رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

مهدیه طاهری

کاربر فعال
  • تعداد ارسال ها

    424
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. #پارت یک... سیگرون وُلوا، روی تخته سنگی شمشیر زمین گذاشته بود و با اقتدار ایستاده بود و شکست و فرار دشمن را تماشا می‌کرد بدن نحیف و دخترانه‌اش در زره آهنین و سنگین، آن را همانند مردی قوی هیکل نشان می‌داد و آن شنل قرمز رنگش که باد زیر آن جولان می‌داد بر اقتدارش می‌افزود کلاه خود را برداشت و موهای پر کلاغی لختش روی کمرش ریخت با صدای یکی از افرادش از تخته سنگ پایین آمد؛ مرد جلویش زانو زد و دست مشت شده‌اش را روی سینه‌اش گذاشت و سر خم کرد و گفت: - قربان! پیغامی از جانب رَگنار هِلمسُن (مشاور ارتش) دارم. فرمانده سیگرون گفت: - بگو ببینم چه پیغامی داری. جنگجو گفت: - جناب هلمسن گفتن که آلفرد وِست‌مَن از سمت غرب قصد حمله به ما را دارد بهتر است آماده باشیم. سیگرون با غرور همیشگیش گفت: - به هلمسن بگو ما برای همه چیز آماده‌ایم. آن چشمان مشکی رنگش را که هر کسی را وادار به انجام دستوراتش می‌کرد را یه مرد دوخت و گفت : - افراد تازه نفس را جمع کنید دیوار دفاعی در سمت غرب بکشید آرایش جنگی بگیرید، به افراد پشتییان هم بگو مجروحان را به پشت جبهه ببرند، من هم میروم برای جنگ با آلفرد عزیز آماده شوم. سیگرون برای آماده شدن به چادرش رفت و بعد از بررسی نقشه‌های سمت غرب؛ موهایش را در کلاه خود جمع کرد و از چادر خارج شد و همراه گِردا شیلد-دوتیر( گردا دخترِ سپر، یا همان محافظ سیگرون) و هلمسن سوار بر اسب به سمت مرزهای دان‌لاو( سرزمین‌شان) حرکت کردند و پیشتاز جنگ شدند. هاکون شِیمر(فرمانده‌ی جناح راست دشمن) به وسط میدان آمد و گفت: - آهای یاران سیگرون، به دقت نگاه کنید، جناح راست ما، فقط نیمی از چیزی است که شما می‌بینید؛ من شیمر هستم و همانند برق از میان سپرهای شما عبور می‌کنم تا ببینم فرمانده‌تان چقد می‌تواند از شما محافظت کند. هارالد یِتِنسون(از جنگجویان مهم سپاه سیگرون) هم به وسط میدان رفت با صدای بلند و رسا گفت: - آهای شیمر، تو فقط یک سرخورده‌ی بزدلی؛ من هارالد یتنسون هستم کسی که اگر سیگرون دستور دهد با مشت به جنگ با شما می‌آیم؛ شما هرگز از بین ما عبور نخواهی کرد چون افراد من سر از تنت جدا خواهند کرد و در آخر این خون شماست که این دشت را سیراب خواهد کرد. آلفرد که از این رجزخوانی خوشش نیامد شمشیرش را بالا گرفت و فریاد زد: - حمله. و سپاهیانش جلو آمدند، در مقابل سیگرون هیچ کاری نمی‌کرد وقتی سپاه آلفرد به نیمه‌ی زمین رسیدند سیگرون خطاب به گردا گفت: - همه چیز آماده است؟ گردا در حالی که روی اسب بود مشت بر سینه کوبید و سر خم کرد و گفت: - بله فرمانده همه چیز طبق خواسته‌ی شما پیش میرود. سیگرون با لبخند پرقدرتش به نزدیک شدن دشمنان نگاه می‌کرد و وقتی مطمئن شد همه چیز سر جای خودش است شمشیر بالا گرفت و فریاد زد: - حالا. و در همان لحظه زمین زیر پای دشمن شکافت و هزاران نفر زیر خاک رفتند و عده‌ای فریاد کشان از زیر تونل‌های که از پیش کنده بودند بیرون آمدند و با باقی مانده‌ی سپاه دشمن جنگیدند صد نفر در مقابل پانصد نفر از نیروهایی که ناگهانی وارد نبرد شده بودند هیچ شانسی نداشتند سیگرون دستور حمله را صادر کرد و خودش پیشتاز شد. آلفرد که هزاران نفر از افرادش را از دست داده بود احساس ضعف می‌کرد و برای سرکوب کردن این احساس بعد از دستور حمله به میدان جنگ رفت؛ سربازان بی‌گناه یکی یکی کشته می‌شدند و صدای سنگین برخورد شمشیرها تا چندین متر را پر کرده بود و گوش‌ها را کر می‌کرد. در وسط میدان، نبرد بین سیگرون و آلفرد شکل گرفت همان‌طور که می‌جنگیدند آلفرد گفت: - فکر کردی می‌توانی ما را شکست بدهی؟ ما سالیان سال است که اینجا حکومت می‌کنیم و تو نمی‌توانی جلوی ما را بگیری. سیگرون گفت: - اینجا کشور ماست، شما با کلک وارد اینجا شدید و غنایم‌مان را غارت کردید، همسران و دخترانمان را اسیر کردید و جنگجویان‌مان را به بردگی گرفتید ولی دیگه اجازه‌ی هیچ کاری را به شما نمی‌دهم و شما را از اینجا بیرون می‌اندازم.
  2. نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چاره‌ای جز کمک گرفتن از دزد حرفه‌ای ندارد ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم می‌زند ولی هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. مقدمه: شعله‌ای که از زیر خاکستر شهر برمی‌خیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمی‌توان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد.
