رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

درنا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    238
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا

  1. درنا

    اخر فیلم

    هیت
  2. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آسیاس
  3. پارت هفتاد و هشت هوراد توی یه حرکت ناگهانی از جاش بلند شد. دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت و گفت: با پیدا کردن گوشی مهرداد عزیزی می‌تونیم به جواب خیلی از این سوال‌ها برسیم. مکثی کرد. به من خیره شد و ادامه داد: الان بهترین و درست‌ترین کار اینه که استراحت کنی، همین. آهسته لب زدم: چطور می‌خوای گوشی‌شو پیدا کنی؟ مردمک چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و سرش رو کمی کج کرد. ــ من کاراگاه این پرونده‌ام نه؟ و مسئولش. خودم حلش می‌کنم. ــ شاید کاراگاه باشی اما کسی نیستی که آسیب دید. هوراد ابرویی بالا انداخت و پوزخندی روی لبش نشست. ــ فکر نکنم داستان راجب این باشه که کی آسیب دیده، شاید راجب این باشه که کی از بین رفته. لبم رو به دندون کشیدم. هوراد بعد از مکثی کوتاه، ادامه داد: و تا زمانی که چیزی از دست ندادی، شاید بهتر باشه به فکر ترمیم زخمت باشی، نه؟ نفسش رو با صدا بیرون داد و عقب گرد کرد: بیا رامتین، باید کارای مرخصی‌شو راه بندازیم. و از اتاق خارج شد. رامتین نگاه نگران و ترسیده‌اش رو بین من و راینو چرخوند و بعد دنبال هوراد از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد. با بیرون رفتن اون دوتا سکوت دوباره اتاق رو فرا گرفت. پلک‌هام رو محکم به هم فشار دادم و دستم رو روی دنده‌ی ترک خوردم گذاشتم. چطور ممکن بود؟ اون... چطور تونست از هیچ‌جا وارد اتاقم بشه؟ چطور هیچ‌کس اون صداها رو‌ نشنید، چطور؟ آروم چشم‌هام رو باز کردم و به راینو نگاه کردم. به نقطه‌ی نامعلومی روی زمین خیره شده بود. لب زدم: چطور منو پیدا کردی؟ نگاه خالیش رو بهم دوخت. ــ فکر کردم شاید به خاطر شکست مفتضحانه‌ات بخوای یه شوخی خرکی بکنی، واسه همین می‌خواستم زودتر از بقیه پیدات کنم و یه کتک مفصل بهت بزنم. آب دهنم رو قورت دادم و پلکی زدم. ــ اما چطور؟ نفسش رو با صدا بیرون داد و دل از دیوار کند. کنارم روی تخت نشست و گفت: لپ‌تاپت، وقتی اومدم خونه‌تون رامتین درو برام باز کرد و رفتم سراغ لپ‌تاپت، اخرین لوکیشین سیوی توی لپ‌تاپت، اون خونه بود. دوباره به کمپوت خالی خیره شدم. لبم رو خوردم و با تردید گفتم: وقتی پیدام کردی، چطور بودم؟ ــ روی زمین بودی، خونین. با یه مارپیچ سوخته زیرت. ترس مثل سرمایی گزنده توی بدنم پخش شد و بی‌اجازه بدنم رو به لرزش درآورد. برای ثانیه‌ی احساس کردم کل اکسیژن اتاق تموم شده. دستم محکم‌تر دور کمپوت پیچید، که راینو، دست گرمش رو روی دست سردم گذاشت و فشار داد. نرم، آروم... بی اختیار چشم‌های لبالب از اشکم رو به نگاه لجنی‌اش دوختم. ــ هرچی که اتفاق افتاده، مال گذشته‌اس آریا، مهم نیست. من الان پیشتم... ما الان پیشتیم و قرار نیست تنهات بذاریم. بعد از چند ثانیه، دستش رو برداشت و از جاش بلند شد. ــ برم زنگ بزنم آرادین بهش بگم به هوش اومدی، از دیروز مغزم رو خورد این‌قدر زنگ زد. تلخندی روی لبم نشست. بی‌ادعا... مثل نوری که توی تاریکی امید ببخشه. باید بهتر از این‌خا می‌دونستم، اون کابوس... اون مرد... اون تنهایی در مشکلات غلتیدن، مال گذشته‌اس. الان افرادی هستن کنارم که بهم اهمیت بدن، حتی اگه نور هم خاموش بشه. ــــــــــــــــ
  4. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    🙏 آیلا
  5. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    اسم دختر داریم می‌ریم نه پسر اوا
  6. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آرادین
  7. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    نادیا
  8. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    شارین
  9. درنا

    مشاعره با اسم دختر🩷

    هیلا
