رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

Alen

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    245
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10
  • Donations

    0.00 USD 

تمامی مطالب نوشته شده توسط Alen

  1. سلام به روی ماهت نمیشه عکس فرستاد اون افزودن که عکس می فرستادم از طریقش اصلا نیست
  2. قلمت مانا عزیزم؛ فضای رمانت عالیه با خوندنش لذت بردم و برای ناهید و زندگی سختش که دست خوش حرف های مادر شوهر شده تاسف خوردم. 

    ولی خیلی بد جا ولمون کردی دختر منتظرم ببینم قراره تو اون اتوبوس چه اتفاقی بیفته شوهرش آبرو داری می کنه یا قراره اتفاق دیگه بیفته... 

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      ممنون عزیزم 

      چقدر خوشحالم کردی با حرفات💖

      نوش نگاه نازنینت عزیزجان

  3. Alen

    بگو ساعت چنده

    ۴:۴۷
  4. دل‌هایی که دل نوشتند... دل‌هایی که میان زخم‌هایشان قصه‌ها گفتند، با انگشتانی لرزان، روی دیوارهای سکوت خط کشیدند، دل‌هایی که به جای فریاد، واژه‌ها را با خون دل نوشتند، نه برای خوانده شدن، نه برای تسکین، بلکه برای آنکه فراموش نکنند، روزی دردی بودند که هیچ دستی نوازششان نکرد، و شبی اشکی بودند که هیچ شانه‌ای برای ریختن نیافتند.
  5. خسته‌ام... حالم و دلم بی‌زبان‌تر از آن است که بیانش کند، اما مگر نه اینکه درد خودش را میان سکوت پنهان می‌کند؟ مگر نه اینکه اشک‌ها، همیشه شانه‌ای برای فرو ریختن نمی‌خواهند؟ دل اگر بی‌زبان هم باشد، باز هم حرف‌هایش شنیده می‌شود... در لرزش انگشتان، در آهی که بی‌صدا از لب‌ها عبور می‌کند.
  6. گل من، داستان تو چه غم‌انگیزانه دل می‌بَرَد... اینکه شانه‌ای برای گریستن نداری، یا مرهمی برای دل پاکت نیست، همه‌ی این‌ها تقدیر بد تو نیست، تو فقط از بهر دلت، کمی شانس نداشتی.
  7. اما مگر نه اینکه شب همیشه تمام می‌شود؟ مگر نه اینکه پس از هر زمستان، شکوفه‌ها دوباره برمی‌گردند؟ پس چرا فکر کنم این بغض، همیشگی‌ست؟ چرا باور کنم که دست‌هایم برای همیشه خالی خواهند ماند؟ شاید هنوز کسی هست که صدای سکوت را بفهمد، شاید هنوز نوری هست که از لابه‌لای تاریکی‌ها، راهش را به قلبم پیدا کند...
  8. گاهی سکوت بلندترین فریاد دنیاست... گاهی خستگی، نه از راه‌های رفته است، نه از زخم‌های خورده... از نگاهی‌ست که جواب نمی‌گیرد، از دلی که میان واژه‌ها گم شده، از اشکی که فرو می‌ریزد اما کسی نمی‌بیند. خسته‌ام... نه از زندگی، از این که کسی نفهمید، بی‌صدا بودن هم یک جور فریاد است.
  9. پایان داستان راز پسر همسایه
  10. Alen

    اگه یه نوع گل بودی چه گلی بودی؟

    من رز آبی یا لیلیوم سیاه
  11. Alen

    یکیشو انتخاب کن!

