رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

پارت هفتاد و دو 

 

تلخندی گوشه‌ی لبم نشست. 

ــ و همون کافی بود که پیدا شه. 

 

چشم‌های سرد و خالیش رو بهم دوخت. 

ــ حالا این شخص کی هست؟ 

 

یکی از ابروهام رو بالا انداختم و به پشتی صندلی تکیه دادم. با دستم ضربه‌ای به میز زدم و گفتم: جالبه که می‌پرسین، باید بگم اون فرد شمایید. 

 

لبم رو تر کردم و محکم‌تر ادامه دادم: پدری که منو رها کرد‌.

 

و چشم‌هام روی چهره‌اش ثابت کردم. 

 

چهره‌ای بی‌خیال و سرد... 

انگار نه انگار چیزی شنیده بود، اما لرزش کوتاه مردمک‌هاش از دیدم پنهون نموند. 

لرزشی که هزاران حرف درش پنهان بود.

 

بعد از چند ثانیه سکوت، گوشه‌ی لبش رو بالا برد و با دست به خودش اشاره کرد. 

ــ می‌خوای بگی من پدرتم؟ 

 

ابروهاش رو توی هم جمع کرد و شروع به خندیدن کرد. حیوانی...

انگار یک جوک مسخره شنیده بود. 

 

گوشه‌ای از پوست لبم رو با دندونم کندم و مزه‌ی آهنین خون دهنم رو پر کرد. دستم رو مشت کردم. 

صدای خنده‌اش مثل پتکی که به ذهنم می‌کوبید و آتش وجودم رو شعله‌ورتر می‌کرد.

 

دستی رو دلش گذاشت و با چند سرفه‌ی خشک سعی کرد خنده‌ی هیستریکش رو کنترل کنه. جرعه‌ای از قهوه‌اش نوشید و بعد با بیخیالی گفت: فکر کنم اگه بچه‌ای داشتم می‌دونستم.

 

مغزم برای ثانیه‌ای خاموش شد و قلبم به شدت کوبید. خشم مثل یک آتشفشان درونم فوران کرد. از روی صندلی بلند شدم و محکم دو دستم رو به میز کوبیدم.

با صدایی بلند مثل غرش یه شیر دردمند، گفتم: من دنبال پدر نیستم که این مسخره‌بازی‌ها رو جلوم در می‌آری. می‌دونم که می‌دونی پسرتم. 

 

قلبم تند می‌زد و نفس‌هام بریده بود. سکوت مثل پتویی نمناک همه‌جا رو پوشونده بود. تنها چیزی که می‌دیدم چشم‌های سیاه مردی بود که سرد و بی‌حس به من خیره شده بود، انگار که فقط یه اسباب‌بازی بی‌ارزشم. 

 

ناله‌ی خفیف در سکوت رو شکست و مامور خشک و رسمی به داخل اومد. چشم‌هاش رو ریز کرد و فکش منقبض شد. 

ــ مشکلی پیش اومده؟ 

 

احساس کردم کل اتاق داره دور سرم می‌چرخه. 

 

مرد پوزخند سردی زد و لب زد: نه اقای هاشمی می‌تونید برید. 

 

مامور با تردید نگاهی بهش انداخت. دستش کمی روی باتوم جابه‌جا شد و بعد با تهدیدی آشکار گفت: بهتره سرجات بشینی پسر جون، وگرنه مجبور می‌شم دست‌هات رو ببندم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 118
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

پارت اول در شیشه‌ای راهرو با ناله‌ای خفه، باز شد.  لبم رو به دندون گرفتم و آروم از لابه‌لای در به درون خزیدم.    جیر‌جیر خفیف کفش اسپرتم روی زمین، با هوهوی نسیم‌ پاییزی سرد شبانگاه

پارت دوم    صندلی چرخدار قهوه‌ای مدرس، پشت میز فلزیش کنار تخته‌ی شیشه‌ای که میرزایی همیشه مثل جغد شب، روش به همه زل می‌زد، جا خوش کرده بود. با دیدن لب‌تاپ بی‌دفاع میرزایی روی میز لبخندم پررن

📚نقاب ششم ژانر: معمایی، تخیلی، هیجان‌انگیز، ترسناک نویسنده: نادیا درساره| کاربر انجمن نودهشتیا  خلاصه: وقتی یک شوخی ساده از کنترل خارج می‌شود، قهرمان ناخواسته با حقیقتی روبه‌رو می‌

پارت هفتاد و سه

 

نفس عمیقی کشیدم. دست‌هام از خشم می‌لرزید و پاهام سست شده بودن. دوباره روی صندلی نشستم. 

 

مرد ابرویی بالا انداخت و کلافه دستی به موهاش کشید. مردد بود، یا شایدم آزرده...

هر حسی که داشت خوب بلد بود زیر نقاب خونسردیش مخفی‌اش کنه. 

 

مامور وقتی مطمئن شد من آروم شدم از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. 

 

مرد دست‌هاش رو روی میز گذاشت و چشم‌های سیاهش رو بهم دوخت. 

ــ باید بگم، هک کردن اون سرور مرکزی کار هرکسی نبود، حقیقتا اصلا فکر نمی‌کردم یه الف بچه بتونه چنین کاری انجام بده.

 

مکثی کرد. 

ــ اما این‌که فکر می‌کنی خودت من رو پیدا کردی... 

 

گوشه‌ی لبش بالا رفت: فقط یه خیال واهیه. واقعا فکر کردی نمی‌دونستم چه غلطی می‌کنی؟ اصلا به نظرت کی به پلیس زنگ زد. 

 

فکم منقبض شد. کلمات آروم از لای دندون‌هام راه خودشون رو به بیرون هدایت کردن. 

ــ تو بودی؟

 

پوزخند روی لبش پررنگ‌تر شد و چشم‌هاش درخشیدن.

ــ معلومه که من بودم. از همون لحظه اول می‌دونستم که تو کی هستی، الانم اومدم این‌جا و وقت ارزشمندم رو صرف تو کردم که بهت بگم بهتره دیگه الکی دنبال من نگردی، وگرنه کاری می‌کنم که مرغ های آسمون به حالت گریه کنن. 

 

مردمک چشم‌هام لرزید و نفس‌هام تکه تکه شد. چندبار پشت سرهم آب گلوم رو قورت دادم. 

 

مرد بعد از مکثی، از جاش بلند شد و به سمت در حرکت کرد. 

 

قبل از این‌که دور بشه، آهسته گفتم: چرا؟ 

صدام نه بلند بود نه آروم... شاید در عین هیچ حسی، همه‌ی حس‌های دنیا رو در خودش جمع کرده بود. 

 

مرد ایستاد. کمی سرش رو برگردوند و از نیم‌رخ بهم نگاه کرد. 

ــ چی چرا؟ 

 

آب دهنم رو قورت دادم و سنگینی گلوم رو پس زدم. نه، نباید الان گریه می‌کردم، نه... 

ــ چرا بچه‌دار شدی؟ 

 

دستش رو آروم بالا برد و دو ضربه‌ی کوتاه به در زد. مشت دستش رو باز و بسته کرد و سرش رو کمی عقب برد. بعد از مکثی که ثانیه‌ها به طول انجامید، گفت: تو چیزی نیستی جز یه اشتباه محض یک شبه، یه سایه‌ی کثیف که روی زمین راه می‌ره. وجودت پر از تاریکیه.

 

در با ناله‌ی کوتاهی باز شد و مرد بدون هیچ تردیدی، قدم به بیرون گذاشت. 

ـــــــــــــ

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و چهار

 

آروم آروم از دل تاریکی بالا اومدم. انگار از ته یه چاه سرد و بی‌انتها خودم رو بالا می‌کشیدم. یه جور سنگینی مبهم روی بدنم پخش شده بود، مثل این‌که جای تک‌تک سلول‌هام رو با سنگ عوض کرده باشی.

 

صداها مثل زمزمه‌ی مبهمی از دل آب یواش بیرون اومدن... صدای خفه‌ی دستگاه‌ها، نفس‌های بریده‌ی خودم که انگار از فاصله‌ای دور می‌اومد. 

 

پلک‌های سنگین و خسته‌ام رو آروم باز کردم که موج اول درد رسید؛ داغ، تیز و بی‌رحم.

 

ذهنم خاموش شده بود و فقط سقف سفیدی رو می‌دید که بالای سرم می‌رقصید. سعی کردم بشینم که چیزی در پهلوم تیر کشید، اون‌قدر تیز چه انگار میون دنده‌هام تیغه‌ای کار گذاشتن. 

 

نفسم برید. هوای نیمه‌کشیده در گلوم گیر کرد و به یه ناله‌ی کوتاه تبدیل شد. ناله‌ای که با بوی الکل همراه شد. 

 

پلک زدم. چند بار پشت سرهم... 

اما جز فشار مداوم دستم که با هر ضربان، استخوون‌هام اعتراض می‌کردن، چیزی حس نکردم.

 

لب‌هام رو تکون دادم، اما فقط صدایی خش‌دار بیرون اومد، ترکیبی از سردرگمی و ته طعمی از خون در دهان.

 

ثانیه‌ها گذشت... 

مثل یک جاده‌ی بی‌انتها در بیایان...

 

که ناگاه خاطرات به مغزم هجوم آوردن. اون دو تیله‌ی طلایی، اون ضربه‌های محکم، اون پیام‌های ناشناس... 

و با یادآوری درد شکل تازه‌ای پیدا کرد. متمرکز و واقعی.

 

اما مهم نبود. 

 

با ناله‌ای بلند و چشم‌هایی تا ته گشوده بلند شدم. طوری که انگار جریان برق ازم گذر کرده بود‌.

 

سرگردون سرم رو اطراف اتاق چرخوندم. قلبم وحشیانه می‌کوبید و با هر تپش درد رو توی بدنم پخش می‌کرد. 

لامپ اتاق خاموش بود و نور کم‌سوی راهرو تنها روشنایی در تاریکی بود. دستگاه‌های متفاوتی کنار تختم رو‌ گرفته بود و چندین سیم به پوست سینه‌ام وصل شده بود. بوق تیز نوار قلب که هر ثانیه بلند‌تر می‌شد، مثل پری ذهنم رو قلقلک می‌داد. 

 

ــ دراز بکش آریا، نباید هنوز بلند شی.

 

با شنیدن صدای رامتین به سمتش چرخیدم. چشم‌هاش به شدت قرمز بود و زیرشون گود و سیاه شده بود. 

 

جلو اومد، دستش رو روی شونه‌ام گذاشت و نرم به سمت تخت فشارم داد. بدون هیچ تقلایی باهاش همراه شدم. 

 

به چشمام خیره شد و لبخند خسته‌ای گوشه‌ی لبش نشست.

ــ فکر کردم مردی! 

 

مردمک‌هاش می‌لرزید و چشم‌هاش لبالب از اشک، پر شده بود. زبونم رو‌ چرخوندم که چیزی بگم، هر چیزی...

اما صدا بیرون نمی‌اومد. 

 

رامتین فینی کشید و گفت: به خودت فشار نیار، من برم به دکتر بگم به هوش اومدی.

 

قبل از این‌که بتونم چیزی بگم، رفت و من رو با افکارم تنها گذاشت. 

 

چشم‌هام رو بستم و خودم رو روی تخت جابه‌جا کردم. خاطره‌ها مثل سیلی در ذهنم حرکت می‌کردن و اون تیله‌ها حتی برای لحظه‌ای از جلوی چشم‌هام پاک نمی‌شد. 

 

اون نه شبیه آدم بود، نه توهم... 

مثل کابوس بچگانه‌ای بود که به حقیقت پیوسته باشه.

پر از ترس و تاریکی...

 

نفس عمیقی کشیدم اما انگار یکی با دست‌های یخ‌زده دنده‌هامو بیرون کشید. از شدت درد لب‌هام رو محکم به هم فشردم‌. 

 

با شنیدن صدای قدم‌ها در بین جیغ دستگاه‌های اطرافم آروم چشم‌هام رو گشودم. 

 

یه پزشک جوون که مثل لک‌لک حرکت می‌کرد، با پرستار و رامتین وارد شد. 

 

از زیر عینکش به چارت توی دستش خیره شد. 

ــ بالاخره به هوش اومدید آقای آذرخش، چه حالی دارین؟ 

 

چه حالی دارم؟ هه... 

چه سوال مسخره‌ای... 

 

لبم رو تر کردم و به سقف خیره شدم.

خسته و با صدایی شکسته گفتم: زنده‌ام... 

 

ــ درسته، می‌دونی کجایی آقای آذرخش؟ 

 

سرم رو آروم به سمتش چرخوندم. خسته به چهره‌ی خرخونش زل زدم. 

ــ توی خونه. 

 

پزشک ابرویی بالا داد و از زیر عینک بهم خیره شد. 

 

خنده مثل مهمون ناخونده‌ای روی لبم نشست که از درد به چند سرفه‌ی خشک بدل شد. دست راستم رو روی قفسه‌ی سینه‌ام گذاشتم. شوخ‌طبعی کارکنای اینجا هم مرده.

ــ هوشیاریم سرجاشه آقای دکتر، فقط بی‌زحمت یه کاری برای این درد لعنتی کنید‌. 

 

ــ یعنی می‌دونید چرا اینجایید؟ 

 

پلکی زدم. 

ــ آره...

 

اما کاش نمی‌دونستم. کاش حافظه‌ام هم همراه استخوون‌هام می‌شکست، نه این‌که زخم‌های قدیمی باز شه.

 

ــ خیلی خوب... 

 

کمی خودکارش رو روی چارت تکون داد و بعد سرش رو بلند کرد. 

ــ خانم مرشا بی‌زحمت طبق دستور این مسکن‌ها رو بهشون بدید. 

 

قدمی به سمت تختم اومد. چشم‌های سبزش رو بهم دوخت و کفت: حدود دو روزه بیهوش بودی، الان چند مسکن برای دردت بهت می‌دم و بهتره استراحت کنی، باشه. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم. 

 

پزشک بعد از مکثی رفت. 

 

ــ خوب آقای آذرخش، لطفا کمی بلند شید.

 

به سختی خودم رو به حالت نیمه‌خیز درآوردم، قرص‌ها رو از دست پرستار گرفتم و با آبی که گلوی خشکم رو سیراب کردم، خودمش. 

 

و بعد در یک چشم برهم زدن، پرستار هم از اتاق خارج شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و پنج

 

رامتین روی صندلی کنار تخت دست به سینه نشسته بود. نه چیزی می‌گفت، نه می‌پرسید. فقط مثل جغد نیمه‌شب، بهم خیره شده بود.

 

بالاخره بعد از چندین ساعت، درد کاهش یافته بود و حرف زدن به سختی قبل نبود. 

 

خودم رو کمی روی تخت جابه‌جا کردم و به رامتین خیره شدم. خستگی از سر و روش می‌بارید. 

