-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و هشتم ساعت تقریبا یازده شده بود و وقتی که مطمئن شدم پوریا و شاهین به مقصد رسیدن، به آرون زنگ میزدم! این لابهلا به یکسری از پروندههام نگاه کردم و کارای عقب افتادهی شرکت و بررسی کردم، اینقدر غرق در کار شده بودم که یادم رفت ساعت نزدیک به یک و نیمه! سریع رفتم سمت اتاق خواب پدر و چند تقه به در زدم! پدر با صدای تقریبا بلندی گفت: ـ بیا تو! رفتم داخل و دیدم که پدر رو تخت مشغول باز کردن قرصهاشه... گفتم: ـ پدر احتمالا پوریا و شاهین تا الان رسیده باشن، میشه یه زنگ بزنی آمارشونو بگیری! یه قلپ آب خورد و گفت: ـ گوشیمو از روی میز برام بیار! رفتم و گوشیشو دادم دستش... بدون هیچ حرفی چندتا شماره برداشت و گوشی رو گذاشت رو اسپیکر، بعد دو تا بوق یه پسره گوشی رو برداشت و گفت: ـ سلام قربان! شبتون بخیر. پدر بدون سلام ازش پرسید: ـ رسیدن؟ ـ بله قربان، جفتشون اینجان، آقا پوریا هم داره ورقههای مربوطه رو امضا میکنه! ـ خوبه! اگه چیز مشکوکی دیدی بهم خبر بده! ـ حتما قربان! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و هفتم پوریا گفت: ـ دیگه جرعت اینو نداره... پدر اینبار هم با عصبانیتفت: ـ مثل اون باری که اونجوری بهش اعتماد کردی و تمام سکهها و شمشهامو دزدید؟! جرعت اون کار و داشت، جرعت اینکار و نداره؟! پوریا مشخص بود کلافه شده اما از اونجایی که میدونست حق با پدر بود، چیزی نمیتونست بگه، پدر از جاش بلند شد و گفت: ـ این پسر و تو وارد کارای ما کردی پوریا! تا زمانی هم که پیداش نکردی، خودت بالا سر تک تک حمل و نقلا و کارا وایمیستی! همین که گفتم! اینقدر پدر خوب نقش خودشو بازی میکرد که حتی منم باورم شده بود که انگار آرون هنوز پیدا نشده! پدر اون جمله رو گفتم و بدون اینکه منتظر حرفی از جانب پوریا باشه از اتاق رفت بیرون. منم برای تسلی دادن به پوریا رفتم و کنارش نشستم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ نگران نباش! عصبانیتش گذراست. پوریا یه هوفی کرد و از کنارم بلند شد و گفت: ـ چون حق باهاشه و اشتباه خودم بوده، نمیتونم هیچ حرفی بزنم! کاش هیچوقت اون سگ صفت و نمیدیدم! اینو گفت و رفت سمت در، برگشتم و پرسیدم: ـ میخوای الان بری؟! به ساعتش نگاه کرد و گفت: ـ آره، الان اون سمت ترافیکه، بهتره زودتر حرکت کنیم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و ششم پرسید: ـ چرا به من خبر ندادین؟ پدر سریع گفت: ـ مگه قراره بابت کار بهت حساب پس بدیم پوریا؟! پوریا یکم تو جاش جابهجا شد و گفت: ـ نه عمو این چه حرفیه! فقط چون اصولاً اینکارا رو اول از همه به من اطلاع میدادین... پدر حرفش و قطع کرد و گفت: ـ چیز خیلی مهمی نبود و با کمک ملیکا سریع حلش کردیم! بعدشم قبل اینکه پوریا چیزی بگه، یه پوشه از تو کشوش درآورد و گفت: ـ امشب حمل و نقل داریم سمت شرکت بالستیک اصفهان، خودت شخصا میری بالاسر کار، تا مطمئن بشی اتفاق خاصی پیش نمیاد! پوریا با تعجب به پدر نگاه کرد و با تردید گفت: ـ چشم عمو! ولی... ولی اصولا بالا سر این پروژه ها، شاهین و میفرستادی. پدر با تحکمی که داخل صداش موج میزد بهش نگاه کرد و گفت: ـ اینبار تو هم همراش میری! تا زمانی که اون مردک آرون پیدا نشده، باید مراقب تک تک کارایی که انجام میدیم باشیم! اگه یهو اومد و این پروژه و بارمون و خراب کرد چی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و پنجم یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ دست خودم نیست پدر! راستش یکم استرس دارم...از عکسالعملی پوریا میترسم. پدر با راحتی تمام به صندلیش تکیه داد و گفت: ـ هیچی نمیشه، البته اگه تو به این کارای احمقانت ادامه ندی و ضایع رفتار نکنی! به خودت بیا! راست میگفت! پوریا زرنگ تر از این حرفا بود، اگه یه درصد از صورتم میفهمید که دارم دروغ میگم، تمام نقشههام خراب میشد. همین لحظه تقهایی به در مورد! سریع روی مبل نشستم و پدر گفت: ـ بیا تو! پوریا وارد اتاق شد و روبه پدر گفت: ـ عمو با من کاری داشتین؟! پدر به مبل روبه روی من اشاره کرد و گفت: ـ بیا بشین! پوریا کتش و یکم مرتب کرد و اومد روبه روی من نشست. از صورتش مشخص بود که خیلی کنجکاوه تا ببینه قضیه چیه! قبل اینکه پدر حرفی بزنه، به من نگاه کرد و پرسید: ـ بابت جلسهایی که توی شرکت بود، میخواین باهام حرف بزنین؟! من گفتم: ـ نه اون حل شد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و چهارم ( ملیکا ) رسیدیم سر کوچه و روبه پدر گفتم: ـ پدر تا شب وقت زیادی نمونده! بهنظرت به خانوم ظفری بگم که زنگ بزنه به پوریا؟! پدر همونجوری که خیره به روبه روش بود یه ناچی کرد و گفت: ـ خودم باید بهش بگم! اینجوری متوجه جدیت ماجرا میشه وگرنه امکانش هست که فقط شاهین و بفرسته و خودش نره! حق با پدر بود. دیگه چیزی نگفتم و ماشین و بردم تو حیاط گذاشتم تا نگهبانا جابهجاش کنن. وقتی از ماشین پیاده شدیم، پدر روبه یکی از این نگهبانا گفت: ـ پوریا خونهاست؟ نگهبان: ـ بله قربان! پدر با جدیت گفت: ـ سریعتر بهش بگین بیاد اتاق کارم! نگهبان: ـ چشم! بعدش با همدیگه رفتیم داخل ویلا، عفت بهمون خوشآمد گفت و روبه من گفت: ـ خانوم شام و توی حیاط میل میکنین یا داخل خونه؟! اصلا بهش توجهی نکردم چون تمام فکر و ذکرش پیش پوریا و عکس العملش به این موضوع بود. از کنار عفت، بدون هیچ حرفی رد شدم و همراه پدر رفتم و توی اتاق کارش نشستم و منتظر شدم تا پوریا بیاد، مدام توی اتاق راه میرفتم و از پنجره بیرون و نگاه میکردم تا اینکه پدر از این حرکتم عصبانی شد و با صدای بلند رو بهم گفت: ـ بسته دیگه ملیکا! سرم گیج رفت... یجا بشین! -
نام دلنوشته: نیمهشب نویسنده: غزال گرائیلی | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: اجتماعی # اولین متن نیمه شب(مقدمه) ساعت دوازده شبه و اینو بهتون بگم که مطمئن باشید هیچکس الکی الکی نمیره تو لاکِ خودش! یکی نااُمیدش کرده، یکی مهربونیاشو نادیده گرفته، یکی دلشو شکسته، یکی آرزوهاشو آتیش زده و بدترینش اینه که همهی این کارا رو کسی کرده که با تمام وجود بهش اعتماد داشته. بخاطر همین یه حصار بزرگ و محکم دور قلبش کشیده و ترجیح داده که ارتباطش و با آدما قطع کنه. 00:00 اول بهمن
-
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و سوم یهو انگار چشماش پر از خشم شد و گفت: ـ تو فقط مال منی باوان! خودم به یادت میارم. منم با عصبانیت گفتم: ـ من پوریا رو دوست دارم، میشنوی؟؟! فقط پوریا رو دوست دارم. بعدش با دستش محکم چونهام و گرفت توی دستاش و گفت: ـ خفه شو! هیچکس حق نداره به کسی که مال منه چشم داشته باشه! فهمیدی؟ بعدش یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ الان از دستم عصبانی هستی من درکت میکنم ولی همهچیزو برات توضیح میدم، تو منو میبخشی! چه خوش خیال بود!! فکر میکرد که من هنوز باوان سادهی گذشتهام اما دیگه چشمام باز شده! هیچ دلیلی نمیتونست کارشو توجیه کنه. بدون هیچ حرفی دوییدم سمت در تا بازش کنم اما مچ پاهام و محکم توی دستاش گرفت که باعث شد زمین بخورم! با صدای بلند فریاد زدم: ـ کمکم کنین!! پوریا... کمک... آرون اینجاست... کلی با دستم به در ضربه زدم اما هیچ صدایی نیومد و هیچکس به کمکم نیومد! برام خیلی عجیب بود... چون صدام بلند بود و قاعدتاً باید صدامو میشنیدن. حتی از نگهبانا هم کسی به کمکم نیومد. آرون که اوضاع رو خیط دید، دستمالی از تو جیب کاپشنش درآورد و گفت: ـ متاسفم ولی منو به این کار مجبور کردی! بعدش خیلی سریع دستمال و گذاشت جلوی بینی و دهنم و هر چی تقلا کردم نتونستم از بین دستاش خارج بشم و کم کم چشمام سیاهی رفت. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و دوم صدای باز شدن در بالکن میومد! اولش فکر کردم بازم دارم خواب میبینم و خیالاتی شدم تا اینکه صدا بیشتر شد، با استرس پتو رو از سر کشیدم کنار و چیزی دیدم که دهنم باز موند! اون... اون آرون بود! درو باز کرد و اومد داخل! اینقدر تو شُوک بودم نتونستم حرکتی کنم... تا اینکه با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ سلام رز سفید من! دیگه حالم از این لفظاش بهم میخورد و حتی دلم نمیخواست که تو این اتاق باشه! ازش میترسیدم... کسی که اون همه کار کرده بود و آدم دو رویی هم بود، واقعا ترسناک بود. تا رفتم جیغ بکشم و پوریا رو صدا بزنم، دستمو خوند و اومد کنارم و تخت و محکم دستشو گذاشت جلوی دهنم و آروم گفت: ـ باوان داری چیکار میکنی؟! میخوای همه بفهمن که من اومدم دنبالت؟! واقعا که چقدر این آدم وقیح بود!! چطور تا الان این روشو ندیده بودم؟! به قول پوریا کور شده بودم و اونم تا میتونست با حرفاش خامم کرده بود. تقلا میکردم که از زیر دستاش بیام بیرون و اون میگفت: ـ باوان چرا ازم میترسی؟؟! منم... آرون... اومدم دنبالت که باهم بریم. بعد که دید اشکم درومده، دلش سوخت و گفت: ـ باشه، دستم برمیدارم اما باید قول بدی که آروم باشی! بهش نگاه کردم و سرمو به حالت تایید تکون دادم...