    سر کشیدن با بطری ستاره یا ماه؟
  12. ستاره آسمانمی قشنگ ترین گناهمی ممنوعه عشق تو ولی؛ تو آخرین پناهمی...
  13. فاصله ها رو پاک می کردم شاید هم...
  14. پایان داستان راز پسر همسایه
  15. یه‌دفعه، جایی که ایستاده بودیم تغییر کرد. سبزه، چمن، نور خورشید… یه جایی پر از سرسبزی. اخم کرد. دست‌هاش رو توی جیبش فرو کرد. «همون لحظه که دیدمت… یه چیزی توی دلم تکون خورد. اول می‌خواستم بکشمت… اما نشد.» نفس گرفت، ادامه داد: «مامور بین دو دنیام. باید یه مدرک از پدرم می‌داشتم… ولی خودش پیشنهاد داد تو رو پیشش بیارم. نفهمید مامورم.» بعد، نگاهش تغییر کرد. تلخ شد. «ولی تو… تو یه چیزی رو عوض کردی.» لب زدم: «من مردم… چطوری زندگی کنم؟» چرخید، صورتم رو توی دستش گرفت و گفت: «بهت یاد می‌دم.» دندون‌هام از شدت نفرت به هم فشرده شد. نعره زدم: «اگه تو خانواده‌ی من بودی، چرا گذاشتی باهام اون کار رو بکنن؟!» چیزی نگفت. فقط توی چشم‌هام نگاه کرد. «دیدی بخاطرت کشتمش.» زمزمه کردم: «چه فایده داره مرگش… وقتی ردش روی تنمه؟» سکوت کرد. نگاهش سنگین شد. «روز اول شیطان شدنته. بعداً عادی می‌شه.» خون توی رگهام جوشید. «آره؟ بی‌غیرت می‌شم؟ مثل تو؟!» پیشونیم رو بوسید. «بعد بیا، سر من خالی کن.» عقب عقب رفتم. یه چیزی توی دلم شکست. دیگه نمی‌تونستم. شمشیرش رو قاپیدم. سریع، بی‌هیچ فکری… تیغ رو گذاشتم روی گردنم. قطره اشکی چکید روی تیغه‌ی سرد… زمزمه کردم: «خدایا… پناهم باش…» صدای فریاد سینا تو گوشم پیچید، اما دیگه برام مهم نبود. دیگه هیچی نداشتم… نه ترانه رو، نه خانواده‌م رو، نه حتی یه دلیل برای زنده موندن. این زندگی جهنمی هم چیزی نبود که بخوام نگهش دارم. لبخند زدم… تلخ، خسته، شکسته. افسوس که دلم تنگِ خودِ انسانم بود من نداشتم قدرِ خود را، این‌چنان حالم شد با خدا قهر بودم، سرِ یک دردِ کوچک اما نفهمیدم، درد آن جاست که نتوانم اسمش را با خلوص صدا کنم ( الناز‌سلمانی) شمشیر رو محکم‌تر روی گردنم فشار دادم. نفس عمیقی کشیدم. چشم‌هام رو بستم. لب‌هام لرزید و آخرین زمزمه‌م رو توی باد رها کردم: «خدایا… تو پناهِ دلِ بی‌پناهان باش…»
  16. نفسم تکه‌تکه شد. لب زدم: «می‌خوام برگردم به زندگی آرومم.» پوزخند زد، کوتاه، تلخ… «پس برو دعا کن.» چشم‌هام لرزید. آروم‌تر گفتم: «اگه دعا کنم… خدا…» یه‌دفعه درد بدی توی بدنم پیچید. عربده زدم و از شدت درد به خودم پیچیدم. سینا، با خنده‌ای که حالا بیشتر از نیشخند بود، گفت: «شیطان همه‌چیو داره… جز اسم معبودش. ما رو خدا ترد کرد… فقط بخاطر همون انسانی که تو قبلاً بودی.» در باز شد. مردی قد بلند، با شاخ‌های بزرگ‌تر و هیکلی درشت‌تر وارد شد. چشم‌های سرخ و سرمه‌ایش براق بود. با اشتیاق زمزمه کرد: «پوناجور… پس حقیقت رو گفتی… آوردیش!» سینا عمیق نگاهم کرد و زیر لب گفت: «دارم می‌بینم… شبیه همون زنیه که عاشقش شدی.» مرد با دقت نگاهم کرد. لبخندش کش اومد. «همونه… چشمای مشکی… پوست سفید آهو…» نزدیکم شد. با عطش، خیره شد توی صورتم… بعد با ولع بوسیدم. سینا نشست روی صندلی. سیگار رو بین لب‌هاش گذاشت. فقط نگاه کرد. با وحشت بهش خیره شدم. التماس توی نگاهم بود. «نجاتم بده…» لباس‌هام یکی‌یکی جلوی چشم‌های سینا از تنم کشیده می‌شد. اما اون فقط سیگار پشت سیگار می‌کشید. فریاد زدم، تقلا کردم، اما فایده‌ای نداشت. درد پیچید توی تنم، روحم له شد، اما اون حتی سرش رو نچرخوند. فقط پوک‌های عمیق و عمیق‌تر… پدر سینا، با لذت غرید: «آره… این دقیقاً همونه!» چشم‌هام خشک شد. صدام دیگه بالا نمی‌اومد. فقط نگاه کردم… به اون سیاهی که یه زمانی فکر می‌کردم ناجیمه. یه‌دفعه سینا تکونی خورد. با بی‌حوصله‌ترین لحن ممکن گفت: «بسه… داری حالمو بهم می‌زنی. زودتر خونتو بهش بده، چون من از الان پادشاه این قلمروم.» پدرش، با خشم غرید: «پادشاه هم که باشی، من پدرتم!» سینا اما بی‌تفاوت فقط سیگار کشید. پدرش خونش رو بهم داد. حس کردم آتیش توی گلوم شعله کشید. سوزش غیرقابل‌تحمل بود. اما قبل از اینکه بفهمم چی داره می‌شه، یه چیز دیگه دیدم… سینا… با یه حرکت، شمشیر رو از غلافش بیرون کشید. چرخید… و یه ضربه‌ی دقیق و بی‌رحمانه به گردن پدرش زد. سر بریده‌ی پدرش، با چشمای باز، به زمین افتاد. خون، دامنم رو گرفت. سینا بالا سر جنازه تف کرد و آروم گفت: «شیطانی که با انسان باشه، سزاوش فقط مرگه… و تمام.» بعد برگشت سمتم. نگاهم کرد. «دیگه تموم شد… کسی اذیتت نمی‌کنه.» دستم رو گرفت. کشیدم سمت خودش. «از الان، من پادشاهم.»
  17. لبخندش کش اومد و گفت: «چقدر نفرت تو چشم‌هات قشنگه!» سایه‌ای منو بلند کرد و از اونجا رفتیم. قلبم شکست و نالیدم: «لعنت بهتون!» به جایی پر از گدازه ظاهر شدیم و سایه منو برد سمت گدازه. وحشت کرده تکون خوردم، اما کل بدنم درد گرفت. سایه سیاه منو زیر گدازه گرفت. عربده‌هام توی فضا پیچید. صدام از شدت درد به جیغ‌های خفه‌ای تبدیل شده بود. سینا، با یه سیگار روی لبش، ایستاده بود و فقط نگاهم می‌کرد. چرا از هوش نمی‌رفتم؟ چرا نمی‌مُردم؟ کم‌کم پوستم به سوزش مذاب عادت کرد. فریادم خاموش شد. سکوتی زجرآور… یه‌دفعه دوباره غیب شدیم. وقتی ظاهر شدیم، حس کردم پوستم زبر شده. با وحشت دستم رو بالا آوردم. سرخ و چرمی بود… یه پوست چرمی زشت و ترسناک. لبم لرزید. نالیدم: «گناهم چیه که دارم این عذاب رو می‌کشم؟» لبخندش زهر داشت. توی چشم‌های سرمه‌ای خمارش نگاه کردم، بی‌روح و خالی… با صدای آرومی گفت: «گناه تو نبوده، گناه مادرت بوده. اون بود که به پدرت خیانت کرد و بچه‌ی یه شیطان رو به دنیا آورد.» نفسم بند اومد. سایه لباس تنم کرد و سرش رو انداخت پایین. آروم گفت: «ارباب کوچیک، تموم شد.» سینا فقط با یه حرکت سر بهش اجازه داد بره. نزدیکم شد. قد بلندش سایه انداخت روی صورتم. با لحن عجیبی پرسید: «درد داری؟» لبم از درد می‌لرزید، اما صدام درنمی‌اومد. روی تخت نشوندم و خودش هم کنارم نشست. دستش رو بالا آورد و آروم صورتم رو نوازش کرد. اما از لمسش تنم لرزید. صحنه‌هایی که اون اجنه باهام کردن جلوی چشمم زنده شد. ترسیده عقب کشیدم. چشم‌هاش تلخ شد. انگار زخمی شده بود، ولی سعی کرد پنهونش کنه. زمزمه کرد: «منو مثل اونا نبین.»
  18. اخم کرد و به آرامی صورتم را نوازش کرد و گفت: «نمی‌توانم، آرین. چون من و تو رگ خونی یکی داریم. پدر من با مادر تو بوده، چون من پسر بزرگ‌تر هستم باید شاه بعدی بشم. اما پدرم گفته زمانی می‌ذاره شاه بشم که فرزندش رو توی بدن یه انسان گذاشته رو بیارم.» غرش کردم: «اشتباه می‌کنی!» به پاهام اشاره کرد. با دیدن سم‌ها جای پاهام، زمین خوردم و نعره‌های ممتدی زدم. همه خندیدند و گفتم: «نه، نه، نه! امکان نداره!» بلندم کرد و لبش را پاره کرد و من را بوسید. خونش وارد دهنم شد. هرچی زور زدم تا خودم رو از این وضعیت بیرون بیارم، نتونستم. خون لزج رو قورت دادم. همه "هو هو هو" می‌کردند. اشک‌هایم روی پوست سردم سرازیر شد و بدنم انگار هزاران مورچه درونش حرکت می‌کرد. اشکم رو که حس کرد خشکش زد، اما به کارش ادامه داد و کمرم رو محکم‌تر فشار داد. دردم بیشتر شد و دهنم بازتر شد. تو سرم گفت: «اگه تبدیل نشی، پدرم تبدیلت می‌کنه. پس خودت خون منو بمک.» صدایش چیزی داشت که مجبورم کرد اون کار رو انجام بدم. نمی‌دونم چقدر خوردم، اما می‌دونم زیر دلم زد و ازش جدا شدم. بالا آوردم، اما خون نبود، یک مایع سبز بود. سرم داشت گیج می‌رفت. انقدر بالا آوردم که