه شدن رو دوست ندارن اما خیلی وقت‌ها افرادی که در حرکت‌های خشونت‌آمیز نفر اول و پر هیاهو هست نفوذی از غریبه‌ست. رهبران تظاهرات در ایران هم وجود دارن اما قصدشون تغییرات اساسی نیست بلکه به قدرت رسیدن خودشون و به قول معروف... * توی دعوای فیل‌ها فقط علف‌ها هستن که له میشن.* متأسفانه رهبران اعتراض‌های ایران به دنبال تغییر اساسی و به نفع مردم نیستن. به صورت بهتر دلسوز مردم نیستن و گروه‌های فرعی هم رهبران قدرتمند ندارن یا برای رو در رویی قدرتمندتر به غریبه روی میارن که با وجود خستگی مردم غریبه رو مورد اعتماد نمی‌بینن. من سال‌هایی که در اطلاعات بودم اعتراضهای زیادی رو دیده بودم و درک کرده بودم که مردم دنبال به هدف رسوندن اعتراضشون هستن اما نفوذی‌ها با خشونت خودشون و به خشونت انداختن مردم باعث میشدن اعتراضها خطرناک بشه و نیروی نظامی مجبور به رویارویی بشن. این رو از اول اعتراض تا که پلیس در کناری میایسته و سعی در دوری از خشونت داره معلوم میشه. در اینباره نمیشه گفت که حرفهایی هستن که اخبار به خورد ما میده. البته که خبرها گاهی ناجوانمردانه همه معترضین رو جزئی از نفوذیها میدونن اما به عنوان مامور امنیت مردم به شما قول میدم که ما تلاش داریم نیروهای نفوذی رو بگیریم و بسیار کم پیش میاد که خشونتی غیر از لحظه‌های اجبار *احتمالا سال‌ها بعد راه‌های زیادی پیدا میشه اما هنوز اون راه‌ها رو به دست نیاوردیم. حتی در کشورهای خارجی هم راه حلی پیدا نکردن که اگه پیدا بشه این بهترین چیزی میتونه باشه که باید کشورها از همدیگه الگو بگیرن.* جون فردی رو نگیریم. یک موضوع ساده بود اما فهمیدنش نیاز به زمان برای فکر و دل آروم داشت. سه مهرهی اصلی با فردی پشت سرشون. احمدی نژاد و همسرش، موسوی و کروبی، رفسنجانی و خاتمی. سه مهره که از اول هم جدا نبود. احمدی نژادی که مجبور کرد زودتر از وقت معمول نتایج اعلام بشه. رفسنجانی که نامه نوشت و موسوی که مهره سرباز بود. سربازی که روبه‌روی شاه و وزیر می‌ایسته. خیلی بازی مظلومانه‌ای شد که خیلی زود نصف همون مسئولینی که شاید مردم محبت دروغینشون رو نفهمیده بودن به تیم مقابل پیوستن. یک دوم باقی مونده از ترس سکوت کردن و اون گروه مونده در مقابل افرادی که سی و چند سال قدرت جمع کرده بودن به چشم نمی‌اومد. اینجا خون مردم و آبروی کشور در مقابل غریبه‌ها و اعتماد به رهبر روی زمین ریخته شد و در مقابل اونهایی که حتی مردم رو سرباز بازی ندونستن یک گوشه پنهان شدن. خیلی بازی ناجوان مردانه‌ای بود. متوجه شدم چند نفر دنبالم هستن. یک دستم از درد می‌لرزید و یکی از درد گلوله‌ای که پرتاب کرد. دیگه قصد خشونت نداشتم پس سعی کردم از دستشون فرار کنم. دویدم تا وارد یک کوچه شدم. توی یک مسجد سخنرانی بود که انگار تموم شده بود و همه خداحافظی گویان داشتن بیرون می‌اومدن. اومدم برگردم که یک دفعه صحنه‌ای دیدم که بعدها باعث کابوس‌های شبانه شد. مثل قوم چنگیز مغول یک ارتش نعره زنان و چاقو و قمه به دست عقب دویدن. دیگه جای تردید نبود. دست به اسلحه بردم و رو به جمعیت گفتم: - داخل برید.
