رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

خانوم سین

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    392
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط خانوم سین

  1. #پارت۸ خیسیِ دور بخیه را گرفتند پماد زدند و بعد گاز استریل را رویش گذاشتند و چسب زدند و بعد باند سرم را بستند. موهایم را جمع کردم و کلیپس مشکی‌ام را زدم ، شال را روی سرم انداختم و پر چپش را روی شانه ام انداختم. تیپ هایم مانتویی بود و صدقه سر مامان انواع بستن روسری ها و شال ها را بلد بودم. اما الان نیاز نبود مدل بدهم و ساده انداخته بودم روی سرم؛ جوراب هایم را پایم کردم و کتانی های قدیمی‌ام را پوشیدم. فکر کنم چیزی حدود دو سال است که می‌پوشمش! نیکی لباس های بیمارستان را داخل سطل آشغال انداخت و لباس هایی که تنم کرده بودند را هم داخل ساک گذاشت گفت: خب تموم شد، بریم؟ لبانم را روی همدیگر فشردم. - ام… چیزه… تسویه حساب شده؟ نیکی سر تکان داد و با لبخند دل‌گرم کننده‌ای گفت: آره عزیزم شده. تشکر کردم شهرزاد چادرش را سرش کرد و از اتاق بیرون زدیم. پس از تشکر از پرستارها، راهروی خلوت را رد کردیم درِ شیشه‌ای بخش بیمارستان که پشت سرم بسته شد، دنیا هم تغییر کرد. حس می‌کردم بوی الکل و دارو هنوز به لباسم چسبیده بود، مثل زخمی که حتی وقتی بخیه می‌خورد هم دست از درد کشیدن برنمی‌دارد. هوای بیرون از آن اتاق نه خوب بود، نه بد؛ فقط بی‌تفاوت بود. درست مثل دنیا که نسبت به حال آدم هایی مثل من بی‌تفاوت بود یا شده بود! آدم‌ها از کنار همدیگر رد می‌شدند، هر کدام گرفتار زندگی خودشان، و من شبیه کسی بودم که از یک جنگ برگشته، اما نه کسی منتظرش بود، نه جایی برای بازگشت داشت. فقط آزاد شده بود که برود و دردش را جای دیگری ادامه بدهد. دنبالشان چند قدم آهسته برداشتم. هر قدم، سنگین‌تر از قبلی. انگار بیمارستان فقط تخت و سرم و دستگاه نبود؛ تکه‌ای از خودم را گم کرده بودم و حالا اینی که بیرون آمده، فقط پوسته‌ای خالی بود که راه می‌رفت. با حس سنگینی قفسه‌ی سینه‌ام دستم را به دیوار کنار کشیدم. سردی سنگ زیر انگشت‌هایم، واقعی‌تر از همه‌ی چیزهایی بود که این روزها شنیده بودم. با دیدن حرکتم هردویشان هُل زده شدند نیکی گفت: چیشد سودا؟ خوبی؟ سرت گیج رفت؟ محکم چشم بستم و سرم را به دو طرف تکان دادم. - نه… مهم نیست، بریم. دوباره به راه افتادیم و از ساختمان بیمارستان بیرون آمدیم رسیدیم به جلوی در ورودی اصلی. ماشین‌ها در خیابان می‌آمدند و می‌رفتند، بی‌آنکه بدانند کسی کنار این جدول ایستاده که دلش سال‌هاست زیر چرخ روزگار مانده. سرم را کمی بالا گرفتم و به آسمان نگاه کردم؛ نه برای دعا، نه برای امید، فقط برای اینکه مطمئن شوم هنوز چیزی بالای سرم هست که فرو نریخته باشد. با صدای تک بوقی همزمان سرمان را به سمت چپ چرخاندیم، آرمان؛ برادر شیر به شیری آریان همسر شهرزاد و فرزند دوم حاج علی و مهربانوخانم بود. در را باز کرد و پیاده شد پس از نگاه کوتاهی در حد یک ثانیه به من، به سمت نیکی نگاه انداخت و با دست اشاره زد که به سمتش برویم. نگاهش به من یک نگاهی معمولی، بی‌خبر از آن همه خرابیِ پنهان شده در درونم بود. به طرفش رفتیم و پس از سلام کوتاهم به او، پشت سر شهرزاد خم شدم و عقب نشستم. تنم که روی صندلی افتاد، مثل چیزی که دیگر توان نگه داشتن خودش را نداشته باشد شده بودم. در را نیکی بست و خودش جلو نشست پشت سرش هم او نشست و در را آرام بست. صدای بسته شدنش برایم شبیه مهر تأیید آخر بود بر یک حقیقت تلخ: از بیمارستان مرخص شده بودم، اما از درد نه. درد، همراهم سوار ماشین شده بود و قرار است حالا حالاها با من بماند! ماشین راه افتاد و من از شیشه به بیرون خیره مانده بودم. شهر همان شهر بود، خیابان‌ها همان خیابان‌ها، ولی برای آدمی که از درون شکسته، همه‌چیز غریبه‌تر از همیشه به نظر می‌رسد. انگار دنیا نه جایی برای ماندن داشت، نه دلیلی برای برگشتن. فقط مسیر بود و سکوت، و قلبی که خسته‌تر از آن بود که حتی بخواهد دوباره امیدوار شود.
  2. عزیزدلم شما داخل گروه هستید، لطف کنید به محض پارت گذاری لینک پارت گذاشته شده رو داخل گروه بفرستید تا من چک کنم🌸
  3. #پارت7 با حس حضور کسانی در اتاق چشمانم را آرام باز کردم تصویر اول تار بود دو پلک زدم و به محض واضح شدن تصویر، سر چرخاندم نیکی و شهرزاد را دیدم که روی مبل بغل در نشستنه بودند با حس حرکت من، به طرفم چرخیدند با دیدنِ چشمانِ بازم لبخند زدند همزمان که بلند میشدند نیکی گفت: سلام و صدسلام به سِودا خانمِ گلِ گلاب! لبخندی زدم و زیرلب زمزمه کردم: - سلام. شهرزاد: - سلام عزیزدلم. خوبی؟ سر تکان دادم و تشکر کردم. - ساعت چنده؟ نیکی ساعت مچی‌اش را نگاه کرد. - ساعت یازده و نیمه. من: - اوه، چطور اینهمه خوابیدم؟ بالا سرم ایستادند، نیکی موهای بیرون زده از گوشه ی صورتم را داخل داد و گفت: اثرات داروها و مسکن هایی هستش که توی سِرمت زدن. بابا برات گوسفند کشته داده بردن خونه‌ی چندتا نیازمند پخش کردن یکمیش رو هم گذاشتن مامان بپزه برا دختر کوچیکه‌ش عضاره درست کنه. شب هم قراره آش درست کنه. شرمندگی تمام وجودم را فرا گرفت. - ببخشید براتون دردسرم همه‌ش. شهرزاد به شوخی کمی اخم کرد و همزمان با خنده گفت: حرف دیشب مامان رو سعی کن آویزه‌ی گوشت کن دختر خانم! نیکی: - پاشو خوشگلم، پاشو که باید بری دوش بگیری بیای و بریم. سرم راه تکان دادم خواستم با تکیه بر شانه‌هایم بلند شوم که شهرزاد تند گفت: عه نه، دختر یادت رفت؟ رو شونه راستت نباید بلند بشی. گوشه‌ی لبم را گزیدم با تکیه بر شانه‌ی چپم نشستم دمپایی های بیمارستان را پایم کردم شهرزاد ساکی دستم داد. - اینا هم توش وسایلای حمامه، هم لباس. تمیز و دست نخورده‌ست. آها راستی حواست به بانداژ سرت و بخیه‌ت باشه پماد های مخصوص زخم و بستن سرت هم هست حمومت تموم شد برات می‌بندیم. نیکی: - کمک نمی‌خوای؟ من: - خواستم میگم بهتون. به سمت حمام اتاق رفتم. لباس هایم را درآوردم، با دیدن کبودی های بدنم چشم بستم و آه کشان سر بالا گرفتم و زمزمه کردم: - من دیگه توی این دنیا فقط تو رو دارم خداجون، تویی که همه کس و کار منی. بخاطر زخمم مجبور شدم یک دوش سریع در حد یک ربع بگیرم و موهایم را تا قبل از اینکه زخمم مشکلی پیدا کند شستم، خداروشکر مشکلی پیدا نکرد. لباس هایی که برایم آورده بودند شامل لباس های شخصی و یک شلوار ابر و بادی گشاد و شومیز دکمه دار ستش که به رنگ مشکی بود، یک شال ساده‌ی سرخابی بود. لباس ها را پوشیدم و از حمام بیرون رفتم. نیکی با دیدنم چشمانش درخشید. - خب بیا زخمت و ببندیم اول.