چیزی گنده از تو دهنم بیرون اومد. رنگش خاکی و قرمز بود و حرکت می‌کرد. آرام آرام بزرگ‌تر شد و تبدیل به یکی شبیه خودم شد و گفت: «من کجام؟» سینا با لحنی سرد گفت: «بچه انسان رو به خونه‌ش بفرستید. بلایی هم سرش نیارید، وگرنه قانون شما رو مجازات می‌کنه. من برادرم رو پس گرفتم.» نالیدم و پخش زمین شدم. شخصی سایه‌وار گفت: «ارباب شما رو کار داره.» سینا به من خیره شد و گفت: «مراقب خودت باش. اینجا ضعیف بودن جایی نداره. بخور تا خورده بشی.» رفتش و من موندم وسط یه عالمه اجنه! همه دورم جمع شدند. یکی از یکی ترسناک‌تر بود و گفت: «بیا قبل از این‌که مقام بگیره، لذت ببریم.» نفر بعدی گفت: «بیا از فرصت استفاده کنیم تا ارباب کوچیک نیست.» با این حرف‌ها به من حمله‌ور شدند. نعره‌ای از وحشت زدم و چهار دست و پا فرار کردم. پاهام رو گرفتن و کشیدند، که با صورت پخش زمین شدم. لباسم رو کشیدند و پاره کردند. اون روز زندگیم سیاه شد. چون به من که پسر بودم تعارض شد. نه یک بار، نه دو بار، بی‌وقفه و بی‌وقفه... مردم و همون یه ذره انسانیت هم درون من کشتن! خشک و سرد، شاید هم بی‌فروغ، به یه گوشه خیره بودم و جسمم داشت تکون می‌خورد و وحشیانه بالا و پایین می‌شد. کمرم می‌سوخت از جای چنگ‌هاشون. سرم درد می‌کرد از کشیدن موهام. گلوم می‌سوخت از فریادهایم. چشم‌هایم درد می‌کرد از گریه‌هایم... صدای لذت‌بخش‌شون تو گوشم می‌پیچید و نفرت جای امیدم رو می‌گرفت. نفرتی که داشت منو می‌سوزوند. با صدای قدم‌های سنگین، همه فرار کردند. صدای قدم‌ها تندتر شد و بعد صدای حیرت‌زده سینا. منو برگردوند و گفت: «خوبی؟» بی‌صدا نگاهش کردم و لب زدم: «کاش اون روز نمی‌اومدم پایین. حاضرم تو همون اتاق حوصله‌سربر بمونم.»
  19. سینا پوزخند زد و گفت: «از من حرفه‌ای‌تر می‌زنی!» حال نداشتم و گفتم: «میشه ترمینال پیادم کنی؟» یه گوشه ایستاد و چرخید سمتم. گفت: «کجا می‌خوای بری؟» دستی به صورتم کشیدم و دود از لای لب‌هایم بیرون می‌زد و گفتم: «شمال.» سر تکان داد و گفت: «چهار ساعت راهه، تو رو می‌برم. تو این وضع، تنهات نمی‌ذارم.» سیگاری دیگه آتش زد و دستم داد. بی‌تردید گرفتم و اون هم حرکت کرد. بغض به گلوم فشار می‌آورد. ماشین با سرعت می‌رفت و زنگ زدم به آقاجون، اما یادم اومد گوش‌هاش سنگینه و نمی‌تونه بشنوه. اومدم قطع کنم که جواب داد. «بله؟» «آقا جون، آرین هستم. دارم میرم شمال، چند وقت خونه نمیام.» بلند گفت: «چی؟» داد زدم و باز گفتم. باشه‌ای گفت و گفت مراقب خودم باشم. تایید کردم و قطع کردم. سینا صورتش تو هم رفت و زیر لب زمزمه کرد: «پیر خرفت، معلوم نیست کی می‌میره!» نگاهش کردم. اون هم نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت: «آدرس رو به من بده تا میانبری برم.» خواستم بگم مگه میانبر هم داره، ولی به جاش آدرس رو گفتم. هرچی بیشتر سیگار می‌کشیدم، چشم‌هایم و سرم سنگین‌تر می‌شد. سرم رو تکیه دادم که سینا یه شیشه کوچیک تیره به من داد و گفت: «بخور از این رو به اون روت می‌کنه.» با تردید ازش گرفتم و جلو بینیم گرفتم، یه بوی باورت و زنگ آهن می‌داد و گفتم: «چیه؟» لبخند ترسناکی زد و گفت: «بخور تا متوجه بشی.» سمت دهنم بردم و قلپی ازش خوردم. یه مایع لزج بود و طعم شوری خون رو می‌داد! وحشت‌زده از خودم دورش کردم که یه قطره از چونه‌ام پایین افتاد. روی دستم رنگ شبیه خون نبود، خیلی تیره‌تر از خون بود و یه چیزهایی درونش راه می‌رفت. با صدای وحشت‌زده گفتم: «این چیه!» یه نفر از پشت به من حمله کرد و گردنم رو گرفت. سینا سرد گفت: «هیبری، آروم باش.» صدای ترسناکی گفت: «وقتی برای اتلاف نیست اربابم، پدرتون مگه نگفتن به دورگه انسان و جن بیارید؟ تا بذاره شاه بعدی اجنه‌ها بشید؟» سینا غرش کرد: «بهت گفتم ولش کن هیبری.» اون شخص ولم کرد و با وحشت گفتم: «چه خبره این جا؟» همه چیز عوض شد و من وسط اتاقی افتادم. سینا گفت: «تو تنها دورگه میون تمامی انسان‌ها بودی و من هم بخاطر قدرت مجبورم تو رو ببرم چون قراره به عنوان دست راستم کار کنی.» بلند شدم و غریدم: «این شوخی قشنگی نیست! یعنی چی؟» حیرت‌زده فکر کردم من تو ماشین بودم، اما حالا تو یه اتاق تاریک و نمور هستم! سینا لبخندی زد و به آرومی قیافه‌اش عوض شد و گفت: «شوخی نیست و تو هم دیگه باید فراموش کنی انسان بودنت رو چون داری تبدیل می‌شی. اون هم از وقتی که خون منو و نفس منو خوردی. وقتی تونستی بدون اینکه روحت رو از دست بدی از نفس من بکشی، یعنی رگ شیطانیت قوی‌تر از انسان بودن تو هستش.» نعره زدم: «تمام کن این مسخره‌بازی رو، باید برم پیش خانوادم.» یه عالمه صدا و خنده پیچید و یه نفر صدای مامان رو درآورد و اون یکی هم صدای کسی که به من خبر داد خانوادم منفجر شدن. سینا حالا کاملاً عوض شده بود و گفت: «تنها سد ما اون پیرمرد بود که نمی‌ذاشت دست ما به تو برسه، پس کاری کردیم از خونه بیرون بیای و تو با صدای خودت اون پیر خرفت رو راضی کنی.» به شاخ‌های سیاهش نگاه کردم که با چشم‌های سرمه‌ای می‌اومد. لب‌های رنگ‌پریده‌اش و پوست سفیدش ترسناک بود، ترسناک‌تر از همه اون دم بلند مشکیش بود! عقب عقب رفتم که خوردم به چیزی. برگشتم و با دیدن یه نفر که کل موهاش تو صورتش بود و روی چهار دست و پا راه می‌رفت، از ترس زهرم ترکید و فریادی زدم. کشون‌کشون عقب رفتم و با صدای ترسناک و قرمزی براق چشم‌هاش که از زیر موهاش معلوم بود، گفت: «بوی انسان میاد، انسان...» نفس‌نفس‌زنان عقب عقب رفتم. از سقف صدای جیغی اومد که با دیدن زنی اعدام شده خشکم زد. دستش بالا اومد و موهای سیاهش رو کنار زد و منو ترسناک نگاه کرد و گفت: «بیا بازی کنیم، هرکی زودتر مرد...» دستی از بازوم گرفت. نعره زدم و نگاهش کردم. سینا بود. با اخم گفت: «گمشید.» پژواک صدایش همه رو فراری داد و گفت: «یکم قوی باش وگرنه تا ابد بازیت می‌دن.» نالیدم: «می‌خوام برگردم.»
  20. چند لحظه ساکت موند، بعد سری تکون داد و با قدم‌های تند سمت خوابگاه رفت. ناباوری‌م کم‌کم جای خودش رو به عصبانیت می‌داد. مشت‌هامو جلو دهنم گرفتم و نفس عمیقی کشیدم، اما حرف‌های ترانه تو سرم تکرار می‌شد. صدای بغض‌دارش از پشت سرم بلند شد: «آرین!» برگشتم. وقتی نگاهش به من افتاد، یک قدم عقب رفت. سعی کردم آروم باشم، ولی نتونستم. با صدای خش‌داری پرسیدم: «به این ازدواج راضی هستی؟» چشم‌هاش ناباور به چشم‌هام دوخته شد. لب‌هاش لرزید و آهسته گفت: «نه... من تو رو دوست دارم، عاشقتم... اما روی حرف باباجونم نمی‌تونم حرف بزنم.» خشمگین گفتم: «پس دل من و تو مهم نیست؟ ترانه، یه بار... فقط یه بار بگو "نه".» اشک از چشم‌هاش چکید و قلبم رو آتیش زد. دستم بالا رفت که بغلش کنم، اما جلو در خوابگاه بودیم... نمی‌تونستم. آروم اشکش رو پاک کردم. صدای لرزونش تو گوشم پیچید: «نمی‌تونم... قلب باباجونم ضعیفه، اگه حرفی بزنم و حالش بد بشه، چکار کنم؟» گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس بود. بی‌حوصله قطع کردم، اما ترانه گفت: «جواب بده... شاید مهم باشه.» کلافه و عصبی گفتم: «بله؟» صدای مردی از اون طرف خط اومد، صدای محیط اطرافش شلوغ بود: «شماره شما تو گوشی این شخص بود. خواستیم اطلاع بدیم که چهار نفر تو ماشین بودن و ماشین منفجر شده. برای شناسایی بیاید.» خشکم زد. مرد پشت خط مدام می‌گفت: «الو؟ آقا؟ الو؟» ترانه گوشی رو از دستم گرفت، با همون حال شوکه‌اش چیزی گفت و تماس رو قطع کرد. بعد حیرت‌زده نگاهم کرد و لب زد: «آرین... این شماره‌ی مادرته!» نفسم گرفت. زبونم چرخید، اما فقط تونستم لب بزنم: «چهار نفر تو ماشین...» نگاهم روی صورت وحشت‌زده‌ی ترانه قفل شد. دوباره لب زدم: «بدبخت شدم، ترانه...» لبش رو گاز گرفت و با گریه گفت: «برو... خانواده‌ات مهم‌ترن.» صدای بوقی تو خیابون پیچید. برگشتم. سینا بود. از تو ماشین سرک کشید و گفت: «خوبی؟» فقط سرم رو به نشونه‌ی "نه" تکون دادم. پیاده شد، اومد سمتم و با لحن محکمی گفت: «بیا سوار شو، می‌گم موتورت رو ببرن خونه.» نگاهش بین من و ترانه چرخید، بعد سر تکون داد و در ماشین رو باز کرد. سوار شدم، خودش هم نشست و ماشین رو روشن کرد. گاز داد و تو همون حال گفت: «داشتم می‌رفتم، بعد تو رو دیدم که با موتور داشتی دیوونه‌وار رانندگی می‌کردی... اتفاقی افتاده؟» لب‌هام از ترس و شوک خشک شده بود. بریده بریده گفتم: «گفتن... چهار نفر تو ماشین بودن، ماشین منفجر شده... تنها همین خط رو پیدا کردن و زنگ زدن.» نچ‌نچی کرد. سیگاری درآورد، روشن کرد، بعد گرفت سمت من و با لحنی جدی گفت: «بکش، یه کم ردیفت می‌کنه.» گرفتم و لرزون سیگار رو روی لب‌هایم گذاشتم. انقدر داغون بودم که به سرفه هم افتاده بودم، ولی داشتم می‌کشیدم؛ انگار یه چیزی داشت وارد بدنم می‌شد. از لابه‌لای دود، صورت سینا رو دیدم که نیشخند ترسناکی داشت. چشم‌هایم رو محکم باز و بست کردم؛ نه، همون بود. دیگه سرفه نکردم و به طرز عجیبی سیگار رو عمیق می‌کشیدم!
  21. یک‌راست سمت آشپزخونه رفتم. میز صبحونه آماده بود، پدربزرگ هم صبحونه‌ش رو خورده بود. سریع مرغ رو از فریزر درآوردم، موادش رو آماده کردم تا یخش آب بشه. یه سوپ هم برای پدربزرگ درست کردم. دست سردی روی کمرم نشست. یه زمزمه‌ی ترسناک کنار گوشم پیچید: «اگه می‌خوای همه رو درگیر کنی، پس برو سر قرار...» خشکم زد. چاقو نزدیک بود از دستم بیفته، اما محکم‌تر گرفتمش و با شدت چرخیدم. چاقو بهش خورد... جیغی زد و از روی زخمش دود بلند شد! نگاهم ترسناک و خشمگین شد. دستش رو بالا آورد. از زمین کنده شدم! انگار یه دست نامرئی داشت خفم می‌کرد! صدای خرخرم بلند شد. با تمام توان غریدم: «ولم کن!» پوزخند زد. با چشمای زردش که مثل گربه برق می‌زد، زل زد بهم. ساطور از جاش بلند شد... داشت سمتم می‌اومد! که یهو— پدربزرگ بلند گفت: «پسرم؟» ساطور افتاد. منم باهاش... خوردم زمین. پدربزرگ با تسبیح گلیش اومد تو آشپزخونه. نگران نگاهم کرد و گفت: «باباجون، روی زمین چیکار می‌کنی؟» لبخند ترسیده‌ای زدم. سریع ساطور رو از زمین برداشتم و یه ژست مبارزه گرفتم. بلند گفتم: «داشتم مبارزه می‌کردم!» خندید و گفت: «خطرناکه، دستت رو می‌بره.» جلو رفتم، پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: «قربونت فرشته‌ی من، تا تو هستی، هیچی منو نمی‌بُره.» برگشتم سمت سینک. مرغ‌ها رو ریختم تو مواد. سوپ رو هم زدم و درش رو بستم. پدربزرگ داشت زیر لب ذکر می‌گفت. من... آروم می‌شدم. همون موقع گوشیم زنگ خورد. شماره ناشناس. جواب دادم. اما... انگار یه نفر آب سرد روی من ریخت! یه صدای ترسناک گفت: «منتظر اتفاقات جدیدی باش. قراره سورپرایزت کنه.» بعدش... بوق آزاد! دستام یخ زد. هنوز گوشی تو دستم بود که دوباره زنگ خورد. ترانه بود! با نگرانی گفتم: «ترانه؟!» صدای گریه‌ش اومد. دلم ریخت. «ترانه، چی شده؟» با صدای بغض‌دار گفت: «من دارم میرم... بلیطم یه ساعت دیگه‌ست. خانواده‌م قرار ازدواجم رو گذاشتن. قراره برم شمال... بابام گفت هر چی زودتر برگردم.» سست شدم. دستم رو به دیوار گرفتم که نیفتم. بریده‌بریده گفتم: «ترانه... یعنی چی؟! ما که حرف زده بودیم، قرار بود بعد دانشگاه با خانواده بیام خواستگاریت!» هق‌هق کرد. با صدای