رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

درنا

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    238
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا

  1. پارت دوم فصل اول شعله خاموش همین که به نزدیکی قلعه رسیدند، صدای همهمه بالا گرفت. ازدحام، جمعیت و پرچم‌های برافراشته، خبر از رویدادی بزرگ می‌داد. باد، بوی آهن و اسب و انتظار را با خود می‌آورد. زاروان، پدر آیرین، بر تخته‌سنگی ایستاده بود ،چنان راست و بی‌حرکت که گویی خود از سنگ تراشیده شده است. قامتش بلند، چشم‌هایش سرد و نگاهش سنگین از بار سال‌ها فرمانروایی و زخم. او، مادرش در کنارش بود؛ مهربانی همیشگی در چهره‌اش موج می‌زد، اما رگه‌ای از اندوه، مثل سایه‌ای محو، میان چشم‌هایش پنهان بود. سامیار، برادر بزرگ‌تر، قبضه‌ی شمشیرش را فشرده نگه داشته بود و بی‌قراری در رگ‌هایش می‌دوید. را یون، کوچک‌ترین، بی‌خیال، در گوشه‌ای نشسته بود و به ابرها نگاه می‌کرد، تنها ناظران بی‌غرض این صحنه. آیرین گرمای نگاه آشنا را در پشت سر حس کرد. برگشت و با چشم‌های آبی آرمین روبه‌رو شد. او لبخند زد ، همان لبخند آرام و رازآلود همیشگی. ـ «ترسیدی؟» آیرین لبخند کج زد: ـ«تو هنوز فکر می‌کنی می‌تونی منو بترسونی، داداش کوچولو؟» آرمین خندید، خنده‌ای کوتاه و کم‌صدا: ـ«بیا… دارن می‌رسن.» باد، موهای طلایی و مجعد آرمن را در هوا پراکند. قامتش از همه‌ی خانواده بلندتر بود و چشم‌هایش، به روشنی آسمان بی‌ابر، می‌درخشید. آیرین نیز در نور ایستاده بود؛ با موهای قهوه‌ای مایل به مس و چشم‌هایی ژرف چون آب‌های دریا. با نگاهی نگران پرسید:مگه اومدن پادشاه این‌قدر ترسناکه؟ همه مضطربن. آرمین بی‌آنکه نگاه از جاده بردارد، گفت: ـ «هیچ‌وقت پای پادشاهی به اورایان نرسیده که بعدش آتشی بلند نشه. بابا رو می‌شناسی، از جنگ بیزاره، ولی همیشه بوی خون با اونا میاد.» آیرین به پدرش نگاه کرد؛ زاروان به او خیره شده بود. در نگاهش، برقی گذرا از غرور و اندوه درهم آمیخت. لبخندی تلخ بر لب آورد. ـ «بالاخره رسیدی، دخترم.» سامیار دستی بر شانه‌اش گذاشت. ـ «مایه‌ی افتخار مایی، آیرین.» اوندا فقط لبخند زد—لبخندی آرام که اندوه درونش را نمی‌توانست پنهان کند. باد برای لحظه‌ای خاموش شد و بعد صدایی از میان جمع برخاست: ـ «فرمانروا رسیدند! فرمانروا رسیدند!» همه صف کشیده بودند. باد پرچم‌های سرخ و طلاییِ پادشاهی را در هوا می‌رقصاند و بوی خاک تازه و عطر اسب در فضا پیچیده بود. از پشت دروازه، صدای سم‌ها بالا می‌آمد—سنگین، منظم و باشکوه. فرمانروا و پسرش، الویان، سوار بر اسب‌های سیاهِ اصیل، در پیشاپیش کاروان حرکت می‌کردند. پشت سرشان کالسکه‌ی طلایی با