-
تعداد ارسال ها
245 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10 -
Donations
0.00 USD
تمامی مطالب نوشته شده توسط Alen
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
باید میگفتم؟ باید این ترسو به زبون میآوردم؟ یا سکوت میکردم و میذاشتم این کابوس تو وجودم رشد کنه؟ سکوت، مثل یه صخرهی سنگین افتاده بود روی سینهم. نگاه سینا هنوز منتظر بود، ولی من حتی نمیدونستم از کجا شروع کنم. از اون آینهی شکسته؟ از دستی که از تاریکی خزید؟ از اون چشم زردی که وسط شکستگی شیشه پلک زد؟ آب دهنمو قورت دادم، ولی گلوم خشکتر از کویر بود. به زور لبام از هم باز شدن: «من…» همین یه کلمه کافی بود که سینا کمی جلو خم بشه، با دقت بیشتری نگام کنه. انگار یه چیزی تو وجودمو حس کرده باشه. «تو چی؟» لبمو گزیدم. نفس عمیقی کشیدم، ولی هرچی بیشتر نفس میگرفتم، هوا سنگینتر میشد. بالاخره، با صدایی که از ترس میلرزید، گفتم: «یه چیزی… توی آینه بود.» چشمای سینا یه کم تنگ شد. چیزی نگفت، فقط نگاهش منتظر بود، انگار که نمیخواست زود قضاوت کنه. پس ادامه دادم، آروم، با صدایی که انگار از گلوم بیرون نمیاومد: «نه انعکاس… نه یه توهم… یه چیز واقعی.» سینا حتی پلک هم نزد. فقط نگاهش یه کوچولو تغییر کرد، مثل کسی که بین شک و باور گیر کرده باشه. با صدایی آروم گفت: «یعنی… یه جور خواب بود؟ یا…» محکم سرمو تکون دادم. «نه. بیدار بودم. کاملاً بیدار.» دستم ناخودآگاه کشیده شد روی بازوم. هنوز اون سنگینی لعنتی رو حس میکردم. سینا انگشتاشو تو هم قلاب کرد و گفت: «چیزی که دیدی… دقیقاً چه شکلی بود؟» نگاهم افتاد به زمین. حتی فکر کردن بهش هم ضربان قلبمو بالا میبرد. «یه دست… سیاه… انگار از جنس دود بود، اما… واقعی.» پلک زدم، ذهنم هنوز بین ترس و واقعیت در نوسان بود. «و اون چشما… زرد بودن. توی آینه… پلک زدن.» سینا چند لحظه هیچ چی نگفت. فقط زل زده بود بهم. بعد، خیلی آروم، انگار که نمیخواست بیشتر از این بترسونتم، پرسید: «بعدش چی شد؟» نفس عمیقی کشیدم. نمیدونستم میتونم ادامه بدم یا نه. ولی یه چیزو مطمئن بودم… اون سایه هنوز ولم نکرده بود. سکوت، مثل یه پتک سنگین افتاد بینمون. سینا هنوز نگاهم میکرد، ولی من نگامو ازش دزدیدم و به زمین خیره شدم. دوباره نفس کشیدم… سنگینتر از قبل. «بعدش…» گلومو صاف کردم، انگار که میخواستم اون حس خراشیدهی لعنتی رو از بین ببرم. «اون دست به سمتم اومد. آروم… خیلی آروم… انگار که داشت امتحان میکرد چقدر میتونم تکون بخورم… یا چقدر میتونم بترسم.» سینا یه کم ابروهاشو درهم کشید، ولی هنوز چیزی نگفت. فقط منتظر بود. «میخواستم فرار کنم، ولی بدنم قفل شده بود. انگار یه نیروی نامرئی منو تو جام نگه داشته بود.» ناخودآگاه، دوباره دستمو روی بازوم کشیدم. اون سرما هنوز زیر پوستم چنگ میزد. «ولی بعد، وقتی اون دست تقریباً به صورتم رسید… انگار یه لحظه مکث کرد. مثل کسی که… داره تصمیم میگیره. و بعد…» مردد موندم. سینا محکم اما آروم گفت: «بعدش چی، آرین؟» لبامو روی هم فشار دادم… «بعدش… احساس کردم چیزی زیر پوستم میخزه.» انگشتانم را روی ساعدم کشیدم، انگار که هنوز میتوانستم آن حس نفوذ را لمس کنم. «یه سرما… یه چیزی که از بیرون نبود، از تو بود. از توی بدنم.» سینا کمی جلوتر آمد، نگاهی به بازویم انداخت، بعد دوباره به چشمانم خیره شد. «الان چی؟ هنوز هم اون حس رو داری؟»- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
بدون اینکه بفهمم چی کار میکنم، دویدم سمت در. هر چیزی تو مسیرم بود، مثل یه سایهی سیاه عقب پرت شد. ولی هنوز اون صدا تو گوشم زمزمه میکرد، آروم و کشیده، انگار مستقیم تو ذهنم حرف میزد: «فرار نمیکنی، آرین... من همیشه دنبالتم.» نفهمیدم چطور از کنار پدربزرگ رد شدم، نفهمیدم چند بار نفس بریده زدم. فقط دویدم. هیچوقت اونقدر ندویده بودم. گلوم میسوخت، قلبم مچاله شده بود، پاهایم سُر میخوردن، اما مهم نبود. انگار که یه چیز نامرئی، یه دست سرد، از پشت تعقیبم میکرد. بعد، بیهیچ فکری، خودمو جلوی خونهی سینا دیدم. نمیدونستم چرا اینجا اومدم. هیچوقت نیومده بودم. ولی انگار تنها جایی بود که ذهنم تونست بهش چنگ بندازه. بدون مکث، دستم بلند شد و محکم به در کوبیدم. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که در، بیهیچ حرفی باز شد. پرت شدم تو حیاط کوچیک. هیچوقت اینجا نیومده بودم، ولی همیشه تصور میکردم خونهی سینا یه جای امن باشه. اما امشب... یه حس عجیب تو هوا بود، یه سنگینی نامرئی که روی شونههام فشار میآورد. سینا از پنجره نگاهم کرد. چشمهاش تو نور کم برق زد. بدون لحظهای تأخیر، به سمتش دویدم. نگاهش روی من ثابت موند. سلامی هولهولکی زمزمه کردم، ولی صدایم به سختی دراومد. سینا کمی سرش رو کج کرد و با لحنی نرم، اما مرموز پرسید: «چیزی شده؟» دهنم باز شد، ولی هیچ صدایی ازش درنیومد. اصلاً چی میتونستم بگم؟ اگه میگفتم چی دیدم، حتماً فکر میکرد دیوونه شدم. ولی سینا بیخیال نبود. زل زده بود تو صورتم، انگار که داشت توی ذهنم کنکاش میکرد. یه قدم جلو اومد، دستش نشست روی شونم، آروم گفت: «آرین؟ چی شده؟» نفسم هنوز تو سینه حبس بود. اون آینهی شکسته، اون سایهی درهمتنیده، اون چشم زرد… هنوز تو سرم میچرخیدن. باید یه چیزی میگفتم، اما چطور؟ سینا یه کم اخم کرد. «بازم از اون خوابا دیدی؟» حس سقوط، مثل خوره افتاد به جونم. سرمو به سختی تکون دادم. نه تأیید بود، نه رد… بیشتر یه بلاتکلیفی مطلق. این خواب بود؟ یا یه چیز دیگه؟ سینا بازومو گرفت، کشیدم تو خونه. درو بست، نشست رو کاناپه. ولی من هنوز وسط اتاق، میخکوب ایستاده بودم. دستمو کشیدم رو صورتم، انگار که میخواستم لمس سرد اون دستو از پوستم پاک کنم. سینا یه لحظه فقط نگام کرد، بعد با صدایی آروم ولی محکم گفت: «ببین… اگه نمیخوای حرف بزنی، مجبور نیستی. ولی…» یه لحظه مکث کرد، انگار دنبال جملهی درست میگشت. «چهرهت یه جوریه که انگار از مرگ برگشتی.» نفسم بند اومد.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
انعکاسم… چیزی که توی آینه بود… با تأخیر حرکت کرد. دستم رو روی سینک گذاشتم. قلبم مثل طوفان میزد. باید آرام میشدم. شاید خوابزده بودم، شاید خیالاتی شده بودم، شاید… نه. این خیالات نبود. صدای خفهای از میان تکههای آینه بلند شد، انگار کسی از زیر آب حرف میزد. نفس در سینهام حبس شد. «چرا فرار کردی، آرین؟» صدایم در نمیآمد. انگشتانم روی سینک سرد یخ کرده بودن. «فکر کردی اگر آینه رو بشکنی، از من خلاص میَی؟» تکههای آینه لرزیدند. انگار چیزی در میانشان تکان خورد. پشتم تیر کشید. احساس میکردم کسی پشت سرم ایستاده. اما… من تنها بودم. آهسته سرم رو بلند کردم. توی باقیموندهی آینه، بین شکستههای شیشه، یه چشم زرد به من زل زده بود. چشمهای زرد، تو تاریکی بین تکههای شکستهی آینه برق میزدن. نگاهش سنگین بود، انگار میخواست توی روحم بره. حرکت کردن نمیتونستم. بدنم یهجورایی خشکم کرده بود، انگار چیزی منو چسبوند و نمیذاشت تکون بخورم. این دیگه فقط ترس نبود… اصلاً زورم به تکون خوردن نمیرسید. لبهای ترکخوردهام رو با سختی باز کردم که چیزی بگم، ولی صدای من درنمیاومد. انگار گلوی خراشیدهام نمیذاشت حرف بزنم. فقط نفسهای بریده بریده از دهنم بیرون میومدن. تکههای آینه دوباره تکون خوردن، این بار شدیدتر. یه ناله ضعیف ازشون اومد، مثل صدای کسی که تو آب داره دستوپا میزنه. ناگهان، یه سایهی تاریک از وسط شکستههای آینه خزید و رفت رو دیوار پشت سرم. اون چیز… از آینه داشت میاومد بیرون. پام سُر خورد و به عقب پرت شدم. پشتم به کابینت روشویی خورد و دستم روی زمین افتاد، درست کنار تکهای از آینه. چشم زرد هنوز از وسط شکستههای آینه بهم خیره بود. ولی اینبار… پلک زد. یه ناله از دهنم بیاختیار بیرون اومد. سایهی روی دیوار بزرگتر شد. کش اومد، پیچید، انگار که میخواست یه شکلی پیدا کنه. و بعد، دستی ازش بیرون اومد. دستی سیاه و کشیده، انگار از دود ساخته شده باشه… ولی ناخنهاش خیلی بلند و تیز بودن. اون دست، آروم آروم به سمتم خزید. نفسم تو سینه حبس شد. باید فرار میکردم. اما یه چیزی ته دلم میگفت که اگه تکون بخورم... اون چیز زنده نمیذاره منو. دست سیاه، با انگشتای بلند و تیزش، نزدیکتر میشد. آروم، ولی انگار یه طوفان در حال شکلگیریه. بدنم میلرزید، نفسام به زور بالا میومد، قلبم طوری میکوبید که صدای تپیدنش تو گوشم میپیچید. ولی هیچکدوم از اینا کمکی نمیکرد. وحشت مثل یه زنجیر دورم پیچیده بود. فقط میتونستم زل بزنم به اون دست که با حرکات نامنظم به سمتم میاومد. انگار که بدنم از درون خالی شده باشه، حتی نمیتونستم دستامو بلند کنم. انگار تو یه دنیای دیگه بودم. یه دنیای تاریک که راه فراری نداشت. بعد، یهدفعه یه چیزی شکست. یه نیروی نامرئی، مثل یه موج قوی از درونم رد شد. انگار یه چیزی بهم دستور داد: حرکت کن! بیهیچ فکری، بدنم از جا کنده شد. پام خورد به دیوار، دستم تو هوا معلق بود، ولی خودمو عقب کشیدم. هنوز نفسم بالا نیومده بود که چشمم افتاد به آینهی شکسته. اون چشم زرد هنوز زل زده بود بهم. یه آن، دست سیاه با سرعت بیشتری از تو آینه بیرون اومد. همون لحظه، از پشت سرم صدای خشخش عجیبی بلند شد. حس کردم یه چیز دیگه هم تو تاریکی داره نزدیک میشه.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