  10. پارت هفتاد و هفت همین‌که حرف‌هام تموم شد، همه در لاک خودشون فرو رفتن. رامتین کلافه به پشتی صندلی تکیه داده بود و هوراد دستش رو روی چونه‌ش گذاشته بود و در افکارش غوطه‌ور شده بود. راینو دست‌هاش رو دور سینه‌ش پیچونده بود و به کمپوت من زل زده بود. انگار جواب تمام سوال‌هاش توی کمپوت من خوابیده بود. به ته‌ مانده‌ی کمپوتم نگاه کردم. لبم رو تر کردم و مردد به سمت راینو گرفتمش. ــ می‌خوری؟ راینو نگاه عاقل اندر سفیه‌ای بهم انداخت و گفت: تموم شده تعارف می‌کنی؟ ــ تو مثل گدا گشنه‌ها به کمپوت من زل زدی، باعث شد معذب شم. راینو: چقدر هم خجالتی هستی تو. شونه‌ای بالا انداختم و باقی کمپوت رو سر کشیدم. ــ خودم می‌خورمش اصلا. رامتین پوف کلافه‌ای کرد و کمی خودش رو جلو کشید. ــ من نمی‌فهمم، یعنی یه کلمه از داستانی که آریا تعریف کرد تو کتم نمی‌ره. راینو خنده‌ی کوتاهی کرد و به رامتین چشم دوخت. ــ اون به خاطر اینه که خنگی نمی‌شه کاریش کرد. رامتین چشم‌هاش رو ریز کرد. ــ خوب می‌شه جنابعالی بگی بین داستان آریا و این‌که تو بعد از سه روز که هیچ خبری ازش نبود، به طور اتفاقی توی خونه‌ی متروکه خونین پیداش کردی چه منطقی هست؟ کمپوت رو توی دستم فشار دادم و آهسته لب زدم: می‌شه یکی به من بگه دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ لبم رو تر کردم و نگاهم رو به هر سه‌تاشون چرخوندم. بعد از مکثی کوتاه، راینو نفس عمیقی کشید، به دیوار تکیه زد و گفت: داستان از این قراره که بعد از این‌که اون اتاق نفرین شده رو نشون هوراد می‌دی و در می‌ری ناگهانی، تا سه روز کسی ازت خبری نمی‌شنوه، حتی اثری از ضرب و شتمی که می‌گی تو اتاقتم نیست. فشار دستم دور کمپوت محکم‌تر شد. آب دهنم رو به آرومی قورت دادم و به چشم‌های لجنی راینو خیره شدم. ــ چطور ممکنه؟ من توی اتاق خودم بودم. قشنگ یادمه... بدنم می‌لرزید. لب‌هام رو به هم فشردم و چند نفس عمیق کشیدم. آروم، لرزون... راینو زبونش رو توی دهنش چرخوند و دست‌هاش رو به هم قفل کرد. ــ شاید به روشی قاتل تو رو برداشته برده؟ رامتین با دست‌هاش توی موهاش ضرب رفت و کلافه گفت: مشکل همین‌جاست، بابام، مامانم منیژه رزیتا، همه خونه بودن، چطور تونسته تو رو ببره؟
  11. پارت هفتاد و شش به رامتین نگاهی کردم که با دهنی نیمه‌باز و وحشت زده بهک خیره بود. چیزی راجب حمله‌های عصبی‌ام نمی‌دونست، در واقع حدود شش سالی بود که تجربه‌اش نکرده بودم. لبخند مصنوعی زدم و گفتم: من خوبم... چیزی نیست... زبونش رو به دندونش کشید و خواست چیزی بگه، که صدای پرانرژی هوراد باعث شد به هردو به سمت در بچرخیم. ــ صبح بخیر. با یه دسته گل، همراه راینو که ابروهاش در هم بود، در چارچوب در ایستاده بودن. کناره‌های لب هوراد بالا رفت و وارد شد. دسته‌ گل رو به سمت رامتین پرت کرد و کنارم روی تخت نشست. ــ می‌بینم که به هوش اومدی؟ آروم مشتی به سینه‌ام زد که از درد توی خودم جمع شدم. غریدم: مرض داری؟ هوراد خنده‌ای کرد و گفت: درد کرد، ببخشید. چشم غره‌ای بهش رفتم و به سمت راینو چرخیدم. دست‌هاش رو توی سینه‌اش جمع کرده بود و فکش منقبض شده بود. موندم این بشر چطور تا حالا سکته‌ی قلبی نکرده بود. نفسم رو با صدا بیرون دادم و با دیدن کمپوت‌های توی دستش، آب دهنم جاری و قار‌ و قور شکمم بلند شد. انگار تازه یادش افتاده بود چقدر گرسنه‌شه. ــ اون کمپوت‌ها رو برای من آوردی؟ راینو بدون هیچ تغییری فقط بهم خیره شد، حتی حرفی نزد. کمی توی تختم جابه‌جا شدم و بدون‌ این‌که چشم از اون کمپوت‌های آلبالوی ترش خوشمزه بردارم، گفتم: می‌تونی بی‌زحمت یکیش رو باز کنی بهم بدی؟ راینو پلکی زد و نفسش رو آروم بیرون داد. ــ نه تا زمانی بهمون بگی دقیقا چه اتفاقی افتاد. برای ثانیه‌ای همه‌ی تصویر‌ها توی ذهنم پیچید و نفسم تنگ شد، اما قبل از این‌که بیشتر پیش بره، چند نفس عمیق کشیدم. یک... دو... سه... آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو آروم تکون دادم. ــ اول یه کمپوت به من بده، بعد. راینو کلافه دستی توی موهاش کشید. کمپوتی رو از نایلون درآورد و درش رو باز کرد. روبه رامتین گفت: تختشو یکم بده بالا بتونه بخوره. رامتین بدون هیچ‌حرفی، دکمه‌ی تخت رو فشار داد و تخت آروم با نویز ملایمی بالا اومد. به حالت نیمه‌خیز دراومده بودم تقریبا. کمپوت رو از راینو گرفتم و به لبم نزدیکش کردم. با نوشیدن اولین جرعه خنده‌ای روی لبم نقش بست. آروم و واقعی... طعم ترش و شیرینش، با اون سرمای لذیذ زیر زبونم بازی می‌کرد و من رو از تمام استرس‌ها دور می‌کرد. پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم. آروم درحالی که خودم رو با مزه‌ی کمپوت سرگرم می‌کردم، تمام اتفاقاتی که افتاد رو براشون گفتم.