  3. سلام درخواست ویراستاری رمانم رو داشتم https://forum.98ia.net/topic/5150-رمان-زیر-باران-سرنوشت-مهدیه-طاهری-کاربر-انجمن-نودهشتیا/page/5/
  4. منم یه خاطره ی عجیب مثل این دارم. زمان مرگ مادربزرگم من اون لحظه اونجا نبودم و دخترخالم که اونجا شاهد بود برام تعریف میکرد می‌گفت دقیقا چند لحظه بعد از اینکه مادربزرگم تموم کرد شیشه‌ی بخاری که تو اتاقش بود شکست. بعدا یه عده میگفتن روحش داره با این کار حضورش رو اعلام میکنه.
  5. سلام رمانم تموم شده و درخواست ویراستار داشتم
  6. #پارت صد و هشتاد و هشت... .... سرخاک مهتا نشسته بودم و داشتم به خاطرات شیرین‌مان فکر می‌کردم به روزیی که بچه‌ها را عروس و داماد کردیم با هم سفر رفتیم و نوه‌های خوشگل‌مان را دیدیم مهتای بی معرفت تنهایم گذاشت دقیقا یک هفته بعد از عروسی همتا. امروز، اولین سالگردش بود همه رفته بودند من نشسته بودم تا با او دردِدل کنم از دور به بچه‌ها نگاه می‌کردم که منتظر من بودن دخترا با شوهر و بچه‌هایشان، پسرها با زن و بچه‌هایشان، خیلی خوشحال بودم بخاطر اینکه لیانا و کیانا می‌دانستن ما پدر و مادرشان نبودیم ولی با ما ماندن و همیشه مراقب‌مان بودند، زمانی که کیانا فهمید چه مامان بی رحمی دارد ولی ازش پرستاری کرد تا روزی که مرد. لیانا با یکی آشنا شد و ازدواج کرد کیان و کسرا هم با فرد مورد علاقه‌یشان ازدواج کردند و همتا با استادش. از فکر به مهتا قلبم درد می‌گرفت نفسم بالا نمی‌آمد حس می‌کردم روح از بدنم جدا می‌شود آخرین چیزی که دیدم این بود که بچه‌ها سمتم می‌دویدند و من دیگر هیچی نمی‌دیدم جز مهتا.... پایان
  7. #پارت صد و هشتاد و هفت... لیانا بود که داشت صحبت می‌کرد و با کیانا از پله‌ها پایین می‌آمدند جفتشان نشستن. مهتا گفت: - خیلی اذیت می‌کنه شب تا صبح که نمی‌ذاره بخوابم، روزا که خوابه منم مجبورم بخوابم تا انرژی داشته باشم، دختره‌ی بی انصاف من کی شما رو فراموش کردم که این بار دومم باشه. نگاهم به کیانا بود که با ناراحتی و حسادت نگاهش می‌کرد بحث را عوض کردم و گفتم: - کیانا جان، جواب کنکور نیومده هنوز. کیانا: - نه، هنوز سایت باز نشده. بعد لپتاپی که همراهش آورده بود را باز کرد و باهاش مشغول شد زمانی که مهتا حالش بد شد کیانا پیشمان برگشت، هنوز بخاطر پنهان کردن حقیقت، ما را کامل نبخشیده و پیش ما خیلی معذب است، طوری که حتی می‌خواهد یک لیوان آب هم بخورد اجازه می‌گیرد روانشناسش می‌گوید به مرور زمان عادت می‌کند باید به آن میدان بدهیم. عماد گفت: - عمو سهراب می‌خوام یه چیزی بهت بگم مامانم اینا که تره هم برای من خرد نمی‌کنن حداقل شما توجه کن. من: - بگو پسر ببینم چیشده؟ عماد: - عمو شما قبول داری که من بزرگ شدم یا نه؟ فهمیدم باز می‌خواهد از لیانا خواستگاری کند گفتم: - بستگی به موقعیتش داره. عماد: - من خودم رو به آب و آتیش زدم و گفتم لیانا رو می‌خوام همتون مسخره‌ام کردین و بهم خندیدین. آنا گفت: - عماد شروع نکن لطفا، یه کاری نکن ما رو با لگد از خونه پرت کنن بیرون. عماد: - صبر کن مامان، دارم با عمو سهراب مردونه صحبت می‌کنم، خب عمو می‌خواستم بدونم شما نظرتون راجع به یه داماد خوشگل و باهوش و خانواده‌دار چیه؟ از پرویش خنده‌ام گرفت و گفتم: - آخه بچه، تو هنوز پشت لبت سبز نشده هنوز پول توی جیبت رو از بابات می‌گیری چی تو خودت دیدی که باز اومدی خواستگاری دخترم؟ عماد: - عمو این چه حرفیه؟ الان پول ندارم کار ندارم خونه ندارم ولی چند وقت بعد، خودتون می‌افتین دنبالم که دخترتون و بگیرم بعد من براتون ناز می‌کنم هاا. گفتم: - باشه پسر، هرموقع خونه و ماشین گرفتی پشت لبت هم سبز شد بیا ببینم مشکلت چیه؟ عماد: - شما بذار ما نامزد کنیم دوتایی با هم زندگیمون رو می‌سازیم بعد از تموم شدن درسمون میریم سر خونه زندگیمون. کیانا با ذوق گفت: - وای پزشکی تهران قبول شدم. همه خوشحال شدیم و بهش تبریک گفتیم عماد گفت: - بیا همسرم هم پزشکی شد دیگه من از زندگی چی می‌خوام؟ چشم‌هام چهارتا شد و گفتم: - دوباره حرفت رو بگو. عماد تا خواست حرف بزند آنا گفت: - هیچی نمیگه سهراب، ولش کن. عماد با ناراحتی گفت: - چی چیو هیچی نمیگه، من دارم خواستگاری می‌کنم خانم دکتر آینده رو از پدرش، نظرت چیه عمو؟ کیانا جون، نظر تو چیه عزیزم؟ لپ‌های کیانا گل انداخته بود و بلند شد و رفت، از دستش ناراحت شدم و گفتم: - عماد، همین الان از جلوی چشمام گمشو تا نزدمت. عماد: - عمو منکه حرف بدی نزدم، فقط گفتم. با عصبانیت گفتم: - خفه شو پسره‌ی پرو، نمک می‌خوری نمکدون می‌شکنی. آنا گفت: - سهراب! بچه است یه چیزی میگه تو چرا جدی گرفتی. عماد: - مامان انقد گفتی من بچه‌ام که هیچکی آدم حسابم نمی‌کنه منکه نگفتم الان عروسی بگیریم گفتم نامزد بمونیم تا درسمون تموم شه. باید یک کاری می‌کردم که هوا ورش ندارد گفتم: - آخه بچه، من رو چه حسابی دختر دسته گلم و بدم بهت، می‌خوای کجا ببریش؟ ور دل ننه‌ات! عماد یه بار دیگه از این حرفا بزنی چشمام و می‌بندم و هرچی از دهنم دربیاد بهت میگم. آنا گفت: - خوبه خوبه تا دیروز التماس می‌کردی خواهرم و بهت بدم حالا برای پسرم قلدری می‌کنی! حیف پسرم که بخواد داماد تو بشه. من : - آره واقعا پسرت حیفه، مواظبش باش ندزدنش.