شکسته گفت: «تو که بابا جون منو می‌شناسی... حرفش یه کلامه. من دارم میرم، روزای خوبی با تو داشتم. وسایلت رو هم دادم پیک بیاره. خداحافظ، آرین...» همین؟! با ناباوری به صفحه‌ی گوشی نگاه کردم. لب زدم: «ترانه...» نه! نه! امکان نداره! با سرعت دویدم. دمپایی پام کردم، با یه حرکت سوار موتور شدم. گاز دادم. به در که رسیدم، بازش کردم. حتی به خودم فرصت ندادم که درد رو پشت سرم ببندم! با تمام قدرت گاز دادم. موتور داشت شیهه می‌کشید. قلبم نمی‌زد... نمی‌خواست باور کنه. نمی‌تونستم باور کنم. یه لحظه نزدیک بود تصادف کنم! حتی به فحش‌های مردم هم گوش نکردم. پنج دقیقه بعد، دم خوابگاه ترانه بودم. زنگ زدم... اما گوشی‌ش خاموش بود. یه گوشه نشستم و با صدای خفه‌ای نالیدم: «ترانه، این کار رو با من نکن لعنتی! تو خانمیِ من بودی... چطور بذارم دست یکی دیگه بیفتی؟» دوست ترانه که منو می‌شناخت، جلو اومد و با تعجب گفت: «عه، آقا آرین! شما اینجا چکار می‌کنین؟» فوراً بلند شدم. اون ترسیده عقب رفت. با لحنی جدی گفتم: «بگو ترانه بیاد پایین.» نگران نگاهم کرد: «چیزی شده؟» دستی به گردنم کشیدم و آروم گفتم: «خانم مهراوند، لطفاً.»
  22. نیشخند زد. نگاهش انگار می‌گفت قراره بیشترم بشی، ولی گفت: «هر جور راحتی. در این خونه هر ساعت و هر شب به روی تو بازه.» لبخند زدم، با اطمینان سر تکون دادم و دستی براش تکون دادم. بعد رفتم. پدربزرگ بیرون بود. با عصای قهوه‌ای‌ش به خونه‌ی سینا نگاه می‌کرد. تا منو دید، اخماش باز شد و گفت: «دوست جدید پیدا کردی؟» لبخند زدم و سر تکون دادم. «آره، پسر خوب و مهربونیه.» پدربزرگ با نگرانی گفت: «ولی من ازش خوشم نمیاد. بهتره کمتر سمتش بری.» لبخند زدم و گونه‌ی باباجون رو بوسیدم. احتمالاً چون سینا سیگار می‌کشه، ازش بدش میاد. سریع رفتم تو اتاقم، یه دوش گرفتم و لباس عوض کردم. پدربزرگ کنار در ایستاده بود و با شک گفت: «پهلوت چی بود باباجون؟» شوکه شدم! پهلوم؟ انقدر تند دوش گرفتم که فقط می‌خواستم بیام بیرون، حالا تازه یادم افتاد دیشب منو زدن! ولی چرا درد نمی‌کرد؟ پیرهنم رو بالا زدم و به پهلوم نگاه کردم. کبود شده بود. یه خنده‌ی ترسیده کردم و گفتم: «خوردم زمین، گوشه‌ی تخت رفت تو پهلوم. ولی جدی نیست، خوبم.» پدربزرگ نگران گفت: «باباجون، تو دست من امانتی. اگه کسی اذیتت می‌کنه یا مشکلی داری، بیا به من بگو.» مثل فرمانده‌ها پا کوبیدم و بلند گفتم: «چشم، فرمانده!» فکر کنم خیالش راحت شد دیگه! گوشیم زنگ خورد. نگاه کردم، ترانه بود، دوست‌دخترم! فوراً جواب دادم و هم‌زمان از کنار پدربزرگ رد شدم. آروم گفتم: «به‌به، ترانه خانومم زنگ زده!» با قهر گفت: «آره، زنگ زدم بگم آقا آرین چرا نیومده سر قرار؟» همه‌چی یادم افتاد. محکم زدم تو پیشونیم و گفتم: «ببخش دورت بگردم، یه اتفاقی افتاد، نتونستم بی...» چشمم افتاد به تراس خونه‌ی بغلی. سینا خم شده بود، با نگاه سرمه‌ای‌ش نگاهم می‌کرد. دستم رو براش تکون دادم، اونم آروم سر تکون داد. صدای ترانه تو گوشم پیچید: «آرین! دارم با تو حرف می‌زنم، کجایی؟» لبخند زدم و گفتم: «جانم خانومم، گوشم با شماست.» غر زد: «عصری بیا کافه (...). باشه؟» نگاه سینا تلخ بود... یه تلخی که تهش برق ترسناکی داشت. لب‌هام تکون خورد، اما روحم یه جای دیگه بود. گوشی رو پایین آوردم، گذاشتم تو جیبم. یه سایه‌ی بلند تو خونه‌ی سینا تکون خورد. خودش هم محو شد، انگار غیب زد! سرم رو چپ و راست تکون دادم و رفتم پیش پدربزرگ.
  23. به سختی آب دهانم را فرو دادم. نمی‌خواستم جواب بدهم، اما می‌دانستم که دارد. هنوز هم آن سنگینی نامرئی روی سینه‌ام بود. هنوز هم انگار چیزی درونم، در عمیق‌ترین بخش وجودم، تکان می‌خورد. آرام، تقریباً در حد یک زمزمه، گفتم: «آره… هنوز هست.» سینا به عقب تکیه داد. نفسش را آرام بیرون داد و برای چند لحظه چیزی نگفت. بعد، با صدایی که نمی‌دانستم آرامش‌بخش است یا نگران‌کننده، گفت: «آرین… شاید این بار نوبت تو بوده که دیده بشی.» ترس در استخوان‌هایم نشست. لب‌هایم را از هم باز کردم، اما کلمات گیر کردند. بالاخره با صدایی خش‌دار گفتم: «یعنی چی؟» سینا نگاهش را از من برداشت، پک عمیقی به سیگارش زد و دود را آرام بیرون داد. دود، سنگین‌تر از حد معمول، توی هوا شناور شد و انگار برای لحظه‌ای… شکل گرفت. چیزی در آن موج می‌زد، چیزی که باعث شد قدمی عقب بروم. لب‌هایش را کج کرد و شانه بالا انداخت. «بگیر بخواب. شاید فردا از این فکرها بیای بیرون.» سرم را تکان دادم. «میرم خونه… ممنون که گوش دادی.» چیزی در نگاهش تغییر کرد. همان لحظه که خواستم بلند شوم، خیلی آرام، اما محکم گفت: «همین جا بخواب.» دود سیگارش هنوز توی هوا بود، ولی دیگر مثل قبل نبود. شکل می‌گرفت. محو می‌شد. شکل می‌گرفت. بلند شد و سمت آشپزخانه رفت. ایستادم، مردد. بعد به مبل نگاه کردم. شاید… شاید حق با او بود. شاید فقط خسته بودم. آرام روی مبل دراز کشیدم. نیم‌نگاهی به سینا انداختم. توی همه‌ی کارهایش یک آرامش مرموز بود. انگار هیچ‌چیز، هیچ‌وقت، غافلگیرش نمی‌کرد. چشم‌هایم سنگین شد. اما آنچه مرا از خواب پراند، سکوت نبود. یک نگاه بود. پلک زدم. نور اندکی از پنجره‌ی کوچک آشپزخانه به داخل می‌تابید، اما اتاق تاریک‌تر از قبل به نظر می‌رسید. نمی‌توانستم تکان بخورم. یک سایه… روی سینه‌ام نشسته بود. چشم‌هایم گشاد شدند. نفس در گلویم حبس شد. تاریک بود، اما من می‌توانستم ببینمش. می‌توانستم چشم‌هایش را ببینم. چشم‌های زردی که از بالا، مستقیم به من خیره شده بودند. خواست تکان بخورد، اما همان لحظه— «بیدار شدی؟» سایه ناپدید شد. نفس‌نفس زنان سرم را چرخاندم. سینا کنار دیوار ایستاده بود. آرام، با همان نگاه همیشه‌اش. اما چیزی در فضا تغییر کرده بود. لبم لرزید. «اینجا… کسی بود.» سینا سیگارش را گوشه‌ی لبش جابه‌جا کرد. دودش آرام پیچید و از بین رفت. «کابوس دیدی.» «نه.» صدایم از چیزی که انتظار داشتم محکم‌تر بود. «این… کابوس نبود. دیدمش، سینا.» چشم‌هایش برق زد. یک لحظه، فقط یک لحظه، چیزی را در عمق نگاهش پنهان کرد. بعد… لبخندی محو زد. آرام، اما عجیب. «شاید هم اون تو رو دیده.» نفس در سینه‌ام حبس شد. و آن لحظه، برای اولین بار… متوجه شدم که این بازی، از قبل شروع شده بود. نگاهم از سینا به زمین افتاد. لحظه‌ای سکوت کردیم، فقط صدای نفس‌های تند من در فضا پیچید. احساس می‌کردم هنوز آن سایه در هوا است، دور و برم پر از ابهام و ترس. اما چیزی در درونم می‌گفت که باید بروم. سینا هنوز به من نگاه می‌کرد. برای لحظه‌ای، به نظر رسید که چیزی در نگاهش پنهان است، اما چیزی نمی‌گفت. به آرامی دود سیگارش را از ریشۀ لبش بیرون داد و صدایش را در گلو فرو داد: «برو خونه. فکر کنم پدربزرگت نگرانت باشه.» اسم پدر بزرگم مثل زنگی در ذهنم طنین‌انداز شد. چیزی درونم شکست. یادم افتاد که چقدر از خانه دور بودم. پدربزرگ همیشه نگران من بود، همیشه می‌خواست مطمئن بشه که هیچ چیزی نمی‌تونه آسیب به من برسونه. سینا بلند شد و قدمی به سمت در برداشته بود که ایستاد. نگاهش به من، عمیق و جستجوگر بود. چیزی در چشمانش بود که نتواستم توضیح بدم. انگار منتظر چیزی بود، چیزی که نمی‌خواستم بپرسیم. در حالی که به در نگاه می‌کرد، گفت: «اگه می‌خوای، همین‌جا بمون.» زبونی به لبم کشیدم و موهای ژولیده‌م رو با یه دست مرتب کردم. روی شونه‌ش زدم و گفتم: «ممنون، مزاحمتم هم شدم.»
×
×
  • اضافه کردن...