  4. #پارت۶ چه گفت؟ من بروم خانه ی آنها برای مدتی؟ آن هم با حضور حاج آرمان تهرانی پسر دوم و مجردشان در آن خانه؟ مردم چه فکری می‌کردند آن وقت؟ آن هم بعضی از مردم کوچه و محله‌مان که استادِ حرف های خاله زنکی بودند! تند گفتم: ممنونم ازتون ولی میرم خونه مون من بیشتر خونه تنهام عادت دارم. خاله با نگرانی نگاهم کرد: ـ نه اصلا و ابدا، عمرا بزارم بری خونه تون اونجا امن نیست از دیشب مأمورها دارن کشیک میدن یه وقت دوباره سر و کله‌ی بابات بشه بتونن بگیرنش هم اینکه برا تو مزاحمت ایجاد نکنه. شهرزاد چشمانِ جنگلیِ تیره‌اش را به من داد. - منم میام چند روز میمونم پیشت نگران نباش تنها نمی‌مونی. عرق سردِ شرم بر تیغه‌ی کمرم نشست. - آخه… دلم نمی‌خواد تو دردسر بندازم‌تون! حاج علی لبخند پدرانه‌ای که سالهاست از آن جنس لبخند ندیدم زد. - تو مثل نیکی و شهرزاد هستی برامون دختر. از بچگی مگه هم بازی نیکی نبودی؟ پس دختر اون خونه‌ای بابا جان. خاله به تأیید حرف حاجی سر تکان داد. - حاج آقا راست میگه عزیزدلم، تازه نمیدونی نیکی چقدر خوشحاله و ذوق زده‌ست، خودش برنامه چیده که توی یه اتاق باشید آرمان و از دیروز به کار گرفته تختش و فروخته خودش یه مقدار پول گذاشته روش تخت دو نفره برای تو و خودش خریده. میگه خواهر کوچیکه داره میاد پیشم. از حجم مهربانیِ نیکی و آنها چشمه‌ی چشمانم شروع به جوشیدن کرد و آنها را تار می‌دیدم، سرم را شرمنده پایین انداختم و گفتم: و... واقعا نمی‌دونم چجوری محبت‌تون و جبران کنم! خاله مهربانو دستانم را در میان دستانش گرفت. - سِودا جانم، تو یادگارِ مامانت برای منی، یادگار سارای عزیزِ منی. من به مامانت قول دادم تنهات نزارم، هیچوقت! لبانم از بغض شروع به لرزش کرد. دقیقاً همان جایی که فکر می‌کردم سقوطِ نهایی‌ام رقم می‌خورد، دستی به سمتم دراز شده یا یک دیواری یافتم که پشتش پنهان شوم. آواره‌ای بودم که به ویرانه‌ها پناه برده؛ پناهی که سقفش از لرزشِ بغض‌های شبانه‌ام ترک برمی‌دارد و دیوارهایش بویِ ناامیدی می‌دهند. اما حالا که انگار آنها هم هستند می‌دانم که این‌جا هم خانه نیست، مَسکنِ موقتی است برایِ زخم‌هایی که دیگر هیچ مرهمی را نمی‌شناسند. این گوشه‌ی دنج، تنها «وقفه»ای است در هجومِ بی‌رحمانه‌یِ آوارگی‌ام؛ جایی که می‌توانم بی‌آنکه کسی ببیند، رویِ خرده‌شیشه‌هایِ شکسته بنشینم و به یاد بیاورم که چقدر هنوز، تا تهِ این تنهایی، راه مانده است. بعد از حدو یک ربع آنها با وعده‌ی اینکه فردا شهرزاد و نیکی را آرمان می‌آورد و من را به خانه‌ی خودشان می‌برند از پیشم رفتند. آه عمیقی از اعماق جانم از میان لب‌هایم بیرون آمد. زندگی‌ام یک‌باره نلغزید؛ آرام‌آرام عقب رفت، مثل شمعی که بی‌صدا آب می‌شود و هیچ‌کس نمی‌فهمد از کی دیگر روشن نبود. دقیقاً از روزی که مامان از پیشم رفت، انگار چیزی در من شکست که نه صدا داشت، نه کسی تکه‌تکه شدنش دیده می‌شد. فقط بعدتر فهمیدم که چطور همه‌چیز، بی‌هشدار، از دستم سُر خورد: خنده‌ام، قرارم، آرامشم، و آن نسخه‌ای از من که هنوز امید را بلد بود و حالا به خاک و خون کشیده شده بودم. بعد از او، خانه دیگر خانه نماند؛ بیشتر شبیه اتاقی شد که نفس کشیدن در آن هم آدم را یادِ نبودن می‌اندازد. من ماندم و غمی که شکلِ مادر داشت، بوی مادر داشت، و هرچه می‌گذشت، بیشتر شبیه یک خلأ عمیق می‌شد که هیچ دستی قادر به پُرش نبود. زندگی‌ام تغییر نکرد؛ پس رفت و نابود شد. مثل کسی که از پله‌های ناپیدا می‌افتد و هر بار که به خودش می‌آید، می‌فهمد بخشی از جانش را همان‌جا، میانِ پله‌ها جا گذاشته است.
  5. #پارت۵ با صدای دو ضربه ی وارد شده به در اتاق تند پتو را پایین کشیدم دست زیر چشمانم بردم و اشک هایم را پاک کردم. ـ بله؟ بفرمایید. در باز شد حاج آقا تهرانی، خاله مهربانو و شهرزاد عروس بزرگش که برایم یک دوست خوب بود داخل شدند. نیکی دنبالشان نبود! با دیدنشان اشک هایم را افتاد اشک در چشمان شهرزاد جمع شد و همراه خاله مهربانو جلو آمدند، خاله مهربانو پایین چادرش را جمع کرد و با دست راست چادرش را روی سرش نگه داشت. ـ الهی بمیرم من برای تو آخه، این چه بلایی هستش که سرت آورد اون ظالم. خدایا نگاه کن دختر قشنگم و به چه روزی درآورده! شهرزاد کنار دستم روی تخت نشست. پنج سال از من بزرگتر بود و شش سالی میشد که عروس خانواده ی حاج علی تهرانی شده بود، شب عروسی اش ما دعوت بودیم خاله مهربانو مرا به او معرفی کرد و از آن روز با همدیگر دوست شده بودیم هروقت او می آمد چند ساعتی که پسرهای خاله مهربانو خانه نبودند پیششان می‌رفتم. البته اگر این چند ماهی که بابا نسبت به آنها تغییرات پیدا کرده و وقتی می‌فهمید به آنجا رفته ام مرا ساعتها گشنه و تشنه در اتاق زندانی می‌کرد را فاکتور بگیریم. دست به سمت صورتم آورد اشک های زیر چشمانم را پاک کرد و گفت: خدا بگم چیکارش نکنه که اینهمه اذیتت کرده. نگاه چه بلایی سر صورتش آورده مامان! حاج علی زیر لب استغفرالله‌ی گفت و نگاهش را به پنجره داد. ـ خدایا شر آدم های ظالم و کم کن. خاله مهربانو مرا در بغل گرفت و گفت: بمیرم برای دل خونت که اسیر دست دیو شدی. یک دل سیر در آغوشش گریه کردم برای بدبختی هایم و تنهایی‌ام. آب میوه ای که شهرزاد به دستم داده بود را نگاه کردم و یک جرعه از آن خوردم تا حالم جا بیاید. حاج علی کنار تخت ایستاد. - دخترم برا جناب سرگرد توضیح دادی؟ شرح واقع کردی؟ با خجالت گفتم: نه، شما میدونین بابام چجوری آدمه، می‌ترسم یه چی بگم داستان بشه برام. سر یه نبود زهرماری اینجوری کرد باهام اونوقت بخاطر لو رفتنش نکشتم عجیبه! خاله سرش را بالا گرفت گفت: خدایا به همون ماه عزیزی که پیش رومونه قسمت میدم به سزاش برسون. حاج علی: ـ عیب نداره دخترم من با سرگرد صحبت می‌کنم. سرگرد یکی از دوستای دبیرستان آرمان هستش. فردا هم که مرخص شدی شهرزاد و آرمان میان دنبالت میری خونه تون چند دست لباس برمی‌داری این مدت هم شما میای خونه ی ما تا آب از آسیاب بیوفته.
  6. من دیگه چرا دیالوگ‌های هم خوابگاهی های امیرعلی رو با لحجه میخونم؟😂😂