  12. پارت هفتاد و پنج رامتین روی صندلی کنار تخت دست به سینه نشسته بود. نه چیزی می‌گفت، نه می‌پرسید. فقط مثل جغد نیمه‌شب، بهم خیره شده بود. بالاخره بعد از چندین ساعت، درد کاهش یافته بود و حرف زدن به سختی قبل نبود. خودم رو کمی روی تخت جابه‌جا کردم و به رامتین خیره شدم. خستگی از سر و روش می‌بارید. ــ نمی‌خوای کمی استراحت کنی؟ رامتین زبونش رو روی لبش کشید و گفت: من خوبم. لبش رو گزید و بعد از مکثی گفت: چه اتفاقی افتاد؟ دستم رو‌ مشت کردم و نفس بریده‌ام رو کنترل کردم. بالاخره باید با حقیقت روبه‌رو می‌شدم، اما گفتنش مثل جوهری بود که به افکارم رنگ حقیقت می‌بخشید. ــ چند روز بود چند پیام ناشناس دریافت می‌کردم... اعصابم رو خط‌خطی کرد، رفتم سراغش. سکوت. رامتین پلکی زد و برای ثانیه‌ای چشم‌هاش رو ازم گرفت . خودش رو جلو کشید و به دست‌هاش روی پاش، تکیه داد و دوباره بهم زل زد. ــ نمی‌تونستی قبل از این‌که بری دنبالش به من بگی؟ چشم‌هام ریز شد. با تردید گفتم: برم دنبالش... منظورت چیه؟ ــ قبل از این‌که بری تو اون خونه‌ی متروکه، می‌تونستی به من بگی، من همیشه همه‌جا باهات می‌آم. لب‌هام بالا رفت و خنده‌ای خشک بیرون اومد. قلبم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید و با هر تپش، مثل چاقویی کند استخوونم رو می‌برید. مردمک‌هام رو توی چشمم چرخوندم. ــ چی داری می‌گی برای خودت رامتین... من جایی نرفتم‌. ابرویی بالا داد. زبونش رو روی لبش کشید و کلمات بعدی رو با دقت انتخاب کرد: سه روز گم شده بودی آریا... راینو تونست تورو توی یه خونه‌ی متروکه بیرون شهر پیدا کنه. مردمک چشم‌هام لرزید. نفسم توی سینه‌ام حبس شد و دستم محکم دور پتوی بی‌جون مشت شد. امکان نداشت... این... احساس کردم دیوارها دارن بهم نزدیک می‌شن. انگار یک‌باره تموم اکسیژن هوا تموم شده بود. زمین مثل یه موج حرکت می‌کرد و هر لحظه دور و نزدیک می‌شد. همه چیز در سکوت فرو رفته بود. پتو رو محکم‌تر گرفتم، انگار تنها بندی بود که منو به دنیای واقعی وصل می‌کرد. اون اون‌جا بود... اون دو چشم طلایی... اون دود و سایه... لب‌هام بالا رفت و خنده‌ی آرومم، تند شد، شیطانی... بدون هیچ کنترل و افساری... چشم‌هام لبالب از اشک پر شد. رامتین از جاش بلند شد. چشم‌هاش گشاد شده بود و لب‌هاش از هم باز... دستی روی شونه‌ام گذاشت و با وحشت گفت: آریا خوبی؟ اشک‌ها از چشم‌هام بدون اجازه سرازیر شد. ترس و وحشت در بند بند وجودم رخنه کرده بود و بدون اجازه خودش رو نمایان می‌کرد. لبم رو به دندون گرفتم و دست سالمم رو محکم‌تر دور پتو مشت کردم. مزه آهنین خون توی دهنم پیچید و درد تیز از قفسه‌ی سینه‌ام بلند شد‌. چشم‌هام رو بستم و سعی کردم با نفس‌هام بدنم رو دوباره در افسار بگیرم. یک... دو... سه... چشمم رو باز کردم‌. دنیا سفیدتر از حالت عادی بود و قلبم آروم‌تر از همیشه می‌تپید.
  13. پارت هفتاد و چهار آروم آروم از دل تاریکی بالا اومدم. انگار از ته یه چاه سرد و بی‌انتها خودم رو بالا می‌کشیدم. یه جور سنگینی مبهم روی بدنم پخش شده بود، مثل این‌که جای تک‌تک سلول‌هام رو با سنگ عوض کرده باشی. صداها مثل زمزمه‌ی مبهمی از دل آب یواش بیرون اومدن... صدای خفه‌ی دستگاه‌ها، نفس‌های بریده‌ی خودم که انگار از فاصله‌ای دور می‌اومد. پلک‌های سنگین و خسته‌ام رو آروم باز کردم که موج اول درد رسید؛ داغ، تیز و بی‌رحم. ذهنم خاموش شده بود و فقط سقف سفیدی رو می‌دید که بالای سرم می‌رقصید. سعی کردم بشینم که چیزی در پهلوم تیر کشید، اون‌قدر تیز چه انگار میون دنده‌هام تیغه‌ای کار گذاشتن. نفسم برید. هوای نیمه‌کشیده در گلوم گیر کرد و به یه ناله‌ی کوتاه تبدیل شد. ناله‌ای که با بوی الکل همراه شد. پلک زدم. چند بار پشت سرهم... اما جز فشار مداوم دستم که با هر ضربان، استخوون‌هام اعتراض می‌کردن، چیزی حس نکردم. لب‌هام رو تکون دادم، اما فقط صدایی خش‌دار بیرون اومد، ترکیبی از سردرگمی و ته طعمی از خون در دهان. ثانیه‌ها گذشت... مثل یک جاده‌ی بی‌انتها در بیایان... که ناگاه خاطرات به مغزم هجوم آوردن. اون دو تیله‌ی طلایی، اون ضربه‌های محکم، اون پیام‌های ناشناس... و با یادآوری درد شکل تازه‌ای پیدا کرد. متمرکز و واقعی. اما مهم نبود. با ناله‌ای بلند و چشم‌هایی تا ته گشوده بلند شدم. طوری که انگار جریان برق ازم گذر کرده بود‌. سرگردون سرم رو اطراف اتاق چرخوندم. قلبم وحشیانه می‌کوبید و با هر تپش درد رو توی بدنم پخش می‌کرد. لامپ اتاق خاموش بود و نور کم‌سوی راهرو تنها روشنایی در تاریکی بود. دستگاه‌های متفاوتی کنار تختم رو‌ گرفته بود و چندین سیم به پوست سینه‌ام وصل شده بود. بوق تیز نوار قلب که هر