-
تعداد ارسال ها
238 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
تمامی مطالب نوشته شده توسط درنا
-
راهروی منتهی به بخش غربی، سردتر و تاریکتر از تالار اصلی بود. هرچه سامیار پشت سر سرباز جلوتر میرفت، صدای موسیقی جشن ضعیفتر میشد و جای خود را به سکوتی سنگین میداد. وقتی سرباز جلوی در چوبی و بزرگ اتاق کار آدرین ایستاد و با دو ضربهی آرام ورودشان را اعلام کرد، سامیار نفسش را حبس کرد. او برای هر چیزی آماده بود، جز آرامش. در باز شد و سامیار قدم به داخل گذاشت. اولین چیزی که نگاهش را جلب کرد، چهرهی درهمرفته و اخمهای غلیظ آدرین بود که پشت میزش ایستاده بود؛ تفاوت فاحشی با آن مرد خندان و گشادهروی چند ساعت پیش داشت. سپس، نگاه سامیار روی سه سرباز گارد شهر چرخید که با زرههای خطافتاده و چهرههای جدی وسط اتاق ایستاده بودند و درست در میان آنها آرمین بود. سامیار دندانهایش را روی هم فشرد. آرمین با موهای بور و آشفتهاش وسط سربازها ایستاده بود. گوشهی لبش شکافته بود و ردی از خون خشکشده روی چانهاش دیده میشد. زیر چشم چپش هم کبودیِ بادکرده و تيرهای جا خوش کرده بود که هر لحظه کبودتر میشد. لباس رسمی چرمیاش خاکی و در چند جا پاره شده بود، اما با تمام این اوصاف، وقتی چشمش به سامیار افتاد، تلاش کرد همان لبخند کج و بیخیال همیشگیاش را تحویل برادرش بدهد؛ هرچند تکان خوردن لبش باعث شد از درد کمی چشمهایش را ببندد. آدرین با دیدن سامیار، دستش را با ناامیدی در هوا تکان داد و با صدایی که از خشم و ناباوری میلرزید گفت: واقعا مایهی تأسفه، سامیار! من به احترام پدرتون، لرد زاروان، بالاترین سطح مهماننوازی رو برای شما در نظر گرفتم، اما شما چطور نمیتونید برادرتون رو کنترل کنید؟ من اصلا توقع چنین رفتاری رو از فرزندان اورایان نداشتم! او چند قدم جلو آمد و با انگشت به آرمین اشاره کرد: ایشون یواشکی از عمارت من رفته بیرون، وسط بازار شبانه با تاجرهایی که برای تجارت اومدن، تنبهتن جنگیده و کتککاری راه انداخته! سامیار یک قدم جلوتر آمد. مچ دستهایش را محکم پشت بدنش قفل کرد، سرش را به نشانهی احترام و پشیمانی عمیق پایین آورد و با لحنی محکم و باوقار گفت: درود بر شما، آدرین بزرگ. من بینهایت متأسفم. هیچ عذر و بهانهای برای این بیمسئولیتی پذیرفته نیست. رفتار برادرم نهتنها توهین به مهماننوازی سخاوتمندانهی شماست، بلکه نام اورایان رو هم خدشهدار کرده. از طرف خودم و برادرم، صمیمانه از شما و گارد شهر عذرخواهی میکنم. آدرین نگاهی به سامیار انداخت. وقار، ادب و پذیرش بیچونوچرای خطا از سوی پسر بزرگ زاروان، کمی از شعلهی خشم بازرگان بزرگ کاست. آدرین نفس عمیقی کشید، دستش را روی پیشانیاش گذاشت و لحنش کمی آرامتر شد. - مسئله فقط خسارت نیست، سامیار... آدرین به سمت پنجره رفت و به تاریکی شهر نگاه کرد. - این روزها خیابونهای تاورن اصلا امن نیست. قاچاقچیها و باندهای زیرزمینی توی سایهها پرسه میزنن. اگر امشب اتفاق جدیتری برای برادرت میافتاد، اگر جونش رو از دست میداد، من چطور باید توی چشمهای زاروان نگاه میکردم و پاسخ پس میدادم؟ جنگیدن با لرد بزرگ اورایان بر سر خون پسرش، آخرین چیزیه که این شهر و امپراتوری تجاری من بهش نیاز داره. او برگشت و رو به سربازان کرد: بازداشتش نکنید. بفرستیدش بره. بعد نگاهش را به سامیار دوخت: مراقبش باش. تا پایان سفر، ترجیح میدم ایشون رو فقط توی اتاقش ببینم. سامیار تعظیم دیگری کرد: اطاعت میشه، عالیجناب. این لطف شما رو فراموش نمیکنیم. سامیار به سمت آرمین برگشت. با نگاهی سنگین و برندهتر از هر شمشیری به او اشاره کرد که حرکت کند. آرمین بیحرف، در حالی که دستش را ناخودآگاه روی جیب کتش جایی که جعبهی گردنبند پنهان بود فشرده بود، جلوتر از سامیار راه افتاد. هر دو بیسروصدا از اتاق کار خارج شدند. سربازها پشت سرشان در را بستند. مسیر طولانی تالار غربی تا اتاقهای اقامتشان در سکوتی مطلق طی شد. آرمین جلوتر میرفت و کمی میلنگید و سامیار با قدمهایی شمرده و سنگین پشت سرش میآمد. سنگینی نگاه سامیار آنقدر زیاد بود که آرمین حتی جرئت نکرد سرش را برگرداند تا ببیند برادرش در چه حالی است. بالاخره به راهروی اتاقها رسیدند. آرمین دستگیرهی در اتاقش را لمس کرد و زیر لب، بدون اینکه برگردد، با صدایی گرفته گفت: سامیار... من... اما سامیار بدون اینکه منتظر ادامهی جملهاش بماند، با شانهاش در را هل داد، آرمین را به داخل اتاق فرستاد و خودش هم پشت سر او وارد شد و در سنگین چوبی را با صدایی محکم پشت سرشان بست. در که بسته شد، صدای کلیک قفل در سکوت اتاق پیچید. آرمین چرخید و کمرش را به در تکیه داد. سامیار همانجا، وسط اتاق، زیر نور ملایم چلچراغ ایستاده بود. چند ثانیه فقط صدای نفسهای خسته و کشدار آرمین شنیده میشد. سامیار آرام به سمتش چرخید. بازوهایش را روی سینه قفل کرد، سرش را با تاسف تکان داد و با لحنی که از شدت عصبانیت به طرز ترسناکی آرام و شمرده بود، گفت: خیلی دلم میخواد جریانات جوی بازار تاورن رو برام توضیح بدی، آرمین. این بار باد شدید وزید و دست و صورتت رو کوبید به مشت مردم؟ آرمین دستش را روی پهلوی دردناکش گذاشت و اخم کرد: مسخره نکن سامیار! خودش شروع کرد. به من گفت بیاصل و نسب. میخواستی وایسم نگاهش کنم؟ سامیار ناگهان یک قدم جلو آمد و صدایش کمی بالا رفت: آره! میخواستم وایسی نگاهش کنی! میخواستم یادت بیاد کجایی! تو پسر لرد اورایانی، نه یه اوباش کوچهگرد که با اولین متلک از کوره در بری و کل بازار رو به هم بریزی! - من فقط داشتم راه میرفتم! آرمین هم صدایش را بالا برد و مچ دستش را تکان داد: نمیتونستم بذارم به خاندان ما توهین کنه. تو همهچیز رو توی اون کتابچهی قوانین مسخرهت میبینی. اون بیرون یه دنیای واقعی هم هست! سامیار با کلافگی دستهایش را در هوا تکان داد: دنیای واقعی؟! تو اصلا میفهمی دنیای واقعی یعنی چی؟ همین الان آدرین داشت از قاچاقچیهایی حرف میزد که بچهها رو از توی همین خیابونها میدزدن! اگر گارد شهر نرسیده بود، اگر اون وحشیها یه خنجر زیر گلوت میذاشتن و توی یه گونی میانداختنت، با اون دنیای واقعیت میخواستی چیکار کنی؟ آرمین سرش را با لجبازی بالا آورد، هرچند از لبش دوباره خون آمد: ولی جلوم رو گرفتن! من کم نیاوردم! دیدی که چند تاشون رو زمین زدم؟ - بس کن! فریاد ناگهانی سامیار طوری در اتاق پیچید که آرمین ناخودآگاه دهانش را بست و یک قدم عقب رفت. رگهای گردن سامیار بیرون زده بود و چشمانش از خشم سرخ شده بودند. سامیار دستهایش را به نشانهی کلافگی روی سرش گذاشت، چند قدم تند توی اتاق راه رفت و گلدان سفالی روی میز را با ضربهی دست عقب زد. تمام بدنش از خشم میلرزید. انگار تمام باری که در این پنج روز سفر به دوش کشیده بود، یکباره سنگینی کرده بود. آرمین تا حالا برادرش را اینطور ندیده بود. خشم سامیار همیشه سرد و کنایهآمیز بود، نه اینطور آتشفشانی. سامیار ایستاد. پشتش به آرمین بود. شانههایش با هر نفس بالا و پایین میرفتند. آرمین خواست چیزی بگوید، دستش را جلو آورد: سامیار... اما سامیار دستش را به نشانهی سکوت بالا آورد. کنترل خودش را به سختی به دست گرفت. چشمهایش را بست، مشتهایش را آنقدر فشار داد که بند انگشتانش سفید شدند و یک نفس عمیق، طولانی و سنگین کشید؛ انگار داشت تمام خشمش را با آن نفس به درون ریهاش میکشید تا بیرون سرریز نکند. وقتی چشمانش را باز کرد، دیگر خشمگین نبود؛ فقط بینهایت خسته به نظر میرسید. بدون اینکه به آرمین نگاه کند، با صدایی که دوباره صاف و سرد شده بود، گفت: بخواب. فردا سپیدهدم برمیگردیم اورایان. آرمین با ناباوری پلک زد: برمیگردیم؟ ولی جشن فردا شب... سامیار حتی به او مهلت نداد جملهاش را تمام کند. به سمت پنجرهی بزرگ اتاق رفت، در شیشهای را باز کرد و بدون اینکه رویش را برگرداند، قدم به بهارخواب تاریک و خنک عمارت گذاشت و در را پشت سرش بست. آرمین تنها وسط اتاق ماند. نگاهی به در بسته بالکن انداخت، بعد دستش را داخل جیبش برد و جعبهی چوبی گردنبند آیرین را لمس کرد. با کلافگی روی تخت نشست و سرش را میان دستهایش گرفت.
-
صدای موسیقی تند تاورن دیگر برای سامیار شبیه به یک جشن نبود؛ بیشتر به کوبش مداوم پتکی میمانست که روی اعصابش فرود میآمد. جام نقرهای را میان انگشتانش چرخاند، اما حتی قطرهای از آن را ننوشید. چشمان تیزبینش برای دهمین بار در چند دقیقهی گذشته، سرتاسر تالار باشکوه آدرین را کاوید. از آرمین خبری نبود. ستونهای مرمری، اشراف خودپسند با لباسهای زردوزیشده و حتی جعبهی خنجر اهدایی روی میز، همه سر جایشان بودند، جز آن کلهشق بور که انگار زمین دهان باز کرده و او را بلعیده بود. دلشورهای گنگ، مثل سرمای گزندهی کوهستانهای اورایان، ته دل سامیار ریشه دواند. این حس را خوب میشناخت. هر زمان که آرمین در آستانهی یک حماقت بزرگ قرار داشت، این سنگینی روی سینهی سامیار مینشست؛ فرقی نمیکرد بالا رفتن از دیوار فرسودهی قلعه باشد یا غیب شدن در شهری غریب که همهچیزش با سکه و مکر میچرخید. سامیار نفس عمیقی کشید تا خشمش را فرو بنشاند و مچ چرمی دستکشش را محکمتر کرد. از جایش بلند شد و به بهانهی تماشای فوارهها، قدم به سایهی روشن پشت ستونهای تالار گذاشت. میخواست رد برادرش را پیدا کند که طنین چند صدای آهسته و زمزمهوار، قدمهایش را سست کرد. سه بازرگان مسن، کمی دورتر از جریان اصلی جشن، سر در گوش هم فرو برده بودند و با چهرههایی نگران گفتوگو میکردند. سامیار با گامهایی بیصدا خودش را به فضای تاریک پشت سر آنها نزدیک کرد. یکی از آنها که ردای ابریشمی کبود به تن داشت، زیر لب گفت: میگم اوضاع خرابتر از اون چیزیه که جارچیهای شهر میگن. دیشب دو تا بچهی دیگه هم از محلهی شرقی غیبشون زده. مرد دوم، نگاهی دزدکی به اطراف انداخت و لیوانش را بالا برد: هیس... آرومتر! آدرین دوست نداره وسط جشن تولد دخترش کسی از قاچاقچیها حرف بزنه. ولی شنیدم این باند جدید اصلا شوخی ندارن. بچهها دیگه توی خیابونهای تاورن جاشون امن نیست. میگن ردشون رو توی بازار شبانه هم دیدن. مرد اول با کلافگی سر تکان داد: سرسپردگان سایه... هر چی که هستن، گارد شهر هم حریفشون نیست یا شایدم سکههای طلا چشمشون رو بسته. شنیدن کلمهی بازار شبانه مثل جرقهای در ذهن سامیار جرقه زد. خون در رگهایش منجمد شد. آرمین مبهوت معماری و کوچههای بازار شده بود. اگر آن احمق پایش را از عمارت بیرون میگذاشت... هنوز جملهی بازرگان در هوا معلق بود که صدای قدمهای شتابزدهای از روبهرو، افکار سامیار را پاره کرد. یکی از سربازان شخصی آدرین، با زرهی که در هیاهوی جشن مرتب به نظر میرسید، سراسیمه به سمت او میآمد. چشمان سرباز با دیدن نشان خرس روی سینهی سامیار، روی او قفل شد. سرباز نفسزنان جلو آمد، تعظیم کوتاهی کرد و با صدایی که سعی میکرد جلبتوجه نکند اما لرزشش پیدا بود، گفت: جناب سامیار... سامیار بدون اینکه حالت صورتش تغییر کند، بازوهایش را روی سینه قفل کرد و با همان ابهت و خونسردی همیشگیاش به سرباز خیره شد. اما دست چپش، زیر آستین چرمی، به سختی فشرده شد. - بگو. سرباز سرش را به گوش سامیار نزدیک کرد و آرام زمزمه کرد: ارباب آدرین خواستن فورا تشریف بیارید به بخش ورودی غربی عمارت. یک موضوع... اضطراری پیش اومده که مربوط به همراه شماست. دلشورهی سامیار به یقین تبدیل شد. لبخند تلخ و کنایهآمیزی روی لبش نشست؛ لبخندی که پشتش طوفانی از خشم پنهان بود. زیر لب زمزمه کرد: معلومه که مربوط به اونه... رو به سرباز کرد، سرش را با وقار داد و گفت: راهنمایی کن. هر قدمی که سامیار به سمت خروجی تالار برمیداشت، سنگینتر از قبلی بود. در ذهنش داشت نقشه میکشید که این بار چطور برادرش را زنده به اورایان برگرداند؛ البته اگر خودش از شدت عصبانیت، زودتر کار آرمین را تمام نمیکرد.