 

ــ نمی‌خوای کمی استراحت کنی؟ 

 

رامتین زبونش رو روی لبش کشید و گفت: من خوبم. 

 

لبش رو گزید و بعد از مکثی گفت: چه اتفاقی افتاد؟

 

دستم رو‌ مشت کردم و نفس بریده‌ام رو کنترل کردم. بالاخره باید با حقیقت روبه‌رو می‌شدم، اما گفتنش مثل جوهری بود که به افکارم رنگ حقیقت می‌بخشید. 

 

ــ چند روز بود چند پیام ناشناس دریافت می‌کردم... اعصابم رو خط‌خطی کرد، رفتم سراغش. 

 

سکوت. 

 

رامتین پلکی زد و برای ثانیه‌ای چشم‌هاش رو ازم گرفت . خودش رو جلو کشید و به دست‌هاش روی پاش، تکیه داد و دوباره بهم زل زد.

ــ نمی‌تونستی قبل از این‌که بری دنبالش به من بگی؟ 

 

چشم‌هام ریز شد. با تردید گفتم: برم دنبالش... منظورت چیه؟  

 

ــ قبل از این‌که بری تو اون خونه‌ی متروکه، می‌تونستی به من بگی، من همیشه همه‌جا باهات می‌آم. 

 

لب‌هام بالا رفت و خنده‌ای خشک بیرون اومد. قلبم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید و با هر تپش، مثل چاقویی کند استخوونم رو می‌برید. مردمک‌هام رو توی چشمم چرخوندم. 

ــ چی داری می‌گی برای خودت رامتین... من جایی نرفتم‌.

 

ابرویی بالا داد. زبونش رو روی لبش کشید و کلمات بعدی رو با دقت انتخاب کرد: سه روز گم شده بودی آریا... راینو تونست تورو توی یه خونه‌ی متروکه بیرون شهر پیدا کنه. 

 

مردمک چشم‌هام لرزید. 

نفسم توی سینه‌ام حبس شد و دستم محکم دور پتوی بی‌جون مشت شد. 

امکان نداشت... این... 

 

احساس کردم دیوارها دارن بهم نزدیک می‌شن.

انگار یک‌باره تموم اکسیژن هوا تموم شده بود. 

زمین مثل یه موج حرکت می‌کرد و هر لحظه دور و نزدیک می‌شد. همه چیز در سکوت فرو رفته بود. 

 

پتو رو محکم‌تر گرفتم، انگار تنها بندی بود که منو به دنیای واقعی وصل می‌کرد. 

 

اون اون‌جا بود... 

اون دو چشم طلایی...

اون دود و سایه...

 

لب‌هام بالا رفت و خنده‌ی آرومم، تند شد، شیطانی... 

بدون هیچ کنترل و افساری... 

چشم‌هام لبالب از اشک پر شد. 

 

رامتین از جاش بلند شد. چشم‌هاش گشاد شده بود و لب‌هاش از هم باز... 

دستی روی شونه‌ام گذاشت و با وحشت گفت: آریا خوبی؟ 

 

اشک‌ها از چشم‌هام بدون اجازه سرازیر شد. ترس و وحشت در بند بند وجودم رخنه کرده بود و بدون اجازه خودش رو نمایان می‌کرد. 

 

لبم رو به دندون گرفتم و دست سالمم رو محکم‌تر دور پتو مشت کردم. مزه آهنین خون توی دهنم پیچید و درد تیز از قفسه‌ی سینه‌ام بلند شد‌. 

 

چشم‌هام رو بستم و سعی کردم با نفس‌هام بدنم رو دوباره در افسار بگیرم. 

 

یک...

دو...

سه...

 

چشمم رو باز کردم‌. دنیا سفیدتر از حالت عادی بود و قلبم آروم‌تر از همیشه می‌تپید. 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و شش

 

به رامتین نگاهی کردم که با دهنی نیمه‌باز و وحشت زده بهک خیره بود. چیزی راجب حمله‌های عصبی‌ام نمی‌دونست، در واقع حدود شش سالی بود که تجربه‌اش نکرده بودم.

 

لبخند مصنوعی زدم و گفتم: من خوبم... چیزی نیست...

 

زبونش رو به دندونش کشید و خواست چیزی بگه، که صدای پرانرژی هوراد باعث شد به هردو به سمت در بچرخیم.

ــ صبح بخیر.

 

با یه دسته گل، همراه راینو که ابروهاش در هم بود، در چارچوب در ایستاده بودن. 

 

کناره‌های لب هوراد بالا رفت و وارد شد. دسته‌ گل رو به سمت رامتین پرت کرد و کنارم روی تخت نشست. 

ــ می‌بینم که به هوش اومدی؟ 

 

آروم مشتی به سینه‌ام زد که از درد توی خودم جمع شدم. 

غریدم: مرض داری؟ 

 

هوراد خنده‌ای کرد و گفت: درد کرد، ببخشید.

 

چشم غره‌ای بهش رفتم و به سمت راینو چرخیدم. دست‌هاش رو توی سینه‌اش جمع کرده بود و فکش منقبض شده بود. موندم این بشر چطور تا حالا سکته‌ی قلبی نکرده بود. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و با دیدن کمپوت‌های توی دستش، آب دهنم جاری و قار‌ و قور شکمم بلند شد. 

انگار تازه یادش افتاده بود چقدر گرسنه‌شه. 

ــ اون کمپوت‌ها رو برای من آوردی؟ 

 

راینو بدون هیچ تغییری فقط بهم خیره شد، حتی حرفی نزد. 

 

کمی توی تختم جابه‌جا شدم و بدون‌ این‌که چشم از اون کمپوت‌های آلبالوی ترش خوشمزه بردارم، گفتم: می‌تونی بی‌زحمت یکیش رو باز کنی بهم بدی؟ 

 

راینو پلکی زد و نفسش رو آروم بیرون داد. 

ــ نه تا زمانی بهمون بگی دقیقا چه اتفاقی افتاد.

 

برای ثانیه‌ای همه‌ی تصویر‌ها توی ذهنم پیچید و نفسم تنگ شد، اما قبل از این‌که بیشتر پیش بره، چند نفس عمیق کشیدم. 

یک... 

دو...

سه...

 

آب دهنم رو قورت دادم و سرم رو آروم تکون دادم. 

ــ اول یه کمپوت به من بده، بعد.

 

راینو کلافه دستی توی موهاش کشید. کمپوتی رو از نایلون درآورد و درش رو باز کرد. روبه رامتین گفت: تختشو یکم بده بالا بتونه بخوره. 

 

رامتین بدون هیچ‌حرفی، دکمه‌ی تخت رو فشار داد و تخت آروم با نویز ملایمی بالا اومد. به حالت نیمه‌خیز دراومده بودم تقریبا.

 

کمپوت رو از راینو گرفتم و به لبم نزدیکش کردم. با نوشیدن اولین جرعه خنده‌ای روی لبم نقش بست. آروم و واقعی... 

 

طعم ترش و شیرینش، با اون سرمای لذیذ زیر زبونم بازی می‌کرد و من رو از تمام استرس‌ها دور می‌کرد.

 

پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم. آروم درحالی که خودم رو با مزه‌ی کمپوت سرگرم می‌کردم، تمام اتفاقاتی که افتاد رو براشون گفتم. 

 

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هفتاد و هفت

 

همین‌که حرف‌هام تموم شد، همه در لاک خودشون فرو رفتن. رامتین کلافه به پشتی صندلی تکیه داده بود و هوراد دستش رو روی چونه‌ش گذاشته بود و در افکارش غوطه‌ور شده بود. 

 

راینو دست‌هاش رو دور سینه‌ش پیچونده بود و به کمپوت من زل زده بود. انگار جواب تمام سوال‌هاش توی کمپوت من خوابیده بود.

 

به ته‌ مانده‌ی کمپوتم نگاه کردم. لبم رو تر کردم و مردد به سمت راینو گرفتمش. 

ــ می‌خوری؟ 

 

راینو نگاه عاقل اندر سفیه‌ای بهم انداخت و گفت: تموم شده تعارف می‌کنی؟ 

 

ــ تو مثل گدا گشنه‌ها به کمپوت من زل زدی، باعث شد معذب شم. 

 

راینو: چقدر هم خجالتی هستی تو.

 

شونه‌ای بالا انداختم و باقی کمپوت رو سر کشیدم.

ــ خودم می‌خورمش اصلا. 

 

رامتین پوف کلافه‌ای کرد و کمی خودش رو جلو کشید.

ــ من نمی‌فهمم، یعنی یه کلمه از داستانی که آریا تعریف کرد تو کتم نمی‌ره. 

 

راینو خنده‌ی کوتاهی کرد و به رامتین چشم دوخت. 

ــ اون به خاطر اینه که خنگی نمی‌شه کاریش کرد.

 

رامتین چشم‌هاش رو ریز کرد.

ــ خوب می‌شه جنابعالی بگی بین داستان آریا و این‌که تو بعد از سه روز که هیچ خبری ازش نبود، به طور اتفاقی توی خونه‌ی متروکه خونین پیداش کردی چه منطقی هست؟ 

 

کمپوت رو توی دستم فشار دادم و آهسته لب زدم: می‌شه یکی به من بگه دقیقا چه اتفاقی افتاد؟ 

 

لبم رو تر کردم و نگاهم رو به هر سه‌تاشون چرخوندم.

 

بعد از مکثی کوتاه، راینو نفس عمیقی کشید، به دیوار تکیه زد و گفت: داستان از این قراره که بعد از این‌که اون اتاق نفرین شده رو نشون هوراد می‌دی و در می‌ری ناگهانی، تا سه روز کسی ازت خبری نمی‌شنوه، حتی اثری از ضرب و شتمی که می‌گی تو اتاقتم نیست.

 

فشار دستم دور کمپوت محکم‌تر شد. آب دهنم رو به آرومی قورت دادم و به چشم‌های لجنی راینو خیره شدم.

ــ چطور ممکنه؟ من توی اتاق خودم بودم. قشنگ یادمه... 

 

بدنم می‌لرزید. لب‌هام رو به هم فشردم و چند نفس عمیق کشیدم. آروم، لرزون...

 

راینو زبونش رو توی دهنش چرخوند و دست‌هاش رو به هم قفل کرد. 

ــ شاید به روشی قاتل تو رو برداشته برده؟ 

 

رامتین با دست‌هاش توی موهاش ضرب رفت و کلافه گفت: مشکل همین‌جاست، بابام، مامانم منیژه رزیتا، همه خونه بودن، چطور تونسته تو رو ببره؟

ویرایش شده توسط درنا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و هشت

 

هوراد توی یه حرکت ناگهانی از جاش بلند شد. دست‌هاش رو توی جیبش گذاشت و گفت: با پیدا کردن گوشی مهرداد عزیزی می‌تونیم به جواب خیلی از این سوال‌ها برسیم. 

 

مکثی کرد. به من خیره شد و ادامه داد: الان بهترین و درست‌ترین کار اینه که استراحت کنی، همین. 

 

آهسته لب زدم: چطور می‌خوای گوشی‌شو پیدا کنی؟ 

 

مردمک چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و سرش رو کمی کج کرد. 

ــ من کاراگاه این پرونده‌ام نه؟ و مسئولش. خودم حلش می‌کنم.

 

ــ شاید کاراگاه باشی اما کسی نیستی که آسیب دید. 

 

هوراد ابرویی بالا انداخت و پوزخندی روی لبش نشست.

ــ فکر نکنم داستان راجب این باشه که کی آسیب دیده، شاید راجب این باشه که کی از بین رفته. 

 

لبم رو به دندون کشیدم. 

 

هوراد بعد از مکثی کوتاه، ادامه داد: و تا زمانی که چیزی از دست ندادی، شاید بهتر باشه به فکر ترمیم زخمت باشی، نه؟ 

 

نفسش رو با صدا بیرون داد و عقب گرد کرد: بیا رامتین، باید کارای مرخصی‌شو راه بندازیم. 

 

و از اتاق خارج شد. رامتین نگاه نگران و ترسیده‌اش رو بین من و راینو چرخوند و بعد دنبال هوراد از جاش بلند شد و از اتاق خارج شد.

 

با بیرون رفتن اون دوتا سکوت دوباره اتاق رو فرا گرفت. پلک‌هام رو محکم به هم فشار دادم و دستم رو روی دنده‌ی ترک خوردم گذاشتم. چطور ممکن بود؟ اون... چطور تونست از هیچ‌جا وارد اتاقم بشه؟ چطور هیچ‌کس اون صداها رو‌ نشنید، چطور؟ 

 

آروم چشم‌هام رو باز کردم و به راینو نگاه کردم. به نقطه‌ی نامعلومی روی زمین خیره شده بود. لب زدم: چطور منو پیدا کردی؟  

 

نگاه خالیش رو بهم دوخت. 

ــ فکر کردم شاید به خاطر شکست مفتضحانه‌ات بخوای یه شوخی خرکی بکنی، واسه همین می‌خواستم زودتر از بقیه پیدات کنم و یه کتک مفصل بهت بزنم. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و پلکی زدم. 

ــ اما چطور؟ 

 

نفسش رو با صدا بیرون داد و دل از دیوار کند. کنارم روی تخت نشست و گفت: لپ‌تاپت، وقتی اومدم خونه‌تون رامتین درو برام باز کرد و رفتم سراغ لپ‌تاپت، اخرین لوکیشین سیوی توی لپ‌تاپت، اون خونه بود. 

 

دوباره به کمپوت خالی خیره شدم. لبم رو خوردم و با تردید گفتم: وقتی پیدام کردی، چطور بودم؟

 

ــ روی زمین بودی، خونین. با یه مارپیچ سوخته زیرت. 

 

ترس مثل سرمایی گزنده توی بدنم پخش شد و بی‌اجازه بدنم رو به لرزش درآورد. برای ثانیه‌ی احساس کردم کل اکسیژن اتاق تموم شده. دستم محکم‌تر دور کمپوت پیچید، که راینو، دست گرمش رو روی دست سردم گذاشت و فشار داد. نرم، آروم...

 

بی اختیار چشم‌های لبالب از اشکم رو به نگاه لجنی‌اش دوختم. 

ــ هرچی که اتفاق افتاده، مال گذشته‌اس آریا، مهم نیست. من الان پیشتم... ما الان پیشتیم و قرار نیست تنهات بذاریم.

 

بعد از چند ثانیه، دستش رو برداشت و از جاش بلند شد. 

ــ برم زنگ بزنم آرادین بهش بگم به هوش اومدی، از دیروز مغزم رو خورد این‌قدر زنگ زد. 

 

تلخندی روی لبم نشست. بی‌ادعا...

مثل نوری که توی تاریکی امید ببخشه. باید بهتر از این‌خا می‌دونستم، اون کابوس... 

