رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

Mahy

کاربر نودهشتیا
  • تعداد ارسال ها

    21
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

4 دنبال کننده

درباره Mahy

  • تاریخ تولد 09/16/2007

آخرین بازدید کنندگان نمایه

83 بازدید کننده نمایه

دستاورد های Mahy

Apprentice

Apprentice (3/14)

  • One Month Later
  • Dedicated نادر
  • Week One Done
  • Collaborator نادر
  • Reacting Well

نشان‌های اخیر

23

اعتبار در سایت

  1. Mahy

    تاپیک سرگرمی | خودت رو معرفی کن

    سلام✨ من مهدیه ام 18سالمه رشتم ریاضیه و دارم رمان رد قدم هارو مینویسم
  2. #پارت_شانزدهم روی تخت دراز کشید و چشمانش بسته شد، اما ذهنش هنوز به هر گوشه‌ای از خانه امن سرک می‌کشید. *** صدای آزار دهنده‌ای خواب شیرینش را در هم شکست. دستش را به هر سمت دراز می‌کرد تا آوای آنه شرلی که از گوشی پخش میشد را خفه کند. آن را گوشه‌ای روی تخت پیدا کرد و آماده بود هر فحشی که می‌تواند نثار شخص آن طرف خط کند که چشمش به اسم "نرگس جون" روی صفحه افتاد. بلند شد و شالی که از دیشب روی سرش مانده بود را کناری انداخت. بی میل تماس را وصل کرد. - بله. صدای بلند نرگس باعث شد خواب از سرش فرار کند. - بله و بلا... صدباره دارم بهت زنگ میزنم دختر چرا جواب نمیدی!؟ نورا نگاهی به ساعت گوشی انداخت. - ننه ساعت شیش صبحه چه توقعی داری خب خواب بودم! صدای نرگس کمی ملایم تر شد. - خاک تو سر تنبلت کنن... پاشو برو صبحانه‌ای چیزی درست کن برا شوهرت. نورا می‌دانست بحث با مادرش فایده‌ای ندارد پس چشمی زمزمه کرد و با گفتن خداحافظ گوشی را روی تخت پرت کرد. خودش هم با گفتن اخیش دوباره دراز کشید؛ بی آنکه بداند این خانه قرار نیست جای خواب‌های آرام باشد. چشمانش کم‌کم داشت گرم می‌شد که این‌بار صدای رادین، مثل خطی تیز، روی آرامشش کشیده شد. - بلند شو دیگه… تا کی می‌خوای بخوابی؟ نورا عصبی صورتش را در بالش فرو برد و غر زد: - بابا ولم کنین… رادین به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد. نور صبح، بی‌رحمانه توی اتاق ریخت؛ نوری که نه دلگرم‌کننده بود، نه مهربان. - پاشو… وقت تمرینه. نورا ناله‌ای کرد و نیم‌خیز شد. - بی‌خیال حاجی، مگه پادگانه؟! رادین پشت به او ایستاده بود و به باغچه‌ی حیاط نگاه می‌کرد؛ به خاکی که ردی از زندگی نداشت و گل‌ رُزهایی که بی‌صدا دوام آورده بودند. دستش را در جیبش فرو برد و گفت: - اگه می‌خوای جون سالم به در ببری، از همین الان باید عادت کنی. نورا با خشم از جا بلند شد. محض احتیاط دستی به موهایش کشید؛ انگار مرتب بودن موهایش، تنها چیزی بود که هنوز تحت کنترل داشت. - خیل خب حاجی… خوابو زهرمارم کردین. حالا بگو سرویس کجاست؟ رادین برگشت و با سر به دری که روبه‌روی تخت بود اشاره کرد و نورا بی‌حرف وارد شد. رادین دوباره به پنجره خیره ماند؛ شیشه تصویر حیاط را نشان می‌داد، اما نگاهش ناخواسته جایی میان امواج موهای نورا گیر کرده بود.
  3. #پارت_پانزدهم لیوان را کمی محکم‌تر گرفت؛ مزه‌ی شیرین هات‌چاکلت، با یادآوری ازدواجی که به او تحمیل شده بود، دیگر به دهانش نمی‌نشست. ******** رو به روی یک آپارتمان مسکونی ایستاده بودند. سیاهی شب کمی دید نورا را می‌گرفت، اما ساختمان کهنه هنوز پیدا بود. نورا نگاهی به ساختمان و نگاهی به رادین انداخت _خانه امنی که میگفتی اینه؟بقالی سر کوچه که از این امن تره! رادین بی حرف کلید را از جیبش بیرون آورد و در را باز کرد. هردو وارد خانه شدند.. یک ساختمان معمولی با یک حیاط معمولی تر! نورا محیط را از نظر گذراند؛ جز یک باغچه کوچک چیز جذابی در حیاط نبود. رادین بی اعتنا چند پلهٔ جلوی در را بالا رفت و نورا به دنبالش دوید. در نزدیکی در متوجه صفحه‌ی باریکی کنار دستگیره شد. فلزی سرد و ساده بود؛ اما دایره‌ی شیشه‌ای کوچکی بالای کلید، زیر نور کم ماه برق زد. رادین اول کلید را چرخاند. بعد انگشتش را روی سنسور گذاشت. قفل با صدایی کوتاه و خفه آزاد شد؛ رادین وارد خانه شد و کوله اش را روی مبل انداخت. نورا همانطور که همه چیز را با دقت نگاه می کرد خمیازه ای کشید و از راهروی باریک جلوی در گذشت. به تقلید از رادین کوله اش را روی مبل انداخت و به دنبال او به اتاقی رفت. رادین به تخت اشاره کرد و گفت _اینجا میتونی استراحت کنی... شب به خیر چشمان خسته نورا جز یک تخت گرم و نرم چیزی نمیدید. آرام شب به خیری زمزمه کرد. روی تخت دراز کشید و چشمانش بسته شد، اما ذهنش هنوز به هر گوشه‌ای از خانه امن سرک می‌کشید. ******
  4. #پارت_چهاردهم ******* فنجان قهوه‌اش را آرام تکان داد؛ به بالا و پایین شدن سطح قهوه خیره مانده بود و همه‌ی احتمالات را در ذهنش بررسی می‌کرد. صدای نورا، مثل قلابی، او را از عمق افکارش بیرون کشید. — به مامانم اینا چی بگیم؟ رادین دست از فنجان کشید و به نورا نگاه کرد. +می‌گیم چند روزی می‌خوایم بریم مسافرت. — فکر می‌کنی اجازه می‌دن قبل از عقد بریم مسافرت؟ رادین نگاهش را به شیشه‌ی کافه دوخت. خیابان شلوغ و پرسر‌وصدا بود. +باید یه جوری قانعشون کنیم… بدون این آموزش‌ها پلیس بهت اجازه‌ی همکاری نمی‌ده. نورا کمی از هات‌چاکلتش مزه کرد. — مگه قرار نبود یه مدت صیغه باشیم، بعد بگیم به درد هم نمی‌خوریم؟ اگه بگیم می‌خوایم مسافرت که اسم بچه‌هامونم انتخاب می‌کنن! کلافگیِ رادین، میان همهمه‌ی خیابان و راه‌هایی که همه به بن‌بست می‌رسیدند، در صدایش بالا زد. +می‌گی چیکار کنم نورا؟ نورا به چند نفری که در کافه بودن نگاهی انداخت و آهسته گفت: — صداتو برا من بالا نبرا… رادین صورتش را میان دست‌هایش گرفت. +ببخشید… بعد دست‌هایش را روی میز گذاشت و در هم گره کرد. +می‌گیم بعد سفر فهمیدیم تفاهم نداریم… نمی‌تونن که مجبورمون کنن ازدواج کنیم! نورا بی‌اختیار نیشخندی زد. — ولی تونستن مجبورمون کنن صیغه بشیم… در جریانی که؟ رادین پاسخی نداد. تصویر مبهم خود و نورا در شیشه‌های کافه، حقیقتی بود که نمی‌خواست به زبان بیاورد. نورا با جرعه‌های آخر هات‌چاکلت، بغضی را فرو داد که راه نفسش را تنگ کرده بود. لیوان را کمی محکم‌تر گرفت؛ مزه‌ی شیرین هات‌چاکلت، با یادآوری ازدواجی که به او تحمیل شده بود، دیگر به دهانش نمی‌نشست. ********