-
آرمین از دیوار عمارت غربی به پایین سر خورد، انگار این کار را بارها تمرین کرده باشد. مه شب روی کوچههای پشت قصر خوابیده بود و صدای جشن از دور، مثل موجی خسته و مبهم به گوش میرسید. اما مقصد او جشن نبود. بازار بود. بازار شبانهی تاورن. جایی که به نظرش، حتی شب هم آنجا استراحت نمیکرد. هرچه جلوتر رفت، صداها بیشتر شدند. و بعد، نور. شب تاورن را نمیبلعید، بلکه آن را تزئین میکرد. فانوسهای کاغذی از سقفهای حصیری آویزان بودند و خیابانها را به رودخانهای از رنگ تبدیل کرده بودند. بوی ادویههایی که اسمشان را هم نمیدانست، با بوی چرم تازه و شیرینیهای کنجدی در هم قاطی شده بود. آرمین ناخودآگاه لبخند زد. - اینجا واقعا زندهست... جلوی دکانها مکث میکرد، نگاه میکرد، رد میشد، دوباره برمیگشت. تا اینکه ایستاد. یک مغازهی کوچک، کمی عقبتر از جریان اصلی بازار. عتیقهفروشی. نور فانوس آنقدر کم بود که انگار خودش هم نمیخواست دیده شود. اما چیزی داخل ویترین، خودش را مجبور به دیده شدن میکرد. گردنبند نقرهای. زنجیری ظریف که به پلاکی با سنگ لاجورد ختم میشد. آرمین بیاختیار جلو رفت و وارد مغازه شد. زنگ کوچکی بالای در به صدا درآمد و پیرمرد عتیقهفروش سرش را از روی میز بلند کرد. - خوش اومدی، جوون. آرمین اما حواسش جای دیگری بود. گردنبند را از درون ویترین برداشت. سنگ لاجورد زیر نور فانوس برق آرامی زد. انگار همان تکهای از آسمان بود که هر روز در چشمهای آیرین میدید. لبخند زد. - اینو برام بستهبندیش میکنی؟ پیرمرد گردنبند را گرفت و با دقت داخل جعبهی چوبی کوچکی گذاشت. همان لحظه سایهای روی پیشخوان افتاد. مردی بلندقد با عبایی تیره وارد مغازه شد. چهرهاش زیر سایهی کلاه پنهان بود. نه سلامی کرد، نه حرفی زد. فقط نگاهش روی گردنبند ثابت ماند. نگاهی طولانی... سنگین... طوری که انگار سالها دنبال همین گردنبند گشته باشد. پیرمرد لحظهای دست از حرکت کشید. آرمین هم ناخودآگاه به مرد نگاه کرد. سکوت عجیبی میان سه نفر افتاد. مرد بعد از چند ثانیه آرام برگشت و بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، از مغازه بیرون رفت. آرمین اخم کرد. - عجب آدم عجیبی... جعبه را گرفت، سکهها را روی پیشخوان گذاشت و سریع از مغازه بیرون آمد. خواست مرد را پیدا کند، اما بازار او را بلعیده بود. تنها چیزی که از او مانده بود، همان حس عجیب و نگاه سنگینش بود. آرمین چند قدم جلو رفت و هنوز میان جمعیت دنبال همان عبا میگشت که ناگهان محکم به کسی برخورد کرد. جام نقرهای مرد روی سنگفرش افتاد. تق! نوشیدنی سرخ روی زمین پاشید. مرد هیکلی آرام سرش را بلند کرد. چشمهایش از خشم میسوخت. - کوری، آشغال؟ آرمین سریع دستش را بالا آورد. - تقصیر من بود. حواسم... - دهنت رو ببند! مرد یقهی لباسش را گرفت و او را به طرف خودش کشید. - میدونی این جام چند سکه میارزید؟ آرمین اخم کرد. - خب... پولش رو میدم. - تو؟ مرد از بالا تا پایین نگاهش کرد و با تحقیر خندید. - با این لباس مسافرتیت؟ معلومه حتی قیمت ردای منم نمیدونی. نوچههایش هم خندیدند. آرمین نفسش را بیرون داد. - باشه، اشتباه کردم. تمومش کنیم. اما مرد با کف دست محکم به سینهی او کوبید. آرمین دو قدم عقب رفت. - گمشو، بچهی بیاصل و نسب. همین یک جمله کافی بود. لبخند از صورت آرمین محو شد. - چی گفتی؟ مرد دوباره هلش داد. - گفتم بی... جملهاش تمام نشد که مشت آرمین مستقیم روی صورتش نشست. صدای برخورد استخوان در بازار پیچید. مرد نقش زمین شد. - بگو چی؟! دوباره بگو! نوچهها با فریاد به طرفش هجوم آوردند. اولی مشت زد. آرمین جاخالی داد و آرنجش را توی شکم او کوبید. دومی از پشت حمله کرد. ضربهی محکمی به کتف آرمین خورد و تعادلش را گرفت. سومی لگدی به پهلویش زد. نفسش برید. فرصت فکر کردن نداشت. با همان درد، یقهی یکی را گرفت و محکم به دکهی چوبی کناری کوبید. ظرفهای سفالی با صدای بلندی روی زمین شکستند. مرد چهارم صندلی کوتاهی را بلند کرد و روی سرش فرود آورد. آرمین دستش را بالا آورد. ضربه روی ساعدش نشست و درد تا شانهاش دوید. دندان روی هم فشرد و با یک لگد حریف را نقش زمین کرد. اما تعدادشان زیاد بود، و قویتر بودند. هر مشت که میزد، دو مشت میخورد. هر نفر که زمین میافتاد، یکی دیگر جایش را میگرفت. کمکم تمام بازار دورشان حلقه زد. فریادها بالا گرفت. - گارد! - گارد رو خبر کنید! چند لحظه بعد صدای سوتهای پیاپی در بازار پیچید. گاردهای تاورن با سپر و نیزه جمعیت را شکافتند. - کنار برید! - سلاحها پایین! دو سرباز از پشت بازوهای آرمین را گرفتند. او تقلا کرد. - ولم کنید! خودش شروعش کرد! سرباز سوم با دستهی نیزه محکم به پشت زانویش کوبید. آرمین روی یک زانو افتاد، چهرهاش از درد در هم پیچید. همان لحظه چهار نگهبان دیگر مرد تاجر را هم مهار کردند که هنوز فریاد میزد: این وحشی رو بندازید زندان! آرمین خواست دوباره بلند شود، اما دو نگهبان بازوهایش را پیچاندند و تقریبا او را روی سنگفرش کشیدند. بازار دوباره پر از همهمه شد. و آرمین، در حالی که جعبهی کوچک گردنبند را محکم در مشت فشرده بود، میان نگاه متعجب مردم به سمت عمارت آدرین برده شد. ***
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
با سقوط کامل خورشید، تاورن تغییر چهره داد. نورهای طلایی در دل عمارت آدرین یکییکی روشن شدند و تالار بزرگ را به دریایی از شعله و صدا تبدیل کردند. هزاران شمع در چلچراغهای کریستالی میسوختند و بوی گوشت برهی ادویهدار با دارچین و هل، در هوا میچرخید و خودش را به هر گوشه میکشاند. موسیقی تند و زندهی عود و تنبور، ریتم جشن را بالا میبرد. میهمانها، بازرگانان و اشراف جادههای دور، در لباسهای سنگین و رنگارنگ میان ستونها حرکت میکردند؛ انگار خود تالار هم زیر وزن طلا و پارچه خم شده باشد. سامیار مثل همیشه، کاملا بیحرکت نشسته بود. لباس رسمیاش، نیمتنهی چرمی با نشان خرس اورایان، او را بیشتر شبیه مجسمهای آمادهی جنگ نشان میداد تا مهمان یک جشن. جام نقرهای در دستش بود، اما فقط به احترام جمع آن را بالا میآورد، نه بیشتر. در مرکز تالار، دختر آدرین میان توجه مهمانان میدرخشید. هدایا یکییکی به دستش میرسید و خنجر اورایان، بالاتر از همه، روی میز هدایا قرار گرفته بود؛ دقیق، براق، و بیحرکت مثل یک چشم نقرهای. و در تمام این صحنه، تنها کسی که واقعا حوصلهاش سر رفته بود، آرمین بود. زره چرمی رسمیای که به او تحمیل شده بود، بیشتر شبیه زندان بود تا لباس. هر چند دقیقه یکبار خودش را جابهجا میکرد تا نفس بکشد، اما فایدهای نداشت. شیرینیهای تاورن را امتحان کرده بود، به موسیقی خندیده بود، حتی چند جمله با چند نفر از دختران تاجران رد و بدل کرده بود، اما هر بار نگاه سامیار مثل تیری دقیق از آن سوی تالار برگشته بود و همهچیز را قطع کرده بود. آرمین زیر لب غر زد: واقعا دارم خفه میشم اینجا... نگاهش افتاد به سامیار. برادرش درگیر گفتوگو با یکی از مشاوران آدرین دربارهی چیزی به اسم تعرفهی مرزی بود؛ چیزی که در ذهن آرمین احتمالا از هر جنگی خطرناکتر به نظر میرسید. همان لحظه فرصت را دید. نه بزرگ، نه پر سر و صدا. فقط یک شکاف کوچک در توجه جهان. - وقتشه... خیلی آرام از کنار جمعیت کنار رفت. بدون اینکه کسی متوجه شود، از پشت ستونهای مرمرین گذشت؛ ستونهایی که آنقدر بلند بودند که انگار سقف را با بیحوصلگی نگه داشته بودند. هر قدمی که از تالار دورتر میشد، هوا خنکتر و صداها دورتر میشدند. نفس راحتی کشید. - آخ... بالاخره... یقهی زره چرمیاش را کمی شل کرد و برای اولین بار در آن شب، حس کرد زنده است. راهروها خلوت بودند. مشعلها نور کمجانی روی دیوارها میریختند و سایهها کشیده و آرام روی سنگها حرکت میکردند؛ انگار خود عمارت هم بعد از جشن، نفسش را پایین آورده باشد. ساعت از نیمهشب گذشته بود. صدای موسیقی هنوز از دور میآمد، اما اینجا همهچیز شبیه دنیای دیگری بود. دنیایی آرامتر. دنیایی قابل دستکاری. آرمین ایستاد. نگاهش به راهروی اصلی نبود. به اتاقش هم نبود. چشمش به سمت باغ پشتی چرخید. بعد به دیوارهای بیرونی عمارت. همان نگاه. همان سکوت خطرناک قبل از تصمیمهای اشتباه. لبخند کجش برگشت. - فقط یه نگاه... قدم برداشت. بعد یکی دیگر. و بعد دیگری. هیچکس نبود که بگوید نه. هیچ سامیاری نبود که یقهاش را بگیرد. هیچ آیرینی هم نبود که غر بزند. فقط خودش بود و یک عمارت بزرگ که انگار داشت از او دعوت میکرد. به باغ پشتی رسید. هوا سردتر شد. سنگهای دیوار زیر دستش آشنا بودند. انگار مدتها بود منتظر همین لحظه بوده. دستش را روی اولین برآمدگی گذاشت. و خودش را بالا کشید. آهسته. بیصدا. با همان حس آشنای فقط این یکی، آخرین بار. و در دل تاریکی تاورن، آرمین برای چند لحظه فراموش کرد که قرار است کسی دنبالش بگردد.
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
سم اسبها روی سنگفرشهای سفید تاورن میپیچید و میان خیابانهای عریض شهر طنین میانداخت. آرمین از همان لحظهی ورود، چشم از این طرف و آن طرف برنمیداشت. از بوی ادویههایی که تا حالا به مشامش نخورده بود، تا دکانهایی که جلویشان پارچههای رنگی مثل پرچم در باد میرقصیدند. هرچه جلوتر میرفتند، بوی عود، اسطوخودوس و گوشت کبابشده بیشتر در هوا میپیچید و شکم آرمین را یاد پنج روز نان خشک و گوشت نمکسود میانداخت. وقتی عمارت آدرین را دید، ناخودآگاه سوت کوتاهی کشید. - این دیگه خداست. ساختمان بیشتر به قصر میمانست؛ ستونهای بلند مرمری، حوضهایی با آب زلال و فوارههایی که بیوقفه در هوا میرقصیدند. سامیار حتی سرش را هم به طرف او برنگرداند. - دهنت رو ببند. - فقط داشتم تحسین میکردم. - نیازی نیست. آرمین زیر لب غرولندی کرد و از اسب پایین پرید. خدمتکارها افسار اسبها را گرفتند و سامیار جعبهی مخملی خنجر را برداشت. *** در تالار اصلی که باز شد، آرمین برای لحظهای مکث کرد. اگر بیرون عمارت شبیه قصر بود، داخلش از آن هم باشکوهتر به نظر میرسید. چلچراغهای عظیم، کف مرمر، فرشهای گرانبها... حتی نفس کشیدن آنجا هم گران به نظر میرسید. مردی چهارشانه با ریش جوگندمی مرتب و ردایی زردوزیشده، با لبخندی پهن به استقبالشان آمد. - خوش اومدید، فرزندان زاروان بزرگ. سامیار بیدرنگ جلو رفت. دستش را روی سینه گذاشت و با وقاری که انگار سالها سفیر بوده، تعظیم کوتاهی کرد. - درود بر شما، آدرین بزرگ. پدرم گرمترین درودها و تبریکاتشون رو برای سالروز تولد دختر گرامیتون فرستادن. خودشون مشتاق حضور بودن، اما شرایط اورایان اجازه نداد. برای همین ما رو به نمایندگی از خودشون فرستادن. بعد جعبهی مخملی را باز کرد. نور چلچراغ روی تیغهی نقرهای خنجر لغزید. چشمهای آدرین برق زد. - شاهکاره... خنجر را با احترام برداشت. - استادکارهای اورایان هنوز هم بیرقیبن. آرمین که تا آن لحظه فقط به سقف بلند تالار خیره شده بود، تازه متوجه شد همه ساکت شدهاند و نگاهها سمت او برگشته است. سامیار خیلی آرام با آرنج به پهلویش زد. آرمین صاف ایستاد. - بله... خیلی... خنجر خوبیه. مکث کرد. - یعنی... اگه کسی بخواد از خودش دفاع کنه... سامیار چشمهایش را بست. آرمین آهسته ادامه داد: البته امیدوارم هیچوقت لازم نشه. آدرین خندهی بلندی سر داد. - خیالت راحت، پسر. امیدوارم خنجر فقط برای تماشا از غلاف بیرون بیاد. بعد با مهربانی گفت: حتما خستهاید. تا شروع جشن، اتاقها در اختیار شماست. *** اتاق آرمین آنقدر بزرگ بود که به نظرش اگر اسبش را هم داخل میآورد، هنوز جا برای دو سه مهمان دیگر میماند. چکمههایش را گوشهای انداخت و خودش را روی تخت پرت کرد. - خدای بزرگ... تشک آنقدر نرم بود که دلش نمیخواست دیگر از جایش بلند شود. اما درست همان موقع صدای باز شدن در بالکن کناری آمد. کنجکاوی از خواب شیرین قویتر بود. بلند شد و بیرون رفت. سامیار روی بالکن اتاق خودش ایستاده بود. زره را درآورده و فقط پیراهن سفید سادهای پوشیده بود. دستهایش روی نردهی سنگی بود و به شهر نگاه میکرد. آرمین هم به نرده تکیه داد. خورشید داشت آرامآرام پشت ساختمانهای سرخرنگ فرو میرفت. چراغهای شهر یکییکی روشن میشدند و صدای موسیقی آرامی از دور به گوش میرسید. برای چند لحظه، هیچکدام حرفی نزدند. بعد آرمین آرام گفت: تا حالا غروبی به این قشنگی دیدی؟ سامیار نگاهش را از افق نگرفت. - آره. - کجا؟ - هر جا که مردم یادشون بره پشت این منظرههای قشنگ، چه بازیهایی جریان داره. آرمین پوزخندی زد. - همیشه همینقدر بدبینی؟ - نه. سامیار این بار به او نگاه کرد. ـ فقط یاد گرفتم ظاهر شهرها رو باور نکنم. مکثی کرد. - امشب همه حواسمون باید به جشن باشه. ما اینجا مهمانیم، اما همه دارن زیر نظرمون میگیرن. آرمین سری تکان داد، اما نگاهش دوباره روی بامهای شهر لغزید. از این ارتفاع، تاورن بیشتر شبیه یک معما بود تا یک شهر. کوچههای باریک، بالکنهای سنگی، پشتبامهایی که به هم راه داشتند... بیاختیار لبخند زد. سامیار همان لحظه گفت: اون لبخند رو میشناسم. آرمین خودش را به نشنیدن زد. - چه لبخندی؟ - همونی که معمولا پنج دقیقه قبل از دردسر روی صورتت ظاهر میشه. آرمین بیگناهترین قیافهی ممکن را گرفت. - این بار فقط دارم منظره رو نگاه میکنم. سامیار زیر لب گفت: امیدوارم. اما آرمین دیگر اصلا به حرفش گوش نمیداد. ذهنش از همین حالا میان پشتبامهای تاورن میدوید.