  8. #پارت صد و هشتاد وشش.. شایان: - نه قربونت، کیانا هم مثل شیدا و سروش خودمه، فرقی نداره. بعد در عقب و باز کرد و گفت: - پیاده شو عمو جون، بریم تا یه مدت از شر سهراب راحت باشی، وسیله‌هات کجاست عمو؟ سهراب گفت: - دست خالی اومده وسیله‌های مورد نیازش رو میارم، فقط شایان! جون تو و جون دخترم، مواظبش باش. شایان با خنده گفت: - چشم مواظبم، ولی سعی کن این چند وقت و اینجا آفتابی نشی چون ما تازه داریم حس آرامش و زندگی رو می‌چشیم، مگه نه عمو جون؟ کیانا به یک لبخند بی حال اکتفا کرد و رفتند، ولی سهراب اصلا راضی نبود و نگران بود. کتاب‌ها و چند دست لباس توی چمدانش گذاشتم و به کمیل دادم تا برای کیانا ببرد، جاش خیلی خالی بود یک هفته بود که نه او زنگ زده بود و نه ما، شایان می‌گفت بهتر است با هم ارتباط نداشته باشیم و درعوض خودش با خنده و خوشی داشت روی مخ کیانا کار می‌کرد تا به خانه برگردد، می‌گفت کیانا درس نمی‌خواند و از اینکه مادرش او را نخواسته و در سطل آشغال انداخته ناراحت است، سهراب ازش خواست تمام تلاشش را بکند و تا به زندگی برگردانتش هنوز یک هفته مونده بود تا زمان زایمانم، ولی خیلی درد داشتم هیچکس خانه نبود بچه‌ها دنبال درس و مدرسه‌یشان بودند لیانا و سهراب هم دادگاه رفته بودن قرار بود توافقی جدا شوند ولی خب طول می‌کشید. تو همین مدت فهمیدم رسول خانه را پس نداده و سهراب برای آرامش خاطر لیانا دروغ گفته ولی مهم نبود، کیانا که ترک‌مان کرد نمی‌خواستیم لیانا هم برود. سمت تلفن رفتم تا به سهراب زنگ بزنم بیاید و به بيمارستان برویم ولی حالم بد شد و افتادم، نمی‌دانم چقد گذشت وقتی بیدار شدم در بغل کیانا بودم که با اشک می‌گفت: - مامان! مامان چیشده؟ دستش را گرفتم و گفتم: - خوشحالم که اومدی، میدونستم من و باباتو می‌بخشی، کیانا من دوست... .... سهراب... از وقتی که کیانا رفته حوصله هیچ کاری را ندارم کم حرف شدم از دادگاه خارج شدیم. لیانا خیلی حالش بد بود بردمش و شیرموزی مهمانش کردم تا بفهمد که تنها نیست خودم عین کوه پشتش هستم. هنوز نیمی از شیرموز مانده بود که گوشیم زنگ خورد کیانا بود چقد از اینکه به من زنگ زده خوشحال بودم با ذوق جواب دادم: - سلام دخترم. ولی اون غم داشت معلوم بود گریه کرده چون صدای بغض کرده و فین فینش می‌آمد گفتم: - کیانا کجایی؟ چیزی شده؟ کیانا: - با..با. من: - جان بابا، چیشده قربونت برم چرا گریه می‌کنی؟ کیانا: - من اومدم خونه چندتا کتاب ببرم مامان وسط خونه افتاده هرچی صداش می‌کنم جواب نمیده. من‌: - اومدیم، گریه نکن باباجونم، الان میام. بلند شدم و بعد از حساب کردن به سمت خانه رفتیم مهتا روی زمین افتاده بود و کیانا روی سرش گریه می‌کرد نزدیک رفتم و تکانش دادم پلک‌هایش می‌لرزید ولی باز نمی‌کرد اورژانس هم آمد و خواستن ببرنش منم رفتم... ..... آنا با مشت به سینه‌ام کوبید گفت: - تو چی از خواهر من می‌خوای؟ دست از سرش بردار. خندم گرفت و گفتم: - بخدا من نبودم بیهوش شده بود. آنا: - تو نبودی ولی بچه مال توِ، سهراب به جون خودم اگه یه بچه‌ی دیگه بخوای بذاری تو دامن خواهرم، من می‌دونم و تو، دست خواهرم رو می‌گیرم و می‌برمش فهمیدی؟ من: - نه به جون خودم دیگه کافیه، خسته شدم انقد پوشک عوض کردم. آنا: - هاهاها خندیدم نوکریشون که برای خواهر منه، تو خسته شدی؟ بلند خندیدم و گفتم: - نفرمایید خانم، خواهر شما روی سر ما جا دارن. مهتا از اتاق خارج شد و گفت: - باز که شما دوتا دعوا می‌کنین، چه خبره؟ آنا: - هیچی آبجیِ قشنگم، بیا بشین سرپا نمون اذیت میشی. مهتا کنارم نشست و گفت: - وای همتا خیلی گریه می‌کنه پدرم دراومد تا خوابید لطفا ساکت شین بیدار نشه. - به به مامان قشنگم، خوبی؟ کم پیدایی، با نی‌نی خیلی مشغولی هااا، نکنه مارو فراموش کردی؟
