-
تعداد ارسال ها
660 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
34
تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت ششم آز بند انگشت نامرد را، با احتیاط داخلِ شیشهی استوانهای نهاد. به چشمانِ نامرد که پر از رگههای خونی شده بودند، نگاه دوخت. حینی که چاقو را روی بندِ دومِ انگشتش قرار میداد، پوزخندِ صدا دارش را به گونهی راستش منگنه زد. - این ظرف قراره پر از بندبند انگشتات بشه. نیمی از بند دوم را برید. و رگ پیشانی نامرد که بابت این حرکت آز، برجسته شد. - علاوه بر اونها یه ظرف هم از خونت پر میکنم. بند را کاملاً برید و داخلِ شیشه انداخت. و نامرد که دوباره تن لرزه را تجربه کرد. - به جای آب، سنگ قبر همسرت رو با خونت میشورم. بند سوم را هم برید. و نامرد که خونِ زیادی از دست داده بود، حال بیرمق به نظر میرسید. - و به جای پرپر کردن گل.. ظرف را بلند کرد و مقابل صورت نامرد گرفت. - اینها رو هم روی قبرش میذارم. سپس قهقههزنان مشغول بریدن تکتک بند انگشتان باقیمانده، روی جفت دستان نامرد شد. و نامرد که مدام عربده میزد، اما سهمش از فریادهایش صدایی بود که پشتِ لبهایش زندانی و خفه میشد؛ چرا که دهانش به خوبی کوک خورده بود و هیچ فشاری نمیتوانست حتی یکی از کوکها را شل سازد. آز لبخندِ شیطانیزنان از جایش برخاست. به سمت کیسهی چرکآلود گام برداشت. چاقوی خونین استخوانگیری را انداخت و در عوض قمه را به دست گرفت. بازگشت. مقابل صندلی ایستاد و به سمت نامرد خم شد. دست خونینش را بالا آورد و صورتِ نامرد را به خون خودش آغشته کرد. چند قدم برداشت و پشتِ صندلی جای گرفت. انگشتِ اشارهی خونینش را زیر بینی نامرد گرفت. سرش را هم تا نزدیکی گوشِ چپِ نامرد برد. سپس با لحنی سرشار از شرارت، زمزمه کرد. - بو کن. این بوی خون نیست. بوی شهوت توئه! سپس قهقههی پلیدانهای سر داد. تن نامرد از ترس لرزید. آز کمر راست کرد. بازوی عضلانی چپِ نامرد را با دستِ آزادش فشرد و بلافاصله تیزی نوکِ قمه را درونِ شانهی ورزیدهی نامرد فرو برد. و خون که با فشار روی چشمانش پاچید. همین کافی بود جنونزده بخندد. - دستای تو باید قطع بشن، چون نازنها رو به جای همسر خودت به آغوش کشیدن. سپس با خشمی هیستریکوارانه، تمامِ تلاشش را صرفِ بریدنِ دست نامرد کرد. و نامرد که دیگر طاقتِ آنهمه جنایتِ جنونآمیز و عمیقاً دردناک و زجرناک آز را نداشت؛ پس از هوش رفت. آز دست دیگر را نیز با حفظ همان حالت روانپریش خود، برید. و در نهایت، پس از گشودن گره ریسمانها از دورِ مچِ دستانش؛ هر دو را روی پاهای ماهیچهای نامرد قرار داد. دست روی گردنِ نامرد نهاد تا نبضش را بگیرد؛ همچنان میزد، هرچند ضعیف اما میزد. حینی که پوزخندش را روی نیمهی راستش میافزود، زمزمه کرد. - باید از شدتِ خونریزی بمیری. تا اون لحظه زجر بکش نامردِ هوس! سوتزنان خونِ دستانش را با کلاهش زدود و به سمت درخت گام برداشت. روی نیمکت که زیر شاخههای خشکیدهی درخت قرار داشت، جای گرفت. لبخندی ملیح از روی رضایت روی لبهایش نشاند و خیرهی ماه شد. و گیسوان بلند و سیاهش که آزادانه در دستِ باد میرقصیدند. ~- 36 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«فصل دوم: در پی هوی» 🩸 پارت پنجم پس از یک روز، بالاخره شب اول فرا رسید. درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاهپوش آز در چهارچوبش نقش بست. کلاهش را روی سرش تنظیم کرده و سپس با چهرهای مصمم به سوی طویله گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زدهی طویله متوقف شد. تا گوشهی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکیاش را ربود. آز سوتزنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. چند قدم جلوتر رفت و مقابل اتاقک نامردِ هوس ایستاد. چشمان گرد شده و ترسناکش را به چشمان ترسانِ نامرد دوخت. لبخند دنداننمایی که همرنگِ جنونِ وجودش بود را روی لبهایش نشاند. - شب قیامتت فرا رسیده. قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. خم شد و گره ریسمانِ گردنِ نامرد را که به زمین میخکوب ساخته بود، از دورِ میخ باز کرد. سرِ ریسمان را چند دوری، دور دستش چرخاند و حینی که لگد به رانِ نامرد میزد، فریاد کشید. - یالا، راه بیفت. و نامرد که اشک ریزان به راه افتاد. تا نزدیکی پرتگاه، آز گام برداشت و نامرد را هدایت کرد. تا نزدیکی پرتگاه، نامرد روی چهار دست و پایش، تمامِ مسیرِ سرشار از سنگریزههای گوشهتیز را طی کرد. آز عمداً مسیرِ طویله تا قتلگاه را چنان برنامهریزی کرده بود تا عذابی اضافه به هر یک از آنان ببخشد. عاقبت که به پرتگاه رسیدند، آز نامردِ مطیع را روی صندلیِ چوبی نشاند. زنجیرهای وصل شده به دست و پاهای نامرد را آزاد ساخت. سپس با ریسمان؛ مچِ دستانش را به دستههای صندلی و مچِ پاهایش را به پایههای صندلی بست. مقابل نامرد ایستاد. با دست به درختِ خشکیدهی گیلاسِ لبِ پرتگاه اشاره کرد. - اون منم، شماها من رو خشکوندین! سپس لبخندی از جنس عصبانیت روی لب نشاند. تا نزدیکیِ کیسهی سفید اما چرکآلود گام برداشت. چاقوی استخوان گیری را از درونش برداشت و به سمتِ نامرد بازگشت. روی زانوانش نشست. دستِ چپِ نامرد را گرفت. حینی که در حالِ نوازش انگشتانش بود، با لحنی پر از خشم او را مخاطب قرار داد. - با این انگشتات نازنای دیگه رو لمس کردی؟ سپس نگاهش را به مردمکهای ترسان و لرزانِ نامرد دوخت. انگشتِ اشارهی نامرد را گرفت، چاقوی استخوانگیری را روی بندِ اول انگشتش نهاد. - همسرت هر شب رو در انتظارت صبح میکرد و تو با این انگشتات نازنای دیگه رو نوازش میکردی؟ یکآن، وحشیانه بندِ اول انگشتِ نامرد را تنها در عرض یک دقیقه برید. و فوارهی خونِ نامرد، که صورتِ آز را طرح زد. و نامرد که از شدتِ درد صورتش به سرخی خون در آمد. و نامرد که از شدت درد تمامِ تنش به لرزه در آمد. و نامرد که فریادهایش پشتِ لبهای به هم کوک خوردهاش خاموش شدند.- 36 پاسخ
-
- 8
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت چهارم نگاهش را به چهرهی بیخیال و خنثای نازن که چهار دست و پا ایستاده و در حال ادرار بود، دوخت. متاسف زمزمه کرد. - داغ کافی نیست، آمادهی شبِ پنجم باش نازن تنبلی! سپس گیسوان بلندِ نازن را دورِ دستش پیچید و طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نازن چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نازن. و چهرهی سرخ شده از دردِ نازن. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نازن. از اتاقک خارج شد. به سمت استانبولی بازگشت و میلهی بعدی را برگزید. واژهی «حسادت» روی میله میدرخشید. به راه افتاد. قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درونِ اتاقک گذاشت. اینجا هم تعفن برانگیز بود. روی هوا، روی زانوانش نشست و به چهرهی پریرو و مضطربِ نازن حسادت، چشم دوخت. - زیبایی چه فایدهای داره وقتی توی درونت کریح ترین شیطانی؟ سپس گیسوان بلندِ نازن را دورِ دستش پیچید و طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نازن چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نازن. و چهرهی سرخ شده از دردِ نازن. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نازن. پوزخندش را به نیمهی راستِ صورتش افزود و ایستاد. از اتاقک خارج شد و مسیر استانبولی را پیمود. آخرین میله را چنگ زد و برداشت. واژهی «غرور» خودنمایی میکرد. راه افتاد. قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درونِ اتاقک گذاشت. و نامردِ غرور که مغرورانه سینه ستبر کرده و آز را مینگریست. آز از گردن نامرد گرفت و صورتش را به مدفوع روی زمین چسباند. - توی این وضعیت هنوز هم از غرورت دست نکشیدی؟ سپس از گیسوان نسبتاً بلند نامرد گرفت و سرش را بالا آورد. صورتِ آغشته به مدفوع نامرد غرور، صدای قهقههی بلندِ آز را از دهانش به پرواز درآورد. سپس طی حرکتی غیرمنتظره میانِ خندههایش، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهرهی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نامرد. ایستاد و اتاقک را ترک ساخت. پس از پرتابِ میله، به نقطهای دور، تمامِ درهای اتاقکها را بست و قفلشان کرد. چند قدم برداشت تا به همهی نانفرها دید داشته باشد. لبخند شیطانیاش را روی لبهایش نشاند و در همان حالت، همگی را مخاطب قرار داد. - نشونه گذاری شدین تا توی دنیای پس از مرگ راحتتر گناهانتون رو شناسایی کنن. سپس سوتزنان، به سمت درِ طویله رفت و خارج شد. پیش از بستن در فریاد کشید. - شب اول، نامرد هوس. شب دوم، نامرد پرخوری. شب سوم، نامرد طمع. شب چهارم، نازن خشم. شب پنجم، نازن تنبلی و شب هفتم، نامرد غرور. منتظر روزهای قیامتِ انفرادیتون باشید. در را بست. و درست قبل از سد شدنِ دوبارهی در، در مقابلِ نورِ ماه، آخرین جمله را به زبان آورد. - شب تعفن برانگیزیون بخیر حروم زادهها!- 36 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سوم لگدی به پهلوی حجیم نامرد وارد ساخت. و نامرد که روی مدفوع خود فرود آمد. آز با زانو روی سینهی گوشتیِ نامرد نشست و گونههای گوشتالوی نامرد را بین انگشتانش فشرد. پوزخند زنان غرید. - این هنوز اولشه! قراره چیزایی رو تجربه کنین که توی کابوس هم نمیدیدین. سپس طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهرهی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نامرد. از روی سینهاش برخاست و با بیخیالی و سوت زنان به سمت استانبولی بازگشت. میلهی درونِ دستش را رها کرد و در عوض، تصادفاً میلهی دیگری را برگزید. واژهی «طمع» خود را به نمایش نگاه آز گذاشت. به راه افتاد. مقابلِ اتاقک نامرد طمع قرار گرفت. قفل را باز کرد. در را گشود و پا درونِ اتاقک گذاشت. از نظرِ تعفن برانگیزی، وضعیت بهتری نسبت به دو اتاقک قبلی داشت؛ چرا که نامرد هوس، پیر نامردی بیش نبود. آز پایش را بالا آورد و روی گوژِ استخوانی و بسیار برجستهی پیرمرد نهاد. به قدری پایش را فشرد که نامرد به زمین چسبید. کمر خم ساخت و جوری که هیچ تماسی با زمین نداشته باشد، روی زانوانش نشست. پوست چروکیده و آویزان صورتِ نامرد را گرفت و او را به پشت چرخاند. خبیثانه زمزمه کرد. - دعا کن که زودتر از روز موعود بمیری خرفت! سپس طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانیِ نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهرهی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نامرد. از اتاقک خارج شد و دوباره مسیر قبلی را تا نزدِ استانبولی بنایی پیمود. میله را به کناری انداخت. سپس نانفر بعدی را برگزید. و اینبار واژهی «خشم» بود که به دیدگان آز ظاهر شدند. راه افتاد. قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت. در تعفن برانگیزی، به مثال اتاقکهای قبلی بود. روی زانوی چپش خم شد. نازنِ خشم سرش را پایین برد تا از پیشانیاش حفاظت کند. - سرت رو بگیر بالا، وگرنه به جای پیشونیت همه جات رو میسوزونم. نازنِ خشم به ناچار سرش را بالا برد. آز نگاهش را به رگهای برجستهی صورت و چینهای روی پیشانی نازن دوخت. یک آن سیلیای روی گونهی چپِ نازن خواباند. - دیگه با خشم بهم خیره نشو! سپس گیسوان بلندِ نازن را دورِ دستش پیچید و طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نازن چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نازن. و چهرهی سرخ شده از دردِ نازن. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نازن. سرخوش و سوتزنان از اتاقک خارج شد و به سمتِ استانبولی بازگشت. باید نانفر بعدی را برمیگزید؛ پس میله را با میلهای دیگر تعویض کرد. واژهی «تنبلی» هدفِ پیشرو بود. راه افتاد. قفل را باز کرد. در را گشود و قدم درون اتاقک گذاشت.- 36 پاسخ
-
- 8
-
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت دوم خیسی زبانش را حینِ پلیدانه خندیدنش به دورِ لبهای خشکش کشید. - قبول دارین که آدما مثل یه بذرن؟ الان وقتِ نشستن نبود، پس از روی صندلی برخاست و به نانفرها پشت کرد. چشمانش را بست و سرش را تا روی شانهی راستش چرخاند. - عاه! البته که شما در جایگاهی نیستین که قبول داشته باشین یا نداشته باشین! تا نزدِ استانبولی بنایی گام برداشت. کنارش روی زانوانش نشست. از کنارِ کیسهی برنج، دستکش ضد حریقش را برداشت و به دست راستش پوشاند. نگاهش را به نانفرها دوخت. - آدما مثل یه بذرن که روی زمین کاشته میشن. یکی از میلههای داخلِ استانبولی را برگزید، سپس نگاهش را به نوشتهی برجستهی رویش دوخت. واژهی «هوس» دهن کجی میکرد. کمر راست کرد و ایستاد. حینی که به سمتِ اتاقک مورد نظر میرفت، روایتش را ادامه داد. - منم یه بذر بودم که کاشته شدم. جوونه زدم و گیاه شدم. قد کشیدم و نهال شدم. و در آخر شاخ و برگ درآوردم و درخت شدم. قفل را باز کرد و در میلهای اتاقک را گشود. بینیاش را از شدتِ تعفن برانگیز بودن کفِ اتاقک چین انداخت. دست آزادش را مشت ساخت و غرید. - من یه درختِ باشکوه گیلاس شده بودم؛ اما امثال شماها درختِ شخصیت و زندگیِ من رو خشکوندین. لگدی به بازوی عضلهای نامرد هوس وارد ساخت و او را غرقِ زمین کرد. سپس از گیسوان نسبتاً بلندش گرفت و سرش را بالا آورد. به مردمکهای لرزان از ترسِ نامرد خیره شد. - پس منم تصمیم گرفتم با خون شماها اون درخت رو احیا کنم؛ درختی که توی قتلگاه شماست! سپس طی حرکتی غیرمنتظره، داغیِ میله را به خیسی پیشانی نامرد چسباند. و صدای جلز و ولز سوختگی و بخارِ برخواسته از پیشانی نامرد. و چهرهی سرخ شده از دردِ نامرد. و فریاد خفه شدهی درونِ لپهای نامرد. همگی دست به دست هم داده بودند تا آز، روی صورت نامرد خم شود، نگاهِ جنونزدهاش را به نگاه نامرد هوس بدوزد و بِغُرَد. - وقتی توی گناهت غرق بودی باید به فکر این روز میبودی حرومی! گیسوان نامرد را رها ساخت و از اتاقک خارج شد. و نامرد که روی پهلو افتاده بود و نفسزنان درد میکشید. آز قهقههزنان تا سوی استانبولی گام برداشت. میلهی داخلِ دستش را به کناری پرت کرد و در عوض یکی دیگر را برگزید. اینبار واژهی «پرخوری» رونمایی شده بود. به راه افتاد. - تکتک شماها تقاص درختایی که خشکوندین رو پس خواهید داد. من از فردا هفت شبِ متوالی به ترتیبِ داغِ امروز به سراغتون خواهم اومد. قفل را باز کرد و در را گشود. آن اتاقک حتی از اتاقک قبلی هم تعفن برانگیزتر به مشام و نگاهِ آز میرسید؛ چرا که اتاقک نامرد پرخوری بود.- 36 پاسخ
-
- 9
-
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خوشحالم که بالاخره طلسم شکسته شد و تو هم داری میخونیش، زهره جون دیگه ترشحات مغزمه👹🥸 هاهاها. حالا برو جلوتر که قراره بیشتر سوپرایز شی- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت اول «فصل اول: داغی بر جبین» 🩸 ~ نام داستان: هفت نام نویسنده: سان ژانر: جنایی سرآغاز: به مدت هفت شبِ متوالی، به تعدادِ هفت نانفر؛ متشکل از هفت نازن و نامرد، تو برای من خون آنان را خواهی ریخت! آز دنیا به آن گناهکاران نیازی ندارد؛ پس با بیرحمی تمام، از ذلتِ شکنجه و قتلشان لذت ببر! آغاز: درِ چوبی کلبه گشوده شد و قامت سیاهپوش آز در چهارچوبش نقش بست. کلاهش را روی سرش تنظیم کرده و سپس با چهرهای مصمم به سویی گام برداشت. مقابل دربِ آبی و زنگ زدهی طویله متوقف شد. تا گوشهی دیوار رفت و در را با قدرت کشید. در گشوده شد. با کنار رفتنِ سدی به نام در، نور به درونِ طویله تابیده شد و تاریکیاش را ربود. آز سوتزنان قدم پشت قدم نهاد و تا مرکزِ طویله رفت. نگاهش را بینِ هفت اتاقک فلزی چرخاند. چهار نامرد و سه نازن، کاملاً عریان و مانند حیوان روی چهار دست و پای به زنجیر کشیدهی خود، روی کاههای آغشته به ادرار و مدفوع خود ایستاده بودند. همگی ریسمان به دور گردن داشتند که به زمین میخکوب شده بودند. همگی دهانشان بسته بود؛ چرا که آز با نخِ مختصِ لحاف دوزی، لبهای بالایی آنان را به لبهای پایینیشان کوک زده بود. سوت زدن را کافی دانست و حینی که دستانش را داخلِ جیبِ بافتِ سیاه رنگش فرو میبرد، پوزخندی روی نیمهی راستِ صورتش نشاند. - حال تعفن برانگیزتون چطوره حروم زادهها؟ و مردمکهای لرزان و ترسانِ نامردان و نازنان که صاحبانشان حتی قادر به فریادِ هراسشان نبودند. آز روی زانوانش نشست و از کیسهی برنجِ رنگ و رو رفته، مقداری ذغال درآورد و درونِ استانبولی بنایی انداخت. سپس تکه کارتن را برداشت و آنقدر باد زد، تا آتشِ نیمهجان استانبولی جانی دوباره گرفت. کمر راست کرد و ایستاد. چند قدمی جلوتر رفت و در یک متری از آخورها ایستاد. و حینی که از شدت بوی نامطبوعِ مدفوع نامردان و نازنان، بینیاش را چین میانداخت، پوزخند صدا دارش را دوباره به گونهی راستِ چهرهاش منگنه زد. - اومدم براتون قصه بگم... نگاهِ شرورش را به نوبت، به تکتک چشمان ترسیدهی نانفرهای هر اتاقک دوخت و سپس جملهاش را ادامه داد. - قصهای که خون شما قراره پایانش رو رقم بزنه. صندلی فلزی و زنگ زدهی سبز را از کنار آخورها برداشت. آن را کمی عقبتر، جایی که بشود به همه دید داشت، روی زمین قرار داد و سپس رویش جای گرفت.- 36 پاسخ