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
سپیده هنوز کاملا بالا نیامده بود. مه سردی دور برجهای اورایان پیچیده بود و دروازهی فرعی قلعه با نالهای آرام باز شد. آرمین خمیازهای کشید و افسار اسب قهوهایاش را دنبال خودش کشید. زین آنقدر سنگین بود که انگار سامیار نصف انبار قلعه را رویش بسته بود. زیر لب غر زد: آدم برای سفر میره، نه کوچ کردن. صدایی از کنار دیوار بلند شد: اگه همینقدر با خودت غر بزنی، قبل از ظهر خفه میشی. آرمین سرش را چرخاند. آیرین، پیچیده در شنل تیره، کنار دیوار ایستاده بود. سرمای صبح گونههایش را رنگپریده کرده بود، اما چشمهای آبیاش مثل همیشه بیدار و دقیق بودند. لبخند روی صورت آرمین نشست. - آجی جون... واسه بدرقهی فرماندهی آیندهی اورایان اینقدر زود بیدار شدی؟ آیرین جواب شوخیاش را نداد. کیسهی چرمی کوچکی را از زیر شنل بیرون آورد و در دستش گذاشت. آرمین آن را بالا و پایین کرد. صدای برخورد چند شیشهی کوچک از داخلش آمد. - این چیه؟ - دارو. - برای چی؟ - برای وقتی که تب کردی. مکثی کرد و گوشهی چشمش به سامیار افتاد که چند قدم آنطرفتر، بندهای بارها را برای بار چندم بررسی میکرد. بعد آرامتر گفت: یا وقتی سامیار سهمیهی غذات رو کم کرد. آرمین خندید. - این یکی از تب خطرناکتره. اما آیرین نخندید. - شوخی نمیکنم، آرمین. همین یک جمله کافی بود تا لبخندش کمی محو شود. - تاورن مثل اورایان نیست. اونجا همهچیز با سکه میچرخه. قبل از اینکه کاری بکنی، فکر کن. بعد انگشتش را به سمت صورت او گرفت. - مخصوصا... از دیوار هیچ ساختمونی بالا نرو. آرمین دستش را روی سینه گذاشت. - انگار من همچین آدمیم. آیرین فقط نگاهش کرد. آرمین چند ثانیه مقاومت کرد و آخر سر خندید. - باشه... سعی میکنم. کیسه را داخل لباسش گذاشت. - وقتی برگشتم، برات از تاورن تعریف میکنم. شرط میبندم نگهبانهای قلعه حسودیشون میشه. این بار لبخند کوچکی روی لب آیرین نشست. یک قدم جلو آمد و بازویش را آرام فشرد. - فقط سالم برگرد، داداش کوچولو. همان لحظه صدای سامیار میان مه پیچید. - حرکت. همان یک کلمه کافی بود. سامیار از همان اول سفر، طوری روی زین نشسته بود که انگار از قبل مقصد را فتح کرده است. آرمین زیر لب گفت: قسم میخورم این آدم حتی خواب هم منظم میبینه. بعد روی اسبش پرید و پیش از حرکت، دستی برای آیرین تکان داد. آیرین همانجا ایستاد. آنقدر ایستاد که مه، او را آرامآرام از نگاه آرمین دزدید. سه روز اول، بیشتر از اینکه سفر باشد، کلاس آموزشی سامیار بود. سپیدهدم حرکت. ظهر توقف. غذا به اندازه. استراحت به اندازه. حرکت دوباره. اگر دنیا همان روز تمام میشد، سامیار احتمالا اول برنامهی حرکت فردا را اعلام میکرد، بعد نگران آخرالزمان میشد. روز چهارم، بالاخره منظرهها عوض شدند. صخرههای خشک اورایان جایشان را به دشتهای سبز دادند. جاده شلوغتر شد. هرچه جلوتر میرفتند، کالسکههای بیشتری دیده میشد؛ بازرگان، شتر، اسب، پارچه، ادویه، جعبههای چوبی... انگار تمام دنیا به یک سمت میرفت. آرمین دیگر طاقت نیاورد. اسبش را جلو کشید. - سامیار... - هوم؟ - دیدی؟ حرف زدن اونقدرها هم سخت نیست. سامیار نگاهش را از جاده برنداشت. - هنوز پشیمون نشدم. آرمین خندید. - اون زرهها رو ببین. سبکتر از مال ماست. شرط میبندم سریعترن، ولی اگه جنگ تنبهتن بشه... - اونا سرباز نیستن. آرمین مکث کرد. - نیستن؟ - گارد بازرگانها هستن. بعد نگاه کوتاهی به او انداخت. - ما از مرز محافظت میکنیم. اونا از سرمایه. آرمین شانه بالا انداخت. - آخرش شمشیر، شمشیره. - نه. سامیار این بار کاملا به طرفش برگشت. - بعضی وقتها یک کیسه طلا از ده تا شمشیر خطرناکتره. آرمین چند لحظه فکر کرد. بعد لبخند زد. - خوشبختانه منو نمیتونن بخرن. - معلومه. - دیدی؟ - چون هیچ تاجری حاضر نیست برای این همه دردسر پول بده. آرمین خندهاش گرفت. - خیلی بیانصافی. غروب روز پنجم، تاورن از دل افق بیرون آمد. آرمین ناخودآگاه راست نشست. - این دیگه چیه... شهر اصلا شبیه اورایان نبود. دیوارهای روشن، سقفهای سرخ، پنجرههای بلند، پارچههای رنگارنگی که از یک ساختمان تا ساختمان بعدی کشیده شده بودند و بوی ادویههایی که حتی اسمشان را هم نمیدانست، در هوا پخش بود. همهجا شلوغ بود. صدای چرخ کالسکهها، زنگ شترها، فریاد فروشندهها... انگار خود شهر نفس میکشید. چشم آرمین روی دیوارهای صاف شهر ماند. بیاختیار زیر لب گفت: عجب دیوارهایی... سامیار همان لحظه یقهاش را گرفت و او را به طرف خودش کشید. - حتی بهش فکر هم نکن. آرمین بیگناهترین قیافهی دنیا را گرفت. - من فقط داشتم معماریش رو تحسین میکردم. - تو هر وقت از معماری تعریف میکنی، یکی باید بره دنبال نردبون. آرمین خندید. - بدبین شدی. سامیار یقهاش را رها کرد. - نه. نگاهی به برجهای شهر انداخت. - فقط تجربه کسب کردم. آرمین لبخندش را حفظ کرد، اما دلش تندتر میزد. تاورن از دور، بیشتر شبیه یک ماجراجویی تازه بود تا یک شهر. همین برایش کافی بود تا خستگی پنج روز سفر را فراموش کند.
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
چند لحظه بعد، در سنگین دفتر با ضربهای باز شد. آرمین فرصت نکرد تعادلش را حفظ کند. سامیار او را از آستانهی در رد کرد و خودش بیآنکه عجلهاش را نشان دهد، پشت سرش وارد شد. زاروان، لرد بزرگ اورایان، پشت میز آبنوس دفترش نشسته بود. نقشههای نظامی سراسر میز را پوشانده بودند و چند مهرهی چوبی، جای استقرار نیروها را نشان میدادند. صدای در، نگاهش را از روی نقشهها کند. چشمهای نافذش لحظهای روی سامیار مکث کرد و بعد به آرمین رسید؛ لباس خاکی، موهای آشفته و رد سنگریزههایی که هنوز از شانههایش پایین میافتاد. همان یک نگاه کافی بود. - نمیخوام چیزی بشنوم. آرمین انگار حکم آزادی گرفته باشد، سریع گفت: خودم هم دقیقا همین نظر رو داشتم. سامیار بیاعتنا به اعتراض برادرش جلو آمد. - متأسفم، پدر... ولی این بار باید بشنوید. آرمین آهسته گفت: واقعا لازم نیست... سامیار ادامه داد: دوباره از دیوار قلعه بالا رفته. فقط برای اینکه خنجر اهدایی آدرین رو قبل از مراسم ببینه. سکوت اتاق را پر کرد. زاروان آرام قلمش را روی میز گذاشت. دستش را روی پیشانی کشید و چند لحظه چشم بست؛ انگار داشت خودش را برای شنیدن ادامهی ماجرا آماده میکرد. بعد، بیآنکه نگاهش را بالا بیاورد، پرسید: با طناب؟ سامیار کوتاه جواب داد: نه. - قلاب؟ - نه. - اصلا وسیلهای همراهش بود؟ - هیچی. زاروان این بار چشمهایش را باز کرد. آرام از پشت میز بلند شد و به سمت آرمین آمد. آرمین ناخودآگاه صاف ایستاد. منتظر بود هر لحظه فریادی بشنود یا دستکم سرزنشی نصیبش شود. اما زاروان فقط روبهرویش ایستاد. دست زمختش را بالا آورد، چند برگ خشک و خاک سنگ را از میان موهای بور آرمین کنار زد و با صدایی آرام گفت: یه روز همین کلهشقیت، جونت رو ازت میگیره، پسرم. آرمین لبخند محتاطی زد. - خب... فعلا که نگرفته. زاروان دستش را پایین آورد. - و من دوست دارم همین فعلا تا سالهای سال ادامه داشته باشه. لبخند آرمین کمرنگ شد. چند ثانیه، هیچکدام چیزی نگفتند. بعد زاروان آهسته به سمت میزش برگشت. - فکر کنم وقتشه یه مسئولیت واقعی بهت سپرده بشه. آرمین اخم کرد. - مسئولیت؟ سامیار هم با تعجب پرسید: منظورتون... تنبیهشه؟ زاروان کنار میز ایستاد. - چند روز پیش آدرین، بازرگان بزرگ تاورن، من رو به جشن تولد دخترش دعوت کرد. قرار بود خودم این خنجر رو براش ببرم. نگاهش روی تیغهای افتاد که داخل جعبهی چوبی قرار داشت. - اما اوضاع مرزها عوض شده و نمیتونم قلعه رو ترک کنم. بعد نگاهش را بین دو پسرش چرخاند. - برای همین، شما دوتا به جای من میرید. آرمین انگار درست نشنیده باشد، پلک زد. - من؟ در همان لحظه سامیار گفت: ما؟! زاروان بیدرنگ پاسخ داد: بله. هر دو. سامیار قدمی جلو آمد. - پدر، با احترام... این تصمیم درستی نیست. آرمین زیر لب غر زد: خیلی ممنون از حمایتت. سامیار حتی نگاهش هم نکرد. - آرمین هنوز برای چنین سفری آماده نیست. نصف مسیر رو یا خودش رو به دردسر میاندازه یا کل کاروان رو. به جای اینکه حواسم به مأموریت باشه، باید تمام راه مراقب اون باشم. چند لحظه سکوت برقرار شد. بعد در گوشهی لب زاروان، لبخند محوی پیدا شد. - پس دقیقا به همین خاطر، باید همراهش بری. سامیار هنوز قانع نشده بود. - پدر... این تصمیم فقط دردسر درست میکنه. زاروان نگاه آرامش را به او دوخت. - ممکنه. - احتمال دردسرش خیلی بیشتر از این حرفهاست. - میدونم. - آرمین توی یک مسیر دو روزه هم میتونه به اندازهی یک لشکر مشکل درست کنه. آرمین با دلخوری گفت: یکم اغراق نمیکنی؟ سامیار بیآنکه نگاهش کند، ادامه داد: ممکنه گم بشه، ممکنه دردسر درست کنه... زاروان حرفش را برید. - و ممکنه بالاخره بزرگ بشه. اتاق برای لحظهای ساکت شد. سامیار چیزی برای گفتن پیدا نکرد. زاروان آرام ادامه داد: تا کی میخوای جلوی هر زمین خوردنش رو بگیری؟ بعضی راهها رو باید خودش بره. بعد نگاهش را به آرمین انداخت. - البته امیدوارم این بار، بدون آویزون شدن از دیوار مردم باشه. لبخند محوی روی لب آرمین نشست. - منم امیدوارم. سامیار زیر لب زمزمه کرد: من نه. زاروان دستش را بالا آورد. - تصمیمم گرفته شده. لحنش نه بلند بود، نه خشمگین؛ اما همان چند کلمه برای پایان دادن به بحث کافی بود. سامیار چند ثانیه به چهرهی پدر خیره ماند، بعد سرش را پایین انداخت. - اطاعت میشه. آرمین، که تا آن لحظه خودش را به سختی کنترل کرده بود، بالاخره لبخند زد. - یعنی... واقعا داریم میریم تاورن؟ زاروان سری تکان داد. - بله. - عالیه! پس من برم وسایلم رو... - خوشحال نباش. صدای سامیار مثل سطل آب یخ روی ذوقش ریخت. آرمین آه کشید. - حالا چی؟ - از این لحظه، تمام سفر طبق برنامهی منه. - یعنی؟ - حرکت، سپیدهدم. - خب... - ساعت توقف مشخصه. - باشه... - ساعت غذا خوردن مشخصه. - خیلی خب... - ساعت خواب هم مشخصه. آرمین با ناباوری نگاهش کرد. - مگه داریم میریم سفر یا اعزام نظامی؟ سامیار با خونسردی جواب داد: تا وقتی تو همراهمی، تفاوت زیادی نداره. آرمین رو به زاروان برگشت. - پدر، هنوز برای عوض کردن تصمیمتون دیر نشده. زاروان لبخندش را پنهان کرد. - دیر شده. - من رو بفرستید نگهبانی برج شمالی. - نه. - اصطبلها رو تمیز میکنم. - نه. - حتی حاضرم یک هفته غذا نخورم. گوشهی لب سامیار تکان خورد، اما چیزی نگفت. زاروان این بار خندهی کوتاهی کرد. - نه، پسرم. همین سفر، بهترین تنبیه و بهترین درس برای هر دوتونه. سامیار دوباره حالت رسمی به خودش گرفت. - پیغامی برای آدرین دارید؟ - تبریک من رو برای تولد دخترش برسونید. و بگید بابت غیبتم ازش عذر میخوام. مکثی کرد. نگاهش روی دو پسرش چرخید. - و یک خواهش هم دارم. هر دو ساکت شدند. - سالم برگردید. بعد از چند لحظه سکوت، آرمین لبخند زد. - خیالتون راحت، پدر. مگه توی یه سفر ساده چه اتفاقی ممکنه بیفته؟ سامیار همان لحظه زیر لب گفت: از وقتی تو این سؤال رو پرسیدی، نگران شدم. زاروان آهی کشید. - من از وقتی به دنیا اومدی نگرانم. آرمین دستش را روی سینه گذاشت. - آدم انتظار داره توی این خانواده یک نفر بهش روحیه بده. سامیار به سمت در راه افتاد. - حرکت. - الان؟ - برو وسایلت رو جمع کن. سپیدهدم راه میافتیم. آرمین با بیحوصلگی دنبالش راه افتاد و زیر لب غر زد: هنوز سفر شروع نشده، حس میکنم سه سال از عمرم کم شده. سامیار بدون اینکه برگردد، گفت: نگران نباش. هنوز برنامهی فردا رو برات توضیح ندادم. آرمین همانجا ایستاد. - برنامهی فردا هم داری؟ - برای سه روز اول، ساعتبهساعت. آرمین با درماندگی به سقف نگاه کرد. - خدای بزرگ... اگه قرار باشه تاورن رو سالم ببینم، اول باید از دست برادر خودم جون سالم به در ببرم. ***
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
سامیار قدم به داخل اتاق گذاشت. مثل همیشه دستهایش را روی سینه قفل کرده بود و یکی از ابروهایش با سرزنشی خاموش بالا رفته بود. نگاه نافذش از گوشههای اتاق گذشت و روی آرمین ثابت ماند. - جالبه. آرمین تلاش کرد تپش قلبش را پشت لبخندی عادی پنهان کند. - چی جالبه؟ سامیار نگاهی به لباس خاکی او انداخت. - اینکه بعضیا فکر میکنن وقتی یواشکی از دیوار قلعه بالا میان، گرد و خاک سنگها خودش تصمیم میگیره روی لباسشون بشینه. آرمین سرفهی کوتاهی کرد. - خب... باد شدیدی میوزید. سامیار بیآنکه حالت صورتش تغییر کند، پرسید: باد؟ - آره... یه هویی وزید. - بعد هم همون باد، تو رو مستقیم آورد داخل این اتاق؟ آرمین لبخند بیرمقی زد. - جریانات جوی اورایان خیلی پیچیدهست. سامیار آهی کشید. - باید اعتراف کنم احمق بودم که فکر کردم این دفعه حداقل از در وارد میشی. لبخند از صورت آرمین محو شد. - تو... از کجا فهمیدی؟ - آرمین، موقع بالا رفتن سه بار نزدیک بود بیفتی. نصف نگهبانهای شیفت عصر داشتن تماشات میکردن. آرمین اخم کرد. - پس چرا هیچکدومشون کمک نکردن؟ - چون روی سقوط کردنت شرط بسته بودن. آرمین با دلخوری زیر لب غر زد: این قلعه هیچ ارزشی برای استعداد قائل نیست. سامیار چشمهایش را بست و آرام نفس کشید. - حالا بگو اینجا چیکار میکنی. - هیچی. - آرمین. - فقط... داشتم خنجر رو نگاه میکردم. سامیار نگاهش را به خنجر دوخت. - بذارش سر جاش... قبل از اینکه بلایی سرش بیاری. آرمین بیحرف خنجر را سر جایش گذاشت. سامیار دوباره نگاهش کرد. - تنها اومدی؟ آرمین بیدرنگ جواب داد: معلومه. در همان لحظه عطسهای خفه از پشت قفسهی کتابها بلند شد. سامیار سرش را به همان سمت چرخاند. - اون چی بود؟ آرمین سریع گفت: چی؟ - صدای عطسه. - شاید... موش بود. سامیار چند ثانیه فقط نگاهش کرد. - باور کن تنها اومدم. - همین الان نگفتم نصف قلعه دیدنت؟ آرمین چیزی نگفت. سامیار ادامه داد: فکر کردی آیرین رو با اون موهای قهوهای بلندش که پشت سرت تاب میخورد، کسی ندیده؟ آرمین آخرین تلاشش را کرد. - آیرین؟ کدوم آیرین؟ سامیار این بار حتی جوابش را هم نداد. جلو آمد، مچ دست آرمین را گرفت و با صدایی محکم گفت: تو بدترین دروغگوی اورایانی... آیرین، بیا بیرون. چند ثانیه سکوت حکمفرما شد. آرمین لبخند کمجانی زد. - دیدی؟ گفتم که... آیرین با صورتی سرخ و کلافه از پشت قفسه بیرون آمد. گرد و خاک لباسش را تکاند و با خشم به آرمین نگاه کرد. - واقعا ممنون از رازداریت. آرمین شانه بالا انداخت. - خواهش میکنم. آیرین مقابل سامیار ایستاد و سرش را پایین انداخت. - متأسفم، سامیار. لحن سامیار برای نخستین بار اندکی نرم شد. - لازم نیست تو عذرخواهی کنی، آیرین. بعد نگاهش را به آرمین برگرداند. - اونی که باید جواب پس بده، یکی دیگهست. آیرین نگاهی کوتاه و سرزنشآمیز به آرمین انداخت و بیحرف از اتاق بیرون رفت. در که بسته شد، آرمین با احتیاط لبخند زد. - ولی انصافا... خنجر خیلی قشنگ بود. - حرکت کن. - کجا؟ - دفتر پدر. رنگ از صورت آرمین پرید. - سامیار... فکر نمیکنم برای یه نگاه ساده لازم باشه پیرمرد رو خبر کنیم. سامیار بیاعتنا مچ او را گرفت و به راه افتاد. - ولی من فکر میکنم لازمه. آرمین خودش را عقب کشید. - سامیار! ولم کن! خودم میام. - تجربه ثابت کرده اگه ولت کنم، تا پنج دقیقه دیگه ناپدید میشی. - این آدمرباییه! - نه. جلوگیری از دردسر بعدیه. آرمین زیر لب غر زد: روزی که فرماندهی اورایان بشی، فاتحهی همه خوندهست. سامیار بدون اینکه برگردد، گفت: فعلا نگران خودت باش. زاروان تا چند دقیقهی دیگه میفهمه پسرش دوباره از دیوار قلعه بالا رفته. چشمهای آرمین گرد شد. - نه... صبر کن... لازم نیست کار به پدر بکشه. سامیار فقط لبخند محوی زد. - کاش قبل از بالا رفتن از دیوار هم همینقدر عاقل بودی.
