-
تعداد ارسال ها
238 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا
-
ماه اونجرز یا آواتار؟
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و چهار بدنم لرزید. آب دهنم رو قورت دادم و با تردید چرخیدم که با راینو و رامتین مواجه شدم. راینو با چشمهایی ریز و دستهایی قفل شده در سینه، طلبکارانه منو دید میزد و رامتین سر به زیر، لبش رو میگزید تا جلوی خندهش رو بگیره. بیاختیار مردمک چشمهام روی جای لاستیک ماشین روی جاده چرخید. ــ با اونا چیکار داشتی؟ با پیچش صدای راینو توی گوشم به سمتش برگشتم. زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم: با کیا؟ راینو پوزخند صداداری زد: مواد فروش هم شدی رفت؟ ابرویی به حالت تعجب بالا انداختم. قبل از اینکه چیزی بگم، راینو با دستش به من اشاره کرد و به رامتین نگاهی انداخت. ــ آخه این برادر خوندهس داری؟ هر روز یه درامای جدید. گوشهی لب رامتین بالا رفت و خندهی محوی روی لبش شکل گرفت. سرش رو پایین انداخت و بعد از چند ثانیه بلند کرد. ــ بعید میدونم آریا دست به مواد زده باشه راینو، این بچه حتی سیگار هم نمیکشه. راینو گوشهی لبش رو با دندانش گرفت و گفت: تو از کجا میدونی؟ ــ اممم... مردمکش رو بین من و راینو چرخوند و ادامه داد: میگم آریا، بهمن چیکارت داشت؟ راینو منتظر چشمهای لجنیش رو بهم دوخت. کلا انگار رامتین رو فراموش کرده بود. پوفی کردم و کلافه دستی توی موهام کشیدم. ــ من چلاغ بدبخت رو تنها گیر آورده بود و مجبورم کرد براش یه بسته ببرم. راینو ابرویی بالا انداخت. ــ چجور مثلا مجبورت کردن؟ سرم رو کمی کج کردم و گفتم: اگه بسته رو براشون نمیبردم دستم رو با فندک میسوزوندن، راجب تو نمیدونم اما من جای سوختگی روی دستم نمیخوام. راینو سری تکون داد و زبونش رو توی دهنش چرخوند. بعد توی یک حرکت ناگهانی پس گردنی محکمی بهم زد. بیاختیار دستم رو پشت گردنم گذاشتم و طلبکار بهش خیره شدم. ــ چته الاغ؟ دندون قروچهای رفت و با حرص تشر زد: با خودم گاهی فکر میکنم یه آدم میتونه چقدر احمق باشه بعد پوف... تو میای توی ذهنم. سرتاپام رو از نظر گذروند و گفت: آخه بدخت گداگشنهی فلکزدهی اسکل، یعنی تو نمیدونی که باید همیشه دیگه براش سوغاتی ببری؟ لبم رو تر کردم. ــ تو نگران من نباش، کاری کردم دیگه باهام کاری نداشته باشن. راینو پوزخند صداداری زد و پرسید: مثلا چیکارش کردی؟ ــ اونش مهم نیست...وایسا ببینم اصلا تو چطور بهمن رو میشناسی؟ مردمک چشمهای راینو باز شد، سیبک گلوش بالا پایین رفت که رامتین گفت: اینکه ما بهمن رو میشناسیم جای تعجب نداره، اینکه تو نمیشناسیش داره. حالا ولش کن دیگه. به راینو رو کرد و ادامه داد: هوراد گفت امشب رو دور هم جمع بشیم یکم بازی کنیم، گفت تو هم بیای. بعد از چند ثانیه، راینو نفس عمیقی کشید، دستی توی موهاش برد و با تاسف سری تکون داد: بریم. و بدون هیچ حرف دیگهای راه افتاد. رامتین هم پس از مکثی دنبالش رفت. برای چند ثانیه سرجام ایستادم. به جای لاستیکهای روی آسفالت خیره شدم. نفسم رو با صدا بیرون دادم و بعد دنبالشون راه افتادم. کوچهها رو پشت سرهم جا میذاشتیم. رامتین عقبتر از راینو حرکت میکرد و چهار حواسش رو به گوشیش داده بود. نزدیکش شدم و گفتم: میگم رامتین... ــ هوم؟ نزدیکتر شدم و آروم زمزمه کردم: چرا هوراد از راینو هم خواسته بیاد؟ زیرچشمی نگاهی بهم انداخت. ــ از قدیم هم رو میشناسن. مردمک چشمهام ریز شد و لثهم رو به دندون کشیدم. ــ عجییه. رامتین نگاهش رو از گوشیش گرفت و نیشخندی زد: چیه حسودیت میشه؟ چشم غرهای رفتم. ــ خیلی بچهای. بعد از مکثی، به چشمهای عسلیش خیره شدم و گفتم: آرادین راستی گفت تو پارک منتظرمونه داریم میریم. رامتین شونهای بالا انداخت. ــ خیلی زود یادت افتاد... زنگ زدم بهش گفت کار داره نمیآد. ــ چه کاری؟ ــ من چه بدونم... اه تو هم هی سوال میپرسی بیا بریم. و قدمهاش رو سریعتر کرد و خودش رو به راینو رسوند. نفسم رو با صدا بیرون دادم و انگشتهای خواب رفتهم رو باز و بسته کردم. این شکستگی دست هم بد عذابیه. پلکی زدم و دنبالشون بدون هیچ حرفی راه افتادم، با علامت سوال بزرگی که توی ذهنم میچرخید؛ راینو و هوراد چطور همدیگه رو میشناسن؟ ـــــــــ- 118 پاسخ
-
- 2
-
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رئال سریال یا سینمایی؟
-
دریای قرمز رمان فانتزی یا ترسناک؟
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و سه با دیدن چشمهای سرد بهمن و پوزخند کج و معجوجش، قدمهام تندتر شد. انگشتهام محکمتر دور بسته چرخید. کنار شیشهی ماشین ایستادم. دندونهام مثل بچهای که مادرش رو ول نمیکنه، به لثهم چنگ زده بود. بهمن زبونش رو روی لبش کشید و چشمهاش رو آروم از پایین به سمت مردمکهام بالا آورد و بعد آروم، اما مثل برنده بازی از پیش تعیین شده، گفت: میدونستم که برای اینکار ساخته شدی. دستش رو دراز کرد و انگشتهاش رو دوبار در کف دستش جمع کرد. ــ زودباش، بستهمو بده. آب دهنم رو با استرس قورت دادم و لرزون قدمی به جلو بردم. بسته رو آروم از جیبم درآوردم و در دستش گذاشتم. کنارههای لبش بالاتر رفت و برق شادمانی در عنبیهی چشمش تنیدن گرفت. بسته رو توی ماشین برد و با هیجان مشغول باز کردنش شد. ــ خیلی خوبه... عالیه... مادهی سفید رو درآورد و جلوی چشماش گرفت. چند ثانیه بهش خیره شد و بعد رضایتمند به سمت من برگشت. ــ برای بار بعد بهت خبر میدم، گوش به زنگ باش. دوباره آب دهنم رو قورت دادم. به زمین زیر ماشین خیره شدم و گفتم: من دیگه اینکارو نمیکنم. صدام نمیلرزید، بلند هم نبود. فقط پیوسته و یکنواخت. مثل چیزی که از خودش هم مطمئن نبود. بهمن ابرویی بالا انداخت. چشمهاش رو تا آخر گشاد کرد و آروم به سمتم چرخید. ــ چی گفتی؟ لبم رو گزیدم. قلبم دیوانهوار میکوبید و عرق سردی پشتم رو پوشونده بود. اینبار محکمتر گفتم: من قرار نیست دوباره اینکارو کنم. گوشهی لب بهمن بالا رفت. ــ فکر نکنم از.. ــ ازم پرسیده باشی، آره میدونم. چشمهام برای لحظهای روی فندک و نوچههای پشت شیشه چرخید. ــ منظورت رو قبلا رسوندی. به ماشین نزدیکتر شدم. دستم رو لبهی شیشهی پایین کشیده گذاشتم و گفتم: حالا نوبت منه. بهمن پوزخند صداداری زد و تحقیرآمیز دو چشم طوسیش رو بهم دوخت. آروم خودم رو نزدیکتر بردم. خون توی رگهام میجوشید. ــ اگه یه بار دیگه نزدیکم بشی، یا منو تهدید کنی... مکثی کردم. نزدیکتر رفتم. طوری که نفسهای گرمش رو روی گردنم حس میکردم.