    1. سایان

      سایان

      شاید چون خودمم موقع نوشتن دارم بلند بلند با لهجه حرف میزنم😂

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      خیلی بامزه بود تو ذهنم لحجه داشتن همشون😂 خوشمان آمده است🤌🏻

    3. سایان

      سایان

      فدای تو🤍

  7. خوشگله فونت پارت های شناسنامه قیرگون رو درست کن خیلی درشته🥲

    لینک هر پارتی که میزاری رو توی گروه نظارت رمان برام بزار چک کنم

    1. Roshana

      Roshana

      اره باید درست کنم یکم تنبلم:))) 

      لینک خود رمانم رو بزارم؟ 

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      عیب نداره اما حوصله کردی انجام بده

      لینک پارتی که گذاشتی رو

      هر پارتی که میزاری اون سه نقطه رو بزن، بعد اشتراک گذاری بعدشم لینک و کپی کن بفرست

    3. Roshana

      Roshana

      باشه الان چند پارتی ک قبلا هم گذاشتم نو نو بفرسم؟

  8. #پارت_هفتادویک سر تکون داد و دیس رو داد بهم برای خودم رون گذاشتم و دیس رو گذاشتم رو میز و شروع کردیم خوردن. شدید گشنم بود. شام خورده شد و میز جمع شد و ظرف ها توسطِ من و ماهرخ و هانیه شسته شد ماهرخ چای ریخت و رفتیم بیرون توی حیاط. مامان اینا تو اون مدت رفته بودن تو حیاط و نشسته بودن تو حیاط دورِ میزی که محمد تازه آورده بودشون از تو انباری بیرون. محمد گفت: ترنم میری بلال و سیب زمینی بیاری بعد آب نمک درست کنی؟ میخوایم بلال و سیب زمینی کلاخی درست کنیم. گفتم: چشم خان داداش. بلند شدم و رفتم داخل پارچ رو از کابینت پائین درآوردم شیر آب و باز کردم و زیرش گرفتم قبلِ اینکه کامل پر بشه آب و بستم گذاشتمش رو کابینت از داخل کابینت باریک که جای ادویه جات و پودری جات و یکسری مواد غذایی بود، ظرفِ نمک و آوردم بیرون و دوتا قاشق ریختم تو آب نمک دوباره امروز و اتفاقایی که افتاده بود تو ذهنم مرور شد و لبخندِ قشنگی رو صورتم نشست. با صدایی که از کنارم اومد سکته زدم و از جا پریدم. - ترنم! چرخیدم سمتش که خجالت زده گفت: ببخشید نمیخواستم بترسی. دستم و گذاشتم رو سینه ام، قلبم مثلِ قلبِ گنجیشک تند تند میزد. - یه اهنی یه اوهونی ترسیدم خب. مظلوم ببخشیدی گفت. - حالا جانم؟ چرا اومدی بالا اصلا؟ یه وقت فکرِ بدی نکنند! گفت: نه به بهونه ی زود بردنِ بلال و سیب زمینی اومدم. بعدشم فقط من و تو میدونیم چخبره اونا که نمیدونن بخوان فکری کنن. شونه انداختم بالا حق با شهاب بود، من داشتم حساسیت به خرج میدادم و این حساس بودنا و ترسیدنا ممکن بود کار دستم بده. - بلال ها و سیب زمینی کجاست؟ جاشون رو نشون دادم، قبلش همون سینی گرد رو برداشت. اول رفت سمتِ فضای خالی بینِ گاز و دیوار خم شد و سیب زمینی های مد نظر رو از داخلش جدا کرد تو همون حین گفت: توقع داشتی بیام؟ با یاداوریِ ذوقم خندیدم. - واقعا نه، وقتی از پنجره دیدم اومدی تند دویدم سمت اتاقم. خندید گفت: یکهویی شد. گفتم: خوب کردی اومدی. با همون قاشقی که دستم بود یه قطره پشت دستم ریختم مزه ی آب نمک و چشیدم مناسب بود. - آب نمکِ سرآشپزآماده شد. شهاب: - باریکلا دخترِ هنرمند. البته تو خودت یه پا گوله نمکی. گفتم: مچکرم شهاب خان! اما این چیزا هنره؟ سر تکون داد. - خیلی ها اینم بلد نیستن انجام بدن. گفتم: بله بله. رفتم سر یخچال بلال ها رو دربیارم. - شهاب سیب زمینی ها و بلال رو بشورم به نظرت؟ نمیدونم قبلا شسته بوده مامانم یا نه! با ده تا بلال تو بغلم چرخیدم سینی دستش بود. - نمیدونم میخوای بپرسم؟ سرم و تکون دادم سینی رو گذاشت رو میز رفت طرفِ پنجره منم بلال ها رو گذاشتم تو سینی از پنجره یکم خم شد. - خاله پری ترنم خانم میگه نیازه که سیب زمینی و بلال رو بشورتشون؟ صدای مامان ضعیف به گوشم خورد بعد شهاب چشمی گفت و اومد داخل پنچره رو بست چرخید سمتم. - خاله گفت سیب زمینی ها رو بشور خودش بلال ها رو شسته سرم و تکون دادم گفتم: پس بی زحمت برام بیارشون.
  9. #پارت_هفتاد شهاب گفت: والا خاله پری برا ازدواج و اینا فعلا که عجله ای ندارم بعد وقتش هم نیست اصلا تا یه مدتی که کارام و همه چیم بیوفته رو روال. بخوام خونه بخرم باید زندگیمم از مامامن جدا کنم. شما هم مامان و میشناسید این کار و کنم خیلی ناراحت میشه. مامان: - خونه سرمایه ست پسر بخر داشته باش بعدا هروقت خواستی سر و سامون بگیری بفروشش یکی بهتر بخر. شهاب: - بهش فکر میکنم. مامان آفرینی زمزمه کرد و رو به امین که با ماهان حرف میزد گفت: شما چخبر آقا امین؟ ایشالله کی برای شما خودمون و آماده کنیم؟ امین قرار بود با رعنا خواهر کوچیکه ی مهرنوش ازدواج کنه خواستگاری هم انگار رفته بودن اما با اوضاعی که پیش اومد نشد نامزد کنند و رو هوا موندن. - والا ما تا چهلم امیررضا قراره صبر کنیم بعدش فقط محرم میشیم تا رعنا فوقش و بگیره سر فرصت همه کارهامون و بکنیم بعده سال اجازه بگیریم که بساطِ عروسی راه بندازیم. مامان کار و تصمیمشون رو تایید کرد. خلاصه تا نزدیکی های ساعت نه نشستیم و حرف زدیم فقط، بعد به همراه هانیه و ماهرخ رفتیم آشپزخونه میلاد اومد سفره برد تا رو میزِ هشت نفره ی توی پذیرایی بشینیم. ماهرخ سینیِ ماست و ترشی رو داد محمد برد. امین نوشابه ها رو برد. ماهان منتظر وایستاده بود تا ماهرخ دیس های مرغ رو بده بهش ببره. مامان برنج میکشید و منم با برنج زغفرونی و زرشک شکری تزئینش میکردم ماهان دوتا دیسِ مرغ و برد شهاب اومد جلو سمتم گفت: بدید به من ببرم. دوتا دیس رو بالا و سمتش گرفتم و تو چشماش نگاه کردم جایی نشسته بودم مجبور بودم پشتم و کنم به مامان و هانیه و نمیدیدن. البته خودشون درگیر بودن مامان داشت ته دیگ سیب زمینی ها رومیکَند و در می آورد، هانیه هم آب مرغ ها رو میریخت تو چهار تا کاسه ی کوچیک. شهاب نگاهش رو با لبخندی ازم گرفت دستش رو آورد جلو و از لبه ی دیس گرفت با حسِ برخوردِ دستش با دستم بدنم گُر گرفت، بدجنس داشت اذیتم میکرد میخواست طلافی بعد از ظهر و دربیاره. اما یه جوری ریلکس برگشتم که خودش موند تو کف، حقته آقا شهاب. محمد دیسِ ته دیگ و یه برنجِ دیگه رو برد ماهرخ هم سینیِ کاسه های آب مرغ رو. مامان از تو آشپزخونه گفت که بچه ها همه بشینن دور میز و چشم بلند بالایی تحویل گرفت با مامان و هانیه زدیم بیرون و رفتیم پذیرایی دور میز نشستیم سمت راستم هانیه بود سمت چپم هم ماهرخ بود. من جلوی شهاب در اومده بودم. محمد هم رو به روی هانیه و امین رو به رو ماهرخ، ماهان هم سرِ میز بینِ ماهرخ و امین و مامان هم رو به روش که میشد بینِ محمد و هانیه. میلاد هم طبقِ معمول اینجور وقتا رو زمین نشسته بود و میز جلوش بود. محمد برامون برنج کشید، میلاد غذاش رو و چیزایی که نیاز داشت رو برد روی میز گذاشت و نشست. منتظر بودم دیسِ مرغ به منم برسه اما رسید دست شهاب. نگاه منتظرم به دیس بود که گفت: بزارم براتون؟ نگاهش کردم گفتم: ممنون خودم میزارم.