  14. ۱۴۷ به خودم اومدم دیدم وسط خیابونم و یک ماشین به سرعت به سمتمون میاد. با این که بیهوش بودم صدای وحشتناک اخبار رو میشنیدم و صحنه‌ها توی ذهنم رژه می رفت. در همون حال تمام وجودم این بود که چشم باز کنم و بتونم کاری برای مردم و کشورم انجام بدم. با هر وای گفتن پرستار و دکترها که انگار اخبار رو دنبال میکردن نفسم می‌گرفت. پرستاری که بالا سرم بود گفت: - دکتر نمیدونم توی حالت گیاهی رفته یا نه! صدای پای دکتر رو نشنیدم و گرمی دستش رو احساس نکردم اما شنیدم که یکدفعه گفت: - داره می‌شنوه، تلویزیون رو خاموش کنید. ما که یه دیوار ریخت رو سرمون... حالا تو هم یک آجر پرت کن دیر گفته بود. با شنیدن چیزهایی که توی اخبار تکرار میشد چشم باز کردم و با چشم‌های از حدقه در اومده به سقف زل زدم. دکتر جلو اومد. - صدای من رو می‌شنوید؟ جوابی ندادم. - به خانمی به اسم فتانه که آخرین تماستون بود زنگ زدیم اما گفتن خودشون این شهر نیستن و به خانوادتون خبر ندیم. دست‌هام رو روی تخت گذاشتم و سعی کردم بلند شدم. دوباره روی تخت افتادم. - شما تصادف سختی داشتید اما خدا رو شکر بیست و چهار ساعت بیشتر بیهوش نبودید. تنها چیزهایی که توی ذهنم تکرار میشد این بود. سفارت انگلیس! مردم! انقلاب! شورش! رهبر! مردم! خون! کشورم! دیگه صدای مغزم رو نتونستم تحمل کنم و جوری از جا پریدم که تمام وجودم سوز کشید. چند ثانیه چشم‌هام رو بستم تا بتونم نفسی تازه کنم. نگاهی به سرم انداختم. - بازش کن. - خانوم... - دکتر سریع. با اکراه سوزن رو در آورد و چسب زد. - بمونید تا معاینه‌تون کنم. با تکیه به تخت پایین اومدم و پاهام رو توی دمپایی کردم. - کجام آسیب دیده؟ - بازوتون و شونه‌تون. داشت گز-گز میکرد اما نمیدونم به اثر مسکن یا گرم بودن بدن متوجهش نمیشدم. - یک مسکن دیگه بزنید. - اینطور که نمیشه! - دکتر من مامور این مملکتم! باید برم. تا دیر نشده یک کاری بکن. سر تکون داد و به پرستار گفت مسکن بیاره. بازو و دستم به هم باندپیچی شده بود. تازه یاد دانیال افتادم. - اون آقای همراهم چی شدن؟! ایشون هم یکم دندشون آسیب دیده بود اما مثل شما کله شقی کردن و رفتن. مسکن رو آوردن. - بشین تا تزریق کنم. با کمک پرستار دوباره روی تخت نشستم و اون هم مسکن رو به بازوم تزریق کرد. - سه ساعت دیگه برگرد. - سعی میکنم. با تاکید گفت: - حتماً برگرد. پرستار لباس نظامیم رو آورد و اسلحه‌ام رو تحویل داد. با کمکشون لباس پوشیدم و از همشون تشکر کردم و بیرون رفتم. توی راهروی بیمارستان از وحشت خشکم زد. برانکاردها به سرعت میرفت و میاومد. روی یکی پسر ریشدار بود و روی اون یکی دختر مو بلوند. روی یکی سرباز بود. وحشت زده بیرون پریدم. جلوی بیمارستان غلغله بود. از یکی پرستارها پرسیدم: - محل حادثه کجاست؟ اسم خیابونی رو گفت. موبایلم رو برداشتم و به اداره زنگ زدم. - من سعی میکنم تا جایی میتونم خودم بیام اما شما ماشین دنبالم بفرستید. در حالی که میدویدم کتف و بازوم شروع به سوز کشیدن کرد. یک جا احساس کردم که دیگه نمیتونم برم پس کنار دیوار ایستادم و دستم رو روش گذاشتم. - یا الله! صدای بوقی اومد. به عقب برگشتم که سروان آبان رو دیدم. سریع سوار شدم. با وحشت گفت: - چی شدید سرگرد؟ - فقط برو. - کجا؟ نگاهش کردم. - هرجایی نیازه.