-
- 8
-
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
«ضمن سپاس و قدردانی از انتخاب داستان من برای مطالعه، لازم به ذکر است که سه نکته را بیان کنم: • خواندن این اثرِ جنایی برای افرادِ دارای روحیهی حساس و زودرنج توصیه نمیشود. • این اثر از دو دیدگاه روایت میشود؛ راوی کل و نوشتههای سان، که نوشتههای سان درون این علامات ~~ نگاشته شدهاند و از روایتِ راوی کل جدا میگردند. • این اثر بر اساس باورها و عقایدِ شخصی من نسبت به انسانیت نوشته شده است. با آرزو و به امید دنیایی خاکستری؛ دوستدار شما، ساناز «یاماخ»»- 36 پاسخ
-
- 7
-
-
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
دختر ایران، سایه عزیزم ازت بابت اینکه از اول تا آخرش کنارم موندی و خوندیش و توی این شرایط اینترنتی لایکت رو پای همهی پارتاش زود نشوندی، ممنونم! «جلد قشنگشم از تو دارم، مرسی» بوس بهت مامان کوچولو 🎀- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت آخر و اما آخرین صفحهی کتابم، زندان؛ نادنز! از همون لحظهی اول، نیمز همیشه من رو به فکر کردن وادار میکرد. از همون ابتدا در پی کشفِ علت وارونگی نیمز بودم و امروز با کنار هم قرار دادن تمومِ تیکههای پازلِ تجربیات و خاطرات و باورها و عقاید جدیدم، بالاخره نیمز برای من رمزگشایی شد. زمین همیشه من رو به سکوت کردن و خفهخون گرفتن وا میداشت، اما نیمز فریاد کشیدن رو به من آموخت. زمین ادعا میکرد اهل تبعیض گذاشتن بین دو جنسیت نیست و با تمومِ قوا زنان رو آزار میداد، اما نیمز میدونست که زنان همیشه در معرض تعرضن و از جنسیت اونها در مقابل هوسبازان حفاظت میکرد. زمین دفاع از خود رو جرم میدونست چون نقض حقوق بشری بود، اما نیمز آدمیزاد رو به دفاع از خودش فرا میخوند چرا که چیزی فراتر از سلامتِ روانِ شخص نبود. زمین همه چیز رو توی واژههاش میگنجوند و همیشه منظور دیگهای داشت، اما نیمز کلمات رو وارونه کرده بود تا آدمیزاد بیشتر به عمقِ ماجرا و منظور حقیقی واژگان فکر کنه. زمین مدعی انسانیت بود و برخلافِ ادعاش تمومِ اعمالش به خونِ مردم آغشته بود، اما نیمز مدعی بود که بیرحمه و همیشه هم بیرحمانه عمل میکرد. و در آخر: نیمز هرگز وارنه نبود، بلکه این زمین بود که همیشه نقاب به چهره داشت. نیمز، واقعیتِ زمین رو افشاء کرد؛ چرا که نیمز پر از حقایقی بود که زمین همگی رو وارونه نشون میداد. نیمز برخلافِ زمین، هرگز دروغ نگفت و تنها جایی بود که اجازه داد زخمها آزادانه خونریزی کنن و حقیقتِ زندگی رو فریاد بکشن. و من هرگز قصد نداشتم، به زمینِ نقابدار برگردم. من میخواستم داخلِ دنیای بینقاب نیمز، در کنار درصد، چاکرا، لپلپ و دیکتاتور آزادانه زندگی کنم و با تیمِ «همشارلاتانیها» آزادی رو به همهی اسیران هدیه بدم. 🕊️🕊️🕊️🕊️🕊️ «سخن پایانی: به عنوانِ عقل؛ شخصیتِ پیش از زندانِ ساناز، از تمامی مخاطبان عزیز سپاسگذاری میکنم که این رمان رو برای خوندن برگزیدین. این رمان بخشی از وجود من و نمادینی از عقاید، باورها و تجربیاتِ من بود. و من در آخرین سطر؛ پایانِ زندان و آغازِ آزادی رو اعلام میکنم. دوستدار شما ساناز «یاماخ»، فرزند میهنمان ایران.» 2026/03/04- 125 پاسخ
-
- 3
-
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و سوم «۳۴ روز بعد» ۳۴ روز از آزادی درصد، ۳۰ روز از آزادی لپلپ، ۲۶ روز از آزادی چاکرا و ۲۲ روز از آزادی دیکتاتور گذشته بود. لپلپ: آراس یا همون سارا، دختر معصوم و مظلومی که همیشه تحت خشونت خانگی بود، حالا آزادانه داشت زندگی میکرد؛ چرا که من و درصد با کتک زدن خانوادش با انواع و اقسام ابزارهایی که روزگاری لپلپ رو با اونها کتک میزدن، کتک زدیم و موجب آزادی اون شدیم. و اون بالاخره داشت با گرفتنِ محبت از همگی ما، به ویژه از دیکتاتور طعمِ واقعی و خوشِ زندگی رو میچشید. چاکرا: شوروک یا همون کوروش، پیرمرد عارف و تاریخدوستی که همیشه سعی داشت معنویت و انرژی پاکش رو با بستن چاکراهاش از بین ببره، حالا مخفیانه شاگردان معبدش رو به سمت نور و حقیقت راهنمایی میکرد؛ چرا که من و درصد مدرکِ شیطان پرست بودن اون رو جعل کرده بودیم. اما خوب میدونستیم که اون، یکتاپرستترینِ بینِ ما بود. و دیکتاتور: زُربِلا یا همون البرز، مرد غولپیکر اما خوش قلبی که دیگه دست از رفتارهای زورگویانه و مأمورانهی ناریایی خودش برداشته بود و با اصولِ انسانی زندگی میکرد؛ چرا که من و درصد از مجرمِ پروندهی اون به سختی رضایت گرفته بودیم. و حالا اون مدام اطراف لپلپ میپلکید و گویا سعی در ربودن قلب اون داشت؛ اون فیل عاشق یه فنجان شده بود و ابرازهاش شدیداً بامزه به نظر میرسیدن. و همگی ما؛ هر پنج نفر ما، سوگند خورده بودیم که تیم «همشارلاتانیها» رو شکل بدیم و برای آزادی همهی قربانیها که زندانیهای ناریا بودن، بجنگیم. و از اونجایی که من رئیس تیم برگزیده شده بودم؛ صحبت به زبون وارونی رو تنها قانونِ تیم اعلام کرده بودم. ۴ روز پیش، روزِ ازدواج من و درصد بود. من و درصد با تکرارِ متنِ زرتشتی چاکرا به عقد هم در اومده بودیم و امروز میخواستیم جشنی خودمونی برگذار کنیم. جشنی که بزن و برقص زمینی داشته باشه؛ نه گریه و زاری نیمزی. توی این ۳۴ روز، توی اوقات بیکاری، مشغول نوشتن کتابم بودم؛ کتابی که لحظات من رو توی نیمز به نمایش در میآورد. و حالا در حال نگاشتن آخرین صفحهش بودم که صدای درصد یا همون میکیِ عزیزم، به افکارم قیچی زد. - ساناز، نمیای؟ حینی که لبخندم رو تقدیمِ نگاهش کردم، پاسخش رو دادم. - آخرین صفحه رو بنویسم میام عزیزم!- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و دوم حلقهی دستهاش رو تنگتر کرد و من رو بیشتر به خودش فشرد. چونهش رو روی سرم گذاشت. - چقدر صدات قشنگتره. عوضی باز داشت دلربایی میکرد. طی حرکتی، من رو از خودش جدا کرد. بارونِ روی صورتش رو پس زد و به سمتم خم شد. نگاهش رو دقیق، روی جایجای چهرهم چرخوند. با حفظ لبخند عمیق و ۱۰۰ درصدیش، گفت: - چقدر خود واقعیت قشنگتری! پیشونیم رو به پیشونیش چسبوندم. - برات غریبه نیستم؟ بی صدا خندید. - احتمالش رو میدادم همیشه که باشی ولی نه، به هیچعنوان غریبه نیستی! دو دستم رو روی صورتِ خوش زاویهش قرار دادم. - یادته قرار بود یه چیزی رو روز آزادی بهت بگم؟ ابروهاش بالا پریدن و نگاهش پر از شیطنت شد. سرش رو به نشونهی منفی تکون داد. - یادم نمیاد. لبخندی شرورانه روی نیمهی راست صورتم نقش بست. دست از روی صورتش گرفتم و چرخیدم. - باشه، اگه یادت نیست بگذریم. دستم رو گرفت و لحن دستپاچهش رو به گوش شنیدم. - نه.. نه.. یادمه. ۱۰۰ درصد تمام لحظاتمونو همیشه مرور میکنم. ریز خندیدم. دوباره به سمتش چرخیدم. به چهرهش که زل زدم، خنده روی صورتم خشکید. نگاهش؛ آخ که نگاهش همیشه من رو اغفال میکرد. و دوباره زلزله و دل ریزه از حضورش سهم من شد. چند ثانیهای همچنان خیرهی نگاه پر از احساس و لبخند محوِ ۲۰ درصدیش بودم؛ اما ناتوان در کنترل خود، یقهش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم. - دوستت دارم! - من هم.. اما با حرکتی که من زدم، صداش توی گلوش خفه شد. دقایقی بعد از درصد فاصله گرفتم. قلبم توی حنجرهم میزد و از شدتِ کمبود اکسیژن، نفسنفس میزدم. - توی دنیای من.. اینجوری علاقشونو به هم.. ابراز میکنن. نگاهم رو به مردمکهای لرزون و ناباورش دوختم. یک آن من رو توی آغوشش کشید. و قفسهی سینهش که بیقراری میکرد و بیقراریش به من، آرامش رو هدیه میداد. - نمیذارم جایی بری! باید تا لحظهی مرگم توی نیمز بمونی، وارونک! حینی که میخندیدم، دستم رو دورِ کمرش حلقه کردم. - جایی نمیرم. همیشه پیشتم! چونهم رو به سینهش تکیه دادم تا چهرهش رو ببینم. - اسمت رو نمیخوای بگی خانوم شارلاتان؟ خندیدم. - ساناز! لبخندی زد. - اسمت هم قشنگه، مثل خودت و صدات!- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیست و یکم مسیر دهشم تا نارهت بیوقفه و با اتوبوس طی شد. از مدرکِ شارلاتانیم کپی گرفته و اون رو به عنوان وثیقه، ضمیمهی پروندهی درصد کرده بودم. حقیقتاً من برای آزادیش شدیداً عجله داشتم. و حالا، زیر آسمون تاریکِ ناریا، توی فاصلهی چندصد متری به درِ زندان نارهت ایستاده بودم. حتی بارونی که میبارید هم من رو از صبر برای اون وا نمیداشت. تنم موش آب کشیده شده بود، اما من همچنان از رو نمیرفتم. قطعاً تا به حال مهر آزادی روی پروندش نشسته بود و کمکم باید درِ زندان گشوده میشد و اون بیرون میاومد. به ساعتِ مچی روی دستم خیره شدم، یه دقیقه تا ۷ مونده بود؛ نارهت همیشه زندانیهاش رو توی این ساعت آزاد میکرد. یک آن صدای باز و بسته شدن در به گوش رسید. سرم رو بالا بردم و با چشمهایی ریز شده، شخصی که داشت بیرون میاومد رو برانداز کردم. قطراتِ بارون رو از روی صورتم زدودم تا دیدم دقیقتر بشه و شد! دقیقتر شد و درصد رو دیدم. لبخندی لرزون روی لبهام نشست. قدمهای متزلزلم رو به سمتش برداشتم. اسمش رو فریاد کشیدم. - درصد! هنوز به اسمِ خودش عادت نداشتم. شاید برای من همیشه درصد باقی میموند. جعبهی ابزارم رو روی زمین رها کردم و به قدمهام سرعت بخشیدم. حینی که به سمتش میدوئیدم، دوباره اسمش رو فریاد کشیدم. - درصد! اون هم میدوئید؛ هردو همزمان به سمت هم میدوئیدم. اون درصدِ همیشگی بود، اما من چی؟ من وارونک همیشگی نبودم! یعنی من رو میشناخت؟ اگه نمیشناخت چی؟ و بالاخره رسیدم. به قدری سرعتم زیاد بود که به آغوشش کوبیده شدم. اما درصد مانع از افتادنمون شد؛ چرا که سفت دستهاش رو دورم حلقه کرد. سرم رو بالا بردم و زلِ نگاهِ خیسم رو به مردمکهای خیس و ناباورش دوختم. - وارونک؟ سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم. درصد دستش رو بالا آورد و زیر چشمهام گرفت، جوری که فقط چشمهام رو ببینه. ناگهان لبخندی عمیق با وضوح ۱۰۰ درصدی روی لبهاش نشست. - با احتمال ۱۰۰ درصدی خودتی؛ چون همون چشمای همیشگین. حینی که گلولهگلوله اشک میریختم، سرم رو روی سینهش گذاشتم. و چقدر صدای کوبش دیوانهوار قلبش آرامبخش بود. زمزمه کردم. - دلم برات تنگ شده بود!- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و بیستم سرم رو تکون دادم تا از تن لرزهی پیش اومده فرار کنم. از روز عروسیِ عزا شده، شاید هم عزای عروسی شده، مدام این تن لرزه سراغم رو میگرفت؛ البته موهای تنم هم سیخ میشدن. اما شوکِ چند هزارم هم به من وارد شد! اتوبوس وقتی داشت از جلوی مدرسه عبور میکرد، به جای بچهها، زن و مردهای بین ۲۰ تا ۳۰ ساله رو دیدم که لباس مدرسه پوشیده بودن و کوله به پشت، وارد حیاطش میشدن. و طبق شنیدههام از زنِ کناریم، متوجه شدم که توی نیمز بچهها باید از ۷ سالگی تا ۲۰ سالگی، توی معادن، کارخونهها، شرکتها و یا روستاها کار میکردن تا میتونستن والدینشون رو برای گرفتنِ شغلهای دولتی، ۱۰ سال به مدرسه بفرستن. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره سرم رو تکون دادم. نیمز واقعاً اعجوبه بود و هر روز و هر لحظه یه چیز جدید برای سکته کردن من رونمایی میکرد. یعنی بچهی من هم باید از ۷ سالگی تا ۲۰ سالگی تن به بیگاری میداد؟ من هیچوقت قرار نبود تن به این عمل کودکآزارانه بدم! با توقف اتوبوس توی ایستگاه مورد نظرم، افکارم رو پس زده و پیاده شدم. آسمون تاریک بالای سرم، نشون دهندهی روزِ نیمزی بود. با هزار بدبختی و کلی آدرس پرسیدن، بالاخره به کوچه و ساختمان مورد نظر رسیدم. برای رسیدن به اینجا از جَرَک تا دَهشَم یا همون مشهدِ زمین، کلی مسافت طی کرده و یه روز کامل توی راه بودم؛ اتوبوس ترمینال جرک-دهشم و سپس هم اتوبوسهای داخل شهری. خونهی آپارتمانی والدین درصد توی منطقهی خوب دهشم قرار داشت. زنگ در رو فشردم؛ صدای لطیف زنی به گوشم رسید. - کیه؟ گلوم رو صاف کردم. - شارلاتانم. طولی نکشید که در گشوده شد و زنی بلند قامت و زیبا توی چهارچوب نقش بست. غیر این انتظار نمیرفت؛ درصدِ من توی قد و بالا به رعنایی مادرش بود. لبخندی روی لبهام نشوندم. - من همسلولی فرزندتون بودم، حالا شارلاتانم. میخوام کمکتون کنم. زن حینی که ابروهاش از بهت بالا پریده بودن، سرش رو تکون داد. - بفرمایید. سپس کنار رفت تا من وارد شم. باهم سوار آسانسور شدیم و تا طبقهی دوم رفتیم. مادر درصد پیش از ورودش به خونه، به من تعارف کرد. قدم داخل خونه گذاشتم. مادرش هم وارد شد. من رو دعوت به نشستن روی مبل کرد. خودش هم مقابلم نشست. گلوم رو صاف کردم. جعبهی ابزارم رو روی زمین قرار دادم. - میشه عکسشون رو ببینم؟ مادرش برخاست و به سمتم گام برداشت. گوشیش رو روشن کرده و پس از ثانیهای صفحهش رو به سمتم گرفت. همین که چشمم به عکسش افتاد، قلبم حینی که وحشیانه خودش رو به در و دیوار سینهم میکوبید، شروع به ذوب شدن کرد. تا خواستم زبون باز کنم و چیزی بگم، صدای مردی به گوشم رسید. - بنیز جان! کی بود در زد؟ مادرش پاسخ داد. - ایشون همسلولی نامدار و شارلاتانن داوِج جان، میخوان آزادش کنن. با شنیدن اسمِ واقعی درصد، ذوب شدن قلبم سرعت گرفت. مرد که قطعاً پدر درصد بود، با ذوق خودش رو به ما رسوند و کنارم روی مبل نشست. به صورتش خیره شدم، چهرهش دقیقاً شبیه درصد بود! انگار که صرفاً اون رو چند سالی پیر کرده باشن! - میخواین نامدار ما رو آزاد کنین؟ چجوری؟ چون باید ازدواج کنه تا آزاد شه. حینی که به سخنان پدرشوهرِ خوش ریشِ آیندهم گوش فرا میدادم، لبخندی روی لبهام نشوندم. درصد دیگه برای من ۱۰۰ درصدی شده بود؛ چرا که توی عکسش خودش بود و اون جنسیتی که من میخواستم رو داشت، اون ۵۰ درصدِ مثبت احتمالات عقل بود. کاش عقل بود و صدای جیغِ خوشحالیش رو توی کاسهی سرم بین دو نیمکرههام پژواک میکرد. - من باهاش ازدواج میکنم. صدای واکنشِ جیغناک مادرشوهر آیندهم بلند شد. - چی؟ شما میخواین باهاش ازدواج کنین؟ با اطمینان سینه ستبر کردم، سپس با غرور آب دهنم رو قورت دادم. - بله، یه مراسم برای ماه آینده تدارک ببینین. من درص.. نامدار رو تا اون روز آزاد میکنم. مادرشوهرم از ذوق روی مبل وا رفت؛ از حق نگذریم خیلی جذاب و جوان به نظر میرسید. کمتر از این از خانوادهی درصد انتظار نمیرفت. نامدار. ن، ا، م، د، ا، ر؛ رادمان؟ رادمان. اون تنها کسی بود که دلم میخواست اسمِ وارونهش رو صدا بزنم. لبهام رو روی هم فشردم تا از ذوق قهقهه نزنم و رسوای عالم نشم. به اصرار والدین درصد، وعدهی صبحونه رو همراهشون خوردم. هرچند هوش و حواسم سر جاش نبود و مدام به عکس و اسمِ عزیز دلم فکر میکردم. پروندهی درصد به دست از خونهشون خارج شدم. و چقدر توی آسانسور و توی تنهایی، حینی که آهنگ عروسی ستار رو زمزمه میکردم، قر دادم و رقصیدم.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نوزدهم زنِ جوانتر که مادر داماد به نظر میرسید، نبضِ گردن زن پیر رو گرفت. ناگهان صورتش رو بالا آورد و هیجانزده همه رو مخاطب قرار داد. - پدرم رفت! پدرم آسمونی شد! سپس کل کشید. کل کشید؟ پدرم رفت؟ کاش دو جفت چشم بیشتر داشتم، این دوتا برای نشون دادن تعجبم کافی نبودن. مادرش فوت شده بود و اون با سرخوشی کل میکشید؟ جابجا شدن عنوانها قابل هضم بود اما مابقی، به هیچعنوان! در عرضی از ثانیه تمومِ چیزهایی که روی میز قرار داشتن رو برداشتن و در عوض پیرزن رو محترمانه در حالت درازکش قرار دادن. چند نفری نیز با کمک هم، میز رو تا مرکزِ سالنِ مثلاً عروسی هل دادن. سپس عدهای اومدن و دورِ میز حلقه زدن؛ حتی هیاس و آسراپ هم به اونها پیوستن. دورِ میز چرخیدن و دست زدن. دور میز چرخیدن و کل کشیدن. دورِ میز چرخیدن و خندیدن. دور میز چرخیدن و قهقهه زدن. دور میز چرخیدن و رقصیدن. دور میز چرخیدن و پایکوبی کردن. سپس دست هم رو گرفتن، دور میز چرخیدن و رقصی مشابهِ رقص کردی رو به نمایشِ نگاهِ بهت زدهی من گذاشتن. صدای شیخ اینبار خوشحال به گوش رسید. - جماعت این پیرمرد، پدربزرگِ عروس، آسراپ جان دیگه قرار نیست اجاره خونه بده! و جماعت که رقصان دستهای توی هم قفل شدهشون رو بالا بردن و «هورا» گفتن. شیخ سرخوشتر ادامه داد. - جماعت این پیرمرد، پدربزرگِ عروس، آسراپ جان، دیگه قرار نیست نگرانِ پولِ قبضِ آب و برق و گاز باشه. و جماعت که رقصان دستهای توی هم قفل شدهشون رو بالا بردن و «هورا» گفتن. و شیخ که خندهکنان لب از روی لب برداشت. - جماعت این پیرمرد، پدربزرگِ عروس، آسراپ جان، دیگه قرار نیست نگران اقتصاد و تورم باشه؛ چرا که در آخرت نرخ تورم صفره و همه چیز مجانیست! فقط کافیه فرزندانش هزینهی زیادی رو صرفِ سنگ قبر این پیرمرد کنن تا آخرتی مجانی رو بهش هدیه بدن. و جماعت که رقصان دستهای توی هم قفل شدهشون رو بالا بردن و «هورا» گفتن و سپس «هدیه میدیم» رو فریاد کشیدن. و من که دیگه نتونسته بودم به ناباوری و ترسم نسبت به رسم و رسوم عروسی و عزای ناریا غلبه کنم؛ داشتم شستم رو میمکیدم. یک آن نگاهِ شیخ روی من قفل شد. و جملهش که تن و بدن من رو لرزوند. - اون آقایی که لباس یاسی رنگ پوشیده رو نزدِ این پیرمرد بیارین تا چشماشو ببنده و بدرقهش کنه. چه؟ منظورش من بودم؟ تنها شخصی که لباسی غیر تیره و غیر مشکی به تن داشت من بودم! من تنها لباس یاسی مجلس بودم! شستم از دهنم دراومد و دستم کنارِ بدنم سقوط کرد. و اضطراب که به پلکِ راستم اجازهی پریدن داد. دو نفر به سمتم اومدن، به بازوهام چنگ زدن و من رو کشونکشون به سمت میز و جنازه بردن. و پاهام که به زمین چسبیده بودن و قصد گام برداشتن، نداشتن. نمیخواستم، اما به زور من رو به سمت میز بردن. نمیخواستم، اما به زور دست من رو گرفتن و روی پیشونی جنازه گذاشتن. نمیخواستم، اما به زور با دست من، چشمهای مادربزرگِ داماد رو بستن. آخ که چقدر چهرهی جنازه وحشتناک شده بود؛ صورتش پر از ردِ چنگ و خون مردگی بود، چشمهاش کاملاً باز بودن و لبخندِ ترسناکی به گونههاش منگنه زده بود. و من که از شدتِ وحشت انقدر جیغ کشیدم که از هوش رفتم.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هجدهم چند نفر ظرفِ گلاب به دست میچرخیدن و روی افراد حاضر در جشن، گلاپ پاشی میکردن. از اونها بدتر محتوای روی میزها بود. توی عروسیهای نیمز به جای شیرینی انواع و اقسام حلوا رو سرو میکردن؛ از حلوای خمیری گرفته تا حلوای بیسکوئیتی! و دوباره شیخ که با لحنی سوزان ادامه داد. - فکر کنین این دو نفر قراره زین پس اجاره خونه بدن. یک آن دو نفر از زنهای مجلس ایستادن، کیسههای پارچهای روی میزها رو گشودن و به داخلشون چنگ زدن. و خاک بود که مشتمشت روی سر و صورتشون میریختن. دستم رو جلوی دهنم گذاشتم تا صدای جیغم بلند نشه. داشت چه اتفاقی میافتاد؟ چرا حنای خشک رو روی سر و صورتهاشون میریختن؟ آخه چرا؟ شیخ با بغض، سوزندهتر از قبل ادامه داد. - جماعت میدونین خرجِ مایحتاج خونه چقدر زیاده؟ از قیمت روغن و برنج و تخممرغ خبر دارین؟ صدای جیغ و خودزنی بلندتر زنی که احتمالاً مادرِ داماد بود، نگاه سکتهای من رو به خودش دوخت. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به شیخ چشم دوختم. - خرج مایحتاج رو جور کردن، چجوری از پس قبضای آب و برق و گاز بربیان؟ و زنِ مسنتری که به مادرِ داماد پیوست. احتمالاً اون هم یکی از مادربزرگهای داماد بود. همه سینه میزدن و میگریستن اما اون دو زن عاشوراییتر بودن؛ به صورتهاشون چنگ میزدن و سیاهیِ کلِ لباسهاشون آغشته به حنای خشک بود. - آی جماع.. یک آن آسراپ ایستاد و دمِ گوشِ شیخ پچپچ کرد. و چشمهای شیخ که گردن شدن و جملهش رو ناتموم گذاشت. آسراپ حینی که سرش رو تکون میداد، سر جاش نشست. نیم نگاهی به هیاس انداختم، خودش رو با بادبزن مشکیِ توی دستش باد میزد؛ قطعاً برای خشک کردن اشکِ توی چشمهاش بود تا مبادا آرایشش خراب بشه. صدای شیخ نگاهم رو به سمتِ خودش برد. - ای جماعت الان شنیدم که عروس بارداره. صدای جیغِ دو زن بالا رفت. چشمهای من که روی صورتم نبودن، از توی کاسه در اومده و در عوض توی کاسهی دستهام فرود اومده بودن. هیاس حامله بود؟ پس چرا به من نمیگفت؟ شیخ گریهکنان ادامه داد. - جماعت از هزینهی سیسمونی خبر دارین یا بگم؟ و حضار که سینهزنان «میدونیم» رو عربده زدن. من هم یه مرحله به سکته نزدیک شدم، همین! - آهای جماعت! از قیمت شیر خشک و پوشک خبر دارین یا بگم؟ و مهمونها که سینهزنان «میدونیم» رو عربده زدن. یک آن زنِ مسنتر که با زانو روی میز نشسته بود و ناله و شیون میکرد، با چشمهایی گرد شده فریادی کشید و روی میز فرود اومد.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفدهم اتوبوس که توی ایستگاه مورد نظرم توقف کرد، پیاده شدم. هیاس به قدری من رو تا تالارِ جشنش آورده بود؛ منی که توی آدرس یافتن افتضاح بودم، حفظش کردم. و چقدر راه رفتن با کفش پاشنه بلند سخت و طاقتفرسا بود؛ اون هم پاشنه میخیِ ده سانتی! حینی که خودم رو زیر لب بابت انتخابِ نوع کفش دشنام میدادم به سمت تالار به راه افتادم. همین که قدم داخلِ سالن گذاشتم صورتم از بهت پهن شد. همه سر تا پا سیاه پوشیده بودن و خبری از جشن عروسی نبود. احتمالاً سالن رو اشتباه اومده بودم! عقب گرد کردم تا از سالن خارج بشم، اما ناگهان هیاس و آسراپ دست توی دست هم وارد شدن. ابروهام از شدتِ ناباوری بالا پریدن؛ آسراپ کت و شلوار، پیراهن به تن داشت و حتی کرواتی که از گردنش آویخته بود، سیاه بود. حتی هیاس هم لباسِ عروس مشکی رنگی پوشیده بود. عجیبتر از رنگِ لباس هیاس، تم تماماً مشکی آرایش روی چهرهش بود، حتی رژِ لب زرشکی روی لبش هم سیاه به نظر میرسید! از ترس به دیوار چسبیدم. اینجا چخبر بود؟ مگه قرار نبود عروسی باشه؟ پس چرا بیشتر به عزا شباهت داشت؟ با ورود هیاس و آسراپ همگی ایستادن، اما به جای دست زدن و کل کشیدن، سینه میزدن. آب دهنم رو قورت دادم و بیشتر به دیوار چسبیدم. دلم میخواست با دیوار یکی بشم اما این صحنهها رو نبینم. هیاس و آسراپ دست توی دست هم به سمت جایگاه عروس و داماد رفتن. اما منبرِ وسط صندلیها چی میگفت؟ هیاس روی صندلیِ سمت راست و آسراپ که همون رده سبزِ زخمی زندان بود، روی صندلی سمتِ چپِ منبر نشستن. بیشتر خودم رو به دیوار فشار دادم. یکآن جمعیت دوباره از روی صندلیهاشون برخاستن و سینه زدن. رد نگاهشون رو گرفتم و چشمم به شیخی افتاد که داشت وارد سالن میشد. - چه؟ نیمز هم مُلّا داره؟ شیخ که عبای مشکی به تن و عمامهی مشکیای به سر داشت، تا جایگاه عروس و داماد گام برداشت و در عین تعجب روی منبر نشست. و من دیگه مردم، من دیگه توانایی تحمل اون همه شوک رو نداشتم! شیخ روی منبر نشست و میکروفون مقابلش رو جلوی دهنش تنظیم کرد. - با عرض خداحافظی به همگی که توی جشن این دو لالهی سرخ شرکت کردن، تسلیت همگی شما رو به پیوند این دو لاله عرض میکنم. یک آن شیون زنهای داخلِ مجلس بلند شد. و من که به ستونِ چسبیده به دیوارِ کنارم چنگ زدم و اون رو سفت فشردم.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
پر رمز و راز داستان سان و آز؛ خاکستری | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
نام داستان: سان و آز؛ خاکستری نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: جنایی، فلسفی، فانتزی خلاصه: آز شخصیتِ داستانی به نویسندگیِ سان، در نوشتههای جنونآمیز و آغشته به خون او اسیری بیش نیست. وی با ریسمانهایی از جنس واژه، مانندِ عروسکِ خیمه شب بازی، با جسمی بیاختیار به سازِ تمامِ نوشتههای سان، ناچاراً میرقصد. اما باید دید که آیا آز در نهایت میتواند اختیارش را از سان پس بگیرد یا نه، ماجرا چیز دیگریست؟ مقدمه: همه چیز از دقیقاََ صفر آغاز میگردد؛ از همان دوران جنین بودن در بطن مادر. از همان ابتدا آدمیزاد شروع به احساس کردن و اندیشیدن میکند و آنهنگام که دیده به جهان میگشاید، تازه داستان زندگیاش رنگ و بو میگیرد. احساسات و تفکراتش چون بذر در دل خاک حیاتش میرویند و در آخر به درخت تبدیل میشوند. پس از آن صفر به گردش در میآید؛ یا به سوی مثبتها، یا به سوی منفیها و یا حتی در رفت و آمد میان هر دو. و این خود آدمیزاد است که حین هر تجربهای، مسیر ترددش را مشخص میسازد. انسان نه مطلقاََ سپید است و نه مطلقاََ سیاه و همگی از جمله من و تو، خنثی و خاکستری خلق شدهایم.- 36 پاسخ