ثانیه بلند‌تر می‌شد، مثل پری ذهنم رو قلقلک می‌داد. ــ دراز بکش آریا، نباید هنوز بلند شی. با شنیدن صدای رامتین به سمتش چرخیدم. چشم‌هاش به شدت قرمز بود و زیرشون گود و سیاه شده بود. جلو اومد، دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و نرم به سمت تخت فشارم داد. بدون هیچ تقلایی باهاش همراه شدم. به چشمام خیره شد و لبخند خسته‌ای گوشه‌ی لبش نشست. ــ فکر کردم مردی! مردمک‌هاش می‌لرزید و چشم‌هاش لبالب از اشک، پر شده بود. زبونم رو‌ چرخوندم که چیزی بگم، هر چیزی... اما صدا بیرون نمی‌اومد. رامتین فینی کشید و گفت: به خودت فشار نیار، من برم به دکتر بگم به هوش اومدی. قبل از این‌که بتونم چیزی بگم، رفت و من رو با افکارم تنها گذاشت. چشم‌هام رو بستم و خودم رو روی تخت جابه‌جا کردم. خاطره‌ها مثل سیلی در ذهنم حرکت می‌کردن و اون تیله‌ها حتی برای لحظه‌ای از جلوی چشم‌هام پاک نمی‌شد. اون نه شبیه آدم بود، نه توهم... مثل کابوس بچگانه‌ای بود که به حقیقت پیوسته باشه. پر از ترس و تاریکی... نفس عمیقی کشیدم اما انگار یکی با دست‌های یخ‌زده دنده‌هامو بیرون کشید. از شدت درد لب‌هام رو محکم به هم فشردم‌. با شنیدن صدای قدم‌ها در بین جیغ دستگاه‌های اطرافم آروم چشم‌هام رو گشودم. یه پزشک جوون که مثل لک‌لک حرکت می‌کرد، با پرستار و رامتین وارد شد. از زیر عینکش به چارت توی دستش خیره شد. ــ بالاخره به هوش اومدید آقای آذرخش، چه حالی دارین؟ چه حالی دارم؟ هه... چه سوال مسخره‌ای... لبم رو تر کردم و به سقف خیره شدم. خسته و با صدایی شکسته گفتم: زنده‌ام... ــ درسته، می‌دونی کجایی آقای آذرخش؟ سرم رو آروم به سمتش چرخوندم. خسته به چهره‌ی خرخونش زل زدم. ــ توی خونه. پزشک ابرویی بالا داد و از زیر عینک بهم خیره شد. خنده مثل مهمون ناخونده‌ای روی لبم نشست که از درد به چند سرفه‌ی خشک بدل شد. دست راستم رو روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم. شوخ‌طبعی کارکنای اینجا هم مرده. ــ هوشیاریم سرجاشه آقای دکتر، فقط بی‌زحمت یه کاری برای این درد لعنتی کنید‌. ــ یعنی می‌دونید چرا اینجایید؟ پلکی زدم. ــ آره... اما کاش نمی‌دونستم. کاش حافظه‌ام هم همراه استخوون‌هام می‌شکست، نه این‌که زخم‌های قدیمی باز شه. ــ خیلی خوب... کمی خودکارش رو روی چارت تکون داد و بعد سرش رو بلند کرد. ــ خانم مرشا بی‌زحمت طبق دستور این مسکن‌ها رو بهشون بدید. قدمی به سمت تختم اومد. چشم‌های سبزش رو بهم دوخت و کفت: حدود دو روزه بیهوش بودی، الان چند مسکن برای دردت بهت می‌دم و بهتره استراحت کنی، باشه. آب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم. پزشک بعد از مکثی رفت. ــ خوب آقای آذرخش، لطفا کمی بلند شید. به سختی خودم رو به حالت نیمه‌خیز درآوردم، قرص‌ها رو از دست پرستار گرفتم و با آبی که گلوی خشکم رو سیراب کردم، خودمش. و بعد در یک چشم برهم زدن، پرستار هم از اتاق خارج شد.
  14. پارت هفتاد و سه نفس عمیقی کشیدم. دست‌هام از خشم می‌لرزید و پاهام سست شده بودن. دوباره روی صندلی نشستم. مرد ابرویی بالا انداخت و کلافه دستی به موهاش کشید. مردد بود، یا شایدم آزرده... هر حسی که داشت خوب بلد بود زیر نقاب خونسردیش مخفی‌اش کنه. مامور وقتی مطمئن شد من آروم شدم از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. مرد دست‌هاش رو روی میز گذاشت و چشم‌های سیاهش رو بهم دوخت. ــ باید بگم، هک کردن اون سرور مرکزی کار هرکسی نبود، حقیقتا اصلا فکر نمی‌کردم یه الف بچه بتونه چنین کاری انجام بده. مکثی کرد. ــ اما این‌که فکر می‌کنی خودت من رو پیدا کردی... گوشه‌ی لبش بالا رفت: فقط یه خیال واهیه. واقعا فکر کردی نمی‌دونستم چه غلطی می‌کنی؟ اصلا به نظرت کی به پلیس زنگ زد. فکم منقبض شد. کلمات آروم از لای دندون‌هام راه خودشون رو به بیرون هدایت کردن. ــ تو بودی؟ پوزخند روی لبش پررنگ‌تر شد و چشم‌هاش درخشیدن. ــ معلومه که من بودم. از همون لحظه اول می‌دونستم که تو کی هستی، الانم اومدم این‌جا و وقت ارزشمندم رو صرف تو کردم که بهت بگم بهتره دیگه الکی دنبال من نگردی، وگرنه کاری می‌کنم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن. مردمک چشم‌هام لرزید و نفس‌هام تکه تکه شد. چندبار پشت سرهم آب گلوم رو قورت دادم. مرد بعد از مکثی، از جاش بلند شد و به سمت در حرکت کرد. قبل از این‌که دور بشه، آهسته گفتم: چرا؟ صدام نه بلند بود نه آروم... شاید در عین هیچ حسی، همه‌ی حس‌های دنیا رو در خودش جمع کرده بود. مرد ایستاد. کمی سرش رو برگردوند و از نیم‌رخ بهم نگاه کرد. ــ چی چرا؟ آب دهنم رو قورت دادم و سنگینی گلوم رو پس زدم. نه، نباید الان گریه می‌کردم، نه... ــ چرا بچه‌دار شدی؟ دستش رو آروم بالا برد و دو ضربه‌ی کوتاه به در زد. مشت دستش رو باز و بسته کرد و سرش رو کمی عقب برد. بعد از مکثی که ثانیه‌ها به طول انجامید، گفت: تو چیزی نیستی جز یه اشتباه محض یک شبه، یه سایه‌ی کثیف که روی زمین راه می‌ره. وجودت پر از تاریکیه. در با ناله‌ی کوتاهی باز شد و مرد بدون هیچ تردیدی، قدم به بیرون گذاشت. ـــــــــــــ