  5. #پارت_سیزدهم اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند... ******* رادین وارد اتاق سرهنگ شد و احترام نظامی گذاشت. سرهنگ که پشت میز نشسته بود، نگاهی به او انداخت و سری تکان داد. _بشین پسرم. رادین روی صندلی روبه‌روی میز جاخوش کرد و دستانش را روی ران‌ها فشرد. دستی به پیشانی اش کشید و گفت +با نورا حرف زدم… قبول کرد. سرهنگ خودکارش را برداشت و چیزی نوشت. _خوبه… اما قبل از هرچیز نورا باید آماده بشه. مهری روی برگه زد و آن را به سمت رادین گرفت _و مسئولیت این آموزش با توئه. رادین برگه را گرفت و به متن سیاه و درشت بالای صفحه چشم دوخت "دستور استقرار حفاظتی" سرهنگ ادامه داد __یک هفته می‌رین خانه امن. تمرین‌های دفاع شخصی، کنترل موقعیت‌های خطرناک و آشنایی با فضای عملیاتی برای نورا..... و در همین مدت، باید همه جزئیات پرونده رو بهش منتقل کنی. رادین نفس عمیقی کشید، دلش نمی‌خواست یک هفته تمام با نورا تنها باشد... اما دستور، دستور بود. به ناچار چشمی گفت و بلند شد... احترام نظامی گذاشت و از اتاق بیرون آمد. *******
  6. #پارت_دوازدهم سپس به سمت در قدم برداشت. نورا لحظه ای در شک فرو رفت و وقتی به خودش آمد فوراً از جا بلند شد و روی زمین نشستو پای رادین را گرفت _دستم به شلوارت حاجی غلط کردم.. اصلا چی گفتم مگه؟ ولش کن کتاب متابم نمیخوام خرج برادران عزیز پلیس زیاد میشه رادین با چشمان گرد به سمت نورا برگشت. روی دو زانو افتاده و محکم پای رادین را چسبیده بود. کنترلش داشت از دستش میلغزید. نورا که سعی میکرد خودش را تا جایی که میتواند مظلوم کند آهسته لب زد _تورو خدا.. این فرصتو از من نگیر رادین چشمانش را بست تا کمی بر خود مسلط شود. پایش را آرام عقب کشید و روی پنجه پا روبه روی نورا نشست. +نورا من نمیخوام بلایی سرت بیاد که مسببش من باشم. نورا چهار زانو کف اتاق نشست _پس بگو به فکر خودتی! رادین هم به تقلید از او نشست و به در تکیه داد +نه... به فکر جون توأم. نورا نگاه از زمین گرفت و به رادین داد _مگه تو مواظبم نیستی؟ رادین دیگر نمی توانست به چشمان مظلوم نورا خیره باشد.پوف کلافه ای کشید و سرش را به در تکیه داد. +من خیلی خسته ام.. فردا دربارش حرف میزنیم. نورا با اشتیاق گفت _یعنی قبوله؟ رادین سرش را بلند کرد و دوباره به نورا خیره شد +خیلی باید مراقب باشی نورا... مسئله فرا تر از دنیای رنگی توئه. نورا انگار که نصیحت های رادین را نشنیده باشد، بالا پرید و فریاد زد _یسسس رادین ترسیده بلند شد و گفت +چته دختر یواش تر نورا در پوست خود نمی گنجید. با لبخندی که نمی توانست مهارش کند لب زد _ماچ بهت حاجی.. سنگ تموم میزارم برات.. وایییی مامانم اینا بفهمن! رادین خسته از تلاش برای فهماندن خطر به نورا به سمت در برگشت و گفت +نباید به کسی چیزی بگی و کاملا عادی به زندگیت ادامه میدی نورا کمی فقط کمی دلش برای رادین سوخت و چشم بی جانی گفت و هردو از اتاق خارج شدند. بعد از رفتن رادین، نورا مدام در ذهنش نقشه و عملیات را تصور میکرد... جایی که همه اورا تشویق میکنند و مدال شجاعت به سینه اش میزنند. در خیالاتش غرق بود و مدام میخندید. اما یاسر و نرگس از حال خوش نورا و خلوتش با رادین تعابیر دیگری داشتند...
  7. #پارت_یازدهم هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت. نورا آهی کشید، سیب و چاقو را آرام در بشقاب گذاشت و بالشت را روی پایش جمع کرد، انگار می‌خواست خودش را در آن پناه دهد... هیچکدام راهی جز کنار آمدن نداشتند.... _خب سرگرد... بگو ببینم این پرونده‌ای که جون منو قراره وسطش بذاری، دقیقاً چیه؟ رادین نفس عمیقی کشید و گفت +قبل از هر چیز باید بدونی، هیچ‌کس مجبورت نمی‌کنه. اگه حس کنی نمی‌تونی، همین‌جا تمومش می‌کنیم. نورا ابرویی بالا انداخت _این مقدمه‌ها یعنی قراره بترسم؟ رادین نگاهش را از او دزدید. +قراره محتاط باشی.. سپس به نورا خیره شد و ادامه داد +در واقع اون شرکت فقط یه محل کار نبود…یه پوشش بود. متعلق به شخصی به اسم شهرام؛ ما به کسی نیاز داریم که از قبل وارد اون فضا بوده،کسی که دیده شده، اعتماد گرفته و هنوز شک‌ برانگیز نیست. نورا آرام گفت: _یعنی من. رادین سرش را تکان داد +یعنی تو. نورا دستش را زیر چانه اش گذاشت و لب زد _خب حالا کارش چیه این شهرام کج دست؟ +شبکه‌ی قاچاقه... از آدم گرفته تا هر چیزی که بشه ازش پول درآورد. نورا دستش را از زیر چانه برداشت و به بالشت تکیه داد. قلبش کمی تندتر میزد. نه میتوانست از چنین پیشنهاد جذابی بگذرد نه میتوانست به خطر ها بی اهمیت باشد.. اما نورا بود و کله شقی هایش! _قبوله حاجی...ولی به یه شرط رادین منتظر به نورا نگاه میکرد. احتمالا اولین شرط او امنیتش است. نورا لبش را تر کرد و گفت _اگه مُردم راجب زندگیم کتاب بنویسین بعد سرش را به حالت نمایشی خاراند و به آنی هیجان زده دستانش را به هم کوبید و ادامه داد _آها "نورا شهیدهٔ مظلوم".. اره همین اسم برا کتابم عالیه رادین با حیرت و غم به نورا نگاه میکرد. با خود فکر میکرد کجای راه را اشتباه رفته به چنین روزی دچار شده؟ دستی به صورتش کشید و بلند شد نورا ترسیده گفت _کجا حاجی.. شرطم قبول نیست؟ رادین پکر به نورا نگاهی انداخت. +اول اینکه برات آرزوی شفاعت میکنم.. و دوم اینکه قضیه منتفیه... هرچی گفتمو فراموش کن چون تو به درد این کار نمیخوری. سپس به سمت در قدم برداشت.
  8. https://forum.98ia.net/topic/5270-رمان-رد-قدم-ها-مهدیه-کاربر-انجمن-نودهشتیا/#findComment-26110
  9. #پارت_دهم زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد. نورا آهی کشید و به سیاهی چشمان رادین خیره شد.. هر دوی آنها خوب میدانستند که حال بد این روز هایشان به خاطر ازدواجیست که انتخاب هیچکدامشان نبود.. نگاه رادین قفل چشمان نورا شده بود.. چشمان گربه او زیادی گیرا بودند! صدای تق تق در باعث شد نگاه از هم بگیرند و نورا از زمین بلند شود و دوباره روی تخت برگردد.. _بفرمایید نرگس با ظرف میوه وارد شد و آن را روی تخت کنار نورا گذاشت. _بفرمایید میوه تازه... نورا مامان برا رادین جان پوست بگیر نورا با تعجب لب زد _وا نرگس جون خودش دوتا دست داره ده تا انگشت.. نرگس چشم غره ای به نورا رفت که بی درنگ چاقو و سیبی برداشت.. رادین به زور خنده اش را جمع کرد و گفت +نیازی نیست زنعمو من خودم پوست میگیرم ـ نه رادین جان بزار ببینم بلده یه سیب پوس بگیره رادین دیگر نمیتوانست خودش را کنترل کند..لبانش را روی هم فشار داد و لبخند کجی گوشه لبش نشست که از نگاه نورا دور نماند _عه مامان! حتما باید جلو این منو ترور شخصیتی کنی؟ نرگس با خشم به نورا نگاه کرد _آدم به شوهرش میگه این؟! نورا و رادین ساکت شدند.... شوهر! کلمه ای که برای هیچکدامشان جا نیفتاده بود. نرگس بی خبر از جنگ درونی آنها گفت _خب دیگه من میرم بیرون راحت باشین. و با لبخند اتاق را ترک کرد در که بسته شد، سکوت مثل چیزی زنده در اتاق پخش شد. نه رادین حرف می‌زد، نه نورا حرکتی می‌کرد. فقط صدای دور شدن قدم‌های نرگس بود که کم‌کم محو شد. نورا نگاهش را از زمین گرفت و به دیوار روبه‌رو دوخت. لبخندش محو شده بود؛ انگار همان یک کلمه، تمام شوخی‌هایش را بلعیده باشد. رادین گلویش را صاف کرد، اما چیزی نگفت. هر دو درگیر همان فکرِ مشترک بودند؛ یک موضوع سنگین که هیچ‌کس جرئت گفتنش را نداشت.
  10. #پارت_نهم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد رادین سرش را بالا گرفت و صدایش را صاف کرد +شرکت قبلی که توش کار میکردیو یادته؟ نورا از به یاد آوردن آن شرکت قلبش به درد آمد و با بغض گفت _مگه میشه یادم بره... میدونی چقدر بهم حقوق میدادن و تو با بی رحمی از چنگم درش آوردی؟ رادین پوف کلافه ای کشید +دختر چرا نمیفهمی اونجا مال یه خلافکار بود.. نورا بی قید تر از این حرف ها گفت _خب باشه.. مهم پولش بود که حسابی سنگ تموم میذاشتن برام رادین نگاهش را از نورا گرفت. هر کلمه‌ای که نورا با شوخی می‌گفت، بیشتر به او ثابت می‌کرد که این بازی، بازی او نیست... ای کاش از اول نورا وارد آن شرکت کذایی نمی شد. +من بهت گفتم بیای بیرون چون معلوم نبود چه اتفاقی برات میوفته.. در ضمن حتی معلوم نیست حقوقی که میدن حلاله یا نه نورا باز هم چشم در کاسه چرخاند. _خب حالا.. بعد این همه مدت تا اینجا اومدی این حرفارو بزنی؟ سپس مشتاق به سمت رادین خم شد و گفت _ بگو ببینم جریان اون همکاریه چی بود؟ رادین کمی عقب رفت. نزدیک بودن به نورا معذبش میکرد... حتی اگر محرم هم بودند! +لطفا چند دقیقه هم که شده جدی باش... مسئله مرگ و زندگیه.. میدونی اگه وارد ماجرا بشی جونت در خطره؟ رادین انگار سعی داشت با این حرف ها از نورا جواب منفی بگیرد. اگر او قبول نکند همه چیز بهتر میشود.. حداقل برای رادین! نورا با تعجب لب زد _خطر؟ .. ماجرا؟ چند لحظه ای در عالم خودش حرف های رادین را مزه مزه میکرد... کم کم رد تعجب از صورتش کنار رفت و لبانش کش آمد. با هیجان گفت _من میمیرم برا خطر جناب سرگرد.. اصلا من خود خطرم... من خودم ماجرام حاجی.. سپس از روز تخت بلند شد و روی زمین به حالت سجده نشست و با خود تکرار میکرد _خدایا دمت گرم... خدایا نوکرتم.. چشمان رادین نزدیک بود از حدقه بیرون بزند. کدام قسمت از حرف هایش انقدر برای نورا جذاب بود؟ +پاشو ببینم.. برای مردنت انقدر خوشحالی؟ نورا روی دو زانو نشست و به رادین چشم دوخت _سرگرد… من نمی‌خوام فقط نفس بکشم… می‌خوام زندگی کنم. برای نورا پشت آن شوخی و لبخند، حقیقتی خوابیده بود که خودش هم کمتر به زبان می‌آورد؛ زندگی‌اش مدتی بود خلاصه شده بود در روزهایی تکراری، کارهایی که دوستشان نداشت، تصمیم‌هایی که دیگران برایش می‌گرفتند و آینده‌ای که هیچ نقطه روشنی در آن دیده نمی‌شد.
  11. #پارت_هشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا نورا به شدت کنکجاو بود که ببیند چه چیزی باعث شده رادین بعد مدت ها سراغش بیاید آن هم وقتی حتی فرصت نکرده لباس کارش را عوض کند. مثل همیشه با هیجان بلند شد و به سمت پله ها رفت اما پای او به فرش گیر کرد و نزدیک بود نقش زمین شود. با خجالت به سمت آنها برگشت و لبخند خجولی زد... شستش را به علامت لایک بالا آورد و گفت _آی اَم فاین(من خوبم) اعضای خانواده به این رفتار های نورا عادت کرده بودند و همگی به خنده افتادند. رادین با گفتن با اجازه بلند شد و هردو به سمت اتاق رفتند. نورا روی تخت جا خوش کرده و با پتو و بالشتش ور میرفت. رادین هم روی صندلی میز تحریر نشسته بود. او هنوز هم نمیدانست از کجا شروع کند... سکوت اتاق با فریاد اَه گفتن نورا شکست. رادین با تعجب به او خیره شده بود. نورا خجالت زده دستی به گوشه شالش کشید و گفت _عه خب یه ساعته اینجا نشستی... دهن مبارکتو باز کن ببینم چی میخوای بگی رادین با تأسف سری تکان داد. +باشه پس میرم سر اصل مطلب.. خب... راستش یه جورایی ازت درخواست همکاری دارم.. نورا گیج پرسید _وا.. همکاریِ چی!؟! رادین کلافه از درگیری های ذهنی اش گفت + برای حل یه پرونده بهت نیاز دارم...در اصل به تو و شغلت. نورا هیجان زده بالا پرید و گفت _ایول سرگرد بالاخره دم و دستگاه پلیس یه نیروی به درد بخور کشف کرده رادین پکر به نورا زل زده بود. نورا هم جسورانه در چشمانش خیره شد _چیه؟.. خوشگل ندیدی؟ سپس دو دستش را در هم قلاب کرد و روبه آسمان چشمانش را بست و گفت _وایییی فکر کن.. نورا فاخر میشه ستاره نیروی انتظامی.. بهت افتخار میکنم نورا.. رادین آرنج دست راستش را روی پایش گذاشت و پیشانی خود را فشرد +نورا اینا بچه بازی نیست.. گوش کن ببینم چی میخوام بگم نورا بادش خوابید... چشمانش را در حدقه چرخاند و دو ستش را پشت سر، روی تخت گذاشت و به آنها تکیه زد _میشنوم جناب سرگرد
  12. #پارت_هفتم رادین مثل موجی سهمگین بود که به سوی کشتی کوچکی می‌تاخت؛ کشتی‌ای که حالا نورا روی آن سوار بود و قرار بود در مسیر خطرناک پلیس حرکت کند. رادین روی راه سنگ‌فرش شده‌ی حیاط قدم می‌گذاشت. اگر قبول کنه و اتفاقی براش بیوفته؟ اگر بلایی سرش بیاد؟ اگر شهرام بفهمه؟ ناگهان صدای پرهیجان نورا رشته‌ی افکارش را پاره کرد. با همان لحن خاص و پرانرژی‌اش تقریباً داد زد: _سلام آقا پلیسه! رادین بی اعتنا به افکار کشنده مغزش، خیره نورا شد.. چشمان کشیده عسلی‌اش برق می‌زد و لپ های گردش در سرما سرخ شده بود... نورا هم به قامت رادین در لباس نظامی نگاه میکرد... عجیب به او می آمد! رادین سر پایین انداخت و به راهش ادامه داد و زیر لب سلامی نجوا کرد. نورا همچنان جلوی در ایستاده بود، هیچ جوره نمی‌توانست با نگاه سرد و لحن جدی رادین کنار بیاید... به رادین خیره شده بود و با نگاه برایش سنگ می انداخت. نمی دانست چقدر گذشته که یادش افتاد که او را جلوی در نگه داشته، آن هم در این سرما! سریع کنار رفت و گفت _ عه.. ببخشید... بیا تو دیگه! رادین وارد خانه شد و بعد از احوال پرسی گرمی با عمو و زنعمویش روی مبل های وسط سالن نشستند. عمو یاسر با سرخوشی پرسید _خب بگو ببینم عمو جان... از کار و بار چه خبر.. +خبری نیست عمو میگذرونیم... همین موقع زنعمو با سینی چای وارد سالن شد و گفت _مامان بابات چطورن.. خیلی وقته دور هم جمع نشدیم. +اونام خوبن سلام دارن خدمتتون.. رادین دیگر وقت تلف کردن را جایز نمی دانست. رو به عمویش کرد و گفت +اگه اجازه بدین من با نورا یه کار کوچیکی داشتم عمو یاسر نگاهی به نورا که روی مبل کنار رادین نشسته بود انداخت و با لبخند پاسخ داد _ حتما میتونین برین اتاق نورا
  13. #پارت_ششم ****** سرهنگ پرونده را روی میز انداخت. _می‌خوای همسرتو وارد این بازی کنی؟ بازیِ سارامان؟ رادین سرش را پایین انداخت. این سوالی بود که بارها از خودش پرسیده بود؛ و هر بار به جوابی نمی رسید؛ +نمی‌دونم. سرهنگ نفس عمیقی کشید و دستانش را پشت سرش قفل کرد. _هیچ پرونده‌ای ارزش فرو ریختن یه خونه رو نداره... رادین نفسش را آهسته بیرون داد. +من نمی‌خوام نورا رو وارد این جهنم کنم… مکث کرد. +ولی نمی‌تونم وانمود کنم خطر فقط برای ماست... سرهنگ سری تکان داد، او می‌دانست رادین کاملاً آگاه است و وزن این مسئولیت روی دوشش سنگینی می‌کند. _ باشه ولی هر قدمش ریسک بزرگی داره… حواستونو جمع کنین… رادین نمی‌دانست خوشحال باشد که سرهنگ پذیرفته یا نگران… احترام نظامی گذاشت و به سمت در رفت. سرهنگ چند قدم به جلو آمد و با لحن پدرانه و آرام گفت: _ قبل از سرگرد بودن، وظیفه همسر بودن داری… مواظبش باش. رادین به سمت سرهنگ برگشت، محکم و قاطع سر تکان داد بدون توجه به آشوبی که در دلش بود و از اتاق بیرون آمد. دستش را داخل جیب پالتویش برد و بی‌آن‌که بداند چرا، کلید ماشین را محکم فشار داد. تصمیم گرفته شده بود. نه با داد، نه با تهدید؛ با همان لحن سردی که اسمش را می‌گذاشتند «منطق». آنقدر ذهنش درگیر این تصمیم جدید شده بود که نفهمید کی جلوی در خانه عمو یاسر رسید. زنگ را فشرد و بلافاصله صدای زنعمویش در کوچه سرد و خلوت پیچید _بیا بالا رادین جان و لحظه ای بعد صدای تقه ای به گوش رسید و در باز شد. ًرادین مثل موجی سهمگین بود که به سوی کشتی کوچکی می‌تاخت؛ کشتی‌ای که حالا نورا روی آن سوار بود و قرار بود در مسیر خطرناک پلیس حرکت کند.
  14. #پارت _پنجم رادین نامحسوس نفس عمیقی کشید، خوشحال بود که علی را کنارش دارد. نیلوفر دستی به حلقه اش کشید و طبق عادت کمی آن را جابه جا کرد. سپس به علی چشم دوخت و گفت __توی شرکتی که شهرام ازش برای ترجمه‌ی اسناد و قراردادهای مالی استفاده می‌کنه نورا فقط مترجمه، نه شریک، نه عضو باند. در واقع هیچ تماس مستقیمی هم با خود شهرام نداره… ولی برای ما که هیچ مدرکی از شهرام نداریم کمک بزرگیه. و در مورد جناب سرهنگ هم... احتمالا مخالفت می‌کنه، ولی وقتی بفهمه راه دیگه‌ای نداریم، مجبور می‌شه بپذیره. رادین کم کم داشت کلافه میشد. چرا متوجه نبودن که مهمترین چیز جان نوراست؟ + اگه شهرام بفهمه چی میشه؟ و باز هم سکوت... تک تکشان خوب میدانستند شهرام چه جانور خطرناکیست. نیلوفر حلقه را به دست دیگرش جابه جا کرد و به میز چشم دوخت. +تا وقتی پوشش نورا حفظ بشه مشکلی پیش نمیاد. و در دل ادامه داد: امیدوارم... رادین دست راستش را روی چشم‌هایش گذاشت و محکم فشار داد. مسئولیتش فقط یک پرونده نبود. اجازه نمی‌داد شغلش، نورا یا حتی یک نفر از خانواده‌اش را به خطر بیندازد. اما تکلیف پرونده چه می‌شد؟ نه، در این شرایط نمی‌توانست فکر کند. پس گفت: +بذارین اول با سرهنگ مشورت کنم. ضمن اینکه معلوم نیست نورا اصلاً قبول کنه. این‌ها را گفت، اما خودش خوب می‌دانست؛ هم سرهنگ با این پیشنهاد کنار می‌آید، و هم نورای کله‌شق، همیشه برای دردسر آماده است. رادین از جایش بلند شد. +جلسه تمومه. تا اعلام نظر سرهنگ، هیچ تصمیمی قطعی نیست. نگاه کوتاهی به جمع انداخت. هیچ‌کس حرفی نزد. صندلی‌ها آرام عقب رفتند، کاغذها جمع شد و هرکس با فکر خودش اتاق را ترک کرد؛
  15. #پارت_چهارم نیلوفر در تلاش بود تا جلوی خودش را بگیرد و دندان های علی را در دهانش خورد نکند، نفس عمیقی کشید و چشم باز کرد و با آرامش گفت _من به همه اینا فکر کردم. قرار نیست ما وارد باند شهرام بشیم یا عضو جدید بیاد تو گروه. همه چشم ها منتظر نقشه نیلوفر بودند. نیلوفر لبخندی زد و دستانش را روی میز در هم گره کرد _ در واقع شهرام باید فکر کنه یکی از ما، مال خودشه. نیلوفر میدانست پیشنهادش چندان به مذاق رادین خوش نمی آید اما در حال حاضر تنها پرونده، برایش اهمیت داشت. _شهرام کاربلده. سراغ آدم‌هایی می‌ره که حتی پلیس هم بهشون شک نمی‌کنه؛ آدم‌های تمیز، بدون حتی یه لکه‌ی مشکوک تو پرونده‌شون. نیلوفر باز هم تعلل کرد. نگاهی به رادین انداخت و ادامه داد _ما هم همچین کسی رو داریم. کسی که وارد منجلاب سارامان شده بدون این که خودش بدونه. سکوت مثل باری سنگین روی شانه‌های همه افتاد. حتی علی هم چیزی نگفت. رادین می‌فهمید، اما ذهنش لجوجانه عقب می‌کشید. خط اخم روی پیشانی‌اش عمیق‌تر شد. تا اینکه نیلوفر چیزی که رادین به دنبال فرار از آن بود را به زبان آورد _نورا رادین دیگر نتوانست ساکت بماند. دستانش مشت شد و با صدایی که به زحمت کنترلش می‌کرد گفت: +امکان نداره. نیلوفر بی رحمانه ادامه داد _ولی وقت نداریم. این تنها راهمونه. اما این خط قرمز رادین بود... خانواده اش! نورا برای او یک مسئولیت اجباری به حساب می آمد اما به هر حال شریک زندگی اش بود...نه.. هیچ حساب و کتابی جواب نمی‌داد؛ نمی‌توانست پای نورا را به این ماجرا باز کند. اصلا دیگر نورا ربطی به این پرونده نداشت! او دیگر برای شرکت شهرام کار نمیکرد. نفس عمیقی کشید و با آرامش ظاهری گفت +نورا الان دیگه برای یه شرکت دیگه کار میکنه پس کمکی هم برای ما به حساب نمیاد. نیلوفر نگاه از رادین بر نمیداشت. انگار با نگاهش میخواست بگوید که خودت هم میدونی این یه بهانست. او سکوت را ترجیح داد. بی حوصله تر از این بود که بخواهد دیگران را قانع کند. پس دستانش را از روی میز برداشت و به صندلی تکیه داد _تصمیم با شماست سرگرد. امیر حسام که تا آن لحظه نظاره گر بود، لبی تر کرد و گفت _نورا خیلی راحت میتونه دوباره به شرکت قبلی برگرده و از اونجایی که یه مترجم خبرس حتما دوباره استخدامش میکنن. انگار در میان آنها تنها علی به احساسات رادین، بها میداد. او نمی خواست رادین روی خط قرمز هاش پا بگذارد. از طرفی این نقشه آنقدر ها هم بی نقص نبود پس رو به جمع گفت _فرض کنیم نورا خانم دوباره شد مترجم شرکت الماس... چطوری قراره وارد باند شهرام بشه؟ یا اصلا جناب سرهنگ اجازه اومدن یه غیر نظامی به ماجرا رو میده؟ رادین نامحسوس نفس عمیقی کشید، خوشحال بود که علی را کنارش دارد.
×
×
  • اضافه کردن...