  9. #پارت صد و هشتاد و پنج... خانم فرهمند چرخید و با تعجب نگاه می‌کرد گفت: - می‌شناسمتون؟ من: - سهرابم، سهراب همتی دوست و شریک شوهرت. کمی نگاه کرد و گفت: - دوست مصطفی بودی درسته؟ سهراب : - بله. فرهمند : - چرا اومدی اینجا، نمی‌خوام ببینمت برو بیرون. باز دوباره سمت پنجره برگشت، سهراب گفت: - من هم مشتاق دیدارت نیستم ولی یکی اینجاست که خیلی دلش می‌خواد ببینتت. فرهمند دوباره سمتمان برگشت و همه را از نظر گذراند و گفت: - کی؟ کیانا یک قدم جلو رفت. فرهمند گفت: - تو کی هستی؟ چرا می‌خوای منو ببینی؟ سهراب گفت: - یه زمانی اسمش حورا بود. فرهمند سر تا پای کیانا را نگاه کرد و گفت: - حورا دختر مصطفی بود. بعد شروع کرد به صدا زدن پرستار و گفت: - پرستار، پرستار بیا اینا رو بنداز بیرون، نمی‌خوام ببینمشون پرستار اینا رو بنداز بیرون، از همتون متنفرم، از مصطفی متنفرم، از بچه‌اش متنفرم، گمشین بیرون. سهراب نزدیک رفت و گفت: - چه مرگته؟ این دختر با کلی امید و آرزو اومده اینجا، فقط می‌خواد تو رو ببینه دو دقیقه زبون به دهن بگیر نمی‌خواد ذات پلیدت رو به همه نشون بدی. فرهمند عصبانی گفت: - گمشین بیرون، اون دختر مصطفی است نمی‌خوام ببینمش، اون مصطفیِ کثافت منو از عشقم گرفت و توله‌اش و انداخت تو دامنم، نمی‌خواستمش از اولم بهش گفته بودم که نمی‌خوامت خودم به پلیس لو دادمش، بچه‌اش رو هم انداختم تو سطل آشغال که بمیره، تو به چه اجازه‌ای برداشتیش؟ دختر مصطفی و از من دور کنین اون بچه نحس بود مصطفی زندگیم و نابود کرد مرتضی رو کشت. پرستار داخل آمد و گفت: - اینجا چه خبره؟ بفرمایید بیرون همتون. سهراب بلند شد و گفت: - تو لیاقت مادر شدن نداشتی حیف این دختر، ولی کاش آدم بودی دل این دختر رو نمی‌شکستی. فرهمند: - برو بیرون بذار باد بیاد، دختر اون بیشرف رو هم ببر. بیرون رفتیم ولی کیانا ایستاد بود و نگاه می‌کرد لیانا دستش را می‌کشید ولی او حرکت نمی‌کرد خانم فرهمند دوباره گفت: - به چی نگاه می‌کنی؟ برو بیرون داری حالم رو بد می‌کنی. لیانا موفق شد تا خواهرش را بیاورد، سوار ماشين شدیم و حرکت کردیم حواسم به کیانا بود که در سکوت به بیرون زل زده بود ماهم سکوت کرده بودیم تا آرام شود گفت: - مامانم من رو انداخته بود سطل آشغال؟ چرا بهم گفتی که گذاشته بود پرورشگاه، مثلا می‌خواستی ادای مامانای خوب رو دربیاری؟ گفتم: - کیانا جانم، من نگفتم که تو... کیانا: - هیچی نگو، نگهدار. من: - کجا می‌خوای بری؟ کیانا: - هرجا، مگه مهمه! من الان جایی و ندارم، خونه ندارم، خانواده ندارم، من هیچی ندارم. گفتم: - تو مارو داری، ما یه خانواده‌ایم، اگه تو مارو ترک کنی حق داری! ولی بعدش ما چجوری اونجا زندگی کنیم! تو به من قول داده بودی تا موقع کنکور پیشمون بمونی. کیانا: - نگهدار می‌خوام برم پیش عمو شایان. ولی سهراب کار خودش را می‌کرد یک ربع گذشت تازه فهمیدم سمت خانه نمی‌رود در سکوت فقط رانندگی می‌کرد جلو خانه‌ی شایان نگهداشت و زنگ زد و گفت: - ما دم در خونتیم میشه یه لحظه بیای پایین. دو دقیقه بعد شایان آمد و گفت: - چرا اینجا وایستادین؟ بیاین بالا. سلام و احوالپرسی کردیم سهراب پیاده شد و گفت: - نه ما باید بریم یه خواهشی ازت داشتم، میشه اجازه بدی کیانا یه مدت پیشت بمونه. شایان : - آره حتما،بچه‌ها خیلی خوشحال میشن، چیزی شده؟ سهراب: - وکیلی اومد خونه، کلی سروصدا کرد کیانا همه چیز رو فهمیده ،بهتره یه مدت تنها باشه و با خودش فکر کنه، ببخشید شایان زحمتت هم میشه.
  10. #پارت صد و هشتاد و چهار... سهراب: - می‌دونستم اگه واقعیت رو بفهمه ترکمون می‌کنه چهارده ساله این ترس و همراهم می‌کشونم. گفتم : - ازش قول گرفتم پیشمون بمونه تا موقع کنکور، بعدش خودش تصمیم بگیره، سهراب جانم، اون دیگه هجده سالشه اختیارش دست خودشه، ما که نمی‌تونیم به زور نگهش داریم الانم غصه نخور هنوز یک ماه تا کنکور مونده یه طوری میشه دیگه، بلند شو این دختر و ببریم می‌خواد مادرش و ببینه. سهراب: - چی میگی مهتا، من نمی‌خوام... حرفش را قطع کردم و گفتم: - به خواستن منو تو نیست، بلند شو واگرنه آدرس بده با کمیل میریم. بلند شد خواست آماده شود، به اتاق کیانا رفتم و گفتم: - آماده شو میریم. ولی تکان نخورد، لیانا که کنارش بود گفت: - واقعا می‌خواین ببرینش پیش مادرش. گفتم: - آره من و کیانا با هم شرط بستیم. لیانا: -پاشو آبجیِ من، لباساتو بپوش و برو. کیانا: - پشیمون شدم نمی‌خوام ببینمشون، اونا من و دوست ندارن که این همه سال دنبالم نیومدن. گفتم: - مطمئنم گشتن و پیدات نکردن لج نکن کیانا، بابات و با کلی زحمت راضی کردم، بلند شو بریم. کیانا: - نمی‌خوام، با شما هم هیچ جا نمیام، برین بیرون از اتاقم، از همتون متنفرم. برگشتم، سهراب کنارم بود و با غم نگاهش می‌کرد گفتم: - بریم، یکم تنها باشه بد نیست. تا خواستیم برویم کیانا دوباره گفت: - صبر کنین اینجا خونه‌ی شماست، شما باید بمونین من باید برم از اینجا. من: - ولی اینجا خونه‌ی تو هم هست انگار تو یادت رفته که ما یه خانواده‌ایم. بلند شد و چمدانش را روی تخت گذاشت و بازش کرد و گفت: - نه یادم نرفته، شماها یه خانواده‌این، من یه غریبه‌ام، انقد غریبه‌ام که راز زندگیم و ازم مخفی کردین. لباس‌هایش را مچاله می‌کرد و توی چمدان می‌انداخت، لیانا جلویش را گرفت و گفت: - این چه حرفیه دختر؟ تو غریبه نیستی، اینجا همه دوستت دارن گوش کن کیانا، اگه قراره غریبه‌ها برن پس من باید زودتر می‌رفتم چون من قبل‌تر از تو اینجا بودم. دستانش را گرفت و روی تخت نشاند و گفت: - تو انقد خودتو برای مامان و بابا لوس کردی که جای همه‌مون رو تو قلبشون گرفتی. کیانا: - اونا مامان و بابای من نیستن. لیانا: - ولی بیشتر از مادر و پدر واقعی برامون زحمت کشیدن، زندگیمون و ببین من زمانی که خونه‌ی منصور بودم یه اتاق برای خودم نداشتم ولی اینجا یه اتاق بزرگ دارم با کلی وسیله، اونجا من تو حسرت یه عروسک بودم تا باهاش بازی کنم ولی اینجا بابا سهراب انقد برام عروسک و اسباب بازی گرفته بود که حالم از همه‌شون بهم می‌خورد من اگه خونه منصور بودم هرگز نمی‌تونستم مدرسه برم چه برسه به اینکه از دانشگاه هنر فارغ‌التحصیل بشم، کیانا حاضرم قسم بخورم که من با وجود سهراب و مهتا طعم خوشبختی رو چشیدم تو هم همینطور، دیدم که چجوری بزرگ شدی به آرزوهات رسیدی، آخه دختر تو هم سن و سالات کدومشون بابا و مامان به این خوبی دارن. کیانا سرش پایین بود اشک می‌ریخت و به لیانا گوش می‌داد از حرف‌هایش دلم گرفت و من هم اشک می‌ریختم ولی سهراب نبود. بیرون رفتم، پشتِ دیوارِ اتاق نشسته بود و به روبه‌رو زل زده بود، دلش شکسته بود ولی باید تحمل می‌کرد... .... به آسایشگاه سالمندان رسیدیم و داخل رفتیم، کیانا گفت: - چرا اومدیم اینجا؟ لیانا دستش را گرفته بود گفت: - آروم باش دختر می‌فهمی. وارد اتاق شدیم، یک خانمی رو ویلچر پشت به ما نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد مددکاری که همراهمان آمده بود گفت: - خانم فرهمند، مهمون داری.
  11. #پارت صد و هشتاد و سه... نفس عمیق کشیدم و گفتم: - وقتی سه ماهت بود بابات افتاد زندان، مامانت هم بخاطر زندگیش انداختت تو. نتوانستم ادامه بدهم ترسیدم از همه متنفر شود حرفم را عوض کردم و گفتم: - گذاشتت دم در یه پرورشگاه، وقتی دو سالت بود بابا سهراب اومد تا حضانتت رو بگیره ولی چون مجرد بود نذاشتن بعد از دوسال موفق شد تو رو بیاره پیش خودش، تو شدی بچه‌ی منو سهراب، مثل لیانا و کیان، اسمتو هم بابات انتخاب کرد. کیانا: - چه مامان بی مسئولیتی داشتم، اون همه بچه، بابا چرا منو انتخاب کرد؟ دستم را سمتش دراز کردم و گفتم: - بیا بغلم تا برات بگم. خیلی دلش می‌خواست بیاید ولی غرورش اجازه نمی‌داد بالاخره آمد و کنارم نشست دستم را دور گردنش انداختم و سمت خودم کشیدم مجبور شد دراز بکشد و سرش را روی پام بگذارد، موهایش را نوازش کردم و گفتم: - بابا سهراب تو رو که دید مهرت به دلش نشست اون خیلی دوستت داشت کلی این در و اون در زد تا تونست بگیرتت. کیانا: - چرا مامانم منو نخواست؟ سهراب برام گفته بود که بخاطر عشق جوونیش کیانا را ول کرده ولی منکه نمی‌توانستم بگویم، گفتم: - مادر و پدرت از هم طلاق گرفتن بابات که زندان بود مادرت هم شرایط نگهداریت رو نداشت به‌هرحال یه زن جوون و یه بچه. کیانا: - چرا پس هیچ موقع دنبالم نیومدن؟ گفتم: - پدرت تازه آزاد شده از مادرت خبر ندارم. کیانا: -مام.. گفتم: -حرفت رو نخور بهم بگو مامان. کیانا: - نمی‌خوام، تو مامانم نیستی. گفتم‌: - حق با توِ، من مادر واقعیت نیستم و تو رو بدنیا نیاوردم ولی من چهارده سال مادرت بودما، چهارده سال کنارت بودم تو شادی و غمت، تو آزادی که ما رو نخوای و ولمون کنی، ولی بدون تا ابد تو دختر من و سهراب می‌مونی. با دستم سرش را از روی پام هل دادم و بلند شدم در جا نشست و گفت: - تو هم می‌خوای ترکم کنی؟ مثل مامان واقعیم. - نه قربونت برم، می‌خوام به مینا بگم برامون شربت بیاره خیلی هوس کردم. دروغ گفتم چون فقط می‌خواستم فرار کنم تا از استرسم کم شود. سهراب تو راهرو ایستاده بود گفت: - تنهاش نذار اون الان بیشتر از هر کی به تو نیاز داره. - مواظبشم، تو نگران نباش. سمت پله‌ها رفتم صدام کرد و گفت: - مهتا، خیلی ممنونم که درمورد مادرش واقعیت رو نگفتی، دختره‌ی طفلی نابود میشد اگه می‌فهمید کجا و بخاطر چی ولش کردن. گفتم: - باید باهاش صحبت کنی بهت نیاز داره. سهراب: - می‌ترسم ترکم کنه، الان آمادگیش رو ندارم، باشه برای بعد. بعد به اتاق رفت، از مینا خواستم شربت بیاورد باز به اتاق برگشتم، کیانا روی تخت نشسته بود و پاهایش را در شکمش جمع کرده بود کنارش نشستم و بغلش کردم گفت: - شما عکسی از مامانم ندارین؟ سرش را نوازش کردم و گفتم: - نه ندارم. کیانا: - می‌خوام ببینمشون. من: - الان تو حالت خوب نیست بذار واسه‌ی فردا، بعد باهم میریم، باشه دختر قشنگم؟ در زدن و مینا شربت آورد ازش تشکر کردم کیانا گفت: - نه الان بریم، خواهش می‌کنم. شربت را سر کشیدم و گفتم: - باید به بابات بگم، ولی یه شرطی داره. کیانا: - چه شرطی؟ گفتم: - اینکه تا موقع کنکور، همین‌جا بمونی و فقط به درس و آینده‌ات فکر کنی بعدش هر تصمیمی بگیری ما باهات مخالفت نمی‌کنیم قبوله؟ کیانا: - قبوله. پیش سهراب رفتم، رو تخت دراز کشیده بود و به سقف زل زده بود و ساعدش را روی پیشانیش گذاشته بود کنارش نشستم که گفت: - می‌خواد بره؟ من: - آره می‌خواد ببینتشون.
  12. #پارت صد و هشتاد و دو... کیانا با دهن باز نگاه می‌کرد سهراب ادامه داد: - می‌دونم واقعیت تلخه، ولی مادرت تو رو گذاشته بود پرورشگاه، من و مامان مهتا تو رو آوردیم پیش خودمون، کیانا می‌خوام بهت بگم که تو برام خیلی باارزشی من هیچ وقت بین تو و خواهر برادرات فرق نذاشتم. کیانا: - لی...لی...لیانا دختر واقعیت نیست... منم دخترت... نی... نیس.. تم..کیان و کسرا چی؟ سهراب: - اونا بچه‌های خونی منن، الان اینا مهم نیست تو مهمی که قبول کنی من پدرت باشم یا نه؟ وکیلی گفت: - حرف زدن بسه، بریم دخترم. دوباره خواست دستش را بگیرد که کیانا دستانش را به حالت تسلیم بالا برد و داد زد: - به من دست نزن، ازت متنفرم، از همتون متنفرم شما با زندگی من بازی کردین شما منو نابود کردین چرا زودتر بهم نگفتین؟ از زور خشم نفسش بند آمده بود سهراب گفت: - کیانا ما می‌خواستیم زود تر بگیم ولی خب نخواستیم اینجوری بهم بریزی، گوش کن دخترم. حرف سهراب را قطع کرد و داد زد: - به من نگو دخترم، ازت بدم میاد دروغگو. بعد به خانه برگشت، وکیلی خواست دنبالش برود که سهراب جلویش را گرفت و گفت: - کجا؟ کار خودت رو کردی آره؟ این دختر رو نابودش کردی من می‌خواستم بعد کنکور بهش بگم ولی توِ لعنتی آینده‌اش رو خراب کردی. دیگه بهشان اهمیت ندادم و به خانه رفتم، کیان و کسرا جلوی تلویزیون لم داده بودند و برنامه کودک می‌دیدند گفتم: - آبجی‌تون کو؟ کیان گفت: - رفت تو اتاقش. از پله‌ها بالا رفتم و در اتاق را زدم جواب نمی‌داد ولی صدای گریه‌اش می‌آمد؛ دستگیره را بالا و پایین کردم باز نمی‌شد مجبور شدم صدایش کنم گفتم: - کیانا، کیانا جانم در و باز کن می‌خوام باهات صحبت کنم. با ناراحتی گفت: - از اینجا برو، از تو هم متنفرم، چرا به من نگفتین؟ گفتم: - دختر قشنگم گوش کن بهت نگفتیم، چون تو برامون با بقيه بچه‌ها فرقی نداشتی، با بابات قرار گذاشتیم بعد از کنکور بهت واقعیت و بگیم، عزیزِ مامان در و باز کن بذار ببینمت. کیانا: - نمی‌خوام برو و تنهام بذار. - کیانا جانم تو که وضعیت من و می‌دونی، نمی‌تونم زیاد سرپا بمونم در و باز کن بیام پیشت اصلا هرچی تو بگی‌؛ حرف نمی‌زنم فقط می‌خوام پیشت باشم خواهش می‌کنم. صداش نمی‌آمد چند ثانیه بعد در را باز کرد و داخل رفتم پشت میز تحریزش نشسته بود و سرش را روی میز گذاشته بود پشت سرش روی تخت نشستم کل کتاب‌هایش روی تخت و میز پهن بود بچه‌ام داشت درس می‌خواند که وکیلی لعنتی گند زد به همه چیز. مجبور بودم سکوت کنم تا حالش بهتر شود کمی که گذشت سرش را بالا برداشت و بدون اینکه برگردد گفت: - مامانم کجاست؟ چرا تا الان یادشون نبوده که یه بچه دارن؟ گفتم: - کیانای من، می‌ذاری برات توضیح بدم؟ سمتم برگشت و گفت: - تو مامان من نیستی، پس چرا انقد مهربون بودی؟ تو مامان من نیستی تو مامان کیان و کسرایی، همیشه می‌دیدم بیشتر از من به اونا توجه می‌کنی، تو همیشه اونا رو از من بیشتر دوست داشتی. - نه قربونت برم اشتباه می‌کنی، من همتون رو یه اندازه دوست داشتم، تو که می‌دونستی لیانا دختر خونیم نیست تاحالا دیدی من بهش اهمیت ندم؟ یا بین اون با شماها فرق بذارم؟ من همتون رو دوست داشتم همتون رو به یه چشم می‌دیدم، دخترم تو ناراحتی، ولی حقته که واقعیت و بدونی؟ کیانا: - می‌خوام برم. - پیش پدر و مادر واقعیت؟ کیانا: - آره باید برم و ببینم قضیه چیه که من پیش غریبه‌ها بزرگ شدم. - غریبه؟ باشه عزیزم، تو ما رو غریبه بدون، ولی برای ما تو عضوی از خانواده‌مون هستی، نمی‌خواد جایی بری بذار خودم برات توضیح بدم.
  13. #پارت صد و هشتاد و یک... کیانا: - نه آبجی اصلا حوصله‌ی نقاشی ندارم، لیانا تو این آقا رو می‌شناسی؟ لیانا: - آقا؟ نه نمی‌شناسم چطور؟ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: - پس چرا اسمش رو آوردی ؟ لیانا: - خب یکم با بابا مشکل داره واگرنه مهم نیست. صدایشان نزدیک‌تر می‌شد با چشم و ابرو به لیانا اشاره کردم که بلند شد و گفت: - آبجی لجبازم، بلند شو بریم کارت دارم. من هم بلند شدم و به حیاط رفتم وکیلی پیر شده بود موهایش سفید شده بود عصا دستش گرفته بود می‌خواست به خانه بیاید ولی سهراب و کمیل اجازه نمی‌دادند و وکیلی فقط داد میزد و می‌گفت: - می‌خوام دخترم رو ببینم، حورا، حورای من کجایی؟ بچه‌ها بیرون آمدند با ناراحتی گفتم: - چی رو نگاه می‌کنین برین تو. لیانا گفت: - بخدا حریفشون نشدم. گفتم: - خیلی خب، برین تو، سریع، سریع. کیان و کسرا رفتند، لیانا هر کاری می‌کرد نمی‌توانست کیانا را ببرد گفتم: - کیانا جان چرا نمیری تو؟ کیانا: - این آقا کیه؟ من اینو قبلا دیدم تو کتابخونه، مرد مهربونیه، باهم صحبت کردیم. با تعجب و نگرانی گفتم: - تو باهاش صحبت کردی؟ چی گفتین به هم؟ کیانا: - هیچی، داشت درمورد خانواده‌مون می‌پرسید یه مسئله رو که من نمی‌فهمیدم بهم یاد داد. - تو درمورد خانواده‌مون چی گفتی؟ کیانا : - هیچی. وکیلی از همان پایین گفت: - حورا دخترم، چقد دلم برات تنگ شده بود. کیانا با تعجب گفت: - حورا کیه؟ وکیلی دوباره گفت: - حورا جونم، منو نمی‌شناسی؟ منم پدرت، این لعنتیا بهت دروغ گفتن بابای تو منم. سهراب هی داد میزد: - بچه‌ها رو ببر تو. کیانا داشت به خواهرش نگاه می‌کرد گفت: - لیانا این پدر واقعیته؟ لیانا گفت: - آره پدرمه، ولی من نمی‌خوامش حالا بیا بریم تو. کیانا : - مرد خوبیه که، چرا نمی‌خوایش؟ بعد دست لیانا را گرفت و برد پیش وکیلی برد. سهراب گفت: - مگه نمیگم برین تو، اینجا چیکار می‌کنین؟ کیانا گفت: - باباجونم آروم باش، این آقا فقط اومده دخترش رو ببینه زود میره قول میده. بعد لیانا را به جلو هل داد و رو به وکیلی گفت: - آقا اینم دخترت، تو حقته که ببینیش، ولی زود از اینجا برو. وکیلی از لیانا گذشت و گفت: - دختر قشنگم، حورای من، تو چقد بزرگ شدی. نزدیک رفتم و بین او و کیانا ایستادم و گفتم: - برو بیرون. وکیلی گفت: - می‌خوام دخترم رو ببینم برو کنار لعنتی، بذار حورام رو ببینم. وقتی دید تکان نخوردم دستش را بالا برد که سیلی بزند سهراب دستش را گرفت و گفت: _ چیکار می‌کنی حیوون؟ مگه نمی‌بینی حامله است. وکیلی گفت: - گمشو کنار مزاحم. با اینکه راضی نبودم کنار کشیدم. وکیلی، کیانا را بغل کرد دخترک طفلی از ترس و خجالت چشمانش چهارتا شد و هی وکیلی را میزد که ولش کند وقتی دید حریفش نمی‌شود داد زد: - بابا کمکم کن. وکیلی ازش جدا شد و گفت: _ دختر قشنگم، حورای من، پدرت منم نه سهراب، بابای تو منم. کیانا به ما نگاه کرد و باز به وکیلی نگاه کرد و دستانش را از دست وکیلی بیرون کشید، لپ‌هایش گل انداخته بود وکیلی گفت: - اومدم ببرمت خونه. دستش را گرفت و گفت: - بیا بریم دخترم. دستش را کشید ولی کیانا تکان نخورد و رو به سهراب گفت: - باباجون، تو که خیلی غیرتی بود حالا چرا اجازه میدی این آقا دستم رو بگیره و بغلم کنه. سهراب نزدیک رفت و دست وکیلی را کشید تا کیانا را ول کند بعد خودش دستش را گرفت و گفت: - دخترقشنگم، خودت می‌دونی که بابایی جونش رو هم واست میده، خودت می‌دونی که تو هر تصمیمی بگیری منو مامانت پشتتیم، ما تاحالا هیچی و ازت مخفی نکردیم بجز یه چیز این آقا ... این آقا پدر... واقعیته.
  14. #پارت صد و هشتاد... رسول عوضی گفت: - طلاقش نمیدم دوستش دارم. سهراب از پرویی رسول به حد انفجار رسید و گفت: - می‌خوای اخاذی کنی؟ خیلی خب بچرخ تا بچرخیم. رسول راه افتاد و گفت: - لیانا تا دو دقیقه دیگه بیرون باش. لیانا اشک می‌ریخت و روی زمین نشست، شریفه گفت: - بلند شو بریم دخترم، شوهرت منتظره. سهراب خطاب به رسولی که داشت می‌رفت گفت: - اون ماشین رو من برات خریدم سوئیچش رو بذار رو میز و بعد هری. رسول بدون اینکه نگاهمان کند سوئیچ را روی میز کنار در گذاشت و گفت: - اگه نیای می‌کشمت. بعد رفت شریفه دست لیانا را گرفت و گفت: - پاشو بریم درست میشه. سهراب گفت: - دخترِ من دیگه با اون مردک کاری نداره، پسرت بیرون منتظره. شریفه رفت، لیانا با کمک دیوار بلند شد و گفت: - من باید برم. سهراب به سمتش برگشت و گفت: - اگه رفتی دیگه فراموش کن که بابایی به نام سهراب داری. لیانا: - بابا با من این کار و نکن. سهراب بغلش کرد و گفت: - دخمل قشنگم، من صلاح تو می‌خوام، این یه بار و به حرف بابایی گوش کن باشه؟ لیانا: - بابا، خونه پس چی؟ سهراب: - منکه گفتم از خیرش گذشتم. لیانا: - تا مهریه رو نبخشم طلاقم نمیده. سهراب: - مهریه رو هم می‌بخشم فقط تو حالت خوب باشه. لیانا: - من مایه دردسرتونم. سهراب: - تو مایه خوشبختی و افتخار مایی، یادته چندسال پیش،از دانشگاه فارغ التحصیل شدی چقد بهت افتخار کردم! یادته اولین گالری تو زدی چقد خوشحالمون کردی، تو هنوزم برامون همون آدمی، لیانا بسپر به من، خب؟ تو فقط باید حالت خوب بشه. لیانا: - خیلی خوشحالم که شما رو دارم. ..... لیانا حالش بهتر شده بود ولی از فکر خانه‌ای که با نامردی از دست داده ناراحت بود و روی نگاه کردن به سهراب را نداشت فرداش سهراب آمد و گفت: - خونه رو پس گرفتم. لیانا از خوشحالی نمی‌دانست چیکار کند گفت: - داری راست میگی بابا؟ سهراب: - بله که راست میگم، خونه رو پس گرفتم و گذاشتم برای فروش، دلم نمی‌خواد جایی که دخترم رو ناراحت کرده جزء اموالم باشه. لیانا: - بابا، من ازت خیلی ممنونم، تو خیلی برام زحمت کشیدی من نمی‌دونم چجوری ازت تشکر کنم. سهراب: - پدرتم ،وظیفمه، تشکر لازم نیست. لیانا با ناراحتی گفت: - پدر واقعی برای دخترش از این کارا نمی‌کنه، شما خیلی به گردنم حق دارین. سهراب: - این حرفت یعنی چی؟ مگه من پدرت نیستم؟ ببینم نکنه تو دلت... لیانا حرفش را قطع کرد و گفت: - خدا من رو بکشه اگه گفته باشم تو پدرم نیستی، تو بهترین پدر دنیایی، من خیلی دوست دارم، فقط... فقط خجالت می‌کشم ازتون، شما این همه بهم لطف کردین درعوض من چیکار کردم آبروتون رو بردم، خونه‌تون رو به نام یه نامرد زدم. سهراب: - بس کن دختر،حالا حالاها باهات کار دارم، می‌خوام بیای پیشم و خونه‌ام و چراغونی کنی با حضورت. کیانا پایین آمد و گفت: - اوه اوه ببین اینجا چه خبره، حالا دیگه لیانا چراغ خونه‌تونه، آره؟ با خنده گفتم: - ای دختره‌ی حسود، تو چشم و چراغ منی، بیا قربونت برم. صدای داد و هوار از بیرون می‌آمد سهراب بلند شد و بیرون رفت، از بیرون دائم اسم حورا شنده میشد، صداش آشنا بود ناگهان یادم افتاد وکیلی است با ترس به کیانا نگاه کردم لیانا گفت: - وکیلی؟ با آرامش گفتم: - بابات حلش می‌کنه. لیانا از ترس، پوست شصتش را با دندون می‌کند نگاهم کرد چشمانش ترسیده بود کیانا گفت‌: - این وکیلی کیه که انقد ازش ترسیدی. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم‌: - کس خاصی نیست ،از دوستای قدیمی پدرته. لیانا گفت: - آبجی قشنگم، نظرت چیه بریم تو اتاقم و نقاشی بکشیم.
×
×
  • اضافه کردن...