تا دستشو از جلوی دهنم برداشت، طاقت نیاوردم و محکم خوابوندم زیر گوشش...با عصبانیتی که تمام این مدت تو دلم ریشه کرده بود، گفتم: ـ من تو عمرم، آدمی به اندازه تو عوضی و بزدل ندیدم! الان اومدی دنبال من که چی بشه؟؟ فکر کردی مثل اون قدیم احمقم که بازم حرفاتو باور کنم و همرات بیام؟؟! منو تو آرایشگاه ول کردی و قاطی کارای خلاف شدی! تازه نه تنها هیچی هم بهم نگفتی بلکه تمام این چیزایی که بهم گفتی هم دروغ بود! واقعا تو چه آدم شارلاتانی بودی و من نمیدونستم!! دیگه ازت چندشم میشه، گمشو برو همون قبرستونی که بودی. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود و یکم سریع گوشی و از جیبش درآورد و داد بهم، بغلش کردم و با ذوق رو بهش گفتم: ـ خیلی ازت ممنونم! لبخندی بهم زد و سریع شماره پوریا رو از مخاطبینش پیدا کردم و بهش زنگ زدم! اما متأسفانه که در دسترس نبود! دوباره تلاش کردم اما بازم جواب نداد. چارهایی نبود! تا زمان اومدنش باید تو اتاقم منتظرش میموندم. وقتی رفتم گوشی و بدم به عفت خانوم، ازم پرسید: ـ اتفاقی افتاده دخترم؟! با استرس به اتاق پوریا نگاه کردم و گفتم: ـ یکم میترسم! الان چند وقته که کابوسهای عجیب و غریب میبینم! عفت خانوم سریع گفت: ـ خواب بد و به زبون نیار! انشالا که خیره دخترم. گفتم: ـ اگه پوریا زنگ زد، بهش بگین که باهاش کار دارم. ـ چشم دخترم. بعدش راه افتادم سمت اتاقم و در اتاق و قفل کردم. بهنظر من که این دختر هم یه جونوری بود بدتر از پدرش! اصلا ازش خوشم نمیومد و بهش اعتماد نداشتم. کاش واقعا پوریا هم چشمشو نسبت بهش بازتر کنه! رفتم و زیر پتو کز کردم و منتظر پوریا شدم. خیلی عجیب بود، اصولا این ساعت همیشه پوریا خونه بود ولی امروز از بعدازظهر کلا ندیده بودمش. کم کم چشمام گرم شد و خوابم گرفته بود که یهو صدایی شنیدم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نود حرفم و با عصبانیت قطع کرد و گفت: ـ حالا که دیدی پوریا اینجا نیست، چرا داری وسایلش و میگردی؟! دنبال چی هستی تو؟؟ حالا باید چی میگفتم؟! سریع با تته پته گفتم: ـ من... من فقط... اومد سمتم و با حرص بازوم و گرفت و از اتاق پوریا پرتم کرد بیرون و گفت: ـ گمشو! بعدش هم با انگشت تهدید رو به من گفت: ـ دیگه هم دور و بر پوریا نمیپلکی! که البته بعید میدونم دیگه بتونی پیشش باشی! اینو گفت و در اتاق و محکم روی صورتم بست! منظورش چی بود؟!! این دختر این روزا زیادی ساکت بود و من مطمئن بودم که داره یه کارایی میکنه! نکنه اونم میخواد منو بکشه تا دیگه پیش پوریا نباشم! پوریا کجا رفته بود؟! باید هرچه سریعتر بهش زنگ میزدم. تلفن هم نداشتم، خدایا خودت بهم کمک کن! تو اتاقم مشغول قدم زدن بودم، که فکری به ذهنم رسید! شاید از عفت خانوم بتونم کمک بخوام. به دور و برم نگاه کردم و وقتی دیدم کسی نیست! سریع رفتم سمت آشپزخونه، عفت خانوم مشغول تمیز کردن آشپزخونه بود. دستی براش تکون دادم که منو دید و از آشپزخونه اومد بیرون، دستش و که خیس بود با پیشبندش پاک کرد و با لبخند رو بهم گفت: ـ سلام دخترم! چیزی لازم داری؟ با استرس گفتم: ـ عفت خانوم میشه از گوشی شما به پوریا زنگ بزنم؟ عفت خانوم که دستپاچگی منو دید با تعجب پرسید: ـ چیزی شده؟! گفتم: ـ باید به خودش بگم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و نهم پای کسایی که دوست داشت وایمیستاد حتی اگه به نفعش نباشه. به بچههای پرورشگاه کمک میکرد و سعی میکرد دلشون و شاد کنه، برای منم خیلی از اینکارا کرد. بهخاطر این.که کسی بهم آسیب نزنه و ناراحتم نکنه منو همه جا با خودش میبرد و باهام وقت میگذروند تا خوشحالم کنه! برای اینکه بتونم غمی که آرون به دلم وارد کرده بود و فراموش کنم، منو برد تراپی تا غمهام و توی دلم نریزم. در عین ناامیدی زیادی که داشتم دستم و گرفت و از روی زمین بلندم کرد و باهام حرف زد تا قوی باشم و تسلیم نشم؛ اینا چیزایی بود که هر دختر دیگه ایی جای من بود هم عاشق این آدم میشد. باید هر چی سریعتر از احساساتم با پوریا حرف بزنم و از احساسات اون هم بفهمم و دیگه توی این بلاتکلیفی نباشم. دلم میخواست یه زندگی عادی دور از اینجا باهاش داشته باشم...دوست داشتن و بهش یاد بدم. تو همین فکرا بودم که انگار اون جرعتی که همیشه دلم میخواست، تو وجودم نفوذ کرد و راه افتادم سمت اتاقش تا باهاش حرف بزنم. چون میدونستم اگه اینبارم روی حرف دلم سرپوش بذارم، شاید دیگه اون جسارت لازم رو برای حرف زدن پیدا نکنم. با سرعت از اتاقم اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق پوریا و چند دور در زدم! وقتی دیدم جواب نمیده، در اتاقش و آروم باز کردم و وارد اتاقش شدم! اتاق بوی عطرش و میداد. توی اتاقش یکم قدم زدم، روی میزش، ته موندههای سیگار و یه ورقه کوچیک مچاله شده بود، آروم بازش کردم، اول جنبش این بود: ـ احتیاج دارم که... تا رفتم ادامه جمله رو بخونم، یهو یکی از پشت سر ورقه رو محکم از دستم گرفت. برگشتم سمتش و دیدم که این دختره ملیکاست، با غضب بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو، توی این اتاق چیکار داری؟! خیلی عادی گفتم: ـ اومدم ببینم پوریا... -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و هشتم ( باوان ) دیشب یه کابوس خیلی بدی دیدم، اونقدر بد بود و تپش قلب گرفتم که تا صبح خوابم نبرد. خواب دیدم تو یه جنگل خیلی بزرگ با استرس دارم میدویدم و یکسره پوریا رو صدا میزنم اما هیچکس نیست که به دادم برسه. وقتی به اعماق جنگل رسیدم، یکی از پشت محکم دستشو میذاره جلوی دهنم و بعدش هم من با ترس از خواب پریدم. کلی توی دلم خداروشکر کردم که این فقط یه خواب بود، این خواب و توی دفتر روزمرگیهام نوشتم که یادم باشه هفته بعد رفتم پیش آرزو بابتش باهاش صحبت کنم تا بهم بگه این چه ترومایی که باعث شده چنین کابوسی ببینم. سالیوانی که پوریا برام خریده بود و گرفتم توی دستم و بهش نگاه کردم. خنده ام گرفت، واقعا منو یاد پوریا مینداخت! هیولایی بزرگ اما با قلبی مهربون و جسور که پای کسایی که براش باارزشن، وایمیسته. این روزا بیشتر از هر چیزی دلم میخواست از احساساتم با پوریا صحبت کنم. نمیخواستم تو این بلاتکلیفی احساسی بمونم و روز و شب رفتار پوریا رو برای خودم تحلیل کنم و با علامت سوالهای بیشتر جواب احساساتم و بدم! همش حرف آرزو توی ذهنم میپیچید که بهم میگفت که باید با احساساتم خیلی شجاعانه رودر رو بشم و ازشون نترسم! شاید پوریا هم منتظر این باشه که من حرفی بزنم و پیش خودش فکر کنه که من هنوز اون احساسی که باید و بهش ندارم. بهخاطر همینم بابت این موضوع پیش قدم نشده و باهام بابت این موضوع حرفی نمیزنه. شاید فکر کنه که احساسش یکطرفه است و اگه با من بابت این موضوع صحبت کنه، جواب رد میشنوه و غرورش له میشه و دچار سرخوردگیه عاطفی میشه. بهرحال اون یه مافیا بود و به قول خودش تو زندگی مافیا جایی برای عشق و عاشقی نبود و به آدم عادی که سرش تو زندگی خودشه، قبول نمیکنن که با همچین آدمی تو یه رابطه باشه و هر لحظه تو زندگیش ترس و تجربه کنه منم باهاش تا یه زمانی موافق بودم اما از یجایی به بعد نتونستم اختیار قلبم و تو دستم بگیرم و رفتارش و حرکاتش باعث شد که از صمیم قلبم عاشقش بشم! درسته که تو کار خلاف بود اما در عین حال هم آدم روراستی بود و کسی بود که سر قولش میایستاد. بهخاطر اینکه بتونه کسایی که دوست داره رو خوشحال کنه تلاش میکرد. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و هفتم بعد از اینکه آرون و قانع کردیم و منو پدر برگشتیم تو ماشین که بریم سمت ویلا، تو راه از پدر پرسیدم: ـ پدر امشب به هیچ عنوان شاهین و پوریا نباید خونه باشن! پدر با تعجب پرسید: ـ شاهین چرا؟! گفتم: ـ چون که اونم نوچهی پوریاست، این اواخر متوجه شدم که هر اتفاقی توی خونه میفته رو به پوریا گزارش میده. پدر گفت: ـ امشب انتقال بار داریم به شرکت بالستیک اصفهان. میفرستمشون که سرکار باشن و حواسشون به اوضاع باشه! ـ پوریا شک نکنه پدر!! پدر گفت: ـ بعد از قضیه آرون، میدونه که من اعتمادم نسبت به همهی آدمای دور و برم کم شده، چیزی نمیگه، نگران نباش! ذهنم خیلی درگیر بود و همش دلم میخواست هرچی سریعتر بگذره و وقتی چشمامو باز کردم، اون دختر برای همیشه از خونمون رفته باشه و وضعیت خونمون مثل قبل بشه و بهجز خودم دیگه هیچکس و کنار پوریا نبینم. امیدوار بودم که امشب آرون گند نزنه و بدون اینکه کسی از این ماجرا بویی ببره، همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و ششم بعدش من گفتم: ـ اینکه خوبه پدر! کل روزشون با هم میگذره، پوریا از ترس اینکه مبادا پدر به اون دختر آسیب برسونه، از جلوی چشمش اونو دور نمیکنه، هرجا بره، اونم همراه خودش میبره. اینبار عصبانیتی و حس حسادتی که مدنظرم بود تو چشم آرون، جا باز کرد. مشخص بود که ترسیده و حرفای ما روش اثر گذاشته، سریعا گفت: ـ من نمیذارم اینجوری بشه! باوان فقط مال منه. ازش پرسیدم: ـ امشب بعد از ساعت دو، بیا ببرش، آدرسو برات مینویسم. هرچه سریعتر برگرد همون قبرستونی که بودی! چون اینبار اگه پوریا پیدات کنه، حتی منم نمیتونم تو رو از دستش نجات بدم. بعد رو کردم سمت محمد و پسری که مقابلش وایستاده بودن و گفتم: ـ بازش کنین. اونا در حال باز کردن طناب دور آرون بودن که آرون گفت: ـ باید براش پاسپورت تقلبی جور کنم تا بعدش از طریق دریا بتونیم برگردیم قبرس! اینکارم حدود یه هفته زمان میبره. اینجا هم فعلا جایی ندارم. به پدر نگاه کردم و گفتم: ـ اگه ببرتش، یکی از مکانهای ما کسی شک نمیکنه نه؟! پدر یکم فکر کرد و گفت: ـ کلید انباری کرج و بهش بده! اونجا کسی پیداشون نمیکنه! آرون از روی صندلی بلند شد. از قیافش مشخص بود که ذهنش خیلی درگیر شده، لباسش و درست کرد و خون کنار بینیش و پاک کرد و روبه من گفت: ـ پس تا ساعت دو باید منتظر بمونم؟! گفتم: ـ آره. بعدش یه سیم کارت از تو کیفم درآوردم و دادم دستش و گفتم: ـ اینو نگه دار! زمانش که رسید! بهت اطلاع میدم. بدون خبر من هیچ کاری نکن! ـ باشه. بهش گفتم تا زمانی که ساعتش برسه، توی دفتر محمد بمونه و آروم به محمد هم سپردم تا حواسش به رفتارهای آرون باشه. اون برای من هنوزم قابل اعتماد نبود اما برای فرستادن اون دختر از خونمون مجبور بودم، سمتش دست دوستی دراز کنم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و پنجم پدر بعد این حرفم رو بهش گفت: ـ تو که دست و بالت بستهاست، هفت تیرم که دست منه پس چرا باید عذابت بدیم؟؟ اگه دوست داری میتونیم با شلیک همینجا خلاصت کنیم. دوباره من گفتم: ـ پوریا عین تو ترسو و بزدل نیست! اگه یه نفر و دوست داشته باشه پاش وایمیسته! مطمئناً بهخاطرهچ همینه که دل باوان خانوم و برده. آرون از حرفای ما دیوونه شده بود. فریاد میزد و میگفت: ـ نمیذارم، اون دختر هنوز نامزد منه، هنوز عاشق منه! به.خاطر لجش با من داره اینکارا رو میکنه. چه خوش خیال بود! برای اینکه حرصش و بیشتر دربیارم گفتم: ـ بهرحال که اگه نیای و از اینجا نبریش، از دستش میدی! از من گفتن... داشتم میرفتم سمت پدر که آرون گفت: ـ چرا اینارو به من میگی؟ بردن باوان از خونه شما چه فرقی به حال تو میکنه؟! گفتم: ـ چون که نمیخوام پوریا دست اون دختره عوضی بیفته! پوریا بهخاطر اون بدون اینکه خودش متوجه باشه داره از ما دور و دورتر میشه! آرون پوزخندی زد و گفت: ـ پوریا اصلا میدونه دوست داشتن چه شکلی نوشته میشه؟! بهجز خشم و عصبانیت تو وجود اون پسر چیزه دیگهایی نیست. بهجای من اینبار پدر گفت: ـ پس باید بودی و میدیدی هر بار که خواستم اون دختر و بکشم، چجوری تو روی من وایستاد و مانع این قضیه شد و اون دختر و نجات داد! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و چهارم با ناراحتی سرشو انداخت پایین و آروم گفت: ـ من... من نمیخواستم باهاش اینکارو بکنم. اون اصلا لایق این رفتار نبود! نگاهش کردم و گفتم: ـ پس چرا وسط راه ولش کردی؟؟ هان؟؟ تو میدونستی در نبود تو پوریا میاد سراغ باوان. اشک تو چشماش جمع شد و اینبار اون با عصبانیت گفت: ـ وقت نبود! نمیتونستم بیام دنبالش... اون از هیچ چیزی خبر نداشت! اگه براش توضیح میدادم عمرا همراهم میومد چون که من... به اینجا حرفش که رسید سرشو انداخت پایین و سکوت کرد. پرسیدم: ـ چون که تو چی؟ با گریه گفت: ـ چون که من کل زندگیم و بهش دروغ گفتم، حالا با چه رویی برگردم پیشش و بگم که همراه من بیا! به اندازه کافی ازم متنفر هست. پوزخندی بهش زدم و گفتم: ـ پس باید منتظر بمونیم که خبر عروسی باوان و پوریا رو یه مدت دیگه بهت برسونم! با تعجب هرچی تمام بهم نگاه کرد و گفت: ـ منظورت چیه؟! صورتم و بردم نزدیکش و زل زدم تو چشماش و گفتم: ـ همین که شنیدی! سعی کرد خودشو از روی صندلی باز کنه و با عصبانیت و فریاد بهم گفت: ـ داری دروغ میگی! بهخاطر اینکه عذابم بدی داری این حرفا رو میزنی! باوان فقط منو دوست داره. با صدای بلند از این حرفش خندیدم و بعد گفتم: ـ خودتون خیلی مهم فرض کردی آقا آرون! نگران نباش اصلا برامون مهم نیستی که ما بخواهیم به عذاب دادنت فکر کنیم. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و سوم پدر اسلحه رو از روی شقیقهاش برداشت و با کشیدن موهاش، صندلی رو از روی زمین بلند کرد، از دماغش کلی خون میومد و با ترس و لرز به من و پدر نگاه میکرد. رفتم جلوش وایستادم و گفتم: ـ پس برای اینکه جونتو در مقابل این خیانتت ببخشیم، باید کاری که بهت میگم انجام بدی! با تته پته گفت: ـ چیکار باید بکنم؟! گفتم: ـ باوان. با تعجب نگام کرد و پرسید: ـ باوان؟! باید... باید... باهاش چیکار کنم؟! گفتم: ـ میای دست اون دختره احمق و میگیری و میبری جایی که دست هیچکس بهتون نرسه! یکم فکر کرد و گفت: ـ اما... اما اون دیگه همراه من نمیاد! مگه متوجه کار من نشده؟! از اینکه خودشو به احمق بودن میزد، واقعا حرص میخوردم و با عصبانیت گفتم: ـ معلومه که میدونه احمق! منم منظورم این نبود که با زبون خوش بیای دنبالش! حتی اگه شده بیهوشش کن و اون و از ویلای ما ببر! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و دوم رفتم سمتش و پارچه روی چشماش و کشیدم پایین و با عصبانیت گفتم: ـ فکر نکردی که پیدات میکنم نه؟! با تعجب به من و بعدش به پشت سر من یعنی پدر نگاه کرد. پدر براش دست تکون داد... انگار لال شده بود و لباشو بهم منگنه کرده بودن! اصلا منتظر نبود که منو پدر و اینجا ببینه، با تته پته گفت: ـ آقا مازیار... من... اممم... من... پدر با عصبانیت بلند شد و اومد سمتش و محکم کوبید به صورتش و گفت: ـ ای عوضی! اینه جواب اون همه اعتماد من؟! اینجوری جبران کردی؟! با دزدیدن از امانتیهای من؟؟! بازم طاقت نیاورد و چند دور دیگه کتکش زد، طوری که صندلی افتاد رو زمین... پدر با کفش رفت رو یه طرف صورتش، خواستم برم جلوی پدر رو بگیرم که پدر دستشو برد بالا که مجبور شدم سرجام وایستم، آرون فریاد میزد و از پدر میخواست تا بس کنه: ـ آقا لطفاً... خواهش میکنم رحم کنین! من نمیخوام بمیرم! معذرت میخوام.... طمع کردم! لطفاً اینکارو نکنید... با این وجود بازم پدر اسلحه از پشت کمرش و درآورد! هر آن میترسیدم که عصبانیت به پدر غلبه کنه و نقشهامون یادش بره، اسلحه رو گذاشت رو شقیقه آرون که گفتم: ـ پدر یه راه دیگه هم وجود داره! شاید آرون بخواد بهمون کمک کنه! آرون تا این جمله رو از زبون من شنیدم با بیچارگی گفت: ـ قول میدم، هرکاری بخواین براتون انجام میدم! فقط بهم رحم کنین. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتاد و یکم رسیدیم جلوی در شرکت و همزمان به خانوم ظفری گفتم: ـ لطفا به آقای مهندس اطلاع بدین که من پایین منتظرشون هستم. ـ چشم حتماً! قطع کردم و منتظر پدر شدم تا بیاد و به خدمت آرون خان برسیم. پدر بعد ده دقیقه اومد و سوار ماشین شد و با همدیگه رفتیم سمت دفتر محمد. ماشین و سمت کوچه پشتی پارک کردم و با پدر راه افتادیم، پدر تو راه پله ازم پرسید: ـ به پوریا که چیزی نگفتی؟! با تعجب به پدر نگاه کردم و گفتم: ـ بچه شدی پدر؟! معلومه که نه! ـ شک نکرد؟! ـ نه خیلی عادی صحبت کردم، اصلا مشکوک نشد، به خانوم ظفری هم سپردم اگه پوریا زنگ زد، حواسش جمع باشه! ـ خوبه! در زدیم و یه پسره در و باز کرد، رو بهش گفتم: ـ محمد کجاست؟! نگام کرد و گفت: ـ شما ملیکا خانوم هستین؟! ـ بله خودمم! ـ با آسانسور برین زیرزمین! اونجا منتظر شمان. دوباره رفتیم سوار آسانسور شدیم و رسیدیم به زیرزمین... صدای فریاد آرون میومد: ـ کمک... کسی اینجا نیست؟ آهای... برای کی کار میکنی تو؟! کمک.... کسی صدای منو نمیشنوه! روی یه صندلی بسته شده بود و چشماشم بسته بودن... محمد که با دو سه تا نگهبان بالا سرش وایستادن بودن، به منو پدر سلام کردن و ما هم با سر جوابشونو دادیم. یکی از اون نگهبانا یه صندلی برای پدر آورد و پدر هم مقابل آرون نشست... آرون که متوجه صدای پاها شده بود، گفت: ـ کسی اومده؟! شما کی هستین؟! از جون من چی میخواین؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتادم خندید و گفت: ـ استغفرالله!! تو حد من نیست خانوم وکیل! منم خندیدم و گفتم: ـ پس چی میگی؟! گفت: ـ میگم اگه مشکلی هست، منم باهات بیام و با همدیگه... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ چشم قربان! برم ببینم، اگه احیانا نتونستم حلش کنم، بهت خبر میدم! بعدش سوار ماشین شدم و درو برام بست، با خنده رو بهش گفتم: ـ جنتلمن شدیا! اونم با خنده گفت: ـ بودم! بهش چشمکی زدم و گاز ماشین و گرفتم و رفتم، از تو آینه جلو نگاش کردم و با خودم گفتم: ـ تو که بالاخره مال خودم میشی! حالا هی مقاومت کن. بعدش گوشیم و از تو کیفم درآوردم و سریع زنگ زدم به منشی شرکت که یه موقع سوتی نده، خانوم ظفری گوشی و برداشت: ـ بفرمایید ـ سلام خانوم ظفری! ـ ملیکا خانوم شمایین؟ ـ بله خودم هستم! خواستم بگم که اگه آقا پوریا با شرکت تماس گرفتن و سراغ منو آقای مهندس و گرفتن، بهشون بگین که تو یه جلسه فوری بابت بحث حسابداری شرکت هستیم، به هیچ عنوان نذارید که سمت شرکت بیاد! ـ چشم خانوم! نگران نباشید. ـ مطمئن باشید که این خوبیتون بیجواب نمیمونه! با خوشحالی که توی صداش موج میزد گفت: ـ خیلی ممنونم ملیکا خانوم! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتاد و نهم حالا که رضایت پدر هم گرفته بودم، کارا خیلی آسونتر شده بود. روز بعدش ساعت سه و نیم بعدازظهر محمد به گوشیم زنگ زد که آرون آورده دفترش و منتظر مائه! سریع به پدر زنگ زدم و پدر بعد دو بوق برداشت: ـ جانم ملیکا؟! ـ پدر، آرون الان دفتر محمده! ـ جدی؟! خب پس، بیا شرکت دنبالم که از این طرف باهم بریم. سریعا لباسمو پوشیدم و داشتم از راهرو میومدم پایین که پیش بالکن دوباره اون دختره باوان و دیدم که با لیوان توی دستش به منظره روبه روش خیره شده، پوزخندی بهش زدم و توی دلم گفتم: ـ خوب به اون منظره نگاه کن که این روزای آخرت تو این ویلا محسوب میشه! با صدای پاهام برگشت سمتم و نگاهم کرد! متوجه بودم که اونم همون قدر که من ازش خوشم نمیاد، اونم ازم خوشش نمیاد ولی بهرحال دیگه داشتیم از دست هم خلاص میشدیم و بالاخره پوریا رو از دستای این شیطان صفت نجات میدادم، لبخند مصنوعی بهش زدم و از کنارش رد شدم و رفتم پایین. یکی از کارکنا، ماشینم و برام آورد تو پارکینگ و با عجله داشتم سوار میشدم که پوریا صدام زد: ـ ملیکا! اه، خیلی بد موقع منو دید! اما اشکال نداره، با خونسردی تمام سعی میکردم که از سرم وا کنمش! با لبخند برگشتم سمتش و گفتم: ـ بله! اومد نزدیکم و با تعجب بهم گفت: ـ کجا با این عجله؟! سریع گفتم: ـ پدر تو شرکت باهام کار داره و گفت که برم پیشش! زیر چشمی نگام کرد و دستاشو کرد تو جیب شلوارش و گفت: ـ عجیبه! چون من همین نیم ساعت پیش از شرکت اومدم و عمو چیزی بهم نگفت! جلسهایی هم بابت بخش حسابداری نبود. وای خدایا باید چی میگفتم؟! پوریا هم وقتی به یه چیزی گیر میداد، ولکن ماجرا نبود، بهش نگاه کردم و با آرامش گفتم: ـ الان داری ازم حساب میپرسی؟! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتاد و هشتم اینبار نشستم روبه روش و با آرامش نقشهامو براش توضیح دادم: ـ ببین پدر، من میگم که وقتی آرون و فردا کَت بسته آوردن دفتر محمد، منم تو باهم بریم سر وقتش... مطمئنا هم بابت نجات جونش بهت التماس میکنه و تو هم میگی جونشو در صورتی میبخشی که یجوری نامحسوس بیاد این دختره باوان و برداره و از این شهر بره جایی که هیچکس نتونه ردشونو بزنه! پدر پرسید: ـ سکهها و شمشهام چی؟! گفتم: ـ شمشهاتو که محمد نجات داده و اگه هم به مقدار از سکههاتو خرج کرده، چارهایی نیست جز اینکه ضرر و زیانش و به شرکات پرداخت کنی! پدر یه پوفی کرد و دوباره پرسید: ـ پوریا چی؟! فکر میکنی بعد رفتن اون دختره، دیگه به سرش نمیزنه که دنبالش بگرده؟! با اعتماد بنفس و لبخند مرموزی رو به پدر گفتم: ـ منم یجوری میچینم که انگار اون دختره با خواست خودش همراه آرون رفته و تمام چیزایی که تابهحال برای پوریا تعریف کرده، جز نقش بازی کردن چیزه دیگه ایی نبوده! بعدش... یکم مکث کردم و دوباره گفتم: ـ بعدشم احتمالا پوریا بابت اینکه بازم از جانب اون دختر رکب خورده، دچار ناراحتی شدید میشه و وظیفه منم بهعنوان دوستش اینه که تو این روزای سخت کنارش باشم و بهش نزدیکتر بشم! پدر اینبار لبخندی پر از حس رضایت بهم زد و با افتخار گفت: ـ الحق که دختر خودمی! چه خوب شد که برگشتی! با این نقشهایی که گفتی دوباره پوریا برمیگرده به زمین اصلیه خودش و بالاخره از سر اون دختره باوان و اون آرون برای همیشه خلاص میشیم! سرمو با تایید تکون دادم و گفتم: ـ همینطوره! -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتاد و هفتم ـ کی میرسه ایران؟ با لبخند رضایت از اینکه بالاخره پدر رو راضی کردم، گفتم: ـ فردا میرسه پدر. هنوز اونقدر مطمئن نبود، این رو از چشمهاش هم میتونستم بفهمم. گفت: ـ ببینم دخترم، یعنی تو نتونستی خودتو توی دل پوریا جا کنی که من... با ناراحتی حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ تا زمانی که اون دختره هست، نمیشه پدر! پدر زد روی میز و گفت: ـ به خاطر همین بهت گفتم هم اون و هم آرونو بکشیم تا از جفتشون خلاص بشیم! بلند شدم و اینبار من با عصبانیت گفتم: ـ چرا متوجه نمیشی پدر؟ منم عاشق و دلباخته اون دختره و آرون نیستم؛ اما میدونم با این کار، جفتمون از چشم پوریا میافتیم و باعث میشه بیشتر باهامون لج کنه و به کل از دستش میدیم. مگه خودت نگفتی که پوریا برات یه مهرهی مهمه؟ مگه نگفتی که چندبار خواستی دختره رو بکشی و اون نذاشت و این کارت فقط باعث شد میونتون شکرآب بشه؟ مگه اینارو خودت بهم نگفتی؟! پدر که عصبانیت منو دید، آروم شد. من هم نفس عمیق کشیدم و بعد کلی قدم زدن توی اتاق، رو بهش گفتم: ـ ببین پدر... تو ازم کمک خواستی، پس به مغز من اعتماد کن! تو الان رو داری میبینی و من دارم ده متر اونورترو میبینم. الان از عصبانیت، مغزت قفل شده و فقط به انتقام فکر میکنی؛ اما کسی برندست که عاقلانه بازی کنه. پدر با دقت بهم نگاه کرد و گفت: ـ میخوای چی کار کنی ملیکا؟ -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتاد و ششم محمد لیوان قهوهاش رو برداشت، یه لب ازش خورد و با لبخند پر از اطمینان گفت: ـ نگران نباش! من هم لیوان قهوهام رو گرفتم و با شادی از خبری که شنیدم، مشغول نوشیدن شدم. بالاخره بعد از مدتها گشتن، پیداش کرده بودم. باید قبل از اینکه کاری کنم، با پدر مشورت میکردم. پوریا از هر گنج و طلای دیگهای با ارزشتر بود. باید با اون آرون عوضی، یه معامله درست حسابی میکردم. امیدوارم که پدر هم نسبت به این مسئله، واکنش خوبی نشون بده. ( دو ساعت بعد ) با ناراحتی گفتم: ـ آخه چرا پدر؟ پدر با عصبانیت گفت: ـ ملیکا یکبار گفتم نمیشه... اینقدر اصرار نکن! اون عوضی ازم دزدی کرده و باید تاوانش رو پس بده، حقش مرگه! سعی داشتم پدر رو قانع کنم، پس نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ آخه با کشتن اون که کاری درست نمیشه، فقط همه چی بدتر میشه! پوریا خیلی مهمتر از اون سالهاست پدر. پدر بهم چشم غرهای داد، اما ساکت شد. مشخص شد که داره به این موضوع فکر میکنه. من هم تا این فرصت رو دیدم، ادامه دادم: ـ ببین پدر... شمشها رو که محمد از طریق رابطاش پس میگیره. جونش و اون طلاها رو بهش ببخش و در ازاش، ازش بخواه این دختر شیطان صفتو با خودش ببره جایی که دست پوریا بهش نرسه. این دختره، پوریا رو ازمون دور میکنه پدر... بیا و به حرفم گوش کن! پدر بهم نگاهی کرد و گفت: ـ ببینم تو مطمئنی که این قضیه جواب میده؟ گفتم: ـ باید جلوی پوریا طوری وانمود کنیم که دختره با خواست خودش، همراه آرون رفته. اونجوری دیگه دنبالش نمیگرده. پدر پرسید: ـ امروز که این یارو اومد، پوریا... حرفش رو قطع کردم و گفتم: ـ نگران نباش! همراه شاهین رفته بودن شرکت، اصلا خونه نبود. -
عاشقانه ای جدید و متفاوت رمان محکوم به عشق | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتاد و پنجم با دقت به حرفهاش گوش میدادم که ادامه داد: ـ عکس اون شمشی که برام فرستادید رو من همه جا پخش کردم. یکی از عتیقه فروشهای توی قبرس، با یکی از زیردستام تماس گرفت که شب قبلش، یه جوون اینو برای فروش آورده اینجا. منم سریع پیگیری کردم و دیدم که... حرفش رو قطع کردم و سریع گفتم: ـ آرون بود؟ گفت: ـ آره، منتها یکم تغییر قیافه داده، مدل ریش و موهاشو تغییر داد. عکسش توی پوشه روبروتون هست. با شادی، نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ خیلی خوبه! محمد پاش رو روی پاش گذاشت و گفت: ـ خب دستور چیه ملیکا خانوم؟ تا خواستم حرفی بزنم، عفت با سینی قهوه اومد داخل و بعد رو به من گفت: ـ با من امری ندارین خانوم؟ ـ نه، میتونی بری سرکارت! وقتی از رفتنش اطمینان پیدا کردم، رو به محمد گفتم: ـ من اون آدمو سالم میخوام محمد، الان کجاست؟ محمد گفت: ـ افراد من جاشو تثبیت کردن. اگه بخواین، میتونم بگم تا فردا با پرواز همراه افرادن، بفرستنش ایران. گفتم: ـ آره، دقیقا همین کارو بکن! بعد از اینکه رسید، ببرش دفتر خودت؛ نمیخوام پوریا از این ماجرا، بویی ببره. قبلش باید بابت موضوعی با پدرم صحبت کنم... بعدش بهت خبر میدم. ـ چشم. ـ فقط به افرادت بگو چهار چشمی حواسشون بهش باشه! بینهایت بچه زیرکیه و امکان در رفتنش زیاده.