اون مرد... 

اون تنهایی در مشکلات غلتیدن، مال گذشته‌اس. 

الان افرادی هستن کنارم که بهم اهمیت بدن، حتی اگه نور هم خاموش بشه.

ــــــــــــــــ

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هفتاد و نه 

 

ــ باورم نمی‌شه ماکان یه هفته بهت مرخصی داد و میرزایی دقیقا این ایام امتحان گرفت.

 

زیر چشمی نگاهی به آرادین انداختم. موهای سیاهش رو دم اسبی بسته بود و هودی‌ طلاییش رو که با چشم‌های عسلی‌اش ست بود، پوشیده بود. 

 

ــ واقعا فکر کردی که این‌کارو نمی‌کنن؟ شک ندارم دلیل مرخصی دادنشون اینه که میرزایی یه بهونه گیر بیاره که آخرش زهرشو بریزه. 

 

پلک‌هاش رو محکم به هم فشار داد و گفت: کاش منم باهات ناقص شده بودم و این امتحان رو نمی‌دادم. آبروم رفت.

 

پوزخندی زدم: بالاخره قرار نیست همیشه بیست باشی خرگوش خانم، نمره صفر تا بیست مال دانش‌آموزه. 

 

آرادین چشم‌هاش رو در هم جمع کرد و زبونش رو روی لبش کشید: گفتم مردی از دستت خلاص شدم، اما نه، اگه تو بمیری کی قراره منو با اسامی متفاوت حیوون‌ها صدا کنه؟

 

ــ مگه خرگوش بده؟ از خدات هم باشه مثل خرگوش باشی.

 

سرم رو کمی کج کردم و ادامه دادم: البته یه گوریل هیچ‌وقت نمی‌تونه خرگوش شه.

 

مردمک‌هاش رو توی چشمش چرخوند و لبش رو به دندون گرفت. با حرص گفت: منو باش با کی دوست شدم. 

کلاه هودیش رو روی سرش کشید و قدم‌هاش رو تند‌تر کرد. 

 

پاهام بی‌اختیار ایستادن و خنده‌ای خفه از لب‌هام بیرون اومد. انگشت‌های به خواب رفته‌م رو باز و بسته کردم و قبل از این‌که دورتر شه، خودم رو بهش رسوندم. 

 

در هیاهوی خیابان و صداهای مبهم مردم، کنار هم حرکت کردیم. نور سوزان خورشید با باد سرد پاییزی در هم می‌پیچید و خواب رو از چشم‌هام می‌پروند. بعد از یه هفته استراحت کردن توی خونه، جایی که اون اتفاق‌ها افتاد، بیرون اومدن واقعا مزه‌ی شیرینی داشت. اونم به لطف آرادین بود، وگرنه رامتین و راینو هنوز به خونه‌نشین کردن من کمر بسته بودن.

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و به آسمون آبی خیره شدم. 

ــ تا کی می‌خوای قهر باشی مثلا آرادین؟ 

 

ابرویی بالا انداخت و بدون توجه به من، مسیرش رو عوض کرد و توی یه کوچه‌ی قدیمی پیچید. 

 

لب‌هام رو محکم به هم فشار دادم و دنبالش روی پاشنه‌ی پام چرخیدم و وارد کوچه شدم. 

 

کوچه‌ی باریکی بود، طوری که من و آرادین به زور می‌تونستیم شانه به شانه‌ی هم راه بریم. ته‌ مانده‌های سیگار و بطری‌های مچاله شده، زمین رو پر کرده بودن و دیوار‌های کهنه پر از اشعار و دست‌نوشته‌‌های گوناگون بود. پرنده توی کوچه پر نمی‌زد. 

 

همزمان که داشتم اطراف رو می‌پاییدم، گفتم: چرا از اینجا اومدی؟ 

 

نیشخندی روی لب‌های آرادین جون گرفت و چشم‌هاش برق عجیبی زدن. 

ــ چیه، می‌ترسی لولو بخورتت؟ 

 

چشم‌هام رو ریز کردم. انگشت‌های سردم ناخودآگاه روی دنده‌هایی که هنوز اثرات ضربه‌ها رو در خودشون پنهان کرده بودن، نشستن.

ــ اصلا خنده‌دار نیست. 

 

آرادین دستش رو توی هوا تکون داد و لب زد: نترس بابا، یه کار کوچولو توی مدرسه دارم، این میانبر سریع‌تره. 

 

همین‌که خواستم بپرسم چه کاری، صدای گوشی آرادین بلند شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد

 

مثل یه بارون تند و ناگهانی...

لرز مثل مورچه‌ای مخفی توی بدنم نشست.

و اون دو چشم طلایی جلوی چشم‌هام ظاهر شد. 

 

سریع چشم‌هام رو بستم و چند نفس عمیق کشیدم. 

یک...

دو...

سه...

 

و بعد به آرادین نگاهی انداختم. ابرویی بالا انداخته بود و به گوشی‌ش خیره بود. لب‌هاش رو محکم به هم فشار می‌داد. 

 

انگشت‌هام رو باز و بسته کردم و قدمی به سمتش برداشتم. 

ــ کیه؟ 

 

آهی کشید و با صدایی گرفته گفت: مهم نیست. 

 

نیشخند آروم روی لب‌هام نشست و توی یه حرکت ناگهانی، با دست چپم صفحه‌ی داغ گوشی رو لمس کردم. قبل از این‌که بتونم گوشی رو از دستش بکشم، محکم انگشت‌‌هاش رو دورش پیچید و با آرنج دست دیگه‌اش منو به سمت دیوار هل داد. 

 

درد مثل چاقویی تیز توی قفسه‌ی سینه‌ام پیچید. لبم رو گزیدم و نگاهم رو به نگاه عسلیش دوختم. می‌تونستم نفس‌های گرمش رو روی پوستم احساس کنم. 

برای ثانیه‌ای انگار همه‌ی صداهای دنیا خاموش شد و فقط چشم‌های اون موند و نفس‌های گرمش. 

 

بوی عطرش مثل آتشی در فضای بسته، درد بدنم رو خاموش کرد و قلبم رو به لرزش درآورد. زمان یخ زد. 

 

صداش با حرکت آروم لب‌هاش مثل موسیقی صبحگاهی بیرون اومد: دیگه هیچ‌وقت، دست به گوشی من نزن آریا. 

 

گوشه‌ی لب‌هام آروم بالا رفت، دست سالمم رو روی انحنای کمرش گذاشتم و با لحنی شیطنت‌آمیز گفتم: شاید یادت رفته من پسرم، نه؟

 

سرش رو کمی کج کرد. دستم رو از پشت کمرش پس زد و قدمی عقب رفت‌. گوشی رو توی دستش تکون داد و گفت: اما من از تو قوی‌ترم. 

 

نفس عمیقی کشیدم و از دیوار فاصله گرفتم. آرادین، پس از مکثی نگاهی به صفحه‌ی گوشیش انداخت. بعد در حالی که اونو توی جیبش می‌ذاشت، کوچه رو بررسی کرد و گفت: ببین من باید برم، راینو و رامتین توی پارک منتظرتن، بعدا منم میام پیشتون. 

 

کافشن زردم رو روی دست شکسته‌ام کشیدم و گفتم: باشه. 

 

آرادین زبونش رو روی لبش کشید و سری تکون داد. 

ــ خوب بعدا می‌بینمت. 

 

و بعد از کوچه خارج شد. سرم رو پشت دادم و نفسم رو با صدا بیرون زدم. قلبم تند می‌کوبید و با هر تپش، قفسه‌ی سینه‌ام توی خودش می‌پیچید. 

 

بعد از چند ثانیه، با قدم‌هایی تند از کوچه‌ی باریک خارج شدم که بوی دود و خاک هوا، با اعتراض لاستیک‌های فورد اف صد و پنجاه، جلوی راهم رو بست.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و یک

 

فورد سیاهی با جمجمه‌ای سفید که ماری توی دو چشمش چرخیده بود و از دهنش بیرون زده بود.

 

با پایین اومدن شیشه‌ی ماشین بی‌اختیار نگاهم روی سوارهاش چرخید. بهمن با اون چشم‌های سرد طوسی‌اش و پوزخند کج مرموزش، روی صندلی شاگرد نشسته بود. 

پسری لاغراندام کاملا در تضاد با بهمن، پشت فرمون نشسته بود و دو نفر دیگه صندلی‌های پشت رو اشغال کرده بودن.

 

گوشه‌ی لب‌ بهمن بالا رفت و با صدایی نه بلند، نه یواش، گفت: جایی می‌رین برسونمتون؟ 

 

لبم رو تر کردم و نگاهم رو بین چهار جفت چشم توی ماشین چرخوندم. 

ــ مزاحم نمی‌شم.

 

بهمن دستش رو روی لبه‌ی شیشه گذاشت و ابرویی بالا انداخت. چین پیشونیش عمیق‌تر از همیشه بود.

ــ فکر نکنم پرسیده باشم.

 

آب دهنم رو قورت دادم و قدمی عقب رفتم که یکی از نوچه‌هاش، از ماشین پیاده شد. مثل یه گرگ که آهویی رو گیر انداخته بود، بهم خیره شد و به درون ماشین اشاره کرد. 

 

نفس عمیقی کشیدم و انگشت‌هام رو باز و بسته کردم. فکر نکنم بهمن این‌قدر بی‌وجدان باشه که چلاغی مثل من رو لت و پار کنه.

 

پا روی دلم گذاشتم و مردد، پاهای لرزونم رو به سمت ماشین تکون دادم. قبل از این‌که وارد شم، مکثی کردم و نگاهی به اطراف انداختم. قلبم تند به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید و با هر تپش، درد مثل موجی آروم توی بدنم پخش می‌شد. 

 

لبم رو به دندون گرفتم و وارد شدم. در کمتر از یک ثانیه، نوچه‌اش هم وارد شد و با بسته شدن در، صدای فریاد بلند ماشین بلند شد و به راه افتاد. 

 

سکوت سنگین مثل شبی تاریک و بدون ستاره، توی ماشین افتاده بود. وسط صندلی عقب نشسته بودم و دست گچ‌گرفته‌ام، مثل سدی جلوم رو گرفته بود. با دست دیگه‌ام روی رانم ضرب می‌رفتم. بوی گند و تند عرق مشامم رو پر کرده بود.

 

دکور سیاه ماشین، با اسکلتی روی داشبورد که با هر ترمز می‌رقصید، علاقه‌ی بهمن به تاریکی رو نشون می‌داد، البته اگه ماشین مال اون بود.

 

بالاخره بهمن، سکوت ماشین رو مثل یه شیشه شکست: می‌دونی، خبرهایی توی دانشگاه می‌چرخه، انگار با یه قاتل مواجه شدی و زنده موندی.

 

دستم رو محکم‌تر روی رانم فشار دادم، که بهمن ادامه داد: باید بگم، از بازمونده‌ها خوشم می‌آد.

 

سرعت ماشین، هرلحظه کم‌تر می‌شد. درخت‌ها، جای ساختمون‌های براق اطراف رو می‌گرفتن. 

 

بالاخره ماشین کنار پارک متوقف شد.

 

لبم رو به دندون گرفتم و به آینه‌ی جلوی ماشین خیره شدم. راننده، آرنج دستش رو به استخوون ماشین تکیه داده بود و چشم‌‌خای قهوه‌ایش رو به من دوخته بود.

 

صدای تق‌تق مفصل‌های بهمن توجه منو به خودش جلب کرد.

ــ می‌دونی از همون اول می‌دونستم ایلیا به دردم نمی‌خوره، خیلی دست و پا چلفتیه.

 

چشم‌های سردش که به سمت من چرخید، با لبخند کج و مریضش همراه شد. 

ــ اما تو یه بازمانده‌ای، مطمئنم یه ذره جرئت توی وجودت هست. 

 

لبم رو تر کردم. انگشت‌هام رو مشت کردم و محکم به هم فشردمشون. 

ــ چی می‌خوای؟ 

 

لبخند روی صورتش عمیق‌تر شد و چشم‌هاش برق عجیبی زد.

ــ کار خاصی ندارم، فقط... می‌خوام بری پیش یه نفر توی اون پارک و برام یه بسته بیاری. 

 

بسته... 

مثل همونی که اون پسر داشت. 

مواد...

 

انگشت‌هام محکم‌تر در هم فرو رفت، طوری که بند سفیدشون معلوم شد. زبونم توی دهنم چرخید و لب زدم: متاسفم، اما باید رد کنم.

 

صدای قهقه‌اش بلند شد. 

مثل یه آهنگ، هر لحظه تند‌تر و حیوانی‌تر...

 

خون محکم خودش رو به رگ‌هام می‌کوبید. هیچ‌کس حرفی نمی‌زد، حتی تکون هم نمی‌خورد. 

 

ثانیه‌ها مثل یه فنر کش می‌اومدن. 

 

دستش رو روی دهنش کشید و خنده‌ش رو خورد. لبش رو تر کرد و بعد به سمت فندک ماشین رفت و اونو فشار داد. 

 

پشتم خیس عرق شده بود. 

 

بعد از چند ثانیه، فندک رو از جاش درآورد، روی صندلی‌ش چرخید و از فاصله‌ی دو صندلی به من خیره شد. پوزخند زهرآگینی روی لبش نقش بست. 

ــ فکر نکنم بهت حق انتخاب داده باشم.

 

با انگشت سبابه‌ش به من اشاره کرد که یکی از نوچه‌هاش دست چپم رو محکم گرفت و جلو برد. نفسم توی سینه‌م حبس شد. با هر تقلایی برای آزادی، فشار دستش محکم‌تر می‌شد. 

 

بهمن آروم آروم فندک رو نزدیک دستم کرد. قلبم وحشیانه می‌کوبید. به امید کمکی، اطراف رو نگاه کردم که صدای ملایم پسر چشم قهوه‌ای مثل سمی منو فلج کرد. 

ــ به خودت زحمت نده، شیشه‌ها صدا رو عبور نمی‌دن، حتی اگرهم بدن، کسی براش مهم نیست چقدر عربده بکشی. 

 

با چشم‌هایی گشاد و وحشت‌زده به بهمن نگاه کردم. گرمای اون فندک هر لحظه بیشتر می‌شد. 

 

پوزخند روی لبش کج‌تر شد، مریض‌تر. 

ــ نه دیگه شانیا، نمی‌خواد تو دلشو خالی کنی.

 

فندک رو نزدیک‌تر کرد. حرارتش پوستم رو به سوزش درآورده بود. خون توی رگ‌هام در حال فرار بودن. 

 

دوباره دستم رو کشیدم، محکم‌تر... 

اما فایده‌ای نداشت. 

لعنت به من و این قدرت بدنی. 

 

ــ نمی‌تونم بزارم راجبم فکر بد کنن آریا، پس بهت حق انتخاب می‌دم. 