  15. پارت هفتاد و دو تلخندی گوشه‌ی لبم نشست. ــ و همون کافی بود که پیدا شه. چشم‌های سرد و خالیش رو بهم دوخت. ــ حالا این شخص کی هست؟ یکی از ابروهام رو بالا انداختم و به پشتی صندلی تکیه دادم. با دستم ضربه‌ای به میز زدم و گفتم: جالبه که می‌پرسین، باید بگم اون فرد شمایید. لبم رو تر کردم و محکم‌تر ادامه دادم: پدری که منو رها کرد‌. و چشم‌هام روی چهره‌اش ثابت کردم. چهره‌ای بی‌خیال و سرد... انگار نه انگار چیزی شنیده بود، اما لرزش کوتاه مردمک‌هاش از دیدم پنهون نموند. لرزشی که هزاران حرف درش پنهان بود. بعد از چند ثانیه سکوت، گوشه‌ی لبش رو بالا برد و با دست به خودش اشاره کرد. ــ می‌خوای بگی من پدرتم؟ ابروهاش رو توی هم جمع کرد و شروع به خندیدن کرد. حیوانی... انگار یک جوک مسخره شنیده بود. گوشه‌ای از پوست لبم رو با دندونم کندم و مزه‌ی آهنین خون دهنم رو پر کرد. دستم رو مشت کردم. صدای خنده‌اش مثل پتکی که به ذهنم می‌کوبید و آتش وجودم رو شعله‌ورتر می‌کرد. دستی رو دلش گذاشت و با چند سرفه‌ی خشک سعی کرد خنده‌ی هیستریکش رو کنترل کنه. جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و بعد با بیخیالی گفت: فکر کنم اگه بچه‌ای داشتم می‌دونستم. مغزم برای ثانیه‌ای خاموش شد و قلبم به شدت کوبید. خشم مثل یک آتشفشان درونم فوران کرد. از روی صندلی بلند شدم و محکم دو دستم رو به میز کوبیدم. با صدایی بلند مثل غرش یه شیر دردمند، گفتم: من دنبال پدر نیستم که این مسخره‌بازی‌ها رو جلوم در می‌آری. می‌دونم که می‌دونی پسرتم. قلبم تند می‌زد و نفس‌هام بریده بود. سکوت مثل پتویی نمناک همه‌جا رو پوشونده بود. تنها چیزی که می‌دیدم چشم‌های سیاه مردی بود که سرد و بی‌حس به من خیره شده بود، انگار که فقط یه اسباب‌بازی بی‌ارزشم. ناله‌ی خفیف در سکوت رو شکست و مامور خشک و رسمی به داخل اومد. چشم‌هاش رو ریز کرد و فکش منقبض شد. ــ مشکلی پیش اومده؟ احساس کردم کل اتاق داره دور سرم می‌چرخه. مرد پوزخند سردی زد و لب زد: نه اقای هاشمی می‌تونید برید. مامور با تردید نگاهی بهش انداخت. دستش کمی روی باتوم جابه‌جا شد و بعد با تهدیدی آشکار گفت: بهتره سرجات بشینی پسر جون، وگرنه مجبور می‌شم دست‌هات رو ببندم.
  16. پارت هفتاد و یک آب دهنم رو قورت دادم و دستام رو محکم در هم قفل کردم. ثانیه‌ها گذشت و سکوت سنگین‌تر از لحافی اتاق رو احاطه کرده بود. بالاخر با ضربه‌ای آروم بر شیشه‌ای شکننده، سکوت رو شکست: خوب آقای آذرخش، درخواست ملاقات با من رو دادید، درسته؟ مردمک‌ چشم‌هام رو دزدیم و به میز خیره شدم. ــ بله. ــ می‌دونید من وکیل شاکی شما هستم، درسته؟ لبم رو گزیدم و دست‌هام رو بیشتر به هم فشردم. ــ آره. ــ با این وجود می‌خواید بدون حضور وکیل‌تون با من صحبت کنید. سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. خون بدون توقف خودشو به ر‌گ‌هام می‌کوبید. مرد ابرویی بالا انداخت و در حالی که خودکارش رو از کیفش درمی‌آورد، لب زد: هرطور میل‌تونه. سرم رو بلند کردم و به چهره‌ی خسته‌اش نگاهی کردم. قفل دست‌هام رو باز کردم و عرق گرم‌شون رو با شلوارم پاک کردم. مردد گفتم: اما نمی‌خوام راجب پرونده باهاتون صحبت کنم. بدنش از تعجب خشک شد و ابروهاش به بالا پرید. نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: یه موضوع دیگه هست که تمایل دارم باهاتون در میان بذارم. خودکارش رو توی دستش چرخوند. ــ خارج از پرونده؟ ــ بله در واقع... شخصیه. به چشم‌هام زل زد. انگار می‌خواست ته وجودم رو بخونه. اما مردمک چشم‌هام رو ازش دزدیدم و به میز خیره شدم، دوباره. بعد از چند ثانیه، نفسش رو با صدا بیرون داد و به پشتی صندلی‌ش تکیه زد. ــ بفرمایید می‌شنوم. دستم رو از زیر میز مشت کردم. لب‌هام رو محکم به هم فشردم تا از لرزش صدام جلوگیری کنم و گفتم: دوازده سال پیش مردی، بچه‌شو به خانواده‌ای می‌ده که بزرگش کنن، اما ازشون می‌خواد که هیچ‌وقت هویت واقعی‌شو پیشش نگن. اما مرگشون توی یه تصادف معادله رو به هم می‌زنه. لبم رو تر کردم و به چشم‌های بی‌خیالش خیره شدم. ــ اون مرد خوب تونسته بود تمام رد‌هایی که به اون پسر ختم می‌شدن رو بپوشونه، اما یه چیز بود که علی‌رغم تمام تلاش‌هاش نمی‌تونست خاموش بشه.