آهستهتر ادامه دادم: اون وقت مجبور میشم یه سرکی به گذشتت بکشم و باید بدونی هیچ چیز از چشمهای من پنهون نمیمونه. چشمهای بهمن گشادتر شد. مردمکهاش لرزید و برای ثانیهای کوتاه، نفسهاش تند شد. پوزخند صداداری زدم و لبم رو نزدیک گوشش بردم. زمزمه کردم: بالاخره هرکسی یه راز تاریک داره. برای ثانیهای همهچیز ساکت شد. حتی صدای نفس کشیدن و هوهوی بادهم از بین رفت که ناگاه بهمن دستش رو محکم روی دستم گذاشت و فشرد. درد تیز و تند توی وجودم پیچید. لبهام رو به هم فشردم تا جلوی فریادم رو بگیرم. نگاهم بیاختیار روی چشمهای بهمن چرخید. چشمهایی که دیگه سرد نبود، بلکه آتشین و پر از خشم... شایدم چیزی بین ترس، اما اونقدر کوتاه، که شک کردم اصلا دیدمش یا نه. بهمن فشار دستش رو بیشتر کرد و آروم لب زد: تو هیچ چیزی نمیدونی. قلبم وحشیانه میکوبید. دستم رو محکم کشیدم، اما فایدهای نداشت. با هر تقلا فشار دست بهمن بیشتر میشد. دهنم باز کردم که چیزی بگم، اما کلمات انگار قبل از جسمم پا به فرار گذاشته بودن. صدای سرد و بیروح شانیا، مثل نخی، دست بهمن رو کشید: بهتره اینجا جلب توجه نکنی بهمن. با شل شدن دستش، بدون معطلی پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم و با تموم توانم از اونجا دور شدم. میدونستم اگه یه ثانیه دیگه اونجا بمونم، پاهام خم میشن. هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای بهمن به گوشم رسید. تهدید آمیز و خاموش. ــ یادت باشه هر حرفی بهایی داره... و تو تازه قسط اولش رو دادی. درست در همین لحظه صدای فریاد لاستیکها روی جاده بلند شد و بدن من بیاختیار سرجاش خشک شد.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
مغز زود بیدار شدن یا دیر بیدار شدن؟
-
اینم من جواب میدم عمر بینهایت کدوم یکی باشی؟ پرنده یا پلنگ؟
- 241 پاسخ
-
- 1
-
-
حرف زدن با اجنه کدوم یکی باشی؟ پرنده یا پلنگ؟
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و دو پوستم کمی قرمز شده بود و دایرهوار میسوخت. پلکی زدم و تا سه توی ذهنم شمردم. تنها راهی که قلبم رو آروم میکرد. شانیا دست استخوونیش رو روی فرمون ماشین گذاشت و گفت: یه پیرمرد کچل که داره روزنامه میخونه توی پارک روی نیمکتی نشسته. دست دیگهش رو توی جیبش برد و بسته زرد رنگی رو بیرون آورد. به سمت من پرتابش کرد و ادامه داد: اینو بهش میدی، محموله رو برامون میآری، شیر فهم شد؟ لبم رو گزیدم و انگشتهای گرفتهم رو توی هم جمع کردم. سنگینی گچ، دستم رو خواب برده بود. ــ آره. شانیا بشکنی زد و گفت: پنج دقیقه وقت داری، برو حالا. پسر سمت شاگرد، بدون معطلی با بشکن شانیا خارج شد. لبم رو تر کردم و بسته رو توی جیب کافشنم انداختم. پاهای بیمیلم رو به اجبار مجبور به خروج کردم. نسیم سرد پاییزی با بوی خاک نمخورده ریههام رو پر کرد. چشمهام رو بستم و با تمام وجودم اکسیژن رو به درون ششهام کشیدم. صدای بازی بچهها و خندههاشون با رقص برگ درختها همراه میشد و روح من رو شستوشو میداد. بعد از چندثانیه، چشمهام رو گشودم. دنیا مثل قلبم آرومتر و روشنتر شده بود. قدمی برداشتم و یکی دیگه بعد از اون. نیمکتها رو یکی یکی دنبال اون مرد میگشتم. کی فکرش رو میکرد من که شاهین