 

نزدیک‌ترش کرد.

ــ بسوزونم یا...

 

قبل از این‌که حرفش رو تموم کنه، فریاد زدم: باشه باشه، انجام می‌دم.

 

زبونش رو روی لبش کشید.

ــ دیدی؟ اون‌قدرها هم سخت نیست.

 

بهمن فندک رو سرجاش گذاشت و روی صندلیش نشست و به بیرون خیره شد.

 

دستم رو دوباره کشیدم که نوچه‌اش اونو ول کرد. چند دم عمیق اما آروم کشیدم و اکسیژن رو به درون تموم ارگان‌هام کشیدم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و دو 

 

پوستم کمی قرمز شده بود و دایره‌وار می‌سوخت. پلکی زدم و تا سه توی ذهنم شمردم. تنها راهی که قلبم رو آروم می‌کرد. 

 

شانیا دست استخوونی‌ش رو روی فرمون ماشین گذاشت و گفت: یه پیرمرد کچل که داره روزنامه می‌خونه توی پارک روی نیمکتی نشسته.

 

دست دیگه‌ش رو توی جیبش برد و بسته زرد رنگی رو بیرون آورد. به سمت من پرتابش کرد و ادامه داد: اینو بهش می‌دی، محموله رو برامون می‌آری، شیر فهم شد؟ 

 

لبم رو گزیدم و انگشت‌های گرفته‌م رو توی هم جمع کردم‌. سنگینی گچ، دستم رو خواب برده بود. 

ــ آره.

 

شانیا بشکنی زد و گفت: پنج دقیقه وقت داری، برو حالا. 

 

پسر سمت شاگرد، بدون معطلی با بشکن شانیا خارج شد. لبم رو تر کردم و بسته رو توی جیب کافشنم انداختم. پاهای بی‌میلم رو به اجبار مجبور به خروج کردم. 

 

نسیم سرد پاییزی با بوی خاک نم‌خورده ریه‌هام رو پر کرد. چشم‌هام رو بستم و با تمام وجودم اکسیژن رو به درون شش‌هام کشیدم‌.

 

صدای بازی بچه‌ها و خنده‌هاشون با رقص برگ درخت‌ها همراه می‌شد و روح من رو شست‌و‌شو می‌داد. 

 

بعد از چندثانیه، چشم‌هام رو گشودم. دنیا مثل قلبم آروم‌تر و روشن‌تر شده بود.

 

قدمی برداشتم و یکی دیگه بعد از اون. 

نیمکت‌ها رو یکی یکی دنبال اون مرد می‌گشتم. 

 

کی فکرش رو می‌کرد من که شاهین تیزبال افق‌ها بودم، زنبور طفیلی بشم و به کنجی پناه ببرم. تلخندی گوشه‌ی لبم نشست، آروم و بی‌آلایش. 

 

با دیدن پیرمردی با اون مشخصات ایستادم. لبم رو به دندون گرفتم و با چشم‌هایی باز اطراف رو نگاه کردم. 

کسی نبود... 

جز چند بچه‌ی درحال بازی، چند پیرمرد کنار حوض، دوچرخه سوارها و دونده‌ها... 

 

انگشت‌هام رو باز و بسته کردم و مردد به سمتش رفتم. 

 

پیرمرد، پا روی پا انداخته بود و از زیر عینکش، در دنیای روزنامه‌ش غرق شده بود. با هر قدم، قلبم بیشتر زبان به اعتراض می‌گشود. 

 

کنارش نشستم. انگشتم رو محکم دور بسته‌ی در دستم پیچیدم. با کنده شدن پوست لبم، طعم آهنین خون در دهنم پیچید. آب دهنم رو قورت دادم و بسته ر‌و آروم روی نیمکت، به سمتش هل دادم.

 

مرد بدون هیچ حرفی، زیر چشمی نگاهی به بسته انداخت. چند ثانیه نگاهش روش ثابت موند و بعد آروم چشم‌هاش رو ازش گرفت. انگشت‌های چروکین‌ش رو توی جیب کافشن‌ش برد و نایلونی پر از ماده‌ی سفید، لای روزنامه گذاشت و آروم دورش پیچوندش و جای بسته گذاشت. بسته‌ی روی نیمکت رو برداشت و از جاش بلند شد. 

 

مردمک‌های لرزونم بی‌امان مرد رو دنبال می‌کردن. مرد برای ثانیه‌ای نگاه تیره‌ش رو بهم دوخت. 

نگاهی بدون خشم... 

بدون قضاوت... 

فقط چیزی بین تاسف و ناامیدی. 

 

مردمک چشم‌هام لرزید و نفس توی سینه‌م حبس شد. سریع چشم‌هام رو ازش گرفتم و به روزنامه‌ی روی صندلی خیره شدم. 

 

نه، نباید... 

چطور تونستم... 

 

بدنم لرزید، نه از سرما، نه حتی از ترس یا استرس... 

از چیزی بدتر...

 

صدای قدم‌های مرد دورتر می‌شد، مثل نت یه موسیقی... 

مثل موسیقی که چشم‌های مردی رو که پشت و پناهت بود رو یادآوری می‌کنه. 

 

لبم رو گزیدم، محکم... 

باورم نمی‌شه دارم چیکار می‌کنم؟ 

 

پدر رامتین، کسی که با تمام عیب‌ها و مسخره‌بازی‌های من کنار می‌اومد...

این تنها چیزی بود که می‌تونست قلبش رو بشکنه و من دارم مثل یه سوهان اون چاقو رو تیز می‌کنم. 

 

سرما از بین رفت و حرارتی آتشین کل وجودم رو گرفت. نفس‌هام تند و آتشین شد. نبضم مثل حیوونی وحشی در مغزم می‌زد، نه می‌کوبید...

 

بسته رو بلند کردم و محکم به سمت ماشین بهمن راه افتادم. خون جلوی چشم‌هام رو گرفته بود، باید یه کاری می‌کردم...

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

پارت هشتاد و سه

 

با دیدن چشم‌های سرد بهمن و پوزخند کج و معجوجش، قدم‌هام تند‌تر شد. انگشت‌هام محکم‌تر دور بسته‌ چرخید. 

 

کنار شیشه‌ی ماشین ایستادم‌. دندون‌هام مثل بچه‌ای که مادرش رو ول نمی‌کنه، به لثه‌م چنگ زده بود. 

 

بهمن زبونش رو روی لبش کشید و چشم‌هاش رو آروم از پایین به سمت مردمک‌هام بالا آورد و بعد آروم، اما مثل برنده بازی از پیش تعیین شده، گفت: می‌دونستم که برای این‌کار ساخته شدی.

 

دستش رو دراز کرد و انگشت‌هاش رو دوبار در کف دستش جمع کرد. 

ــ زودباش، بسته‌مو بده. 

 

آب دهنم رو با استرس قورت دادم و لرزون قدمی به جلو بردم. بسته رو آروم از جیبم درآوردم و در دستش گذاشتم.  

 

کناره‌های لبش بالاتر رفت و برق شادمانی در عنبیه‌ی چشمش تنیدن گرفت. بسته رو توی ماشین برد و با هیجان مشغول باز کردنش شد. 

ــ خیلی خوبه... عالیه... 

 

ماده‌ی سفید رو درآورد و جلوی چشماش گرفت. چند ثانیه بهش خیره شد و بعد رضایتمند به سمت من برگشت. 

ــ برای بار بعد بهت خبر می‌دم، گوش به زنگ باش. 

 

دوباره آب دهنم رو قورت دادم. به زمین زیر ماشین خیره شدم و گفتم: من دیگه این‌کارو نمی‌کنم.

صدام نمی‌لرزید، بلند هم نبود. فقط پیوسته و یکنواخت. مثل چیزی که از خودش هم مطمئن نبود.

 

بهمن ابرویی بالا انداخت. چشم‌هاش رو تا آخر گشاد کرد و آروم به سمتم چرخید. 

ــ چی گفتی؟ 

 

لبم رو گزیدم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید و عرق سردی پشتم رو پوشونده بود. 

این‌بار محکم‌تر گفتم: من قرار نیست دوباره این‌کارو کنم. 

 

گوشه‌ی لب بهمن بالا رفت‌. 

ــ فکر نکنم از..

 

ــ ازم پرسیده باشی، آره می‌دونم. 

چشم‌هام برای لحظه‌ای روی فندک و نوچه‌های پشت شیشه چرخید.

ــ منظورت رو قبلا رسوندی. 

 

به ماشین نزدیک‌تر شدم. دستم رو لبه‌ی شیشه‌ی پایین کشیده گذاشتم و گفتم: حالا نوبت منه. 

 

بهمن پوزخند صداداری زد و تحقیرآمیز دو چشم طوسی‌ش رو بهم دوخت. 

 

آروم خودم رو نزدیک‌تر بردم. خون توی رگ‌هام می‌جوشید. 

ــ اگه یه بار دیگه نزدیکم بشی، یا منو تهدید کنی...

 

مکثی کردم‌. نزدیک‌تر رفتم. طوری که نفس‌های گرمش رو روی گردنم حس می‌کردم.آهسته‌تر ادامه دادم: اون وقت مجبور می‌شم یه سرکی به گذشتت بکشم و باید بدونی هیچ چیز از چشم‌های من پنهون نمی‌مونه. 

 

چشم‌های بهمن گشاد‌تر شد. مردمک‌هاش لرزید و برای ثانیه‌ای کوتاه، نفس‌هاش تند شد. 

 

پوزخند صداداری زدم و لبم رو نزدیک گوشش بردم. زمزمه کردم: بالاخره هرکسی یه راز تاریک داره. 

 

برای ثانیه‌ای همه‌چیز ساکت شد. حتی صدای نفس کشیدن و هوهوی بادهم از بین رفت که ناگاه بهمن دستش رو محکم روی دستم گذاشت و فشرد. درد تیز و تند توی وجودم پیچید. لب‌هام رو به هم فشردم تا جلوی فریادم رو بگیرم. 

 

نگاهم بی‌اختیار روی چشم‌های بهمن چرخید. چشم‌هایی که دیگه سرد نبود، بلکه آتشین و پر از خشم... شایدم چیزی بین ترس، اما اون‌قدر کوتاه، که شک کردم اصلا دیدمش یا نه.

 

بهمن فشار دستش رو بیشتر کرد و آروم لب زد: تو هیچ چیزی نمی‌دونی. 

 

قلبم وحشیانه می‌کوبید. دستم رو محکم کشیدم، اما فایده‌ای نداشت. با هر تقلا فشار دست بهمن بیشتر می‌شد. 

دهنم باز کردم که چیزی بگم، اما کلمات انگار قبل از جسمم پا به فرار گذاشته بودن. 

 

صدای سرد و بی‌روح شانیا، مثل نخی، دست بهمن رو کشید: بهتره اینجا جلب توجه نکنی بهمن. 

 

با شل شدن دستش، بدون معطلی پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم و با تموم توانم از اونجا دور شدم. می‌دونستم اگه یه ثانیه دیگه اونجا بمونم، پاهام خم می‌شن.

 

هنوز چند قدم دور نشده بودم که صدای بهمن به گوشم رسید. تهدید آمیز و خاموش.

ــ یادت باشه هر حرفی بهایی داره... و تو تازه قسط اولش رو دادی. 

 

درست در همین لحظه صدای فریاد لاستیک‌ها روی جاده بلند شد و بدن من بی‌اختیار سرجاش خشک شد.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

پارت هشتاد و چهار

 

بدنم لرزید. آب دهنم رو قورت دادم و با تردید چرخیدم که با راینو و رامتین مواجه شدم. 

 

راینو با چشم‌هایی ریز و دست‌هایی قفل شده در سینه، طلبکارانه منو دید می‌زد و رامتین سر به زیر، لبش رو می‌گزید تا جلوی خنده‌ش رو بگیره.

 

بی‌اختیار مردمک‌ چشم‌هام روی جای لاستیک ماشین روی جاده چرخید. 

 

ــ با اونا چیکار داشتی؟ 

 

با پیچش صدای راینو توی گوشم به سمتش برگشتم. زبونم رو روی لبم کشیدم و گفتم: با کیا؟

 

راینو پوزخند صداداری زد: مواد فروش هم شدی رفت؟ 

 

ابرویی به حالت تعجب بالا انداختم. قبل از این‌که چیزی بگم، راینو با دستش به من اشاره کرد و به رامتین نگاهی انداخت. 

ــ آخه این برادر خونده‌س داری؟ هر روز یه درامای جدید. 

 

گوشه‌ی لب رامتین بالا رفت و خنده‌ی محوی روی لبش شکل گرفت. سرش رو پایین انداخت و بعد از چند ثانیه بلند کرد. 

ــ بعید می‌دونم آریا دست به مواد زده باشه راینو، این بچه حتی سیگار هم نمی‌کشه.

 

راینو گوشه‌ی لبش رو با دندانش گرفت و گفت: تو از کجا می‌دونی؟

 

ــ اممم... 

مردمک‌ش رو بین من و راینو چرخوند و ادامه داد: می‌گم آریا، بهمن چیکارت داشت؟

 

راینو منتظر چشم‌های لجنی‌ش رو بهم دوخت. کلا انگار رامتین ر‌و فراموش کرده بود. پوفی کردم و کلافه دستی توی موهام کشیدم.

ــ من چلاغ بدبخت رو تنها گیر آورده بود و مجبورم کرد براش یه بسته ببرم.

 

راینو ابرویی بالا انداخت. 

ــ چجور مثلا مجبورت کردن؟

 

سرم رو کمی کج کردم و گفتم: اگه بسته رو براشون نمی‌بردم دستم رو با فندک می‌سوزوندن، راجب تو نمی‌دونم اما من جای سوختگی روی دستم نمی‌خوام.

 

راینو سری تکون داد و زبونش رو توی دهنش چرخوند. بعد توی یک حرکت ناگهانی پس گردنی محکمی بهم زد. بی‌اختیار دستم رو پشت گردنم گذاشتم و طلبکار بهش خیره شدم. 

ــ چته الاغ؟ 

 

دندون قروچه‌ای رفت و با حرص تشر زد: با خودم گاهی فکر می‌کنم یه آدم می‌تونه چقدر احمق باشه بعد پوف... تو میای توی ذهنم. 

 

سرتاپام رو از نظر گذروند و گفت: آخه بدخت گداگشنه‌ی فلک‌زده‌ی اسکل، یعنی تو نمی‌دونی که باید همیشه دیگه براش سوغاتی ببری؟

 

لبم رو تر کردم.

ــ تو نگران من نباش، کاری کردم دیگه باهام کاری نداشته باشن. 