-
- 9
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و شانزدهم یه هفته مثل برق و با سرعتِ باد گذر کرد؛ چقدر هم با هیاس خوش گذشت. دختر اهل نیمزی که بوی رفاقتهای زمینی رو میداد؛ حتی با معرفتتر. انقدر با معرف که همون روز اول بعد از در جریان گذاشتنِ نامزدش آسراپ، من رو به یه موسسهای برد و توی دورهی شارلاتانی فشرده ثبت نامم کرد. دخترهی حسابی، خدا همیشه پشت و پناه خودش و نامزدش باشه! دورهی فشردهی شارلاتانی فقط ۶ روز طول کشید. توی آموزشگاه به جای کتابهای آموزشی باید جعبهی ویژهی شارلاتانها رو خریداری میکردیم؛ جعبهای سرشار از سلاحهای سرد و گرم، از قمه گرفته تا کلت کمری. توی دوره کارایی و نحوهی هر سلاح رو توضیح دادن. روز آخر هم از یه کتاب به اسم جرمنامه رونمایی کردن که جرمها رو به سلاحها وصل میکرد؛ طبق قانون نیمز هر مجرم در حد و اندازهی جرمش باید مورد ضرب و شتم قرار میگرفت و از سلاحِ ویژهی اون جرم باید استفاده میکردیم. برای مثال اگه من مجرمِ پروندهی خودم رو گیر مینداختم، کافی بود با پایهی ۴۰ سانتیمتری مبل به سمتش خیز بردارم و پایه رو توی رودهش فرو کنم، همین! من بعدش به خودش بستگی داشت که بتونه دوام بیاره و زنده بمونه، یا درودش رو به جهنمِ پس از مرگش برسونه. اگه عقل بود قطعاً اوردوز میکرد؛ چرا که وکیلهای این دنیا شارلاتانها بودن و به جای حفظ کردن قوانینِ کتابهای مختلف، حقِ مجرم رو کفِ دستشون میذاشتن. شاید هرکسی از این سیستم و قانون، دلِ خوشی نداشت، اما من یکی حقیقتاً عاشقش بودم. من در طول اون ۴۷ روزی که توی زندان بودم، ذهنیت پاکم رو نسبت به همه چیز از دست داده بودم. برای من؛ چشم در برابر چشم و خون در برابر خون، قانون بهتری به نظر میاومد. حالا من یه فرد خنثی بودم؛ شخصی که اگه خوبی میدید نیکی میکرد و اگه بدی میدید شرارت. از این تغییر راضی بودم، حتی اگه جهنمی واقعاً وجود داشت و من رو بعدها مورد شماتت قرار میداد. البته مگه این حقِ هرکسی نیست که وقتی به سمت نور حرکت میکنه، هیولاهای تاریکی رو از بین ببره؟ پس من هم با این دیدگاه به دنیا نگاه میکنم. لبخندی شرورانه روی گونهی راستم منگنه زدم. همهی سرهای داخلِ اتوبوس به سمتِ من بود. چرا که بدون اهمیت دادن به حقوق شهروندی، آزادانه حجاب نداشتم که هیچ؛ بلکه پیراهن مجلسی یاسی رنگ به تن داشتم و آرایشم غلیظ و مناسبِ عروسی بود. از کمدِ اهدایی هیاس این لباس رو انتخاب کرده بودم؛ بلند بود و آستینهای توری داشت. توی سبک لباسهای مجلسی کردی زمینی بود. و وای که چقدر آستینهاش فوق العاده زیبا بودن! آرایشم هم هنرِ دستِ خودم با لوازمِ اهدایی هیاس بود و تمِ بنفش و سیاه رنگ رو رعایت کرده بود. عروسی هیاس بود؛ کمتر از این که نباید به خودم میرسیدم. فقط تنها حسرتم موهای کوتاهم بود. لعنت به ناریا که گیسهای قشنگم رو از من ربود؛ هر شب سبکی و نبودِ موهام داشت آزارم میداد.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پانزدهم روی مبل نشستم و رده آبی هم کنارم. - من هیاسم.. اسم تو چیه؟ س، آ، ی، ه؛ سایه؟ - سانازم. چشمهاش گرد شدن. - زاناس؟ سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم. - اگه بگم باورم نمیکنی پس.. سایه یا به قول خودش هیاس، جملهم رو ناتموم گذاشت. - باور میکنم. نفس عمیقی کشیدم؛ باید ماجرای خودم رو تعریف میکردم؟ اگه باور نمیکرد و من رو روانی میشمرد چی؟ اگه باور نمیکرد و بهم یاری نمیرسوند چی؟ اما دل رو به دریا زدم. - من از یه دنیای موازیم! چشمهاش اینبار از کاسه در اومدن. مبهوت خندید. - من اهلِ نیمز و ناریا نیستم، من از زمین و ایرانم. آب دهنش رو قورت داد. من هم صادقانه ادامهی داستانم رو به زبون آوردم. - کلیهم رو فروختم و خواستم فرار کنم. اما قاچاقچی منو زخمی کرد و توی دریا انداخت. لبم رو تر کردم. باید به زبونِ وارونی مابقی رو تعریف میکردم. - من توی دریای زمین زنده شدم و روی ساحلِ نیمز مردم. نگران، دست راستم رو بینِ دستهاش گرفت و فشرد. من هم تمومِ جزئیات رو براش قصهگویی کردم. و واکنشهای سایه که نسبت به هر قضیه بینِ احساسات منفی در حرکت بودن و مدام تغییر مییافتن. آهی کشیدم و با لحنی مصمم آخرین جملهم رو به زبون آوردم. - حالا که آزاد شدم، میخوام شارلاتان بشم و همهی همسلولیهامو آزاد کنم. بعدشم شارلاتان باقی بمونم و به زندانیا یاری برسونم. لطفاً بهم کمک کن یه جا برای زندگی و یه شغل پیدا کنم. لبخندی روی لبهاش نشست. - تو با آدمایی که دیدم فرق داری، حتی با اینکه آزاد شدی بازم به فکر آزادی بقیهای.. پس من باورت میکنم و بهت کمک میکنم. ذوق زده سایه رو توی آغوشم کشیدم. صداش به گوشم رسید. - من تنها مُردِگی میکنم، هفتهی دیگه عروسیمه. میتونی اینجا بمونی. تا وقتی هم که همسلولیات، تنها خانوادت روی نیمز، آزاد بشن، نگران پول نباش. اگه تو نبودی نامزدم نبود.. برای همین من تا آخرین لحظهی مرگم مدیون توئم. از آغوشم بیرون اومد و ایستاد. - حیف نشد توی زندان دستور پختای تو رو تست کنیم. لبخندی دندوننما از روی سرخوشی روی لبهام نشوندم. - میپزم برات! کف دو دستش رو با ذوق به هم کوبید. - پس میخوام دستور پختاتو بزارم تو پیجم، البته با اسم و عکس خودت. بهت زده ابروهام رو بالا پروندم؛ پیج؟ - پیج چی؟ لبخندی به گونههاش منگنه زد. - پیج مارگاتسِنیا؛ روی زمین ندارینش؟ آ، ی، ن، س، ت، آ، گ، ر، آ، م؛ اینستاگرام؟ قهقهه زدم. توی نیمز حتی اینستاگرام هم حضور داشت، اما با اسمی وارونه! شگفتا! - چرا، چرا داریم. مثل من اسمش وارونهست. هیاس دستور پختارو جهانی کن! سرش رو با ذوق تکون داد. چقدر سریع با این دخترِ جوان صمیمی شده بودم. ایستادم و به همراهِ هیاس، خنده کنان و شوخی کنان غذا پختیم و دستور پختها رو یادداشت کردیم. - بعد از غذا بریم کلاس شارلاتانی ثبت نام کن. سرم رو تکون دادم. چند ثانیهای در سکوت نگاهم کرد. - ام، به جشنِ عروسیم میای؟ آخه من هیچکسو ندارم. ابروهام بالا پریدن. منظورش از تنها بودن و کسی رو نداشتن چی بود؟ اون هم مثل من تنها بود؟ تنها کسی که توی دنیا داشت نامزدش بود؟ انگار اون هم مثل من که فقط درصد رو داشتم، فقط یه نفر رو داشت. لبخندی مهربون به نمایشِ مردمکهای لرزونش گذاشتم. - معلومه که میام. لبخندی روی لب نشوند. - میخوام به آسراپ بگم که تو آزاد شدی.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهاردهم یکی از خوشبیاریهای دیگهم «اتوبوسِ مجانی» بود؛ تمومِ اتوبوسهای نارهِت که زندان مرکزی ناریا به حساب میاومد، برای زندانیهای تازه آزاد شده رایگان بودن. من هم سوار خطِ نارهت-جرک شده بودم و دفترچهی درصد رو مینگریستم. صفحات اول تا آدرسها کاملاً سفید به نظر میرسیدن، هرچند ردِ نوشتههای نامرئی درصد روی صفحات به جا مونده بودن. در اولین فرصت همه رو رمزگشایی میکردم، تا به ترشحات ذهنی درصد دست پیدا کنم! لبخندی روی لبهام طرح زده و با شستِ راستم مشغول نوازش صفحات شدم. آخ درصد، عزیزِ دلم! هنوز یه روز هم نگذشته بود و من این چنان دلتنگش بودم؛ وای به حال روزهای دیگه! با توقف اتوبوس و فریادِ «رسیدیم» راننده، به سمت در خروج رفتم. از اتوبوس پیاده شدم. داشت بارون میبارید، دفترچه رو توی جیبِ شلوارم قرار دادم تا مبادا خیس بشه. چجوری باید آدرس رو پیدا میکردم؟ باید تاکسی میگرفتم؟ من که پول نداشتم! چقدر بیچاره بودم. از ترمینالِ جَرَک خارج شده و به سمت ماشینهای قرمزِ تاکسی دوئیدم. با موش آب کشیده تنها یه مرحله فاصله داشتم؛ فقط لباسِ زیرم خیس نشده بود. رانندهای رو مخاطب قرار دادم. - میشه کرایه رو وقتی رسیدیم پرداخت کنم؟ رانندهی پیر، حینی که با تای ابروی بالا پریده، بهم زل زده بود، تابی به سیبلهای چخماقیش داد. - بشین خاله جان! چشمهام گرد شدن. ناریا هنوز هم قرار بود با ادبیات وارونهی خودش تن و بدنم رو بلرزونه. راننده با این چهره و هیکل باید خیابون میبست و با ساطور به همه حمله میکرد، ولی داشت خودش رو خاله خطاب میکرد؟ در رو گشودم و سوارِ سمندِ قرمز شدم. راننده هم پشت فرمون نشست و به راه افتادیم. آدرس رو به سختی از رو خوندم. و پاسخِ رانندهی ترسناک! - نزدیکه زود میرسیم! اگه نزدیک بود، پس چرا کیلومترها رانندگی کرد؟ اگه نزدیک بود پس چرا ۴۵ دقیقه توی راه بودیم؟ وارد کوچهای شد. - رسیدیم، کرایه رو حساب کن. حینی که سرم رو تکون میدادم از ماشین پیاده شدم. شیشهی راننده پایین بود، سرم رو نزدیکش بردم و دفترچه رو به سمتش گرفتم. - کدوم از این خونهها میشه؟ راننده حرصناک و متاسف در سمتِ خودش رو گشود و پیاده شد. دفترچه رو از دستم چنگ زد و پی در پی نگاهش رو به خونهها انداخت. - اوناها! انگشتِ اشارهش رو به سمتی گرفته بود. رد نشونهش رو گرفتم و به سمتِ خونه گام برداشتم. یه خونهی ویلایی با درِ سفید بود. زنگ رو فشردم. - کیه؟ صورتم رو توی حلقِ دوربینِ آیفون فرو بردم. - منم، لیدر اعتراضات زندان! صدای هیجان زدهی زن به گوشم رسید. - ۶۲۲۶؟ خودتی؟ سرم رو با لبخند تکون دادم. ناگهان در گشوده شد. - میشه کرایه تاکسیو حساب کنی؟ - اومدم! به سمتِ راننده که منتظر نگاهم میکرد، چرخیدم. لبخند دندوننمایی زدم. - الان میاد. همین که جملهم به پایان رسید صدای زن دوباره به گوشم رسید. - ۶۲۲۶! چرخیدم. زنی توی چهارچوب در نقش بسته بود. یکآن به سمتم جهید و من رو توی آغوشش کشید. - من نامزد اونیم که نجاتش دادی، من همونم که نامزدشو کول کردی. لبخندی روی لبهام نشوندم و شونههای ظریفش رو به آغوش کشیدم. - وای باورم نمیشه که همجنس من تمومِ اون کارارو انجام داده باشه! خندیدم. - کرایه ما رو بدین بریم به کارمون برسیم. زنِ جوان که همون رده آبی بود، چادر گلگلیش رو از روی شونهش تا روی سرش کشید. سپس پولِ کاغذی رو که کنار اعدادش «قرون» به چشم میخورد رو به سمت راننده گرفت. یعنی واحدِ پول نیمز نه ریال بود و نه تومن، بلکه اونها از قرون استفاده میکردن؟ راننده که پولش رو گرفت، رفت. من هم به اتفاق زنِ جوان وارد خونهش شدیم.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سیزدهم با احساسِ نوازش صورتم توسط نسیم، پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود. به سختی توی جام نشستم. دستِ راستم رو به سمت صورتم برده و چشمهام رو مالیدم. یک آن با یادآوری حوادث گذشته، توی جام پریدم. روی یه تشک بادی بودم. از روی تشک سر خوردم و روی زمین فرود اومدم. به پشت سرم، به دیوار چشم دوختم. دیوار زندان بود! دستم رو بالا آوردم؛ میلرزید. اما.. اما مثل سابق بود. انگار که تغییر جنسیت خواب بوده باشه، مثل پیش از عمل ظریف و لطیف به نظر میاومد. دستم رو روی قفسهی سینهم گذاشتم؛ اون هم برجسته بود، مثل قبل. لبخندی از روی خوشحالی روی لبهام نقش بست. همزمان با واکنش لبهام، چشمهام هم شروع به گریستن کردن. بالاخره، بعد از ۴۷ روز به خودِ سابقم برگشته بودم. بالاخره بعد از ۴۷ روز از زندان «آزاد» شده بودم. دستِ چپم رو بالا آوردم و دستِ چپِ خیالیِ آزادی رو گرفتم، پیشونیم رو با پیشونیِ خیالی آزادی تماس دادم و بینیم رو به بینی خیالی آزادی چسبوندم. و نفس کشیدم؛ آزادی رو نفس کشیدم. درصد ابراز علاقهی نیمز رو به من آموخته بود و حالا من عشقم رو به آزادی داشتم ابراز میکردم. روی زانوهام فرود اومدم. صورتم رو بینِ کاسهی دستهام فرو بردم و فریادِ خوشحالیم رو خفه کردم. من آزادی و عقل رو پس گرفته بودم، من از عمیقترین بخشِ وجودم خوشحال بودم. من فقط جسمم روی زمین بود، روحم از شدت سرخوشی توی آسمون در حال اوج گرفتن و پر زدن بود. - عقل، بالاخره پَسِت گرفتم! با صدایی که از حنجرهم خارج شد، گریهم شدت گرفت؛ صدای منِ سابق، صدای عقل به گوشم رسیده بود. توی تنِ عقل، توی تنِ خودِ سابقم بودم؛ پس خودم رو به آغوش کشیدم. - یکی شدیم عقل.. کفِ دستِ چپم رو روی صورتم گذاشتم تا عقل رو، یعنی خودم رو نوازش کرده باشم. - دلتنگت بودم زن! دیگه اجازه نمیدم کسی مارو از هم جدا کنه. حینی که لبخند روی لبهام طرح میزدم، ایستادم. هنوز این داستان ادامه داشت؛ من باید برای آزادی دوستانم تلاش میکردم. درصد، چاکرا، لپلپ و دیکتاتور در انتظار کمکهای من بودن. باید آزادی رو به اونها هم هدیه میدادم، به ویژه برای درصد. درصدی که منتظر ابرازِ علاقهی من بود. دفترچه رو از توی جیبِ شلوارم بیرون کشیدم و به راه افتادم. باید به نزدیکترین آدرس؛ جَرَک نیمز یا همون کرجِ زمین میرفتم و از رده سبز و رده آبی کمک میخواستم. به بعدش از پیش توی ذهنم تکمیل و آماده شده بود. فقط به یه حمایت نیاز داشتم تا به نقشهم مُهر آغاز بزنم. و فقط اون دو نفر میتونستن به من یاری برسونن. دو دستم رو بالا آوردم و دوباره به پوستِ نرمم خیره شدم؛ خدایا هرچقدر هم چشم میدوختم، باز هم سیر و سیراب نمیشدم. به اندازهی ۴۷ سال، توی این ۴۷ روز دوری از بدنم، دلتنگ بدنم بودم. مدام نفس عمیق میکشیدم تا آزادی رو استشمام کرده باشم و مدام خودم رو لمس میکردم تا خوشی رو بیشتر به خودم تزریق کرده باشم. من ناباور بودم و این تکرارها برای باور کردن بود، همین! - جشن آزادیو باهم میگیریم؛ وقتی شماها هم آزاد شدین!- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوازدهم همزمان با صدای باز و بسته شدن در، کیسه مشکی از روی سرم کشیده شد. برخلاف همیشه و همهجا توی ناریا، این دفعه فضا تاریک بود؛ اما باریکه نوری از دریچهی دایرهای شکل به چشم میخورد. - لباسارو بپوش و بعد برو، آزادی! زندانبان پس از به پایان رسیدن جملهش از اتاق خارج شد. نگاهم رو به دریچه دوختم، مثل ورودی سرسرهی عملِ داخلِ کلانتری بود. آب دهنم رو قورت دادم و به سمتِ دریچه گام برداشتم. روی زانو نشستم و بقچهی روی زمین رو گشودم؛ هودی مشکی، شلوار شیش جیب مشکی و یه کلاه مشکی، محتوای درونش رو تشکیل میدادن. پیراهن و شلوار زندان رو از تنم درآوردم. دستهام رو بالا گرفتم و آخرین نگاه رو به بدنم انداختم؛ این بدن از من محافظت کرده بود. نمیتونستم ازش بدگویی کنم! زن بودن توی هر زندانی خطرناک بود و این بدن، این پوستهی مذکر از من مراقبت کرده بود. توی این یه ماه و اندی روز، حتی یه بار هم دقیق بدنم رو بررسی نکرده بودم و حتی قصدش رو هم نداشتم. لبخندی روی لبهام نشوندم و هودی رو تن زدم. سپس شلوار رو به دست گرفتم و بدون لحظهای تردید پوشیدم. خوشحال بودم که دیگه قرار نیست با خجالت دستشویی برم و حموم کنم. همه چی انگار داشت به حالتِ سابق برمیگشت. لباسهای زندان رو تا زدم و داخلِ بقچه قرار دادم. روی زمین نشستم، به دیوار تکیه زدم و بقچه رو به آغوش کشیدم. بقچه سبک بود، اما سنگینی میکرد. چرا که داخلِ اون بقچه فقط لباس نبود؛ اعتراض و سرکوب، شکنجه و شورش، دیکتاتور، لپلپ، چاکرا و درصد، همگی اونها داخلِ این بقچه بودن. با یادآوری همسلولیها، بقچه رو بالا آوردم و چشم بستم. - به زودی همتونو آزاد میکنم، قول میدم! سپس با تصورِ وجودِ خیالی درصد به جای بقچه، بوسهای روش نهادم. ایستادم و بقچه رو در نهایت احترام گوشهی دیوار گذاشتم. آخرین نگاه رو به دستهای مذکرانهم انداختم. - شماها منو همیشه نجات دادین. سپس از میلهی سرسره گرفته و نشستم. سرمای مهِ داخلِ سرسره، اینبار گرم بود؛ چرا که داغی قلبم با هر سردیای در جنگ بود. چشم بستم و دستم رو رها کردم. و سر خوردم و سر خوردم و سر خوردم. و از هیجان جیغ کشیدم و جیغ کشیدم و جیغ کشیدم. تموم تلاشم از هوش نرفتن بود، اما غلظتِ مهِ بیهوش کننده مانع بزرگی بود که من رو شکست داد. و من با لبخند درودم رو به بیهوشی رسوندم. چشم که گشودم توی یه فضای سرتاسر سفید بودم. چرخیدم و تا خواستم اطرافم رو برانداز کنم، پروانههای بنفش به سمتم پر زدن. لبخندی پررنگ از روی هیجان روی لبهام نشوندم. - عقل، اینجایی؟ و پروانهها که دورم به پرواز دراومدن؛ مثلِ گردباد دورم میچرخیدن و من فقط میخندیدم. عقلِ عزیزم کنارم بود، نباید از شدت سرخوشی میخندیدم؟ - عقل، بیا یکی بشیم! و قطره اشکی که روی گونهم چکید. و پروانهها که از پرواز دست کشیدن و روی بدنم نشستن. اگه شخصی از دور این صحنه رو میدید، حتماً گمان میبرد که من مجسمهای هستم متشکل از پروانههای بنفش و در شکل پیکر انسان. طی ثانیههایی اندک، پروانهها تبدیل به نوری بنفش شدن. و من از شدتِ انرژی پرتوهاشون که توی جایجای بدنم فرو میرفت، لبخند زنان چشمهام باری دیگر بسته شدن.- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و یازدهم تنها چند دقیقه تا ساعتِ ۷ فاصله بود. تموم چیزهای ضروری رو یادداشت کرده بودم، از آدرس اون رده آبی و رده سبز گرفته، تا آدرس محل سکونت تکتک همسلولیها. مثل همیشه از همگی حسِ خانواده بودن رو میگرفتم اما درصد؛ گمان میکردم که درصد دیگه اون حس سابق رو به من نمیده. شاید از سوگِ از دست دادن عقل به سر و مغزم زده بود، شاید هم واقعیت داشت و بعد از بازپس گیری جنسیت و یکی شدنم با عقل همهی اون احساسات برمیگشتن. اما حالا من خنثی بودم. درصد هم توی این نیمروزی که زمان داشتیم متوجه شده بود. نه فقط اون، بلکه همه متوجه تغییری که در من و توی رفتارم رخ داده بود، شده بودن. لبخندی بیجان روی لبهام نقش بست. با صدای باز و بسته شدن در، سر همگی به سمت من چرخید. همسلولیها سریعتر از من به سمتِ در پا تند کردن و به صف ایستادن؛ دیکتاتور، لپلپ، چاکرا و درصد. دفترچهی درصد که همهی آدرسها و یه سری نکاتِ راجع به زندگی توی نیمز و ناریا داخلش نوشته شده بود رو چنگ زدم. ایستادم و به سمت همسلولیها رفتم. مقابل دیکتاتور ایستادم. لبخندِ محوی روی لبهام نشوندم. - دیگه دیکتاتور نیستی و این منو خوش.. ناراحت میکنه. مراقب همسلولیها باش. طی حرکتی غیرمنتظره از جانب دیکتاتور، قدمی به سمتم برداشت و توی سکوت من رو به آغوش کشید. آروم کف دستم رو به نشونهی رفاقت روی کتفش کوبیدم و از آغوشش خارج شدم. مقابل لپلپ ایستادم. دستم رو روی سرش گذاشتم و موهای فرش رو بهم ریختم. - مراقب خودت باش لپلپی، باشه؟ بغ کرده خیرهم شد. ناگهان دستم رو به سمتِ خودش کشید و بازوم رو بغل کرد. - وارونک! دلم برات گشاد میشه. کاش میشد منم از زندان آزاد شم. انگشتهام رو توی پیچش موهاش فرو بردم. - همه چیو درست میکنم، قول! سپس از لپلپ جدا شده و مقابل چاکرا ایستادم. - چاکرا، به سوگندم عمل خواهم کرد؛ پس نگران چیزی نباشین. نگاه خیسش رو بهم دوخت، سپس سرش رو به نشونهی تایید تکون داد. دستهام رو بین دستهاش گرفت. - وارونک مادر، نفرین من همیشه پشت توئه! اگه عقل بود میگفت: «باز تن و بدن من از دعاهای این پیرمرد لرزید.» بیجان و تلخ خندیدم، دلتنگِ عقل بودم. آخ که نبودش مدام داشت قلبم رو میخراشید. مقابل آخرین نفر ایستادم؛ درصد! لبخندِ محوی روی صورتش نشونده و نگاهِ مهربونش رو بهم دوخته بود. ناخواسته من هم لبخندی زدم. - درصد! - وارونک! از همزمان صدا زده شدن هم، کوتاه خندیدیم. - اول تو بگو! - اول تو بگو! دوباره همزمان، سخنِ یکسان گفته بودیم. خندیدم و منتظر نگاهش کردم. - وارونک، نگرانم که اون برنگرده. شوک زده ابروهام بالا پریدن. به نظر میاومد اون نگرانِ خاطراتِ احساسی و منتظرِ آینده بود. نگاه به مردمکهای لرزون و نگرانش دوختم. - مطمئنم به زودی برمیگرده، خودش گفت برمیگرده. اون برمیگرده و ما اون بیرون منتظرت میمونیم. قول.. سپس انگشتِ کوچیک دست چپم رو به سمتش بردم. - توی دنیای من اینجوری انگشتای کوچیکشونو توی هم قفل میکنن و به هم قول میدن. درصد متقابلاً انگشتِ کوچیکِ دستِ چپش رو جلو آورد و دورِ انگشتم حلقه کرد. لبخندی به روش زدم. - زندانی ۶۲۲۶، عجله کن! تا خواستم به سمت زندانبان حرکت کنم، درصد گره قولمون رو محکمتر کرد و من رو به سمتِ خودش کشید. و دستِ آزادش که دورِ شونههام حلقه شدن و انگشتِ قولمون روی قلبش قرار گرفت. و ضربان و کوبشهای قلبش که به خوبی حس میشدن. گردنش رو خم کرد و سرش رو تا کنارِ گوشم پایین آورد. آروم زمزمه کرد. - چه برگرده، چه برنگرده تو وارونکی. چه برگرده، چه برنگرده این قلب درونِ سینهی تو بوده. چه برگرده, چه برنگرده دوستت دارم و حتم دارم تو هم بالاخره متوجه خواهی شد که عشق بینمون خارج از مرزهای جنسیتی شکل گرفته. من، درصد و تو، وارونک این دلبستگی رو رقم زدیم. تمام این مدت هر دو شخص خودت بودی داخل یه بدن، با یه مغز و با یه قلب. این حرفای من رو فراموش نکن وارونک! مگه احساسات من نسبت به درصد خنثی نشده بودن، پس چرا قلبم داشت پیشتر از همیشه میکوبید و قلبم داشت توی دهنم میزد؟ یعنی واقعاً احساساتم خارج از مرزهای هویتی و جنسیتی بود؟ اگه چنین نبود، پس چرا قلبم داشت رسوا میکرد؟ یعنی تمومِ این ساعات فقط خودم رو گول زده بودم؟ یعنی برای عشقِ عقل نسبت به درصد، وجدانم به درد اومده بود؟ زندانبان بازوم رو گرفت و به زور من رو از درصد جدا کرد. من رو کشونکشون به دنبال خودش کشید و برد، اما نگاه ناباور و لرزونم تا آخرین لحظه روی درصد ثابت بود. من رو کشونکشون دنبال خودش کشید و برد، اما بخشی از من توی آغوش درصد جا موند. باز هم اشتباه کرده و در غفلت فرو رفته بودم. باز هم با یه تلنگر بیدار شده و آگاه شده بودم. من در هر صورت اون رو دوست داشتم و احمقانه ساعات آخر رو حروم کرده بودم؛ میتونستم توی این زمان اندک کلی آغوش ازش توی خاطراتم انبار کنم، اما اشتباه کرده بودم! اگه عقل بود سرزنشم میکرد. خدایا من چقدر احمق بودم!- 125 پاسخ
-
- 2
-
-
زمین؛ نیمز رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
Yammakh پاسخی برای Yammakh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دهم و بلافاصله جلوی چشمهام تبدیل به پروانههای بنفش شد. و پروانهها که تا سقف پرواز کردن و در آخر یکی پس از دیگری محو شدن. مات و مبهوت به جای خالیش خیره موندم. عقل پروانههایی بنفش شد و رفت؟ - عقل! عقل! اما هر چی بیشتر اسمش رو به زبون میآوردم، بیشتر رفتن و نبودنش ثابت میشد. گریستم، گریستم، گریستم. صدا زدم، صدا زدم و صدا زدم. و پاسخی نشنیدم، پاسخی نشنیدم و پاسخی نشنیدم. عقل رفته بود؛ عقل دیگه نبود، عقل تنهام گذاشته بود! انقدر اشک ریختم و نالیدم که توی عالم رویا هم غش کردم. تیم بدبختکُن خدا همه جا بودن؛ اونها عقل رو توی رویا از من گرفتن، نامردها! خدایا تیم بدبختکُنت توی واقعیت نتونستن شکستم بدن، برای همین اونها رو به رویاهام حملهور کردی؟ توی عالم رویا که از هوش رفتم، توی واقعیت بهوش اومدم. توی جام دراز به دراز افتاده بودم و دستم توی دست درصد بود. زمزمه کردم. - عقل خواب بد دیدم.. اما عقل پاسخ نداد. نکنه توی واقعیت هم عقل رو از دست داده بودم؟ با ترس توی جام سیخ نشستم. دستِ آزادم رو بالا آوردم و انگشتِ اشارهی تا شدهم رو به سرم کوبیدم. - عقل! باز داری باهام شوخی میکنی؟ مسخره بازی درنیار زنیکه! جوابمو بده! اما دوباره سکوت، سهم من از واکنشهای عقل بود. دستم رو از دست درصد بیرون کشیدم. موهام رو چنگ زدم. به گریه افتاده بودم. فریاد کشیدم. - عقل! لطفا تنهام نذار! برگرد پیشم! من بدون تو چیکار کنم آخه؟ عقل! شبارو با کی زنده نگه دارم؟ عقل! من جز تو با کی مشورت کنم آخه؟ عقل! من چجوری بدون تو دووم بیارم آخه؟ درصد مچ دستهام رو گرفت. دست و پا زدم تا رهام کنه، اما زور و بازوی اون بیشتر از من بود. - وارونک! نگاه پریشونم رو به درصدِ جدی دوختم. - عقل رفته درصد! اون تو سرم زندگی میکرد ولی حالا رفته.. آب دهنم رو قورت دادم و نالیدم. - من بدون عقل چیکار کنم؟ دیگه صداشو تو سرم نمیشنوم، دیگه جوابمو نمیده. ای خدا! درصد چیکار کنم؟ سپس نگاه بیچارهم رو به مردمکهای ناباور درصد دوختم. - وارونک آروم باش عزیزم! اون یه توهم بوده، همین! چشمهام از جوابش گرد شدن. با خشم مچ جفت دستهام رو از حصار دستهاش بیرون کشیدم. غران توپیدم. - اون واقعی بود؛ چون میدید، میشنید، حرف میزد. حق نداری این حرفو بزنی! نفس زنان روی زانوهام ایستادم. مشتی آروم به شقیقهم زدم. گریهکنان غریدم. - عقل بیدار شو! ببین کسی که طرفدارش بودی و دوسش داشتی بهم میگه تو توهم بودی. پاشو وجودتو اثبات کن. بیدار شو! دوباره بیدار شو عقل! صورتم رو بین دستهام گرفتم و فریادم رو پشتشون خفه کردم. - عقل من بدون تو این دنیا رو نمیشناسم. من بدون تو هیچ احساسی به هیچکدوم از آدمای اینجا ندارم. عقل! یک آن توی آغوش درصد کشیده شدم. اما چرا قلبم دیگه نبض نمیزد؟ چرا دیگه از توی آغوش درصد بودن لذت نمیبردم و آرامش نمیگرفتم؟ شاید از این بابت بود؛ اون شخصی که عاشقِ درصد شده بود من نبودم، بلکه جنسیت و هویتِ زنانهی من بود که حالا رفته بود. زمزمه کردم. - درصد، عقل رفت و احساسم بهت رو با خودش برد.- 125 پاسخ
-
- 2
-