  10. #پارت_شصت‌ونه نکنه... نکنه شهاب بند و آب داده؟ نه مگه میشه؟ خودش قبول کرد به کسی نگیم... شاید هم برای ماشینش میگه، ها؟ مامان: - من چه بدونم چیشده مادر؟ محمد: - حالا یه حدس بزن. یه راهنمایی میکنم، درمورده شهاب هستش. صددرصد برای ماشینه، چون اون موضوع رو میدونه اگر بگه ناراحت میشم و صددرصد اگر گفته باشه هم محمد نمیاد همین امشب که دورهمیم بگه. مامان چند ثانیه متفکر شد. - داره مدرکش رو میگیره؟ محمد: - نه اونکه خیلی وقت میبره. مامان: - چیزی خریده؟ هانیه: - نزدیک شدید در همین مورده. امین خندید. - ای بابا چرا خاله پریِ منو انقدر اذیت میکنید؟ خاله جان آقا شهاب ماشین خریده از این جیپ گنده ها. و من همراه با بقیه مجبور شدم عادی خوشحال بشم و تبریک بگم بهش؛ شهاب آقا منشانه تشکر کرد. - راستش هرچی پول اونجا داشتم و چنج کردم دیگه تونستم اینو بخرم. خم شدم به جلو و از تو ظرفِ میوه سیب برداشتم اومدم عقب نشستم و شروع کردم به پوست کندن اما زیرچشمی حواسم به همه چی بود. مامان گفت: - چیزِ خوبی خریدی، هم رفت و آمد خودت راحت میشه هم آذر اذیت نمیشه. ایشالله تا چند وقت دیگه خونه بخری و زندگی خودت و تشکیل بدی. توقع داشتم شهاب با این حرف مامان نگاهم کنه اما نکرد و آفرین بهش حوشم اومد، چون خیلی ضایع بود از بین اینهمه آدم یه راست با اون حرف منو نگاه کنه! سیب رو از وسط چهار قاچ کردم و به طرفِ ماهرخ گرفتم یدونه برداشت خودمم یدونه برداشتم و گاز زدم بهش.
  11. #پارت_شصت‌وهشت اما قرار بود مثلِ یه خانومِ متشخص رفتار کنم و ضایع نکنم با طمأنینه قدم جلو گذاشتم رفتم جلو با هانیه و محمد دست دادم و رو بوسی و سلام علیک کردم. رو به شهاب و امین هم فقط با همون لبخندی که داشتم سلام کردم و حالشون و پرسیدم. و باورم نمیشد تو این کار خیلی خوب عمل کردم با دعوت مامان رفتند داخلِ پذیرایی هانیه گفت: مامانجون نمیخواد پذیرایی کنید خودتون و تو زحمت میوفتید. امین: - آره خاله جان. مامان به شوخی اخم کرد. - دیگه چی؟ شماها بچه های منید، برای شماها به زحمت نیوفتم برای کی به زحمت بیوفتم؟ همه خندیدیم به حرفش و مامان واقعا از ته دلش بود این حرفا. ظرف میوه و چاقویی که آماده کرده بودیم دو تا بهش اضافه کردیم، همینطور ظرف های غذا. من ظرفِ میوه و بشقاب رو بردم و ماهرخ هم چایی آورد مامان هم بعد از مطمئن شدن از شعله ی گاز پشت سرِ ماهرخ اومد. من اول بشقاب جلوی هرکس گذاشتم و ماهرخ پشت سرم چایی تعارف کرد. در نهایت نشستیم رو مبل دو نفره. نفس عمیقی کشیدم. ماهان زد پشتِ شهاب. - آقا شهاب چه عجب از این طرف ها. ما بلاخره شما رو دیدیم. شهاب شرمنده خندید جلوی لبخندم و گرفتم. - والا راستش این مدت یزره کار داشتم، داشتم به اونا رسیدگی میکردم. هانیه: - والا ما هم وقتی تو خونه بود زیاد نمی‌دیدیمش یکسره چپیده بود تو اتاقش. که اینطور! مامان پای راستش رو انداخت رو پای چپش. - چرا آذرجان و نیاوردید با خودتون؟ هانیه: - همسایه مون امشب که شبِ هشتم بود مراسم گرفته بود شام میداد دیگه مامان رفت اونجا. مامان: - خوب کرد که چی بشینه تو خونه آدم مریض میشه اینجور. بعد به شیرینی روی میز که وقتی اومدن دستِ شهاب بود و حالا روی میز بود اشاره زد. - شیرینی به چه مناسبتی هست حالا؟ محمد خم شد جلو، آرنجش و گذاشت روی زانوش و دستاش رو توی همدیگه قفل کرد. - مامان خانم حدس بزن چیشده؟ متعجب نگاهش کردیم رو به شهاب چشمک زد و شهاب آروم خندید!
  12. #پارت_شصت‌وهفت آهانی گفتم طرف ماهرخ رفتم دو تا روسری رو آوردم از پشتم جلو و مقابلش قرار دادم گفتم. - خب ماهرخ جونی بگو کدومش؟ ماهرخ به روسری ها نگاه کرد ماهان اومد جلو روسریِ آبی رنگ رو گرفت. - این رنگش چقدر قشنگه. ماهرخ نگاهش رفت رو روسری تو دست ماهان اما دوباره اومد رو روسریِ سبزِ تیره که تو دستم بود و بغض کرد. - سبز میشه مالِ من باشه؟ با ماهان لبخندِ تلخی زدیم، خواهرِ طفلکم! گفتم: بلی، انتخاب اصلا با توعه هرکدوم که تو دوست داری برای توعه. ماهرخ: - سبز رنگ مورد علاقش بود. یادتونه؟ سرمون و تکون دادیم. - من واقعا دیگه نمیتونم عاشق کسی بشم یا بخوام ازدواج کنم. تا ابد با همون خاطراتی که تو این چند سال از بچگیم تا الان باهاش دارم زندگی میکنم. فعلا نمیشد جدی برخورد کرد ماهان دست به سینه شد. - زندگیته هرطور میخوای میتونی تصمیم بگیری کسی هم از یه جا به بعد نمیتونه تصمیم بگیره برات. گفتم: دقیقا. خلاصه تا وقتی مامان و میلاد اومدن چپیده بودیم تو آشپزخونه داشتیم باهم حرف میزدیم ماهان از دانشگاهش برامون گفت، از دختری که از ماهان خوشش اومده اما ماهان ردش کرده بود با اینکه دختره بدی نبود انگار، منم از دانشگاه گفتم براشون از استاد شمس که منتظره منو گیر بیاره و تیکه بندازه بهم. از ارغوان براشون گفتم و تعریف کردم و به ماهرخ گفتم که فردا حتما باید با من و ارغوان بیاد اما گفت که حوصله نداره و باید برای مراسمی که خاله زری قراره شب عاشورا برگزار کنه با مامان و خاله پریسا و مرجان خاله آذر و خاله پروین بره خونه ی خاله زری شون کمک. و براتون بگم از رها که رفته بود شمال درس میخوند، این ترم اول رو قرار بود چهارشنبه ی آخرِ هر ماه بیاد و جمعه اش برگرده. و خیلی باهم حرف زدیم و ماهرخ یکم از اون حال و هوا در اومد. با ماهرخ کمکِ مامان کردیم و شام درست کردیم. ساعت حدودای هفت و نیم بود که صدای باز و بسته شدنِ در اومد تند رفتم طرف پنجره پرده رو یکم زدم کنار محمد و هانیه و امین و... وای شهاب! تند پرده رو انداختم چرخیدم سمت مامان اینا که صدای یاالله گفتنِ محمد از حیاط اومد مامان سوالی نگاه کرد که گفتم: امین و شهاب هم هستن. و من تند زدم بیرون ماهرخ هم پشت سرم اومد رفتیم تو اتاقامون قلبم تند تند میزد. نفس عمیقی کشیدم چندبار تا وقتی رفتم بیرون خودم و رسوا نکنم. یه روسری بادمجونی تیره سر کردم جلوی آینه وایستادم با شنیدنِ سلام علیک شون با مامان دستم که داشت میرفت طرفِ روسریم وسط راه خشک شد، صدای مردونه اش دلم و زیر و رو کرد تند گوشه هاش و درست کردم و عیب و ایرادش رو گرفتم صدای هانیه رو شنیدم که سراغم رو گرفت ماهرخ گفت که تو اتاقمم و الان میرم پیششون. سعی کردم هیجانم و کنترل کنم سعی کردم خانم و متشخص باشم و سه نکنم. لبخندی زدم و با من میتونم های متعددی که تو دلم میگفتم به طرفِ در رفتم. از اتاق رفتم بیرون. با بیرون رفتنم نگاه ها چرخید سمتم مخصوصا شهاب!