 

راینو پوزخند صداداری زد و پرسید: مثلا چیکارش کردی؟ 

 

ــ اون‌ش مهم نیست...وایسا ببینم اصلا تو چطور بهمن رو می‌شناسی؟

 

مردمک چشم‌های راینو باز شد، سیبک گلوش بالا پایین رفت که رامتین گفت: این‌که ما بهمن رو می‌شناسیم جای تعجب نداره، این‌که تو نمی‌شناسیش داره. حالا ولش کن دیگه.

 

به راینو رو کرد و ادامه داد: هوراد گفت امشب رو دور هم جمع بشیم یکم بازی کنیم، گفت تو هم بیای.

 

بعد از چند ثانیه، راینو نفس عمیقی کشید، دستی توی موهاش برد و با تاسف سری تکون داد: بریم.

 

و بدون هیچ حرف دیگه‌ای راه افتاد. رامتین هم پس از مکثی دنبالش رفت. 

 

برای چند ثانیه سرجام ایستادم. به جای لاستیک‌های روی آسفالت خیره شدم. نفسم رو با صدا بیرون دادم و بعد دنبالشون راه افتادم. 

 

کوچه‌ها رو پشت سرهم جا می‌ذاشتیم. رامتین عقب‌تر از راینو حرکت می‌کرد و چهار حواسش رو به گوشیش داده بود. نزدیکش شدم و گفتم: می‌گم رامتین...

 

ــ هوم؟ 

 

نزدیک‌تر شدم و آروم زمزمه کردم: چرا هوراد از راینو هم خواسته بیاد؟

 

زیرچشمی نگاهی بهم انداخت.

ــ از قدیم هم رو می‌شناسن. 

 

مردمک چشم‌هام ریز شد و لثه‌م رو به دندون کشیدم. 

ــ عجییه.

 

رامتین نگاهش رو از گوشیش گرفت و نیشخندی زد: چیه حسودیت می‌شه؟  

 

چشم غره‌ای رفتم. 

ــ خیلی بچه‌ای.

 

بعد از مکثی، به چشم‌های عسلیش خیره شدم و گفتم: آرادین راستی گفت تو پارک منتظرمونه داریم می‌ریم.

 

رامتین شونه‌ای بالا انداخت. 

ــ خیلی زود یادت افتاد... زنگ زدم بهش گفت کار داره نمی‌آد. 

 

ــ چه کاری؟ 

 

ــ من چه بدونم... اه تو هم هی سوال می‌پرسی بیا بریم. 

و قدم‌هاش رو سریع‌تر کرد و خودش رو به راینو رسوند. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و انگشت‌های خواب رفته‌م رو باز و بسته کردم‌. این شکستگی دست هم بد عذابیه. 

پلکی زدم و دنبالشون بدون هیچ حرفی راه افتادم، با علامت سوال بزرگی که توی ذهنم می‌چرخید؛ راینو و هوراد چطور همدیگه رو می‌شناسن؟ 

ـــــــــ

ویرایش شده توسط درنا
  • لایک 1
  • متعجب 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

 

روی زمین دراز کشیدم و دستم رو روی شکمم گذاشتم. تا خرخره خورده بودم. 

 

هوراد تکه‌ی آخر پیتزا رو برداشت و با اشتیاق گازی بهش زد: بین تمام غذاهای دنیا پیتزا یه چیز دیگه‌س. 

 

راینو بی‌حال روی صندلی نشسته بود، دو دستش رو روی دلش گذاشته بود و گفت: خدا بگم چیکارت نکنه هوراد، کشتیمون. 

 

هوراد که دو چشمش فقط پیتزا رو می‌دید، زبونش رو روی لبش کشید. 

ــ تو ظرفیت دو لقمه پیتزا رو نداری، به من چه. 

 

رامتین دو دستش رو بلند کرد، با انگشت‌های شست و صبابه‌ش یه مستطیل درست کرد و گفت: موندم چطور اون معده‌ی بدبختت هنوز نترکیده، دو پیتزای درسته رو تنهایی خوردی هنوزم می‌خوری. 

 

هوراد نگاهی به جعبه‌ی خالی پیتزا انداخت. آهی کشید و بعد جعبه رو روی بقیه‌شون انداخت. نوشابه‌ی کنارش رو باز کرد و جرئه‌ای نوشید. 

ــ هیچ کجای دنیا پیتزای مورکالیا رو نداره، واقعا اینجا شهر پیتزاست. 

 

با دست چپم آویز دست راستم رو کمی جابه‌جا کردم و روی شونه‌م چرخیدم. دست چپم رو به عنوان بالشت زیر سرم گذاشتم و به هوراد گفتم: تو و راینو چطور همو می‌شناسین؟ 

 

هوراد ابرویی بالا انداخت. 

ــ نگفته بهتون؟ 

 

سرم رو به چپ و راست تکون دادم. 

 

هوراد پوزخند نمکینی زد و جرئه دیگه‌ای از نوشابه‌ش نوشید. 

 

راینو سرش رو روی صندلی تکون داد و چشم‌های لجنی‌ش رو بهم دوخت. 

ــ قبل از این‌که بیام مورکالیا همو دیدیم، شش سال پیش... همین.

 

هوراد خندید، چشم‌هاش برقی زد و به بالشت پشت سرش تکیه داد. 

ــ جونم براتون بگه که اوایل دانشگاه بود با بچه‌ها می‌ریم توی یه خونه‌ی متروکه... 

 

راینو چشم‌هاش رو ریز کرد و از لای دندون‌هایی که به هم فشارشون می‌داد، گفت: خفه شو هوراد. 

 

هوراد اما، بدون توجه بهش ادامه داد: راینو و یه دو سه نفر دیگه اونجا نشستن مشغول احضار ارواح.

 

چشمام گشاد شد. گوشه‌ی لبم بالا رفت و با هیجان به ادامه‌ی حرفش گوش سپردم.

 

ــ خلاصه دیگه از اونجا باهم آشنا می‌شیم و تا وقتی می‌زنه میاد مورکالیا باهم دیگه دنبال روح و جن و اینا می‌گردیم. 

 

ابروهام توی هم پیچید.

ــ همین؟ 

 

هوراد: خوب می‌خوای چی بگم؟ 

 

ــ چنان با اشتیاق خواستی تعریفش کنی گفتم الان راینو چیکار کرده. 

 

راینو پوزخندی زد و گفت: من حتی تو بدترین شرایط‌م مثل تو دردسر ساز نبودم. 

 

هوراد لبش رو به دندون کشید و عنبیه‌ی چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند.

ــ نه اون‌طور که فکرشو کنی. 

 

رامتین نشست‌. دست‌هاش رو بالا برد و درحالی که می‌کشیدشون، گفت: شیرینی می‌خوای، د بگو دیگه. 

 

هوراد زیرچشمی نگاهی به راینو انداخت.

ــ یه سری قتل‌ها اون موقع تو کارنال رخ می‌داد، من و راینو افتادیم دنبالش. 

 

راینو کف دستش رو روی صورتش گذاشت و کلافه وسط حرف هوراد پرید: هوراد بهتره تمومش کنی وگرنه با اردنگی می‌افتم دنبالت. 

 

هوراد دست‌هاش رو توی هم قفل کرد. 

ــ یه ذره تو به من اجازه بده... 

 

به من خیره شد و ادامه داد: اون موقع راینو فکر می‌کرد قاتل یه جور روح یا جن... خلاصه یه موجود ماوراییه. 

 

ابروهام بالا پرید. نشستم. 

ــ باورم نمی‌شه راینو چنین مزخرفاتی رو باور کنه. 

 

هوراد: اوه اوه اصلا فرای باور بود، عملا به این موضوعات وابسته شده بود، حقیقتا برام تعجبه سر این جسدی که دیدی و کتکی که خوردی نظرشو دوباره نگفته. 

 

لبخند روی لبم ماسید. برای ثانیه‌ای احساس کردم هوا سردتر شد و صداها خاموش شدن، که راینو گفت: تموم شد؟ 

 

هوراد نگاه مشکی‌ش رو ازم گرفت. سری تکون داد و گفت: نه کامل ولی که حالا راضی نیستی چیزی نمی‌گم. 

 

لبم رو گزیدم و چند نفس آروم از بینی‌م کشیدم. 

 

راینو کلافه از روی صندلی بلند شد. به سمت کیفش رفت، درش رو باز کرد و جعبه‌ی سیاهی با یه خودکار بیرون آورد. کنار هوراد نشست و گفت: بیاین کمی بازی بکنیم. 

 

رامتین با یه جهش کنار هوراد نشست. 

ــ چه بازی گرفتی؟ 

 

راینو لبش رو تر کرد.

ــ اسکال کینگ...

بعد چشم‌های لجنی‌ش رو که برق شرارت ازشون می‌بارید به من دوخت و ادامه داد: بیا ببینم می‌تونی منو ببری یا نه آریا. 

 

گوشه‌ی لبم بالا رفت. سرم رو کمی کج کردم و گفتم: تا حالا باید بهتر از همه بدونی من باخت نمی‌دم. 

 

و جلو رفتم. راینو کارت‌ها رو پخش کرد و تا شب مشغول بازی شدیم. 

 

سه دست...

سه برد برای من...

 

زمان مثل برق و باد گذشت و قبل از این‌که بدونم چطور تموم شد، خودم رو روی تختم پیدا کردم که داشتم می‌خوابیدم.

 

ویرایش شده توسط درنا
  • لایک 1
  • چشمک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

هوا ابری بود و سرد. وزش آروم باد بوی برف رو با خودش می‌آورد.  

 

زیپ کافشن سبزم رو بستم و کوله‌م رو روی هردو شونه‌م جا دادم. بعد از سه هفته بالاخره امروز روزی بود که از دست گچ دستم راحت می‌شدم. 

 

توی این سه هفته هیچ اتفاقی نیافتاد، نه خبری از اون سایه بود و پیغام‌های ناشناس، نه بهمن. حتی هوراد هم در حل پرونده پیشرفتی نکرده بود، حداقل این‌طور می‌گفت.

 

صبح‌ها تا ظهر مدرسه بودم و بعد از اون سه ساعت تنبیه انضباطی رو یا توی آزمایشگاه یا کتابخونه می‌گذروندم. گاهی هم به میرزایی در تصحیح برگه‌های بچه‌ها کمک می‌کردم. بعد از اون برمی‌گشتم و کل شب رو با هوراد و رامتین و راینو می‌گذروندم. اتاق من مثل یه پناهگاه شده بود. پناهگاه فرار... هرچند می‌دونستم که بعد از اون اتفاق نمی‌خواستن منو توی اتاقم تنها بذارن. 

 

و آرادین... چیزی توی چشم‌هاش بود که برام تازگی داشت. حس جدیدی که انگار پیشش هیچ مشکلی توی دنیا وجود نداره و همه چیز خوبه. طوری که بیشتر روز توی مدرسه رو باهم می‌گذروندیم، حتی توی ساعات اضافی که باید توی مدرسه می‌موندم، اون هم بود، مثل یه محافظ...

 

همه چیز آروم بود. می‌خواستم باور کنم که این‌طوره اما مغزم بهم هشدار می‌داد که همه‌ی این‌ها فقط یک آرامش قبل از طوفانه... طوفان سهمگینی که شاید بیرون اومدن ازش به این آسونی نباشه.

 

با نمایان شدن ساختمون بزرگ و سفید بیمارستان افکارم رو پس زدم و به راهم ادامه دادم. 

 

بوی الکل و مواد ضدعفونی‌کننده مشامم رو پر کرد. دیوارهای سفید و تمیز راهرو برق می‌زد، مثل همیشه... 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و به سمت پیشخوان رفتم. سه پرستار با اسکراب‌های صورتی و بنفش پشتش نشسته بودن. با صدایی ملایم گفتم: برای باز کردن گچ دستم اومدم. 

 

پرستاری که اسکراب صورتی پوشیده بود، با افاده نگاهی بهم انداخت و بعد با صدایی بیش از اندازه نازک و کشیده گفت: اسمتون؟ 

 

ــ آریا آذرخش. 

 

با دستش، برگه‌ای رو بیرون کشید و شروع به نوشتن کرد. ناخن‌های بلند قرمز دستش خودنمایی می‌کرد. بدبخت اون بیمارهایی که زیر دستش بیفتن، حتی اگه شانسی برای زنده موندن داشته باشن، با میکروب‌های زیر دستش قطعا اون‌ها رو به کشتن می‌ده.

 

ــ لطفا برید اتاق شماره شش اونجا پزشک منتظرتونه. 

 

برگه‌ رو از دستش گرفتم و به سمت اتاق به راه افتادم. فکر کنم چند فحش نثارم کرد. در اتاق شماره شش نیمه باز بود. مکثی کردم. پس از یک در زدن آروم، وارد شدم. 

 

نور خورشید آزادانه از پنجره نیمه‌باز وارد می‌شد و همه‌جا رو روشن می‌کرد. یه تخت وسط اتاق بود و اطرافش پر از انواع دستگاه‌های گوناگون بود. پزشک مردی نسبتا جوان بود که روی صندلی چرخدار نشسته بود و به پرونده توی دستش نگاه می‌کرد. 

 

با دیدن من لبخندی زد که باعث شد چروک کنار لبش خونمایی کنه.

 

لبخند آرومی زدم و قدمی به جلو برداشتم.

ــ سلام برای دستم اومدم گفتین بعد‌از سه هفته بیام پیشتون.

 

چشم‌هاش برقی زد. 

ــ بله یادمه، بفرمایید بشینید، آقای آذرخش بودین درسته؟ 

 

سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم. کیفم رو کنار تخت و کافشنم رو درآوردم و روش انداختم و نشستم.

 

دکتر از جاش بلند شد، دستگاه برشش رو برداشت و نگاهی به دستم انداخت. 

ــ دستتون رو باز و بسته می‌کنین؟ 

 

انگشت‌هام رو‌ تکون دادم. کمی گرفته بود. 

 

ـ سوبراشی.. سوبراشی، به نظر می‌آد، کامل خوب باشین. 

 

دستگاه رو روشن کرد و با صدای تیز، اما آرومی شروع به بریدن گچ کرد. هر ثانیه که گچ می‌ریخت، نیشم باز‌تر می‌شد. بزودی تک‌تک این استراحت‌ها رو از حلقومش بیرون می‌کشیدم.

 

نیم‌ساعت گذشت، طولانی و خسته‌کننده.

اما به برداشته شدن سنگینی روی دستم می‌ارزید. بعد از چکاب، کافشنم رو پوشیدم و خرامان از اتاق بیرون اومدم. 

 

کوله‌م رو روی شونه‌ی راستم انداخته بودم و با هر قدمی که طی می‌کردم دستم رو تکون می‌دادم. 

 

وقتی که در شیشه‌ای اتومات بیمارستان باز شد، نفس عمیقی کشیدم. رایحه‌ی آزادی با بوی برف و سرما در هم می‌پیچید. 