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
آرمین لبهی سنگی دیوار قلعه را گرفت و با یک حرکت خودش را بالا کشید. باد خنک عصرگاهی موهای بور و کوتاهش را به هم ریخته بود، اما لبخند کج همیشگی هنوز روی لبش بود. همان لبخندی که آیرین خوب میشناخت؛ لبخندی که همیشه خبر از یک دردسر تازه میداد. چند لحظه بعد، آیرین از شکاف میان سنگهای فرسوده بالا آمد. همین که پایش روی لبهی دیوار محکم شد، ایستاد، دستهای خاکیاش را به لباسش کشید و با کلافگی نفسش را بیرون داد. - فقط بهم بگو چرا باید از دیوار بالا میاومدیم؟ این قلعهی خرابشده در نداره؟ آرمین بیخیال شانه بالا انداخت. - اگه از در میاومدیم، کسی مارو نمیدید؟ آیرین ابروهایش را در هم کشید و به حیاط پایین نگاه انداخت. - یعنی اون همه سرباز پایین، الان ما رو نمیبینن؟ آرمین خندید و دستش را به طرف او دراز کرد. - نگران نباش. تا وقتی من اینجام، اتفاقی نمیافته. آیرین دستش را گرفت و خودش را بالا کشید. - دقیقا همین جملهته که بند دلم رو پاره میکنه. آرمین با قیافهای حقبهجانب دستش را روی سینه گذاشت. - حرفات قلب فرماندهی آیندهی اورایان رو میشکنه، بانوی من. - فرماندهی آیندهی اورایان اول باید یاد بگیره مثل دزدها از دیوار قلعهی مردم بالا نره. - ما که دزدی نمیکنیم. - نه، فقط یواشکی میریم جاهایی که نباید بریم. آرمین چشمکی زد. - فرقش از زمین تا آسمونه. آیرین زیر لب غرولندی کرد که آرمین ترجیح داد نشنیده بگیرد. هر دو بیصدا از دیوار پایین پریدند و وارد راهروی باریک و تاریک قلعه شدند. آرمین در حالی که هیجانش را به سختی پنهان میکرد، خم شد و کنار گوش آیرین زمزمه کرد: شنیدم یه خنجر جدید آوردن. میگن دستهش از نقرهی سفید خالصه و روی تیغهش نماد خرس غران حک شده. آیرین همانجا ایستاد و با ناباوری نگاهش کرد. - یعنی ما فقط واسه دیدن یه خنجر از دیوار قلعه بالا اومدیم؟ آرمین لحظهای فکر کرد و لبخندش کمرنگ شد. - خب... وقتی اینطوری میگی، یکم احمقانه به نظر میرسه. - چون دقیقا احمقانهست. آرمین بیتوجه به غر زدنش، دستگیرهی برنزی را آرام پایین کشید. در با نالهی خفهای باز شد. هر دو نفسشان را حبس کردند و پاورچین وارد اتاق شدند. نگاه آرمین همان لحظه روی میز چوبی وسط اتاق نشست. پرتوهای کمجان آفتاب از پنجرهی باریک داخل میتابید و روی تیغهی خنجر میلغزید. لبخند پیروزمندانهای روی صورتش نشست. - دیدی؟ ارزشش رو داشت. جلو رفت و خنجر را برداشت. تیغهی نقرهای زیر نور برق میزد. نقش خرس حکشده روی آن آنقدر زنده بود که انگار با اولین حرکت از دل فولاد بیرون میجهد. روی دسته، سنگهای لاجورد کبود با ظرافتی خیرهکننده کار شده بودند و هنر سازنده را فریاد میزدند. آیرین بیاختیار کنارش ایستاد. - باید اعتراف کنم... واقعا شاهکاره. آرمین دستهی خنجر را در دست چرخاند و با تحسین گفت: تازه ببین چقدر خوشدسته... این لعنتی محشره. همان لحظه صدای سنگین پوتینهایی از انتهای راهرو پیچید. هر قدم از قبلی نزدیکتر بود. لبخند از صورت آرمین محو شد. - وای... نه... پیش از آنکه آیرین چیزی بپرسد، آرمین بازویش را گرفت و او را پشت قفسهی بزرگ کتابها کشید. هر دو در فضای تنگ میان قفسه و دیوار پنهان شدند. آیرین خواست اعتراض کند. - آرمین! داری چی... آرمین دستش را روی دهان او گذاشت و آرام گفت: هیس... حتی نفس هم نکش. بعدا توضیح میدم. جملهاش هنوز تمام نشده بود که در با صدای جیرجیر خشکی باز شد و سایهی سنگینی روی کف اتاق افتاد.
- 10 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پیش از خاکستر (داستانی کوتاه از مجموعهی وارثان خاکستر) ژانر: فانتزی، ماجراجویی، هیجان انگیز نویسنده: درنا سه سال پیش از آغاز خاکستر، زمانی که جنگها هنوز آغاز نشده بودند و سرنوشت جهان بر دوش هیچکس سنگینی نمیکرد، آرمین و سامیار تنها دو برادر بودند که به سختی میتوانستند یکدیگر را تحمل کنند. فرستاده شدن به ماموریتی ساده برای رساندن هدیهای به تاورن، قرار بود درس کوچکی درباره مسئولیت باشد. اما یک گردنبند اسرارآمیز، گروهی از راهزنهای خطرناک و رازی که سالها پنهان مانده، این سفر را به نبردی برای بقا تبدیل میکند. در حالی که هر کدام راه متفاوتی برای روبهرو شدن با مشکلات دارند، دو برادر باید تصمیم بگیرند که به باورهای خود بچسبند یا به کسی اعتماد کنند که همیشه بیش از همه با او اختلاف داشتهاند. پیش از جنگها. پیش از خاکستر. و پیش از آنکه سرنوشت، همه چیز را تغییر دهد.
- 10 پاسخ
-
- 3
-
-
نادیا ۱۹ ساله از کرمانشاه
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
یک ماه بعد به تنهی درخت توی حیاط تکیه داده بودم. زمستون نفسهای آخرش رو میکشید و درختها آمادهی غنچه زدن. جیر جیر گنجشکها و کبوترهایی که به خونهشون برگشته بودن فضا رو پر کرده بود. صدای زنگ در بلند شد و رامتین با عجله پلهها رو پشت سر هم طی کرد. زبونش رو توی لپش کشید و گفت: خوب به نظر میرسم؟ لبخند شیطنتآمیزی زدم: مگه دختری اینقدر استرس داری، بچه... یه خداحافظیه دیگه. رامتین چشمهاش رو تنگ کرد و لبهاش رو به هم فشرد. ــ این فقط یه خداحافظی نیست... باید روش تاثیر کافی بذارم، وگرنه دیگه هیچوقت برنمیگرده. ــ هنوز بهتره پشت در نگهش نداری... چشمهاش گشاد شد. ــ وای خدا... و با عجله به سمت در رفت. در با نالهی خفیفی باز شد و چشمهای آبی اوا پشت در نمایان شدن. یه پیراهن آبی با کت چرم سیاه پوشیده بود و موهاش رو دم اسبی پشت سرش بسته بود. انگار اونم میخواست تاثیر خودش رو روی رامتین بذاره. رامتین با دستش به درون خونه اشاره کرد و گفت: بیا تو. اوا لبخندی زد. دستهاش رو پشتش قفل کرد و وارد حیاط شد. اوا: امیدوارم مزاحم نشده باشم. رامتین در رو پشت سرش بست و گفت: مزاحم چیه مراحمی... بشین برم یه چای برات بیارم. اوا دستش رو توی هوا تکون داد و گفت: نه نیازی نیست... پروازم دیر میشه. اوا نگاه آبیش رو بهم دوخت و گفت: بهتر شدی. لبخندی زدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: تو بهتر شدی. اوا دستش روی گردنش رفت. لبش رو تر کرد و نگاهی به رامتین انداخت. ــ مرسی که پیشم بودی این همه مدت... هیچوقت فراموشت نمیکنم. روی پاشنهی پاش بلند شد و بوسهای روی پیشونی رامتین نشوند. گونههای رامتین گل انداخت و دستهاش رو مشت کرد. اوا نگاهش رو به سمت من چرخوند. چشمکی زد و گفت: تا بعد. و بعد دستش رو از دست رامتین کشید و به سمت در رفت. قبل از اینکه خارج شه، رامتین با صدایی بلند گفت: رسیدی بهم زنگ بزن. اوا برای بار آخر نگاهی به رامتین انداخت و خارج شد. سکوت همهجا رو گرفت، تا اینکه صدای هوراد مثل شیشه اونو شکست: وای چه خداحافظی عاطفی... میخوام گریه کنم. گوشهی لبم بالا رفت. رامتین لبش رو گزید و به سمت هوراد چرخید. ــ نمک نپاش، نمکدون. هوراد سرفهی خشکی زد. از دیوار فاصله گرفت و دستش رو توی موهاش برد. کلافه اطراف رو نگریست. ــ راینو نمیآد؟ به سمتش حرکت کردم و گفتم: عمهش اومده... آخرشب گفت با یه پیتزا میآد چند روز مهمون ما میشه. هوراد دستهاش رو بهم کوبید و با حالت ذوقزدهای گفت: اوه... چه عالی... من عاشق پیتزام. رامتین سرش به بالا پایین تکون داد. ــ هنوز بیا بریم بالا تا مامانت کلهی بابام رو نخورده. هوراد روی پاشنهی پاش چرخید و به سمت پلهها راه افتاد. ــ یادت باشه هممون با هم وارد میشیم، یادتون نره... خوب؟ دستهام رو توی جیبم فرو بردم. ــ سعی خودم رو میکنم. رامتین پشت سر هوراد از پلهها بالا رفت. مکثی کردم. نگاهم به زمین چرخید. به غمی که روی قلبم سنگینی میکرد. به خاطرهای که قرار نبود تموم شه و بدنی که هیچ سایهای نداشت. پایان- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
قلبم محکم میکوبید و عرق از شقیقهم پایین میدوید. پشت سر راینو راه افتادم. با عجله و بدون معطلی درها رو باز میکرد و پلهها رو پشت سر هم طی میکرد. فقط صدای افتادن قطرههای آب به زمین میاومد، بدون توقف... پلهها تموم شد و بعد سالن بالا ظاهر شد. یه مه نازک توی سالن بود و نور خورشید سعی میکرد از وسطش رد بشه... و صدای گریههای آرومی که از دور میاومد. ــــــــ آریا خیره به جسد بیجون آرادین بودم، کسی که چند ثانیه پیش در سایهای غوطهور شده بود. به خون کنار لبش... به چشمهای عسلی که دیگه قرار نبود جایی رو ببینه. قلبم میلرزید. بعد از مدتها شروع به تپش کرده بود و الان میلرزید. خون و عرق بدنم رو پوشونده بود و درد مثل یه سرما هرثانیه بیشتر بدنم رو در بر میگرفت، اما مهم نبود. هیچ چیزی مهم نبود... سرش رو آروم روی زمین گذاشتم. دستی روی صورت سردش کشیدم و پلکهاش رو بستم. اشک راه خودش رو از کنار چشمم پیدا کرد و روی صورتم غلتید. آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: آروم بخواب... همه چیز تموم شد. اما چی؟ کابوسی رو که خودش ایجاد کرده بود؟ مگه آرادین آدم بده نبود؟ مگه قاتل نبود، پس چرا... چرا همهچیز اینقدر درد میکرد. چرا نمیتونستم یه نفس آسوده بکشم و بگم تموم شد. این گرفتگی ته گلوم چی بود؟ بلند شدم. دستهام رو مشت کردم و بدن کوفتهم رو مجبور به حرکت... با هر قدم درد بیشتر توی وجودم میچرخید. صدای قدمهایی بلند شد، از دور دست... و هر لحظه نزدیکتر میشد. دستم رو به چارچوپ در تکیه دادم. نفس عمیقی کشیدم. چند بار مثل هم... مثل گذشته... یک... دو... سه... اما هیچچیز مثل قبل نبود. چشمهام رو باز کردم و دنیا به جای روشن شدن تاریکتر از قبل بود. پوزخند روی لبم نقش بست و بعد قدمی به بیرون برداشتم. نگاهم توی چشمهای رامتین و راینو چرخید. نگران، ترسیده... اما لبخند روی لبم نقش بست، خسته... اما واقعی... رامتین جلو اومد و بعد دو دستش رو گشود و من رو در آغوش گرفت. راینو لبخند رضایت بخشی زد و نفس آسودهای کشید. دستهاش رو محکمتر دورم پیچید که باعث شد نالهای کنم، خفه... دستپاچه خودش رو ازم جدا کرد و گفت: ببخشید... اصلا حواسم نبود. رامتین مردمک چشمهای لرزونش رو بهم دوخت. ــ دیگه هیچوقت اینجور نذار برو... هیچوقت. گوشهی لبم بالا رفت. راینو سرش رو به سمت چپ کج کرد و گفت: آرادین چی شد؟ اشک توی چشمهام دوباره حلقه زد. آب دهنم رو چندبار پشت سر هم قورت دادم و با انگشتم به اتاق اشاره کردم. رامتین و راینو بعد از مکثی، به سمت اتاق رفتن و سکوت دوباره اطرافم رو گرفت. نور خورشید از شیشههای شکسته به درون خزید و اطرافم رو روشن کرد. به زمین خیره شدم. به حفرهای که توی قلبم ایجاد شده بود و به سایهای که دیگه وجود نداشت. من سایهم رو از دست داده بودم. ـــــــــــــــــــ- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
چوب از روی زمین برداشته شد و محکم توی قلب سایه فرو رفت. صدای ناله و فریادش پیچید. زمین لرزید و سایه از بین رفت. دو تیله از بین رفت و چهرهی آرادین در تاریکی نمایان شد. با چشمهایی گشاد و دهنی باز و خونین... زمان یخ زد و بعد صدای برخورد آرادین با زمین بلند شد. نفسهام تند و بریده شده بود. چشمهام گشاد... بدون توجه به درد بدن خودم بلند شدم. دستم رو زیر گردن آرادین گذاشتم و دست دیگهم رو خونین روی قفسهی سینهش که خون مثل آتشفشان به بیرون فواره میزد. اشک توی چشمهام حدقه زد. ــ نه... نه... این درست نیست... نگام روی چشمهای آرادین چرخید. تیره و تار... عسلی با رگههای طلایی. قطره اشکی از چشمهاش به پایین سر خورد. لبهام رو محکم به هم فشردم. چرا ناراحت بودم، چرا؟ مگه تا حالا نمیخواست منو بکشه؟ چرا... پیشانیم رو بهش نزدیک کردم. صورتم خیس اشک بود. درد توی قلبم حلقه زده بود، نه بدن... از چیزی بدتر... از ناامیدی... آرادین دستم رو محکم گرفت. چشمهاش رو بهم دوخت و لب زد: متاسفم.. فینی کردم. خون توی دهنم رو پس زدم. ــ نه... اما دیر شده بود. رنگ زندگی از چشمهاش رخت بسته بود. بدنش سرد شده بود و همهچیز در سکوت فرو رفته بود. ــــــــ رامتین جز صدای غار غار کلاغها هیچچیز به گوش نمیرسید. همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. خیره به جایی که همین چند ثانیه پیش آریا بود... توی چشمهایی که رنگ خداحافظی موج میزد و الان نبود. جز قبرستون خالی و سرد. لبهای خشکم روی هم نشست و سرم به سمت اوا چرخید. روی زمین افتاده بود، بیجون... آب دهنم رو قورت دادم. با صدای قدمهای راینو که به سمت اوا میرفت، به خودم اومدم... نیروی باقیموندهم رو توی پاهام دادم و به سختی به سمت اوا رفتم. رنگش پریده بود و موهای جگریش پخش زمین شده بودن. کنارش زانو زدم. دستم رو زیر گردنش بردم و با دست دیگهم نبضش رو گرفتم. زمان میگذشت، اما هیچ نبضی نبود. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و به چشمهای لجنی راینو خیره شدم. خون توی رگهام خشک شده بودن. بالاخره نبض اوا به دستم کوبید... آروم... خیلی آروم... اما هنوز به زندگی چسبیده بود. لبخندی زدم. اشک از چشمم سرازیر شد. با خوشحالی گفتم: میزنه... نبضش.... زندهست. سرم رو بلند کردم. راینو نفس آسودهای کشید و دستی توی موهاش برد. بعد چشمهاش رو بهم دوخت. ــ ببرش بیمارستان... من برم ببینم آریا کجا رفت. ــ نه! لبهام تکون خوردن و صدا بیرون اومد، نه لرزون، محکم... لبهام رو به هم فشردم و گفتم: منم میآم. کلافه نگاهی بهم انداخت. ــ الان وقت پافشاری نیست رامتین... نمیتونیم اوا رو تنها بذاریم باید بریم... لبم رو به دندون گرفتم و با تحکمی در صدا که برای خودمم غیرقابل باور بود، گفتم: پس زنگ بزنیم آمبولانس و بعد باهم بریم... برای ثانیهای راینو بهم خیره موند، دست به کمر... اما میدونست که من پام رو روی زمین گذاشتم. پوفی کرد و گوشی رو از جیبش درآورد. بعد از چندثانیه گفت: ما یه مصدوم داریم توی قبرستون... لطفا عجله کنید. و بعد توی جیبش گذاشت و دوباره به من خیره شد. لب زدم: به نظرت آریا رو کجا برد؟ ابرویی بالا انداخت. با دستش شقیقهش رو ماساژ داد. ــ نمیدونم... شاید جنگل... مدرسه... دستش رو برداشت. چشمهاش برقی زد و گفت: خونهی متروکه... باید اونجا رفته باشن... اونجا همهچیز شروع شد، نه؟ آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم. راینو دستش رو توی جیبش فرو برد و با پاش روی زمین ضرب رفت. ــ فقط کافیه آمبولانس بیاد و بریم... خیلی زود آمبولانس رسید. اوا رو روی بلانکارد گذاشتن و بعد بردنش، اما قبل از اینکه بتونن با سوال وقتمون رو بگیرن، راینو دستم رو محکم کشید و به سمت خونه متروکه راه افتادیم. سوار یه تاکسی شدیم و در چشم به هم زدنی، خودم رو دوباره جلوی اون خونهی تاریک پیدا کردم.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
ــــــــــــ نور خورشید هرلحظه عمودیتر میشد و هوا گرمتر. عرق پشتم رو گرفته بود. برای اولینبار توی یه هفته قلبم میتپید، نه مثل همیشه... مثل کسی که داره نفسهای آخرش رو میکشه. به راست پیچیدم. دلم شور میزد و قلبم فقط دعا میکرد دیر نرسیده باشم. نمیخواستم کس دیگهای آسیب ببینه. از دروازهی مردگان عبور کردم و وارد قبرستون شدم. ایستادم و با نگاهم اطراف رو از نظر گذروندم. کمی دورتر سایهی چند نفر خودنمایی میکرد. دستم رو توی جیبم فرو بردم و به سمتشون رفتم. با هرقدم چهرهی رامتین و راینو بیشتر واضح میشد. خیره به به نقطهای دورتر... رد نگاهشون رو دنبال کردم. اونجا بود... آرادین و اوا... بوی تند چوب سوخته هر لحظه قویتر میشد، مثل هشداری خاموش... قدمهام رو تندتر کردم، تقریبا شبیه دو... صدای گریهی اوا هرلحظه نزدیکتر میشد. سریعتر رفتم و بعد... دیدمش... فریادهای رامتین و راینو بلند شد و صدای اوا هرلحظه خاموشتر. نمیتونستم برسم بهشون... دیر میشد، مطمئنم... ایستادم. تمام توانم رو به حنجرهم دادم و از ته دل فریاد کشیدم: آرادین. با فریادم همهی صداها خاموش شد. راینو و رامتین سرجاشون خشک شدن و اوا روی زمین افتاد. آرادین برگشت. چشمهای طلاییش رو بهم دوخت و پوزخند روی لبش پررنگتر شد. لبم رو تر کردم و گفتم: مگه نگفتی آخر این مارپیچ قراره تنها باشیم... خوب زود باش بیا تمومش کنیم. دندونهاش رو به نمایش گذاشت. زیر نور سفید خورشید میدرخشید. دستش رو به حالت موج توی هوا تکون داد و سایهم بلند شد و مثل موجی دورم رو گرفت، برای ثانیهای خیلی کوتاه... نگاهم رو به رامتین دوختم. مردمک چشمهاش میلرزید. لبخند ملیحی زدم و بعد همهچیز تاریک شد. چندثانیه گذشت... شایدم هم چند دقیقه نمیدونم... توی تاریکی و موجی از عصارهی چوب سوخته گم شده بودم که بعد... روشنایی برگشت. نه روشن... بلکه مثل نور ماهای که فقط جلوت رو روشن کنه و آروم همهچیز شکل گرفت. همون خونه... همون اتاق... جایی که همه چیز ازش شروع شد. آروم از جام بلند شدم. صدای برخورد آب با زمین تنها چیزی بود که شنیده میشد. نگاهی به زمین انداختم. مارپیچ قرمز کمرنگی روش رو گرفته بود. ــ میگن پنجهزار سال پیش دنیا این شکلی نبوده... برگشتم. آرادین بود، در آستانهی در. چشمهای طلاییش رو به من دوخته بود. ــ جادو همهجا رو گرفته بود... گوشهی لبش بالا رفت. قدمی به داخل برداشت. ــ حتی یه داستان راجبش نوشتن... وارثان خاکستر... خوندیش؟ دستم رو مشت کردم. نمیدونم قلبم برای چی میزد. ــ نه. خندید. تار موش رو پشت گوشش انداخت و نزدیکتر اومد. ــ البته همه میگن افسانهست، اما... از نظرم من واقعیه. آب دهنم رو قورت دادم، نگاهم رو از چشمهاش گرفتم و به زمین تیره و تاریک دوختم. ــ چرا اینکارو میکنی؟ ــ من کاری رو میکنم که مجبورم. چشمهام رو از زمین گرفتم. انگشتهام رو محکم به هم فشردم و دوباره به چشمهای طلاییش خیره شدم. ــ فقط چون یه بیماری بد گرفتی... دلیل نمیشه آدم بکشی. گوشهی لبش بالا رفت. ــ کی به کی میگه روت سیاه... خود تو وقتی فهمیدی من کیم، رفتی سراغ چیزی که بیشتر از همه بدت ازش میاومد، اونوقت منو نصیحت میکنی؟ ــ من کسی رو نصیحت نمیکنم. فقط... نمیفهمم، چرا؟ صداش اینبار بلندتر شد: کسی که منو بیمار کرد نگفت چرا، ککش هم نگزید. مکثی کرد، بعد ادامه داد: آره... این مسری بود... منم پیشنهاد اون سایه رو قبول کردم و آدمهایی رو کشتم که لایقش بودن. ــ خواهر راینو حقش بود؟ ــ اون یه اشتباه بود... من میخواستم برادر دوستت هوراد رو بکشم، اون جلوی راهم اومد... ــ چرا؟ آرادین سرش رو کج کرد. تقریبا به من رسیده بود. ــ شاید بهتر باشه از خودش بپرسی، نه؟ سکوت دوباره مثل پتویی نمناک همهجا رو پوشوند. آرادین جلوتر اومد. نفسهای گرمش رو میتونستم روی پوستم حس کنم. دستش رو روی گونهم کشید و آروم بالا آورد. انگار توی دنیای خودش گم شده بود. ــ اگه فقط اون روز نمیرفتی مدرسه... نگاهش توی نگاهم گره خورد. صدای ضربان قلبمون در هم گم میشد. سرش رو نزدیکتر کرد. گرمای بدنش روی پوستم میغلتید. اما قبل از اینکه نزدیکتر بشه خودم رو پس کشیدم. خشکش زد. انگار منتظر این حرکت نبود. بوی عطرش قویتر شد. لبم رو گزیدم. ملایم گفتم: پس چرا منو نکشتی؟ موهاش روی صورتش افتاد. پوزخند روی لبش پررنگتر شد و نگاهش رو بهم دوخت: مطمئن باش دوباره اون اشتباه رو تکرار نمیکنم. زمان برای لحظهای ایستاد و بعد چهرهی آرادین در دود سایه گم شد. عظیمتر و قویتر... تیلههای طلایی بیحس برگشت... نه دنبال لذت... نه... دنبال طعمه. و بعد ضربهی محکمی به بدنم خورد که باعث شد محکم به دیوار بخورم. نفس توی سینهم حبس شد. لبم رو از درد گزیدم. دوباره نزدیکتر شد. یه ضربهی محکم به قفسهی سینه... سرفههای خشک و خونین... دوباره... بیامان... دیگه بازی نبود، لحظهی پایانی بود. ماهیچههام از درد منقبض شد. پلکهام روی هم خوابید. خون گرم روی بدنم جاری شد. خودم رو رها کردم. نه مقابله... نه چیزی... گوشهی لبم بالا رفت. کف دستهام روی زمین خاک خورده بود. آمادهی پایان بودم، اما نمیدونم چرا بدنم هنوز مبارزه میکرد... چرا میجنگید؟ یه ضربهی محکم دیگه... اینبار به پام... درد مثل شوک الکتریکی تا قلبم دوید و بعد... بوی چوب سوخته بلند شد. دستم چرخید... مغزم جرقه زد و چشمهام بیاختیار باز شد.- 118 پاسخ
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
با باز شدن در، چشمهای شیطنتآمیز هوراد به سمتش چرخید. با دیدنم لبخندی زد و با هیجان گفت: ببین کی رو اینجا میبینم؟ نیمخیز شد. لبش رو به شکل غنچه درآورد و دستهام رو با دقت بررسی کرد. ــ پس پیتزات کو؟ نگاهش به سمت چشمهام چرخید. ــ نمیدونی وقتی میآی عیادت مریض باید یه چیزی همراهت باشه؟ گوشهی لبم آروم بالا رفت. نگاهم رو به زمین براق دوختم و گفتم: فکر نمیکردم به هوش اومده باشی. هوراد خودش رو روی تخت رها کرد و گفت: از صبح به هوش اومدم فقط رخ منیژه رو دیدم، با زور فرستادمش رفت... مکثی کرد. نگاهش رو به من دوخت. ــ تو چرا رنگت اینقدر پریده؟ دستی توی موهام کشیدم و سعی کردم نقابی از بیخیالی به چهرهم بزنم. ــ چیز خاصی نیست... یکم کم خوابیدم. هوراد زبونش رو روی لبش کشید و بعد هوا رو بو کرد. بعد از چند ثانیه، گلدان کنار دستش رو بلند کرد و به سمتم پرتابش کرد. با چشمهایی گشاد سریع جاخالی دادم که باعث شد گلدان به دیوار بخوره و بشکنه. ــ مواد مصرف کردی، میگم بیام... آی آی آی... دستش رو شونهش گذاشت و نفس عمیقی کشید. ــ بیا جلو ببینم. لبم رو گزیدم. مردد قدمی به جلو برداشتم. ــ چیز خاصی مصرف نکردم... یعنی یه بار بود کلا... چشمهاش رو تنگ کرد. ــ آدمها با یه بار معتاد میشن دیگه. پوزخند روی لبم نقش بست و گفتم: خوبه خودت همیشه سیگار میکشی. هوراد دندون روی هم سایید. ــ اون سیگاره، شیشه که نیست. دو دستم رو به نشونهی تسلیم بالا آوردم و گفتم: باشه بابا... باشه. سکوت برای ثانیهای همهجا رو پوشوند. خورشید پشت ابر رفت و سایهای بزرگ روی بیمارستان افتاد. هوراد چشمهای مشکیش رو ازم گرفت. روی تخت دراز کشید و گفت: منیژه گفت تو توی اون خونه پیدام کردی. لبم رو تر کردم و روی صندلی کنار تخت نشستم. هوراد نفسش رو با صدا بیرون داد و ادامه داد: حدس میزنم فهمیدی اون سایه کیه... میشه قشنگ از روی صورتت خوندش. مکثی کرد. ــ میدونم چه حسی داری. پوزخندی زدم. دستهام رو توی هم گره کردم و بهش زل زدم. ــ ده سال پیش بابام توی یه تصادف مرد... نه مثل بقیه تصادفها نه... متفاوت. ماشینش آسیب ندیده بود، فقط خودش مرد. نگاهم به سمتش چرخید. چشمهای سیاهش رو به سقف دوخته بود و هرکلمه مثل بادی بود که ذغال داغ گذشته رو براش روشن میکرد. ــ از شهر رفتیم... رفتم تو این کار و هرچی جلوتر رفتم واقعیتها از بین رفتن... پروندههایی بود مثل بابام که جوابی براشون نبود... تلخندی گوشهی لبش نشست. ــ هیچوقت نفهمیدم واقعا چه اتفاقی برای بابام افتاد، اما... وقتی راینو رو دیدم و اون سایه... دست روی دست نذاشتم. سرش رو به سمتم چرخوند. اون برق شیطنتآمیز همیشگی چشمهاش خاموش شده بود. ــ سی و شش سال پیش دو نفر توی یه تاریخ گم میشن... یه دختر به اسم نیرا و یکی دیگه به اسم رها... بعد از اون هر شش سال یه بار یه نفر گم میشه تا میرسه به مهرداد عزیزی توی این شهر. آب دهنم رو قورت دادم و با تمام وجودم به حرفش گوش میدادم. ــ اون دختر... نیرا... یه بیماری میگیره... یه بیماری نادر که تا دوسال تمام اعضای بدنش فلج میشن، زنده میمونه اما دیگه بدنی نداره... میشه فقط یه تکه گوشت روی تخت. زبونش رو تر کرد و دوباره نگاهش رو به سقف دوخت. ــ به طور معجزه آسایی یه دفعه خوب میشه اما دو سال بعدش ناپدید میشه برای همیشه... ــ میخوای بگی که... ــ اون دختر آرادینه... من اینو فهمیدم واسه همین رفتم اون خونه... آرادین خوشش نیومد و خوب... بقیهشو خودت میدونی. دوباره نگاهش رو بهم دوخت، اما من... فقط تلاش میکردم از حرفهایی که میزد سر دربیارم. ــ اگه میخواست آرادین میتونست اون شب من رو بکشه... یا تو رو همون لحظهی اول بکشه... اما نکشت. چون زیر همهی نقابهایی که تو این سالها پوشیده... فقط یه دختره دنبال یه زندگی عادی. مکثی کرد، دوباره... میخواست از توی چشمهام بفهمه واقعا چقدر حرفهاش روم تاثیر گذاشته، اما کلمات بعدش مثل خنجری توی قلبم فرو رفت. ــ بابات تو رو یه ننگ میدونه... یه تاریکی... نذار چیزی که میگه واقعی بشه آریا. خون توی رگهام منجمد شد. پلکهام ایستاد. تصویر اون روز توی ذهنم گذر کرد و حرفش مثل پتکی به ذهنم خورد.″ تو چیزی نیستی جز یه اشتباه محض یک شبه، یه سایهی کثیف که روی زمین راه میره. وجودت پر از تاریکیه.″ لبهام از هم فاصله گرفت: من... پلکم لرزید: تو... هوراد زبونش رو روی لبش کشید و گفت: یه چیزی رو که منو و بابات روش اتفاق نظر داریم اینه که... تو باهوشی... پس از ذهنت استفاده کن آریا... تو وارد مارپیچ آرادین شدی... پس فقط تو میتونی راه خروج رو پیدا کنی، تنها... ذهنم خاموش شد. زمان ایستاد و تصاویر تمام روزهایی که با آرادین بودم در ذهنم گذر کرد. تمام بستنی خوردنها... چشمهاش وقتی صداش میکردم... اون پیغامها... همهچیز... من یه سایهی تاریک نبودم، اما دورم رو تاریکی گرفته بود. هرکسی بهم نزدیک میشد... همهی آدمها آسیب میدیدن. چشمهای عسلی رامتین جای آرادین رو گرفت. کسی که حتی توی تاریکترین لحظهها بهم ایمان داشت، اما اون شب... پلکهام رو محکمتر بهم فشردم. تو تنها خواهی بود... تو تنها خواهی بود... و بلندتر توی گوشم چرخید: تو تنها خواهی بود. چشمهام رو ناگهانی باز کردم. همهچیز تاریکتر از قبل بود. هوراد روی تخت دراز کشیده بود و به من خیره بود... منتظر اینکه حرفهاش چه تاثیری روم داره. آب دهنم رو قورت دادم و بدون اینکه چیزی بگم، یا به فریادهای هوراد که من رو صدا میکرد، گوش بدم... به بیرون قدم گذاشتم. پلههای بیمارستان رو پشت سرهم طی کردم و ازش خارج شدم. بدون هیچ تعللی راه قبرستون رو در پیش گرفتم. من نه نجاتدهنده بودم، نه قهرمان... من کسی بودم که بارها قلبش شکسته بود، قلبی که دیگه جونی برای تپیدن نداشت، فقط... این مارپیچ رامتین یا راینو نبود. مال من بود و آخرش... با من تموم میشد.