دستایی که دور گلوم حلقه شده بودن، محکمتر شدن. چشمای زردش برق زدن. یه چیزی تو وجودم بود که میخواستش… یه چیزی که نباید از دست میدادم. دیوارای اتاق انگار حرکت کردن، نزدیکتر شدن. تاریکی موج زد. و بعد، اون نالهی جهنمی دوباره بلند شد. اما این بار، از توی خودم. صدایی که از گلوم بیرون میاومد، ولی صدای من نبود. یه لرزهی عمیق تو وجودم پیچید. حس کردم دارم دود میشم، جسمم میپیچه، یه چیزی توی رگهام میسوزه… و یهو— همهچی ساکت شد. نه نالهای بود، نه زمزمهای، نه اون دستای خفهکننده. افتاده بودم رو زمین، یخزده و خیس از عرق. اتاق همون اتاق بود، تاریکی همون تاریکی. ولی… یه چیزی فرق کرده بود. یه چیزی که نمیدونستم چیه، ولی حسش میکردم. و اون چیز… هنوز توی من بود. یهو صدای «اللهاکبر» اذان از گوشیم بلند شد. همهچی یخ زد. یه سکوت سنگین دورم پیچید، انگار هیچچیز اتفاق نیفتاده بود. نفسنفسزنان از روی زمین بلند شدم، دستام میلرزید. در اتاقو باز کردم و دویدم بیرون. پدربزرگ خواب بود؟ نه… داشت وضو میگرفت. با صدای لرزون گفتم: «صبح بهخیر، آقاجون.» پدربزرگ نگاهی به من انداخت و گفت: «صبح تو هم بخیر، پسرم. چرا رنگت پریده؟» لبخند زدم، ولی چیزی در درونم گواهی میداد که این لبخند بیشتر شبیه یه تلاش بینتیجه بود. پدربزرگ که هیچ چیزی از اتفاقات اون شب نمیدونست، مثل همیشه با نگاهی مهربون پرسید: «چیزی شده؟» من فقط سرم رو پایین انداختم و گفتم: «نه، هیچچیز.» شاید اون صداها رو نشنیده بود. گوش پدربزرگ سنگین بود و با سمعک به سختی میشنید. اینجور صداها هم نمیشد ازش انتظار داشت بشنوه. پدربزرگ دستش رو به صورتش کشید و گفت: «صورتت رو بشور، نماز بخون، شاید حالت بهتر بشه.» لبخند زدم و بدون هیچ حرفی، به سمت روشویی رفتم. نمیخواستم نماز بخونم، فقط میخواستم از همه چی فرار کنم. فرار از اون موجود؟ از اون نجواها؟ یا از خودم؟ دستهایم رو زیر آب گرفتم، ولی هنوز سردی اون دستان روی پوستم حس میشد. انگار اون چیزی که به من دست زده بود، هنوز منو رها نکرده بود. آب رو به صورتم پاشیدم و توی آینه نگاه کردم. چشمانم قرمز شده بودن، و سیاهیهای زیرشون عمیقتر از همیشه به نظر میرسید. اما چیزی که نگاهم رو خیره کرد… انعکاسم بود که با تأخیر حرکت میکرد. فریاد زدم و آینه شکست. تکههای شکستهش روی زمین پخش شدن و نور مهتاب رو روی آنها منعطف شد. نفسم بند آمد.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
نگاهم را پایین انداختم و دیگر آرزو کردم که کاش هیچوقت این کار را نکرده بودم. آن چیز... آن موجود سمدار... آنجا ایستاده بود. تاریکی پشتش جمع شده بود، انگار که از دل سایهها متولد شده باشد. چشمان زردش با نوری بیمارگونه میدرخشیدند، دندانهای بلند و درندهاش در میان تاریکی برق میزدند. پوستش؟ نه سیاه بود، نه قهوهای، چیزی بین سایهها که مدام تغییر میکرد، انگار خودش هم نمیدانست واقعاً چه هست. پاهایش با سُمهایی سنگین بر زمین کوبیده شده بودند. قامتش کمی خمیده بود اما هر لحظه حس میکردم که دارد بلندتر، وحشیتر، تهدیدآمیزتر میشود. دستهای نامرئی شل شدند. سقوط کردم.پرت شدم.و بعد با شدتی که استخوانهایم را خرد کرد به دیوار کوبیده شدم. شدت ضربه اونقدر بود که دنیا دور سرم چرخید. قبل از اینکه بفهمم چی شد، اون دستهای وحشتناک دور گلوم حلقه شد… و فشار آورد. نفسم بند اومد. انگار زنجیری محکم دور گردنم پیچیده بود. چشمای زردش از نزدیک برق میزدن، اما هیچ نشونی از آدم توشون نبود. سرد. درنده. بیاحساس. دستوپا زدم، ولی بیفایده بود. هوای اتاق سنگین شد، یه تغییری توش بود که نمیفهمیدم. پردهها بیباد تکون خوردن. در، انگار خودش یه لحظه باز و بسته شد. یه صدای ضعیف، یه جور زمزمه، تو هوا پیچید. یه چیزی از گوشهی اتاق نظرم رو جلب کرد. سایهای که نباید تکون میخورد… ولی خورد. یه دست… کشیده، سیاه، غیرطبیعی، از وسط تاریکی بیرون اومد و آروم رو زمین کشیده شد. گلوم خشک شده بود. بزور صدای لرزونم رو شنیدم که نالید: «تو… چی هستی؟» جوابی نیومد. فقط تاریکی بود که هر لحظه نزدیکتر میشد. و بعد، یه نالهی بلند پیچید. از دیوار. از سقف. از یه جایی که معلوم نبود کجاست. یه نالهی زجهوار، مثل صدای یه روحِ گرفتار. اون موجودی که گلومو گرفته بود، سرش رو کج کرد، انگار داشت گوش میداد. زمزمهها بلندتر شدن. یه دست دیگه، از تو سایهها بیرون اومد. بعد… یه صدای نامحسوس کنار گوشم زمزمه کرد: «نگاش نکن.» نفسم تو سینه حبس شد. ولی… دیگه دیر شده بود. چشمای من، نافرمان و وحشتزده، چرخیدن سمت اون سایهای که داشت تکون میخورد. و چیزی که دیدم… نباید میدیدم. یه صورت که شکل نداشت. یه دهن که لب نداشت، ولی آروم باز و بسته میشد. صداش، مستقیم تو سرم پیچید و لحظهبهلحظه ترسناکتر شد. «نباید نگاه میکردی… نباید نگاه میکردی… نباید نگاه میکردی…» پوستم یخ زد. انگار یه نیروی نامرئی داشت از تو بدنم چیزی رو میکشید بیرون. نفسم برید.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
تسلیم شده بودم. دیگه چیزی جز سکوت و سایهها وجود نداشت. داشتم میدویدم به سمت خونه، ولی انگار زمین زیر پام داشت میشکست. نفسهایم سنگین میزد، انگار دیگه هیچ چیزی واقعی نبود. فقط دویدم، چون نمیخواستم توی اون فضا بمونم. فضا که مثل یه موجود سیاه و سنگین، داشت منو میبلعید. پاهایم از شدت ترس و خستگی دیگه طاقت نداشتن، ولی من همچنان دویدم. انگار کوچه به اندازهای کش آمده بود که هیچوقت تموم نمیشد. هر قدم که برداشتم، حس میکردم هیچجا نمیرسم. بدنم از وحشت عرق کرده بود، گلویم از سیگاری که کشیده بودم میسوخت، و هر لحظه که میدویدم، میفهمیدم چیزی داره به دنبالم میاد. حس میکردم اگر حتی یه لحظه وایستم، همون موجود لعنتی میدستنم. صدای سمهایی که به زمین میکوبید مثل یه کابوس توی گوشم پیچید. مثل این که یکی پشت سرم در حال تعقیبمه. ایستادم. برگشتم، با دلهره، ولی هیچچیز نبود. فقط یه حس سنگین که توی هوا مونده بود. قلبم به شدت تند میزد، انگار هر لحظه ممکنه بترکه. بیاختیار شروع به خوندن سوره ناس کردم. خدا رو صدا زدم، به هر چیزی که شاید کمکم کنه. تا رسیدم به خونه، بدنم تمام لرزیده بود. در رو محکم باز کردم و پریدم داخل. درو بسته کردم، نفسهام تند تند میزدن ولی هنوز نمیتونستم آروم بشم. حس میکردم چیزی، یا کسی، پشت در منتظره. یه لحظه همهچیز ساکت شد. بعد، درست همون موقع که داشتم نفس میکشیدم، دست سردی روی گلویم نشست. فریاد وحشتناکی کشیدم، ولی صدا… صداش از فریاد خودم هم عجیبتر بود. انگار فریاد من هم از ترس داشت میلرزید، گویی صدا از ته تاریکی بلند میشد. وحشتزده از جایم کنده شدم. تلوتلو خوردم، چنگ زدم به دیوار، ولی چیزی نمانده بود که بیفتم. خودم را تا اتاقم کشاندم اما قبل از اینکه به تخت برسم، چیزی محکم به پهلویم کوبیده شد. لگد؟ نه... این یه ضربه معمولی نبود. نفس توی سینهام حبس شد. پرت شدم، کمرم به لبه تخت خورد و از شدت درد نفسم برید. بدنم میلرزید، دستم را روی پهلویم گذاشتم اما جرأت نداشتم نگاه کنم. صدایم مثل ناله بیرون آمد. تو... تو کی هستی؟ چی میخوای؟ سکوت. بعد... زمزمهای از تاریکی بیرون خزید. انگار کسی کنار گوشم گفت: بمیر نفسم بند آمد. چیزی از عمق وجودم به لرزه افتاد. دهانم خشک شد، گلویم سوخت. با صدایی که به سختی شنیده میشد، نالیدم. خدایا... مگه چیکار کردم که سزاوار مرگ باشم؟ هنوز کلماتم در هوا معلق بودند که حس کردم چیزی پاهایم را گرفت. انگار پنجههایی نامرئی دور مچم پیچیدند و بعد با خشونتی که انتظارش را نداشتم به عقب کشیده شدم. جیغ کشیدم. بلند، دیوانهوار، اما صدا انگار در همان لحظه توی گلوی خشکشدهام خفه شد. وزنم از زمین جدا شد. یک آن همه چیز متوقف شد. صدایی نبود، حتی صدای نفسهای خودم را هم نمیشنیدم. فقط چیزی را حس میکردم که مرا در هوا نگه داشته بود، چیزی که قویتر از هر نیرویی بود که تا به حال حس کرده بودم.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
چیزی دیگه. درست همونجا که اون ناپدید شده بود. یه صدا… یا خیال؟ زمزمهای آروم، درست پشت سرم. اسممو صدا زد. نفسم تو سینم حبس شد. یهدفعه برگشتم— هیچی. فقط سایهها، فقط شب، فقط سکوت. اما میدونستم. دیگه تنها نبودم. سکوت، توی گوشم زنگ میزد. هیچی نبود—نه صدای باد، نه صدای ماشین، نه حتی خشخش برگا. فقط… سکوت. اما من میدونستم که چیزی اونجاست. یه سایهی نامرئی. یه حضور سنگین. یه چیزی که دیده نمیشد… اما میشد نفسش رو حس کرد. بزاق گلوی خشکمو قورت دادم. بدنم سنگین شده بود، اما به زور یه قدم به عقب برداشتم. همون لحظه، چراغ خیابون بالای سرم سوسو زد. نورش ضعیف شد… لرزید… و بعد خاموش شد. نفسم تو سینم گیر کرد. پشت سرمو نگاه نکردم. نباید نگاه میکردم. ولی اون صدا، آروم، درست کنار گوشم زمزمه کرد: «نباید دنبالش میکردی، آرین.» یه سرما، از نوک انگشتای پام تا مغز استخونم دوید. این صدا… این صدای پوناجور نبود. پاهام به زور منو تحمل میکردن. یه حس عجیبی تو وجودم بود… انگار دیگه هیچ حرکتم مال خودم نبود. نفسهام تند و پیدرپی، اما بیفایده. با هر بازدم، انگار از نفس میافتادم. اون صدا هنوز همونقدر نزدیک بود. حتی نزدیکتر. «نباید دنبالش میکردی، آرین.» ولی این بار، نه فقط توی گوشم— توی ذهنم. عمیق. مثل یه زهر، داشت توی سرم پخش میشد. یه حقیقت که نمیشد ازش فرار کرد. ذهنم داشت به یه نقطهی نامعلوم کشیده میشد، یه جایی که دیگه نمیتونست خودشو تو این دنیای واقعی پیدا کنه… هوا سنگینتر شد، تاریکی زنده به نظر میرسید. حتی صدای قدمهای خودم هم توی این سکوت گم شده بود. انگار وارد یه دنیای دیگه شده بودم، جایی که فقط من و سایهها وجود داشتیم. بعد، یه صدا. آروم. نه از بیرون، نه از دور. از توی ذهنم. «اینجا… توی این سکوت، هیچکس بهت کمک نمیکنه.» یه سرما از ستون فقراتم بالا دوید. انگار یه چیزی توی درونم شکست. یه حصار نامرئی، یه مرزی که نباید ازش رد میشدم. چشمام خشک شدن، انگار که قرار نبود دیگه هیچوقت بتونم اشک بریزم. هر فکری که میخواست از این تاریکی نجاتم بده، خودش توی تاریکی گم شد. و همون لحظه، قدمها. پشت سرم. آروم. بیشتاب. نه سریع، نه کند. دقیقاً همونطور که یه چیزی داشت از سایه به سایه نزدیکتر میشد. دیگه نمیتونستم همونجا وایسم. «اینجا جای تو نیست، آرین.» صدا، این بار بلندتر بود. واضحتر. ولی کسی اونجا نبود. سایهها، فقط یه قدم فاصله داشتن. چیزی داشت نزدیک میشد. و این بار، احساس میکردم که این منم که از بین میرم. نفسمو حبس کردم. ولی دیگه فایدهای نداشت.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
سرشو آورد بالا. ماه، یه تیکه از پشت ابرهای درهمبرهم بیرون زده بود، نورش مات، بیاحساس. اون لحظه… یه لحظهی لعنتی، همهچی انگار کش اومد. بعد، زمزمه کرد: «گاهی دنیاها با هم تداخل پیدا میکنن، آرین.» نفسم گرفت. یه لحظه، فقط یه لحظه، قلبم نزد. نمیفهمیدم از چی حرف میزنه… ولی صداش یه چیزی رو تو وجودم تکون داد. یه چیزی که نمیدونستم چیه، اما مطمئن بودم از جنس ترس نبود. «و… تو از کدوم دنیا اومدی، سینا؟» پوناجور بهم نگاه کرد. این بار، توی چشماش هیچ تهدیدی نبود. هیچ تمسخری. فقط یه حقیقت خاموش… یه چیزی که هنوز برای دونستنش آماده نبودم. «به زودی خودت میفهمی.» بعد، بدون اینکه توضیحی بده، برگشت و توی تاریکی محو شد. انگار که اصلاً هیچوقت اینجا نبود. همونطور خشک ایستاده بودم. صدای نفسهام تو گوشم میپیچید. مغزم هنوز بین حرفای پوناجور گیر کرده بود. گاهی دنیاها با هم تداخل پیدا میکنن، آرین. زبونمو روی لبای خشکم کشیدم. خواستم حرکت کنم، اما انگار زمین زیر پام فرق کرده بود. یه چیزی تغییر کرده بود. سرمای عجیبی پیچید تو هوا. انگار که فضا یه لایه سنگینتر شده باشه. چشمم افتاد به جای پاش. یه رد محو، یه سایهی مات، که انگار هنوز داشت نفس میکشید. جلوتر رفتم. اما همون لحظه… هوا یهدفعه سنگین شد. یه باد سرد وزید. نه از اون بادهایی که زمستون با خودش میاره، بلکه یه چیز دیگه… یه چیزی که بیشتر شبیه نجوا بود. ایستادم. دور و برمو نگاه کردم. خیابون خلوت بود، مثل همیشه. ولی… نه. نه دقیقاً مثل همیشه. ساختمونا یهجوری بلندتر شده بودن. چراغای خیابون نورشون ضعیفتر بود. سایهها کشیدهتر. این همون خیابون بود… ولی در عین حال، نبود. گلوی خشکمو صاف کردم. چند قدم دیگه برداشتم. انگشتامو تو جیب کاپشنم فشردم، اما سرمایی که حس میکردم از جنس سرماهای عادی نبود. انگار از یه جای عمیقتر میومد. رد پوناجور؟ محو شده بود. اما حسش هنوز اینجا بود. یا شاید…- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
چشماش رفت یه گوشهی تاریک، جایی که انگار چیزایی میدید که من نمیدیدم. «گاهی.» بعد، همونطور که هنوز یه جای نامرئی رو نگاه میکرد، زمزمه کرد: «بعضی چیزا فقط شبها پیدا میشن.» ابروهامو آوردم پایین. «مثلاً چی؟» بالاخره دوباره بهم نگاه کرد. اما این بار، توی نگاهش یه چیزی بود که حس کردم نباید زیاد توش دقیق بشم. آهسته، انگار که داشت یه راز لعنتی رو لای کلماتش میپیچید، گفت: «صداها… سایهها… و آدمایی که هیچوقت روز دیده نمیشن.» یه موج نامرئی از روی پوستم رد شد. مورمور شدم، اما اخمم رو حفظ کردم. تو سکوت شب، صدای تپش قلبم از توی گوشام میگذشت. «و تو چی؟» نفسهام کوتاه شده بود. «تو هم جزو همونایی؟» سینا یه نیشخند آروم زد، سیگارشو پایین انداخت. اما خاموشش نکرد. گذاشت همونطور روی زمین بسوزه، شعلهی کوچیکش تو تاریکی شب مثل یه موجود زنده میلرزید. بعد، آروم، خیلی آروم، روش کفش گذاشت. یه صدای خفیف اومد، صدای خاکسترهایی که زیر فشار ترکیدن. بعد، سرشو آورد بالا. مستقیم تو چشمام زل زد. «تو چی فکر میکنی، آرین؟» و اون لحظه، با تمام وجودم حس کردم که یه جای این مکالمه… یه جای این شب لعنتی… یه جای این آدم، درست نیست. یه قدم جابهجا کردم، ولی انگار زمین منو گرفته بود. یه حس عجیبی، مثل یه نخ نامرئی، نگهم داشت. شاید اگه فقط یه لحظه دیگه میموندم، یه چیزی تو این شب لعنتی برام آشکار میشد… یه چیزی که شاید اصلاً نباید میفهمیدم. آب دهنمو قورت دادم. هنوزم دهنم خشک بود. زمزمه کردم: «نمیدونم… ولی یه چیزی در موردت عجیبه.» پوناجور لبخند زد. نه اونجوری که خیالت راحت بشه. اونجوری که ته دلت بلرزه. سرشو یهوری کرد و با یه لحن آروم، ولی سنگین، گفت: «همهچی عجیب به نظر میرسه، تا وقتی که دلیلشو بدونی.» چشمامو ریز کردم. یه جور ناجوری، صداش توی سرم میچرخید. «و دلیلش چیه؟»- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
چند ثانیه بهش نگاه کردم. پوناجور؟ این اسم بود؟ انگار که افکارم رو خونده باشه، ادامه داد: «سینا پوناجور.» لبخند زدم و سر تکون دادم: «عالیه. منم آرین.» دستم رو گرفت. یه فشار ملایم اما عجیب تو دستم حس کردم، مثل اینکه یه چیزی ازش میخواسته که خودم نمیفهمیدم. با همون لحن آروم گفت: «گفته بودی.» دستم رو رها کرد، سیگاری دیگه روشن کرد و به سمتم گرفت. با تکون دادن دست، رد کردم: «ممنون، اهلش نیستم.» پوزخندی زد. «بزن، فقط یهبار.» نگاهش یه چیزی داشت که منو به پذیرش واداشت، چیزی که نمیتونستم بگم نه بهش. سیگار رو گرفتم. دودش رو به آرومی کشیدم، بوی عجیبش سرم رو پر کرد. بعد یکدفعه سرفهام گرفت، طوری که گلوم مثل آتش میسوزید. اون، هنوز با همون آرامش مرموز، دود رو کشید تو ریههاش، و شعلههای سرخ از وسط خاکستر سیگار تو تاریکی شب برق زد. سرفههایم نمیتونستن بند بیان. هر نفس که میکشیدم، مثل اینکه آتیش از گلوی خشک و سوزانم رد میشد. بزاق دهانم رو قورت دادم اما سوزش هنوز آرام نمیگرفت. این سیگار، هرچی بود، چیزی فراتر از یه سیگار معمولی به نظر میرسید. سینا پوناجور، بیتفاوت و با همون آرامش بیروح، سیگار رو از دستم کشید و خودش پک زد. نگاهش، یه جور عجیب و غیرقابل پیشبینی بود، انگار که داشت درکم میکرد. دود رو نگه داشت تو ریههاش و بعد از یه مکث طولانی گفت: «تحملت بد نیست.» با سرفههایی که هنوز هم نمیتونستم کنترلش کنم، پوزخندی زدم و سری تکون دادم: «پس باید افتخار کنم؟» سیگار رو گرفت بین دو انگشتش، یه لبخند مرموز زد، سر تکون داد و گفت: «بستگی داره... تو از اونایی نیستی که زود عقب بکشی.» دستم رو تو جیبم فرو بردم و نگاهمو به زمین دوختم. هوای سرد شب مثل تیغی تو پوست بدنم فرو میرفت. حس عجیبی داشتم، یه چیزی بین ترس و کشش… یه تمایل به درک چیزی که نمیفهمیدم، چیزی که هیچ وقت نمیخواستم بفهمم. «تو همیشه این موقع شب بیرونی؟» سینا پوناجور، با اون خونسردی عجیبش، یه کم نگاهم کرد. بعد، خیلی عادی، سیگار نیمهسوخته رو از بین انگشتام بیرون کشید، انگار که از اول مال خودش بوده. یه پک عمیق زد، دود رو نگه داشت تو سینش… و بعد، همونطور که یهوری نگاهم میکرد، گفت: «تحملت بد نیست.» گلوم هنوز میسوخت. سرفهم رو قورت دادم، یه پوزخند زدم. «پس باید خوشحال باشم؟» یه کم گوشهی لبش بالا رفت. نه خیلی، فقط یه ذره، انگار که یه چیزی میدونه که من نمیدونم. «بستگی داره… تو از اونایی نیستی که زود جا بزنن.» دستامو فرو بردم تو جیب، صورتمو یه کم پایین انداختم. هوا سرد بود، اما اون چیزی که تو بدنم میدوید، از جنس سرما نبود. یه چیز دیگه بود… یه چیزی که قلقکم میداد فرار کنم، اما پاهامو چسبونده بود به زمین. «تو همیشه این موقع شب بیرونی؟»- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
عقبعقب رفتم، دستمو رو گوشام گذاشتم. صدای کشیده شدن ناخن روی دیوار. موهای تنم سیخ شد. صداش زجرآور بود، انگار که چیزی نامرئی داشت با خشونت، روی دیوار پنجه میکشید. اتاق، هوای سنگینی پیدا کرده بود. یه سرمای نامحسوس، ولی نفوذکننده. دستمو جلو بردم، دیوار سرد بود. غیرعادی سرد. نفسای عمیق کشیدم که آروم شم. باید از این حس خلاص میشدم. بلند شدم و به سمت در رفتم. درو باز کردم، ولی تو آخرین لحظه... یه نفس سرد، درست پشت سرم. قلبم ریخت. سرمو چرخوندم. چیزی نبود. ولی یه سایه... اون گوشهی اتاق، یه لحظه محو شد. آب. فقط یه لیوان آب لازم داشتم. به آشپزخونه رفتم. در یخچالو باز کردم، پارچو بیرون آوردم، لیوانو پر کردم و یه جرعه نوشیدم. بعد، ناخودآگاه... به پنجره نگاه کردم. اونجا بود. مردی، تکیه داده به تیر چراغ برق، سیگاری میان انگشتاش دود میشد. برای لحظهای، چیزی از درونم فرو نشست. یه جور آرامش عجیب. یه حس آشنایی. لبخند کمرنگی زدم، بیصدا از خونه خارج شدم و به سمتش قدم برداشتم. با لحنی گرمتر از همیشه، گفتم: «سلام. تو هم خوابت نمیبرد؟» سرش آرام و لرزان بالا اومد. نگاهش تو تاریکی شب، چیزی داشت که هرچی بیشتر بهش نگاه میکردم، بیشتر حس میکردم نباید حتی یه لحظه دیگه هم چشمام رو بهش بدوزم. انگار چشماش قصد داشتن منو بلعیدن. ناخودآگاه یه قدم به عقب برداشتم، که صدای سنگینش مثل چاقویی توی دل سکوت شب برید: «صدای قلب مسخرهات نمیذاره بخوابم!» یک قدم به جلو گذاشت. منم همونقدر عقب رفتم. بدنم داد میزد فرار کنم، برم، قبل از اینکه تو چنگالش بند بشم. اما یه لبخند زدم، ترس تو وجودم رو به زور مهار کردم و عقبنشینیام رو با نزدیکتر شدن جبران کردم. کنارش ایستادم و با یه صدای طعنهآمیز گفتم: «صدای قلب من اونقدر بلندِ که تو اتاقت بشنوی؟ شاید منم باید بگم صدای ساعت زنگدارت اونقدر لعنتی میزنه که خواب از چشمام میره!» لبهاش کش اومد، چیزی بین نیشخند و تمسخر. با همون لحن سرد و بیروحش گفت: «شاید… اسم من پوناجوره.»- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی برای Alen ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
شبِ زمزمهها بیدار شدم، ولی انگار خواب هنوز ولم نکرده بود. بدنم خسته بود، سرم سنگین، انگار که ذهنم هنوز توی یه دنیای دیگه گیر افتاده باشه. صدای زنگ ساعت توی گوشم پیچید. بیهوا دستمو دراز کردم که خاموشش کنم، ولی... ساعت اونجا نبود. چشمامو باز کردم. تاریکی. هنوز شب بود. به ساعت نگاه کردم. سهی شب. گلوم خشک بود. دستمو توی موهام کشیدم و نشستم لبهی تخت. یه چیزی تو هوا سنگینی میکرد، یه حسی که مثل یه نفس سرد، روی پوستم راه میرفت. و بعد... صدای زمزمهها. زمزمههایی که از دیوار میاومدن. نفسم حبس شد. صداها واضحتر شدن. انگار کسی پشت دیوار ایستاده باشه و داشت چیزی رو تکرار میکرد، آهسته، طوری که به سختی بشه شنید. پدربزرگ؟ سریع از اتاق زدم بیرون و رفتم سمت اتاقش. درو آروم باز کردم. خواب بود. لبمو گزیدم. پس این صداها از کجا میاومدن؟ داشتم درو میبستم که یه چیزی رو دیوار مقابلم دیدم. یه سایه. نفس تو سینم گیر کرد. سریع سرمو برگردوندم، ولی... هیچچیز نبود. محکم چشمامو بستم. شاید خوابزده بودم. شاید ذهنم بازی درمیآورد. آروم با خودم زمزمه کردم: «فشار خواب روی منه. توهمه. فقط توهمه.» به سمت اتاقم برگشتم، ولی هنوز هم اون حس عجیب ولم نکرده بود. هنوز هم اون سرما، اون سنگینی، اون... چیزی که نمیدیدمش، ولی حسش میکردم، توی اتاق بود. و بعد، صدای مشت. یه ضربهی سنگین به دیوار خورد. محکم. ناگهانی. جوری که از جا پریدم و قلبم دیوونهوار تو سینم کوبید.- 21 پاسخ
-
- 1
-
-
ترسناک، اجنه،شیطان، یو هاها داستان راز پسر همسایه| الناز سلمانی کاربر نودهشتیا
Alen پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
بنام خالق تخیلها نام اثر: راز پسر همسایه ژانر: تخیلی، ترسناک نویسنده: الناز سلمانی مقدمه شب بود. لعنتی، تاریکتر از همیشه. کوچه انگار کش میاومد، راهی که تمومی نداشت. سایهها رو دیوار میلرزیدن، انگار که زنده بودن. انگار که داشتن منو نگاه میکردن. صدای قدمهام توی این سکوت کشدار میپیچید، ولی یه چیزی تو هوا سنگینی میکرد. یه چیزی که از تاریکی اون شب هم وحشتناکتر بود... --- آشنایی با سینا حوصلهی تنهایی رو نداشتم. از وقتی اومده بودم خونهی پدربزرگ، همه چیز تکراری شده بود. صبحها بلند میشدم، درس میخوندم، ظهر یه ناهار تکراری میخوردم، عصر تو گوشی میچرخیدم و شبها هم به سقف زل میزدم. پدربزرگم یا خواب بود، یا تو چرت. زندگی انگار توی این خونه متوقف شده بود. اما اون روز فرق داشت. یه ماشین قدیمی تو کوچه پارک شد. از پنجره دیدمش. یه پسر ازش پیاده شد. نه، پسر که نه، بیشتر شبیه سایهای بود که شکل آدم گرفته باشه. قدبلند، تیرهپوش، و آروم. خیلی آروم. یه جوری که انگار حتی زمین هم از حضورش بو نمیبرد. زود از خونه زدم بیرون. بهونهی خوبی بود برای اینکه چند دقیقه از این یکنواختی دربیام. رفتم سمتش. «سلام، من آرینم. همسایهی کناری.» سعی کردم لحنم صمیمی باشه. «کمک خواستی بگو.» چند لحظه فقط نگاهم کرد. نه یه نگاه معمولی، یه چیزی شبیه… نمیدونم، انگار داشت از توی پوستم رد میشد و چیزی رو اون زیر میدید که خودم هم ازش خبر نداشتم. اون چشمای سرمهای... بعد از چند ثانیه سکوت، بالاخره گفت: «نه، مرسی. وسایل زیادی ندارم.» صداش نرم بود، اما… انگار که از یه جای دیگه میاومد. یه چیزی تهش بود، یه لرزش نامحسوس، یه زنگ خطر خاموش. با این حال، بهش لبخند زدم. «خب، اگه چیزی نیاز داشتی، من همیشه اینجام.» یه نگاه کوتاه بهم انداخت. بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، در رو بست. لبمو گزیدم. خب، شاید زیادی خجالتی بود. شاید هم از اون آدمایی بود که با کسی گرم نمیگیرن. ولی… یه حسی تو دلم پیچید. یه چیزی که اسمشو نمیدونستم. اون موقع هنوز خبر نداشتم، سینا فقط برای همسایگی نیومده بود...- 21 پاسخ
-
- 3
-
-
"هیس! صدایت را پنهان کن. دستت را روی دهانت بگذار و زیر پتو قایم شو. نذار بغضت به گوش کسی برسد، چون اگر بشنوند، تو میمونی با یک عالمه چرا و سوالهایی که جوابشون هیچ وقت پیدا نمیشه."
-
دلم هدفونم را میخواهد و زودتر شب از راه برسد. میخواهم صدای آهنگ را آنقدر بلند کنم که دیگر چیزی نشنوم. صدای افکارم، که در هر لحظه در ذهنم جار و جنجال راه میاندازند، از دستم خارج شدهاند. وقتی شب میشود، وقتی آرامش ظاهری میآید، میخواهم همه چیز را گم کنم. تنها با هدفون در گوشم و صدای بلند آهنگ در سرم، شاید بتوانم از شر این همه افکار رها شوم. اشکهایم، که به آرامی از گوشه چشمانم جاری میشوند، تنها رفیقهایم میشوند. آهنگها شاید بتوانند کمی از این درد درونم را پنهان کنند. اما در نهایت، وقتی صدای آهنگ قطع میشود، من و غمهایم تنها میمانیم.
-
تنهایی و شب گاهی فکر میکنم چرا همه چیز اینقدر سنگین است. چرا لحظهها اینقدر دردناک و طولانی میگذرند؟ آیا در این دنیا، کسی هست که دردِ تنها بودن را درک کند؟ که بفهمد چقدر سخت است در دل شب بیدار ماند، در حالی که هیچ دستی برای نگه داشتن، هیچ قلبی برای درک کردن نیست؟ همه چیز آرام است، اما من در درونم طوفانی دارم که هیچکس نمیبیند. تمام روزها به هم شبیهاند. شبیه به یک سایه که هیچوقت از زندگیام بیرون نمیرود. هیچکس نمیفهمد وقتی به دیوار نگاه میکنم، در آن، در دل هر ترک و شکاف، چهرههایی را میبینم که تنها و غمگیناند، چهرههایی که مثل من احساس گمشدگی میکنند. کاش میتوانستم در دنیای آنها زندگی کنم، جایی که برای همیشه تنها نباشم. ولی نه، من باید در این دنیا زندگی کنم. باید لبخند بزنم، حتی اگر قلبم فریاد میزند که درد دارد. باید شاد باشم، حتی اگر دلم شکسته و از درون خالی است. باید به همه نشان دهم که حالم خوب است، حتی اگر شبها اشکهایم روی بالش پنهان میماند. شاید روزی کسی بیاید و درک کند که من فقط به یک نفر نیاز دارم. یک نفر که وقتی در سکوت غرق میشوم، کنارم باشد و سکوت مرا با حضورش بشکند. شاید روزی کسی بیاید و بفهمد که تمام این سالها، تمام این دقایق، فقط برای این بوده که یک نفر به من بگوید "من اینجا هستم." ولی برای الآن، تنها چیزی که دارم این است که در دل شب، در کنار خودم بنشینم، و به یاد بیاورم که شاید این دردها هم بخشی از زندگی باشند، بخشی از درک کردن خود و دنیا. اما هنوز هم، در میان تمام این دردها، تنها چیزی که میخواهم این است که کسی، فقط کسی، درک کند که در دل شب، گاهی تنها بودن، دردناکترین چیزی است که میتوان تجربه کرد.
-
"سایهای کنارم نیست" دلم تکیهگاهی میخواهد، نه که مرا از زمین بلند کند، نه که بگوید "حالت را میفهمم"، فقط کنارم بنشیند، بیآنکه بپرسد چرا چشمهایم خستهاند، چرا صدایم میلرزد… فقط باشد، همین کافیست.
-
"بغضی که فریاد نشد..." گاهی بغضم را با جرعهای آب فرو میدهم، نه که سبکتر شوم، نه که دردش کم شود... فقط یاد گرفتهام سکوت، زخم را عمیقتر نشان نمیدهد. دلم گرفته، اما لبخند میزنم، مثل درختی که در دل زمستان، هنوز ایستاده است، حتی اگر هیچ برگی برای دلخوشی نداشته باشد.
-
بغضم را با جرعهای آب فرو دادم، اما قلبم، آه قلبم… بیصدا میسوزد، بیوقفه درد میکشد. اما اشکالی ندارد… من و این درد، مدتهاست که همخانهایم. به گرمای زخمهایش عادت کردهام، به سردی لحظههایی که هیچکس حالم را نمیپرسد. بیا، غم عزیز… بیا و گوشهی دلم بنشین، چای برایت میریزم، قصههایم را برایت بازگو میکنم، شاید تنها کسی باشی که خوب مرا میفهمد…
-
درد دارد، وقتی قلب بغض کند؛ سنگینتر از بغضی که در گلو میشکند. وقتی قلب بغض کند، تمام تن درد میگیرد، سرم از تنهایی تیر میکشد، انگار هزاران فکر درونم ریشه دواندهاند. "خوبم" … گاهی دروغ زیباییست که از زبانم جاری میشود، کاش قلبم هم باورش میکرد.
-
دلم گاهی به چیزی جز سکوت احتیاج داره؛ به جایی که در آن بتوانم خودم باشم، به یک فضای آرام با موزیکی لایت که درد درونم را همراهی کند. گاهی فکر میکنم به چیزی که در این رگها جریان داره، به خونهایی که شاید بیدلیل درونم میجوشند. ولی زمانی که جرات میکنم، صدای مادرم همهچیز را متوقف میکنه. درد بزرگتر از هر چیزی این است که برای کسی زندگی کنی که ممکنه هیچوقت نفهمه چه دردی داری. یاد دارم روزی از مادرم پرسیدم: «مادر، چی دردناکتر از همهچیز است؟» لبخند تلخی زد و سرش رو پایین انداخت و گفت: «دور از جونت دخترم، اما دردناکترین چیز اینه که فرزند زودتر از مادرش پر بکشه.» انگار مادرم درک کرده بود که من چقدر درد در درونم دارم، و با آرامش به من یادآوری کرد که زندگی همیشه فرصتی داره. هیچوقت نباید فراموش کنیم که زندگی هنوز ارزشش رو داره، حتی وقتی احساس میکنیم درد کشیدهایم.
-
گاهی که احساس میکنم هیچکس درکم نمیکنه، همهچیز توی ذهنم به هم ریخته میشه. تنهایی یه حس سنگین میشه، یه باری که همیشه باهامه. هیچکس نمیدونه چقدر خستهام از جنگیدن با دنیای بیاحساس. وقتی فکر میکنم که شاید کسی نتونه حس من رو بفهمه، دلم یه جوری میشکنه که هیچ کلامی نمیتونه توضیحش بده. دردِ درک نشدن، یه درد عمیقتر از هر چیزی هست. اون لحظاتی که میخواهی فریاد بزنی ولی هیچ صدایی نمیاد، اون لحظاتی که حتی وقتی میخندی، در درونت دلی هست که شکسته. آره، دردش زیاده، گاهی از همهچیز فرار میکنی اما تهش همیشه با خودت تنها میمونی، و تنها بودن، همیشه دردآوره.
-
لالا لالا، گویم گرچه خوابت نمیبرد فرزندم، اما همین لالاییها دلِ مرا گرم میکند. که میتوانم با تو حرف بزنم و تو گاهی به من گوش بدهی. اخ مادر، به قربان دو چشمای زیبای شیطونت بگردد. روزی بزرگ میشوی و من نمیتوانم برایت لالایی بخوانم. تو میروی و من یاد اولین قدمهایت میافتم، که چه ذوق و شعفی در وجودم انداختی. مرهم دل بیپناهم، گاهی کم میآوردم، اما دستان کوچکت چنان به من زندگی میداد که از فکری بد به دور بودم.
-
حال دلم زار زار است، انگار این مرد هم فهمیدهاند چیزی در من وجود دارد که بوی تو را میدهد. بوی عشقی که در من تنیده، و نام تو را فریاد میزند. مردم دلشان برای من میسوزد و در گوش هم میگویند: باز یه عشق بیسرانجام دیگه. اما هیچکس نمیداند، که این عشق، نه بیسرانجام، که در دل من، همیشه زنده است، حتی اگر ناتمام باشد.
-
مرهمم باش، گاهی دلم مرهمی میخواهد که قلب بیامانم کنارش آرام بگیرد. بیا، بیا و تن خستهام را کمی تسکین بده. در لحظههای بیصدای شب، بغض گلویم را میگیرد. درد دارد، به والله درد دارد، این بغض بینام و نشانم. تسکین قلب کمنبضم باش، بیا تا با وجودت نبض بگیرد. دلم گرمای وجودت و بوسههای گاهبهگاهت را میخواهد.