  13. #پارت_شصت‌وشش در رو باز کردم ماهان موتور رو آورد داخل و در رو بستم جک رو زد و دوتایی رفتیم طرف خونه وارد شدیم کتونی درآوردیم پله رو رفتیم بالا بلند گفتم: آهای کسی خونه هست؟ یه دانشجوی بدبختِ خسته اومده خونه. آره جونِ خودم، چقدر هم که منِ پر انرژی که خونه رو گذاشته بودم رو سرم خسته بودم. در اتاقش باز شد و اومد بیرون لبخندِ بی روحی زد. - سلام خسته نباشی. سلام ماهان. رفتم طرفش گونه اش و بوسیدم. - سلام به خوشگل ترین خواهرِ دنیا، خوبی؟ چخبر؟ ماهان اومد جلو پیشونیش و بوسید. - خوبی؟ ماهرخ نفسِ عمیقی کشید. - معلق بودن حال میدونین یعنی چی؟ ماهان: - می‌دونیم. بهت هم حق میدیم اما ماهرخ تو قوی تر از این حرفایی خب؟ زود سرِ پا شو. دلم برای خنده هات و پا به پامون بودنات تنگ شده. سرم رو تکون دادم. - منم همین، دلم ماهرخِ قبل رو میخواد. ماهرخ آهی حسرت بار کشید. - دارم سعی ام و میکنم. اما حس میکنم نمیتونم. گفتم: میتونی ماهرخ میتونی. تو ماهرخی مثلا، همون خواهرِ بزرگتری که هیچوقت نذاشت من کمبودی حس کنم. همون خواهری که با سن کمش روزهایی که مامان نبود برام مادری کرد و حواسش بهم بود. تو مامانِ دوم منی ماهرخ. ماهان با خنده گفت: لابد محمد هم بابای دومته. به شوخیِ بی مزه ش بلند خندیدم ماهرخ نگاهش رو بین مون چرخوند و خیلی کم در حده چند ثانیه خندید ماهان چشمکی بهم زد. - مامان کو ماهرخ؟ محمد؟ میلاد؟ ماهرخ: -مامان که مطب، محمد هم رفت خونه ی هانیه اینا قراره شب برای شام دوتایی بیان. میلاد هم رفته با دوستاش بیرون. دلم یه آن تنگ شد واسش، ای کاش شهاب هم میومد. - خیلی هم عالی پس. راستی از امیرعباس خبری نشده؟ ماهرخ: - چرا مامان باهاش حرف زده حالش خوبه دیشب عملیات داشتن. لبم و گزیدم و از ته دل خواستم همه شون حالشون خوب باشه با اینکه میدونستم موقعیت چیه. رفتم تو اتاقم و لباسم و با دامن سرمه ای رنگ و پیرهنِ سرمه ای رنگ عوض کردم رفتم سرِ کوله ام که بزارمش کنار کمدم که سنگینیش توجهم و جلب کرد درش و باز کردم و با دیدنِ جعبه های مخملی و پلاستیکِ خریدمون آهی کشیدم، حواسم نبود لباس و بدم به شهاب، حواس برام نمیزاره که این پسر! لباس و درآوردم و همونجوری گذاشتمش تو کمدم دوتا روسری رو درآوردم و از اتاق زدم بیرون ماهرخ رو بی حوصله تو آشپزخونه پیدا کردم ماهان داشت باهاش حرف میزد و گوش میداد توی سکوت. وقتی من وارد شدم ماهان سکوت کرد نگاهم و چرخوندم گفتم: مزاحمم که ساکت شدی؟ ماهان لبخند زد. - نه عزیزم مزاحم چیه؟ حرفم تموم شد.
  14. #پارت_شصت‌وپنج استارت زد و حرکت کرد. تنها شانس که ما تو این دو ساعت داشتیم این بود که این خیابون و کوچه جایی بود که مأمورها این دور و اطراف نمیومدند و کیشیک نمیدادند. جلو دانشگاه نگه داشت برگشتم سمتش. - خب دستِ شما درد نکنه آقا. ابروی راستش رو برد بالا. - بی مزد نمیشه که! ابروهام رفت بالا و بعد اخم کردم که دوتا دستش و برد بالا: - ببخشید شوخی کردم. خندیدم دستم و بردم طرف دستگیره در رو باز کردم ولی توی یک حرکت که به ثانیه هم نکشید اطراف و چک کردم هیچکس نبود چرخیدم سمتش خودم و کشیدم جلو و به سرعت عقب کشیدم و پریدم از ماشین پائین به شهابی که مات مونده بود خندیدم: - خداحافظ شهاب خان. و در رو بستم و دوییدم سمت دانشگاه جلوی در رسیدم که صدام زد دستم و بندِ کیفم کردم وایستادم و چرخیدم سمتش شیشه رو داده بود پائین آرنجش و گذاشته بود لبه ی پنجره وقتی دید چرخیدم سمتش گفت: یکی طلبت خانومِ شایگان! خندیدم دستم و براش تکون دادم که چشمکی زد روش رو برگردوند دنده عوض کرد و رفت. منم داخل شدم. شانس زد نگهبان و حراستی ها نبودن وگرنه بدبخت میشدم. روی نیمکت نشستم با یادآوریه این دوساعت و نیم و اتفاقاتی که افتاده بود لبخندِ عمیقی نشست رو صورتم و قند تو دلم آب شد، خداجون نوکرتم. با کوبیده شدنِ چیزی با کتفم صورتم درهم رفت تند سرم و برگردوندم که با ارغوان رو به رو شدم: - چته دیوونه؟ مرض داری مگه؟ ارغوان دست به سینه مشکوک نگاهم کرد. - والا یک ساعته دارم صدات میکنم معلوم نیست خانوم داره تو کدوم هپروت سِیر میکنه که نیشش هم تا بناگوش بازه. انگشتش و گرفت سمتم با چشمای ریز کرده گفت: زود تند سریع، بگو شهاب چی گفت؟ حرفِ اون روزش یادم اومد که شرط بسته بودیم چشمم برق زد. - تو بردی، بریم جیگرکی؟ چشمش گرد شد بازوهام و گرفت که خندیدم ناباور گفت: تو رو جونِ من راست میگی؟ واقعا؟ سرم رو تند تند تکون دادم که جیغ خفیف کشید و دستش رو گذاشت جلو دهنش. - وای خدای من گفت بلاخره گفت. دست به سینه شد. - دیدی سرکارخانوم؟ دیدی بلاخره گفت؟ من مطمئن بودم مطمئن. حالا به من ایمان آوردی؟ خندیدم دوتایی رفتیم بیرون و جلو در وایستادیم ارغوان گفت: راستش دلم میخواد الان بریم اما میترسم خوابگاه راهم ندن برای همین فردا بریم اگر میشه. من: -هرجور راحتی هروقت بگی هستم. ارغوان: -فردا بعد از کلاسِ دو و نیم بریم. سرم و تکون دادم گفتم: باشه پس. از هم خداحافظی کردیم و با اکیپ بچه های خوابگاه که منتظرش بودن رفت دستم و کردم تو جیبِ سویشرتم و نفس عمیقی کشیدم، پائیزِ قشنگم!
