رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. سلام سارا جون خوبی؟ 

    از خودت بهم خبر بده، خیلی وقته نیستی نگرانت شدم. 

    1. سان آز

      سان آز

      هم سارا، هم سایه

      جفتشون نیستن خیلی وقته : (

      @s.a @سایه مولوی

    2. سان آز

      سان آز

      @هانیه پروین کی میتونیم وضعیت بذاریم؟

  2. سلام زهرا جون خوبی؟ 

    از خودت یه خبر بده، خیل وقته نیستی نگرانت شدم

    1. عسل

      عسل

      سلام به مهدیه خودم 

      خوبی

  3. اسم این تکنیک و یادم نیست (لطفا اگه میدونید بهم بگید)
  4. ‌#پارت پنجاه و چهار... گردا که به این آغوش گرم نیاز داشت، مدتی سکوت کرد و بعد خودش را از آغوش فریدا بیرون کشید: - باید غذا درست کنم، کمکم می‌کنی یا میروی؟ فریدا لبخند زد: - میروم، به پدرم قول داده‌ام زود بازگردم. گردا سر تکان داد: - بسیار خب! ممکن است صبح زود بیایی! باید جایی بروم و نمی‌خواهم سیگرون تنها بماند. فریدا چشمانش را روی هم فشرد و لبخندی امیدوار کننده زد و رفت. گردا بی خبر از اتفاقات اطراف و با خیال گرفتن تبارنامه و تحویل به دربار به خواب رفت.... *** سیگرون از خواب بیدار شد و خمیازه کشان، بدنش را کش و قوس داد و به فریدایی که کنارش دراز کشیده بود چشم دوخت؛ خبری از گردا نبود. به آرامی بلند شد و در را باز کرد، نور خورشید چشمانش را همانند تازیانه شکنجه می‌داد، دستش را حائل صورتش کرد تا دیدش بهتر شود. فریدا از صدای در بیدار شده بود: - بالاخره بیدار شدی! نگرانمان کردی. سیگرون به سمتش بازگشت: - تو چرا اینجایی؟ گردا کجاست؟ فریدا خمیازه‌ای کشید و سپس گفت: - او از من خواست اینجا بیایم، زمانی که آمدم، نبود. سیگرون متعجب گفت: - به تو نگفت کجا میرود؟ فریدا سر تکان داد: - حرفی نزد. سیگرون از ناپدید شدن ناگهانی گردا متعجب بود، اما حرفی نزد چرا که خوب می‌دانست دوستش کاری خلاف خواسته‌ی او نمی‌کند. در همان لحظه، در بازار سیاه، گردا جلوی خانه‌ی کندال ایستاد، دستش را روی در گذاشت که با صدا آرام حرکت کرد. گردا تعجب کرد و با احتیاط وارد خانه‌ شد، اماچیزی نبود که انتظارش را می‌کشید. لوازم حیاط در همه جا پخش شده بود و کسی هم نبود. گردا وارد خانه شد که آنجا هم وضعیت خوبی نداشت. آب دهانش را با صدا قورت داد و به سرعت مشعلی را روشن کرد و به سمت اتاقک مخفی رفت، درش را باز کرد و وارد شد؛ همه جا را بررسی کرد، تبارنامه روی میز بود، با هیجان برداشت اما ذوقش کور شد، چرا که آن مهر نداشت. گردا تلاش‌هایش را بیهوده دید؛ دنبال مهر بود اما هیچ خبری از آن نبود. به سرعت از اتاقک خارج شد و بی درنگ وارد خانه شد و آنجا را زیر و رو کرد؛ زمانی که چیزی پیدا نکرد، گوشه‌ی اتاق نشست و پاهایش را در بغلش جمع کرد، مشت‌هایش را گره کرد و با دندان‌های به هم فشرده شده گفت: - خدایان لعنتت کنند کندال. بعد از گذشت مدت کوتاهی، از خانه خارج شد و به سمت مردم رفت؛ مردم بی رمقی که گاهاً از درد و گرسنگی ناله می‌کردند و منتظر ناجی و متولیان خیریه بودند که غذایی نصیب‌شان بشود. گردا چشمش به مردی پیر و کثیف با صورتی خاکی و موهای درهم افتاد که برنجی که در کف دستانش بود را می‌خورد. جلو رفت و مقابلش روی یک زانو نشست: - جناب! شما از کندال خبر دارین؟ مرد که غذا در دهانش بود، لحظه‌ای بی‌حرکت ماند، سپس خودش را جمع و جور کرد و با وحشت سر تکان داد. گردا گفت: - جناب لطفا! اگر چیزی می‌دانید بگویید. مرد در سکوت با چشمان وحشت زده نگاه می‌کرد، گردا کیسه‌ای که از فریدا گرفته بود را گشود و دو سکه برداشت، سمت مرد گرفت: - کندال کجا رفته؟ مرد به سکه‌ها نگاه کرد و به سرعت آن‌ها را گرفت: - شبانه از اینجا رفت. گردا متعجب گفت: - کجا؟ مرد چشم به زمین دوخت: - نمی‌دانم. و بلند شد و از آنجا رفت. گردا به سمت پیرزنی رفت که همراه دو کودک نشسته بود؛ همان سوال را مطرح کرد، پیرزن سر به نشانه‌ی نمی‌دانم تکان داد. دختری ژنده‌پوش که کنارش نشسته بود، گفت: - او رفت.
  5. #پارت پنجاه و سه... فریدا نزدیکش نشست: - تو کجا رفته بودی؟ گردا به سیگرون که در حال چرخیدن بود، نگاه کرد: - رفته بودم دنبال مدرک. فریدا متعجب گفت: - پیدا کردی؟ گردا لبخندی تلخ زد: - هم بله، هم خیر. فریدا به شک افتاد: - یعنی چه؟ گردا دستانش را گرفت: - فریدا! به من کمک می‌کنی تا سیگرون را از این مخمصه نجات دهم! فریدا به گرمی دستان گردا را فشرد که این گرما وجود گردا را گرم کرد: - هر کاری از دستم بربیاید انجام می‌دهم. گردا لبخندی از سر امید زد: - مقداری پول نیاز دارم. فریدا بدون پرسش دلیلش، کیسه‌ی آبی رنگ که روی ردای آبیش بسته بود را باز کرد و به سمت گردا گرفت: - همین مقدار کافی‌ست؟ گردا وزنش را با دست سنجید و لبخند زد: - کافی‌ست. و بعد ناخودآگاه لپش را بوسید. فریدا با چشمان گرد شده دست روی لپش گذاشت: - گردای کودکی یادم آمد، همان که همیشه مهربان بود و اکنون همانند سنگ، سخت شده؛ به سیگرون حسادت می‌کنم، زیرا او کسی را دارد که جانش را هم فدایش می‌کند. گردا لبخندی به تلخی زهر زد: - تو هم اگر کمی شهامت داشتی و همراه‌مان می‌شدی، اگر نیمی از سختی ما را تحمل می‌کردی، اکنون سنگ شده بودی. فریدا خودش را روی زمین سر داد و کنار گردا نشست: - من و هزاران کودک، نوجوان و جوانان، بدون توجه به سن و سال یا جایگاهمان، هر روز مجبور به کار در معدن بودیم؛ هر بار که سنگی برمی‌داشتم و حمل می‌کردم، با خود می‌گفتم کاش ذره‌ای شهامت و شجاعت داشتم، با اینکه پیش شما نبودم و مطمئن نبودم که زنده هستید یا نه. گردا نفسی گرفت: - زمانی که از اردوگاه رفتیم، فقط دو کودک ترسو بودیم و به سختی از این سرزمین فرار کردیم و وارد اردوگاه نظامی شدیم؛ بعد از گذراندن دوره‌های سخت و طاقت فرسا موفق شدیم؛ می‌بینی فریدا! ما هم زندگی سختی را گذراندیم، اما یاد گرفتیم تحمل کنیم. فریدا چشمان کنجکاوش را به گردا دوخت: - تو هم برای سیگرون ارزش داری؟ او هم جانش را فدایت می‌کند؟ گردا در خاطراتش غرق شد: - یازده سالمان بود، هر روز آنقدر مبارزه می‌کردیم که شب با زق‌زق پاهایمان به رختخواب می‌رفتیم‌؛ خوب یادم است که حتی نمی‌توانستیم دست به آن‌ها بزنیم؛ هر شب قبل از خواب، پاهای يکديگر را ماساژ می‌دادیم چرا که فکر می‌کردیم اینگونه کمتر عذاب می‌کشیم. نفسی از سر حسرت کشید و به سیگرون چشم دوخت، ادامه داد: - روزی از استادمان دزدی شد و در آن لحظه من اولین نفری بودم که متوجه شدم و بقيه را خبر کردم؛ به جای گرفتن دزد، مرا دزد تلقی کردند و مجازاتم را پنج ضربه‌ی آتشین قرار دادند. مشت‌هایش را فشرد: - ضربه‌ی آتشین، سنگ را هم می‌شکست، چه برسد به کمر نحیف من؛ سیگرون گناه ناکرده‌ی مرا گردن گرفت و به جای من، پنج ضربه را تحمل کرد، بدون اینکه صدایش دربیاید. به فریدا نگاه کرد: - این یکی از کوچکترین کارهایست که او برای من کرده؛ باز هم به نظر تو، من برای او بی ارزش هستم! فریدا دور گردنش دست انداخت و سرش را در آغوش گرفت: - کاش من هم همراه‌تان می‌شدم و جانم را فدای‌تان می‌کردم.
  6. تولدت مبارک دختر آسمانی 🥀 🖤 

  7. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    دریا نوشتن یا خوندن؟
  8. مهدیه طاهری

    مشاعره با آهنگ

    هر آن که جانبِ اهلِ خدا نگه دارد خُداش در همه حال از بلا نگه دارد
  9. مهدیه طاهری

    مشاعره با آهنگ

    دیدی که یار، جز سَرِ جور و ستم نداشت بشکست عهد، وز غمِ ما هیچ غم نداشت
  10. مهدیه طاهری

    سرگرمی | یکی رو انتخاب کن!

    هیچ سررشته‌ای ندارم ولی به عشق پاندای کونگفو کار، کونگفو رو انتخاب میکنم😂 🤦🏻‍♀️ موزیک شاد یا غمگین.؟
  11. ‌#پارت پنجاه و دو... گردا آستین چپش را بالا زد، زخمی عمیق و قدیمی خودنمایی کرد، انگشت روی آن کشید: - این زخم آزارم می‌دهد. هارالد زخم را لمس کرد که از سردی دستش، تن گردا لرزید و قدمی عقب رفت و آستینش را مرتب کرد. هارالد در بالین سیگرون نشست و موهای بهم ریخته‌اش را از صورتش کنار زد؛ اولین باری که او را دیده بود را به یاد آورد، دختری شجاع و جسور که در دربار شمشیر می‌کشید تا نظر شاه را جلب کند؛ اما انگار موفق شده بود که علاوه بر شاه، نظر برادرزاده‌ی شاه را هم جلب کند. هارالد انگشتش را نوازش‌وارنه روی صورتش کشید: - چه زمانی اینطور شده؟ گردا دست از کندن پوست انگشتش برداشت: - بعد از خروج از قصر. هارالد از روی شانه نیم نگاهی به گردا انداخت: - حرفی نزد؟ بازجویی چگونه بود؟ گردا اخم کرد: - شاه اریک گفته تا سه روز دیگر باید شاهد یا مدرک ببرد. هارالد به سیگرون نگاه کرد: - دارد؟ گردا چشم به زمین دوخت: - به گفته‌ی آلدریک استون‌کرست و کیل لجر هیچ مدرکی در دفتر ثبت اسناد ندارد، چرا که بعد از جنگ بسیاری از اسناد مفقود شده، اما تمام امیدمان این است که مدارک مربوط به سیگرون در دفتر اسناد نورث‌آمبریا باشد یا... یا... هارالد حرفش را قطع کرد: - شاهد چطور! دارد؟ فریدا جسارتش را جمع کرد: - من و گردا هستیم. گردا ناامیدانه نگاهش کرد: - نه، شهادت من ارزشی ندارد. فریدا مشکوک پرسید: - شهادت من چطور؟ گردا سری به نشانه‌ی تایید تکان داد. هارالد بلند شد و مقابل گردا ایستاد: - باید تنها صحبت کنیم. گردا بی توجه به تعجب فریدا، در سکوت، همراه هارالد شد و در حیاط پشت سرش ایستاد: - قربان! هارالد به سمتش برگشت و قدمی به او نزدیک شد: - می‌خواهم واقعیت را بدانم، تو تنها کسی هستی که از عنفوان کودکی او را می‌شناسد؛ به من بگو خون او از کیست؟ یک ترال! یا کارلس! گردا از این همه صراحت جا خورده بود، آب دهانش را به سختی قورت داد: - قربان! ما به شما دروغ نگ... هارالد دستش را بالا برد و مانع حرف زدنش شد: - اضافه گویی را برای بعد بگذار، حرفت را در یک کلام خلاصه کن، سیگرون ترال است یا کارل! بگو تا بتوانم کمکش کنم. گردا نمی‌دانست که می‌تواند به او اعتماد کند یا خیر، در سکوت به زمین چشم دوخت، هارالد گفت: - جواب بده. گردا سینه ستبر کرد: - سیگرون کارل است. هارالد سر تا پای گردا را برانداز کرد: -امیدوارم حق با تو باشد، اگر کاری بود روی من می‌توانید حساب کنید، برای دستت هم به مریض خانه مراجعه کن، به بازار سیاه اعتمادی نیست. به سمت در رفت و از خانه خارج شد. گردا نفس آسوده‌ای کشید و به خانه بازگشت: - او چرا هنوز خوابیده؟ فریدا نگاهش کرد: - کمی قبل از آمدن شما بیدار شد و کمی آب نوشید و مجدد خوابید. هارالد به تو چه گفت؟ گردا در گوشه‌ای نشست: - می‌خواست زیر زبانم را بکشد، اما او نمی‌داند من وفاداری‌ام به سیگرون بیشتر از شاه و تمام جال‌هاست.
×
×
  • اضافه کردن...