پرده‌های مخمل سرخ پیش می‌آمد؛ بانوی الاهیدا، دختر کوچک فرمانروا، با چشمان صورتی و موهای سفیدش چون نوری میان غبار می‌درخشید. وزیر نرواس، مردی با موهای نقره‌ای و بینیِ تیز و چهره‌ای مارگونه، کنار کالسکه گام برمی‌داشت. سربازان محافظ در دو صف، با زره‌هایی براق، همراهشان بودند. خاندان نهاوان با خدمه‌ی درباری پشت دروازه ایستاده بودند. زاروان، چنان استوار که گویی خودش از تخته‌سنگ تراشیده شده، جلو رفت و با احترام دست فرمانروا را بوسید. فرمانروا لبخند خسته‌ای زد و گفت: ـ «خوشحالم که هنوز ایستاده‌ای، دوست قدیمی.» الویان فقط سرش را خم کرد؛ لبخندی رسمی، بی‌گرما. بانوی الاهیدا که نزدیک شد، زاروان دست او را نیز بوسید. «همچنان می‌درخشی، بانوی من.» او لبخند زد، بی‌آنکه پاسخی بدهد—چشمان صورتی‌اش لحظه‌ای در آیرین خیره ماند، چنان که گویی چیزی در او می‌جُست. اوندا با وقار خوش‌آمد گفت. سامیار قدمی پیش گذاشت و با لحنی سربازانه‌ای احترام گذاشت. اما آرمین تنها گفت: ـ «خوش آمدید.» نگاه الویان روی او ثابت ماند—نگاهی که میان نارضایتی و کنجکاوی معلق بود. چیزی نگفت، اما لبخندش اندکی فرو ریخت. وقتی نوبت آیرین رسید، فرمانروا نگاهش کرد و گفت: ـ «زیبا شده‌ای، دخترم.» آیرین لبخند ملایمی زد و تعظیم کرد. ـ «لطف دارید، سرورم.» الویان قدمی جلو آمد. چشمان قهوه‌ای‌اش برق زد. دستش را گرفت و گفت: «مثل طلوع خورشید در زمستان می‌درخشی، بانوی من.» آیرین بی‌احساس لبخند زد. زاروان سکوت را شکست: ـ «طلوع همیشه کوتاه است، سرورم. درون قلعه پذیرایی مهیاست. اجازه دهید خستگی راه را از تن بزدایید.» کاروان به‌سوی دروازه‌ی بزرگ حرکت کرد. الویان کنار آیرین قدم برداشت و گفت: ـ «بعد از شما، بانو.» آیرین بی‌میل لبخند زد و جلو رفت. آرمین، چون سایه‌ای آرام، کنارشان بود. تالار پذیرایی چون آینه‌ای از شکوه آذرگان می‌درخشید؛ ستون‌های سنگی، سقف بلند با نقوش اژدها، و پرچم‌های قرمز با نشان خرس. قهوه‌های میزها زیر بار غذا خم شده بودند: دلمه، مرغ شکم‌پر، خورش‌های معطر، نان تازه و کوزه‌های دوغ خنک. فرمانروا روی صندلی سلطنتی نشست؛ الاهیدا و وزیر دو سویش، زاروان و اوندا مقابل او، و الویان صندلی کنار پدرش را عقب کشید و با لبخند گفت: ـ «بیا اینجا بنشین، بانوی من.» آیرین نشست؛ آرمین و رایون دو طرفش. پادشاه با زدن بر میز، سکوت خواست. «امروز، روزی مبارک است. سال‌ها جنگ و خون‌ریزی میان آذرگان و اورایان با ازدواج این دو جوان به پایان می‌رسد. عمر من رو به غروب است، و در این سال‌ها فقط یک چیز آموختم: جنگ، جز ویرانی، میراثی ندارد. باشد که شما، فرزندان من، این صلح را پاس دارید.» صدای کف زدن و هلهله تالار را پر کرد. زاروان برخاست و گفت: ـ «پادشاه همه‌چیز را گفتند. من فقط آرزو می‌کنم فرزندانمان در روشنایی زندگی کنند و ناممان را سربلند نگه دارند.» موسیقی آرامی آغاز شد و بوی غذا در فضا پیچید. اما آرامش در دل آیرین راه نمی‌یافت. این روز، روز او بود، اما شاد نبود. قلبش چنان می‌تپید که گویی می‌خواست از سینه بگریزد. آرمین لیوانی دوغ به او داد. ـ «بگیر، عروس خانم. نفس بکش.» آیرین لبخند کوتاهی زد و جرعه‌ای نوشید؛ سرمای دوغ چون آب روی آتش درونش ریخت. در همین لحظه، ندیمه‌ای در گوش الویان چیزی زمزمه کرد. نگاه الویان لحظه‌ای تغییر کرد—دیگر آن لبخند مطمئن را نداشت. آرام از تالار بیرون رفت. آرمین چند ثانیه بعد، بی‌صدا به دنبالش رفت. آیرین نگاهی دلتنگ به در انداخت، اما می‌دانست رفتن در شأن او نیست. صدایی در ذهنش نجوا کرد: ـ «در شأن تو؟ یا در قفس تو؟» او باز هم دوغ نوشید و چشمانش را بست. وقتی دوباره گشود، الویان و آرمین بازگشته بودند—در سکوت. اما نگاهشان… تغییر کرده بود. لبخند الویان محو شده بود و آرمین، با چهره‌ای بی‌روح، در سکوت نشسته بود. دل آیرین فرو ریخت، بی‌آنکه بداند چرا. جشن پایان یافته بود. صدای خنده‌ها در تالار محو می‌شد و مشعل‌ها یکی‌یکی خاموش می‌شدند. اریکا نزدیک آمد و با لحنی آرام گفت: ـ «اجازه دهید، بانوی من، شما را تا اتاقتان ببرم.» پیش از آنکه آیرین پاسخی بدهد، صدای الویان از پشت سر برخاست: «هوا خوبه… لطفاً کمی با من قدم بزن.» آیرین لحظه‌ای مکث کرد و نگاهش به آرمین افتاد. برادرش فقط سری تکان داد—چهره‌اش جدی بود، اما مخالفتی در آن نبود. آیرین همراه الویان از تالار بیرون رفت. هوای شب خنک بود و باغ با نور فانوس‌ها می‌درخشید. الویان گفت: ـ «کجا دوست داری بریم؟» آیرین لبخندی محو زد. ـ «اورایان زیباست، سرورم… هر جا شما بخواهید.» الویان خندید. «لازم نیست این‌قدر رسمی حرف بزنی. منو فقط الویان صدا کن.» آیرین سکوت کرد. میان عطر گل‌ها قدم زدند تا به باغچه‌های پرگلِ پشت قلعه رسیدند. الویان آرام گفت: ـ «یادته بچه بودیم، اینجا می‌دویدیم؟ همیشه دنبالت می‌کردم، ولی آخرش تو برنده می‌شدی. حتی از آرمین هم جلو می‌زدی.» آیرین لبخند کمرنگی زد. ـ «من هیچ‌وقت برنده نمی‌شدم… فقط اون از قصد عقب می‌موند.» الویان خندید؛ خنده‌ای واقعی، بی‌نقاب. سپس به آسمان نگریست. ـ «زمان چقدر زود می‌گذره. اگه اون جنگ لعنتی نبود… شاید همه‌چیز فرق می‌کرد.» آیرین نگاهش کرد. در چشمان الویان برق عجیبی بود،نه از عشق، بلکه از چیزی مبهم‌تر… شاید حسرت، شاید گناه. نگاهش را به او دوخت و گفت: ـ «به‌نظرت اگه اون اتفاق نمی‌افتاد، الان ما اینجا بودیم؟» آیرین مکث کرد. سعی کرد در نگاه او چیزی بخواند، اما