  17. پارت هفتاد ـــــ هفت سال قبل: چهار صندلی و یک میز فلزی که روش پارچ آب و دو لیوان بود، تنها چیزهایی بودن که تو اون اتاق خاکستری قرار داشتن. همیشه دوست داشتم یک اتاق بازجویی ببینم، اما هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به عنوان یک مجرم توی اون بشینم. پام پشت سر هم روی زمین ضرب می‌رفت و ناخن انگشت کوچکم اسباب‌بازی دندون‌‌هام شده بود. پژواک نامفهوم پام تنها چیزی بود که اون سکوت عذاب‌آور رو می‌شکست. به پنجره‌ی شیشه‌ای روبه‌روم خیره شده بودم. صاف و صیقل خورده بود، طوری که قیافه‌ی رنگ پریده‌ام رو می‌تونستم توش ببینم. نمی‌دونستم که کاری که قراره انجام بدم درسته یا نه، اما این تنها راه پیش روم بود، باید می‌فهمیدم... باید... با صدای باز شدن در، مضطرب بهش خیره شدم. قلبم تند‌تر از همیشه می‌کوبید. مردی چهارشونه، با کت و شلوار قهوه‌ای رسمیش وارد شد. با کیفی سامسونگ در دست و ماگی که بهترین وکیل دنیا بر آن حک شده بود در دست دیگه‌ش. در پشت سرش توسط افسر بسته شد و مرد بدون این‌که نگاهی بهم بندازه به سمت میز اومد. کیف سامسونگش رو یه طرف میز انداخت و ماگش رو کنارش قرار داد. صدای ساییده شدن صندلی سکوت رو شکست و بعد آروم خودش رو روش، جا داد. چین عمیق روی پیشونیش، گواهی سال‌های طولانی و سختی بود که پشت سر گذاشته بود. پرونده‌ای که اسم من به رنگ درشت سیاه روش حکاکی شده بود، رو درآورد. بازش کرد و بعد از نگاه کوتاهی بستش. دست‌هاش رو زیر چانه‌ش قفل کرد و با چشم‌های تاریکش به من خیره شد.
  18. پارت شصت و نهم و بویی سنگین مثل تندبادی ریه‌هام رو پر کرد. بوی خاکستر و خون... چیزی مثل چوب سوخته یا فسفر... سرم رو چرخوندم و اونجا دیدمش. تاریکی بی‌انتها دقیق جلوی تختم. با دو تیله‌ی لعنتی طلایی که می‌خندید و پوزخندی که تا ته وجودم رو می‌سوزوند. بدنم لرزید. نه از سرما، از ترس. ترسی که بند بند وجودم رو فرا گرفته بود و اختیار بدنم رو در دست گرفته بود. اون چشم‌ها جلو اومدن. چشم‌هایی که هیچ‌چیز تهشون نبود. نه تنفر، نه شرارت... فقط چیزی بین نیاز و لذت. موهای تنم سیخ شد. بدنم به فرمان خودش از روی صندلی بلند شد و به سمت در رفت. دستگیره رو کشید. محکم... اما در باز نشد. حتی تکون هم نخورد. گلوم از ترس خشک شده بود و قلبم مثل یه حیوون وحشی در قفس به سینه‌م می‌کوبید. برگشتم و به در سرد تکیه دادم. کلمه‌ها توی گلوم خشک شده بودن. آروم جلو می‌اومد. انگار کل زمان دنیا رو در دست داشت. دودی اسیر در جسم انسان... یا سایه‌ای در نقاب انسان... شاید هم هردو. بوی گند عرق مشامم رو پر کرد. چشم‌هام روی لب‌هاش خزید. لب‌هایی از سایه، که در هوا می‌چرخید. انگار می‌خواست بخنده... و چند ثانیه بعد، درد شدیدی رو در شکمم حس کردم. مثل موج دریا در بدنم چرخید و قبل از این‌که بتونم حرکتی کنم، ضربه‌ی شدید دیگه‌ای دقیق روی محل قبلی خورد. هیچ صدایی نداشت. دست‌هام بی‌اختیار روش قرار گرفتن و پاهای سستم شکستن. درد مثل پخش شدن قطره‌ی آب روی زمین در بدنم چرخ می‌شد. مزه‌ی آهنی خون زیر لبم چرخید. این‌بار ضربه‌ای به پشتم زد. محکم‌تر. صدای شکستن دنده‌هام توی اتاق پیچید، اما ناله‌ای از دهنم خارج نشد. انگار صدام از ترس پا به فرار گذاشته بود. چشمام رو محکم به‌هم فشردم. دوباره ضربه محکمی زد. به دستم... درد مثل بندی تا مغزم کشیده شد، اما حتی مغزم هم نمی‌تونست اونو درک کنه‌. انگار حتی نفس کشیدن هم فراموش کرده بود. فشار چیزی رو روی دست‌هام حس کردم. اما هیچ حسی نداشت. نه زبر، نه نرم... فقط فشار... محکم دستم رو فشار داد و استخوونم رو شکست. آخرین قطره‌های انرژیم به فریادی محکم تبدیل شد و از ته گلوم بلند شد، مثل یه ببر زخمی... گرمی خون مثل آتشی سرمای بدنم رو گرم کرد، اما... دیگه چیزی نمونده بود. نه حسی... نه دردی... فقط تاریکی بی‌انتهایی که مشتاقانه به سمتش دویدم.
  19. پارت شصت و هشتم خون توی رگ‌هام منجمد شد. این... بی‌اختیار از برنامه خارج شدم و اسمش رو توی گوگل سرچ کردم. عکس‌های پسری چشم‌آبی با مهر بزرگ مفقودی جلوی چشمم درخشید. آب دهنم رو قورت دادم و اولین صفحه رو باز کردم. موس رو چرخوندم و نوشته‌ها نامنظم جلوی چشم‌هام پدیدار می‌شدن. انگار تنها چیزی بود که در دنیا وجود داشت. محکوم به حبس ابد... هکر بی‌بند و بار... نابود کننده‌ی سیستم امنیتی... رای نهایی دادگاه بعد از یک محاکمه سخت به مهرداد عزیزی رسید. مایه‌ی ننگ مورکالیا... از آخرین باری که رخسار مهرداد عزیزی در عموم ظاهر شده، شش سال می‌گذرد. برخی باور دارند او مفقود شده، اما کسی این قضیه‌ را دنبال نمی‌کند. جسد مهرداد عزیزی در مدرسه‌ی لیا پیدا شد. نفسم توی سینه‌ام حبس شد. احساس کردم دیوار‌ها دارن بهم نزدیک می‌شن. امکان نداشت... نه... چشم‌هام با شنیدن صدای تکه‌ی آب گوشیم آروم به سمتش چرخید. ترس مثل ویروسی هر لحظه شدیدتر می‌شد. آب دهنم رو قورت دادم و دست لرزونم رو با تردید به سمتش بردم. زمان انگار یخ کرده بود. پیام بولد روی صفحه‌ی گوشیم خودنمایی کرد. از همون فرد ناشناس... ــ فکر کردی از من زرنگ‌تری نه آریا؟ خوب بچرخ... من پشتت ایستادم.
  20. پارت شصت و هفتم کوله رو با عصبانیت انداختم روی زمین و پشت میز نشستم. لپ‌تاپ رو روشن کردم و گوشی لعنتی رو گذاشتم کنارش. دیگه نمی‌تونستم فقط اون پیام‌ها رو بخونم و ضربان قلبم بره بالا. نه... باید می‌فهمیدم کیه و کجاست. چطور این‌قدر مطمئن بود که نمی‌تونم پیداش کنم. با روشن شدن لپ‌تاپ زبونم رو روی لب خشکم کشیدم و خودم رو به میز نزدیک‌تر کردم. برنامه‌ی تحلیل سیگنال رو باز کردم‌. چیز تخصصی نیست، اما برای من کافی بود. فقط باید صبر می‌کردم، تا به شبکه وصل شه. یه اتصال کوچولو و بم... توی دستم می‌افتاد. تیک‌تاک ساعت می‌گذشت و صدای فن لپ‌تاپ تنها چیزی بود که سکوت اتاقم رو می‌شکست. گردنم از نشستن طولانی مدت تیر می‌کشید و کمرم گرفته بود. اما مهم نبود... باید پیداش می‌کردم. باید... پوف کلافه‌ای کشیدم و دستم رو به سمت گوشیم بردم‌. که درست توی همین لحظه یه پینک کوتاه روی نمودار ظاهر شد. همینه... همونی که منتظرش بودم. نقشه باز شد . یه نقطه‌ی قرمز خارج شهر چشمک زد. نه دقیق اما کافی بود. ــ بالاخره مچت رو گرفتم. چشم‌هام رو ریز کردم و به صفحه‌ی لپ‌تاپ نزدیک‌تر شدم. نزدیک ویلا‌های خارج شهر. زیاد از اینجا دور نبود. لبخندی ناموزون روی لبم کشیده شد و قلبم از هیجان به قفسه‌ی سینه‌ام کوبید. برنامه‌ی شناسه‌ی مخفی دستگاه رو باز کردم. چیزی که هرکسی نمی‌تونه اونو به دست بیاره. شناسه‌ رو توی پایگاه‌های خودم انداختم. چند لحظه صفحه خالی موند و بعد یه اسم بالا اومد. مهرداد عزیزی
  21. سلام به همه دنبال کننده‌های نقاب ششم. امیدوارم حالتون خوب باشه. بازنویسی رمان بالاخره تموم شد. بالاخره اون حس رضایتی و خرسندی که باید از رمانم داشته باشم رو دارم. و به نسخه‌ی پایانی‌اش رسیدیم. از صبر همه شما سپاسگزارم. توصیه‌ام اینه که رمان رو دوباره از اول بخونید و با من پیش بیاید. مطمئنم سفری رو براتون رقم خواهم زد که تا حالا ندیدید... هیجانی رو که تا حالا نچشیدید. و سوپرایزی رو که تا آخر عمرتون به همراه خواهید داشت.
  22. پارت شصت و ششم هوراد خودش رو به دیوار نزدیک‌تر کرد که درست توی همین لحظه، صدای گوشیم بلند شد. همون تکه‌ی آب... قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌م کوبید. دنبال یه راه فرار... هرچی... نفس عمیقی کشیدم و دست لرزونم رو روی صفحه‌ی سرد گوشیم کشیدم و از جیبم بیرونش آوردم. دوباره یه پیام ناشناس دیگه... دندون‌هام رو روی هم فشردم و آروم پیام رو باز کردم. ـ می‌بینم با مهمون برگشتی به آغاز... اما بدون پایان اونجا رقم نمی‌خوره و وقتی زمانش برسه، تو «تنها» خواهی بود. موج الکتریکی از مغزم به بدنم دوید. این کی بود؟ یعنی حتی منو تحت نظر هم داشت؟ دستم دور گوشیم محکم پیچید، طوری که رگ‌هام برآمده شدن. پلکی زدم. نمی‌تونستم تا شب وایسم. اگه یکم دیگه می‌گذشت و من نمی‌دونستم کیه، مطمئنا سر به بیابان می‌ذاشتم. لبم رو تر کردم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. بدون توجه به تعجب ناگهانی هوراد از اتاق خارج شدم. راهرو رو پشت سر گذاشتم. ذهنم خالی شده بود. هیچ چیزی توش نمی‌گذشت جز یه چیز... باید می‌فهمیدم پشت این پیام‌ها کی نشسته و می‌خنده.