تیزبال افقها بودم، زنبور طفیلی بشم و به کنجی پناه ببرم. تلخندی گوشهی لبم نشست، آروم و بیآلایش. با دیدن پیرمردی با اون مشخصات ایستادم. لبم رو به دندون گرفتم و با چشمهایی باز اطراف رو نگاه کردم. کسی نبود... جز چند بچهی درحال بازی، چند پیرمرد کنار حوض، دوچرخه سوارها و دوندهها... انگشتهام رو باز و بسته کردم و مردد به سمتش رفتم. پیرمرد، پا روی پا انداخته بود و از زیر عینکش، در دنیای روزنامهش غرق شده بود. با هر قدم، قلبم بیشتر زبان به اعتراض میگشود. کنارش نشستم. انگشتم رو محکم دور بستهی در دستم پیچیدم. با کنده شدن پوست لبم، طعم آهنین خون در دهنم پیچید. آب دهنم رو قورت دادم و بسته رو آروم روی نیمکت، به سمتش هل دادم. مرد بدون هیچ حرفی، زیر چشمی نگاهی به بسته انداخت. چند ثانیه نگاهش روش ثابت موند و بعد آروم چشمهاش رو ازش گرفت. انگشتهای چروکینش رو توی جیب کافشنش برد و نایلونی پر از مادهی سفید، لای روزنامه گذاشت و آروم دورش پیچوندش و جای بسته گذاشت. بستهی روی نیمکت رو برداشت و از جاش بلند شد. مردمکهای لرزونم بیامان مرد رو دنبال میکردن. مرد برای ثانیهای نگاه تیرهش رو بهم دوخت. نگاهی بدون خشم... بدون قضاوت... فقط چیزی بین تاسف و ناامیدی. مردمک چشمهام لرزید و نفس توی سینهم حبس شد. سریع چشمهام رو ازش گرفتم و به روزنامهی روی صندلی خیره شدم. نه، نباید... چطور تونستم... بدنم لرزید، نه از سرما، نه حتی از ترس یا استرس... از چیزی بدتر... صدای قدمهای مرد دورتر میشد، مثل نت یه موسیقی... مثل موسیقی که چشمهای مردی رو که پشت و پناهت بود رو یادآوری میکنه. لبم رو گزیدم، محکم... باورم نمیشه دارم چیکار میکنم؟ پدر رامتین، کسی که با تمام عیبها و مسخرهبازیهای من کنار میاومد... این تنها چیزی بود که میتونست قلبش رو بشکنه و من دارم مثل یه سوهان اون چاقو رو تیز میکنم. سرما از بین رفت و حرارتی آتشین کل وجودم رو گرفت. نفسهام تند و آتشین شد. نبضم مثل حیوونی وحشی در مغزم میزد، نه میکوبید... بسته رو بلند کردم و محکم به سمت ماشین بهمن راه افتادم. خون جلوی چشمهام رو گرفته بود، باید یه کاری میکردم...- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رز خواهر دوستی یا برادر دوست؟
-
فضای آروم فیزیک یا ریاضی؟
-
سفر یک هفتهای... مسافرت به شمال مثلا ساری یا شیراز؟
-
سرما شب در بیابون یا جنگل؟
-
رزیتا
-
آناهیتا
-
آسو
-
آلیسا
-
آیرین
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد و یک فورد سیاهی با جمجمهای سفید که ماری توی دو چشمش چرخیده بود و از دهنش بیرون زده بود. با پایین اومدن شیشهی ماشین بیاختیار نگاهم روی سوارهاش چرخید. بهمن با اون چشمهای سرد طوسیاش و پوزخند کج مرموزش، روی صندلی شاگرد نشسته بود. پسری لاغراندام کاملا در تضاد با بهمن، پشت فرمون نشسته بود و دو نفر دیگه صندلیهای پشت رو اشغال کرده بودن. گوشهی لب بهمن بالا رفت و با صدایی نه بلند، نه یواش، گفت: جایی میرین برسونمتون؟ لبم رو تر کردم و نگاهم رو بین چهار جفت چشم توی ماشین چرخوندم. ــ مزاحم نمیشم. بهمن دستش رو روی لبهی شیشه گذاشت و ابرویی بالا انداخت. چین پیشونیش عمیقتر از همیشه بود. ــ فکر نکنم پرسیده باشم. آب دهنم رو قورت دادم و قدمی عقب رفتم که یکی از نوچههاش، از ماشین پیاده شد. مثل یه گرگ که آهویی رو گیر انداخته بود، بهم خیره شد و به درون ماشین اشاره کرد. نفس عمیقی کشیدم و انگشتهام رو باز و بسته کردم. فکر نکنم بهمن اینقدر بیوجدان باشه که چلاغی مثل من رو لت و پار کنه. پا روی دلم گذاشتم و مردد، پاهای لرزونم رو به سمت ماشین تکون دادم. قبل از اینکه وارد شم، مکثی کردم و نگاهی به اطراف انداختم. قلبم تند به قفسهی سینهام میکوبید و با هر تپش، درد مثل موجی آروم توی بدنم پخش میشد. لبم رو به دندون گرفتم و وارد شدم. در کمتر از یک ثانیه، نوچهاش هم وارد شد و با بسته شدن در، صدای فریاد بلند ماشین بلند شد و به راه افتاد. سکوت سنگین مثل شبی تاریک و بدون ستاره، توی ماشین افتاده بود. وسط صندلی عقب نشسته بودم و دست گچگرفتهام، مثل سدی جلوم رو گرفته بود. با دست دیگهام روی رانم ضرب میرفتم. بوی گند و تند عرق مشامم رو پر کرده بود. دکور سیاه ماشین، با اسکلتی روی داشبورد که با هر ترمز میرقصید، علاقهی بهمن به تاریکی رو نشون میداد، البته اگه ماشین مال اون بود. بالاخره بهمن، سکوت ماشین رو مثل یه شیشه شکست: میدونی، خبرهایی توی دانشگاه میچرخه، انگار با یه قاتل مواجه شدی و زنده موندی. دستم رو محکمتر روی رانم فشار دادم، که بهمن ادامه داد: باید بگم، از بازموندهها خوشم میآد. سرعت ماشین، هرلحظه کمتر میشد. درختها، جای ساختمونهای براق اطراف رو میگرفتن. بالاخره ماشین کنار پارک متوقف شد. لبم رو به دندون گرفتم و به آینهی جلوی ماشین خیره شدم. راننده، آرنج دستش رو به استخوون ماشین تکیه داده بود و چشمخای قهوهایش رو به من دوخته بود. صدای تقتق مفصلهای بهمن توجه منو به خودش جلب کرد. ــ میدونی از همون اول میدونستم ایلیا به دردم نمیخوره، خیلی دست و پا چلفتیه. چشمهای سردش که به سمت من چرخید، با لبخند کج و مریضش همراه شد. ــ اما تو یه بازماندهای، مطمئنم یه ذره جرئت توی وجودت هست. لبم رو تر کردم. انگشتهام رو مشت کردم و محکم به هم فشردمشون. ــ چی میخوای؟ لبخند روی صورتش عمیقتر شد و چشمهاش برق عجیبی زد. ــ کار خاصی ندارم، فقط... میخوام بری پیش یه نفر توی اون پارک و برام یه بسته بیاری. بسته... مثل همونی که اون پسر داشت. مواد... انگشتهام محکمتر در هم فرو رفت، طوری که بند سفیدشون معلوم شد. زبونم توی دهنم چرخید و لب زدم: متاسفم، اما باید رد کنم. صدای قهقهاش بلند شد. مثل یه آهنگ، هر لحظه تندتر و حیوانیتر... خون محکم خودش رو به رگهام میکوبید. هیچکس حرفی نمیزد، حتی تکون هم نمیخورد. ثانیهها مثل یه فنر کش میاومدن. دستش رو روی دهنش کشید و خندهش رو خورد. لبش رو تر کرد و بعد به سمت فندک ماشین رفت و اونو فشار داد. پشتم خیس عرق شده بود. بعد از چند ثانیه، فندک رو از جاش درآورد، روی صندلیش چرخید و از فاصلهی دو صندلی به من خیره شد. پوزخند زهرآگینی روی لبش نقش بست. ــ فکر نکنم بهت حق انتخاب داده باشم. با انگشت سبابهش به من اشاره کرد که یکی از نوچههاش دست چپم رو محکم گرفت و جلو برد. نفسم توی سینهم حبس شد. با هر تقلایی برای آزادی، فشار دستش محکمتر میشد. بهمن آروم آروم فندک رو نزدیک دستم کرد. قلبم وحشیانه میکوبید. به