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آریا روی تاب توی حیاط نشسته بودم، خیره به درختهای پرتغال... شانیا و بهمن به عنوان دو برادرناتنی خوب باهم جور بودن... جالبتر اینکه هیچوقت اجازه نمیدادن کسی وارد خونهشون بشه... طوری که من اولین مهمون این دوبرادر بودم. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم و چشمهای خستهم رو بستم. منی که عاشق خواب بودم، این هفته شاید ده ساعت هم روی هم نخوابیده بودم. چهرهی آرادین... اون چشمها... مهم نبود چیکار میکنم، چی مصرف میکنم، اما آرادین از ذهنم خارج نمیشد. چشمهام رو باز کردم و نفس عمیقی کشیدم. ابرها بیخیال با هر وزش باد حرکت میکردن... هیچ مسیری نداشتن، جز اونی که باد بهشون نشون میداد. با بلند شدن صدای در به سمتش برگشتم. شانیا و بهمن مثل همیشه با تیپ سیاه بیرون اومدن. با این همه پولشون یه خونهی قدیم ساخت و پر از پله خریده بودن، موندم عقلشون رو به کی اجاره داده بودن. شانیا که جلوی بهمن پلهها رو طی میکرد، با صدایی بلند که بیشتر شبیه فریاد بود، گفت: من و بهمن میخوایم بریم مدرسه... تو نمیآی؟ پوفی کردم و از روی تاب بلند شدم. ــ نه هنوز حوصلهشو ندارم. شانیا: خوب کجا میخوای بری؟ نگاهی به در زنگزدهی حیاط انداختم. ــ احتمالا برم بیمارستان. شانیا ابرویی بالا داد و درحالی که کلید ماشین رو توی دستش میچرخوند، گفت: واسه چی؟ نگاهم رو به چشمهای قهوهایش دوختم. ــ برم سری بزنم به یه نفر. بهمن کنار شانیا ایستاد و دستهاش رو توی سینهش قفل کرد: همون کارآگاهه؟ سرم رو به نشونهی مثبت تکون دادم. بهمن زبونش رو توی لپش چرخوند، بعد کلید رو از شانیا کش رفت و به سمت در رفت. ــ بیا برسونیمت. شانیا پایی به زمین کوبید و گفت: نوبت منه رانندگی کنم. بهمن دستش رو توی هوا تکون داد، درحالی که در رو باز میکرد، گفت: اگه میتونی بیا کلید رو بگیر. شانیا چشمهاش رو تنگ کرد و لبهاش رو به هم فشرد. ــ خیلی احمقی. و به سمت در رفت. نفسم رو با صدا بیرون دادم و از خونه خارج شدم. به رسم همیشگی، پشت ماشین نشستم و نگاهم رو از شیشه به خونههای براق شهر و عابرها دوختم. شانیا از توی آینهی ماشین نگاهی بهم انداخت و کفت: راستی اون پروندهای که خواستی؟ راجب راینو بود، درسته؟ امروز گیرش میارم. گوشهی لبم بالا رفت، گلوم مثل همیشه سنگین شد و خلا وجودم عمیقتر... دیگه چه نیازی به اون بود؟ آب دهنم رو به سختی قورت دادم و گفتم: نیازی بهش ندارم مرسی. شانیا: واقعا؟ ــ آره. بهمن دندهی ماشین رو عوض کرد و گفت: یه لطف رو بهمون بدهکاری در هر صورت... سرم رو تکون دادم: باشه... البته اگه زنده بمونم انجامش بدم. فاصلهی بیمارستان تا خونه خیلی سریعتر از اون چیزی که انتظارش رو داشتم در سکوت طی شد. تشکری کردم و از ماشین پیاده شدم. دستهام رو توی جیب لباسم فرو بردم و به ساختمون بیمارستان خیره شدم، مردم باعجله وارد میشدن و خارج... اما برای چی؟ لبم رو گزیدم و به سمتش راه افتادم. با هر قدم بوی مواد ضدعفونیکننده قویتر میشد. مثل همیشه به سمت پیشخوان رفتم. همون دختر قبلی بود، پر افاده نگاهش رو برای ثانیهای ازم نمیگرفت. انگار روح دیده بود. لبخند کمرمقی زدم و گفتم: برای ملاقات هوراد قاسمی اومدم. سرتاپام رو برانداز کرد و زیرلب ایشی گفت. بعد نگاهش رو به برگهی روبهروش دوخت. ــ اتاق شمارهی هفت... بخش بیماران بستری. زبونم رو توی لپم کشیدم و از پلهها بالا رفتم. راه خودم رو از بین جمعیت بیشاز اندازهی مردم پیدا کردم. قبل از ورود نفس عمیقی کشیدم و بعد دستگیرهی در رو به سمت پایین کشیدم و وارد شدم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
اوا نگاهم رو از آریا که توی تاریکی گم شد گرفتم و به رامتین و راینو خیره شدم. آریا و آرادین بیش از هرکسی به هم نزدیک بودن، باورم نمیشه اینقدر راحت گذاشت، رفت. نفس عمیقی کشیدم و به رامتین و راینو که هنوز نگاهشون به مسیر گم شدن آریا بود، خیره شدم. شلوارم رو محکمتر توی دستم گرفتم. نمیدونم چرا قلبم میزد، یعنی استرس داشتم؟ اونم من؟ دلیلی نداشت اینها با من مخالفت کنن. اصلا کی باشن که بخوان مخالفت کنن. لبم رو تر کردم و سعی کردم کلمات رو ادا کنم، آروم و ساده. ــ از نظر من باید بریم قبرستون... من، من فقط میخوام با آرادین حرف بزنم، اصلا شاید اون... ــ چرا خودت تنها نمیری؟ چشمهام رو تنگ کردم. سیبک گلوی راینو بالا پایین رفت و بعد چشمهای لجنیش رو بهم دوخت. لعنت بهش... یه غول بیشاخ و دم با این چشمهای جذاب، اصلا مگه میشه؟ ــ اینقدر دوست داری بری پیشش، چرا تنها نمیری؟ لبهام رو محکم به هم فشردم. ــ خوب... چون... اصلا چرا باید به این توضیح میدادم من؟ التماسگونه به رامتین زل زدم. اگه منو دوست داشت پس باید جلوی این دوستش رو میگرفت. نگاهمون برای ثانیهای گره خورد. بعد چشمهاش رو گرفت و از جاش بلند شد. ــ فردا همو توی قبرستون میبینم... راینو دهنش رو باز کرد که اعتراض کنه که رامتین کف دستش رو توی هوا از راست به چپ کشید و گفت: بب..بببب... فکر کنم ساعت چهار خوب باشه... حرف دیگهای هم نزن. بعد نگاهش رو به من دوخت: بیا برسونمت خونه. لبخند دندوننمایی زدم و سریع از جام بلند شدم. با اینکه رامتین در سطحم نبود، ولی عاشق زمانهایی بودم که پشتم میایستاد. رامتین نفسش رو با صدا بیرون داد، دستم رو گرفت و باهم به سمت خونهم راه افتادیم. ـــــــــــ نور تند و سوزان خورشید از لای موهام به گردنم میتابید و گردنم خیس عرق شده بود. چنین آفتابی توی این هوای سرد زمستونی بعید بود، اما انگار وسط تابستون گیر کرده بودم. دکمههای جلوی پالتوم رو باز کردم. نیمساعتی میشد که اینجا منتظر آرادین بودم، اما خبری ازش نبود. نگاهم رو بین قبرهای سیاه و سفید اطرافم چرخوندم. کمی اونطرفتر خاک رو گشوده بودن و حفرهی عمیقی ایجاد شده بود، جای قبر... چشمهام رو ازش گرفتم. با دیدنش موی بدنم سیخ میشد. رامتین که کنار یکی از قبرها نشسته بود و با انگشتش روی زمین بازی میکرد، کلافه نگاهی بهم انداخت و گفت: کی میخواد بیاد؟ لبهام از هم فاصله گرفت که درست توی همین لحظه صدای آرادین بلند شد: من اینجام. با ترس به سمتش چرخیدم. موهای صاف سیاهش توی نور خورشید میدرخشیدن و چشمهاش... انگار خود خورشید بودن. پالتو سیاهی تا زانو پوشیده بود با بوت بلند تخت. تیپی که همیشه ازش میخواستم بپوشه. خندهای کردم و خواستم جلو برم که رامتین محافظهکار دستم رو گرفت. لبم رو گزیدم و با خشم نگاهش بهش انداختم. این کی بود که این کارها رو برای من انجام بده. محکم دستم رو کشیدم و با لبخند به سمت آرادین رفتم. ــ دلم برات تنگ شده بود. آرادین سرش رو کج کرد. گوشهی دو لبش بالا رفت و گفت: منم همینطور. دستم رو گشودم و خودم رو توی آغوشش رها کردم. برای چند ثانیه دنیا ایستاد و بوی عطر همیشگیش بلند شد، چوب سوخته... هنوز هم نفهمیدم با چه عقلی از این استفاده میکنه. بالاخره از آغوشش بیرون اومدم. روی پاشنهی پام چرخیدم و نگاهی به پشتم انداختم. رامتین و راینو... دندون روی هم با ماهیچههای برآمده و براق زیر نور خورشید داشتن مارو نگاه میکردن. با اینکه رامتین بیشتر نگران بود، اما نگاه راینو آتشین بود، طوری که اگه رامتین کنارش نبود تا الان به سمت آرادین هجوم میآورد. لبخندی زدم و دوباره به آرادین خیره شدم. ــ چشمهات چقدر خوشگل شده! گوشهی لبش بالا رفت. نگاهش رو به پایین دوخت و دستهاش رو توی جیبش گذاشت. آب دهنم رو قورت دادم. نمیدونستم باید چطور شروع کنم؟ بگم تو قاتلی؟ آخه مگه میشه. نفس عمیقی کشیدم و بریده شروع کردم: آرادین من... اینها... نمیدونم... نگاهش رو بهم دوخت. ثابت... نفسش رو باصدا بیرون داد و گفت: من اگه کاری رو انجام دادم مجبور بودم انجام بدم. مکثی کرد. به چشمهام خیره شد. چشمهایی که با هرکلمهای که میگفت، بیشتر میلرزید. ادامه داد: اومدم اینجا بهت بگم دیگه دنبال من نیا. گلوم گرفت. اشک توی چشمهام حدقه زد. با بغض گفتم: همین؟ دنبال من نیا؟ پس دوستیمون چی؟ سالهایی که با هم بودیم؟ اشکها بدون اجازه شروع به پایین اومدن کردن، از روی گونهام عبور کردن و به زمین افتادن. قلبم تند میزد، اما آرادین... انگار هیچ چیزی نمیشنید، یا نمیخواست بشنوه. لبش رو به دندون گرفت. روی پاشنهی پاش چرخید و گفت: خداحافظ اوا... به هقهق افتادم. آب دهنم رو چندبار پشت سر هم قورت دادم و محکم دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم. در بین گریههای بیامونم گفتم: نرو... اگه میخوای... اگه چیزی هست... من میتونم کمکت کنم... من اینجام. بعد از مکثی برگشت. بوی تند چوب سوخته قویتر شد. لبم رو تر کردم و به چشمهاش خیره شدم. چشمهایی طلاییتر از همیشه... چشمهایی که هیچ حسی توش نبود، جز رضایت... پوزخند آروم و سرد روی لبش نقش بست. اونقدر سرد که سرماش رو تا ته استخوونهام میتونستم حس کنم. خون توی رگهام فلج شد. کلمات از زبونش بیرون اومد، با صدایی که مال خودش بود، اما غریبه. ــ فکر میکنی من به کمک کسی نیاز دارم؟ ــ نه... منظورم اینه... چشمهام خشک شد. دیگه هیچ اشکی بیرون نمیاومد. قدمی به عقب برداشتم که همزمان آرادین جلو اومد. پوزخند روی لبش رو کشوند، مثل یه فنر... ــ من کسیام که به بقیه کمک میکنم... اونها رو از زندگی فلاکت بارشون نجات میدم و روحشون رو با خودم گره میزنم. عقب رفتم. این آرادین نبود... این... بدنم میلرزید. وحشت کل وجودم رو گرفته بود. آرادین نزدیکتر شد. با دستهاش محکم دو شونهم رو گرفت. اونقدر محکم که از درد به خودم پیچیدم، اما نمیتونستم چشمهام رو ازش بگیرم. اینبار سرش رو نزدیکتر آورد، دقیق کنار گوشم... زمزمه کرد: من خود نقابم. و بعد دستهاش رو به سمت گردن نازکم برد. دهنم رو باز کردم که جیغ بکشم، که چیزی بگم... اما کلمات بیرون نمیاومدن. نزدیکترش کرد و آروم شروع به فشردن کرد. با دستهام سعی کردم جداشون کنم اما فایدهای نداشت، انگار فقط یه اسباببازی بودم تو دستش. صدای قدمهای رامتین و راینو با فریادهاشون در هم پیچید. اما دور بود، خیلی دور... ریههام میسوخت. قلبم محکم میتپید برای دریافت ذرهای از اکسیژن... دست دست زدم. تقلا کردم... اما انگار نه انگار... سیاهی داشت دورم رو میگرفت، که درست توی همین لحظه صدای یه نفر بلند شد، از دور دست... فشار دستها از بین رفت، اما خیلی دیر بود... من به سمت تاریکی رفته بودم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
دوباره نگاهم به سمت راینو و رامتین چرخید. کمی اونطرفتر اوا با چشمهایی باز نظارهگر مهلکه بود. بیاختیار گوشهی هردو لبم بالا رفت و خندههام تیکهتیکه بیرون اومدن... هر لحظه شدیدتر میشد، مثل آژیر یه ماشین که نزدیکتر میشه. صدای خندهم توی کوچهی باریک اکو میانداخت. گونههام از درد میسوخت. چشمهای اوا تا آخر گشاد شده بود، چند قدم عقب رفت. دستم رو روی صورتم گذاشتم و لبهام رو محکم به هم فشردم. سعی کردم خندههام رو خفه کنم. ثانیهها گذشت... نفسهای تندم، در حال آروم شدن بودن. اما قلبم نمیزد... انگار خیلی وقت بود از زدن ایستاده... جز یه تپش اجباری برای زنده موندن... آب دهنم رو قورت دادم و دستهام رو از صورتم برداشتم. آروم از جام بلند شدم و نشستم. به رامتین خیره شدم. به مردمک چشمهاش که در وسط عصبانیت هم میلرزید. ــ چی میخوای؟ رامتین چشمهاش رو بست. نفس عمیقی کشید و بعد بازشون کرد. قدمی جلو اومد. ــ بیا بریم یه چیزی بخوریم... دستم رو به زمین فشار دادم و با یه ضرب آروم بلند شدم. ــ گرسنهم نیست. روی پاشنهی پام چرخیدم. هنوز قدمی از قدم برنداشته بودم که رامتین گفت: میخوای چیکار کنی؟ بری پیش اونا مواد بکشی؟ یا بچهها رو اذیت کنی؟ پلکی زدم. اینبار لحنش آرومتر شده بود. ــ بیا آریا لجبازیتو بزار کنار... واقعا میخوای خواستهی داداشتو بذاری زمین؟ دوباره چشمهام رو بستم. دستهام توی جیبم لغزید. بعد از ثانیهای بازشون کردم و گفتم: فکر نکنم اینجا جای مناسبی برای حرف زدن باشه. و به سمت انتهای کوچه راه افتادم. بعد از مکثی، صدای قدمهای بقیه هم بلند شد. بعد از چند دقیقه، که راه خودمون رو از بین ازدحام جمعیت و دستههای مردم باز کردیم، روی یه صندلی چهارقسمتی توی پارک نشستیم. با نوک انگشتم کنار لبم که میسوخت رو لمس کردم. خون روش خشک شده بود. دستم رو روش کشیدم و بیخیال به گوشهی از پارک جنگلی خیره شدم. تاریک بود، تاریکتر از همیشه... باد شاخههای خشک بدون برگ درختها رو تکون میداد. برای ثانیهای احساس کردم سایهای اونجاست و بعد دو تیلهی طلایی نمایان شد و چهرهی آرادین که میخندید. آب دهنم رو قورت دادم و پلکی زدم. غیب شد. چیزی نبود... گوشهی لبم بالا رفت. توهم... مثل هر روز و هرثانیهی این هفته... صدای رامتین باعث شد به سمتش بچرخم. عنبیهی عسلی چشمهاش میلرزید. ــ محکم زدم؟ ــ نه چیزی نیست. راینو نفسش رو با صدا بیرون داد و از جاش بلند شد. ــ همینجا وایسین برم دو بستنی بیارم، برمیگردم. بعد از مکثی به سمت یکی از غرفههای کنار خیابون رفت. رامتین دستمالی از جیبش درآورد و به سمتم گرفت. ــ بیا بگیر... خون لبت رو باهاش پاک کن. دست بیجونم رو بلند کردم، خواستم دستمال رو ازش بگیرم که محکم دستم رو گرفت. ــ چرا اینقدر سردی؟ به چشمهاش خیره شدم. لب زدم: چون هوا سرده. چشمهاش رو تنگ کرد. دستم رو محکم از دستش کشیدم و با نوک دستمال خون گوشهی لبم رو پاک کردم. فکر نمیکردم ضربات دست رامتین اینقدر سنگین باشه. رامتین: میدونی هوراد سطح هوشیاریش بالا رفته. بدنم بیاختیار ایستاد. سعی در هضم جملهی رامتین... برای ثانیهای خیلی کوتاه، احساس کردم حسی بیگانه از توی قلبم عبور کرد. چیزی مثل امید، شایدم خوشحالی نمیدونم... پلکی زدم و دوباره مشغول پاک کردن لبم شدم. رامتین لبش رو به دندون گرفت، نگاهش رو به دور دست دوخت... دنبال جملهای که روی من تاثیر بذاره... هرچیزی، حتی کوچولو... اما پیدا نمیکرد. راینو: بیاین ببین چه آوردم. سینی رو روی میز گذاشت و چهار بستنی وانیلی لیوانی جلومون قرار داد، سرد و لذیذ... مثل رویای دست نیافتنی. مطمئنم هرکی میدیدمون با خودش فکر میکرد، این آدمها چه خراییان، توی این سرما بستنی میخورن. خیره به بستنی خودم شدم. در عین زیبایی هیچ روحی نداشت. منی که عاشق این بودم، این خوراکی... الان برام شبیهی یه میوهی فاسد کپکزده بود. اوا: من میخوام برم دنبال آرادین. گلوم گرفت. با چشمی گشاد به سمت اوا چرخیدم. با دستهاش محکم شلوارش رو گرفته بود. چشمهای بادومیش گرد شده بود و نگاه آبیش روی هرسهتامون میچرخید. ادامه داد، اینبار آرومتر: من فردا میخوام برم قبرستون و برام مهم نیست بیاین یا نه... من میرم. سکوت برای ثانیهای حاکم شد. باد تند میوزید و صدای موزیک و خندههای مردم رو توی خودش هضم میکرد. دستم رو روی میز گذاشتم و لبخند روی لبم نقش بست. قفسهی سینهم از خندههام میلرزید. سرم رو به سمت چپ و راست تکون دادم و بین خندههام گفتم: شما دیوونهاین. نگاه هرسه نفر به سمتم برگشت. لبم رو به دندون گرفتم و خندهم رو خوردم. با ضرب آرومی از جام بلند شدم. آب دهنم رو قورت دادم و بدون هیچ تعللی راه افتادم. به سوی مکانی نامشخص.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آریا ــ اون چطوره؟ شانیا سرش رو چرخوند. سرتاپای پسر رو براندازی کرد و بعد گفت: نه... زیادی مغروره. بعدا دردسر میشه. کلافه دستی توی موهام کشیدم. ــ هی بذار من برم بگیرمشون، اینقدر اذیت نمیشیم. شانیا ابرویی بالا انداخت و چشمهای قهوهایش رو بهم دوخت. ــ تو هم شدی بهمن... یکم صبر داشته باش دیگه. بهمن پوزخندی زد. ــ حالا میبینی من چی میکشم؟ دستم رو توی جیبم گذاشتم و گفتم: خدا بهت رحم کنه. توی همین لحظه یه پسر نحیف که حدودا شونزه ساله میزد، وارد کوچه شد. بدون اینکه چشمم رو ازش بگیرم، گفتم: اون خوبه دیگه؟ شانیا رد نگاهم رو دنبال کرد. ابرویی بالا انداخت و سرش رو به نشونهی تایید تکون داد: چه عجب، بالاخره یه آدم خوب رو گفتی. لبش رو تر کرد و با انگشت به اون سمت کوچه اشاره کرد. ــ بهمن برو اونور، جلوش بگیر، من و آریا هم از اینجا دنبالش میکنیم. بهمن ابروهاش رو در هم پیچید که باعث شد، جای زخم بین ابروهاش بین جنگل موهاش گم شه. ــ چرا من؟ شانیا: چون از من و آریا گندهتری سوال داره؟ بهمن پوفی کرد و بعد سریع خودش رو بین جمعیت گم کرد. شانیا کلاه کافشنش رو سرش گذاشت و مردمک چشمهاش رو توی حدقه چرخوند. نگاهش برای ثانیهای پشتم ثابت موند. همینکه خواستم برگردم دستم رو گرفت و به سمت کوچه به راه افتاد: بیا بریم. نفسم رو با صدا بیرون دادم و دستم رو از دستش کشیدم. درحالی که راه میرفتم، نگاهی به پشت سرم انداختم. کسی نبود، جز جمعیت پر ازدحام مردم. گوشهی لبم رو به دندون گرفتم و پشت سر شانیا راهم رو ادامه دادم. از لای جمعیت مثل ماری به بیرون خزیدیم و وارد کوچه شدیم. تاریک و خلوت... بهترین جا برای گیر آوردن طعمه. پسر با چشمهایی گشاد هرچند ثانیه یکبار نگاهش رو به پشت میچرخوند و بر سرعتش میافزود. دستم دور چاقوی سرد محکمتر چرخید. قدمهامون مثل نفسهامون هرلحظه تندتر میشد، اون طعمه بود و ما شکارچی. چیزی به پایان کوچه نمونده بود. قدمهای پسر تقریبا به دویدن رسیده بود. با چشمهای گشاد و وحشتزده پشت سرش رو نگاه میکرد. چاقو رو از جیبم کشیدم و اجازه دادم، تیغهی تیزش توی نور کم خیابونها بدرخشه. پسر دیگه عملا جلوش رو نگاه نمیکرد که ناگاه محکم به تنهی بهمن که از هیچجا جلوش ظاهر شده بود خورد و پخش زمین شد. پوزخند روی لبم پررنگ شد. پسر سریع خودش رو جمع کرد. بدنش از ترس میلرزید. نگاهش رو بین ما هرثانیه میچرخوند. بریده بریده گفت: چی... چی میخواین... صداهای اطرافم خاموش شده بود. قلبم نمیزد. چاقو رو توی دستم چرخوندم و نزدیکتر رفتم. نگاهش ثابت روی من مونده بود. آب دهنش رو پشتسر هم قورت میداد. زبونم رو روی لبم کشیدم و کنار بدن نقش بر زمینش زانو زدم. چاقوی سرد رو با پوست گرم صورتش تماس دادم. بخار نفسهاش روی چاقو سایه انداخت. خواست خودش رو عقب بکشه که محکم شانهش رو گرفتم و گفتم: هش...هش...هش... آروم باش... مکثی کردم. اشک توی چشمهاش جمع شده بود. ــ من یه چیزی میخوام و تو قراره برام بیاریش... سرم رو کج کردم و ادامه دادم: میتونی اینکارو کنی، یا نه؟ آب دهنش رو قورت داد. سرش رو سریع بالا پایین کرد و گفت: آر...ه... هر...چی ... بخو...ای. لبخند ملیحی زدم. ــ خوبه. سرم رو بلند کردم و نگاهی به شانیا و بهمن انداختم. هردوتاشون کنار هم، خیره به پشتم بودن. ابرویی بالا انداختم و همینکه برگشتم، مشت محکمی به صورتم خورد. صدای برخورد استخوان با استخوان توی فضا پیچید. گوشهام زنگ زد و جلوی چشمم تار رفت. هنوز ثانیهای نگذشته بود که مشت محکم دیگهای به صورتم خورد که اینبار باعث شد، پخش زمین شم. درد دایرهوار روی صورتم پیچید. مزه آهن توی دهنم شروع به بازی کرد. صدای فریادهای یه نفر مبهم توی ذهنم میپیچید، اما انگار مال کیلومترها دورتر بود. چشمهام رو بستم. چاقو رو از دستم انداختم. ثانیهها گذشت و بعد صدای خشمگین و بلند رامتین معلوم شد: بذار یکی دیگه بهش بزنم... پسرهی نفهم... یه هفتهست گم شده، نگو اومده سراغ مسخره بازی... چشمهام رو باز کردم. راینو محکم رامتین رو گرفته بود و سعی میکرد جلوش رو بگیره. پسر از این ثانیه استفادهی خودش رو کرد و آروم پنهان از چشم در رفت. شانیا کنار بهمن ایستاده بود. گوشهی دو لبش بالا رفت و نگاهش بین من و رامتین میچرخید. راینو: د یکم آروم بگیر، خو... سکوت برای ثانیهای بر فضا چیره شد. نگاهم چرخید. راینو محکم رامتین رو به عقب هل داد. اما نگاه پر از حرص و خشمش رو به من دوخته بود. قفسهی سینهش بالا پایین میپرید. صدای شانیا سکوت رو مثل شیشهای شکست: برادرت اومده دیگه... به سمتش چرخیدم. دست بهمن رو گرفته بود، آماده خروج از مهلکه... ــ بعدا میبینمت. و بدون هیچ تعللی از کوچه خارج شد.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
رامتین کافشنم رو از روی صندلی برداشتم و کیف پول و گوشیم رو توی جیبم گذاشتم. لنگ لنگان به سمت در رفتم که صدای بابام باعث شد سر جام بایستم. ــ کجا داری میری؟ برگشتم. روی مبل نشسته بود و درحال زیر و رو کردن کانالهای تلویزیون بود. ــ میرم بیرون. ــ آریام باهاتون میآد؟ آب دهنم رو قورت دادم. یه هفته بود که آریا خونه نمیاومد و بابا فکر میکرد به خاطر منیژه یا خودشه. چیزی از اتفاقهای اون خونه نمیدونست. لب زدم: فکر نکنم. بابا کانال رو جابهجا کرد. آهی کشید و گفت: سطح هوشیاری هوراد بالا رفته، دکترها میگن احتمالا تا دو سه روز دیگه بههوش میآد. ــ چه خوب. ــ آره. بابا روی مبل چرخید. نگاهش رو بهم دوخت و ادامه داد: اگه آریا رو دیدی بهش بگو برگرده... اون روز من فقط... بگو دلمون براش تنگ شده. لبم رو به هم فشردم. خودمم دوست داشتم آریا رو ببینم، اما هیچکس نمیدونست کجاست. سری تکون دادم و گفتم: باشه... روی پاشنهی پا چرخیدم و به سمت در رفتم. پلهها رو پشت سرهم طی کردم. اوا کنار در منتظرم بود. حتی تو این اوضاع هم چندش و خودبینی توی چشمهاش رو قایم نمیکرد. نمیدونم چرا واقعا خوشم از این دختر میآد. تک سرفهای کردم و توجهشو به سمت خودم جلب کردم. ــ بریم. ــ به اون... قبل از اینکه حرفش تموم شه گفتم: بهش زنگ میزنم الان. بیا هنوز بریم. و باهم از خونه خارج شدیم. ـــــــ خورشید آروم آروم خودش رو پشت کوهها پنهون میکرد و ماه و ستارهها بیرون میاومدن. نور غروب با موهای اوا بازی رنگ راه میانداخت و بیشتر از همیشه به قرمزی میزد. ــ الان کمبود جشن داشتین باید میاومدم اینجا؟ راینو بود. سرم رو بلند کردم. موهاش رو بالا داده بود و یه کافشن چرم سیاه پوشیده بود. اوا از جاش بلند شد. گوشیش رو توی کیفش انداخت و موهاش رو پشت گوشش برد. مردمک چشمهاش مضطرب اطراف رو میپایید. شک نداشتم که دنبال چیزیه. ــ بیاین بریم. بدون معطلی راه افتاد. بعد از مکثی نفسم رو با صدا بیرون دادم و از جام بلند شدم. راینو خودش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت: این چشه؟ شونهای بالا انداختم. ــ نمیدونم. زبونش رو توی لپش کشید. ــ با آرادین دستش توی یه کاسه نباشه. چشمهام رو تنگ کردم و زیر چشمی نگاهی بهش انداختم. ــ فقط چون دوست بودن دلیلی نیست که اینم بد باشه. راینو ابرویی بالا انداخت. ــ احتیاط شرط عقله... راستی از آریا خبری نداری؟ سرم رو به نشونهی منفی تکون دادم و گفتم: نه... اوا سرش رو به عقب چرخوند. چشم غرهای رفت و گفت: نمیخواین بس کنین دیگه، بیاین. لبم رو گزیدم و قدمهام رو تند کردم. هوا کاملا تاریک شده بود، اما نور رنگارنگ لامپها مسیر رو مثل روز روشن کرده بود. صدای همهمه و خندههای بچهها همهجا رو پوشونده بود. بوی پرتغال و باقله فضا رو پوشونده بود. همینطور بیهدف پشت سر اوا حرکت میکردیم و راه خودمون رو بین جمعیت بچههایی که بوی ادکلن تندشون بلند شده بود، باز میکردیم. مدتی به همین منوال گذشت. اوا روی پاشنهی پاش بلند میشد و اطراف رو نگاه میکرد. معلوم بود دنبال یه نفره. لبم رو به هم فشردم و پرسیدم: اوا چیکار میکنی؟ ــ کار خاصی نمیکنم میخوا... وسط حرفش پریدم. با لحنی که برای خودمم تعجبآور بود گفتم: این مسخرهبازیها رو بذار کنار... جوابم رو بده. روی پاش چرخید. اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. ــ آرادین... آب دهنم رو قورت دادم. قبل از اینکه چیزی بگم، ادامه داد: برام مهم نیست شما چی میگین... اون قاتل نیست... اشک از گوشهی چشمش پایین اومد. چشمهاش رو به پایین دوخت و با دستش به من اشاره کرد. ــ کی میدونه... شاید آریاست... میخوا... میخوام خودم ازش بپرسم. به هقهق افتاده بود. نفس عمیقی کشیدم و چند قدم جلو رفتم. بدنش میلرزید، درست مثل یه بچه که توی یه دنیا رها شده باشه. دستهام رو دور بدنش گره کردم و به خودم نردیک کردم. دستی روی موهای خیس عرقش گذاشتم. ــ اگه این... اینجا... نبینمش... نفسهاش تند و گرم روی پوست سردم بازی میکرد. لبم رو به گوشش نزدیک کردم و زمزمه کردم: هیس... من اینجام، کنارت... خودش رو بیشتر توی آغوشم کشید. چشمهاش رو بست. ــ اون دوستم بود رامتین... تنها دوستم، من... دوباره گریههاش شدت گرفت. ضربان تند قلبش رو میتونستم حس کنم. آروم موهاش رو نوازش کردم. از بالا به پایین. خواستم چیزی بگم که با صدای آرادین بدنم خشک شد. هردو بیاختیار به سمتش چرخیدیم. ــ فکر نمیکردم اینقدر احساسی باشی. لابهلای جمعیت خودش را قایم کرده بود. شنل سیاهی پوشیده بود و چشمهاش... طلایی بود. نه عسلی... طلایی، درخشان مثل خورشید. انگار دیگه دلیلی برای قایم شدن نداشت. راینو دندون روی هم سایید. ــ خیلی جرئت داری اومدی اینجا. گوشهی لب آرادین بالا رفت و پوزخند روی لبش نقش بست. بیاهمیت به راینو، نگاهش رو به سمت اوا چرخوند. ته نگاه بیحسش، انگار غم موج میزد. ــ میتونی بیای همونجایی که بار اول هم رو دیدیم، فردا چطوره؟ اوا خودش رو ازم جدا کرد. قدمی به سمت آرادین برداشت، اما آرادین مثل سایهای که توی تاریکی پناه گرفته، گم شد و چهرهی بیروح آریا، کمی دورتر ظاهر شد.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