 

بعد از مکثی، پلکی زدم و راهم رو به سمت مدرسه کج کردم که دست قوی یک نفر محکم من رو به دیوار کوبوند. 

  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

چشم‌هام بی‌اختیار برای ثانیه‌ای بسته شد و پشتم تیر کشید. قلبم شروع به تپیدن کرد، محکم و وحشیانه... 

 

چشم‌هام رو سریع باز کردم و با دیدن نگاه سرد و پوزخند کج بهمن، بدنم لرزید. با دو دستم محکم آرنج دستی‌ش رو که به قفسه‌ی سینه‌م چسبونده بود، پس زدم،. اما فایده نداشت. 

 

هر لحظه فشار دستش محکم‌تر می‌شد. 

 

لب‌هاش آروم تکون خوردن و کلمات مثل سرمایی گزنده بیرون خریدن: بهت گفتم هر حرفی بهایی داره.

 

چشم‌های گشاد شده از وحشتم رو چرخوندم. کوچه‌ی تنگ و تاریکی که پرنده توی اون پر نمی‌زد، جز شانیا... 

 

موهای قهوه‌ایش رو بالا داده بود و دست‌هاش رو توی جیبش گذاشته بود. بیخیال من و بهمن رو نگاه می‌کرد، انگار هیچ چیز مهمی نبود.

 

آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به چشم‌های طوسی بهمن خیره شدم. 

 

گوشه‌ی لبش بالا‌تر رفت و گفت: قسط دومش می‌تونه چی باشه...

مکثی کرد و سرش رو کمی کج کرد.

ــ نظرت چیه دوباره همین دست رو بندازیم توی گچ؟ 

 

چشم‌هام بازتر شد. لبم رو گزیدم و سعی کردم نفس‌های بریده‌ام رو کنترل کنم. 

ــ بهتره حواست باشه وگرنه...

 

صدام می‌لرزید و ترس توش پر پر می‌زد.

 

بهمن دستش رو بیشتر روی سینه‌م فشار داد، طوری که حتی نفس کشیدن هم سخت شد. 

ــ وگرنه چی؟

 

محکم‌تر دستش رو پس زدم و تموم توانم رو توی صدام دادم. نباید می‌لرزید، نباید... 

 

همین که خواستم چیزی بگم صدای گوشیم بلند شد. یه تکه‌ی آب... 

تکه‌ی آب بیش از حد آشنا... 

 

بهمن بدون هیچ‌حرفی دستش رو توی جیبم برد و گوشی رو درآورد. روشنش کرد و نگاهی بهش انداخت که چهره‌ش کاملا تغییر کرد‌. برق توی چشم‌هاش خاموش شد و فشار دستش کم شد. 

 

نبضم هشدار داد. از این فرصت استفاده کردم، دستش رو محکم پس زدم و گوشی رو از دستش قاپیدم و شروع به دویدن کرد، بدون هیچ تعللی...

ویرایش شده توسط درنا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفس‌ نفس می‌زدم. پاهام از شدت خستگی سست شده بودن. قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌م می‌کوبید. عرق سرد روی پیشونیم رو گرفته بود. 

 

وقتی از فاصله‌ی زیادم با اون‌ها مطمئن شدم، ایستادم. بی‌اختیار به دیوار خونه تکیه دادم و روی زانو‌هام نشستم. سینه‌م از درد تیر می‌کشید و بینی‌م از سرما می‌سوخت. 

 

چشم‌هام رو بستم و سرم به پشت انداختم. چند نفس عمیق کشیدم. 

یک...

دو...

سه...

 

شانس آوردم، بدجوری هم شانس آوردم. باورم نمی‌شه چطور تونستم سرک کشیدن به گذشت‌شون رو عقب بندازم. 

 

پوفی کردم و چشم‌هام رو باز کردم‌. نزدیک‌های مدرسه بودم. دستی توی موهام کشیدم و گوشی‌م رو روشن کردم‌.

هرکی که اون پیام رو فرستاد، ناجی من بود. 

 

با دیدن پیغام ناشناس دلم لرزید. یه پیغام ناشناس با عکس... لبم رو گزیدم و عکس رو باز کردم، که ناگاه قلبم ایستاد. احساس کردم هیچ اکسیژنی توی هوا وجود نداره.

گوشی از دستم افتاد. 

 

چشمام خیره به عکس و پیام زیرش بود‌، طوری که انگار همه‌ی دنیا در اون خلاصه می‌شد.

 

هوراد بود. خونین و شکسته... 

روی یه مارپیچ... 

و پیغامی که به رنگ خون درون مارپیچی نوشته شده بود.

 

«من نه روشنایی‌ام، نه تاریکی... من چوبی‌م که در تاریکی آتیش می‌زنه» 

 

و زیر عکس مثل گذشته به بولد نوشته بود: آغاز مارپیچ، بلوک شرقی، پلاک سی و شش.

بیا تا دیر نشده.

 

بدنم می‌لرزید، نه از سرمای بیرون، از ترس.

نفس‌هام بریده شده بودن و دنیا سیاه و تیره بود‌. 

 

چشم‌های هوراد بسته بود و خون از سرش به پایین می‌چکید. لبش زخمی بود و بی‌جون به دیوار تکیه داده بود. انگار تمام آب‌های زلال زندگی رو از وجودش بیرون چکیده بودن‌.

 

یعنی ممکن بود به خاطر من اینطور شده باشه؟ 

نه، نه، امکان نداشت. 

 

چشم‌های لبالب از اشکم رو به ساختمون مدرسه دوختم. دور به نظر می‌رسید... خیلی دور... 

مردمک چشم‌هام می‌لرزید و گلوم بیش از همیشه سنگین بود. بدنم نای تکون خوردن نداشت. 

 

صدای قدیمی توی ذهنم زمزمه کرد: تو چیزی نیستی جز یه اشتباه محض یک شبه، یه سایه‌ی کثیف که روی زمین راه می‌ره. وجودت پر از تاریکیه.

 

چشم‌هام رو محکم به هم فشردم و همه افکارم رو پس زدم. محکم... 

کف دستم رو روی زمین گذاشتم و با تمام توانم بلند شدم. گوشیم رو برداشتم و توی جیبم گذاشتم. کوله‌م رو روی شونه‌م انداختم و انگشت شستم رو بلند کردم. سوار اولین تاکسی که اومد شدم و آدرس اون پیام رو بهش دادم. بدنم می‌لرزید. هشدار می‌داد. ذهنم توان رفتن به اونجا رو نداشت. می‌دونست همه‌ش یه تله‌است اما... 

من یه سایه‌ی کثیف نیستم.

 

در یک چشم بهم زدن، به آدرس رسیدم. هزینه‌ی تاکسی رو دادم و پیاده شدم. قلبم تند می‌کوبید. 

 

دستم رو محکم مشت کردم و پاهای سستم رو مجبور به حرکت کردم. از دو خونه‌ی ویلایی با درخت‌های پر برگ پرتغال گذشتم و وارد کوچه‌ی تنگ بن‌بست شدم‌. 

 

ته کوچه خونه‌ی چوبی سیاهی مثل هیولایی خاموش راه رو سد کرده بود. درخت‌های خشک اطراف خونه مثل سربازهایی گوش به فرمان فرمانده ایستاده بودن، نظاره‌گر اتفاقی مهیب در شرف وقوع... 

 

گام برداشتم. 

لرزون... 

 

با هر قدم قلبم بیشتر از گذشته می‌تپید. 

 

همه‌ی جهان خاموش شده بود و فقط صدای نفس‌های بریده‌م کنار گوشم شنیده می‌شد.

 

دستم رو آروم روی در حیاط گذاشتم و نگاهم رو به خونه دوختم. خونه‌ای سیاه با شیشه‌های شکسته و دری قرمز.

دری که یک مارپیچ خفیف مبهم روی اون به چشم می‌خورد. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و با تمام توانم در رو به عقب هل دادم، با ناله‌ی خفیف در همراه شدم و به داخل قدم برداشتم. 

 

سکوت سنگین‌تر از قبل شد. 

 

لبم رو تر کردم و به جلو رفتم. 

سست... 

 

خون در رگ‌هام دنبال راه فراری بود. 

تک‌تک سلول‌های بدنم بهم هشدار می‌داد این یه تله‌ست. 

اما نمی‌تونستم عقب بایستم، نه..

 

با صدای پرواز ناگهانی پرنده‌ها قلبم توی دهنم جهید. قفسه‌ی سینه‌م بالا پایین می‌رفت. 

 

انگشت‌های سردم رو روی قلبم گذاشتم. پلکی زدم و نفس عمیقی کشیدم. 

 

نگاهم رو به در خورده شده دوختم، دری زخمی با پنجه‌های تیز... 

 

مردد به سمتش رفتم. 

 

یک قدم...

دو قدم... 

و پله. 

 

قدم سومم با ناله‌ی آه‌مند کف‌پوش زیر پام همراه شد. 

 

لبم رو به دندون گرفتم و با تمام توان باقی‌مانده‌م در رو به درون فشار دادم.

  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

با باز شدن در بوی گند فاضلاب مشامم رو پر کرد. بینی‌م رو چینی دادم و محکم‌تر کوله‌م رو به انگشت کشیدم. 

 

هر قدمی که جلوتر بر‌می‌داشتم، کف‌پوش‌های چوبی زیر پام بیشتر می‌نالید. 

 

هیچ نوری نبود، جز تاریکی مطلق و در قرمزی که ته راهرو می‌درخشید. 

 

لبم رو به دندون گرفتم و در دوم رو با ضربان آرومی باز کردم. صدای تپش بلند قلبم، روی مغزم رژه می‌رفت.

 

مردد قدمی به داخل گذاشتم. 

 

سالن چوبی با پنجره‌های شکسته. روی زمین پر از شیشه‌ی شکسته، ته‌ مانده‌ی سیگار و بطری‌های مچاله شده بود. دیوارها مثل صفحه‌های یک دفتر نقاشی بود. یه راه‌ پله‌ی چوبی از وسط سالن دایره‌وار به بالا کشیده شده بود. 

 

آب دهنم رو با صدا قورت دادم و به سمت راه پله رفتم. نگاهم لرزون بین پشت و جلوم در چرخش بود. 

 

قطره‌های درشت و بزرگ قرمزی روی زمین بود، نامرتب اما در عین حال یک نظم پنهون توش بود. بدنم از ترس می‌لرزید، نفس عمیقی کشیدم و چند ثانیه در ریه‌هام نگه‌ش داشتم. بعد خیلی آروم خم شدم و انگشتم رو روی رد قطره‌ها کشیدم. آره.. 

خون بود. 

 

بی‌اختیار نگاهم به سمت طبقه‌ی بالا چرخید. صدای برخورد باد با شیشه‌های شکسته، زمزمه‌ی بچگانه‌ای در مقایسه با صدای قلبم بود. 

 

بلند شدم. آروم، مردد... 

آب دهنم رو قورت دادم و به سمت پله‌ها رفتم. نباید وقت تلف می‌کردم، نباید... 

 

هنوز چند پله بالا نرفته بودم، که با صدای بلند دویدن یه نفر ایستادم. خون توی رگ‌هام منجمد شد. 

 

صدای قدم‌هاش هر لحظه تند‌تر و نزدیک‌تر می‌شد. 

 

بند کوله‌م رو محکم گرفتم و پاشنه‌ی پام رو روی پله‌ی قبلی گذاشتم. خون توی رگ‌هام هشدار می‌داد. 

 

قدم‌ها نزدیک‌تر شدن و بلند‌تر... 

حس می‌کردم زمین زیر پام می‌لرزه، که ناگاه سکوت مثل پتویی نمناک همه‌جا رو فرا گرفت. 

 

نه صدای باد می‌اومد، نه صدای دویدن... 

فقط صدای قلبم و نفس‌های تیکه‌تیکه‌ی خودم. 

مثل آرامش قبل طوفان... 

 

آب دهنم رو با ترس قورت دادم. انگشت‌هام رو توی هم جمع کردم و خواستم قدمی به جلو بردارم که دست گرم یک نفر روی شونه‌م نشست. 

 

بدنم برای ثانیه‌ای قفل کرد و بعد همراه با فوران خون در رگ‌هام به روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. 

 

لب‌هام رو محکم به هم فشردم و دستم رو مشت کردم که دست زبر یه نفر محکم مچ دستم رو گرفت و انگشت‌ش رو روی لبم گذاشت. 

 

ــ آروم باش. 

 

با چشمایی گشاد بهش خیره شدم. نگاه آشنای راینو جلوم پدیدار شد. دو تیله‌ی سبز... 

 

سیبک گلوش بالا پایین رفت و بعد از مکثی، دستش رو برداشت. 

 

زبونم رو روی لب خشکم کشیدم و کلمات بریده بریده از دهنم خارج شدن: اینجا چیکار می‌کنی؟ 

 

راینو مکثی کرد. برای ثانیه‌ای به چشم‌های قهوه‌ایم خیره شد و بعد نگاهش رو ازم گرفت. 

ــ در مدرسه دیدم پریشون وارد تاکسی شدی، گفتم دنبالت بیام. 

 

چشم‌هاش رو بهم دوخت و ادامه داد: اینجا چیکار می‌کنی؟ 

 

تا دهنم رو باز کردم چیزی بگم، صدای دویدن و بعد فریاد وحشتناکی از بالا به گوش رسید. سرم رو تا آخر چرخوندم و با وحشت به بالا خیره شدم. عرق سردی روی شقیقه‌م چسبیده بود. 

 

راینو بدون معطلی منو به کناری هل داد چ سریع از پله‌ها بالا رفت. 

 

دستم رو دراز کردم که چیزی بگم، اما بالا نرفت. بی‌امان می‌لرزید. خون در رگ‌هام می‌دوید. لبم رو گزیدم. 

 

این چه کاری بود من کردم، چرا تنها اومدم؟ 

چرا اجازه دادم اون پیام منو بهم بریزه؟ 

 

چشم‌هام رو بستم. 

چند نفس آروم، اما عمیق کشیدم.

 

یک‌...

دو...

سه... 

 

و بعد چشم‌هام رو گشودم و تموم توانم رو توی بدنم انداختم و پشت سر راینو از پله‌ها بالا رفتم.

 

 

ویرایش شده توسط درنا
  • لایک 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

انگشت‌هام رو محکم کف دستم جمع کردم و آخرین پله رو پشت سر گذاشتم.

 

به محض رسیدن به طبقه‌ی دوم سکوت دوباره همه‌جا رو گرفت. نور خورشید کم‌سو از پنجره‌ها به درون می‌تابید. 

 

لثه‌م رو محکم‌تر به دندون کشیدم و نگاهی به اطراف انداختم. برعکس طبقه‌ی پایین یه سالن کوچیک بود که در اتاق‌های اطرافش به درون سالن باز می‌شد. 