  15. ۱۴۶ - برم؟ لعنت به من که انقدر در مقابل عزیزانم ضعف دارم! لعنت به آرمین و گیرهاش! - برو. و داخل رفتم. خودم آرمین رو آروم می‌کنم اما قبل از اون باید اطلاعات اون مرد که سرهنگ برام فرستاده رو براش بفرستم. ** دانای رمان ** مازیار هنوز باور نمی‌کرد. آبان شده بود وچند ماه بپد همسرش گم شده بود و بنظر می‌اومد بی‌تقصیرِ اما مازیار در مقابل اعتراض خانواده الینا که... - تو دختر ما رو فراری دادی! - خواهرم خیلی وقته نیست، تو باید برش گردونی. می‌گفت: - از کجا معلوم که بی‌گناه هست. اون‌ها همکارشن شاید خواستن پرده بذارن. اما خودش دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشید و دانیال ساعت به ساعت برای الینا عزیزتر می‌شد. و بالاخره دانیال اولین نامه عاشقانه رو برای الینا نوشت. نوشت و نوشت. هرچی توی دل داشت نوشت. اما... اون نامه رو بین کتابی گذاشت. دانیال دنبال کار تجارتی با فاطمه مقیمی بود و شرایط بیشتر شیراز رفتن رو نداشت و مازیار کم‌کم داشت فراموش می‌کرد دانیالی وجود داره و حواسش به اون نمی‌رفت تا شک کنه. اما خانواده الینا که واکنش اون رو توی بیمارستان دیده بودن خیلی شک می‌کردن و اگه اطمینان دادن‌های سرهنگ نبود شاید سراغش هم می‌رفتن. زندگی به همین شکل جلو رفت تا محرم از راه رسید. اون دی کذایی! ** دانیال ** محرم از راه رسید و کشور حال و هوای قشنگی گرفت. دستور دادم هیچ آهنگ یا فیلم بد و هر چیزی که امکان گناه و خطا رو داره از خونه جمع بشه. همه افراد خونه باید ده روز اول لباس مشکی می‌پوشیدن و نماز می‌خوندن. دوباره اداره به هم ریخته بود؛ حتی بیشتر از روزهای انتخابات. کوروش میگفت که افراد سفارت داشتن میگفتن این بزرگ‌ترین و آخرین ضربه به پیکر نظام. حتی شخصی رو که اسمش رو نبردن تا کوروش بتونه تشخیص بده رو مسخره میکردن که فکر میکرد بعد از برکناری و اعدام رهبری اون رو به قدرت می‌رسوند و حتی بهش فحش میدادن که چطور حاضره به خاطر به قدرت رسیدن خودش کشور رو بترکونه. جالب بود از چند نفر که اسمشون رو گفت خودشون بعید میدونستن که باهاشون همراهی کنند. چندبار باهم بحث کردن که بهتره با آمریکا مخالفت کنن و به جای نشوندن رضا پهلوی به تخت سلطنت یک دموکراسی سکولار راه بندازن و به اسم میهن پرستی میرحسین رو به قدرت برسونن اما یک عدهشون می‌گفتن. مافیا میگن میرحسین هم قبلا جزئی از اینها بوده و ممکنه در مقابلمون قد علم کنه. چند بزرگ کشورهای مختلف هم نظر جالبی داشتن . اون‌ها اعتقاد داشتن بهتره سیستم استعمار نظامی رو دوباره در ایران راه اندازی کنیم چون مردم ایران به خاطر تمدن و روحشون از آقا بالا سر متنفر هستن و اگه هم نظام جدیدی بیاد بعد از حداکثر ده سال دست ما رو کوتاه میکنن. وقتی اینها رو می‌شنیدیم از شدت خشم و ترس نهانی به خودمون می‌پیچیدیم. گفتم: - باید همه این‌ها رو به مردم بگیم. - حتما باور می‌کنند. همین حالا تهمت کار خودشونه می‌زنند. - همه چیز داره بدتر میشه. سرهنگ نگاهم کرد. - منظورت چیه؟ - منظورم اینه بوهای بدی میاد. ** الینا ** اخبار رو می‌شنیدم. فهمیدم که تهران خبری بود هست و طبیعتا من شاید می‌تونستم قدمی کوچیک توی کمک به آرامش کشورم بردارم. مخصوصا اینکه من رابطه بین جاسوسمون توی سفارت و اداره بودم. با خودم فکر کردم برم یا بمونم ولی دلم نیومد بمونم و با همه خطراتش تصمیم گرفتم برم. چشمه می‌گفت: - لاقل بذار به دانیال بگم. - مگه من به اجازه اون احتیاج دارم؟ - اون فقط نگرانته! با محبت گفتم: - می‌دونم، اما باید برم. - پس بذار من هم بیام. خیلی وقته تهران نیومدم. - باشه. لوازم رو جمع کردیم و بلیط گرفتیم و به تهران رفتیم. از فرودگاه که بیرون اومدیم من همش با نگرانی دور و بر رو نگاه می‌کردم. نمی‌دونم چرا تصور داشتم توی شهر به این بزرگی ممکن کسی من رو ببینه. مخصوصا از مازیار می‌ترسیدم. از فرودگاه بیرون اومدیم و چشمه دنبال ماشین بود و من همچنان دور و بر رو نگاه می‌کردم که یکدفعه چشمه داد کشید: - الینا مراقب باش!
  16. عزیزم عکس جلد رمانت رفته دوباره بذار

    1. QAZAL

      QAZAL

      چشم، مرسی که گفتی🫶

  17. ۱۴۵ ماهان رو رسوندم. اون که رفت مدتی در سکوت روندیم بعد گفتم: - شنیدم امام جماعت یک مسجد شدی - آره، فکر نمی‌کردم برات مهم باشه برای همین نگفتم. - دیگه نمیری. بهت‌زده نگاهم کرد. - چی؟! چرا؟! - چون من میگم. آرمین بهم خبر داده بود. با کلی توهین و تهدید. به بابک نگفتم آرمین گفته چون هم نمی‌خواستم به دلیل نفوذ آرمین شک کنه و نه بترسه. اما اون پرخاش کنان گفت: - یعنی چی دانیال؟ این مسخره بازی‌ها چیه؟ - من حرفم رو گفتم بابک. - من هم میگم نه. یک‌لحظه برگشتم و توی صورتش براق شدم و بعد دوباره به جلو نگاه کردم و سنگین گفتم: - تو غلط می‌کنی! - درست صحبت کن. کارم به جایی رسیده بود که این برام قلدری می‌کرد. - بهرحال! سعی کرد آروم‌تر برخورد کنه: - چرا آخه؟ - چون من میگم. - دانیال من بچه نیستم، اگه دلیل قانع کننده‌ای داری بگو وگرنه... ادامه نداد. یکم فکرم رو جمع و جور کردم بعد گفتم: - آرمین بهم گفته. - تو مگه نگفتی با اون در ارتباط نیستی؟ - نیستم؛ ولی چه ربطی داره؟ با کلافگی گفت: - خوب اگه در ارتباط نیستی زندگی ما به اون چه ربطی داره؟ - ربطی نداره تا وقتی که فکر نکنه داریم اعتبارش رو به خطر می‌ندازیم. - اعتبار چی؟! این رو به مسخره پرسید. من هم با حرص جواب دادم: - اعتبار نجسی، کثیفی، حروم‌خوری! چه فرقی می‌کنه! می‌خوای در امان باشی؟ پس از خشمش دور باش. - یعنی بشم یک سگ ترسو که از چیزهای مورد علاقه‌ش می‌گذره از ترس اون؟! - کار دیگه‌ای ازت بر میاد؟ زورت بهش می‌رسه؟ خیلی جدی گفت: - تو باید جلوش بایستی. دیگه از کوره در رفتم: - بابا چرا شما همش توقع دارید من زورم برسه، من بتونم، من با همه مبارزه کنم؟ بابا من زورم نمی‌رسه، نمی‌رسه، نمی‌رسه. بیخیال من بشین. سکوت کرد. هر دو اوقات تلخ به خونه رفتیم. وقتی پیاده شدم صداش از پشت سرم اومد: - داداش! ایستادم اما به عقب برنگشتم. گفت:
  18. ۴۳ ماه رمضون تموم شد و مهر رسید و بابک به دانشگاه رفت. من این فرصت مدام دنبال شرایط بودم که به شیراز برم. جز کنارت هرجای دنیا باشم غریبم.... می‌رفتم اونجا و براشون شام می‌خریدم اما الینا می‌خواست با دوست‌هاش بیرون بره. - آخه من فردا میرم. با لحن عذرخواهی می‌گفت: - ببخشید، قولش رو از قبل دادم. بعدش هم من مرغ سوخاری دوست ندارم. نمی‌تونستم فراموش کنم. حتی احساس می‌کردم احساساتم دوباره داره برمی‌گرده. داشتم ظاهر و هیکلم رو از دست می‌دادم. دیگه باشگاه نمی‌رفتم. توی شیراز باهاشون به دورهمی‌های دوستانشون می‌رفتم و می‌دیدم چطور با زن و مرد سرخوش با من نه. من هم حوصله هیچکی رو نداشتم و بدون اینکه با چشم نگاهش کنم همه حواسم بهش بود و با خودم فکر می‌کردم: چرا فکر میکنی اگر تو دل تو کسی به جاش نمیاد توی دل اون هم کسی به جات نمیاد؟ وقتی اونجا بودم دعوتی از مافیا هم داشتم. به آپارتمان و باغ ویلاشون می‌رفتم و بهم غذا و هدیه‌های خوب می‌دادن. یکی‌شون که خارجی هم بود بهم گفت: - از شما می‌خوایم قوانینی بذارین که با ما خارجی‌ها بهتر رفتار کنند. من هم قانون گذاشتم: تا زمانی که مال یا شرفتان را نخواهند دوستان شما هستند. از وقتی که آرمین رفته بود قدرتم بیشتر شده بود. تقریبا بیشتر مهر شیراز بودم. اداره هم از خداش بود که من نباشم اما جز سرهنگ بقیه فکر می‌کردن شاید نقشه‌ای هست که شیرازم. سرهنگ گفت اون مرد رو نمی‌تونه پیدا کنه. - اطلاعات رو بدید بگم آرمین پیداش کنه. - زودتر فقط. این مرتیکه هنوز باور نکرده السنا بی‌تقصیرِ. لعنت بهش! برای دنبال کردن شرایط به تهران رفتم اما دلم اونجا بود. دلم یه جایی بینِ خنده‌هات و چشمات جا مونده. شب‌هایی که اونجا بودم سه نفره منچ می‌رفتیم و اون منچ توی ذهن من هنوز مونده بود. مافیای اونجا هم برام کم نمی‌ذاشتن و هروقت برمی‌گشتم با یک چمدون هدیه برمی‌گشتم. دنی امروز غمگین بود چون با یک دختر آشنا شده بود و پارتی رفته بود اما وسط رقص دختر به بهانۀ دستشویی پیچوند و رفت با یک پسر دیگه رقصید. برای گرفتن نوشیدنی ماشین رو کنار خیابون پارک کردم و به مغازه رفتم. در حالی که پشت پیشخوان ایستاده بودم تا آبمیوه رو تحویل بگیرم صدای آشنایی از طبقۀ بالا شنیدم. کنجکاو شدم و پله‌ها رو گذروندم. در کمال تعجب اونجا بابک رو دیدم که کنار ماهان نشسته و کلی دختر و پسر همسنشون هم پشت میزها نشستن. بابک داشت نطق میکرد: - چرا در طول تاریخ در تمامی کشورها سعی در این بوده که مرد را از همه جهات از زن بالاتر بدانند؟ آیا بین سفید پوست و سیاه پوست فرقی هست یا نه؟ جواب خیر است آنها از نظر احساسات و قدرت و توانایی باهم برابر هستند. پس چرا کشورهای سیاه پوست در بدبختی و فرق به سر میبرند و کشورهای پولدار و ثروتمند سفید پوستان هستند. محله‌های سفیدپوستان تمیز و مرتب و امنتر از محله‌های سیاه‌پوستان است؟ چرا؟ علتش ساده هست هزاران سال سفیدپوستان بر سر سیاه‌پوستان زدند، اونها رو تحقیر میکنند و میگن لیاقت هیچکار مهمی رو ندارید هرچند که تحقیقات جدید پزشکی و روانپزشکی فرقی رو بین سفیدپوستان و سیاه‌پوستان مشخص نکرده و حتی خیلی‌ها امکاناتی در اختیاری در خدمت اونها گذاشتن ولی باز هم طی اون ذهنیت نمیتونن خودشون رو بالا بکشند حالا این قضیه رو به زن و مرد نسبت بدین. نیشخندی روی لبم نشست بود که اتفاقی چشمش به من خورد. - عه! از جاش بلند شد و "سلام " کرد. همه به سمتم برگشتن. دیگه پنهان کردن خودم جایز نبود. "سلام "ی دادم و جلو رفتم. به بقیه معرفی‌ام کرد. سمت دیگه‌اش نشستم. به ماهان گفتم: - شما چطوری؟ - ممنون به خوبیتون! همه منتظر بودن بابک ادامه بده اما گفت: - نه دیگه یادم رفت. و حرفهای معمولی شد. یک کم بعد ازش پرسیدم: - کی می‌خوای برگردی؟ - الان هم میشه. - میرسونمتون. به ماهان هم اشاره کردم بیا اما گفت: - مزاحمتون نمیشم! اخمی کردم که سریع خودش رو جمع و جور کرد. از دوست‌هاش خداحافظی کرد و هر سه پایین رفتیم. سوار ماشین شدن. ماهان با حسرت به ماشین من من نگاه میکرد. پوزخندی زدم که به خودش اومد و بابک با دلخوری نگاهم کرد. - کجا ببرمت؟ - خوابگاه میرم. - خوابگاه دانشگاه؟ معذب‌تر شد. - نه، محله *. - پایین شهر؟ این بابات دیگه به اون درش زده! از لحن پر تمسخرم صورتش در هم شد. بابک با حرص نگاهم کرد و روش رو برگردوند.
  19. ۱۴۳ یک روز سرهنگ با ذوق بهم گفت که نشانه‌هایی از اون فرد پیدا کرده و تقریبا فهمیده کی هست. خیلی خوشحال شدم و این رو بهانه‌ای دیدم تا به خونه‌شون زنگ بزنم. می‌دونستم الینا برنمی‌داره. چشمه برداشت. - بله! - سلام، الینا هست؟ با خنده گفت: - آره، بدم بهش؟ - آره، ممنون! بعد از اون دوران اولین بار بود می‌خواستم باهاش تلفنی صحبت کنم و استرس داشتم. - بله! چقدر صداش سرد بود. - سلام! - سلام! - خبر خوشی برات دارم. یکم صداش کنجکاو شد. - چی شده؟ - اون فرد خبر چین رو شناختن. - پیداش کردن؟! هیجان توی صداش بهم حس خوبی داد. - دنبالش. - خوش خبر باشی دانیال! هر دو سکوت کردیم. بعد از ماه‌ها اسم من رو به زبون آورد. گفت: - باشه... ممنون! فعلا! - فعلا! قطع که کرد پر از حس خوب بودم. حس خوب و امید به یک شروع دوباره. گیتارم رو برداشتم و شاد زدم. تو محشری تو یک افسونگری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری در آغوش بهار خونه داری نشونی توی هر گلخونه داری به هر دشت و دمن شکوفه کردی تو عاشقی چو من دیوونه داری بگو چی صدات کنم؟ نرو بذار نگات کنم دلم میخواد، دلم میخواد جونمو فدات کنم بیا که از حریر دل فرش زیر پات کنم آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری عزیزم مرواریدای عشقتو عمریه در سبد دل منه چینی سکوت لحظه های ما کاش میشد با لبهای تو بشکنه که فقط یه بار بگی دوسِت دارم حس کنم دنیا دیگه مال منه بگو چی صدات کنم؟ نرو بذار نگات کنم دلم میخواد، دلم میخواد جونمو فدات کنم بیا که از حریر دل فرش زیر پات کنم آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری اگه بخوام تو رو تشبیه کنم به فضای آبی عشق به لطافت بهاران میمونی اگه بخوام تو رو تشبیه کنم به تن تشنه جنگل مث قطره های باران میمونی تو خود جلوه عشقی که پر از بشارتی فصل سبز آرزویی، مظهر نجابتی اینقدر مقدسی که لایق زیارتی بگو چی صدات کنم؟ نرو بذار نگات کنم دلم میخواد، دلم میخواد جونمو فدات کنم بیا که از حریر دل فرش زیر پات کنم آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری آره تو محشری، از همه سری تو یک افسونگری، یا حور و پری غنچه تصمیم گرفت این مدت رو تهران بیاد. شاید فکر کرد اینجا طرفدار بیشتر داره. واقعا هم همینطور بود. گروه زیاد طرفدارهاش برای سلام و تبریک و شعار پیشش اومدن. من و طرفدارهام کلافه شدیم. وقتی یکی از نوچه‌های بزرگ آرمین دید غنچه چقدر برای بقیه مهم یک مراسم به عنوان مراسم پاگشا اون گرفت که غنچه کلی لذت برد و با محبت ازش تشکر کرد. وقتی تشکر می‌کرد یادم اومد این زن دو رو چقدر جلوی من خودش رو فروتن و مهربون نشون داده بود. سعی کردم حالا که زیر دست منه وضع رو براش بد کنم. - خونه کوچیک روبه‌روی خونه نا رو بهش بدین. اون یک خواب‌ست. خدمتکار خودش باهاش نیاد و یک خدمتکار از خودمون براش قرار بدین و جز هفته‌ای یکبار نتونه کسی رو از بیرون ببینه. بهانه کنید نگران هستیم علیه من توطئه کنه. همه جا با راننده بره. همه دیدارهاش زیر نظر راننده. بذار مثل زندانی‌ها باشه تا یاد بگیره به حق خودش قانع باشه.
  20.  

    آرزو میکنم اونقدر بخندی که از چشمات اشک بیاد!
    :‌)🖤

     

  21. ۱۴۲ - چی شده؟ - فقط بیا. نگران پشتم راه افتاد تا به کتابخونه رسیدیم. وارد شدم و منتظرش موندم اما داخل نیومد. جلوی در رفتم هنوز همونجا ایستاده بود. سرد و سنگین گفتم: - چرا نمیای داخل؟ - دانیال چی شده؟! یک قدم جلو رفتم. ترسید و یک قدم عقب رفت. - چند شب پیش، مست بودی هزیون‌هایی می‌گفتی. انگار چیزی یادش نمی‌اومد اما گفت: - خوب... خودت میگی هزیون. - آره اما یکم گیجم کرد. گفتی اومدی توی دم و دستگاه آرمین؟ رنگش پرید. یک قدم ديگه عقب رفت. روی صندلی که نزدیک بود رسید. - دانیال من... جلو رفتم و سیلی توی صورتش کوبوندم. از روی صندلی به پایین پرت شد. صدای دادی اومد: - دانیال! نگاه کردم. بابک بود. با فاصله خیلی زیادتر از اینکه حرف‌های من رو بشنوه. بازوی دنیل رو گرفتم و بغلش کردم. نالید: - دانیال، تو رو خدا! بدون توجه به داخل کتابخونه کشوندمش. در رو سریع بستم. دقیقا لحظه‌ای که بابک به در رسید. چند ضربه بدر زد. - دانیال! - گورت رو گم کن بابک، در رو باز کردم نبینمت. دیگه ضربه‌ای بدر نزد. به سمت دنیل برگشتم. وحشت کرده بود. سیلی دوم رو به صورتش زدم. خیلی حرف برای گفتن داشتم اما از شنیدن اون فردی که پشت در ایستاده می‌ترسیدم. دوباره از بازوش گرفتم و بلندش کردم. سیلی سوم رو خورد. انگار خیلی دردش اومد که فریادی کشید. اینبار بازوش توی دستم بود و نیفتاد. چهارمی رو که زدم یکدفعه خون روی در پاشید. نگاهی به پشت دستم کردم. مقدار خونش زیاد بود. خودم هم ترسیدم. نگاهی به صورتش کردم. دستش روی صورتش بود و متوجه نمیشدم چیکار شده اما خون لای انگشت‌هاش بود. به روی خودم نیاوردم که نگران شدم و رهاش کردم. روی زمین نشست. - حقت بود می‌کشتمت. با آرمین قرار گذاشته بودیم که اگه خود برادرهام توی کار اومدن من حق اعتراض ندارم و می‌دونستم قبول نمی‌کنه پس فقط گفتم: - دیگه حرکتی که من خبر نداشته باشم نمی‌زنی. از این به بعد زیر نظر مستقیم خودم هر حرکتی می‌زنی. بعد در رو باز کردم و بابک بیرون نبود و تعجب کردم که لجبازی نکرد که دقت کردم دیدم با فاصله مطمئن ایستاده. با دیدن نگاه من آب دهنش رو قورت داد و با لب‌خونی معذرت خواهی کرد. اخم کردم و به سمت اتاقم رفتم. هنوز به اتاقم نرسیده بودم که صدای دادش اومد: - دانیال، کشتیش! قلبم فرو ریخت. وارد اتاقم شدم و در رو بستم اما نمی‌تونستم بشینم و توی اتاق راه می‌رفتم. به خودم دلداری دادم: فکر کنم بخاطر خون روی صورتش ترسیده. خون پاک بشه می‌بینه چیزی نشده. اما تا سر شام که دنیل نیومد بشینه دلم آروم نگرفت. یک نگاه سریع انداختم. گوشه لبش خیلی بد پاره شده بود. یک گاز روی لبش زده بود و چشمش هم کمی کبود بود. احتمالا همون سیلی که بد درد گرفت به زیر چشمش خورده بود. بدون توجه بهش مشغول خوردن شدم. اون‌ها هم مشغول خوردن شدن. قبل از بلند شدن از سر میز گفتم: - سویچ ماشینت رو می‌ذاری روی میز اتاق من. دیگه نه حق داری از این ماشین استفاده کنی نه ماشین هیچ‌کدوممون. بابک جا خورده نگاهم می‌کرد. توی ذهنش بود مگه دنیل چیکار کرده که لایق همچین تنبیهی‌ هست. بلند شدم و به اتاقم رفتم. فکرم پی الینا بود. چقدر دلم به این زودی براش تنگ شده بود. با اینکه من رو می‌دید یکطوری رفتار می‌کرد انگار اصلا با من خاطره نداره، اما همون هم خوب بود. چه کرده ایی تو با دلم؛ که نازِ تو نیازِ ماست .... از فردا دوباره ماه رمضون رسید. رابطه من و دنیل هم کم‌کم بهتر شد. دنیل سر به هوا بود و زیاد توی کارهای تند نبود برای همین هم آرمین زیاد روش حساب نمی‌کرد. از طرفی انگار برعکس چیزی که غنچه توی دیدار نشون داد پشت سر فکر خوبی نسبت به من نداره. وضعیت کشور هم بد شده بود و کار زیاد بود اما دوباره من رو از کارها خارج کرده بودن. چیزی نگذشت که آرمین هم ایران رو ترک کرد و به آلمان رفت. بله دیگه، اوضاع خطرناک شد گور بابای بچه‌هاش. البته بابامون که خودشه. اما قسمت جالبش این بود که زنش هم به بهانه زود برگشتن با خودش نبرده بود. حتی ممنوعه خروج شده بود و سپرده بود نذارن بیرون بیاد. سریع فهمیدک زن بیچاره طعمه هست و این یعنی خیلی چیزها قرار بشه. قبل از رفتن آرمین نگین دنبال این بود که دوباره با آرمین دیدار کنه. غنچه خبر فرستاد بیا ببینمت. اون کلافه بود که غنچه به چه جراتی احضارش کرده. اما اون اومد و گفت: - امیدوارم دیگه این رو نخوای در غیر این صورت شرایط برات خیلی خطرناک میشه. غنچه که فکر می‌کرد چون نگین دختر دایی منه حتما من پشتشش هستم با حرص طرفدارهای من رو که هنوز به آرمین خدمت می‌کردن عوض کرد. شنیدم خپد آرمین از اینکار عصبانی شده و احتمالا توی فشار عوض کرده. حالا که آرمین رفته بود راحت شده بودم.
  22. آتناملازاده

    متن مذهبی

    یه بدن دردم داریم بدن دردِ ترک گناهِ..! که خدآ بِده از این دردا..
×
×
  • اضافه کردن...