  23. پارت شصت و پنجم بعد از چند ثانیه‌ی کوتاه، در اون اتاق نفرین شده پدیدار شد. نفس‌هام تند و نامنظم شده بودن. مثل یه هشدار... تمام انرژیم پا به فرار گذاشت و چشمام سیاهی رفت. پلک زدم. چند بار... پشت سرهم... دستم رو مشت کردم و بعد باز. و بعد پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم‌. به جلو. ــ این اتاقه‌ست؟ لب‌هام رو به فشار دادم و سری تکون دادم. دستم رو دستگیره‌ی سرد در گذاشتم و بازش کردم. بوی تخم‌مرغ گندیده و میوه‌ی فاسد مثل پرنده‌ای در قفس که آزاد شده باشه، به بیرون خزید. هوراد از نیم‌فاصله‌ی بین من و در استفاده کرد و وارد شد. نور کم چراغ‌قوه‌ی گوشیش رو به درون اتاق انداخت. بعد از مکثی، به داخل رفتم. همون‌طور تاریک، درست مثل بار قبل... هوراد وسط اتاق ایستاده بود و با نور گوشیش اطراف رو بررسی می‌کرد. مثل یه معادله‌ی ریاضی که نیاز به حل کردن داشته باشه. انگشت‌های سردم رو توی جیبم گذاشتم. حتی دمای این اتاق با بیرون فرق می‌کرد. با ثابت موندن نور گوشی هوراد روی یه نقطه، توجه‌ام بهش جلب شد. سرش رو کمی کج کرده بود و به زمین زل زده بود. رد چشم‌هاش رو دنبال کردم. خراش عمیقی مثل جای پنجه زمین رو گرفته بود، با لخته‌ی قرمزی که فقط بوی یه چیز رو می‌داد، خون... هوراد چشماش رو ریز کرد و روی زانو‌هاش خم شد. انگشتی رو قرمزی کشید و گفت: این خونه... آب دهنم رو قورت دادم. ــ خوب اینجا جسد بوده نه؟ معلومه که خونه. هوراد بدون توجه به من نورش رو به دیوار انداخت. همون‌جایی که جسد رو دیدم... همون جسد بی‌نقاب... برای ثانیه‌ای تصویرش از ذهنم گذشت و بدنم سردتر شد.
  24. پارت شصت و چهارم بدون هیچ تعللی به سمت کلاس نگون بختی که دردسرها از اون شروع شد، رفتم. هوراد هم بعد از مکثی دنبالم راه افتاد. با هر قدمی که به جلو برمی‌داشتم، قلبم تندتر می‌کوبید. هیچ علاقه‌ای به ورود دوباره به اون‌جا نداشتم. اونم نه بعد از اون پیام... نه وقتی هنوز نمی‌دونم یه شوخی ساده‌ست یا... پلک‌هام رو‌ محکم به هم فشردم. الان وقتش نبود، نه. نباید کنار هوراد ضعفی نشون می‌دادم، وگرنه مثل یه روح تا ابد منو دنبال می‌کرد. با گذشتن از پیچ راهرو، توانایی تحمل سکوت هوراد در هم شکست. ــ نمی‌خوای ازم بپرسی چطور شد که کارآگاه شدم؟ آروم لب زدم: علاقه‌ای ندارم. ــ حتی با این‌که توی خونواده تقرییا ابا اجدادی از کاراگاه‌ها متنفرن. دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و با چشمم به سقف خیره شدم. ــ اممم، بذار فکر کنم... نه، ولی خوب می‌شه به همه بگم که کارآگاهی، می‌دونی مثل خودت. زبونش رو روی دندونش کشید و با غیض از زیر چشم بهم نگاهی انداخت. پوزخند سردی تحویلش دادم و قدم‌هام رو تند‌تر کردم.
  25. پارت شصت و سوم با دیدن پس گردن براق هوراد که توی نور کم‌سوی خورشید می‌درخشید، نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و یه پس گردنی دبش نثارش نکنم. هوراد در حالی که پشت گردنش رو ماساژ می‌داد، غرید: چته گاو؟ زبونم رو به دندون نیشم کشیدم و طلبکارانه گفتم: این حرف‌ها که پیش ماکان زدی چی بود؟ لب‌هاش آروم آروم بالا رفت. ــ برات دردسر درست کردم؟ نفسم رو با عصبانیت بیرون دادم و چشم‌هام رو ریز کردم. ــ به جای اون همه چرت‌و‌پرت گفتن می‌تونستی بگی آره می‌شناسمش، نمی‌تونستی؟ شونه‌ای بالا انداخت و نگاه سیاهش رو بهم گره زد. ــ آره اما... لذتش چیه؟ پوزخندی زدم. دست مشت شده‌ام رو آروم بالا آوردم و کنار گوشم گذاشتم. سرم رو طوری تکون دادم که انگار داره باهام حرف می‌زنه. ــ چیه دستم؟... اممم... باعث افتخارمه. و محکم به شونه‌ی خوش فرم هوراد ضربه‌ای زدم. طوری که صدای برخورد استخوون با استخوون شنیده شد. هوراد دستش رو روی شونه‌اش گذاشت و ابروهاش از درد در هم پیچید. لبم رو به هم فشردم و مردمک چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم. ــ الان که راجبش فکر می‌کنم می‌فهمم منظورت از لذت چیه؟
×
×
  • اضافه کردن...