جز سایه ندید. چشمانش را از او گرفت و آرام گفت: ـ «نمی‌دونم… شاید. ولی فکر کردن به گذشته فایده‌ای نداره. چیزی که تموم شده، تموم شده. تنها کاری که می‌تونیم بکنیم، ادامه دادنه.» الویان لبخندی زد—لبخندی آرام و کمی تلخ. ـ «برای همین ازت خوشم میاد، آیرین. چون حتی وقتی نمی‌خوای، قوی‌ای.» لحظه‌ای سکوت میانشان نشست. بعد الویان با صدایی نرم گفت: ـ «دیر وقته. بگذار برسونمت به اتاقت.» آیرین به سوی غرب نگاه کرد؛ جایی که درخت کهنسال سایه انداخته بود. ـ «شما برید… منم زود میام.» الویان سری تکان داد و رفت. آیرین تنها ماند و قدم‌هایش را آزاد گذاشت تا خودش راه را نشان دهد. نور غروب میان شاخه‌ها می‌رقصید و نسیم خنک بوی خاک و خاطره را در هوا پخش می‌کرد. به درخت کهنسال رسید؛ همان‌جا که کودکی‌هایش شکل گرفته بود—جایی که شب‌ها دورش جمع می‌شدند و مادربزرگ از قهرمانان فراموش‌شده می‌گفت. کنارش نشست. به غروب خیره شد. دلش می‌خواست یک‌بار دیگر، فقط برای چند لحظه، کودک باشد… بی‌فکر، بی‌دغدغه. زمان گذشت، بی‌آنکه بفهمد. وقتی خواست برخیزد، صدای قدم‌هایی شنید. برگشت. آرمین بود. آرام نشست و نگاهش را به افق دوخت. ـ «اینجا… خاصه، نه؟ جایی که دیگه پیدا نمی‌کنی.» آیرین لبخند محوی زد، اما ذهنش درگیر بود. بالاخره پرسید: ـ «چرا دنبالش رفتی بیرون؟» آرمین لبخند زد—از همان لبخندهایی که بیشتر از کلمه حرف می‌زنند. ـ «واقعاً نمی‌دونی؟» آیرین با تردید سرش را به نشانه‌ی «نه» تکان داد. آرمین مکثی کرد، سپس زیر لب گفت: ـ «فقط خواستم مطمئن شم خواهرم یادش نره… تو این بازی هیچ‌کس تنها نیست، آیرین. هیچ‌کس.» آیرین ساکت ماند. نگاهش را در چشمان او دوخت. چیزی در دلش لرزید—ترسی مبهم، مثل احساسِ نزدیک شدنِ چیزی بزرگ. آرمین نگاهش را خواند. آرام گفت: ـ «همه دنبال صلحن… ولی صلحی که رو خاکستر خون ساخته بشه، نمی‌مونه. مراقب خودت باش. هر تصمیمی بگیری… پشتت هستم. حتی اگه همه دنیا خلافش باشن.» سکوت. فقط صدای باد میان برگ‌ها. گرمایی آرام در دل آیرین نشست. لبخند زد. برای لحظه‌ای، دوباره حس کرد هنوز چیزی از آن کودکِ آزاد درونش زنده است. آرمین برخاست. ـ «دیگه دیره. برو، فردا روز بلندیه.» بی‌آنکه منتظر پاسخ بماند، در تاریکی قدم زد و ناپدید شد. آیرین آرام از جا برخاست و قدم‌زنان به سوی اتاقش رفت. در را گشود؛ بوی گل‌های شب‌بو از پنجره‌ی نیمه‌باز در فضا می‌چرخید. — بالاخره اومدی، آیرین. مدتیه منتظرم. صدای اریکا بود؛ آرام و مهربان. آیرین لبخندی کمرنگ زد. — امشب فقط می‌خوام تنها باشم… می‌تونی بری؟ اریکا مکث کرد، ابرو بالا انداخت. — چرا، بانو؟ — دلیل خاصی نداره، فقط… خسته‌م. اریکا آهی کشید و موقع رفتن، لبخند محوی زد. — هر وقت بخوای تنهایی‌تو پیدا می‌کنی… فقط یادت نره، هیچ‌وقت واقعاً تنها نیستی. در که بسته شد، سکوت روی اتاق افتاد. آیرین به آینه نزدیک شد. تصویر زنی جوان روبه‌رویش ایستاده بود؛ با چشمانی کبود از بی‌خوابی و موهایی به رنگ غروبِ سوخته. انگار آن کودکِ بی‌پروا که روزی کنار همین آینه می‌خندید، در آتش سال‌ها خاکستر شده بود. دست بر گردنبند آبی‌اش کشید. سرمای سنگ، مثل تلنگری به جانش نشست. صدای آرمین هنوز در گوشش می‌پیچید: «صلحی که روی خاکستر ساخته بشه، دووم نمیاره…» «اما اگه نرم، چی؟» در دل گفت. به چهره‌ی خودش خیره ماند؛ آن چهره دیگر آشنای او نبود. صدایی از درونش برخاست،نه صدای خودش، نه حتی صدای وجدان؛ صدای تقدیر بود، زمخت و بی‌احساس: «تو نقش خودت رو داری، آیرین. ملکه شو، سکوت کن، و نجات بده.» دست‌هایش لرزید. با دو انگشت شقیقه‌اش را گرفت، پلک‌ها را فشرد. درد میان شقیقه‌اش تیر می‌کشید. نه… او نمی‌خواست بازیگر باشد. نمی‌خواست نقش بنویسند و او فقط اجرا کند. اشک از چشمانش لغزید، چکید روی میز؛ بی‌صدا، مثل تسلیم نهایی. اما ناگهان، در ژرفای ذهنش صدایی دیگر برخاست،گرم، آشنا؛ صدای مادرش: «این زندگی توئه، آیرین… فقط تو باید تصمیم بگیری. حتی اگه اشتباه باشه، بگو این انتخابِ خودم بود.» نفسش را آهسته بیرون داد. قطره‌ی اشک را با پشت دست پاک کرد. نگاهش در آینه تغییر کرد،دیگر خبری از ترس نبود؛ تنها عزم. زیر لب زمزمه کرد: ـ «زندگی مال منه… حتی اگه توی آتیش برم، این بار خودم می‌رم.» شنل سیاهش را پوشید، موهایش را بست. طناب قدیمی را که سال‌ها پیش برای بازی از پنجره آویزان کرده بود، باز کرد. حالا همان طناب، راه نجاتش بود. پیش از رفتن، نگاهی دوباره به اتاق انداخت؛ به بستر، به آینه، به نوری که از پنجره بر زمین می‌ریخت. همان باد که در آغاز فصل از خاکستر گذشته می‌وزید، حالا پرده‌ها را لرزاند. با چابکی پایین پرید. اسب سفیدش، یکتا، زیر نور ماه ایستاده بود، آماده و آرام، مثل هم‌پیمان تقدیر. آیرین بر زین نشست. لبخند کمرنگی زد؛ نه برای پیروزی، بلکه برای آغاز شکستنِ تقدیر. با اولین ضربه‌ی سُم‌ها بر خاک، باد برخاست. بوی خاکستر بار دیگر در هوا پیچید. اما این بار، آن خاکستر، آغاز زندگی تازه‌ای بود. … و آیرین، در دل تاریکی، به راه افتاد. بی‌آنکه بداند جاده‌ای که برگزیده، روزی به همان ویرانه‌ای ختم خواهد شد که در خواب دیده بود
  2. پارت اول فصل اول شعله خاموش باد می‌وزید، سرد و سنگین، همچون نفس ارواح مرده. بوی خاکستر سوخته در هوا می‌چرخید؛ یادگاری از چیزی زنده که حالا تنها خاطره‌ای از سوختن بود. آسمان، سیاهی بی‌ستاره ای بود که تا ابد کش آمده باشد. زمین ترک‌خورده و بی‌جان، و درختان، اسکلت‌هایی از تاریکی که بر پهنه‌ی ویرانی خم شده بودند. هیچ چیز نبود، جز سایه و غبار. و آیرین، در میان این هیچ، تنها ایستاده بود. نه می‌دانست کجاست، نه چرا اینجاست. اما هراسی سنگین در سینه‌اش می‌تپید، و دردی مبهم در استخوان‌هایش می‌خزید،دردی که گویی از جایی دور، از زمانی فراموش‌شده، آمده بود. در تاریکی چشم دوخت… و آن دو را دید. کمی آن‌سوتر، سایه‌ی دختری ایستاده بود. موهایش چون شب بی‌ماه، سیاه و روان. چشمانش خاموش، اما ژرف‌تر از جهانی که در آن ایستاده بودند؛ چنان که انگار انتهای دنیا را دیده باشد. آیرین او را نمی‌شناخت… اما وجودش می‌گفت: می‌شناسد. در کنارش، پسری بود؛ بلند و رنجور، با پیکری زخمی و چهره‌ای پنهان در مه. انگار هزار نبرد را در سکوت از سر گذرانده باشد. آیرین به او نگریست و قلبش لرزید؛ بی‌اختیار زمزمه کرد: — «…او را می‌شناسم.» پسر لبخند زد؛ لبخندی تلخ، خسته… اما لبریز از عشقی ناامیدانه. ناگهان اضطرابی سرد، چون ماری در جان آیرین خزد. اشک از چشمانش لغزید و گونه‌اش را سوزاند. دختر روبه‌رویش ایستاده بود؛ مغرور، بی‌رحم، درخشان از قدرت. زمان، برای لحظه‌ای از تپش افتاد. پسر به سوی او رفت، دست‌هایش را به دورش حلقه زد—چنان محکم که گویی دنیا را در آغوش گرفته باشد. آیرین دست دراز کرد، فریاد زد: — «نه… صبر کن!» اما صدایش در باد گم شد، و تاریکی همه‌چیز را بلعید. ............... چشم‌هایش با وحشت گشوده شد. نفسش تند بود، چنان که گویی کیلومترها دویده باشد. عرق سرد بر پیشانیاش نشسته بود و گلوی خشکاش می‌سوخت؛ انگار شن بلعیده باشد. با لرز، دستی به چشم‌هایش کشید، گونه‌هایش خیس بود. گریه کرده بود؟ نمی‌دانست. تنها می‌دانست چیزی از ذهنش گریخته؛ چیزی تاریک و سنگین که حالا خالی سرد در سینه‌اش گذاشته بود. نوری نرم از میان شاخه‌ها بر صورتش لغزید و او را از دل کابوس بیرون کشید. آاهی کشید، خود را بالا کشید و اطراف را نگریست. زیر همان درخت کهنسال نشسته بود؛ همان که در کودکی، سایه‌اش پناه خنده‌ها و رویاهایش بود. اما حالا... نسیمی گذشت و بوی خاکستر در جانش نشست. ـ «بیدار شدی، آیرین؟» صدایی آشنا. برگشت و چهره‌ی دلسوز ارِیکا را دید — ندیمه و خواهرِ رازش از کودکی. چشم‌های نگران ارِیکا در صورتش می‌گشت. ـ «داشتی گریه می‌کردی؟» آیرین خود را جمع کرد، لبخندی لرزان بر لب آورد. ـ «فقط یه خواب بود... چیزی یادم نمی‌آد. فقط یه حس عجیب موند.» اریکا آاهی کشید. ـ «بلا به دور! فرمانده گفت: صدات بزنه. مهمونا از پایتخت رسیدن...» آیرین نگاهی به تنه‌ی ترک‌خورده‌ی درخت انداخت. آرام از جا برخاست. آیرین و ارِیکا از زیر شاخه‌های درخت کهنسال گذشتند و پا به جاده‌ی خاکی زدند. آفتاب صبح تازه بر سنگفرش روستا می‌تابید، و صدای خروس‌ها و چرخ‌گاری‌ها در هوا می‌پیچید. اریکا گفت: «نمی‌دونی از وقتی خبر رسید شاهزاده داره میاد، چه غوغایی تو قلعه‌ست! همه دارن تدارک می‌بینن. لباس‌ها، گل‌ها، نقره‌ها... حتی بانو اون‌دا از سپیده‌دم بیداره.» آیرین لبخندی محو زد. ـ «همه‌ش به خاطر یه پیمان صلحه. عجیبه، نه؟ یه جنگ تموم می‌شه، بعدش هزار آماده‌سازی شروع می‌شه.» اریکا گفت: «صلح بهتر از جنگه، بانو. مردم از اون جنگ لعنتی هنوزم حرف می‌زنن.» کمی مکث کرد، صدایش پایین‌تر آمد: «پدرم اون شب تو همون آتیش موند... هیچوقت یادم نمی‌ره.» آیرین قدم‌هایش را آهسته‌تر کرد. ـ «می‌دونم، ارِیکا. اون شب خیلیا رو گرفت. خیلیا که بی‌گناه بودن.» دستش ناخودآگاه روی گردنبندش رفت. سنگ آبی سرد بود؛ مثل یاد گذشته. اریکا سعی کرد لحنش را روشن کند: «ولی حالا همه‌چیز داره درست می‌شه. ازدواج تو با شاهزاده یعنی... تموم شدن دشمنی. مردم بالاخره یه نفس راحت می‌کشن.» آیرین لبخندش را پنهان کرد. ـ «تموم شدن دشمنی... یا شروع نوع دیگه‌ای از اسارت؟» اریکا جا خورد: «چی گفتی؟» ـ «هیچ‌چی... فقط بلند فکر کردم.» نسیمی از شرق وزید و بوی خاکستر دور را با خود آورد. آیرین نفس عمیقی کشید. دیگر بوی خاکستر در هوا نبود، اما گویا ذراتش برای همیشه در ریه‌هایش جا خوش کرده بودند. در ژرفای وجودش، هنوز همان سنگینی بی‌نام می‌تپید، چیزی میان ترس و دلتنگی. او هیچگاه اجازه‌ی انتخاب نداشت. این ازدواج، تصمیمی بود که پیش از تولدش گرفته شده بود؛ فرزندی از دل خاکستر جنگ‌های گذشته، قربانی صلحی شکننده. او فقط نقش خود را بازی می‌کرد؛ نقشی که به نام وظیفه بر شانه‌هایش نهاده شده بود؛ نه فقط برای اورایان، که برای سراسر آذرگان. پلکی زد و کوشید طوفان درونش را آرام کند. هوای خنک و عطر گل‌های وحشی در کوچه می‌پیچید و لحظاتی آرامش به جانش ریخت. اریکا کنارش قدم می‌زد، و صدای کفش‌هایشان در خیابان سنگ‌فرش شده طنینی می‌انداخت. شهر، بیدار و پرهیاهو بود. خانه‌های چوبی با پنجره‌های آبی، بازارچه‌های رنگارنگ که از گوشت و میوه و سبزی پر بودند، و صدای خنده‌ی کودکان که میان دکان‌ها می‌پیچید. بوی نان تازه، با نسیم تابستان درآمیخته بود و لحظاتی جهان را روشن‌تر می‌کرد. اما زیر این آرامش، زخمی کهنه در رگ‌های شهر می‌تپید؛ زخمی که هنوز ایتام نیافتاده بود. ناگهان، صدایی از بلندی برخاست: «به مراگور بروید! هیچ‌چیز خطرناک‌تر از جهِل نیست! تا وقتی از آن‌سوی کوه‌ها ندانیم، امنیت نخواهیم داشت! خطر نزدیکی است!» به گروه پویندگان خاکستر بپیوندید. جمعیت برای لحظه‌ای ایستاد. مردی با شنل خاکستری بر سکوی ایستاده بود و دست‌هایش را به آسمان بلند کرده بود. آیرین مکث کرد: «اون... کیه؟» اریکا با اخم گفت: «یکی از اون دیوونه‌ها. داره برای گروه شناسایی مراگور داوطلب می‌گیره. می‌گن تعدادشون به زور به ده نفر می‌رسه.» آیرین آرام پرسید: «خودش هم می‌ره؟» اریکا لبخند تمسخرآمیزی زد: «نه، معلومه که نه! حکومت بهش پول می‌ده که بقیه رو فریب بده.» آیرین چیزی نگفت. درونش صدایی گفت: «فریب؟ یا دعوت؟» مراگور... نامی بود که در ذهنش طنین انداخت، چون زمزمه‌ای از اعماق افسانه‌ها. سرزمینی آن‌سوی کوه‌های شمالی، جایی که هیچ زنده‌ای از آن بازنگشته بود. قلمرویی از تاریکی و هراس، پر از موجوداتی که یک نگاهشان می‌توانست روح را بدرَد. و با این حال، جایی در اعماق وجودش، آیرین آرزوی دیدنش را داشت. نه از روی کنجکاوی، بلکه از حسی عمیق‌تر. شاید چون صدای باد آن سرزمین، از دور، او را به نام صدا می‌زد.
  3. مقدمه بعضی داستان‌ها با آتش آغاز می‌شوند. این یکی، با خاکستر. خاکستری که از جنگی بزرگ‌تر از حافظه‌ی آدم‌ها به‌جا مانده؛ از انتخاب‌هایی که به نام صلح گرفته شدند و هیچ‌وقت واقعاً تمام نشدند. در این جهان، قدرت نه مقدس است و نه نفرین‌شده. فقط ابزاری‌ست در دست انسان‌ها— و انسان، همیشه بلد نیست چه زمانی دستش را عقب بکشد. وارثان خاکستر داستان قهرمانان بی‌نقص نیست. داستان کسانی‌ست که باید انتخاب کنند؛ حتی وقتی هیچ انتخابی بی‌گناه نیست. این کتاب، از جایی شروع می‌شود که پایان‌ها هنوز دیده نمی‌شوند و هر قدم، بهایی دارد که شاید نسل‌ها بعد پرداخت شود. اگر وارد این جهان می‌شوی، بدان که بعضی چیزها وقتی سوختند، دیگر فقط خاکستر باقی نمی‌گذارند.
  4. نام رمان: آغاز خاکستر (جلد اول از مجموعه وارثان خاکستر) نویسنده: راوی خاکستر | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر : فانتزی، تاریک، حماسی خلاصه داستان: جادو در این جهان، هدیه نیست. میراثی‌ست که همیشه بهایی می‌طلبد. در سرزمینی که صلح، بیشتر شبیه یک مکث کوتاه میان جنگ‌هاست، قدرت دست‌به‌دست می‌شود، و هر نسل، خاکستر انتخاب‌های نسل قبل را به ارث می‌برد. برخی با جادو زاده می‌شوند. برخی با ترس از آن. و گاهی، انسانی پا به جهان می‌گذارد که می‌تواند چیزی را از میان ببرد که همه تصور می‌کردند ابدی است. «آغاز خاکستر» جلد اول مجموعه‌ی وارثان خاکستر است؛ جایی که هنوز قهرمان‌ها شکل نگرفته‌اند، مرز میان نجات و نابودی مبهم است، و هر تصمیم، آینده‌ای را می‌سوزاند یا نجات می‌دهد. این داستان، درباره‌ی قدرت نیست؛ درباره‌ی بهایی‌ست که برای مهار آن پرداخت می‌شود. درباره‌ی انسان‌هایی که باید انتخاب کنند، حتی وقتی هیچ انتخابی بی‌خطر نیست.
×
×
  • اضافه کردن...