اوا صدای رامتین از پشت آیفون بلند شد: کیه؟ موی قرمزم رو کنار گوشم انداختم و گفتم: منم اوا. میشه یکم بیای دم در. ــ چرا دم در، بیا تو. ایناها درو برات باز کردم. صدای کلیک باز شدن در، با گذاشتن آیفون همراه شد. اینم از هر موقعیتی به نفع خودش استفاده میکنه. دستهای سفید و براقم رو توی جیب پالتوی چرم شیکم گذاشتم و آروم قدمی به داخل خونه گذاشتم. نمیدونم چرا قلبم اینقدر تند میزد؟ حیاط سادهای داشتن. پر از گل و درخت. یه خونهی دو طبقه آجری ته حیاط قرار داشت، با یه تاب فلزی ساده روی ترانس. موندم چطور قبول کردم با رامتین برم بیرون. البته خوب این فقط یه هوس ساده بود، فقط برای تابستون... نفس عمیقی کشیدم و کنار در حیاط منتظرش موندم. بعد از یه هفته استراحت بالاخره بابام اجازه داد از خونه بزنم بیرون، اما خوب... هیچچیز بدون آرادین رنگ گذشته رچ نداشت. در طبقهی بالا باز شد و چشمهای عسلی رامتین پدیدار شد. با عجله از پلهها اومد پایین و خودش رو به من رسوند. موهای فر سرش، بلندتر از همیشه شده بود، همون اندازهای که دوست داشتم. لبخند محوی روی لبش نقش بست، نه اون نیشخندهایی که وقتی منو میدید، میزد، نه... بیآلایش. ــ خوشحالم میبینمت، به نظر بهتر میآی. شال گردنم رو درست کردم و چشمهای بادومی خوشگلم رو بهش دوختم، درست مثل دریا. ــ رامتین میتونم یه چیزی ازت بخوام. لبخندش پررنگتر شد. چال گونهش توی نور خورشید درخشید. ــ تو جون بخواه. چقدر خوشم از این پسرهای احمق میآد که با یکم لوسبازی هرچی میخوای بهت میدن. خودم رو بهش نزدیکتر کردم و دست گرم و کلفتش رو گرفتم: امشب یه جشن برگذار میشه، میدونم خواستهی زیادیه بعد از اون اتفاقات اما... دوست دارم برم، باهام میآی؟ چشمهاش برق زد. ــ باشه فقط... مطمئنی میخوای بری؟ دندونهای سفیدم رو نشونش دادم و سرم رو به نشانهی رضایت تکون دادم. رامتین ابرویی بالا انداخت، نگاهی به ساعت مچیش انداخت و گفت: هنوز زوده... بیا تو یه پرتغال بخور. دستش رو محکمتر به سمت خودم کشیدم. ــ نه نه نه... از تعجب چشمهاش گشاد شد. یه تار موم رو دور انگشتم پیچوندم. ــ یعنی... ممکنه دیره بیا الان بریم. ابروهاش رو توی هم برد.چند دقیقه با تعجب بهم خیره شد و بعد گفت: باشه... همینجا منتظر بمون الان میآم. لبخند دندون نمام پررنگتر شد. ــ فقط به تون غول بیشاخ و دم هم بگو بیاد، ممکنه نیاز پیدا کنیم بهش. لبش رو تر کرد. ــ منظورت راینو؟ میدونی اگه اینو بشنوه تیکه بزرگت گوشته. ــ واسه همین بهش میگم غول بیشاخ و دم دیگه. سری تکون داد. دستش رو از دستم کشید و گفت: منتظر باش. و به سمت در خونشون رفت. ـــــــــ- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
رامتین روی نیمکت همیشگیمون توی مدرسه نشسته بودم. خیره به در. اتفاقات اون خونه، مثل یه کابوس هر شب توی ذهنم تکرار میشد. سه روز میگذشت و هنوز مثل ثانیهی اول فکر کردن بهش دردناک بود. هیچکس فکرش رو نمیکرد که آرادین قاتل باشه، یا اون چیزی که آریا تعریفش میکرد. سرم به پشت نیمکت تکیه دادم. آریا.. هه... سه روزه هیچ خبری ازش نیست. کسی نمیدونه زندهست یا مرده، حتی گوشیش رو توی اون خونه جا گذاشت. با حس کردن گرمای یه نفر، سرم به سمتش چرخوندم. راینو بود. شیرکاکائویی رو توی دستم گذاشت. درحالی که اطراف رو نگاه میکرد، گفت: اوا چطوره؟ ــ بهتره. ــ مرخص شده؟ ــ آره اما، خانوادهش میخوان یه مدت استراحت کنه. راینو نی شیرکاکائو رو توی دهنش گذاشت و جرئهای نوشید. نگاهم به سمت مال خودم چرخید. چه روزهایی گذشت که هممون اینجا جمع میشدیم و شیر کاکائو میخوردیم. روزهایی که انگار مال هزاران سال پیش بود. راینو لبش رو محکم به هم فشرد و گفت: به پلیسها چی گفتی؟ ــ همون چیزهایی که گفتی... با تو و اوا وارد اون خونه شدم و بعدش چیزی یادم نمیآمد. ــ قبول کردن؟ سرم رو به کنار چرخوندم. ــ نمیدونم. ثانیهای در سکوت گذر کرد. صدای باد برف و کبوترها توی فضا پیچید. شیرکاکائو رو توی دستم چرخوندم و پرسیدم: داستان تو و این سایه... چیه؟ به صورت راینو خیره شدم. ــ فقط راستشو بگو. راینو نی رو از دهنش درآورد و شیر کاکائو رو روی پاش گذاشت. نگاهش رو بهش دوخت. لب زد: هوراد بهت گفت که بچهتر بودم، دنبال روح و جن و اینا میگشتم. صداش میلرزید. انگار بعد از گذر سالها فکر کردن بهش همون درد قدیم رو روشن میکرد. ــ فقط همون نبود. جرئهی دیگهای از شیرکاکائوش نوشید و نگاهش رو به دور دست دوخت، غرق در خاطرات. ــ دنبال جسد بودم، هیجان... همهی چیزهایی که بچهها دنبالشن و بعد یه شب که اون جسد رو دیدم اون چشمها ظاهر شد. مردمک چشمهاش لرزید. بعد از مکثی ادامه داد: هوراد دنبال یه پرونده بود، پروندهی منحصر به فرد... شش گمشدگی بدون رد و رسید به اون جنازه... لبش رو گزید، سیبک گلوش بالا پایین میرفت. ــ یه اشتباه باعث شد اون... بره سراغ خواهرم به جای من... چشمهاش پر از اشک شده بود. ــ و خواهرم قربانی بعدی بشه، نه منی که مارک شده بودم. راینو دستش رو جلو آورد. یه مارپیچ خیلی کمرنگ، روی دستش حک شده بود، طوری که اگه دقت نمیکردی، نمیفهمیدی. آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: متاسفم. من... ــ مهم نیست. راینو چشمهاش رو محکم به هم فشرد و بعد نگاه سبزش رو بهم دوخت. تیره، مثل لجن... ــ فقط بدون من اون سایه رو ببینم زنده نمیذارمش. نفس عمیقی کشیدم و دوباره یه شیرکاکائوی توی دستم خیره شدم. کاش آریا اینجا بود.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
آریا همهچیز تیره و تار بود. انگار توی یه کابوس شبانه گیر کرده بودم. دهنم نیمه باز و خشک... هیچ کلمهای بیرون نمیاومد. هیچ کلمهای حتی شکل نمیگرفت. هیچ حسی توی دنیا برام نمونده بود. خلا کل وجودم رو در برگرفته بود. انگار یه مردهی متحرک شده بودم. نمیدونم چقدر گذشت که به جای خالی آرادین خیره شده بودم. دقیقه، شایدم ساعت... شایدم قرنها توی اقیانوس سکوت گمشده بودم. سکوتی که حتی قلبم هم دلیلی برای تپش نداشت. ــ آریا... آریا صدام رو میشنوی؟ اون کی بود؟ نگاهم رو بالا بردم. دو چشم لجنی و دستی که تکون میخورد. دستش رو روی شانهم گذاشت و من رو تکون داد. ــ هی با توام پسر... تاریکی از بین رفت و آروم ذهنم روشن شد، شروع به پردازش... راینو که سعی میکرد منو به این دنیا برگردونه. اونور تر رو نگاه کردم. رامتین، ترسیده و نگران... غم توی چهرهش موج میزد. دوباره تکون خوردم. ــ یه چیزی بگو دیگه. چشمهام رو بستم. خواستم یه نفس عمیق بکشم. همون روش همیشگی... اما چرا؟ تلخند روی لبم نقش بست. چشمهام رو باز کردم. با یه دستم، دست راینو رو پس زدم و بلند شدم. بدون توجه به فریادهاشون به سمت پلهها رفتم، بیهدف... و بعد در... دستگیرهی سرد در رو محکم به سمت بیرون فشار دادم و از اون خونه بیرون زدم. هوا روشن بود و ابرها کنار رفته بود... اما قلب من تاریکتر از همیشه بود. به سر کوچه که رسیدم، مکثی کردم. نگاهی به سمت چپ و راست انداختم و بعد راه چپ رو برگزیدم و شروع به حرکت کردم. صدای زمزمهی آدمها، خندههاشون، بوق ماشینها، باد، همه انگار از بالای امواج یه دریا به گوش میرسید و من، ته اون اقیانوس سرگردون بودم. ساعتها گذشت، مثل باد.. پاهام سست شده بود... اما مهم نبود، هیچچیز مهم نبود. که صدای چند بوق بلند پشت سر هم باعث شد به چپ بچرخم. شانیا، پشت فرمون، با پورخندی روی لب. ــ میخوای سوار شی؟ به ماشین نگاه کردم. کنارش بهمن نشسته بود، خسته و با ابروهایی پیچیده به هم و پشت... هیچکس نبود. لبم رو گزیدم و بعد بدون هیچ فکر، ترس یا هرچیزی وارد شدم. من روحمو از دست داده بودم.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان نقاب ششم | دُرنا کاربر انجمن نودهشتیا
درنا پاسخی برای درنا ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
سی و شش سال قبل آرادین هوا ابری بود. قطرههای درشت بارون مثل سنگ به ماشین میکوبید و هر از چندگاهی، رعد و برق مثل غرش اژدهایی گرزه، آسمون رو روشن میکرد. اما سکوت درون ماشین رو گرفته بود. کسی حرفی نمیزد. حرفی هم برای گفتن نبود. چشمهام لبالب پر از اشک بود، اما قابل مقایسه با دردی که روی قلبم بود، هیچ بود. انگار قلبم زیر میلیونها تن وزن درحال له شدن بود. در حیاط باز و ماشین پارک شد. سریع دستگیرهی در رو به سمت داخل فشار دادم و از ماشین خارج شدم. نمیخواستم کسی رو ببینم، نمیخواستم چیزی رو بشنوم. دویدم، با چشمهایی تار... با هر قدم گلوم بیشتر سنگین میشد. در اتاقم رو محکم پشت سرم بستم و خودم رو روی تختم انداختم. اشکهام جاری شدن. چرا من؟ ورا بین این همه آدم این بلا باید سر من بیاد؟ این چه بیماری لعنتی بود که باید بگیرم؟ پاهام رو توی سینهم جمع کردم و سرم رو بین دو زانوم گذاشتم. موهام خیس عرق بود. نفسم تند و بریده. دو سال... من فقط دو سال وقت زندگی داشتم. بعدش قرار بود بشم یه تکه گوشت روی تخت. پس آرزوهام چی؟ مگه من آدم نیستم؟ فرق من با بقیهی دخترها چیه؟ سرم محکمتر بین دو پام فشردم. بدنم از گریه میلرزید. همهچیز تیره و تار بود. بعد صدایی اومد، مثل وزش یه طوفان. سرم رو بلند کردم. چشمهام تار میدید، اما میتونستم دو چشم طلایی ببینم، درخشان مثل خورشید... در میان تاریکی محض به شکل انسان. اگه یه ساعت پیش این رو میدیدم، حتما از ترس زهره ترک میشدم، اما الان، مگه امیدی به زندگی مونده؟ سرم رو کج کردم. تلخندی روی لبم نشست. ــ چی میخوای؟ سایه نزدیکتر شد و بعد صداش در گوشم پیچید. بدون منشا، بدون لرزش... ــ میخوای آیندهت رو پس بگیری؟ موم رو از روی چشمم برداشتم. آب دهنم رو قورت دادم و به اون دو تیله خیره شدم. ــ فقط باید بدونی، هر سایهای یه بهایی داره، و بهای من... انسانیته. ـــــــــــــــــــــــــــ راینو پوست اوا سرد بود، بیش از اندازه سرد... ترس وجودم رو فراگرفته بود، یعنی یه قربانی دیگه؟ دستم رو روی رگ گردنش گذاشتم، به امید اینکه بزنه. ثانیهها گذشت، سرد و خاموش... و بعد ضربهی آرومی زیر دستم شکل گرفت. طوری که اگه دقت نمیکردی، احتمالا احساسش نمیکردی. ــ زندهست. لبخند محوی روی صورت مضطرب و پریشان رامتین شکل گرفت و بعد جلو اومد. اما آریا، چشمهاش بیش از اندازه گشاد شده بود و رنگش پریدهتر از همیشه. گوشی توی دستش میلرزید. چند قدم عقب رفت. حرکات و حالات صورتش طوری نبود که مال قاتل باشه. پس اگه اون قاتل نیست، کی میتونه باشه؟ چشمهام جلوتر از من دنبال آرادین گشت، اما توی اتاق نبود. دو لبم رو محکم به هم فشردم و از جام بلند شدم. یکی از ما اینجا قاتل بود، رامتین که نمیتونست باشه، اگه آریا هم نبود، پس... دو چشمم تا آخر گشاد شد. خون توی رگهام برای ثانیهای ثابت موند و جهشم با صدای مهیب افتادن دیواری سیاه جای در همراه شد. تاریکی همهجا رو گرفت. دستم رو روی در گذاشتم، سرد بود، غیرعادی... درست مثل همونی که شش سال پیش منو از خواهرم جدا کرد. رامتین آب دهنش رو قورت داد و با وحشت گفت: چی شد؟ گوشهی لبم رو به دندون گرفتم. چشمهای عسلی رامتین مثل خورشیدی توی تاریکی میدرخشید. لب زدم: آتیش میخوام. رامتین: چی؟ نفس عمیقی کشیدم و دوباره گفتم: اگه بخوایم این درو باز کنیم، فکر کنم آتیش بتونه جواب بده. رامتین نگاهش رو بین در و من چرخوند. آب دهنش رو قورت داد و گفت: چطوری؟ کلافه دستی توی موهام کشیدم. اینم گیر بده گیر داده. ــ اون فندک جیبت رو به من بده رامتین اگه نمیخوای آریا بمیره. مردمک چشمهاش لرزید. ــ چرا باید بمیره؟ خون توی رگهام در مرز جوشیدن قرار گفت. اینبار داد زدم: اون فندک لعنتی رو به من میدی یا نه؟ سرش رو تکون داد. دستپاچه دستش رو توی جیبش برد و فندک سفیدی با طرحی از پروانه درآورد و به سمتم پرت کرد. سریع از توی هوا قاپیدمش و خودم رو به در نزدیکتر کردم. ــ خوب. فندک رو روشن کردم. شعلهی زیادی نداشت اما کافی بود، باید میبود. شعله رو روی یه نقطهی متمرکز روی در گذاشتم. ثانیهها گذاشت. دایرهی قرمز روی در هرلحظه پررنگتر میشد. قلبم توی سینهم میکوبید. ــ بدو... بدو... بدو... صدای قدم رامتین بلند شد. ــ باز شد؟ زیر چشمی نگاه کوتاهی بهش انداختم و گفتم: خوب اگه بشه میبینی، نه؟ توی همین لحظه در با صدای نالهای طاقت فرسا ناپدید شد. انگار اصلا وجود نداشت. فندک رو خاموش کردم و سریع بیرون رفتم. آریا مات و مبهوت به دیوار تکیه داده بود. رد نگاهش رو دنبال کردم و به اون رسیدم. همون دو تیلهی طلایی لعنتی. همون سایهی قاتل... نیمی ازش شعلهور بود و نیمهی دیگه رو چهرهی آرادین پوشونده بود، اما نه آرادین همیشگی... متفاوت، با خطی آشکار از شرارت در چهره... فکم منقبض شد. دو دستم رو محکم مشت کردم و دندونهام روی هم ساییده شد. اون دو تیلهی طلایی لعنتی برق زد و بعد پوزخند آروم روی لبش نقش بست. ــ ببین کی اینجاست، پسر طلایی... سرش رو کج کرد. ــ اومدی خواهرت رو نجات بدی؟ نفسهام تند و بریده شده بود. ــ میکشمت. به سمتش هجوم بردم، بیمحابا... دستم رو مشت کردم و محکم به سمت اون پوزخندش نشانه بردم، اما قبل از اینکه بهش برسه، قدمی به عقب برداشت و با نوک انگشت من رو به سمت دیوار پرتاب کرد، مثل یه بچه... درد تند و تیز توی بدنم پیچید. آرادین... نه اون سایه... به سمت آریا چرخید. گردنش رو کج کرد و گفت: آخر این راه، من و تو تنها خواهیم بود، همینجا... سریع بلند شدم، اما قبل از اینکه فرصت کاری پیدا کنم، مثل دود از بین رفت، انگار اصلا اونجا وجود نداشت.- 118 پاسخ
-
- 1
-
-
- تخیلی، فانتزی، خاص
- معمایی
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :