-
تعداد ارسال ها
238 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
رامتین چشمهاش رو تنگ کرد. ــ اینجا چیکار میکنین؟ نگاهی به راینو انداختم، چشم در چشم. بعد از جام بلند شدم، درحالی که خاک رو از لباسم میتکوندم، گفتم: هیچی... شما اینجا چیکار میکنین؟ رامتین قدمی جلو اومد. لحنش جدی شده بود. ــ سوال منو با سوال جواب نده. دستهام رو توی جیبم گذاشتم و لبخندی زدم. ــ تو سوال منو با سوال جواب نده. چشمهاش رو تنگتر کرد و مستقیم به من و راینو زل زد، انگار همهچیز توی نگاهمون نوشته شده بود. اوا که ابروهاش رو بالا داده بود، آستین رامتین رو گرفت و آروم کشید. با چشمهای گشاد اطراف رو نگاه میکرد. ــ بیا بریم رامتین... بیرون ازشون سوال بپرس. رامتین اما، جلوتر اومد. ــ اون روز هوراد هم اینجا پیدا کردین... برای چی اومدین اینجا؟ لحنش نه تهدیدآمیز بود، نه بلند... فقط صدای پسری بود که سعی میکرد در دل بینظمی، نظم رو پیدا کنه. لبم رو تر کردم. نفسی تازه کردم که قلب سنگینم رو به تپیدن واداره، که ناگاه بوی تندی توی فضا پیچید. سرد و سنگین... چیزی مثل چوب سوخته... درست مثل وقتیکه... چشمهام گشاد شد. رنگ از چهرهم پرید، صدای فریادم در افتادن لرزش آسمون و زمین گم شد: مراقب باشین... و بعد دیوارهای سیاه صیقلی دایرهوار دورم رو گرفت و من رو از بقیه جدا کرد. اونقدر شفاف که میتونستم در دل تاریکی چهرهی رنگ پریدهی خودم رو ببینم. سکوت مثل پردهای سنگین سایه افکند. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و دستم رو روی دیوار سرد گذاشتهم. قفسهی سینهم بالا پایین میشد. تاریکی و سکوت بیشتر عصبیم میکرد، اگه بلایی سر رامتین یا آرادین میاومد... سرم رو تکون دادم، نباید میذاشتم افکار مزاحم تمرکزم رو به هم بزنه. با دو دستم محکم دیوار رو به عقب هل دادم. اما فایدهای نداشت... روی پاشنهی پام چرخیدم و سیاهی دورم رو از بر گذروندم. باید یه راهی میبود... یه راهی که بتونم خارج شم. دستم رو تکون دادم تا عضلات منقبض شدهم آروم شه. توی سکوت داشتم دنبال روزنهای میگشتم که نوری آتشین روی دیوار پدیدار شد و کلمات از دل آتیش بیرون اومدن. سه دقیقه تا قربانی بعدی... یا تو یا اون دختر... کدومتون تنها خواهید موند؟ خون توی رگهام منجمد شد. بیاختیار لب زدم: آرادین. درست توی همین لحظه دیوارهای صیقلی از بین رفت، مثل رویایی که انگار وجود نداشته، خارج از منطق... و به خاکستر تبدیل شد. دوباره وسط سالن اون خونهی لعنتی بودیم. چشمهام زودتر از فرمان مغزم دنبال آرادین گشت. با دیدنش، لبخند آسودهای روی لبم نشست. موهاش شلخته شده بود و رنگ از رخسارش پریده بود. سرم رو کج کردم. چشمهاش... چشمهاش متفاوت شده بود، انگار... با صدای جیغ بلندی که از بالا اومد، باعث شد از جام بپرم. بیاختیار نگاهی به بقیه انداختم. رامتین، راینو... اوا... اوا نبود. دهنم باز شد و نبضم محکم به جمجمهم کوبید. به چشمهای لجنی راینو خیره شدم. سرگردونتر از من. سه دقیقه... من یا اون. خون توی رگهام دوید. تمام توانم رو به پاهام دادم و سریع به سمت بالا دویدم. صدای قدمهای محکمم توی فضا اکو میشد. راینو بدون معطلی دنبالم اومد و بعد از مکثی، رامتین و آرادین. قلبم محکم به قفسهی سینهم میکوبید. بوی فاضلاب و تعفن با هر جهشم قویتر میشد. لبم رو گزیدم و به سرعتم افزودم. صدای تیکتاک ساعت مچیم روی مخم رژه میرفت. با رسیدن به طبقهی دوم بعد، از مکث کوتاهی، غریزی به سمت همون اتاقی رفتم که آخرین بار هوراد رو توش دیدم. دست خیس عرقم رو توی جیبم بردم و گوشیم رو درآوردم. چراغقوهش رو روشن کردم و در آستانهی در ایستادم. سه جسد دیگه توی اتاق بود، درست مثل بار قبل، بینقاب و سوخته... و کنارشون اوا، خونین... با پوستی به سفیدی گچ و موهایی افتاده بر صورت. پاهام سست شد، نفسهام سنگین. انگار دیوارها بهم نزدیک میشدن. قدمی به عقب برداشتم، بیاختیار... راینو و رامتین کنارم در آستانهی در ظاهر شدن. اتاق رو از نظر گذروندن و نگاهشون روی اوا ثابت موند. راینو بدون معطلی خودش رو به اوا رسوند. دستش رو کنار گردنش گذاشت و نبضش رو چک کرد. ــ زندهست. رامتین لرزون قدمی به جلو برداشت. لب زد: اوا... اما صداش توی محیط گم میشد. دوباره عقب رفتم. از در فاصله گرفتم که زمین لرزید و چند ثانیه بعد دیوار سیاهی فرود آمد. درست مثل قبلی... آب دهنم رو قورت دادم. ــ بچهها... صدای آرادین بلند شد، نه مثل گذشته... تاریکتر... بیحستر.... ــ اونها کسی نیستن که بخوای نگرانشون باشی... برگشتم. عضلاتم منقبض شد و گوشی از دستم افتاد. دو تیلهی طلایی... با نیمرخی از سایه و نیمرخی از آرادین... مثل کابوس شبهای تاریک... نور از کنارش رخت بست. گوشهی لبش بالا رفت و لبخند مریضی روش نقش بست. ــ سه دقیقه تموم شد و تو، تنها موندی. سرش رو کمی کج کرد و تیلههای طلاییش رو بهم دوخت. مثل شکارچی که شکارش رو پیدا کرده. ــ بهت گفتم، وقتی آخر این مارپیچ تنها خواهی موند. قلبم ایستاد. دنیا ایستاد و همهچیز در تاریکی فرو رفت.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سریع و چالاک... انگار نمیخواست کسی اونو ببینه. و از مدرسه خارج شد. لبم رو به دندون گرفتم و برای چند ثانیه خیره به در موندم. یعنی کجا میرفت؟ این ساعت روز؟ قلبم بهم میگفت دنبالش کن، اما مغزم هشدار میداد. عقبگرد کردم و نگاهی به در سالن انداختم؛ رامتین و اوا به همراه آرادین مشغول حرف زدن، داشتن بیرون میاومدن، اما هنوز متوجه من نشده بودن. نگاهم رو برگردوندم و دوباره به در خیره شدم. سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم و روی پام بالا پایین جهیدم. زیر لب طوری که فقط خودم بشنوم زمزمه کردم: جهنم و ضرر... و به سمت در حرکت کردم. قلبم از شدت هیجان میکوبید، شاید هیجان هم نبود، نمیدونم، اما... میکوبید. به محض اینکه از مدرسه خارج شدم، چشمهام از فرمان مغزم پیشی گرفت و دنبال راینو گشت. اونجا نه... نه... و اونجا... کمی پایینتر خیابون اصلی داشت سوار تاکسی میشد. گوشهی لبم بالا رفت و وارد جاده شدم. همزمان که به سمت پایین جاده میرفتم، انگشت شستم رو بالا گرفتم، منتظر تاکسی... در کسری از ثانیه، بوی دود و صدای کشیدهشدن لاستیک کنار گوشم بلند شد، انگار خود کارما میخواست راینو رو گم نکنم. بدون معطلی سوار تاکسی شدم، کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم: آقا میشه اون تاکسی رو دنبال کنین؟ راننده ابروهاش رو درهم برد و زیرچشمی نگاهی بهم انداخت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و دستی توی جیبم برد. یه اسکناس رق درآوردم و گفتم: ممنون میشم. شانهای بالا انداخت و اسکناس رو توی جیبش گذاشت و بعد دنبال تاکسی راینو راه افتاد. به پشتی صندلی تکیه دادم و از شیشه خیابونهای خاکی و خونههای قدیمی و نو رو تماشا کردم. زمان گذشت، کند و خسته... خانهها اومدن و رفتن تا اینکه تاکسی ایستاد. محکم. و صدای کسل مرد توی ماشین پیچید: اون فردی که دنبالش بودین خارج شد. آب دهنم رو قورت دادم، تشکری کردم و از تاکسی خارج شدم. بوی دود و گرد جاده توی بینیم پیچید. چند سرفهی خشک کردم و دستم رو توی هوا تکون دادم. خونههای ویلایی پر از درخت... خیابون باریک... همهچیز بیش از اندازه آشنا بود. قدم به جلو برداشتم. دلم شور میزد. به چپ پیچیدم، همون کوچهای که راینو واردش شد و تصویر اون خونهی متروکه جلوی چشمهام پدیدار شد. اکسیژن هوا ناپدید شد و آب سلولهام تبخیر شد... راینو آروم در خونه رو باز کرد و واردش شد. بدون ترس، بدون تردید... دستم رو باز و بسته کردم و سعی. کردم نفس بکشم. امکان نداشت، نه... امکان نداشت راینو اون قاتل باشه. اما ذهنم به حرف قلبم گوش نمیداد و تصویر همهچیز رو کنار هم میچید. تصاویر مثل فیلمی توی ذهنم مرور میشدن. راینو اون شب توی مدرسه بود... راجب قاتل میپرسید... از هوراد خبر داشت و با دیدنش نترسید... گذشتهش مثل اکسیژن توی هوا نامرئیه... چشمهام رو محکم به هم فشردم و تمام تصاویر رو پرت زدم. مهم نبود ذهنم چی میگه... راینو قاتل نبود... نمیتونست باشه. نفس عمیقی کشیدم و به سمت اون خونه رفتم. امروز برای برای یه بار... همهچیز معلوم میشد. صدای جیرجیر کفش اسپرتم با هوهوی باد در هم میپیچید. بخار نفسهام توی هوای سرد معلوم بود. یک... دو... سه... دستم رو روی دستگیرهی سرد در گذاشتم و در با نالهی خفهای باز شد. بوی فاضلاب و میوهی گندیده بلند شد. خون محکم به رگهام میکوبید، دنبال راه فرار... تاریکی بیحس و هشدار دهندهی راهرو درست روبهروم بود. آب دهنم رو قورت دادم و پام رو توی خونه گذاشتم. موجی از ترس و هیجان در دلم پیچید. سعی کردم صدای قدمهای پام رو با سکوت حاکم بر اتاق هماهنگ کنم. قطرههای آب به پایین میچکید و در راهرو اکو میانداخت. با پاشنهی پام در دوم رو به درون هل دادم که ناگاه، دو دست محکم و قوی بلند شد و من رو به داخل کشید و محکم به زمین کوبید. ابروهام از درد در هم پیچید. با دو دستم محکم دستهایی که من رو به زمین فشار میدادم گرفتم. صدای نفسهای تند و وحشیش با نفسهای بریده من در فضا میپیچید. مردمک چشمهای گشاد شدهم رو توی حدقه چرخوندم تا روی نگاه لجنی راینو ثابت موند، خشمگین و سرد... خون توی رگهام منجمد شد. نور بریدهی خورشید قسمتی از صورتش رو روشن میکرد. لبهاش بالا رفت و صدا آروم به بیرون خزید: اینجا چیکار میکنی؟ لبهام رو محکم به هم فشردم. با دستهام مچش رو گرفتم و سعی کردم از خودم جداش کنم، اما فایدهای نداشت. اینبار راینو بلندتر غرید: زودباش جواب بده. ضربان قلبم بالا رفت. اون کسی که باید عصبانی میبود من بودم، نه اون. ــ خودت اینجا چیکار میکنی؟ سرش رو نزدیکتر آورد. چشم در چشم... نفس در نفس... ــ گم شدی اومدی اینجا، هوراد رو اینجا پیدا کردی... پیام عجیب میگیری... فکر نکنم من کسی باشم که قراره جواب بدم. چشمهام گرد شد، یعنی چی؟ جرقهای گوشهی ذهنم زد. آروم لب زدم: فکر میکنی من قاتلم؟ ــ نیستی؟ ــ من کسی نیستم که خواهرش به دست قاتل مرد. مردمک چشمهاش لرزید. نفسش کند شد و دستهاش روی سینهام سست شد. از فرصت استفاده کردم. دستش رو محکم پس زدم که باعث شد به عقب تلو بخوره. نشستم. ثانیهها گذشت. راینو چشمهاش رو بههم فشرد و گفت: از کجا میدونستی؟ ــ نمیدونستم، الان میدونم. مکثی کردم و آب دهنم رو قورت دادم. پشت سر هم. مردد لب زدم: چرا تنها اومدی اینجا؟ راینو نفسی کشید. سرش رو به عقب داد و چندبار آب دهنش رو قورت داد. انگار میخواست درد قدیمی رو خفه کنه. بعد نگاه لجنیش رو بهم دوخت. ــ من قاتل نیستم اگه منظورت اینه. مردمک چشمهام رو دزدیم و پوزخندی زدم. ــ هیچ وقت باور نداشتم باشی... فقط... دوباره به چشمهاش خیره شدم. ــ فکر کنم به مدرک محکمتری نیاز داری. گوشهی لبش بالا رفت. نور چشمهاش از بین رفت و تلخندی روی لبش نقش بست. ــ مدرک محکمتری از اینکه خواهرم به جای من مرد؟ چشمهام گرد شد. راینو قدمی به جلو برداشت و ادامه داد: قربانی قبلی من بودم... باید من میمردم اما اون دو چشم طلایی لعنتی، خواهرم رو به جای من کشت. صداش میلرزید، نه از ترس، از درد، از عذاب وجدان... دهنم رو باز کردم که چیزی بگم اما قبل از اینکه کلمات ظاهر بشن در با صدای محکمی باز شد. قلبم توی دهنم پرید. چشمهام به سمت در چرخید و رامتین با اوا و آرادین در آستانهی در ظاهر شدن.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
روی عکسش کلیک کردم. نام: شانیا شاهرخی نام پدر: مسعود شاهرخی نام مادر: لیرو ماکان چشمهام از تعجب باز شد. ــ یعنی اون بچهی ماکانه؟ با اشتیاق مشغول خوندن شدم. برادر ناتنی: بهمن شاهرخی جرم: در سن دوازده سالگی هنگام ارتکاب دزدی دستگیر شد که بعد به وسیلهی وثیقه آزاد گشت. ــ جالب شد. صفحه رو به سمت پایین کشیدم، اما دیگه چیز خاصی نبود. ــ یه پدر، دو مادر... شک ندارم نه بهمن نه شانیا نه ماکان بخوان چنین چیزی آشکار شه. غرق افکار خودم بودم که با صدای در تقریبا از جا پریدم. قلبم از شدت تپش وارد حلقم شد. دستگیرهی در آروم به سمت پایین چرخید. نگاهم بیاختیار روی شیشههای خوردشدهی زمین رفت که باعث شد، به خودم بیام و قبل از اینکه در باز شه به سمتش تقریبا بجهم. یه دستم رو به دیوار تکیه دادم و با دست دیگهم در رو گرفتم و تمام ورودیش رو سد کردم. رامتین بود. ساندویچ دستش رو بالا گرفت و گفت: بیا برات شام آوردم. نگاهش کنجکاو بین در و من در چرخش بود. پوزخند مضطربی زدم و ساندویچ رو از دستش گرفتم: ممنون. رامتین چشمهای گشاد عسلیش رو بهم دوخت. ــ یه سروصداهایی از اتاقت اومد، گفتم بیام ببینم کیه. ریاکشنش رو نگاه. اون صداها مال یه ساعت پیش بود آقا تازه اومده چک کنه. ــ چیز خاصی نیست. خودش رو به در نزدیکتر کرد که باعث شد در رو نزدیکتر کنم. آب دهنم رو قورت دادم و خونسرد به چشمهاش خیره شدم. ابروهاش رو توی هم جمع کرد. ــ مطمئنی خوبی؟ چشمهاش روی دستم چرخید که باعث شد رنگ از رخسارش بپره. ــ دستت چی شده؟ مکثی کردم. بعد توی یه حرکت ناگهانی درحالی که ساندویچ رو از دستش میگرفتم، گفتم: چیز خاصی نیست، شب بخیر. و در رو محکم بستم و پشتکش رو انداختم. چند دقیقه طول کشید تا صدای قدمهای رامتین بلند شه و بعد در تاریکی شب محو بشه. نگاهی به ساندویچ انداختم. خوش رنگ و لعاب، بوی مرغ سرخشده ازش بلند شده بود. تلخندی گوشهی لبم نشست و ساندویچ رو یه طرف اتاق پرتاب کردم. تصویر هوراد خونین هنوز جلوی چشمهام بود و تا ته این قضیه رو درنمیآوردم، دلم آروم نمیگرفت. لپتاپ رو خاموش کردم و بعد خودم رو روی تخت رها کردم. چشمهام رو بستم و بعد از چند دقیقه، شاید ساعت، تاریکی همهجا رو گرفت. ــــــــــــــــ روی صندلی سفت و سخت مدرسه لم داده بودم و با خودکار توی دستم بازی میکردم. صحبتهای آقای ناظری معلم زمین شناسی، مثل قرص آرامشبخشی بود که هر لحظه من رو به خواب نزدیکتر میکرد. سرم رو کمی کج کردم تا گرفتگی گردنهم برطرف شه. ناظری سرپا جلوی تخته هوشمند رو گرفته بود و با خطکش توی دستش به سنگهای مختلف اشاره میکرد. هیچوقت این درس رو درک نمیکردم، اصلا مگه مهمه من از روی چی سر میخورم؟ صبح زود از خونه بیرون زدم، بدون دیدن کسی. موندن توی اون اتاق و خونه مثل قبل نبود برام... همهچیز تاریکتر شده بود. به خصوص بعد از اون تماس... ذهنم مثل همیشه حصارهاش رو بالا کشیده بود و بهم اخطار میداد... اما قلبم نمیخواست باور کنه، راینو چیزی رو میدونست، میدونم که چیزی رو میدونه، اما قاتل نیست... امکان نداره قاتل باشه و تنها یک نفر بود که میتونست گذشتهی راینو رو برام آشکار کنه. با بلند شدن صدای زنگ، سریع کتابهام رو توی کیفم گذاشتم و از جام بلند شدم. بدون معطلی به سمت در جهیدم و از کلاس خارج شدم. چالاک از لابهلای دانشآموزها عبور کردم. گرمای بدنشون و بوی گند عرقشون فضا رو پر کرده بود. با قدم گذاشتن در فضای آزاد حیاط ایستادم. دستهی کولهم رو محکمتر گرفتم. چشمهام در تکاپوی پیداکردن دو نفر فضای باز و پر از درخت حیاط رو میکاوید. گروه دخترها... بچههای خرخون مدرسه... سال اولیها... سرایدار... و اونجا بود. شانیا و بهمن. روی پلهها نشسته بودن، تنها... لبخندی زدم و به سمتشون رفتم. نگاه هردوشون به سمتم برگشت. گوشهی لب بهمن بالا رفت و پوزخند روی لبش نقش بست. چشمهاش برق شیطنتآمیزی زد و گفت: خیلی جرئت داری اومدی اینجا. لبهام رو محکم به هم فشردم. نگاهم رو از بهمن گرفتم و به چشمهای بیخیال شانیا دوختم. ــ یه لطفی ازت میخوام. بهمن تک خندهی کرد و گفت: عجبا... لطف میخوای؟ هنوز قسطهات رو صاف نکردی که پسر. زبونم رو توی لپم چرخوندم، به چشمهای طوسی بهمن خیره شدم و گفتم: همینکه چیزی راجب پدرتون نگفتم فکر کنم کافی باشه. خنده روی صورت بهمن خشک شد، چشمهاش رو تنگ کرد و گفت: منظورت چیه؟ درحالی که توی دلم برای خودم ذوق میکردم از حدس درستم، سعی کردم چهرهی خونسردم رو حفظ کنم. ــ یه پدر، دو مادر متفاوت... فکر نکنم خانم ماکان از اینکه دانشآموزها بفهمن شوهرش بهش خیانت کرده خوشحال بشه، نه؟ باد تندی وزید و مثل حصاری صدای همهمهی حیاط رو در برگرفت. تپش قلبم رو در گردنم حس میکردم. صدای خندهی شانیا سکوت رو شکست. ــ بیراه درمورد قابلیتهات حرف نمیزنن... نگاهش رو بین بهمن و من چرخوند و ادامه داد: شاید این اطلاعات بتونه قسطهات رو صاف کنه، اما چرا باید بهت لطف کنیم؟ لبم رو گزیدم. مردد گفتم: خوب اونوقت... من بهتون مدیون میشم. گوشهی لب شانیا بالا رفت. ادامه دادم: و فکر نکنم کسی بتونه کاری که من میکنم رو انجام بده. بهمن بادی توی غبغب انداخت. مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و با غیض گفت: چرا داری با این بچه حرف میزنی شانیا... دستش رو روی جیب شلوارش کشید و نیمخیز ادامه داد: بزار خودم نشونش بدم حرف اضافهـ... شانیا دستش رو به نشانهی سکوت بالا آورد و دوباره چشمهای قهوهایش رو به من دوخت: بهم بگی چی میخوای؟ آب دهنم رو قورت دادم و نگاهی به بهمن انداختم. دندون روی دندون سایید و بدون هیچحرفی سرجاش نشست. نگاهم رو دوباره به شانیا دوختم: دنبال فایل اطلاعات یه نفرم، ماکان اطلاعاتش رو آنلاین نگه نمیداره و خوب... من بهت نیاز دارم. شانیا ابرویی بالا انداخت. ــ فایل کی؟ لبم رو گزیدم. ــ راینو شاهینی. شانیا: چرا رابطهتون شکر آب شده؟ ــ چراش مهم نیست... فقط میخوامش. نفسش رو با صدا بیرون داد و نگاهش رو به نقطهی دیگهای دوخت. ــ اگه پیداش کردم بهت میگم، الانم بهتره قبل از اینکه کسی تو رو اینجا ببینه. ــ چطوری میخوای به من خبر بدی؟ لبخندی روی لبش نشست و نگاه شیطنتآمیزش رو بهم دوخت. ــ منم روشهای خودم رو دارم آریا، الانم بهتره بری. به بهمن اشاره کرد و ادامه داد: قبل از اینکه بهمن کنترلش رو از دست بده. نگاهی به بهمن انداختم. از چشمهاش آتیش میبارید. لبخندی زدم و راهم رو ازشون جدا کردم. با امیدی در عین ناامیدی حرکت کردم که راینو رو دیدم. نزدیک در حیاط... کوله به دست در حال خروج...- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
خیره به در حرفهای آرادین توی ذهنم میچرخید. شش پرونده، توی شش شهر متفاوت... نفس در سینهم حبس شد. ضربان قلبم بالا رفت. دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و تا چانهم پایین کشیدم. یعنی قاتل هرسال یه جا بازی راه میانداخت؟ پس اگه هر شهر یه قتل رخ میداد، پس من این وسط چی کارهم؟ مگه قبلش یه نفر اینجا کشته نشده؟ لبم رو به دندون گرفتم و به سمت میزم رفتم. بیتوجه به شیشه خوردههای روی زمین لپتاپم رو از کولهم درآروم و روی میز گذاشتمش. دستم از زخم کم عمق شیشهها میسوخت. لپتاپ رو روشن کردم و نور سفید و سبزش، مثل حیوون درندهای نور کمسوی لامپ رو شکار کرد. بعد از روشن شدن سریع وارد موتور جستجوش شدم و اولین چیزی که به ذهنم اومد رو تایپ کردم. الگوی ششگانه صفحهها پشت سرهم پدیدار شد، اما همش مربوط به موضوعات دیگهای بود. پوفی کردم و دوباره انگشتم روی کیبورد حرکت کرد. قتلهای ششگانه با دیدن اولین صفحه ابروم بالا پرید. شش قتلی که تاریخ را تغییر دادند. لبم رو گزیدم و با میلم به بازکردن صفحه جنگیدم. الان وقتش نبود، نه... صفحه رو به سمت پایین اسکرول کردم، دوباره هیچی. کلافه دستی توی موهای شلختهم کشیدم و نگاهی به سقف انداختم. دوباره نگاهم رو به صفحهی لپتاپ دوختم و اینبار با احتیاط تایپ کردم. شش گمشدهی عجیب راذمر و اومد بالا. لبخند آروم روی لبم نقش کشید. اولین پنجره رو بازکردم. زبونم رو روی لبم کشیدم و به پایین اسکرول کردم، تا چشمم به اولین خبر مهم رسید. شش گمشده، در یک زمان، اما متفاوت خبرنگار امیلی لاگامی بعد از سفر و صحبت با کارآگاهان این پروندهها فقط یک سخن برای گفتن داشت، این عجییبترین و ترسناکترین حادثهی کرهی زمین است. او در میانهی صحبتهایش اذعان داشت: من چیزهای زیادی رو دیدم اما تا حالا به چنین چیزی برنخوردم، شش گمشده، در یک روز، یه ساعت اما با فاصلهی زمانی ششساله، گمشدههایی که هیچوقت پیدا نمیشن، همون بهتر اونها رو قتل بدونیم، این... این قاتل سریالی دست همه رو از پشت بسته. آب دهنم رو قورت دادم و روی اسم گمشدهها مکث کردم. نام: مهرداد عزیزی سن: ۳۶ سال زمان ربایش: ساعت ۱۸:۳۶ در تاریخ ۲۵۲۹/۶/۲۴ نام: عسل شاهینی سن: ۲۴ سال زمان ربایش: ساعت ۱۸:۳۶ در تاریخ ۲۵۲۳/۶/۲۴ دهنم باز شد و روی عکسش بیشتر زوم کردم. خطوط چهرهش، نگاهش، همهش شبیه راینو بود. ــ این غیرممکنه. احساس کردم قلبم برای ثانیهای ایستاد. چطور ممکنه؟ راینو هیچوقت راجبش چیزی نگفت، شاید اشتباه باشه، شاید... افکار مزاحمم رو پرت زدم و بقیه افراد رو نگاه کردم. سه دختر، سه پسر با فاصلهی ششساله. آرنج دستهام رو روی میز گذاشتم و سرم رو بینشون قرار دادم. خیره به قیافهی اون دختر... میتونستم راینو رو توش احساس کنم، چشمهاشون هردو لجنی... شباهتشون غیرقابل انکار بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم و سرم رو به سمت پایین خم کردم و بعد به سمت در چرخوندمش. با دیدن کافشنم، ضربان قلبم بالا رفت. لبم رو گزیدم و مردد به سمتش رفتم. دستم رو توی جیب کافشنم بردم و با لمس صفحهی سرد گوشی خارجش کردم. عرق سردی روی پشتم نشست. لبم رو به دندون گرفتم و با هردو دستم گوشی رو بالا آوردم. سریع به سمت صندلی جهیدم و نشستم. صفحهی گوشی رو به سمت نور لپتاپ گرفتم. لکههای کمرنگ جای انگشت... زبونم رو لبم کشیدم و قفلش رو باز کردم. یه صفحهی عادی به رنگ آبی. وارد ایکون تماسها شدم. آخرین شماره رو گرفتم و گوشی رو کنار گوشم گذاشتم. بعد از سه بوق صدای آشنایی توی گوشم پیچید. ــ بله... نفس توی سینهم حبس شد. سریع تماس رو قطع کردم و گوشی رو روی میز انداختم. خندهی عصبی روی لبم نقش بست. صداش هر لحظه بلندتر میشد. امکان نداشت، نه... هردو دستم رو توی موهام گذاشتم و اونها رو کشیدم، خیره به سقف. چرا راینو باید به اون زنگ بزنه؟ با بلند شدن صدای زنگ گوشی، خندههام قطع شد. نگاهم رو به صفحهی آبی و سفیدش گرفتم. همون شمارهی قبلی... مال راینو. آب دهنم رو قورت دادم و گوشی رو خاموش کردم. بار دیگه به صفحهی لپتاپ خیره شدم. جز صدای تپش قلبم و نفسهای نامنظمم چیزی شنیده نمیشد. چه دلیلی داشت راینو به این شماره زنگ بزنه، اصلا چطور توی جیب هوراد بود، مگر اینکه... دستم رو روی ماوس گذاشتم و صفحه رو به سمت بالا اسکرول کردم، چشمهام رو تنگ کردم و به عکس عسل شاهینی زل زدم. ــ یعنی میتونه به خاطر خواهرش باشه؟ زبونم رو روی لبم کشیدم و خودم رو به میز نزدیکتر کردم، تنها یه راه پیش روم بود. نفسهام کند شد و انگشتهام روی کیبور حرکت میکردن. تیکتاک ساعت سکوت دیوار رو میشکست. نورهای سبز و آبی لپتاپ پشت سرهم ظاهر میشدن. عرق سرد از شقیقهم پایین میاومد و بعد از چند ثانیه کوتاه، اما طولانی وارد شدم. پایگاه اطلاعات پاسگاه مورکالیا. گوشهی لبم بالا رفت و با خشنودی، اسم راینو رو سرچ کردم، اما چیزی بالا نیاورد. لبم رو گزیدم و اینبار شاهینی رو سرچ کردم. دوباره چیزی معلوم نشد. کلافه به پشتی صندلی تکیه دادم و دستم رو توی موهام بردم. بعد از چند ثانیه، شاه رو سرچ کردم. سیزده نفر پیدا شد. ــ اینه. نوبتی افراد رو چک کردم، اما خبری از راینو نبود. انگار تمام گذشتهش آب شده بود رفته بود زیر زمین. نفسم رو با صدا بیرون دادم و پلکی زدم که چهرهی یک نفر توجهم رو به خودش جلب کرد. خیلی شبیه شانیا بود.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و لبهاش رو به شکل مسخرهای بالا پایین برد، احتمالا سعی میکرد ادامو در بیاره. بعد موهاشو پشت گوشش انداخت و به سمت جعبهی کمکهای اولیه روی دیوار رفت. برش داشت و اومد کنار تختم زانو زد. بوی تند و گرم عطرش توی فضا پیچید. سرش رو کمی کج کرد و نگاهی به دستم انداخت. ــ میذاشتی یه روز دستت خوب باشه بعد میزدی داغونش میکردی. پلکی زدم و به سقف خیره شدم. سفید و بیلکه... آرادین بعد از مکثی، در جعبه رو باز کرد و موچین رو درآورد. با یه دستش، دستم رو به سمت خودش کشید. بدنم گوش به فرمانش تکون خورد، مثل عروسک خیمه شببازی. آروم مشغول برداشتن شیشه خوردههای توی دستم شد، سرمای دستش، گرمای ملتهب دستم رو آروم میکرد و انگشتهای لطیفش مثل مارپیچی روی دستم جابهجا میشدن. جز صدای هوهوی خستهی باد هیچچیز شنیده نمیشد. با برداشتن تیکهای از شیشه، ابروهام درهم رفت و بیاختیار زیرلب زمزمه کردم: آخ... آرادین محکمتر انگشتهام رو فشار داد. ــ تا تو باشی و یه دفعه فنرت از دستت در نره. سرم رو چرخوندم. آرامش عجیبی توی نگاهش بود، سرد و خاموش... مثل لالایی شبهای تاریک. موچین رو روی زمین گذاشت و پنبه رو آروم توی متادین چرخوند و بعد با دقت خاصی شروع به پاک کردن زخمم کرد، مثل شیشهای که هر لحظه ممکنه بشکنه. ابروهام از سوزش توی هم پیچید و با فشار دادن لبم، جلوی نالهم رو گرفتم. بعد بانداژ رو برداشت و مشغول باندپیچی کردن دستم شد، سریع و ماهر... انگار سالهاست که زخمها رو درمون میکنه. کارش که تموم شد، دستم رو زمین گذاشت و خیره بهش آهی کشید. زبونم رو توی دهنم چرخوندم و آروم، مثل زمزمهی شبانهی باد، گفتم: مرسی. مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و نگاه عسلیش رو بهم دوخت. گوشهی لبش آروم بالا رفت. ــ دیگه خبری از اسم حیوونها نیست، نه؟ لبخند آروم جای خودش رو روی لبم باز کرد و باد مثل زبور طفیلی به پنجره کوبید. ــ میدونی که این اتفاقها تقصیر تو نیست، نه؟ لبخندم به پوزخند تبدیل شد. دست سست و خستهم رو بالای سرم گذاشتم و چشمهام رو ازش دزدیدم. ــ فکر کنم وقتش باشه بری. آرادین لبش رو گزید. دستش رو روی دستم گذاشت و همراهش موجی از آرامش به سمت قلبم رفت. ــ چقدر راجب اون جسد و گمشدنش میدونی؟ ــ به اندازهی کافی. آرادین آب دهنش رو قورت داد و اینبار محکمتر گفت: اگه به اندازهی کافی میدونستی، میدونستی که این اولین قتل نیست. چشمهام رو تنگ کردم و نگاهم رو بهش دوختم. بعد از مکثی ادامه داد: یکم تحقیق کردم و خوب... هر شش سال یه بار، توی یه شهر یه نفر گم میشه و دیگه پیدا نمیشه. ــ نمیفهمم. صداش رو بلند و بعد آروم کرد. ــ یعنی که این اولین قتل نیست، و هوراد اومد اینجا، چون این پرونده فرای چیزی هست که تو میدونی و من میدونم. سرش رو کج کرد. ــ فقط شانس نیاورد. سکوت مثل پشهای مزاحم برگشت. قلبم به سینهم میکوبید و چشمهام تا آخر گشاد شده بودن. شش قتل توی شش شهر متفاوت... یعنی چی؟ تا دهنم رو باز کردم چیزی بگم، صدای زنگ گوشی آرادین بلند شد. نفسش رو باصدا بیرون داد و گوشی رو کنار گوشش گذاشت. صدای جیغ اوا از پشت گوشی معلوم بود. ــ کجایی آرادین نمایش تا ده دقیقه دیگه شروع میشه. آرادین ابرویی بالا انداخت و کلافه نگاهی به ساعت مچی دستش انداخت. ــ کم جیغ بکش ایناها اومدم. و بدون تعلل، گوشی رو قطع کرد و توی جیبش گذاشت. موهاش رو پشت گوشش انداخت و از جاش بلند شد. ــ دیگه از این احمق بازیها در نیار آریا. و بعد از مکثی، که به چشمهای قهوهای خستهی من زل زد، به سمت در رفت. کفشش رو پوشید و قبل از اینکه خارج شه، گفت: قدیمها وقتی یه دختر میاومد تو اتاق پسری، اینطوری نمیذاشت، بره. و خارج شد.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
نفسم رو با صدا بیرون دادم. آرادین سرش رو به پنجره چسبوند و انگشتهاش رو بالای سرش حمایل کرد. نگاهش رو سرتاسر اتاق گذروند تا به من رسید. ــ بیا این درو باز کن. بیحوصله پلکی زدم. آرادین محکمتر به پنجره کوبید و گفت: بیا این درو باز کن بچه، برای چی ناز میکنی؟ نفسم رو توی دهنم حبس کردم. بعد کلافه اونو بیرون دادم و از روی صندلی بلند شدم. پشتک رو برداشتم و در رو بازکردم. آرادین دست به کمر گوشهی لبش رو به دندون گرفته بود و گفت: بالاخره... ابرویی بالا دادم و بدون هیچ حرفی وارد اتاقم شدم. ــ وایسا منم بیام. بیحوصله خودم رو روی تختم انداختم. آرادین درحالی که کفشش رو درمیآورد و در رو پشت سرش میبست، گفت: قدیمها هر پسری آرزو داشت که یه دختر بیاد تو اتاقش... نگاهش رو سرتاسر اتاق گذروند و لبش رو به دندون گرفت. ــ نچ نچ نچ... نگا اتاقت... بعد نگاهش روی من ثابت موند. پوزخندی زد و گفت: وضع خودت هم بهتر از اتاقت نیست. سرم رو چرخوندم و خسته توی چشمهای درشت عسلیش خیره شدم. ــ چی میخوای؟ چشمهاش رو تنگ کرد و لبهاش رو به شکل غنچه درآورد. ــ اومدم بهت سر بزنم، ادات هم میرسه؟ پوفی کردم و سرم رو روی بالشتم تکون دادم. ــ من که نخواستم کسی بهم سر بزنه.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
رامتین کلید رو توی قفل در چرخوند و در با ضرب آرومی باز شد. بدون تعلل، از کنار رامتین گذشتم و وارد خونه شدم. دیگه نمیتونستم این سکوت عذابآور رو تحمل کنم. حتی، نایی برای حرکت توی وجودم نمونده بود. رامتین در رو پشت سرش بست و قبل از اینکه دستم روی دستگیرهی سرد اتاقم بگیره، گفت: بیا بالا یه چیزی بخوریم، بعد میایم پایین. لبم رو محکم به هم فشردم و دستگیرهی سرد اتاقم رو پایین کشیدم. بوی چوب خیسخوردهی همیشگیش بلند شد. ــ من سیرم. و بعد کفشهام رو درآوردم و وارد اتاق شدم. یک دست به در، خم شدم و کفشهام رو بلند کردم. رامتین نگاهی به بالا انداخت. کلید رو توی دستش چرخوند و بعد به من چشم دوخت. ــ وایسا من برم لباس عوض کنم، بعد میام پایین. آب دهنم رو به سختی از گلوی گرفتم پایین بردم و نگاهم رو توی چشمهای عسلی رامتین دوختم، سرد و خسته... ــ میخوام تنها باشم. رامتین زبونش رو توی لپش کشید. بعد نرم، کلمات بعدیش رو انتخاب کرد: میدونی که کسی تو رو مقصر نمیدونه، اونها فقط... چشمهاش رو به زمین دوخت و بعد بلند کرد. ــ ناراحتن، همین. گوشهی لبم بالا رفت و پوزخند سردی روش نشست، سرد اما آغشته به غمی نهفته. چشمهام رو از رامتین گرفتم و با شب بخیری آروم در اتاقم رو بستم. با انداختن پشتک در، چشمهام رو بستم. بعد از چند ثانیه، صدای دور شدن قدمهای رامتین اومد. آروم آروم دور میشد و بعد ناپدید شد. چند نفس عمیق کشیدم. یک... دو... سه... و بعد چشمهام رو باز کردم. کفشم رو توی جای کفشی گذاشتم و روی پاشنهی پام چرخیدم. نگاهم دورتادور اتاق چرخید. از روی جعبهی پیتزای هوراد... از روی پلی استیشن که متصل به لپتاپ بود... از روی بازیهای فکری پخششده روی زمین... همه چیز همونطور که بود، باقی مونده بود.انگار هیچچیزی توی دنیا تغییر نکرده بود. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود. چشمم به آینهی قدی روبهروم افتاد. به چشمهای قهوهای و خستهی خودم. به پوست رنگپریده و موهای چسبیده به صورتم. جلو رفتم. برای چند ثانیه فقط به چشمهام خیره موندم. به قهوهی بیپایانی که هیچ حسی نداشت، جز خستگی... به فردی که مقصر تموم اتفاقات بود. سیبک گلوم بالا پایین میشد. لبم رو به دندون گرفتم. خون توی رگهام میجوشید. توی یه حرکت ناگهانی دستم رو مشت کردم و محکم به شیشهی آینه کوبیدمش. صدای شکستن شیشه توی اتاق پیچید. خون گرم و روان از انگشتهام جاری شد. اشک چشمهام رو پر کرده بود. دوباره محکم به آینه مشت زدم. سوزش تندی توی انگشتهام پیچید، اما مهم نبود. عرق پشتم رو خیس کرده بود و قلبم از شدت خشم و درد محکم به بالا میکوبید. خون چکهچکه از دستم روی زمین میریخت. نفسهام بریده بریده شده بودن. خیره به آینهی شکسته و چشمهای خیس از اشک... لبم رو محکم به هم فشردم و لگد محکمی به آینه زدم که تمامش با صدای تقی خورد شد. تیکهی شیشهی توی دستم و پام میسوختن. با خشم و تموم توانم همهی وسایل روی میز به زمین انداختم. قفسهی سینهم بالا پایین میپرید و بعد بدن بیجونم رو روی صندلی انداختم. لبم میلرزید و دستام میسوخت. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم و چشمهام رو بستم. نفسهام مثل یه حیوون زخمی شده بودن. چند ثانیه گذشت. آروم، سنگین... شایدم چند دقیقه... شایدم ساعت... نمیدونم. که صدای مهربون و نازک آرادین از پشت پنجره باعث شد چشمام رو باز کنم. ــ آریا اون جایی؟- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
تصویر اون دو تیلهی طلایی و پیامهاش از ذهنم خارج نمیشد. مثل یه فیلم روی دور تند، توی ذهنم حرکت میکرد، اما دیگه ترسی رو در وجودم برنمیانگیخت. انگار تمام ترس و وحشت وجودم با دیدن چهرهی خونین هوراد از بین رفته بود و جاش رو فقط یه چیز پر کرده بود، خلا با طعمی از عذاب... قلبم میگرفت و در عینحال خالی بود. اگه اون سایه دنبال افراد دیگهای میرفت... سرم رو تکون دادم، نه... نباید فکر میکردم، نباید... دستم رو توی جیبم بردم و محکم گوشی مهرداد رو فشار دادم، امشب همهچی رو تموم میکردم... با عبور از در ورودی بیمارستان، بوی الکل و خون بلند شد، همون بوی آزاردهندهی همیشگی. بینیم رو چینی دادم و به سمت پیشخوان رفتم، اما قبل از اینکه بتونم جلوتر برم، با صدای رامتین به سمتش چرخیدم. ــ آریا. موهاش شلختهتر از همیشه بود و چشمهاش کاملا قرمز شده بود. مردمک چشمهاش میلرزید. لبم رو به دندون گرفتم و جلوتر رفتم. ــ هوراد خوبه؟ چشمهاش رو ازم دزدید و به زمین خیره شد. ــ بردنش اتاق عمل، چند عمل حیاتی باید روش انجام میدادن. آب دهنم رو پشت سرهم قورت دادم و انگشتهام رو محکم به هم فشردم. رامتین چشمهای لرزونش رو بالا آورد و نگاه عسلیش رو بهم دوخت. ــ آریا چه اتفاقی افتاد واقعا؟ دهن خشکم رو چندبار پشت سر هم باز کردم، اما کلمات خارج نمیشدن. نباید چیزی هم میگفتم، چیزی برای گفتن نبود. پلکی زدم و چشمهام رو از رامتین دزدیدم. قلبم از تپش ایستاده بود و انگار گلوم رو به چند وزنه بسته بودن. رامتین آب دهنش رو قورت داد، اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، صدای فریاد زنی بلند شد: به چه رویی اومدی اینجا، ها؟ سرم رو با سرعت به سمتش چرخوندم که باعث شد ماهیچهی گردنم بگیره. منیژه بود. با بدنی که میلرزید و انگشتهایی که محکم توی کف دستش فرو میبرد. چشمهاش لبالب از اشک پر بود. قدمی جلو اومد و اینبار بلندتر گفت: پسرم رو تا پای مرگ کشوندی، کافی نبود، الان اومدی تو روم بخندی؟ صداش از شدت خشم و درد میلرزید. اشکان بازوش رو گرفت و بدون اینکه نگاهی بهم بندازه، گفت: خواهر تقصیر آریا نیست، ولش کن... اما گوشهای منیژه بدهکار نبود. جلوتر اومد. میتونستم نگاههای سنگین همه رو روی خودمون حس کنم. سکوت همهجا پرده افکنده بود. انگار وسط یه صحنهی نمایش، ما شخصیتهای اصلی بودیم. نفس توی سینهم حبس شد. لبهام رو محکم به هم فشردم و فقط خیره به چشمهای خیس منیژه بودم. انگار توی کل دنیا فقط اون دو چشم وجود داشتن. به هقهق افتاده بود، روبهروم ایستاد و دستهاش رو محکم به سینهم کوبید. با صدایی لرزون در بین هقهقهاش گفت: هوراد به خاطر اون جسد لعنتی که دیدی اومد اینجا.... لبم رو محکمتر به دندون گرفتم، طوری که مزه تلخ خون توی دهنم پخش شد. اشک بیاختیار از گوشهی چشمم سرازیر شد. قلبم محکم به قفسهی سینهم میکوبید. اشکان بازوی منیژه رو گرفته بود و سعی میکرد آرومش کنه، اما فایدهای نداشت. صورت منیژه از اشک خیس شده بود و موهاش به خاطر عرق به صورتش چسبیده بودن. محکمتر به سینهم کوبید که باعث شد درد مثل ماری توی بدنم بخزه، اما تکون نخوردم. موجی از الکتریسته انگار از نخاعم بالا میرفت. منیژه روی زانوهاش افتاد. قفسهی سینهش بالا پایین میپرید. ــ چرا... چیزی نمیگی... ها... لال شدی... اشکان کنار منیژه زانو زد. ــ کافیه خواهر. بعد نگاهش رو به رامتین دوخت و ادامه داد: آریا رو از اینجا ببر حتما خستهس. و بدون اینکه کوچکترین نگاهی به من بندازه، دوباره نگاهش رو به منیژه دوخت. رامتین جلو اومد، آستین کافشنم رو بیجون گرفت و گفت: بیا بریم آریا... به اشکان خیره شدم، سعی میکرد غم چهرهش رو زیر نقابی از بیحسی قایم کنه، اما زیر اون نقاب چیز دیگهای هم موج میزد. چیزی مثل ناامیدی.. رامتین محکمتر دستم رو کشید. سرم رو پایین انداختم و مشتهام رو محکمتر کردم. پلکی زدم و اشک ناخوندهم رو عقب روندم. با قلبی سنگین، بیجون پشت رامتین راه افتادم. ـــــــــــــــــــــــــ- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ــ یعنی میخواید بگید همینطور وارد اون خونه شدید؟ درحالی که به لیوان نیمهپر روی میز افسر شالین خیره بودم، سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم. افسر کلافه گردنش رو تکون داد و گفت: چرا نمیخواید حقیقت رو به ما بگید آقای آذرخش؟ نگاهم رو از لیوان گرفتم و خسته به چشمهای سبز افسر خیره شدم. گفتن حقیقت نه دردی رو از من دوا میکرد، نه میتونست زمان رو به عقب برگردونه. خارج از اینکه کسی نبود که حرف من رو باور کنه. آخه کی باور میکنه چنین چیزی وجود داره؟ جز هوراد که مخش تاب داشت و الان داره با مرگ دست و پنجه گرم میکنه. پلکی زدم و خودم رو روی صندلی بالا کشیدم. ــ نمیدونم دقیقا چه چیزی رو باور نمیکنید، فکر کنم سابقهی من به اندازه کافی براتون مدرک باشه که اینکارا برای من تازگی نداره! افسر چشمهاش رو تنگ کرد. ــ نه سابقهی فردی که یه ماه پیش تا سینهی مرگ پیش رفت. انگشتهام رو توی دستم جمع کردم. ــ اون موقع هو... آقای غلامی ازم سوالاتشون رو پرسیدن و من پاسخ دادم. فکر نمیکنم دوباره پاسخگوی اتفاقات یه ماه پیش باشم. گوشهی لب افسر بالا رفت. به پشت صندلی تکیه داد و نگاهش رو به پرونده دوخت. بعد آروم اونو بالا آورد و گفت: درسته، ولی میدونین چیش جالبه؟ مکثی کرد. نگاهش رو کامل به من دوخته بود و تکتک حرکات بدنم رو از نظر میگذروند. انگشتهام رو بیشتر توی کف دستم فشار دادم و خونسرد ابرویی بالا انداختم. ــ چیش؟ پوزخند روی لبش پررنگتر شد. ــ اینکه آقای غلامی توی پرونده قید کرده، مصدوم چیزی به یاد نمیآره، نه بیشتر نه کمتر... نفسم رو توی سینهم حبس کردم و بعد آروم بیرونش دادم. بدون لرزشی در صدا گفتم: شاید به این دلیل باشه که آخرین چیزی که یادمه اینه که توی اتاقم بودم. سیبک گلوی افسر بالا پایین رفت. خودکار توی دستش رو روی میز انداخت و گفت: صحیح... بعد از مکثی، ادامه داد: میتونید برید آقای آذرخش اما تا اطلاع ثانوی حق خروج از شهر رو ندارید و لطفا... لطفا برای یه مدت کوتاه هم شده، بازیگوشی نکنید. لبم رو توی دهنم جمع کردم. ــ چرا؟ فکر میکنید من قاتلم؟ افسر دوباره بهم چشم دوخت. مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند و لب زد: برای امنیت خودتونه. همین. گوشهی لبم بالا رفت. امنیت من، هه... مگه میشه من شماها رو نشناسم؟ تکونی به ماهیچههای منقبضشدهی پام دادم و از جام بلند شدم. کولهم رو از روی صندلی بقلی برداشتم و بدون هیچ حرفی از اتاق و بعد از ادارهی پلیس بیرون زدم. هوا تاریک شده بود و بوی نم بارون زمستونی در هوا پیچیده بود. کولهم رو روی شونهم انداختم و زیپ کافشنم رو بستم و به سمت بیمارستان راه افتادم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آب دهنم رو قورت دادم و چشمهام به سمت جیب هورداد چرخید. دستش رو روش حمایل کرده بود. لبم رو به دندون گرفتم و آروم دست سردش رو کنار زدم. دستم رو توی جیبش بردم و با لمس جسمی سرد، درش آوردم. گوشی بود، نه مال هوراد.. قدیمیتر... چرخوندمش و با دیدن صفحهی روشنش، چشمهام گشاد شد. خون توی رگهام یخ زد. روی اپ پیامکها بود، همون اپی که به من پیام میداد... همون گوشی و همون شماره... آروم کلمات از غیب روی صفحه حاضر شدن، مثل تردستی یک شعبدهباز... بهت گفتم من اینجام... من همیشه اینجا بودم و فقط تو نمیدیدی. آب توی دهنم خشک شد. دهنم باز و بسته شد و بعد صدای قدمهای چندین نفر بلند شد. قدمهایی که نزدیک میشدن، با عجله. بیاختیار گوشی رو توی جیبم گذاشتم و با ضربهی آرومی بلند شدم. صدای راینو بین قدمها پخش میشد: توی اون اتاقه، برین. زبونم رو روی لبم کشیدم و به سمت در چرخیدم. سه نفر با یه برانکارد وارد شدن و پشت سرشون راینو و دو پلیس اومدن. قدمی به عقب برداشتم تا جلوی دستشون نباشم و بعد راهم رو به سمت در کج کردم که یکی از پلیسها نزدیک شد و گفت: آقای آذرخش. به چهرهی جدیش خیره شدم. ابروهاش رو توی هم برد. ــ شما باید تا ادارهی پلیس باهامون بیاد برای پاسخ به چند سوال. دستم رو محکم دور گوشی جیبم پیچوندم. ــ فردا میام. چشمهام رو ازش گرفتم و به سمت در رفتم که پلیس آرنج دستم رو گرفت و نگاه سرد سیاهش رو بهم دوخت. ــ الان باید بیاید، فردا نمیشه. لبم رو محکم به هم فشار دادم. چند ثانیه به چشمهاش خیره شدم. نه میلرزید نه شک داشت. نگاهم رو به سمت هورداد تغییر دادم. پرستارها آروم داشتن اونو روی بلانکارد میذاشتن... جسمی که نه پلک میزد، نه حسی داشت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم: بریم. پلیس سری تکون داد و به سمت در راه افتاد. دستهای سرد و لرزونم رو توی جیبم فرو بردم، سرم رو توی بدنم جمع کردم و نگاهم رو به زمین دوختم. بدن سست و سنگینم رو مجبور به حرکت کردم و بدون هیچ حرفی دنبالش راه افتادم. پلهها رو پشت سر هم طی کردیم و با رسیدن به ماشینی که آژیر قرمز و آبیش برق میزد، ایستادم. پرندهی ذهنم تصویر هفت سال پیش رو تداعی کرد... پلکی زدم. قبل از اینکه قلب سنگین و شکستهم مانع رفتنم بشه، وارد ماشین شدم. ــــ- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
بیتوجه به بوی نفرتانگیز تعفن، کنارش زانو زدم. زبونم رو روی لب خشکم کشیدم. خون روی صورتش خشک شده بود و کبودی بزرگی روی یکی از چشمهاش بود. دهنش کمی باز بود، انگار میخواست فریاد بزنه... زخمی بزرگ روی یکی از دستهاش بود، طوری که چربیهای دستش معلوم بود. پلکی زدم و اشکهای جمع شده توی چشمم رو پس زدم. نمیتونستم قبول کنم که این بلا به خاطر من سر هوراد اومده باشه. کاش هیچوقت اون شب پامو توی مدرسه نمیذاشتم، کاش... راینو آهی کشید و اطراف اتاق رو از نظر گذروند، بعد به من رو کرد و گفت: چطور اومدی اینجا؟ چشمهام رو به سختی از صورت خونین هوراد گرفتم و به نگاه پرسشگر راینو دوختمش. مکثی کردم و بعد پلکی زدم. ــ یه پیام برام اومد... آدرس اینجا رو توش نوشته بود. راینو ابرویی بالا انداخت. ــ اونوقت تصمیم گرفتی تنها بزنی بیای؟ آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به هوراد چشم دوختم. هوراد رو زیاد نمیشناختم، اما دیدنش توی اون وضعیت وقتی که میدونستم به خاطر منه... چشمهام رو محکم به هم فشردم و افکار ذهنم رو پس زدم. راینو کلافه دستی توی موهاش کشید و از جاش بلند شد. ــ من برم پایین ببینم آمبولانس اومد یا نه، تو همینجا پیش هوراد وایسا. بعد از چند ثانیه که راینو مطمئن شد چیزی برای گفتن ندارم، به سمت در رفت. قدمهاش آروم آروم در سکوت خفهکنندهی خونه گم شد. نفسم رو با صدا بیرون دادم و روی زمین نشستم. خیره به هوراد... جز صدای برخورد قطرههای آب با زمین چیزی به گوش نمیرسید. سعی کردم با چند نفس عمیق تپش قلبم رو کاهش بدم که صدای پیام گوشیم مثل همیشه تلاش من رو نابود کرد. جلوی صورتم گرفتمش، یه پیام ناشناس از سایهی آشنای همیشگی... « قرار نبود هوراد قربانی بعدی باشه... اما تو اونو به بازی کشیدی... هرچی بیشتر راجب من چیزی بگی، آدمهای بیشتری آسیب خواهند دید و تو اینو نمیخوای، نه آریا؟» آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم بیاختیار روی صورت خونین هوراد چرخید. گواهی واقعیتی بیدار... دوباره به گوشیم خیره شدم. وارد پیامکها شدم و انگشتهام رو مردد روی کیبورد تکون دادم. تو کی هستی؟ چرا به من پیام میدی؟ مکثی کردم. پاسخی نداد. زبونم رو توی لپم کشیدم و دوباره نوشتم. اگه دنبال منی بیا جلو، با بقیه کاری نداشته باش... انگشتم رو با تردید روی ارسال نگه داشتم و بعد از نفسی سطحی فشارش دادم. سرما از بدنم داشت فرار میکرد و گرما جاش رو میگرفت. ثانیهها گذشت. قطرهی آب به زمین میکوبید و صدایی نمیاومد. ناامید سرم رو بلند کردم و دوباره به هوراد خیره شدم که صدای پیامک بلند شد. سرم به پایین چرخید. نگاهی به جیب دوستت بنداز، من اونجام.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
انگشتهام رو محکم کف دستم جمع کردم و آخرین پله رو پشت سر گذاشتم. به محض رسیدن به طبقهی دوم سکوت دوباره همهجا رو گرفت. نور خورشید کمسو از پنجرهها به درون میتابید. لثهم رو محکمتر به دندون کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. برعکس طبقهی پایین یه سالن کوچیک بود که در اتاقهای اطرافش به درون سالن باز میشد. کمی جلوتر رفتم و آروم لب زدم: راینو... هیچ صدایی نیومد، جز اکوی صدای خودم. آب دهنم رو قورت دادم و اینبار بلندتر راینو رو صدا زدم، اما خبری نشد. پلکی زدم، کجا میتونست رفته باشه؟ ناگهان احساس کردم صدای نالهی خفیفی از یکی از اتاقها میآد، آروم، اما واقعی... شایدم نه. مردمک لرزونم بیاختیار به سمت اون صدا چرخید. انگشتهام رو محکمتر در کف دستم فرو بردم و لرزون به اون سمت قدم برداشتم. خون رگهام محکم به پوستم میکوبید. کمی جلو رفتم که صدا خاموش شد و بعد بوی گندی بلند شد. چیزی بین تخممرغ گندیده و میوهی فاسد... مثل تعفن... آب دهنم رو چند بار پشت سر هم قورت دادم و بعد پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم. صدای پام روی سنگفرش چوبی اکو میشد. با دستم آروم در رو به عقب هل دادم و قدمی به داخل اتاق گذاشتم. اتاق تاریک، بدون پنجره... درست مثل قبلی... عرق سردی روی پشتم نشست. نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم که با دیدن اون دو تیلهی طلایی، سرجام خشک شدم. اکسیژن از هوا رخت بست و احساس کردم دیوارها دارن بهم نزدیک میشن. ریهم در سینهم جمع میشد و قلبم از توش ایستاد، یا نه... فقط از دیدن اون دو چشم ترسید. مغزم خاموش شد و خلا سراسر بدنم رو فرا گرفت. ثانیهها گذشت، بدون اینکه بدونم چقدر آروم... و فقط دو تیلهی طلایی در دنیا وجود داشت، بدون هیچ حسی... و بویی سنگینتر از هوا... چیزی شبیه چوب سوخته... بعد با صدای قدمهای آرومی که هر لحظه تندتر میشد، اون دو تیله محو شد. مثل رویایی دستنیافتنی... یا کابوسی که هنوز کارش باهات تموم نشده... و من دوباره تونستم نفس بکشم. دو دستم رو روی ریههام گذاشتم و با تمام وجود اکسیژن آغشته به خون و خاکستر هوا رو به درون ریههام فرو بردم. صدای هیجانزده و بریده راینو بلند شد: آریا کجایی؟ سرم رو بلند کردم، اما قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، اون رو دیدم. هوراد، خونین وسط دو جسد با صورتهای سوخته... درست مثل بار قبل، دو جسد بینقاب... ــ اینجایی. خون توی رگهام منجمد شد، مردمک چشمهام لرزید و سنگینی ته گلوم بالا اومد. لب زدم: نه... اما صدام اونقدر ضعیف بود که حتی خودم هم نشنیدم. راینو رد نگاه من رو دنبال کرد و با دیدن اونها لحظهای بر خودش لرزید، اما بعد خیلی سریع خودش رو جمع کرد و جلو رفت. کنار هوراد زانو زد و انگشت سبابهش رو روی گردنش گذاشت. ــ نبضش میزنه، اما خیلی ضعیفه. لبش رو گزید و نگاه سبزش رو بهم دوخت. ــ آریا خودتو جمع کن زنگ بزن آمبولانس باید ببریمش بیمارستان. تکون نخوردم. اینبار راینو فریاد هشدارآمیزی کشید: با توام! لبم رو محکم به هم فشردم. آب دهنم رو قورت دادم و به سختی انگشتهای سست و سردم رو دور گوشیم پیچیدم. شمارهی آمبولانس رو گرفتم و در گوشم گذاشتم. دوباره به اون جسدها خیره شدم. با اولین بوق جواب داد: بله... آب دهنم رو قورت دادم و بریده گفتم: یه... یه مورد اورژانسی هست... آسیب دیده.. بیهوشه... زخمیه... زن پشت گوشی وسط حرفم پرید: آقا آروم باشید، آدرس بدید الان میایم... نفس عمیقی کشیدم و پلکی زدم: بلوک شرقی، پلاک سی و شش. زن: الان میایم نگران نباشید. گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم. نفسم رو بیرون دادم و آروم از جام بلند شدم و به سمت هوراد رفتم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با باز شدن در بوی گند فاضلاب مشامم رو پر کرد. بینیم رو چینی دادم و محکمتر کولهم رو به انگشت کشیدم. هر قدمی که جلوتر برمیداشتم، کفپوشهای چوبی زیر پام بیشتر مینالید. هیچ نوری نبود، جز تاریکی مطلق و در قرمزی که ته راهرو میدرخشید. لبم رو به دندون گرفتم و در دوم رو با ضربان آرومی باز کردم. صدای تپش بلند قلبم، روی مغزم رژه میرفت. مردد قدمی به داخل گذاشتم. سالن چوبی با پنجرههای شکسته. روی زمین پر از شیشهی شکسته، ته ماندهی سیگار و بطریهای مچاله شده بود. دیوارها مثل صفحههای یک دفتر نقاشی بود. یه راه پلهی چوبی از وسط سالن دایرهوار به بالا کشیده شده بود. آب دهنم رو با صدا قورت دادم و به سمت راه پله رفتم. نگاهم لرزون بین پشت و جلوم در چرخش بود. قطرههای درشت و بزرگ قرمزی روی زمین بود، نامرتب اما در عین حال یک نظم پنهون توش بود. بدنم از ترس میلرزید، نفس عمیقی کشیدم و چند ثانیه در ریههام نگهش داشتم. بعد خیلی آروم خم شدم و انگشتم رو روی رد قطرهها کشیدم. آره.. خون بود. بیاختیار نگاهم به سمت طبقهی بالا چرخید. صدای برخورد باد با شیشههای شکسته، زمزمهی بچگانهای در مقایسه با صدای قلبم بود. بلند شدم. آروم، مردد... آب دهنم رو قورت دادم و به سمت پلهها رفتم. نباید وقت تلف میکردم، نباید... هنوز چند پله بالا نرفته بودم، که با صدای بلند دویدن یه نفر ایستادم. خون توی رگهام منجمد شد. صدای قدمهاش هر لحظه تندتر و نزدیکتر میشد. بند کولهم رو محکم گرفتم و پاشنهی پام رو روی پلهی قبلی گذاشتم. خون توی رگهام هشدار میداد. قدمها نزدیکتر شدن و بلندتر... حس میکردم زمین زیر پام میلرزه، که ناگاه سکوت مثل پتویی نمناک همهجا رو فرا گرفت. نه صدای باد میاومد، نه صدای دویدن... فقط صدای قلبم و نفسهای تیکهتیکهی خودم. مثل آرامش قبل طوفان... آب دهنم رو با ترس قورت دادم. انگشتهام رو توی هم جمع کردم و خواستم قدمی به جلو بردارم که دست گرم یک نفر روی شونهم نشست. بدنم برای ثانیهای قفل کرد و بعد همراه با فوران خون در رگهام به روی پاشنهی پام چرخیدم. لبهام رو محکم به هم فشردم و دستم رو مشت کردم که دست زبر یه نفر محکم مچ دستم رو گرفت و انگشتش رو روی لبم گذاشت. ــ آروم باش. با چشمایی گشاد بهش خیره شدم. نگاه آشنای راینو جلوم پدیدار شد. دو تیلهی سبز... سیبک گلوش بالا پایین رفت و بعد از مکثی، دستش رو برداشت. زبونم رو روی لب خشکم کشیدم و کلمات بریده بریده از دهنم خارج شدن: اینجا چیکار میکنی؟ راینو مکثی کرد. برای ثانیهای به چشمهای قهوهایم خیره شد و بعد نگاهش رو ازم گرفت. ــ در مدرسه دیدم پریشون وارد تاکسی شدی، گفتم دنبالت بیام. چشمهاش رو بهم دوخت و ادامه داد: اینجا چیکار میکنی؟ تا دهنم رو باز کردم چیزی بگم، صدای دویدن و بعد فریاد وحشتناکی از بالا به گوش رسید. سرم رو تا آخر چرخوندم و با وحشت به بالا خیره شدم. عرق سردی روی شقیقهم چسبیده بود. راینو بدون معطلی منو به کناری هل داد چ سریع از پلهها بالا رفت. دستم رو دراز کردم که چیزی بگم، اما بالا نرفت. بیامان میلرزید. خون در رگهام میدوید. لبم رو گزیدم. این چه کاری بود من کردم، چرا تنها اومدم؟ چرا اجازه دادم اون پیام منو بهم بریزه؟ چشمهام رو بستم. چند نفس آروم، اما عمیق کشیدم. یک... دو... سه... و بعد چشمهام رو گشودم و تموم توانم رو توی بدنم انداختم و پشت سر راینو از پلهها بالا رفتم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
نفس نفس میزدم. پاهام از شدت خستگی سست شده بودن. قلبم محکم به قفسهی سینهم میکوبید. عرق سرد روی پیشونیم رو گرفته بود. وقتی از فاصلهی زیادم با اونها مطمئن شدم، ایستادم. بیاختیار به دیوار خونه تکیه دادم و روی زانوهام نشستم. سینهم از درد تیر میکشید و بینیم از سرما میسوخت. چشمهام رو بستم و سرم به پشت انداختم. چند نفس عمیق کشیدم. یک... دو... سه... شانس آوردم، بدجوری هم شانس آوردم. باورم نمیشه چطور تونستم سرک کشیدن به گذشتشون رو عقب بندازم. پوفی کردم و چشمهام رو باز کردم. نزدیکهای مدرسه بودم. دستی توی موهام کشیدم و گوشیم رو روشن کردم. هرکی که اون پیام رو فرستاد، ناجی من بود. با دیدن پیغام ناشناس دلم لرزید. یه پیغام ناشناس با عکس... لبم رو گزیدم و عکس رو باز کردم، که ناگاه قلبم ایستاد. احساس کردم هیچ اکسیژنی توی هوا وجود نداره. گوشی از دستم افتاد. چشمام خیره به عکس و پیام زیرش بود، طوری که انگار همهی دنیا در اون خلاصه میشد. هوراد بود. خونین و شکسته... روی یه مارپیچ... و پیغامی که به رنگ خون درون مارپیچی نوشته شده بود. «من نه روشناییام، نه تاریکی... من چوبیم که در تاریکی آتیش میزنه» و زیر عکس مثل گذشته به بولد نوشته بود: آغاز مارپیچ، بلوک شرقی، پلاک سی و شش. بیا تا دیر نشده. بدنم میلرزید، نه از سرمای بیرون، از ترس. نفسهام بریده شده بودن و دنیا سیاه و تیره بود. چشمهای هوراد بسته بود و خون از سرش به پایین میچکید. لبش زخمی بود و بیجون به دیوار تکیه داده بود. انگار تمام آبهای زلال زندگی رو از وجودش بیرون چکیده بودن. یعنی ممکن بود به خاطر من اینطور شده باشه؟ نه، نه، امکان نداشت. چشمهای لبالب از اشکم رو به ساختمون مدرسه دوختم. دور به نظر میرسید... خیلی دور... مردمک چشمهام میلرزید و گلوم بیش از همیشه سنگین بود. بدنم نای تکون خوردن نداشت. صدای قدیمی توی ذهنم زمزمه کرد: تو چیزی نیستی جز یه اشتباه محض یک شبه، یه سایهی کثیف که روی زمین راه میره. وجودت پر از تاریکیه. چشمهام رو محکم به هم فشردم و همه افکارم رو پس زدم. محکم... کف دستم رو روی زمین گذاشتم و با تمام توانم بلند شدم. گوشیم رو برداشتم و توی جیبم گذاشتم. کولهم رو روی شونهم انداختم و انگشت شستم رو بلند کردم. سوار اولین تاکسی که اومد شدم و آدرس اون پیام رو بهش دادم. بدنم میلرزید. هشدار میداد. ذهنم توان رفتن به اونجا رو نداشت. میدونست همهش یه تلهاست اما... من یه سایهی کثیف نیستم. در یک چشم بهم زدن، به آدرس رسیدم. هزینهی تاکسی رو دادم و پیاده شدم. قلبم تند میکوبید. دستم رو محکم مشت کردم و پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم. از دو خونهی ویلایی با درختهای پر برگ پرتغال گذشتم و وارد کوچهی تنگ بنبست شدم. ته کوچه خونهی چوبی سیاهی مثل هیولایی خاموش راه رو سد کرده بود. درختهای خشک اطراف خونه مثل سربازهایی گوش به فرمان فرمانده ایستاده بودن، نظارهگر اتفاقی مهیب در شرف وقوع... گام برداشتم. لرزون... با هر قدم قلبم بیشتر از گذشته میتپید. همهی جهان خاموش شده بود و فقط صدای نفسهای بریدهم کنار گوشم شنیده میشد. دستم رو آروم روی در حیاط گذاشتم و نگاهم رو به خونه دوختم. خونهای سیاه با شیشههای شکسته و دری قرمز. دری که یک مارپیچ خفیف مبهم روی اون به چشم میخورد. آب دهنم رو قورت دادم و با تمام توانم در رو به عقب هل دادم، با نالهی خفیف در همراه شدم و به داخل قدم برداشتم. سکوت سنگینتر از قبل شد. لبم رو تر کردم و به جلو رفتم. سست... خون در رگهام دنبال راه فراری بود. تکتک سلولهای بدنم بهم هشدار میداد این یه تلهست. اما نمیتونستم عقب بایستم، نه.. با صدای پرواز ناگهانی پرندهها قلبم توی دهنم جهید. قفسهی سینهم بالا پایین میرفت. انگشتهای سردم رو روی قلبم گذاشتم. پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم. نگاهم رو به در خورده شده دوختم، دری زخمی با پنجههای تیز... مردد به سمتش رفتم. یک قدم... دو قدم... و پله. قدم سومم با نالهی آهمند کفپوش زیر پام همراه شد. لبم رو به دندون گرفتم و با تمام توان باقیماندهم در رو به درون فشار دادم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
اخرین چیزی که دستت بود |زهره تقیزاده کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای زهره تقیزاده ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آدامس😂- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
درنا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
گرمای چشمان او- 96 پاسخ
-
- 1
-
-
اگه آواتار نفر قبلی جلد رمانت بود، اسمشو چی میزاشتی؟
درنا پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : متفرقه
آخرین دور- 96 پاسخ
-
- 3
-
-
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
چشمهام بیاختیار برای ثانیهای بسته شد و پشتم تیر کشید. قلبم شروع به تپیدن کرد، محکم و وحشیانه... چشمهام رو سریع باز کردم و با دیدن نگاه سرد و پوزخند کج بهمن، بدنم لرزید. با دو دستم محکم آرنج دستیش رو که به قفسهی سینهم چسبونده بود، پس زدم،. اما فایده نداشت. هر لحظه فشار دستش محکمتر میشد. لبهاش آروم تکون خوردن و کلمات مثل سرمایی گزنده بیرون خریدن: بهت گفتم هر حرفی بهایی داره. چشمهای گشاد شده از وحشتم رو چرخوندم. کوچهی تنگ و تاریکی که پرنده توی اون پر نمیزد، جز شانیا... موهای قهوهایش رو بالا داده بود و دستهاش رو توی جیبش گذاشته بود. بیخیال من و بهمن رو نگاه میکرد، انگار هیچ چیز مهمی نبود. آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به چشمهای طوسی بهمن خیره شدم. گوشهی لبش بالاتر رفت و گفت: قسط دومش میتونه چی باشه... مکثی کرد و سرش رو کمی کج کرد. ــ نظرت چیه دوباره همین دست رو بندازیم توی گچ؟ چشمهام بازتر شد. لبم رو گزیدم و سعی کردم نفسهای بریدهام رو کنترل کنم. ــ بهتره حواست باشه وگرنه... صدام میلرزید و ترس توش پر پر میزد. بهمن دستش رو بیشتر روی سینهم فشار داد، طوری که حتی نفس کشیدن هم سخت شد. ــ وگرنه چی؟ محکمتر دستش رو پس زدم و تموم توانم رو توی صدام دادم. نباید میلرزید، نباید... همین که خواستم چیزی بگم صدای گوشیم بلند شد. یه تکهی آب... تکهی آب بیش از حد آشنا... بهمن بدون هیچحرفی دستش رو توی جیبم برد و گوشی رو درآورد. روشنش کرد و نگاهی بهش انداخت که چهرهش کاملا تغییر کرد. برق توی چشمهاش خاموش شد و فشار دستش کم شد. نبضم هشدار داد. از این فرصت استفاده کردم، دستش رو محکم پس زدم و گوشی رو از دستش قاپیدم و شروع به دویدن کرد، بدون هیچ تعللی...- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
هوا ابری بود و سرد. وزش آروم باد بوی برف رو با خودش میآورد. زیپ کافشن سبزم رو بستم و کولهم رو روی هردو شونهم جا دادم. بعد از سه هفته بالاخره امروز روزی بود که از دست گچ دستم راحت میشدم. توی این سه هفته هیچ اتفاقی نیافتاد، نه خبری از اون سایه بود و پیغامهای ناشناس، نه بهمن. حتی هوراد هم در حل پرونده پیشرفتی نکرده بود، حداقل اینطور میگفت. صبحها تا ظهر مدرسه بودم و بعد از اون سه ساعت تنبیه انضباطی رو یا توی آزمایشگاه یا کتابخونه میگذروندم. گاهی هم به میرزایی در تصحیح برگههای بچهها کمک میکردم. بعد از اون برمیگشتم و کل شب رو با هوراد و رامتین و راینو میگذروندم. اتاق من مثل یه پناهگاه شده بود. پناهگاه فرار... هرچند میدونستم که بعد از اون اتفاق نمیخواستن منو توی اتاقم تنها بذارن. و آرادین... چیزی توی چشمهاش بود که برام تازگی داشت. حس جدیدی که انگار پیشش هیچ مشکلی توی دنیا وجود نداره و همه چیز خوبه. طوری که بیشتر روز توی مدرسه رو باهم میگذروندیم، حتی توی ساعات اضافی که باید توی مدرسه میموندم، اون هم بود، مثل یه محافظ... همه چیز آروم بود. میخواستم باور کنم که اینطوره اما مغزم بهم هشدار میداد که همهی اینها فقط یک آرامش قبل از طوفانه... طوفان سهمگینی که شاید بیرون اومدن ازش به این آسونی نباشه. با نمایان شدن ساختمون بزرگ و سفید بیمارستان افکارم رو پس زدم و به راهم ادامه دادم. بوی الکل و مواد ضدعفونیکننده مشامم رو پر کرد. دیوارهای سفید و تمیز راهرو برق میزد، مثل همیشه... نفسم رو با صدا بیرون دادم و به سمت پیشخوان رفتم. سه پرستار با اسکرابهای صورتی و بنفش پشتش نشسته بودن. با صدایی ملایم گفتم: برای باز کردن گچ دستم اومدم. پرستاری که اسکراب صورتی پوشیده بود، با افاده نگاهی بهم انداخت و بعد با صدایی بیش از اندازه نازک و کشیده گفت: اسمتون؟ ــ آریا آذرخش. با دستش، برگهای رو بیرون کشید و شروع به نوشتن کرد. ناخنهای بلند قرمز دستش خودنمایی میکرد. بدبخت اون بیمارهایی که زیر دستش بیفتن، حتی اگه شانسی برای زنده موندن داشته باشن، با میکروبهای زیر دستش قطعا اونها رو به کشتن میده. ــ لطفا برید اتاق شماره شش اونجا پزشک منتظرتونه. برگه رو از دستش گرفتم و به سمت اتاق به راه افتادم. فکر کنم چند فحش نثارم کرد. در اتاق شماره شش نیمه باز بود. مکثی کردم. پس از یک در زدن آروم، وارد شدم. نور خورشید آزادانه از پنجره نیمهباز وارد میشد و همهجا رو روشن میکرد. یه تخت وسط اتاق بود و اطرافش پر از انواع دستگاههای گوناگون بود. پزشک مردی نسبتا جوان بود که روی صندلی چرخدار نشسته بود و به پرونده توی دستش نگاه میکرد. با دیدن من لبخندی زد که باعث شد چروک کنار لبش خونمایی کنه. لبخند آرومی زدم و قدمی به جلو برداشتم. ــ سلام برای دستم اومدم گفتین بعداز سه هفته بیام پیشتون. چشمهاش برقی زد. ــ بله یادمه، بفرمایید بشینید، آقای آذرخش بودین درسته؟ سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم. کیفم رو کنار تخت و کافشنم رو درآوردم و روش انداختم و نشستم. دکتر از جاش بلند شد، دستگاه برشش رو برداشت و نگاهی به دستم انداخت. ــ دستتون رو باز و بسته میکنین؟ انگشتهام رو تکون دادم. کمی گرفته بود. ـ سوبراشی.. سوبراشی، به نظر میآد، کامل خوب باشین. دستگاه رو روشن کرد و با صدای تیز، اما آرومی شروع به بریدن گچ کرد. هر ثانیه که گچ میریخت، نیشم بازتر میشد. بزودی تکتک این استراحتها رو از حلقومش بیرون میکشیدم. نیمساعت گذشت، طولانی و خستهکننده. اما به برداشته شدن سنگینی روی دستم میارزید. بعد از چکاب، کافشنم رو پوشیدم و خرامان از اتاق بیرون اومدم. کولهم رو روی شونهی راستم انداخته بودم و با هر قدمی که طی میکردم دستم رو تکون میدادم. وقتی که در شیشهای اتومات بیمارستان باز شد، نفس عمیقی کشیدم. رایحهی آزادی با بوی برف و سرما در هم میپیچید. بعد از مکثی، پلکی زدم و راهم رو به سمت مدرسه کج کردم که دست قوی یک نفر محکم من رو به دیوار کوبوند.- 118 پاسخ
-
- 2
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
سلام وقت بخیر
خسته نباشید
لینک رمان نقاب ششم
https://forum.98ia.net/topic/5644-رمان-نقاب-ششم-دُرنا-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/4/#comment-30403
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
روی زمین دراز کشیدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم. تا خرخره خورده بودم. هوراد تکهی آخر پیتزا رو برداشت و با اشتیاق گازی بهش زد: بین تمام غذاهای دنیا پیتزا یه چیز دیگهس. راینو بیحال روی صندلی نشسته بود، دو دستش رو روی دلش گذاشته بود و گفت: خدا بگم چیکارت نکنه هوراد، کشتیمون. هوراد که دو چشمش فقط پیتزا رو میدید، زبونش رو روی لبش کشید. ــ تو ظرفیت دو لقمه پیتزا رو نداری، به من چه. رامتین دو دستش رو بلند کرد، با انگشتهای شست و صبابهش یه مستطیل درست کرد و گفت: موندم چطور اون معدهی بدبختت هنوز نترکیده، دو پیتزای درسته رو تنهایی خوردی هنوزم میخوری. هوراد نگاهی به جعبهی خالی پیتزا انداخت. آهی کشید و بعد جعبه رو روی بقیهشون انداخت. نوشابهی کنارش رو باز کرد و جرئهای نوشید. ــ هیچ کجای دنیا پیتزای مورکالیا رو نداره، واقعا اینجا شهر پیتزاست. با دست چپم آویز دست راستم رو کمی جابهجا کردم و روی شونهم چرخیدم. دست چپم رو به عنوان بالشت زیر سرم گذاشتم و به هوراد گفتم: تو و راینو چطور همو میشناسین؟ هوراد ابرویی بالا انداخت. ــ نگفته بهتون؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم. هوراد پوزخند نمکینی زد و جرئه دیگهای از نوشابهش نوشید. راینو سرش رو روی صندلی تکون داد و چشمهای لجنیش رو بهم دوخت. ــ قبل از اینکه بیام مورکالیا همو دیدیم، شش سال پیش... همین. هوراد خندید، چشمهاش برقی زد و به بالشت پشت سرش تکیه داد. ــ جونم براتون بگه که اوایل دانشگاه بود با بچهها میریم توی یه خونهی متروکه... راینو چشمهاش رو ریز کرد و از لای دندونهایی که به هم فشارشون میداد، گفت: خفه شو هوراد. هوراد اما، بدون توجه بهش ادامه داد: راینو و یه دو سه نفر دیگه اونجا نشستن مشغول احضار ارواح. چشمام گشاد شد. گوشهی لبم بالا رفت و با هیجان به ادامهی حرفش گوش سپردم. ــ خلاصه دیگه از اونجا باهم آشنا میشیم و تا وقتی میزنه میاد مورکالیا باهم دیگه دنبال روح و جن و اینا میگردیم. ابروهام توی هم پیچید. ــ همین؟ هوراد: خوب میخوای چی بگم؟ ــ چنان با اشتیاق خواستی تعریفش کنی گفتم الان راینو چیکار کرده. راینو پوزخندی زد و گفت: من حتی تو بدترین شرایطم مثل تو دردسر ساز نبودم. هوراد لبش رو به دندون کشید و عنبیهی چشمهاش رو توی حدقه چرخوند. ــ نه اونطور که فکرشو کنی. رامتین نشست. دستهاش رو بالا برد و درحالی که میکشیدشون، گفت: شیرینی میخوای، د بگو دیگه. هوراد زیرچشمی نگاهی به راینو انداخت. ــ یه سری قتلها اون موقع تو کارنال رخ میداد، من و راینو افتادیم دنبالش. راینو کف دستش رو روی صورتش گذاشت و کلافه وسط حرف هوراد پرید: هوراد بهتره تمومش کنی وگرنه با اردنگی میافتم دنبالت. هوراد دستهاش رو توی هم قفل کرد. ــ یه ذره تو به من اجازه بده... به من خیره شد و ادامه داد: اون موقع راینو فکر میکرد قاتل یه جور روح یا جن... خلاصه یه موجود ماوراییه. ابروهام بالا پرید. نشستم. ــ باورم نمیشه راینو چنین مزخرفاتی رو باور کنه. هوراد: اوه اوه اصلا فرای باور بود، عملا به این موضوعات وابسته شده بود، حقیقتا برام تعجبه سر این جسدی که دیدی و کتکی که خوردی نظرشو دوباره نگفته. لبخند روی لبم ماسید. برای ثانیهای احساس کردم هوا سردتر شد و صداها خاموش شدن، که راینو گفت: تموم شد؟ هوراد نگاه مشکیش رو ازم گرفت. سری تکون داد و گفت: نه کامل ولی که حالا راضی نیستی چیزی نمیگم. لبم رو گزیدم و چند نفس آروم از بینیم کشیدم. راینو کلافه از روی صندلی بلند شد. به سمت کیفش رفت، درش رو باز کرد و جعبهی سیاهی با یه خودکار بیرون آورد. کنار هوراد نشست و گفت: بیاین کمی بازی بکنیم. رامتین با یه جهش کنار هوراد نشست. ــ چه بازی گرفتی؟ راینو لبش رو تر کرد. ــ اسکال کینگ... بعد چشمهای لجنیش رو که برق شرارت ازشون میبارید به من دوخت و ادامه داد: بیا ببینم میتونی منو ببری یا نه آریا. گوشهی لبم بالا رفت. سرم رو کمی کج کردم و گفتم: تا حالا باید بهتر از همه بدونی من باخت نمیدم. و جلو رفتم. راینو کارتها رو پخش کرد و تا شب مشغول بازی شدیم. سه دست... سه برد برای من... زمان مثل برق و باد گذشت و قبل از اینکه بدونم چطور تموم شد، خودم رو روی تختم پیدا کردم که داشتم میخوابیدم.- 118 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
بره تو زبون چون خوب میشه🥲 صورتت بسوزه یا هردو دستت قطع شن؟
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
همیشه خانواده🥲😅 بازی با پیسی یا شهربازی
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
کربلا رو خیلی دوست دارم ولی از عراق بدم میآد🥲 پس ترکیه برف بازی یا شنا؟