 

کمی جلوتر رفتم و آروم لب زدم: راینو... 

 

هیچ صدایی نیومد، جز اکوی صدای خودم. 

 

آب دهنم رو قورت دادم و این‌بار بلندتر راینو رو صدا زدم، اما خبری نشد.

 

پلکی زدم، کجا می‌تونست رفته باشه؟ 

 

ناگهان احساس کردم صدای ناله‌ی خفیفی از یکی از اتاق‌ها می‌آد، آروم، اما واقعی... 

شایدم نه. 

 

مردمک لرزونم بی‌اختیار به سمت اون صدا چرخید. انگشت‌هام رو محکم‌تر در کف دستم فرو بردم و لرزون به اون سمت قدم برداشتم.

 

خون رگ‌هام محکم به پوستم می‌کوبید‌. 

 

کمی جلو رفتم که صدا خاموش شد و بعد بوی گندی بلند شد. چیزی بین تخم‌مرغ گندیده و میوه‌ی فاسد...

مثل تعفن... 

 

آب دهنم رو چند بار پشت سر هم قورت دادم و بعد پاهای سستم رو‌ مجبور به حرکت کردم. 

 

صدای پام روی سنگ‌فرش چوبی اکو می‌شد.  

 

با دستم آروم در رو به عقب هل دادم و قدمی به داخل اتاق گذاشتم. اتاق تاریک، بدون پنجره...

درست مثل قبلی...

 

عرق سردی روی پشتم نشست. نگاهم رو اطراف اتاق چرخوندم که با دیدن اون دو تیله‌ی طلایی، سرجام خشک شدم. 

 

اکسیژن از هوا رخت بست و احساس کردم دیوارها دارن بهم نزدیک می‌شن. 

 

ریه‌م در سینه‌م جمع می‌شد و قلبم از توش ایستاد، یا نه...

فقط از دیدن اون دو چشم ترسید. مغزم خاموش شد و خلا سراسر بدنم رو فرا گرفت. 

 

ثانیه‌ها گذشت، بدون این‌که بدونم چقدر آروم... 

 

و فقط دو تیله‌ی طلایی در دنیا وجود داشت، بدون هیچ حسی...  

و بویی سنگین‌تر از هوا... 

چیزی شبیه چوب سوخته...

 

بعد با صدای قدم‌های آرومی که هر لحظه تندتر می‌شد، اون دو تیله محو شد. مثل رویایی دست‌نیافتنی... 

یا کابوسی که هنوز کارش باهات تموم نشده... 

 

و من دوباره تونستم نفس بکشم. دو دستم رو روی ریه‌هام گذاشتم و با تمام وجود اکسیژن آغشته به خون و خاکستر هوا رو به درون ریه‌هام فرو بردم.

 

صدای هیجان‌زده و بریده راینو بلند شد: آریا کجایی؟ 

 

سرم رو بلند کردم، اما قبل از این‌که بتونم چیزی بگم، اون رو دیدم. هوراد، خونین وسط دو جسد با صورت‌های سوخته... 

درست مثل بار قبل، دو‌ جسد بی‌نقاب... 

 

ــ اینجایی. 

 

خون توی رگ‌هام منجمد شد‌، مردمک چشم‌هام لرزید و سنگینی ته گلوم بالا اومد. لب زدم: نه... 

اما صدام اون‌قدر ضعیف بود که حتی خودم هم نشنیدم.

 

راینو رد نگاه من رو دنبال کرد و با دیدن اون‌ها لحظه‌ای بر خودش لرزید، اما بعد خیلی سریع خودش رو جمع کرد و جلو رفت. 

 

کنار هوراد زانو زد و انگشت سبابه‌ش رو روی گردنش گذاشت. 

ــ نبضش می‌زنه، اما خیلی ضعیفه.

 

لبش رو گزید و نگاه سبزش رو بهم دوخت. 

ــ آریا خودتو جمع کن زنگ بزن آمبولانس باید ببریمش بیمارستان. 

 

تکون نخوردم. 

 

این‌بار راینو فریاد هشدار‌آمیزی کشید: با توام! 

 

لبم رو محکم به هم فشردم‌. آب دهنم رو قورت دادم و به سختی انگشت‌های سست و سردم رو دور گوشیم پیچیدم.

شماره‌ی آمبولانس رو گرفتم و در گوشم گذاشتم. دوباره به اون جسدها خیره شدم. 

 

با اولین بوق جواب داد: بله... 

 

آب دهنم رو قورت دادم و بریده گفتم: یه... یه مورد اورژانسی هست... آسیب دیده.. بیهوشه... زخمیه... 

 

زن پشت گوشی وسط حرفم پرید: آقا آروم باشید، آدرس بدید الان میایم...

 

نفس عمیقی کشیدم و پلکی زدم: بلوک شرقی، پلاک سی و شش. 

 

زن: الان میایم نگران نباشید. 

 

گوشی رو از گوشم فاصله دادم و تماس رو قطع کردم. نفسم رو بیرون دادم و آروم از جام بلند شدم و به سمت هوراد رفتم.

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

بی‌توجه به بوی نفرت‌انگیز تعفن، کنارش زانو زدم. زبونم رو روی لب خشکم کشیدم. 

 

خون روی صورتش خشک شده بود و کبودی بزرگی روی یکی از چشم‌هاش بود. دهنش کمی باز بود، انگار می‌خواست فریاد بزنه... 

 

زخمی بزرگ روی یکی از دست‌هاش بود، طوری که چربی‌های دستش معلوم بود.

 

پلکی زدم و اشک‌های جمع شده توی چشمم رو پس زدم. نمی‌تونستم قبول کنم که این بلا به خاطر من سر هوراد اومده باشه. کاش هیچ‌وقت اون شب پامو توی مدرسه نمی‌ذاشتم، کاش... 

 

راینو آهی کشید و اطراف اتاق رو از نظر گذروند، بعد به من رو کرد و گفت: چطور اومدی اینجا؟ 

 

چشم‌هام رو به سختی از صورت خونین هوراد گرفتم و به نگاه پرسشگر راینو دوختمش. مکثی کردم و بعد پلکی زدم.

ــ یه پیام برام اومد... آدرس اینجا رو توش نوشته بود.

 

راینو ابرویی بالا انداخت. 

ــ اون‌وقت تصمیم گرفتی تنها بزنی بیای؟ 

 

آب دهنم رو قورت دادم و دوباره به هوراد چشم دوختم. هوراد رو زیاد نمی‌شناختم، اما دیدنش توی اون وضعیت وقتی که می‌دونستم به خاطر منه... 

 

چشم‌هام رو محکم به هم فشردم و افکار ذهنم رو پس زدم.

 

راینو کلافه دستی توی موهاش کشید و از جاش بلند شد. 

ــ من برم پایین ببینم آمبولانس اومد یا نه، تو همینجا پیش هوراد وایسا. 

 

بعد از چند ثانیه که راینو مطمئن شد چیزی برای گفتن ندارم، به سمت در رفت. قدم‌هاش آروم آروم در سکوت خفه‌کننده‌ی خونه گم شد. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و روی زمین نشستم. خیره به هوراد... 

 

جز صدای برخورد قطره‌های آب با زمین چیزی به گوش نمی‌رسید.

 

سعی کردم با چند نفس عمیق تپش قلبم رو کاهش بدم که صدای پیام گوشیم مثل همیشه تلاش من رو نابود کرد. 

 

جلوی صورتم گرفتمش، یه پیام ناشناس از سایه‌ی آشنای همیشگی... 

 

« قرار نبود هوراد قربانی بعدی باشه... 

اما تو اونو به بازی کشیدی...

هرچی بیشتر راجب من چیزی بگی، آدم‌های بیشتری آسیب خواهند دید و تو اینو نمی‌خوای، نه آریا؟»

 

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهم بی‌اختیار روی صورت خونین هوراد چرخید. گواهی واقعیتی بیدار... 

 

دوباره به گوشیم خیره شدم. وارد پیامک‌ها شدم و انگشت‌هام رو مردد روی کیبورد تکون دادم.

تو کی هستی؟ چرا به من پیام می‌دی؟ 

 

مکثی کردم. پاسخی نداد. زبونم رو توی لپم کشیدم و دوباره نوشتم. 

اگه دنبال منی بیا جلو، با بقیه کاری نداشته باش... 

 

انگشتم رو با تردید روی ارسال نگه داشتم و بعد از نفسی سطحی فشارش دادم. سرما از بدنم داشت فرار می‌کرد و گرما جاش رو می‌گرفت.

 

ثانیه‌ها گذشت.

قطره‌ی آب به زمین می‌کوبید و صدایی نمی‌اومد. 

 

ناامید سرم رو بلند کردم و دوباره به هوراد خیره شدم که صدای پیامک بلند شد. 

 

سرم به پایین چرخید.

نگاهی به جیب دوستت بنداز، من اونجام.

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

آب دهنم رو قورت دادم و چشم‌هام به سمت جیب هورداد چرخید. دستش رو روش حمایل کرده بود. 

 

لبم رو به دندون گرفتم و آروم دست سردش رو کنار زدم. 

دستم رو توی جیبش بردم و با لمس جسمی سرد، درش آوردم. 

 

گوشی بود، نه مال هوراد..‌ 

قدیمی‌تر... 

 

چرخوندمش و با دیدن صفحه‌ی روشنش، چشم‌هام گشاد شد. خون توی رگ‌هام یخ زد. 

 

روی اپ پیامک‌ها بود، همون اپی که به من پیام می‌داد... 

همون گوشی و همون شماره... 

 

آروم کلمات از غیب روی صفحه حاضر شدن، مثل تردستی یک شعبده‌باز... 

بهت گفتم من اینجام... من همیشه اینجا بودم و فقط تو نمی‌دیدی.

 

آب توی دهنم خشک شد. دهنم باز و بسته شد و بعد صدای قدم‌های چندین نفر بلند شد. قدم‌هایی که نزدیک می‌شدن، با عجله.

 

بی‌اختیار گوشی رو توی جیبم گذاشتم و با ضربه‌ی آرومی بلند شدم. 

 

صدای راینو بین قدم‌ها پخش می‌شد: توی اون اتاقه، برین. 

 

زبونم رو روی لبم کشیدم و به سمت در چرخیدم. سه نفر با یه برانکارد وارد شدن و پشت سرشون راینو و دو پلیس اومدن.

 

قدمی به عقب برداشتم تا جلوی دستشون نباشم و بعد راهم رو به سمت در کج کردم که یکی از پلیس‌ها نزدیک شد و گفت: آقای آذرخش. 

 

به چهره‌‌ی جدیش خیره شدم. 

 

ابروهاش رو توی هم برد. 

ــ شما باید تا اداره‌ی پلیس باهامون بیاد برای پاسخ به چند سوال. 

 

دستم رو محکم دور گوشی جیبم پیچوندم. 

ــ فردا میام. 

 

چشم‌هام رو ازش گرفتم و به سمت در رفتم که پلیس آرنج دستم رو گرفت و نگاه سرد سیاهش رو بهم دوخت. 

ــ الان باید بیاید، فردا نمی‌شه. 

 

لبم رو محکم به هم فشار دادم. چند ثانیه به چشم‌هاش خیره شدم‌. نه می‌لرزید نه شک داشت. 

 

نگاهم رو به سمت هورداد تغییر دادم‌. پرستار‌ها آروم داشتن اونو روی بلانکارد می‌ذاشتن... 

جسمی که نه پلک می‌زد، نه حسی داشت. 

 

نفسم رو با صدا بیرون دادم و گفتم: بریم. 

 

پلیس سری تکون داد و به سمت در راه افتاد. دست‌های سرد و لرزونم رو توی جیبم فرو بردم، سرم رو توی بدنم جمع کردم و نگاهم رو به زمین دوختم. بدن سست و سنگینم رو مجبور به حرکت کردم و بدون هیچ‌ حرفی دنبالش راه افتادم. 

 

پله‌ها رو پشت سر هم طی کردیم و با رسیدن به ماشینی که آژیر قرمز و آبیش برق می‌زد، ایستادم‌. پرنده‌ی ذهنم تصویر هفت سال پیش رو تداعی کرد... 

 

پلکی زدم. قبل از این‌که قلب سنگین و شکسته‌م مانع رفتنم بشه، وارد ماشین شدم.

 

ــــ

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ارسال شده در (ویرایش شده)

ــ یعنی می‌خواید بگید همین‌طور وارد اون خونه شدید؟ 

 

درحالی که به لیوان نیمه‌پر روی میز افسر شالین خیره بودم، سرم رو به نشونه‌ی مثبت تکون دادم.

 

افسر کلافه گردنش رو تکون داد و گفت: چرا نمی‌خواید حقیقت رو به ما بگید آقای آذرخش؟ 

 

نگاهم رو از لیوان گرفتم و خسته به چشم‌های سبز افسر خیره شدم. گفتن حقیقت نه دردی رو از من دوا می‌کرد، نه می‌تونست زمان رو به عقب برگردونه‌. خارج از این‌که کسی نبود که حرف من رو باور کنه. آخه کی باور می‌کنه چنین چیزی وجود داره؟ جز هوراد که مخش تاب داشت و الان داره با مرگ دست‌ و پنجه گرم می‌کنه.

 

پلکی زدم و خودم رو روی صندلی بالا کشیدم.

ــ نمی‌دونم دقیقا چه چیزی‌ رو باور نمی‌کنید، فکر کنم سابقه‌ی من به اندازه کافی براتون مدرک باشه که این‌کارا برای من تازگی نداره! 

 

افسر چشم‌هاش رو تنگ کرد. 

ــ نه سابقه‌ی فردی که یه ماه پیش تا سینه‌ی مرگ پیش رفت. 

 

انگشت‌هام رو توی دستم جمع کردم. 

ــ اون موقع هو... آقای غلامی ازم سوالاتشون رو پرسیدن و من پاسخ دادم. فکر نمی‌کنم دوباره پاسخ‌گوی اتفاقات یه ماه پیش باشم. 

 

گوشه‌ی لب افسر بالا رفت‌. به پشت صندلی تکیه داد و نگاهش رو به پرونده دوخت. بعد آروم اونو بالا آورد و گفت: درسته، ولی می‌دونین چیش جالبه؟ 

 

مکثی کرد‌. نگاهش رو کامل به من دوخته بود و تک‌تک حرکات بدنم رو از نظر می‌گذروند. 

 

انگشت‌هام رو بیشتر توی کف دستم فشار دادم و خونسرد ابرویی بالا انداختم.

ــ چیش؟ 

 

پوزخند روی لبش پررنگ‌تر شد. 

ــ این‌که آقای غلامی توی پرونده قید کرده، مصدوم چیزی به یاد نمی‌آره، نه بیشتر نه کمتر... 

 

نفسم رو توی سینه‌م حبس کردم و بعد آروم بیرونش دادم‌. بدون لرزشی در صدا گفتم: شاید به این دلیل باشه که آخرین چیزی که یادمه اینه که توی اتاقم بودم. 

 

سیبک گلوی افسر بالا پایین رفت‌. خودکار توی دستش رو روی میز انداخت و گفت: صحیح... 

 

بعد از مکثی، ادامه داد: می‌تونید برید آقای آذرخش اما تا اطلاع ثانوی حق خروج از شهر رو ندارید و لطفا... لطفا برای یه مدت کوتاه هم شده، بازیگوشی نکنید.

 

لبم رو توی دهنم جمع کردم. 

ــ چرا؟ فکر می‌کنید من قاتلم؟ 

 

افسر دوباره بهم چشم دوخت‌. مردمک چشم‌هاش رو توی حدقه چرخوند و لب زد: برای امنیت خودتونه. همین. 

 

گوشه‌ی لبم بالا رفت. امنیت من، هه... مگه می‌شه من شماها رو نشناسم؟ 

 

تکونی به ماهیچه‌های منقبض‌شده‌ی پام دادم و از جام بلند شدم. کوله‌م رو از روی صندلی بقلی برداشتم و بدون هیچ حرفی از اتاق و بعد از اداره‌ی پلیس بیرون زدم. 

 

هوا تاریک شده بود و بوی نم بارون زمستونی در هوا پیچیده بود. کوله‌م رو روی شونه‌م انداختم و زیپ کافشنم رو بستم و به سمت بیمارستان راه افتادم. 

ویرایش شده توسط درنا
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

تصویر اون دو تیله‌ی طلایی و پیام‌هاش از ذهنم خارج نمی‌شد. مثل یه فیلم روی دور تند، توی ذهنم حرکت می‌کرد، اما دیگه ترسی رو در وجودم برنمی‌انگیخت. 

 

انگار تمام ترس و وحشت وجودم با دیدن چهره‌ی خونین هوراد از بین رفته بود و جاش رو فقط یه چیز پر کرده بود، خلا با طعمی از عذاب... 

 

قلبم می‌گرفت و در عین‌حال خالی بود. اگه اون سایه‌ دنبال افراد دیگه‌ای می‌رفت... 

 

سرم رو تکون دادم، نه... نباید فکر می‌کردم، نباید... 

 

دستم رو توی جیبم بردم و محکم گوشی مهرداد رو فشار دادم، امشب همه‌چی رو تموم می‌کردم... 

 

با عبور از در ورودی بیمارستان، بوی الکل و خون بلند شد، همون بوی آزاردهنده‌ی همیشگی.

 

بینی‌م رو چینی دادم و به سمت پیشخوان رفتم، اما قبل از این‌که بتونم جلوتر برم، با صدای رامتین به سمتش چرخیدم. 

 

ــ آریا.

 

موهاش شلخته‌تر از همیشه بود و چشم‌هاش کاملا قرمز شده بود. مردمک چشم‌هاش می‌لرزید. 

 

لبم رو به دندون گرفتم و جلوتر رفتم.

ــ هوراد خوبه؟ 

 

چشم‌هاش رو ازم دزدید و به زمین خیره شد. 

ــ بردنش اتاق عمل، چند عمل حیاتی باید روش انجام می‌دادن. 

 

آب دهنم رو پشت سرهم قورت دادم و انگشت‌هام رو محکم به هم فشردم‌. 

 

رامتین چشم‌های لرزونش رو بالا آورد و نگاه عسلی‌ش رو بهم دوخت. 

ــ آریا چه اتفاقی افتاد واقعا؟

 

دهن خشکم رو چندبار پشت سر هم باز کردم، اما کلمات خارج نمی‌شدن. نباید چیزی هم می‌گفتم، چیزی برای گفتن نبود.

 

پلکی زدم و چشم‌هام رو از رامتین دزدیدم. قلبم از تپش ایستاده بود و انگار گلوم رو به چند وزنه بسته بودن. 

 

رامتین آب دهنش رو قورت داد، اما قبل از این‌که بتونه چیزی بگه، صدای فریاد زنی بلند شد: به چه رویی اومدی اینجا، ها؟ 

 

سرم رو با سرعت به سمتش چرخوندم که باعث شد ماهیچه‌ی گردنم بگیره. 

 

منیژه بود. با بدنی که می‌لرزید و انگشت‌هایی که محکم توی کف دستش فرو می‌برد. چشم‌هاش لبالب از اشک پر بود.

 

قدمی جلو اومد و این‌بار بلندتر گفت: پسرم رو تا پای مرگ کشوندی، کافی نبود، الان اومدی تو روم بخندی؟ 

 

صداش از شدت خشم و درد می‌لرزید. اشکان بازوش رو گرفت و بدون‌ این‌که نگاهی بهم بندازه، گفت: خواهر تقصیر آریا نیست، ولش کن...

 

اما گوش‌های منیژه بدهکار نبود. جلوتر اومد. 

 

می‌تونستم نگاه‌های سنگین همه رو روی خودمون حس کنم. سکوت همه‌جا پرده افکنده بود. انگار وسط یه صحنه‌ی نمایش، ما شخصیت‌های اصلی بودیم. 

 

نفس توی سینه‌م حبس شد. لب‌هام رو محکم به هم فشردم و فقط خیره به چشم‌های خیس منیژه بودم. انگار توی کل دنیا فقط اون دو‌ چشم وجود داشتن.

 

به هق‌‌هق افتاده بود، روبه‌روم ایستاد و دست‌هاش رو محکم به سینه‌م کوبید. با صدایی لرزون در بین هق‌هق‌هاش گفت: هوراد به خاطر اون جسد لعنتی که دیدی اومد اینجا.... 

 

لبم رو محکم‌تر به دندون گرفتم، طوری که مزه تلخ خون توی دهنم پخش شد. اشک بی‌اختیار از گوشه‌ی چشمم سرازیر شد. قلبم محکم به قفسه‌ی سینه‌م می‌کوبید. 

 

اشکان بازوی منیژه رو گرفته بود و سعی می‌کرد آرومش کنه، اما فایده‌ای نداشت. صورت منیژه از اشک خیس شده بود و موهاش به خاطر عرق به صورتش چسبیده بودن. محکم‌تر به سینه‌م کوبید که باعث شد درد مثل ماری توی بدنم بخزه، اما تکون نخوردم. موجی از الکتریسته انگار از نخاع‌م بالا می‌رفت.

 

منیژه روی زانو‌هاش افتاد. قفسه‌ی سینه‌ش بالا پایین می‌پرید. 

ــ چرا... چیزی نمی‌گی... ها... لال شدی... 

 

اشکان کنار منیژه زانو زد. 

ــ کافیه خواهر. 

 

بعد نگاهش رو به رامتین دوخت و ادامه داد: آریا رو از اینجا ببر حتما خسته‌س. 

 

و بدون این‌که کوچکترین نگاهی به من بندازه، دوباره نگاهش رو به منیژه دوخت. 

 

رامتین جلو اومد، آستین کافشنم رو بی‌جون گرفت و گفت: بیا بریم آریا... 

 

به اشکان خیره شدم، سعی می‌کرد غم چهره‌ش رو زیر نقابی از بی‌حسی قایم کنه، اما زیر اون نقاب چیز دیگه‌ای هم موج می‌زد. چیزی مثل ناامیدی..  

 

رامتین محکم‌تر دستم رو کشید. سرم رو پایین انداختم و مشت‌هام رو محکم‌تر کردم‌. پلکی زدم و اشک ناخونده‌م رو عقب روندم. با قلبی سنگین، بی‌جون پشت رامتین راه افتادم.

ـــــــــــــــــــــــــ

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

رامتین کلید رو توی قفل در چرخوند و در با ضرب آرومی باز شد. 

 

بدون تعلل، از کنار رامتین گذشتم و وارد خونه شدم. دیگه نمی‌تونستم این سکوت عذاب‌آور رو تحمل کنم. حتی، نایی برای حرکت توی وجودم نمونده بود. 

 

رامتین در رو پشت سرش بست و قبل از این‌که دستم روی دستگیره‌ی سرد اتاقم بگیره، گفت: بیا بالا یه چیزی بخوریم، بعد میایم پایین. 

 

لبم رو محکم به هم فشردم و دستگیره‌ی سرد اتاقم رو پایین کشیدم. بوی چوب خیس‌خورده‌ی همیشگی‌ش بلند شد. 

ــ من سیرم. 

 

و بعد کفش‌هام رو درآوردم و وارد اتاق شدم. یک دست به در، خم شدم و کفش‌هام رو بلند کردم‌. 

 

رامتین نگاهی به بالا انداخت. کلید رو توی دستش چرخوند و بعد به من چشم دوخت‌. 

ــ وایسا من برم لباس عوض کنم، بعد میام پایین. 

 

آب دهنم رو به سختی از گلوی گرفتم پایین بردم و نگاهم رو توی چشم‌های عسلی رامتین دوختم، سرد و خسته... 

ــ می‌خوام تنها باشم. 

 

رامتین زبونش رو توی لپش کشید. بعد نرم، کلمات بعدی‌ش رو انتخاب کرد: می‌دونی که کسی تو رو مقصر نمی‌دونه، اون‌ها فقط... 

 

چشم‌هاش رو به زمین دوخت و بعد بلند کرد. 

ــ ناراحتن، همین.

 

گوشه‌ی لبم بالا رفت و پوزخند سردی روش نشست، سرد اما آغشته به غمی نهفته. 

 

چشم‌هام رو از رامتین گرفتم و با شب بخیری آروم در اتاقم رو بستم. با انداختن پشتک در، چشم‌هام رو بستم. 

 

بعد از چند ثانیه، صدای دور شدن قدم‌های رامتین اومد. آروم آروم دور می‌شد و بعد ناپدید شد.

 

چند نفس عمیق کشیدم. 

یک...

دو...

سه...

 

و بعد چشم‌هام رو باز کردم. کفش‌م رو توی جای کفشی گذاشتم و روی پاشنه‌ی پام چرخیدم. نگاهم دور‌تادور اتاق چرخید.

 

از روی جعبه‌ی پیتزای هوراد... 

از روی پلی استیشن که متصل به لپ‌تاپ بود... 

از روی بازی‌های فکری پخش‌شده روی زمین... 

 

همه چیز همون‌طور که بود، باقی مونده بود.انگار هیچ‌چیزی توی دنیا تغییر نکرده بود. انگار هیچ اتفاقی نیافتاده بود.

 

چشمم به آینه‌ی قدی روبه‌روم افتاد. به چشم‌های قهوه‌ای و خسته‌ی خودم. به پوست رنگ‌پریده‌ و موهای چسبیده به صورتم. 

 

جلو رفتم. برای چند ثانیه فقط به چشم‌هام خیره موندم. به قهوه‌ی بی‌پایانی که هیچ حسی نداشت، جز خستگی... 

به فردی که مقصر تموم اتفاقات بود. 

 

سیبک گلوم بالا پایین می‌شد. لبم رو به دندون گرفتم. خون توی رگ‌هام می‌جوشید. توی یه حرکت ناگهانی دستم رو مشت کردم و محکم به شیشه‌ی آینه کوبیدمش. 

صدای شکستن شیشه توی اتاق پیچید. 

 

خون گرم و روان از انگشت‌هام جاری شد. اشک چشم‌هام رو پر کرده بود. دوباره محکم به آینه مشت زدم‌. سوزش تندی توی انگشت‌هام پیچید، اما مهم نبود. 

 

عرق پشتم رو خیس کرده بود و قلبم از شدت خشم و درد محکم به بالا می‌کوبید‌. 

 

خون چکه‌چکه از دستم روی زمین می‌ریخت. نفس‌هام بریده بریده شده بودن. 

 

خیره به آینه‌ی شکسته و چشم‌های خیس از اشک... 

 

لبم رو محکم به هم فشردم و لگد محکمی به آینه زدم که تمامش با صدای تقی خورد شد. تیکه‌ی شیشه‌ی توی دستم و پام می‌سوختن. 

 

با خشم و تموم توانم همه‌ی وسایل روی میز به زمین انداختم. قفسه‌ی سینه‌م بالا پایین می‌پرید و بعد بدن بی‌جونم رو روی صندلی انداختم. 

 

لبم می‌لرزید و دستام می‌سوخت. سرم رو به پشت صندلی تکیه دادم و چشم‌هام رو بستم. نفس‌هام مثل یه حیوون زخمی شده بودن. 

 

چند ثانیه گذشت. آروم، سنگین... 

شایدم چند دقیقه... 

شایدم ساعت... 

نمی‌دونم. 

 

که صدای مهربون و نازک آرادین از پشت پنجره باعث شد چشمام رو باز کنم. 

 

ــ آریا اون‌ جایی؟ 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

نفسم رو با صدا بیرون دادم. 

 

آرادین سرش رو به پنجره چسبوند و انگشت‌هاش رو بالای سرش حمایل کرد. نگاهش رو سرتاسر اتاق گذروند تا به من رسید. 

ــ بیا این درو باز کن.

 

بی‌حوصله پلکی زدم. 

 

آرادین محکم‌تر به پنجره کوبید و گفت: بیا این درو باز کن بچه، برای چی ناز می‌کنی؟ 

 

نفسم رو توی دهنم حبس کردم. بعد کلافه اونو بیرون دادم و از روی صندلی بلند شدم. پشتک رو برداشتم و در رو بازکردم. 

 

آرادین دست به کمر گوشه‌ی لبش رو به دندون گرفته بود و گفت: بالاخره... 

 

ابرویی بالا دادم و بدون هیچ‌ حرفی وارد اتاقم شدم. 

 

ــ وایسا منم بیام. 

 

بی‌حوصله خودم رو روی تختم انداختم. 

 

آرادین درحالی که کفشش رو درمی‌آورد و در رو پشت سرش می‌بست، گفت: قدیم‌ها هر پسری آرزو داشت که یه دختر بیاد تو اتاقش... 

 

نگاهش رو سرتاسر اتاق گذروند و لبش رو به دندون گرفت. 

ــ نچ نچ نچ... نگا اتاقت... 

 

بعد نگاهش روی من ثابت موند. پوزخندی زد و گفت: وضع خودت هم بهتر از اتاقت نیست. 

 

سرم رو چرخوندم و خسته توی چشم‌های درشت عسلی‌ش خیره شدم. 

ــ چی می‌خوای؟ 

 

چشم‌هاش رو تنگ کرد و لب‌هاش رو به شکل غنچه درآورد. 

ــ اومدم بهت سر بزنم، ادات هم می‌رسه؟ 

 

پوفی کردم و سرم رو روی بالشتم تکون دادم. 

ــ من که نخواستم کسی بهم سر بزنه. 

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

مهمان
این موضوع برای عدم ارسال قفل گردیده است.

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...