  15. #پارت_شصت‌وچهار نفسِ راحتی کشید پیشونیش عرق کرده بود بچم. استرس داشتم واقعا برا گفتنش. گفتم: مشخص بود از این پا اون پا کردنت... خب بلدی که چجوری؟ گفت: نبودم، اما یکی از مریض هام یه حاج آقایی بود حقیقتا درمورد این مورد باهاش صحبت کردم خیلی هم روشن فکر بود بنده ی خدا هنگ کرده بودم. ازش اینکه چیکار کنم و پرسیدم اونم برام توضیح داد. اوم الان انجامش بدیم؟ شونه بالا انداختم گفتم: برای من فرق نمیکنه چه الان چه بعدا، اما الان یه چیزی حدوده نیم ساعت وقت داریم من باید پنج و بیست دقیقه یعنی ده دقیقه قبل از تموم شدنِ کلاسمون دمه دانشگاه باشم چون ماهان قراره بیاد دنبالم. سرش رو تکون داد. - پس رو به من بشین. برگشتم و رو بهش نشستم برام توضیح داد و بعد شروع کرد. با جوابی که دادم نفس آسوده ای کشید. - اینکه درک میکنی و متوجهه همه چیز هستی برای من نهایته لطف و مهربونتیه ترنم خانم. قول میدم پام و فراتر از حدم نزارم. ماه بود این پسر، گفتم: میدونم که حد خودت و میدونی. همیشه همین بودی. لبخندی زد و نگاهم کرد اما یهو خندید با تعجب نگاهش کردم. - وقتی به دنیا اومدی رو یادمه، با مامان و هانیه و خاله ها و امیر و امین اومده بودیم خونه تون. اون موقع ما نه سالمون شده بود تازه، ماهان و ماهرخ و هانیه پنج سالشون بود امیرعباس یک سالش بود و میلاد هم که نبود. ذوق زده شدم، گفتم: جدی؟ گفت: آره. محمد یه جوری حواسش به تو بود که ماهرخ و ماهان هم یاد گرفته بودن با اون سن کمشون ازت مواظبت میکردن و این موضوع به مرور روی ما سه نفرِ دیگه هم تاثیر گذاشته بود حتی حتی هانیه. جوری که انگار فقط تو بودی. اولین بار اونجا بغلت کردم یه کف دست بچه بودی. تو عالمِ بچگی به نظرم خیلی ناز و ملوس و خوشگل اومدی. گفتم: اما تو از یه سنی به بعد تغییر کردی. آهی کشید. - دیگه حدودِ چهارده سالمون که شد بلوغ داشت خودش رو نشون میداد تازه بایدم مسیرم رو پیدا میکردم و بفهمم که چی میخوام. میدونی که ما چهارتا درسمون خیلی خوب بود هرسال باهم نفرات برتره مدرسه میشدیم. هم درگیرِ درس شدم هم بلوغ خودشو نشون میداد و اخلاقیاتم تغییر میکرد حرف ها و تعریفای بقیه ازم داشت روم تاثیر میذاشت. به خودم غرّه شده بودم و مغرور و افتادم پی درس خوندن و همزمان هم پا به پای بابا کار کردن. یه روز دلم رفت برا پزشکی و خارج رفتن و مدرک گرفتن. با هدفِ رسیدن بهش پول جمع کردم و دیگه بقیه شم که میدونی. گفتم: نمیدونی مامانت چقدر خوشحاله از این که موندی. شهاب: - منم خوشحالم که نرفتم. لبخندی زدم ساعتم نگاه کردم تا برسیم میشه پنج و بیست دقیقه گفتم: بریم منو برسونی دمِ دانشگاه؟ ساعتش رو نگاه کرد سرش رو تکون داد گفت: آره عزیزم بریم.
  16. #پارت_شصت‌وسه شهاب انگار دلش ضعف رفت خم شد سمتم. - ببخشید عزیزدلم خب من که نمیدونستم همچین چیزی رو، اگر میدونستم جلوش رو میگرفتم. و از اونجایی که ترنم خانومه قشنگم ناراحت میشه دیگه اونجوری باهاش حرف نمیزنم. باشه؟ - قول؟ مطمئن گفت: قولِ شرف! لوس «باشه»ای گفتم که گفت: این کارها رو نکن سرکار خانم. با تعجب نگاهش کردم. - کدوم کارها؟ با چشم و ابرو اشاره اومد گفت: همین ناز اومدن ها، همین لوس شدن ها. بنده خوددار نیستما! خندیدم. - خب برا تو نیام آخه برا کی بیام؟ خندید به خودش اشاره زد. - فقط و فقط برا خودم. زندگی واقعا روی قشنگش و داشت بهم نشون میداد، حالم خوب بود و دیگه گرفته نبودم. ساعتم و نگاه کردم این تایم کلاسم دو ساعت و نیم بود الان یک ساعتش رفته بود. چند دقیقه ی طولانی تو سکوت سپری شد. تو اون دقیقه ی طولانی من بودم و نگاهِ پرستش وارِ مردی که به عنوانِ معشوقی که علاقه مون دو طرفه ست، پا گذاشته بود تو زندگیم. منه تشنه حالا رسیده بودم به چشمه و قرار بود که از این چشمه سیراب بشم. تو هوای شهاب قلبم آروم میتپید و مزه ی عشقِ دو طرفه رو داشت میچشید و چقدر شیرین بود. حس کردم شهاب برای گفتن چیزی دو دله، چون هم برای من از چشماش مشخص بود هم بازی کردن با انگشتاش. خودم گفتم: موضوعی هست که میخوای بهم بگی؟ سرش رو تکون داد گفت: آره اما خب نمیدونم باهاش موافق هستی یا نه. سوالی نگاهش کردم گفت: اینو بهت قول میدم که میام جلویی خب؟ یعنی فکر نکن که وسطِ راه ولت میکنم. گفتم: همین که نرفتی و موندی ثابتش میکنه. لبخندی زد اما با استرس گفت: راستش اوضاعمون رو که میدونی چجوریه، یعنی تا یک سال شاید یکم اونور تر باید صبر کنیم، هم برای امیر هم برای اینکه تا زمانی که هردومون به شناختِ مورد نظر هم برسیم. ممکنه تا اون موقع طول بکشه و این خب سخته درسته؟ شاید اگر دخترِ دیگه ای بود این حرف ها اذیتش میکرد و قبول نداشت اینها رو اما برای من حرفش منطقی بود سرم رو تکون دادم. - درسته، خب؟ با مکث گفت: اوم نظرت چیه که برای راحت بودنمون و معذب نبودنمون... سکوت کرد، فهمیده بودم منظورش چیه میدونستم گفتنش چقدر سخته واسش که من یه وقت فکرهای بدی درموردش نکنم اما به نظرم بهترین کار بود چون هم هیچکس چیزی درموردمون نمیدونست هم قرار نبود بفهمن که ما این کار رو قراره انجام بدیم. - شهاب، اتفاقا کارِ درستیه. من فکره بدی نمیکنم. هم تابو شکنی نیست هم برا نامحرم بودن مون احساسه بدی نداریم و اذیت نمیشیم.
  17. #پارت۴ یکی از پرستارها ویلچر را کنار صندلی گذاشت دکتر به همراه پرستارها بیرون رفتند، سرباز کنار در اتاق ایستاد. پلیس روی صندلی همراه نشست کلاهش را روی میز گذاشت دستانش را درهم قلاب کرد و روی پایش گذاشت نگاهش را میان صورتم گرداند گفت: من سرگرد محتشم هستم خانم مشکات. کلانتری سر کوچه‌تون. می‌تونید برام بگید چه اتفاقی افتاده؟ سکوت کردم، در این چند وقت با پلیس های زیادی سر و کله زده بودم. حدود شش دفعه او مرا مجبور میکرد برایش ساقی شوم و جنس ها و زهرماری هایش را به مشتری هایش برسانم از این شش دفعه چهار بارش را از دست پلیس فرار کرده بودم. می‌دانستم اگر حرفی بزنم مستقیم جایم بازداشتگاه و شاید هم زندان است. پلیس که حالا خود را سرگرد محتشم معرفی کرده بود گفت: پس خودم شروع میکنم. خانم مشکات طبق گزارش هایی که همسایه هاتون دادند شما با پدرتون زندگی میکنید همون روز غروب بچه های همسایه که توی کوچه بودند و بازی می‌کردند صدای جیغ های شما رو می‌شنون و میرن خونه شون به خانواده شون که اون ها هم شنیده بودند خبر میدن. خانواده ها و بقیه که داخل کوچه بودند جلو در خونه تون جمع میشه هرچی زنگ میزنند و به در می‌کوبند کسی باز نمیکنه، همزمان که زنگ می‌زنند پلیس. چند تا از جوونای همسایه از پشت بام یکی از همسایه‌ها که به خونه‌ی شما راه داشت، میپرن رو پشت بام خونه‌ی شما و می‌بینند که در پشت بام نصفه باز بوده میان داخل راهرو و میبینند در خونه تون هم نصفه بازه در اصلی رو باز میکنند و بقیه هم وارد راهرو میشن. وقتی وارد خونه‌تون میشن برای پیدا کردن شما دنبالتون میگردند و یکی از دخترهای همسایه وارد آشپزخانه میشه و میبینه کسی جز شما که داخل آشپزخانه بی‌هوش خونی افتادید نیست‌. ما این دو سه روز که شما بیهوش بودید مشغول آثار نگاری بودیم و اثرانگشت آقای مشکات رو پیدا کردیم اما زمان ورود همسایه ها کسی جز شما نبوده. ما می‌خوایم بدونیم چه اتفاقی برای شما افتاده؟ آقای مشکات کجا هستند؟ با صدای ضعیفی گفتم: ـ من هیچی نمی‌دونم جناب سرگرد. من آخرین چیزی که یادمه کتک خوردنم هستش. سرگرد محتشم صاف نشست: ـ خانم مشکات من می‌دونم ممکنه شما تهدید شده باشید که به ما حرفی نزنید، مأمورهای ما تو این چندشب چندین بار رد ایشون و زدن اما به سرعت گم کردند. لطفاً با ما همکاری کنید. شانس یکبار در خونه یه آدم و می‌زنه! پوزخندی زدم به او. ـ جناب سرگرد من درمورد همه چی سِرّ شدم. آب از سرم هم گذشته، حالا چه یک وجبش چه صد وجبش. من دیگر حوصله ی خودم را نداشتم، می‌دانستم متواری می‌شود، بلاخره درگیر موادمخدر و قاچاق آن و دیگرچیزها در این حوزه شده است و یکی از عاملان به فساد کشیده شدن جوان های مردم است. می‌دانستم وضعیت زندگی‌مان بخاطر ناله و نفرین های خانواده های آن‌ها است. سرگرد که دید چیزی از من نصیبش نمی‌شود از داخل جیبش برگه و خودکاری درآورد چیزی روی آن نوشته سمت من گرفت. ـ شماره تلفن همراه من هستش هروقت خواستین زنگ بزنید. بلند شد از اتاق بیرون رفت، با بغضی که در گلویم جا گرفت پتو را تا روی سرم بالاکشیدم و گریه سر دادم. دلتنگ مامان بودم. سال چهارمی بود که او را نداشتم. البته که مهربانو خانم نمی‌گذاشت لحظه ای احساس تنهایی کنم اما باز هم هیچی مادر آدم نمی‌شود. مامان بخاطر کارهای بابا که تازه شروع کرده بود به انجام دادن‌شان دق کرد و من را با این روزگار بی رحم تنها گذاشت. چه شب‌هایی که در آغوشش به خواب نرفته بودم، چه روزهایی که موهایم را بافته بود و برای هر مراسم مهمانی و تولدی خودش مرا آرایش می‌کرد و موهایم را مدل می‌داد.
  18. #پارت۳ با حس دردی که در شانه‌ام پیچید چشمانم را باز کردم و «آخ»ی زمزمه کردم اما همزمان نوری تیز که به چشمانم خورد باعث شد به تندی آنها را ببندم. با شنیدن صدایی باز چشمانم را باز کردم و سرم را به سمت راست برگردانم: ـ گل دختر به هوش اومدی؟ واستا برم دکتر رو صدا کنم. شخصی که با دیدن رپوش سفید و مقنعه‌ی مشکی‌اش فهمیده بودم پرستار است به سمت در رفت و پس از باز کردن در از اتاق بیرون رفت. چشمانم را دور اتاق گرداندم، یک اتاق سه تخته بود تخت های دیگر خالی بودند یک تلویزیون مستطیلی مشکی به دیوار رو به رویم بود سمت راست و چپ تلویزیون دو پنجره با پرده های آبی بود است یک میز نقره‌ای و پایه سِرُم نقره‌ای کنار تختم بود سرم را به پشت دست راستم زده بودند و نصفی از آن باقی مانده بود. ساعت را نگاه کردم، نه و نیم شب بود‌ و من چند ساعت است که اینجا هستم؟ تمام صحنه‌ها جلوی چشمانم زنده شد، با یادآوری روزگارم اشک هایم روان شد. چگونه من از زیر دستان آن بیرون آمده بودم؟ یاد آن روزهایی که دردانه‌ی پدرم بودم افتادم آن روزهایی که کسی از گل نازک تر بهم نمی‌گفت، پدری که زبان زد عام و خاص بود بخاطر سرشناس بودنش، چه شد که به این روز افتاده است؟ شبانه روز باعث و بانی آنان را لعنت می‌فرستادم من در این زندگی کار بدی نکرده بودم که اینگونه زندگی‌ام زیر و رو شده بود و برباد داده بودند و حالا اکنون این‌گونه لاجون روی تخت بیمارستان افتاده ام. آقای رپوش سفید جوانی که حدوداً فکر کنم ۴۰ یا ۴۵ سال داشت وارد اتاق شد پشت سرش دو پرستار خانم که یکی‌شان همانی بود که مرا بیدار دید با یک ویلچر وارد شدند دکتر با دیدن باز بودن چشمانم لبخند مهربانی زد و گفت: سلام خانم. زیرلب با صدای آرامی جواب سلامش را دادم اما گلویم سوخت. پرستارها فشارم را گرفتند و وضعیتم را چک کردند، با آرام ترین صدا گفتم: ـ دکتر من چند روزه اینجام؟ چه اتفاقی افتاد؟ دکتر چیزی در برگه های در دستش نوشت. ـ شما الان شب سومی هستش که مهمان مایی. تو این سه شب شما بارها به هوش اومدی و بخاطر دردی که داشتی از حال رفتی‌. با اطلاعاتی که دریافت کرده بودم چشمانم گرد شده بود و ماتم برد. سه شب؟ اما من... من فکر میکردم حتی به یک شب هم نرسیده‌است! دکتر نگاهش را بین چشمانم گردادند. - سِودا خانم میتونی با پلیس حرف بزنی؟ با شنیدن جمله های دکتر و آوردن کلمه‌ی پلیس قلبم تکانی عظیم برداشت هل شدم. ـ پلیس برای چی دکتر؟ دکتر نگاه جدی به من انداخت. ـ همسایه هاتون شما رو توی بدترین حال آوردن اینجا. انگاری صدای جیغ های شما رو می‌شنون میان دم خونه‌تون هرچی زنگ زدند در رو باز نکردید به سختی تونستن وارد خونه تون بشن. وقتی داخل شدند شما رو بیهوش داخل آشپزخانه درحالی که صورت‌تون خونی بوده و بدنتون کبود بوده پیدا کردند. کسی داخل خونه نبوده جز شما. - چه اتفاقی برام افتاده؟ - شونه‌ی راست‌تون مو برداشته فعلا بستیمش نباید به هیچ وجه روش بخوابید، پیشونی‌تون نزدیک رویش موهاتون بر اثر برخورد چیزی بهش شکسته بود بخاطر عمیق بودنش مجبور شدیم بخیه بزنیم. و کلی کبودی جدید و قدیمی روی بدنتون هست. ضربان قلبم را حس نمی‌کردم؛ با ورود دو نفر که یکی‌شان لباس پلیس و یکی دیگر لباس سرباز تنشان بود سکوت کردم به سمت تخت آمدند. پلیس که حدود سی سالش بود گفت: سلام خانم مشکات، حالتون خوبه انشاالله؟ ـ سـ... سلام... ممـ... ممنونم. چهره‌اش برایم آشنا میزد و نمی‌دانستم او را کجا دیده ام. پلیس رو به بقیه کرد و گفت: اگر میشه من با خانم مشکات دونفری حرف بزنیم.