امید کمکی، اطراف رو نگاه کردم که صدای ملایم پسر چشم قهوهای مثل سمی منو فلج کرد. ــ به خودت زحمت نده، شیشهها صدا رو عبور نمیدن، حتی اگرهم بدن، کسی براش مهم نیست چقدر عربده بکشی. با چشمهایی گشاد و وحشتزده به بهمن نگاه کردم. گرمای اون فندک هر لحظه بیشتر میشد. پوزخند روی لبش کجتر شد، مریضتر. ــ نه دیگه شانیا، نمیخواد تو دلشو خالی کنی. فندک رو نزدیکتر کرد. حرارتش پوستم رو به سوزش درآورده بود. خون توی رگهام در حال فرار بودن. دوباره دستم رو کشیدم، محکمتر... اما فایدهای نداشت. لعنت به من و این قدرت بدنی. ــ نمیتونم بزارم راجبم فکر بد کنن آریا، پس بهت حق انتخاب میدم. نزدیکترش کرد. ــ بسوزونم یا... قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، فریاد زدم: باشه باشه، انجام میدم. زبونش رو روی لبش کشید. ــ دیدی؟ اونقدرها هم سخت نیست. بهمن فندک رو سرجاش گذاشت و روی صندلیش نشست و به بیرون خیره شد. دستم رو دوباره کشیدم که نوچهاش اونو ول کرد. چند دم عمیق اما آروم کشیدم و اکسیژن رو به درون تموم ارگانهام کشیدم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
من فیلم ایرانی زیاد نمیبینم و هرچی میدونم اسم انگلیسیشونه، دیگه به بزرگی خودتون ببخشین😂😅 نایت پترول
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هشتاد مثل یه بارون تند و ناگهانی... لرز مثل مورچهای مخفی توی بدنم نشست. و اون دو چشم طلایی جلوی چشمهام ظاهر شد. سریع چشمهام رو بستم و چند نفس عمیق کشیدم. یک... دو... سه... و بعد به آرادین نگاهی انداختم. ابرویی بالا انداخته بود و به گوشیش خیره بود. لبهاش رو محکم به هم فشار میداد. انگشتهام رو باز و بسته کردم و قدمی به سمتش برداشتم. ــ کیه؟ آهی کشید و با صدایی گرفته گفت: مهم نیست. نیشخند آروم روی لبهام نشست و توی یه حرکت ناگهانی، با دست چپم صفحهی داغ گوشی رو لمس کردم. قبل از اینکه بتونم گوشی رو از دستش بکشم، محکم انگشتهاش رو دورش پیچید و با آرنج دست دیگهاش منو به سمت دیوار هل داد. درد مثل چاقویی تیز توی قفسهی سینهام پیچید. لبم رو گزیدم و نگاهم رو به نگاه عسلیش دوختم. میتونستم نفسهای گرمش رو روی پوستم احساس کنم. برای ثانیهای انگار همهی صداهای دنیا خاموش شد و فقط چشمهای اون موند و نفسهای گرمش. بوی عطرش مثل آتشی در فضای بسته، درد بدنم رو خاموش کرد و قلبم رو به لرزش درآورد. زمان یخ زد. صداش با حرکت آروم لبهاش مثل موسیقی صبحگاهی بیرون اومد: دیگه هیچوقت، دست به گوشی من نزن آریا. گوشهی لبهام آروم بالا رفت، دست سالمم رو روی انحنای کمرش گذاشتم و با لحنی شیطنتآمیز گفتم: شاید یادت رفته من پسرم، نه؟ سرش رو کمی کج کرد. دستم رو از پشت کمرش پس زد و قدمی عقب رفت. گوشی رو توی دستش تکون داد و گفت: اما من از تو قویترم. نفس عمیقی کشیدم و از دیوار فاصله گرفتم. آرادین، پس از مکثی نگاهی به صفحهی گوشیش انداخت. بعد در حالی که اونو توی جیبش میذاشت، کوچه رو بررسی کرد و گفت: ببین من باید برم، راینو و رامتین توی پارک منتظرتن، بعدا منم میام پیشتون. کافشن زردم رو روی دست شکستهام کشیدم و گفتم: باشه. آرادین زبونش رو روی لبش کشید و سری تکون داد. ــ خوب بعدا میبینمت. و بعد از کوچه خارج شد. سرم رو پشت دادم و نفسم رو با صدا بیرون زدم. قلبم تند میکوبید و با هر تپش، قفسهی سینهام توی خودش میپیچید. بعد از چند ثانیه، با قدمهایی تند از کوچهی باریک خارج شدم که بوی دود و خاک هوا، با اعتراض لاستیکهای فورد اف صد و پنجاه، جلوی راهم رو بست.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفتاد و نه ــ باورم نمیشه ماکان یه هفته بهت مرخصی داد و میرزایی دقیقا این ایام امتحان گرفت. زیر چشمی نگاهی به آرادین انداختم. موهای سیاهش رو دم اسبی بسته بود و هودی طلاییش رو که با چشمهای عسلیاش ست بود، پوشیده بود. ــ واقعا فکر کردی که اینکارو نمیکنن؟ شک ندارم دلیل مرخصی دادنشون اینه که میرزایی یه بهونه گیر بیاره که آخرش زهرشو بریزه. پلکهاش رو محکم به هم فشار داد و گفت: کاش منم باهات ناقص شده بودم و این امتحان رو نمیدادم. آبروم رفت. پوزخندی زدم: بالاخره قرار نیست همیشه بیست باشی خرگوش خانم، نمره صفر تا بیست مال دانشآموزه. آرادین چشمهاش رو در هم جمع کرد و زبونش رو روی لبش کشید: گفتم مردی از دستت خلاص شدم، اما نه، اگه تو بمیری کی قراره منو با اسامی متفاوت حیوونها صدا کنه؟ ــ مگه خرگوش بده؟ از خدات هم باشه مثل خرگوش باشی. سرم رو کمی کج کردم و ادامه دادم: البته یه گوریل هیچوقت نمیتونه خرگوش شه. مردمکهاش رو توی چشمش چرخوند و لبش رو به دندون گرفت. با حرص گفت: منو باش با کی دوست شدم. کلاه هودیش رو روی سرش کشید و قدمهاش رو تندتر کرد. پاهام بیاختیار ایستادن و خندهای خفه از لبهام بیرون اومد. انگشتهای به خواب رفتهم رو باز و بسته کردم و قبل از اینکه دورتر شه، خودم رو بهش رسوندم. در هیاهوی خیابان و صداهای مبهم مردم، کنار هم حرکت کردیم. نور سوزان خورشید با باد سرد پاییزی در هم میپیچید و خواب رو از چشمهام میپروند. بعد از یه هفته استراحت کردن توی خونه، جایی که اون اتفاقها افتاد، بیرون اومدن واقعا مزهی شیرینی داشت. اونم به لطف آرادین بود، وگرنه رامتین و راینو هنوز به خونهنشین کردن من کمر بسته بودن. نفسم رو با صدا بیرون دادم و به آسمون آبی خیره شدم. ــ تا کی میخوای قهر باشی مثلا آرادین؟ ابرویی بالا انداخت و بدون توجه به من، مسیرش رو عوض کرد و توی یه کوچهی قدیمی پیچید. لبهام رو محکم به هم فشار دادم و دنبالش روی پاشنهی پام چرخیدم و وارد کوچه شدم. کوچهی باریکی بود، طوری که من و آرادین به زور میتونستیم شانه به شانهی هم راه بریم. ته ماندههای سیگار و بطریهای مچاله شده، زمین رو پر کرده بودن و دیوارهای کهنه پر از اشعار و دستنوشتههای گوناگون بود. پرنده توی کوچه پر نمیزد. همزمان که داشتم اطراف رو میپاییدم، گفتم: چرا از اینجا اومدی؟ نیشخندی روی لبهای آرادین جون گرفت و چشمهاش برق عجیبی زدن. ــ چیه، میترسی لولو بخورتت؟ چشمهام رو ریز کردم. انگشتهای سردم ناخودآگاه روی دندههایی که هنوز اثرات ضربهها رو در خودشون پنهان کرده بودن، نشستن. ــ اصلا خندهدار نیست. آرادین دستش رو توی هوا تکون داد و لب زد: نترس بابا، یه کار کوچولو توی مدرسه دارم، این میانبر سریعتره. همینکه خواستم بپرسم چه کاری، صدای گوشی آرادین بلند شد.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :