رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

Alen

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    245
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط Alen

  1. دختری که بغض داره و می‌خنده، صد برابر قوی‌تر از مردیه که سیگار می‌کشه... چون خنده‌اش، پشت خودش، داستانی از هزاران درد سرکوب‌شده داره. لبخندش مثل آتشی در دل شب می‌سوزه، در حالی که سیگار فقط دودی‌ست که به هوا میره و هیچ ردپایی از خودش باقی نمی‌ذاره. اون دختری که بغضش رو قورت می‌ده، می‌دونه که می‌تونه دوباره از دل دردش برخیزه، اما مردی که سیگار می‌کشه، هر نفس که می‌کشه، در حقیقت خودشو بیشتر از قبل از دنیا دور می‌کنه. دختری که می‌خنده، می‌دونه که زندگی هیچ‌وقت بی‌درد نیست، ولی با هر خنده‌ای که از دل بغضش می‌زنه، می‌شه حقیقتی بزرگ‌تر از تمام دردهاش. آدم‌ها شاید نتونن بغض‌های پنهانی اون رو ببینن، ولی وقتی که خنده‌ش رو می‌بینن، می‌فهمن که این دختر، از همه اونهایی که فکر می‌کنن قوی هستن، خیلی بیشتر زندگی رو لمس کرده. و مردی که سیگار می‌کشه، به لحظات کوتاه آرامش دست می‌یابه، اما هیچ‌وقت طعم واقعی زندگی رو نمی‌چشه. اون دختر، با بغض و خنده‌ش، همونقدر که می‌دونه چقدر درد کشیده، می‌دونه که خنده‌اش از هر چیزی که دنیا بهش داده، واقعی‌تره.
  2. گاهی توی دل آدم، بغض‌هایی هست که هیچ‌وقت حرفشون رو نمی‌زنن. می‌زنن، اما فقط توی دل شب، وقتی کسی کنارمون نیست. آدم‌هایی که می‌خندن و توی دلشون یه عالمه درد دارن، یه جور دیگه از زندگی رو لمس کردن. اون خنده‌ای که از دل بغض میاد، همون قدر که از درد و زخم‌ها ساخته شده، یه دنیای تازه می‌سازه. شاید کسی نفهمه، شاید هیچ‌کس ندونه که پشت اون خنده، دلی شکسته و شجاع منتظر یه لحظه آرامشه. درست مثل دختری که پشت هر لبخندش یه دنیا رنج مخفی شده، مثل دریاهایی که با هر موجش یادآوری می‌کنن که هنوز از دل طوفان، میشه به ساحل رسید. زندگی خیلی وقتا از همون جایی شروع میشه که آدم‌ها فکر می‌کنن دیگه هیچ‌چیز به دست نمیاد. درد، بغض، شب‌های طولانی، هیچ‌کدوم از این‌ها نمی‌تونن جلوی یه قلب شکستنی رو بگیرن که هنوز با تمام وجود می‌خواد از نو زندگی کنه. خنده‌اش یه جور مقاومت در برابر همه اون چیزی که دنیا بهش داده است. اون کسی که همیشه توی دل شب می‌خنده، عمیق‌تر از همه اونایی که فکر می‌کنن قوی‌تر از دردهاشون هستن، زندگی رو می‌شناسه. اون خنده، نه فقط یه نشانه از شجاعت بلکه از پیروزی در برابر همه چیزهاییه که هیچ‌وقت نمی‌شه فراموش کرد.
  3. مادرم؛ تو تنها کسی هستی که هیچ‌وقت از من خسته نمی‌شوی، آن دست‌های مهربان و بی‌منت که همیشه در کنارم بوده است، که هر بار که دنیا به نظرم تاریک می‌آید، تو هستی که با دستانت، نور را به درون قلبم می‌فرستی. چشمانت، دریایی از محبت‌اند، چشمانی که در آن‌ها هیچ‌چیز جز آرامش و صداقت نمی‌بینم. حتی زمانی که دنیا به نظرم بی‌رحم می‌آید، تو بودی که با نگاهت، دوباره به من یاد دادی که عشق چطور باید زندگی کند. یادمه شب‌هایی که در گوشه‌ای از دنیا، تنها بودم، با دلی پر از درد و اضطراب، اما تو همیشه کنارم بودی، نه با کلمات، بلکه با حضورت، و من هیچ‌وقت احساس نکردم که تنهاییم. تو هر لحظه در سکوت خود، برای من یک دنیا بودی. مادرم، تو همیشه در کنارم بوده‌ای، در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام، در همه شکست‌ها، در همه فریادهای بی‌صدا، تو همیشه آن کسی بودی که با لبخندت، دنیایم را دوباره می‌ساختی. هنگامی که نمی‌توانستم از دردهایم حرف بزنم، تو می‌فهمیدی بدون نیاز به توضیح، بدون پرسش، فقط با نگاهت و دستت که هیچ وقت از من دور نمی‌شد. تو بودی که به من آموختی چگونه در میان طوفان‌ها، با شجاعت ایستاد و راه خود را پیدا کرد. مادرم، تو برای من نه تنها یک مادر، بلکه همه‌ی زندگی من هستی. بدون تو، هیچ‌چیز از زندگی‌ام معنا ندارد. تو همیشه در قلب من خواهی بود، زیرا تو هستی که به من آموختی چگونه زندگی کنم. مادرم، تو تنها کسی هستی که می‌دانم هیچ‌گاه نمی‌روی، تو در من زنده‌ای، در هر لحظه، در هر قدم، در هر نفس... و این برای من تمام دنیاست.
  4. مادرم… او تنها کسی است که قلبش همیشه به اندازه تمام جهان برای من جا دارد، او همان فرشته‌ای است که حتی وقتی دنیا با من سخت می‌شود، دستش به نوازش دراز می‌شود، تا من فراموش نکنم که هنوز کسی هست که برایم دعا کند.مادرم، اویی که هیچ‌وقت از کنار من نمی‌رود، حتی اگر من در دنیای خودم غرق باشم. او در هر قدم از زندگی‌ام همراه من است، حتی وقتی که هیچ‌کس نمی‌فهمد در دل من چه می‌گذرد. مادرم، او که در سکوت می‌سوزد و برای من، بی‌صدا، جنگ می‌کند. دست‌هایش همیشه خالی از درد، اما پر از عشق و آرامش است. یادم می‌آید روزهایی را که وقتی گریه می‌کردم، تنها با یک نگاه او، دل آرام می‌شد، یک نگاه که تمام نگرانی‌ها را از بین می‌برد، انگار که تمام دنیا در آن نگاه بود. مادرم، اویی که همیشه از من قوی‌تر بود، حتی وقتی که در دلش هزار درد پنهان داشت. او هر شب بیدار می‌ماند، تا در خواب من، همه چیز در امنیت باشد. و من، در هر روز از زندگی‌ام، همچنان به یاد دارم که وقتی زمین خوردم، او همان‌جا بود، نه به خاطر اینکه نخواسته بود بگذارد، بلکه به خاطر اینکه همیشه در کنارم ایستاده بود تا دوباره بلند شوم. مادرم، تنها کسی است که وقتی من هیچ چیزی نیستم، او تمام جهانم می‌شود. او مادر است، و من هیچ واژه‌ای جز این ندارم برای وصف آنچه او برایم بوده و هست. چشمانش، آن چشمان مهربان، هیچ‌وقت از من دور نمی‌شود. و من همیشه در دل خود می‌گویم: "مادرم، هیچ چیزی از این دنیا نمی‌تواند جبران کند آنچه تو برای من بوده‌ای." مادرم، تو تنها دلیل زنده بودن منی، و من با هر لحظه که از تو دور می‌شوم، یک بخشی از خودم را از دست می‌دهم… مادرم، تو همه‌چیز منی.
  5. صبر من اندازه دریاست، بی‌پایان و وسیع، مثل دریاهایی که هیچگاه به ساحل نمی‌رسند. اما وقتی پای رفتنت برسد، باتلاقی در من ایجاد می‌شود، یک گودال عمیق و تاریک که تمام صبرم را می‌بلعد، تمام آرامش‌هایی که در دل داشتم، تمام امیدهایی که در رگ‌هایم جریان داشت. رفتنت مثل طوفانی است که دلِ دریا را به آشوب می‌اندازد، و من، در این باتلاقِ خالی، فقط غرق می‌شوم و نمی‌توانم دستم را به چیزی بگیرم. صبرم، که زمانی مثل دریا بود، حالا به دلی پر از درد تبدیل می‌شود، دردی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند توصیفش کند. فقط منتظرم، منتظرم که شاید برگردی، اما می‌دانم که این باتلاق، فقط من را در خود خواهد بلعید.
  6. اشک چشمانم پر تلاطم است... مثل دریایی که سال‌هاست آرام نگرفته، مثل بغضی که راه گلویش را گم کرده، مثل دلی که هزار بار شکست، اما هنوز از درد خسته نشده... اشک‌هایم می‌ریزند، بی‌وقفه، بی‌صدا، اما هیچ دستی نیست که آن‌ها را پاک کند، هیچ آغوشی نیست که پناهشان دهد، هیچ صدایی نمی‌گوید: "گریه کن، من کنارت هستم..." فقط من مانده‌ام و این شب‌های بی‌پایان، من مانده‌ام و چشمانی که از گریه می‌سوزند، من مانده‌ام و سکوتی که شبیه فریاد شده، اما هیچ‌کس نمی‌شنود... کاش کسی بود، کسی که بماند، کسی که بفهمد، کسی که نپرسد "چرا گریه می‌کنی؟" فقط بیاید، فقط در کنارم بماند، فقط، نرود... نرود... نرود... مگر می‌شود؟ محال است... دلِ من، غصه نخور... چشمِ من، کم ببار... اما مگر می‌شود؟
  7. گاهی زندگی مثل ماهی‌ست... ماهی کوچکی که در کف دستانت آرام گرفته، نرم، زنده، گرم... و تو با تمام ترس و عشق، محکم، اما با احتیاط نگهش داشته‌ای. می‌ترسی مبادا از میان انگشتانت لیز بخورد، مبادا بی‌هوا، بی‌هشدار، ناگهان از دستت برود. اما مگر می‌شود همیشه نگه داشت؟ چشم بر هم می‌زنی و می‌بینی که دیگر در دستانت نیست، فقط ردّی از خیسی، ردّی از یک حضورِ از دست رفته، در کف دستانت باقی مانده است. می‌خواهی در آب دنبالَش بگردی، می‌خواهی فریاد بزنی، دستانت را دریا دریا اشک کنی، اما می‌دانی، خوب هم می‌دانی... که چیزی که از دست برود، دیگر هیچ‌وقت، هیچ‌وقت به همان شکلِ قبل برنمی‌گردد. زندگی همین است... پر از لحظه‌هایی که با عشق در آغوششان می‌گیری، آدم‌هایی که برایشان جان می‌دهی، خنده‌هایی که عمیقاً حسشان می‌کنی... اما یک روز، بی‌دلیل، بی‌هشدار، همه‌شان از میان دستانت سر می‌خورند، و تو می‌مانی، با دستانی خالی، و دلی که هیچ‌وقت، هیچ‌وقت، پر نمی‌شود.
  8. گاهی زندگی در یک لحظه خلاصه می‌شود... لحظه‌ای که چشمانت، برقِ مهربانی را در نگاه کسی پیدا می‌کند، لحظه‌ای که صدای خنده‌ی عزیزی، مثل نغمه‌ای آشنا، عمیق‌ترین زخم‌های دلت را نوازش می‌دهد، لحظه‌ای که دستانت، گرمای حضور کسی را حس می‌کند و ناگهان، دنیا امن می‌شود. یا شاید... لحظه‌ای که در تنهایی، اشکی بی‌صدا از گوشه‌ی چشمت می‌لغزد، همان اشکی که نه از غصه، بلکه از تمام نگفته‌ها، از تمام دلتنگی‌هایی‌ست که درونت تلنبار شده‌اند. زندگی همین لحظه‌هاست... همین ثانیه‌های ناب که گاهی آن‌قدر ساده‌اند که قدرشان را نمی‌دانیم، اما روزی، در میان هزار خاطره‌ی رنگ‌پریده، دلتنگشان می‌شویم. قدرشان را بدان... شاید همین لحظه، همان تکه‌ی گمشده‌ای باشد که روزی با حسرت، آرزوی دوباره زیستنش را کنی.
  9. من دگر آشفته‌حالم... در بیابانِ دلم، گل می‌فروشم، شاید برسد دستِ کسی، یا شاید برسد نزدِ کسی... همه گفتند: "دیوانه! تو باید به جای شلوغ بروی، جایی که آدم‌ها صدایت را بشنوند، گل‌هایت را بخرند، جایی که دیده شوی..." اما من... من در سکوتِ این بیابان، میان این زمینِ بی‌حاصل، با دستانی که هنوز بوی امید می‌دهد، گل‌هایم را به باد می‌سپارم، به نسیمی که شاید، شاید آن را به دلی برساند، که بوی عشق را هنوز به خاطر دارد... نه آن بازار شلوغی که گل‌هایش، عطرشان در هیاهو گم شده، و دست‌هایی که آن‌ها را می‌خرند، دیگر نمی‌دانند بوی ناب عشق، چگونه بر دل می‌نشیند...
  10. گاهی آدم آن‌قدر خسته می‌شود که حتی برای دردهایش هم کلمه‌ای پیدا نمی‌کند، چه برسد به جواب. فقط سکوت می‌کند و در خود فرو می‌رِیزد. در جمع می‌خندد، حرف می‌زند، نقش بازی می‌کند، اما هیچ‌کس نمی‌فهمد پشت آن لبخند، پشت آن چشم‌های آرام، یک روح شکسته دارد نفس‌نفس می‌زند. یک روحی که فریاد می‌زند. هیچ‌کس نمی‌بیند شب‌هایی را که با خودش حرف می‌زند، هیچ‌کس اشک‌هایی را که بی‌صدا روی بالش می‌ریزد، حس نمی‌کند. هیچ‌کس نمی‌فهمد چقدر سخت است وانمود کنی که قوی هستی، در حالی که درونت هزار بار فرو ریخته‌ای. گاهی دلت می‌خواهد یکی باشد که بپرسد: "خسته‌ای؟" بدون اینکه بخواهی نقش بازی کنی، بدون اینکه مجبور باشی بگویی "نه، خوبم." کسی که بفهمد حتی اگر سکوت کردی، حتی اگر خندیدی، پشت این همه نقش… یک "تو"ی خسته هنوز در تاریکی نشسته و منتظر است، منتظر کسی که واقعاً ببیندش، واقعاً بشنودش، و واقعاً بماند و بموند تا بفهمد...
  11. به نام خدا نام اثر: دلنوشته های یواشکی شاعر: الناز سلمانی مقدمه: شب‌ها، وقتی همه خوابند، سکوت خانه انگار صدای درونم را واضح‌تر می‌کند. دیگر نیازی نیست لبخندی بزنم که روحم را خسته کند، نیازی نیست وانمود کنم که همه‌چیز خوب است. در این ساعت‌های خلوت، خودم هستم و خودم… می‌توانم برای لحظه‌ای نفس بکشم، بی‌هیچ نقابی، بی‌هیچ تظاهر، بی‌هیچ فشار. اما گاهی با خودم فکر می‌کنم… چرا روزها نباید همین‌قدر واقعی باشم؟ چرا نباید اجازه بدهم که دنیا مرا همان‌گونه که هستم ببیند؟ شاید اگر خود واقعی‌ام را بیشتر دوست داشته باشم، دیگر شب‌ها تنها پناهگاهم نباشند…
  12. گاهی زندگی، در یک لحظه خلاصه می‌شود…
    لحظه‌ای که چشمانت درخشش مهربانی را می‌بیند،
    لحظه‌ای که صدای خنده‌ی عزیزی، مثل موسیقی آرامش‌بخش در روحت می‌پیچد،
    لحظه‌ای که دستانت گرمای حضور کسی را حس می‌کند،
    یا حتی لحظه‌ای که در تنهایی‌ات، قطره‌ای اشک بی‌صدا روی گونه‌ات می‌لغزد و دلت را سبک می‌کند.

    زندگی همین لحظات است؛
    همین لحظه‌های ناب که با عشق، با امید، با رؤیاها گره می‌خورند و از ما انسان‌هایی سرشار از احساس می‌سازند.
    قدرشان را بدان… شاید همین لحظه، همان خاطره‌ای باشد که روزی دلت برایش تنگ خواهد شد.

  13. لحظه‌ای پوکر نگاهش کردم. محو می‌شوی؟ چه‌قدر مسخره و کلیشه‌ای! یه رمان آبکی دیگه! لباسم رو کامل تن کردم و از اتاق بیرون اومدم. مامان داشت ناهار می‌کشید. برای اینکه همه فکرها رو از خودم دور کنم، با شادی از پشت زدم به مامان و پخ کردم. اما... هیچ. مامان انگار حتی حواسش نبود. فقط زیر لب گفت: "برم زنگ بزنم ببینم چرا مصطفی نیومد! میعاد هم که هنوز نیومده..." اخم کردم. چرا هیچ عکس‌العملی نشون نداد؟ دستم هنوز روی کمرش بود. پایین رو نگاه کردم... نفسم بند اومد. دستم داشت محو می‌شد! فریاد زدم و عقب پریدم. نفس‌نفس‌زنان دستم رو تکون دادم. نه... نه... این واقعی نیست! محو شده بود، انگار یه خودکار بی‌جوهر، یه طرح نیمه‌کاره روی هوا! مامان از کنارم رد شد. نه... از توی من رد شد! جیغ کشیدم، اما انگار هیچ‌کس نشنید. مامان تلفن رو برداشت و با بابا و بعد با میعاد تماس گرفت. انگار یه چیزی رو یادش رفته باشه. اما من... من داشتم کم‌رنگ می‌شدم! با وحشت به خودم کوبیدم، دستم رو روی صورتم کشیدم، انگار بخوام خودم رو محکم توی این دنیا نگه دارم. اما نه... نه... من داشتم محو می‌شدم و هیچ‌کس حتی متوجه نبود! آن‌قدر با خودم کلنجار رفتم که بالاخره بابا و میعاد رسیدن. امید توی دلم جرقه زد.اما... اونا منو ندیدن. بابا نشست، میعاد کنار میز تلفن ایستاد، غذاشون رو کشیدن و شروع کردن به خوردن، درست مثل همیشه. اما انگار من هیچ‌وقت این‌جا نبودم! با بغض دویدم سمت میعاد، بازوش رو گرفتم، محکم تکونش دادم. "میعاد! میعاد من اینجام! به خدا اینجام! نگام کن!" اما... تنها چیزی که گفت، این بود: "یه سوز عجیبی توی هواست..." بابا و مامان هم تأیید کردن. من... من داشتم توی این دنیا ناپدید می‌شدم! جیغ زدم، فریاد کشیدم، اما هیچ‌کس حتی نیم‌نگاهی هم بهم ننداخت. انگار فقط یه باد بودم، یه سوز نامرئی که داشت از یه جای دیگه می‌اومد. و بعد، درست وسط اون وحشت، صدایی از اتاقم اومد. بلند، ترسناک، انگار که چیزی از اون دنیا داشت باهام حرف می‌زد. اما فقط من شنیدمش. بابا، مامان، میعاد... هیچ‌کدوم حتی واکنش نشون ندادن. بهت‌زده و وحشت‌زده، قدم‌هام منو سمت اتاق کشوند. از در رد شدم... نه، از توش عبور کردم، مثل یه روح! نور ماه روی تختم افتاده بود. اتاق... ساکت بود، اما انگار یه چیزی این‌جا بود. زمزمه کردم: "من می‌ترسم..." روی تخت خزیدم، خودم رو بغل گرفتم، یه گوشه کز کردم. اما حقیقت این بود... من دیگه داشتم توی این دنیا ناپدید می‌شدم. کتاب سیاه رو لمس کردم. اشک‌هایم آرام از چانه‌ام چکیدند و روی بالش فرو رفتند. لب‌هایم لرزیدند، گلویم خشک شده بود. با صدایی که بیشتر شبیه ناله بود، نامش رو زمزمه کردم: «وارانشا...» هق‌هق گلویم رو می‌سوزوند که ناگهان، صدایی توی گوشم پیچید. صدایی که انگار همیشه اونجا بود، اما تازه می‌شنیدمش: «دانژه، گریه نکن...» لرزه‌ای در ستون فقراتم دوید. به عقب کشیدم، اما چیزی زیر انگشتانم جان گرفت. کتاب داشت تغییر می‌کرد. با وحشت نگاهش کردم. مثل موجی سیاه و درخشان زیر دستم بالا می‌اومد، بزرگ می‌شد، گسترده می‌شد. تا جایی که دیگه یه کتاب نبود. در بود. قبل از اونکه حتی بتونم نفس بکشم، مرا به درون خود کشید. جیغ زدم. سقوط کردم. دنیای دور و برم محو شد. یه لحظه همه چی تاریک شد، بعد فقط یه چیز حس کردم—یه سرمای عجیب که از پوستم رد شد، رفت توی استخون‌هام، توی مغزم. و بعد... برخورد. روی یه چیز نرم افتادم. صدای قلبم توی سرم پیچید. هنوز زنده‌ام؟ نفس‌نفس‌زنان چشمامو باز کردم. علف...؟ دستم و کشیدم روی زمین. نه، علف که نه... یه چیز بیشتر از اون. بوی خاک نم‌خورده، خنکی شبنم، صدای پرنده‌هایی که هیچ‌وقت نشنیده بودم. این... خواب نبود. نشستم. مغزم هنوز هنگ کرده بود از شوک سقوط، ولی چیزی که می‌دیدم، هر فکری رو از سرم پروند. آسمون... نباید این رنگی می‌بود. نقره‌ای، اما نه مثل ماه. نه مثل هیچ‌چیز دیگه‌ای. رگه‌هایی از آبی توش جریان داشت، انگار رودخونه‌های بی‌وزن وسط آسمون معلق بودن. خورشید... یا هر چیزی که اون بالا می‌درخشید، گرمای عجیبی داشت. نه داغ بود، نه سرد. فقط حسش می‌کردم. و مهم‌تر از همه، نورش از اجسام رد می‌شد، ولی محوشون نمی‌کرد. پررنگ‌ترشون می‌کرد. نگاهم چرخید. یه دشت زنده... علفا موج می‌خوردن، نه با باد، با یه چیز نامرئی. بین‌شون گل‌های کوچیک و آبی بود. شبیه شبدر، ولی با مرکز خاکستری. زیر لب زمزمه کردم: «دارم خواب می‌بینم...» و انگار یکی صدامو شنید. چون یه خنده‌ی آروم پیچید تو هوا، از بالا. با وحشت سرمو بلند کردم. و چیزی که دیدم، نفس کشیدن رو از یادم برد. درختا بلند، تناور، تنه‌هاشون به رنگ خاکستر، برگ‌هاشون نقره‌ای. ولی اینا نبود که نفسمو بند آورد. درها و پنجره‌ها، روی تنه‌هاشون. درست مثل خونه! و بعد—حرکت. یه چیزی از یکی از درختا بیرون زد. یه موجود... نه آدم، نه حیوون. چشم‌هاش درشت و نورانی، بدنش کوچیک و باریک، انگشتای کشیده با پنجه‌هایی تیز، و پوستی که انگار از جنس سایه بود. با دیدن من جیغ کشید؛ دوباره توی درخت ناپدید شد. نفسم بند اومد. دستمو گذاشتم روی سینم. اینجا... هرچقدر هم که خودمو گول می‌زدم... نمی‌تونست فقط یه خواب باشه. اینجا واقعی‌تر از هر خوابی بود! عقب‌عقب رفتم که یهو صدای ظریف مامان توی سرم پیچید: «این اتاق خالی رو چیکار کنیم، مصطفی؟» چشم‌هام گشاد شد. با وحشت توی تاریکی دویدم و یهو، درست روبه‌روی مامان ایستادم. بابا با اخم سری تکون داد: «نمی‌دونم... خیلی از اتاقا هستن که رها شدن، اینم مثل همونا!» مامان آروم لب زد: «حس می‌کنم یه چیز مهم از زندگیم کم شده...» اون‌قدر آروم که بابا نشنید. ولی من شنیدم. بابا دستاشو دور شونه‌های مامان حلقه کرد و هر دو از اتاق بیرون رفتن. چرخیدم و اطرافمو نگاه کردم. همه‌چی... محو شده بود! وسایلم، تختم، میز تحریرم، قفسه‌ی کتابام...هیچی نبود. انگار هیچ‌وقت وجود نداشتن.انگار کل زندگی‌ای که اینجا داشتم، فقط یه توهم بود. یه سایه رو دیوار تکون خورد. زمزمه کرد:«بیا بریم، دانژه... اینجا جای موندن نیست!»
  14. سلام درخواست رمان به تالار نخبگان دارم یا تالار دیگه ممنون از لطف شما.
  15. 🔮 من نویسنده‌ام… کلمات را رام نمی‌کنم، آن‌ها را به چالش می‌کشم تا حقیقت‌های تازه‌ای را فریاد بزنند. هر داستان، نبردی میان خیال و واقعیت است. ✒️🔥

  16. Alen

    مشاعره با اسم پسر🩵

    نعیم
  17. پایان داستان کوتاه زحمت پشت هر پول
  18. Alen

    مشاعره با اسم دختر🩷

    لیلیان
  19. سلام درستش کردم. برای انتشار روی سایت برسی بشه
  20. پارت پانزده – اولین حقوق و درسی بزرگ کار سخت‌تر از چیزی بود که تصورش را می‌کرد. ساعت‌ها سر پا بودن، تمیز کردن قفسه‌ها، حساب کردن پول مشتری‌ها… بعضی‌ها بدرفتار بودند، بعضی‌ها بی‌حوصله. دست‌هایش از خستگی می‌لرزید و پاهایش دیگر تاب ایستادن نداشتند، اما هیچ‌کدام از این‌ها نتوانستند او را از هدفش بازدارند. هر بار که وسوسه می‌شد کار را ول کند و به خانه برگردد، یادش می‌افتاد که چقدر برای رسیدن به این لحظه تلاش کرده بود. دندان روی جگر می‌گذاشت و باز هم ادامه می‌داد. یک ماه گذشت و کار هنوز هم برایش سخت بود، اما حالا چیزی تغییر کرده بود. رقیه دیگر همان دختری نبود که با چشم‌های پر از امید و آرزو از پدرش پول می‌خواست. حالا، در جیبش پولی بود که خودش به دست آورده بود. و این پول، خیلی بیشتر از هر چیزی که پدرش می‌توانست بدهد، برایش ارزش داشت. مغازه‌دار پاکت کوچکی به دستش داد و گفت: «اینا برای این ماهته. خوب کار کردی.» رقیه با دستانی که از هیجان می‌لرزید، پاکت را گرفت. وزن سبک آن شاید نشان می‌داد که درونش پول زیادی نیست، اما برای رقیه، این تنها یک پاکت پول نبود. این زحمتی بود که خود او کشیده بود. این همان تلاشی بود که از ساعت‌ها ایستادن پشت پیشخوان و برخورد با مشتری‌های سخت‌گیر به دست آمده بود. با دلی پر از شادی، از مغازه بیرون زد. در خیابان شلوغ ایستاد و پاکت را باز کرد. اسکناس‌ها را یکی یکی شمرد. هرکدامشان برایش مثل گنجی با ارزش بودند. کم بود، اما هرکدام از این اسکناس‌ها داستان یک تلاش، یک شب بیداری، یک قطره عرق بر پیشانی‌اش را در خود داشت. وقتی به خانه برگشت، پدرش در گوشه‌ای نشسته بود و مثل همیشه ساکت بود. رقیه جلو رفت، قلبش به شدت می‌زد. دست‌هایش را به سمت پدرش باز کرد و گفت: «ببین بابا! خودم پول درآوردم!» چشمان پدرش لحظه‌ای از تعجب گشاد شد. انگار در آن لحظه چیزی در دلش حرکت کرد، چیزی که مدت‌ها در انتظارش بود. او آرام به دخترش نگاه کرد و سپس با لحنی که بیشتر از همیشه غمگین و پر از درک بود، گفت: «سخته، نه؟» رقیه لبخندی زد که تلخی و شیرینی با هم در آن موج می‌زد. تمام لحظات سختی که گذرانده بود در یک چشم به هم زدن به یادش آمد. سری تکان داد و با صدای لرزان گفت: «خیلی سخت‌تر از چیزی که فکرش رو می‌کردم.» پدرش در سکوت، بدون هیچ کلمه‌ای نگاهش کرد. در نگاهش تغییرات عمیقی بود؛ انگار برای اولین بار در زندگی، او را به عنوان یک زن، به عنوان کسی که می‌تواند دنیایش را خود بسازد، می‌دید. آن شب، رقیه اولین شب زندگی‌اش را خوابید که نه با دلشکستگی، بلکه با آرامش و افتخار از این که توانسته به خودش ثابت کند که می‌تواند مستقل باشد، خوابی عمیق و شیرین داشت. خوابی که هیچ پولی در دنیا نمی‌توانست آن را برایش بخرد. حکایت آموزنده: این داستان به ما درسی بزرگ می‌دهد: هیچ چیزی در زندگی بدون تلاش و زحمت به دست نمی‌آید. رقیه که همیشه از پدرش چیزی می‌خواست و نمی‌دانست برای به دست آوردن هر چیزی باید سخت تلاش کند، وقتی با مشکلات زندگی روبه‌رو شد، متوجه شد که استقلال و موفقیت تنها با تلاش مستمر و پشتکار به دست می‌آید. این داستان به ما یادآوری می‌کند که درک و قدردانی از زحمات دیگران، به ویژه والدین، زمانی واقعی‌تر می‌شود که خود تجربه سختی‌ها را داشته باشیم. رقیه وقتی خودش برای کسب درآمد تلاش کرد، فهمید که پدرش چه سختی‌هایی را کشیده و حالا او ارزش واقعی تلاش و زحمت را درک کرد. این حکایت به ما می‌آموزد که با چالش‌ها باید روبه‌رو شویم، تسلیم نشویم و از هر تجربه‌ای برای رشد خود استفاده کنیم. در نهایت، زندگی بدون زحمت و تلاش نمی‌تواند معنا پیدا کند. « پایان»
×
×
  • اضافه کردن...