  19. #پارت۲ با صدای عربده‌اش وحشت با دندان های زشتش به جانم افتاد. - کی به اتاقِ من دست زده؟ و بعد اسمم را بدتر از عربده‌ی قبلی‌اش فریاد کشید: - سِودا! چهارستون بدنم می‌لرزید و وحشت به جانم افتاده بود، من در آشپزخانه ایستاده بودم و درحال درست کردن شام بودم که اول صدای باز و بسته شدن در آمد و کمتر از پنج دقیقه صدای عربده و فریادش آمد. دستانم را بند لبه‌ی کابینت کردم سرم را که برگردانم او را درحال ورود به آشپزخانه دیدم، به سمتم آمد. - کجاست؟ هان؟ به لکنت افتاده بودم. - نـ... نمـ... نمی‌دونم! دستش به قصد نشستنِ پر سر و صدا روی صورتم بالا رفت و فرود آمد. سوزشش به قدری زیاد بود که زانوهایم هم شد. او دیگر انسان نبود، چندماه یا چند سال بود که هرشب او را به خدا واگذار می‌کردم؟ نمی‌دانم چه مدت حسابش از دستم در رفته بود اما او برایم تبدیل به یک هیولای سیاه زشت و کریح و وحشتناک تبدیل شده بود. یقه ام را دوباره در میان دستانش گرفت و - گفتم کجاست؟ پرسیدم کجا گذاشتیش؟ وحشت زده با تته‌پته گفتم: - مـ... من... من چیز... چیزی برن.. داشتم. به گونه‌ای تکانم داد که چشمانم را محکم روی همدیگر فشردم. ـ د بی مصرف میفهمی چی میگم یا نه؟ میگی کجا گذاشتیش یا نه دختره‌ی احمق؟ او چه چیزی را از من میخواست؟ زهرماری هایی که صبح موقع تمیزکاریِ خانه پیدا کرده‌بودمشان را در چاه دستشویی خالی کرده بودم و شیشه ها و هر ردی که باقی می‌ماند سر به نیست کردم؟ او از چه زمانی به این روز افتاده بود؟ از چه زمانی در هفته ۵شب متوالی در خانه پیدایش نمی‌شد؟ من به چنگال این سگ وحشی افتاده بودم و راه رهایی ام را نمی‌دانستم چیست و هرشب از خدا میخواستم که راه حلی سر راهم بگذارند. هه، درست است که پدرم است اما حتی لفظ سگ وحشی هم در مقابل این آدم کم است! ـ نمی... دونم... ببیـ... محکم مرا هل داد و دستش را از یقه‌ام برداشت، کمرم به لبه‌ی سینک برخورد کرد و از میان لبانم «آخ»ی بیرون پرید. ـ دروغ نگو کثافت دروغ نگو. جز تو کسی تو این خونه نیست، هیچکس هم نمی‌تونست بیاد سراغش چون هیچ کسی نمیدونست کجاست و کسی هم ندیدتش. و بعد در صورتم فریاد کشید. - بهت میگم بگو کجاست؟ تا دهن باز کردم که بهانه بیاورم خود را زیر مشت و لگد ها و فوحش هایش دیدم. کبودی های بدنم هنوز از کتک کاری و کمربندهای هفته‌ی پیشش خوب نشده بود، رد قرمزی و زردی و بنفش های روی بدنم حالم را بد می‌کرد در خانه لباس های آستین بلند میپوشیدم که چشم خودم به آن ها نخورد. هر ضربه ای که به آن کبودی‌های تازه و قدیمی میخورد صدای جیغ و داد هایم آنقدری بلند میشد که گلویم را خراش داده بود و می‌سوزاند. توان دفاع نداشتم و چشمانم سیاهی می‌رفت، آنقدری زیردست هایش مرا زد که تا دم مرز جان دادن رفتم.
  20. #پارت۱ گاهی حس می‌کنم تاریکی مثل یک پتو سنگین دورم پیچیده. نفس می‌کشم، اما انگار هوا نمی‌رسد. ترس، چیزی نیست که فقط از بیرون بیاید؛ گاهی مثل یک صدای آرام و سمج در سرم می‌پیچد و می‌گوید «تنهایی»، «هیچ‌کس نیست»، «هیچ‌چیز درست نمی‌شود». تنهایی برای من فقط نبودن آدم‌ها نیست؛ لحظه‌ای‌ست که می‌فهمم حتی اگر میان جمع باشم، باز هم کسی حال درونم را نمی‌فهمد. دنیایی می‌شود که توش راه می‌روی ولی ردّ پات هم حتی صدایی نمی‌دهد. اما یک روز… درست وقتی فکر می‌کنی همه چیز دارد سنگین‌تر می‌شود، یک نور کوچک پیدا می‌شود. اول آن‌قدر کم‌جان است که شاید ازش بترسی؛ شاید فکر کنی خیال است، توهم است، یا حتی حقش را نداری. ولی نور راه خودش را باز می‌کند. از یک گوشه‌ی خیلی کوچک، می‌تابد روی زندگی‌ات. و درست قبل از اینکه همه‌چیز گلستان شود، یک‌سری اتفاق‌ها می‌افتد… اول، باید از چیزی عبور کنی که همیشه از آن می‌ترسیدی: - روبه‌رو شدن با خودت. لحظه‌ای که می‌فهمی تا خودت به خودت تکیه نکنی، آن نور بزرگ نمی‌شود. بعد، یک نفر وارد زندگی‌ات می‌شود یا شاید یک اتفاق، یک جمله، یک دیدار کوتاه. چیزی که ثابت می‌کند دنیا همیشه هم بی‌رحم نیست. این اتفاق کوچک، مثل نسیمی‌ست که اولین شکوفه را روی درخت خشک بیدار می‌کند. پس از آن، یک بحران دوباره سر می‌زند. انگار زندگی می‌خواهد امتحانت کند: «آیا واقعا آماده‌ای نور را باور کنی؟ یا با اولین باد همه‌چیز را رها می‌کنی؟» در این مرحله آدم کمی عقب می‌کشد، می‌ترسد که خوشی واقعی نباشد. ولی… نور ول‌کن نیست. کم‌کم یاد می‌گیری که تاریکی دشمن تو نیست؛ فقط جایی‌ست که نور هنوز نرسیده. یاد می‌گیری پاهایت را روی زمین محکم کنی و بگویی «من هستم». نور بزرگ‌تر می‌شود، می‌پاشد روی زندگیت، و یک روز از خواب بیدار می‌شوی و می‌بینی دنیایی که فکر می‌کردی همیشه سرد می‌ماند، حالا گرم شده. همان جایی که زمانی مثل بیابان خشک بود، حالا گل داده. گلستان شدن زندگی یکهو نیست؛ مسیر است، با چند تا درد، چند تا اتفاق، چند تا مکث… اما آخرش، تویی که می‌بینی حتی از دل ترس و تنهایی هم می‌شود یک باغ ساخت.
  21. نام رمان: دَقات قلبی (ضربان قلب من) نام نویسنده: ستایش خطیبی ژانر: اجتماعی، عاشقانه، درام خلاصه: دختری در دل ترس از پدر و تنهایی زندگی می‌کند؛ جایی که بعد از مادرش تاریکی برایش فقط نبودن نور نیست، بلکه گم‌کردن خودش میان زخم‌ها و بی‌پناهی‌ست. او در مسیر زندگی با اتفاقاتی سخت و تکان‌دهنده روبه‌رو شده‌است و حالا این مسیر، مسیر آخر است. آدم‌ها می‌آیند و می‌روند، دردها عمیق‌تر می‌شوند و بارها تا مرز فروپاشی پیش می‌رود. اما درست در اوج ناامیدی، نوری ناگهانی به زندگی‌اش می‌تابد؛ نوری که آرام‌آرام امید، عشق و دوباره زنده‌شدن را به او یاد می‌دهد. او پس از عبور از رنج‌ها و آزمون‌های بسیار، سرانجام زندگی تاریکش را به گلستانی از آرامش و معنا تبدیل می‌کند. پی‌نوشت: «دَقاتِ قلبی» به معنی «تپش‌ها/ضربان‌های قلب من» می‌باشد.
  22. از بس قلمت عالیه حرفی نمیشه زد

    اون قسمت آخرش رو ولی نظرم حس میکنم اون جایی که نوشتی حسی بهم گفت که این آخرین دیدار ما نخواهد بود، به نظرم باید سروان یه حرف مشکوکی می‌زد و به این فکر می‌افتاد

     یا موقع خداحافظی کردن و رفتن سروان توی آسانسور ایستاده بود پشتش به مائده بود و داشت تو آینه‌ی آسانسور مائده رو نگاه می‌کرد مائده با همون چهره به اضافه اینکه متفکره به این فکر می‌افتاد 

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      این ایده بهتری بود صادقانه. افرین

      ولی هنوز سروان نرفته اخه یه خوابای دیگ دیدم واسه ادامش

    2. خانوم سین

      خانوم سین

      😁😁

      که اینطور پسسس شدید منتظر میمونم برا پارت بعد

×
×
  • اضافه کردن...